عرض ميكنم اخبار باين معاني از طرق شيعه و سني از حد احصاي ما خارج است و بطور نمونه چند فقره روايت كرديم و از خصوص هر يك از اين اخبار و نوع آنها كليةً طريقه و دستور معلوم است كه ميانه شيعه و مخالفين آنها اتحادي نيست مگر اينكه واقعا عقيده خود را كنار گذارند و حب و بغض خود را كه بفرمايش امام عليه السلام حقيقت ايمان همان حب و بغض است ترك نمايند و خداوند در كتاب مجيد ميفرمايد لاتجد قوما يؤمنون بالله و اليوم الآخر يوادون من حاد الله و رسوله يعني نمييابي قومي را كه ايمان بخدا و روز آخر داشته باشند و معذلك دوستي نمايند با كساني كه مخالفت و ستيزه با خدا و رسول نمايند ، و آيا گمان ميكنند كه ستيزه با آلمحمد عليهم السلام و انكار ايشان غير از ستيزه با رسول خداست ؟ و در آيه ديگر ميفرمايد يا ايها الذين آمنوا لاتتخذوا عدوي و عدوكم اولياء تلقون اليهم [ص 53] بالمودة و قد كفروا بما جاءكم من الحق يعني اي كساني كه ايمان آوردهاند مگيريد دشمن من و دشمن خودتان را ولي خود و طرح دوستي با آنها ميندازيد در حالي كه آنها كافر شدهاند بآنچه بسوي شما آمده است از حق ، و در آيه ديگر است قد كانت لكم اسوة حسنة في ابرهيم و الذين معه اذ قالوا لقومهم انا برآء منكم و مما تعبدون من دون الله كفرنا بكم و بدا بيننا و بينكم العداوة و البغضاء ابدا حتي تؤمنوا بالله يعني براي شما است تأسي بابرهيم عليه السلام و كساني كه با او بودند كه گفتند بقوم خودشان ما از شما و از آنچه بندگي ميكنيد از دون خداوند بيزاريم كافر شدهايم بشما و ظاهر شده است ميان ما و شما عداوت و بغض براي هميشه تا وقتي كه ايمان بياوريد بخدا .
خلاصه كه شايد متجاوز از صد آيه در اين بابها نازل شده و بناي اسلام و تشيع از اول بر همين بوده كما اينكه بناي مخالفين بر همين بوده از اول و الآن هم هست و سلوك متقدمينشان را با ائمه اطهار و شيعيان كبار تاريخ ثبت كرده و در همين كتاب اعيان الشيعة مقدار معتنا بهي از سلوك آنها و تهمتها و بهتانها و نسبتهاي خلاف واقع و طعنهائي كه بر شيعه دارند و انكار حق ايشان را نمودهاند از سلاطينشان و علماشان و محدثينشان و سايرين آنها جمع ميكند كه از آنچه لازمه دودستگي و دشمني است فروگذار نكردهاند و نميكنند و الآن هم نويسندگان آنها دست برنميدارند و همين طورها هم بايد باشد و خداوند اين طور قرار داده ، وقتي كه اصل عقيده از مأخذ دو تا است تمام اين لوازم ميآيد و اصلاحپذير هم نيست و اتحاد پيدا نميشود مگر باين معني كه طرفين ترك عقيده حقيقي خود را بنمايند و نظر اغلب نويسندگان هم همين است ولي اين آرزوئي است كه نخواهد شد و بالفرض كه آنها ترك عقيده خود را نمايند زيرا اصل و اساسي نداشته و قابل دوام نيست آن حسد و استكبار طبيعي و حب رياست خود را كه ناچار بايد مستمسكي هم براي آن [ص 54] بجويند و اصول بياساسي مرتب كنند آن را چه خواهند كرد و آن تمام نخواهد شد ، اما شيعه كه اصل عقيدهشان هم ترك نميشود و بالفرض كه جماعتي هم بدين بيعلاقه بشوند باز هميشه جماعتي در ميانه آنها بر ايمان خود باقي خواهند بود چنانچه پيغمبر صلي الله عليه و آله ميفرمايد كه هميشه يك دسته از امت من ثابت بر حق خواهند بود ، زيرا حق از عالم برداشته نخواهد شد و همان عده قليل اظهار حق را خواهند كرد و خداوند نميگذارد كه ذكر حق فراموش شود و از ميان برود ، پس اتحاد اسلام باين شكلها كه در ظاهر الفاظ فريبنده بگويند و در باطن معني آنها جز هدم اسلام و تشيع و بيعلاقگي بمذهب و ملت چيزي نيست معني ندارد و الحق همان طورها كه ميخواستهاند اين حرفها تأثير كرده و عرايض ما هم در گوش اغلب در اين ايام بياثر است مگر اينكه خطاب و تذكر ما باهل معني و اهل دين است كه در هر دوره بسيار كمند و براي آنها مينويسم اگر اشتباهي دارند كه راه كار اين نيست و خالي از اين دو قسم نيست كه اگر منظور از اتحاد اسلام حفظ دين و پيشرفت حقيقي مسلمين است راهش اين نيست و اگر منظور بيديني و پيشرفت دنيا است كه چاره اين كار در دست كسي نيست و چون بر خلاف جعل خداست پيشرفت دنيا هم در اين نيست و جز ضعف و پستي و ذلت ثمري نخواهند چيد و اگر نگاه بفرنگيها و اروپائيها ميكنند كه با ترك دين و تعصبات مذهبي و اينكه مادي صرف شدهاند خيال ميكنند بجائي رسيدهاند و دنياي خود را آباد كردهاند اولا كه دنيائي هم ندارند و زحمات و مشقتهاي دنيوي آنها هم كمتر از ما نيست و اين چه دنيائي است كه دائما مثل حيوانات درنده در كمين يكديگرند و تمام هم و غم و علوم خود را صرف دفاع يا حمله بر يكديگر مينمايند و هر چند مدت يكمرتبه مثل ترقهٔ كه منفجر ميشود بجان يكديگر ميفتند و آنقدر ستيزه مينمايند تا عاجز شوند و مليونها از يكديگر تلف [ص 55] ميكنند مثل آن مارها كه مكرر ديده ميشوند در بيابانهاي افريقا با يكديگر جنگ ميكنند و يكديگر را تلف ميكنند تا بكلي از ميان ميروند ، باز باقيماندهشان مشغول تهيه مقدمات جنگ ديگر ميشوند ، و آيا خلقت بشر و راحتي دنيا در اين است كه آنها دارند كه ما هم دواسبه ميخواهيم از عقب آنها بتازيم و ثانيا عرض ميكنم كه آنها هم هنوز دير نكردهاند و خواهيد ديد كه مِنبعد هزار درجه بدتر خواهند شد زيرا دعوت اسلام آن طور كه ميبايست بعموم آنها نرسيده بود يعني قابل شنيدن آن نبودند و الآن اوائلي است كه دعوت پيغمبر صلي الله عليه و آله بگوش آنها ميرسد و قرآن خدا بآنجا رفته و در آمريكا و لندن هم خوانده ميشود و همه ميشنوند و خرده خرده تعمق خواهند كرد و اتمام حجت بر آنها هم ميشود و آنوقت است كه اگر بشنوند و مخالفت و اعراض نمايند دنياي آنها هم تنگ خواهد شد و مورد غضب پروردگار ميشوند و خداوند ميفرمايد و من اعرض عن ذكري فان له معيشة ضنكا يعني هر كس اعراض از ذكر من نمايد زندگاني تنگي بر او قرار ميدهيم ، و اروپائيان تا كنون مگر عده معدودي از مطلعين آنها چيزي نشنيده بودند و نفهميده بودند كه قبول يا اعراض نمايند و منبعد بيشتر ميشنوند و در صورت انكار دنياي آنها هم هزار درجه خرابتر و بدتر خواهد شد چون اثر اعراض از ذكر خدا و پيغمبر اين است مگر اينكه ايمان بياورند و در باره آنها هم اميدواري بيشتري است بجهت اينكه خداوند ميفرمايد و لتجدن اقربهم مودة للذين آمنوا الذين قالوا انا نصاري ذلك بان منهم قسيسين و رهبانا و انهم لايستكبرون و شبهه نيست كه استكبار و تعصب جاهليت آنها از مسلمانان كمتر است و خواهيم ديد ان شاء الله كه همين كه گوششان آشناتر شود و از مباني اسلام في الجمله اطلاعي پيدا كنند فوج فوج داخل در دين حنيف اسلام شوند .
و بهر حال كه آنچه خدا خواسته ميشود قصد ما اين بود كه اجمالا گوشزد نمائيم كه [ص 56] اتحاد اسلام با وجود بودن عقايد مختلفه معني ندارد و گل روي مهتاب ماليدن است و صورت خارجي پيدا نميكند و مطلقا عملي نيست ولي اتحاد مسلمين بلكه جميع بشر امكان دارد و آخر هم خواهد شد و خداوند ملك خود را براي همين نتيجه خلقت فرموده و محال است كه حكيم مقدمات امري را قرار بدهد و نتيجه آن بروز ننمايد زيرا در آن موقع تمام خلقت لغو ميشود ولي آن اتحاد از همان راهي است كه خدا و رسول دستور دادهاند و پيغمبر (ص) همه مسلمين را بهمان دعوت فرموده است و ميفرمايد قل تعالوا الي كلمة سواء بيننا و بينكم ان لانعبد الا الله و لانشرك به شيئا و لايتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون ميفرمايد بگو بيائيد بسوي كلمه عادلانهٔ ميانه ما و خودتان كه بندگي ننمائيم جز خدا را و هيچ چيز را شريك او قرار ندهيم و نگيرند بعض از ما بعض را خدايان از دون خداي يگانه پس اگر اعراض كردند شما بگوئيد بآنها شاهد باشيد كه ما مسلميم و بندگي خداي يگانه را مينمائيم كه اين است كلمه عادلانه مساوي كه ميل و انحراف بهيچ طرف ندارد و اتحاد اسلام البته باين كيفيت بر وجه اكمل حاصل ميشود زيرا در بندگي خداي واحد و تسليم همه بامر و نهي او يقينا اختلافي حاصل نميشود و عموما صاحب عقيده واحده و روح واحد و منظور و مقصود واحد ميشوند و با هم بسوي مقصود سير ميكنند زيرا هيچيك توجهي بامر ديگر ندارند و اين است كلمه سواء كه رستگاري تمام مسلمين و بشر در اجتماع و اتحاد بر گفتن اين كلمه است بر وجه حقيقت و جميع اختلافات و بدبختيها از شرك بخداست كه هنوز اغلب مردم از مسلمين و غير مسلمين دچار شركند و بعضشان بعضي را خدايان ميگيرند و خداوند ميفرمايد و مايؤمن اكثرهم بالله الا و هم مشركون اما يهود و نصاري و ملل مشركه كه صريحا قرآن تصريح بشرك آنها ميفرمايد كه قالت اليهود عزير ابن الله و قالت النصاري المسيح ابن [ص 57] الله بلكه از اينها گذشته كه علماي خودشان را هم خدايان گرفتند و خداوند ميفرمايد اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله يعني علما و زهاد خود را خدايان گرفتند از دون خداوند ، و در موقع نزول آيه شريفه يكي از اصحاب پيغمبر صلي الله عليه و آله كه از يهود بود عرض ميكند يا رسول الله ما عبادت احبار و رهبان را نميكرديم فرمود آيا نبود كه آنها حلال ميكردند و حرام ميكردند و شما قبول ميكرديد عرض كرد بلي فرمود همين است . عرض ميكنم معني خدا گرفتن همين است و اين نوع شرك در مسلمين هم جاري ميشود موافق اخبار متعدده كه امام عليه السلام در تفسير همين آيه شريفه و آيات ديگر كه باين مضمون رسيده است ميفرمايد و مسلمين هم اگر اطاعت علما را بنمايند اگر برأي و اجتهاد و استقلال عقل خود حكمي را بنمايند و با مصانعه و تعصب و ارتشا حلال و حرامي قرار بدهند مشرك ميشوند چنانچه عادت سنيان از اول بر همين شد و بيش از هزار حديث در اين باب از پيغمبر و ائمه اطهار رسيده است كه بعض از آنها را ما در رساله اجتهاد و تقليد فارسي كرديم ، و اما در شيعه نميدانم آن نوع اجتهاد و عمل بقياس و استحسان و عقل كه در عامه بود هست يا نيست اگر باشد كه قطعا شرك است زيرا نهي پيغمبر و امام مخصوص ببعضي دون بعضي نيست و هر كس عمل آنها را بنمايد از آنها شمرده ميشود و امثال ابوحنيفه و شافعي كه در مقابل ائمه اطهار صلوات الله عليهم مسند درست كردند و مخالف شمرده شدند براي اسمشان نبود بلكه مخالفتشان در عملشان بود . خلاصه قصدم اين است كه كليةً اختلاف از اينجا شروع ميشود كه بعض از ما بعضي را خدايان بگيريم و معني خدا گرفتن همين است و صرف اينكه من بدانم كه خدا خداست و مستحق بندگي و عبادت غير او نيست اما بندگي و عبادتم براي ديگري باشد اين كافي نيست و حال اغلب ما اين است كه ميدانيم خدا خداست و خود را بنده او ميشماريم اما [ص 58] بندگي ما براي ديگران است و در عمل ديگران را خدا شمردهايم اين است كه آن اعتقاد قلبي كه عمل ما بر خلاف او است فايده نبخشيده و اسم مشرك صادق ميشود بر كسي كه اطاعت غير خدا را مينمايد و اين است كه رفع اختلاف هم از ميانه نشده و اتحاد هم پيدا نشده و با اين كيفيت هيچوقت نخواهد شد .
پس قول فصل دستور همين آيه شريفه است و بس و اتحاد اسلام در سايه اجتماع بر كلمه توحيد است و توحيد كلمه بر غير اين كلمه شريفه محال عقلي بلكه ممتنع است و اتحاد ميانه اشخاص مختلفة الطبايع جز بر كلمه توحيد نميشود زيرا كلمه سواء و عدل غير از اين كلمه نيست و ساير كلمات هر يكي از طرفي مايل و منحرف است و نسبتش بهمه اطراف مساوي نيست ، اين است كه ميبيني اتحاد اشخاص بر منافع مشترك دنيويه هيچوقت ثابت نميماند زيرا نسبت آن منفعت بهمه متفقين علي السوي نميشود و همه روزه در تغيير است و باين جهت توليد شقاق و نفاق ميشود و اتحادشان پايدار نميماند و بر فرض محال كه مدت كمي هم دوام نمايد چون اتفاق بر امر دنيا و منفعت دنيوي است ثمري هم كه داشته باشد در دنيا است و بآخرت نميآيد ، پس اين نوع اتحاد بدرد مسلمين نميخورد زيرا آنها ايمان بخدا و روز آخر دارند پس اتحادشان بر كلمه توحيد بايد باشد كه براي روز آخر بدرد بخورد و منافع دنيوي چون در دنيا ميماند و بآخرت نميآيد در آنجا كه رفتند ديگر كلمه جامعهٔ ندارند و برميگردند بهمان طبايع مختلفه و نزاع و شقاق و نفاق را از سر خواهند گرفت و آنجا چون عرصه خلود و بقاء است و بهر صورتي كه در اين دنيا اكتساب كردهاند ثابت ميمانند و تغيير در آنجا راهبر نيست آن اختلاف اخروي ديگر ترميمپذير نيست و آتش آن اختلاف الي الابد آنها را ميسوزاند و خداوند ميفرمايد وقودها الناس و الحجارة يعني آتشگيراي جهنم همين مردمند و سنگ كبريت ، و مراد از اين سنگ هم باز يك دسته از همين مردم [ص 59] است كه در آيه ديگر نشاني آنها را خداوند داده كه ميفرمايد قلوبهم كالحجارة يعني دلهاشان مثل سنگ است ، پس در جهنم آتشگيراي ديگر غير از خود اين مردم نيست و سنگهاي اين دنيا بعالم آخرت نميروند پس معلوم ميشود كه خود اين مردم در جهنم خود را ميسوزانند . باري مقصود اين است كه در اين دنيا بايد بر چيزي اتحاد نمايند كه در آن عالم هم اسباب اتحاد و يگانگي و راحت باشد و آن غير كلمه توحيد چيز ديگر نيست . و جهة ديگر آنكه اتحاد در منافع دنيوي هر چه باشد در ميانه اشخاص مختلفه منفعت مشترك نميشود زيرا نسبتش بهمه علي السوي نميشود و بمناسبت طبايع مختلفه اشخاص بيكي نزديكتر ميشود و بيكي دورتر ، بيكي ملايم ميشود بديگري ناملايم و باين جهت ميل اشخاص نسبت بآن منفعت علي السوي نميشود پس قدمها را بطرف او با هم برنميدارند و عملشان باين واسطه متحد نميشود پس اسباب اتحاد نميشود . و ديگر آنكه منافع مشتركه دنيوي هر روز در تغيير است و هر روزي مناسب يك دسته و يك جمعيت بخصوص ميشود و اي بسا امري كه براي يك دسته منفعت شمرده ميشود و استقبالش ميكنند همان امر براي دسته ديگر ضرر شمرده ميشود و از آن متنفرند ، فرضا اگر آبادي و عمران يك مملكتي براي اهالي آن مملكت مفيد است براي همجوار او كه از ويراني آن استفاده ميكرد ضرر دارد باين جهت آن دسته در آبادي آنجا ميكوشند و اين دسته آرزوي خرابي آن را ميكنند چرا ؟ براي اينكه هر دو دسته منفعت ميخواهند و منفعت دنيا هم با همه طبقات بيك نسبت نيست ، اين است كه منفعتهاي مشتركه دنيويه اسباب اتحاد نميشود سهل است كه خودش بزرگترين اسباب شقاق و نفاق و اختلاف است و آن چيزي كه روز تمام بشر را سياه كرده همين است ، مثلا بالاتر از اين نيست كه دعوت ميكنيم اي هموطنان بيائيد با هم در آبادي مملكت خودمان بكوشيم و دفاع از يكديگر نمائيم در اصلاح تجارت و زراعت و صناعت و [ص 60] استخراج منابع ثروت چنين و چنان كنيم و همه يكدل و يكجهة باين عقيده باشيم ، صحيح است و بايد چنين كرد ، حرف اينجا است كه همه اين امور اگر براي حصول منفعت و ترقي و عزت و احترام و استقلال است تازه بعد از آني هم كه حاصل شد نسبت اين منافع و محصولات بهمه افراد و اهالي همين مملكت علي السوي نيست تا چه برسد به همجوار كه او هم عليحده سنگ وطن بسينه ميزند و اهالي همين مملكت هم در عين حال جمعي بيشتر استفاده ميكنند و جمعي كمتر و البته آن دسته كه كمتر استفاده كردهاند ناراضي خواهند بود و خيال ميكنند كمي منفعت آنها در اثر اجحاف و بياعتدالي آن دسته است كه زيادتر بردهاند و حقوق آنها را غصب كردهاند ، دسته مقابل ميگويند ما تجاوزي بحق شما نكردهايم بلكه اين نقصان بواسطه عدم قابليت و نقص خود شما است و باين بهانهها باز بجان يكديگر ميفتند و حق اين است كه هر دو دسته هم راست ميگويند زيرا لياقت اشخاص مسلما بطور تساوي نيست و عدالت و درستروي هم در طبيعت هيچكدام نيست و بايد ديگري كه فوق هر دو طبقه است آنها را بعدالت وادارد و دعوت نمايد پس در آخر باز محتاج بكلمه عادلهٔ ميشوند كه نسبتش بهمه علي السوي باشد و هر يك را بجاي خود بنشاند و اين كلمه از كلمات دنيوي و اهل دنيا نبايد باشد بلكه بايستي فوق همه باشد و بهيچكس نزديكتر از كسي نباشد كه اسباب حسد و استكبار و شقاق و خلاف ديگري نشود و اين جز كلمه توحيد نيست كه تمام بشر از اين كلمه مباركه علي السوي استفاده ميكنند و اين كلمه بجميع مردم نزديك است همان طوري كه از همه دور است و در ساحت كبرياي او جميع مردم يكسانند و در مقام ظهور نور عظمتش همگي خاضعند سجد له سواد الليل و بياض النهار ملك الملوك دنيا با پستترين مردم در درگاه او طوق عبوديت بگردن دارند و كسي را در اين درگاه افتخاري بر ديگري نيست جز به [ص 61] پرهيزگاري و بندگي ، پس سبب اتحاد جز اين نيست و اتحاد مسلمين جز باين كيفيت ميسر نيست ، بايد عموما بندگي او را نمايند و بعضي بعض را خدا نگيرند و از اين راه ادراك سعادت دنيا و آخرت نمايند .
پس كلمه توحيد است كه در دنيا و آخرت سبب اتحاد است و طبايع مختلفه و خواهشهاي منحرفه را بيكديگر نزديك مينمايد تا بآنجا كه همه صاحب يك خواهش ميشوند و تو و مني از ميان برداشته ميشود و برادروار زندگي ميكنند اين است كه خداوند ميفرمايد المؤمنون اخوة يعني كساني كه ايمان بخدا دارند برادرند و پيغمبر صلي الله عليه و آله ميفرمايد مؤمنين برادر هستند و خونشان مكافي و مشابه است ، و اين بجهت اين است كه همه رو بيك جهت هستند و يك چيز را ميخواهند و نسبت آن چيز بهمه علي السوي است و نزديك و دوري ندارد و بهمه يكسان ميرسد پس نزاعي در ميانه پيدا نميشود و مزاحم يكديگر نميشوند و جا را بر يكديگر تنگ نميكنند و هزار نفرشان بفرمايش امام عليه السلام در يك سوراخ سوزن در آخرت ميتوانند جا داشته باشند و اين فرمايش معنيش اين نيست كه باين اندازه كوچك ميشوند بلكه تعبير از كمال يگانگي و اتحاد آنها است و اغراق نيست ، باين معني هم نيست كه گمان كني همه وجود واحد ميشوند و تميز از ميانه برداشته ميشود و اشتباه بوحدت وجود بكني حاشا كه اينطور باشد ولي با وجود داشتن خصوصيات چون اختلاف در ميانه نميماند متحد ميشوند مانند انوار چراغهاي متعدده كه در يك اطاق با هم جمع ميشوند و مزاحم يكديگر هم نيستند و معذلك نور هر چراغي هم عليحده است و ممزوج با ساير انوار نميشود همچنين است حال اشخاص وقتي كه بنا شد جز بمبدء يگانه متوجه نباشند اختلاف ميانهشان نميماند و عرصه را بر يكديگر تنگ نميكنند ، فيض مبدء هم از طرف مبدء علي السوي بهمه ميرسد ، از طرف خودشان هم هر يك بقدر قابليت ميگيرند و زيادتر از خودشان نميخواهند [ص 62] پس نزاعي هم ندارند زيرا منع و مضايقه از طرف مبدء نشده است و باختيار خود آنها است پس هر يك باندازه خود ميگيرد و از مال ديگري هم نميخواهد كه بر او دشوار باشد پس منازعه و مدافعه ايجاد نميشود بلكه همه با هم كار ميكنند و باعث تقويت يكديگر ميشوند و چون همه يك منظور و يك محبوب دارند و نظر محبوب هم بهمه علي السوي است حسد بر يكديگر نميبرند و همگي سعي دارند رضايت او را جلب نمايند و خود و برادر خود را براي محبوب ميخواهند و خودخواهي ندارند ، بر خلاف اهل دنيا كه عموما خودخواه و هر يك هم تمام دنيا را براي خودش ميخواهد و يك ذرهاش را هم راضي نيست بديگري بدهد و حق هم دارد براي اينكه هر قدرش را كه بديگري واگذارد از سهم خودش بهمان اندازه كم شده و ناقص شده و هيچكس بنقص خود راضي نيست ، اما آن كسي كه ايمان بخدا آورده و خدا را خواسته و دوست داشته و در مقام دوستي خود را واگذار باو كرده و ميلي و خواهشي جز او بر خود نگاه نداشته بلكه خودي را بكلي از ميان برده و مثل آئينه صيقلي هيچ رنگي و شكلي بر خود باقي نگذارده و خود را نمينماياند پس رو بهر طرف كه توجه كرده باشد همان را مينماياند و بنا بر اينكه توجه خود را از دنيا برداشته و متوجه بخداي يگانه شده است پس مبدء واحد را حكايت ميكند كه مالك جميع ملك و ملكوت است و از هيچ جهتي نقصي در خود نميبيند كه از پي تكميل آن برآيد و از ساير ابناء جنس خود بخواهد بگيرد و بسر و كله اين و آن بپرد زيرا خود او همه چيز را داراست و اگر مردم ديگر از پي دنيا ميدوند و هر يك يك گوشهٔ را دست ميآورند او صاحب دنيا و مالك دنيا را دست آورده و از همه مستغنيتر شده و چشمش بدست كسي نيست پس با احدي نزاعي و گفتگوئي ندارد .
خلاصه كه مطلب باريك است الا اينكه با زبان الكن تعبيري ميآورم و در گوش اغلب هم اين عبارات استحساناتي است و آشنا باين [ص 63] زبان نيستند ولي حقيقت امر همين است كه اتحاد جز از اين راه ميسر نميشود و جز اجتماع بر كلمه توحيد و ترك بندگي خدايان مختلفه كه هيچيك لايق خدائي نيستند بلكه خلق محتاجي هستند مثل من و تو صورت نميبندد ، پس در اين راهها كه نويسندگان نشان ميدهند خيري نيست و آنها هم خير ما و تو را نخواستهاند بلكه خواستهاند ما را خر نمايند و از جهل ما استفاده نمايند و با قوت كلمه اتحاد اسلام كه معني آن را كج كردهاند اختلاف ما را زياد كنند و از اختلاف ما نتيجه بگيرند و تا كنون هم گرفتهاند تا بعد از اين خداوند تا كي خواسته باشد بر اين حال باشيم ، قدر متيقن اين است كه تا اين جهالت حكمفرما است ثمرش هم همين است پناه ميبريم بخدا از جهالت . سبحان الله اين چيست كه همه دم از عقل ميزنند و راه عقل را نشان ميدهند دعوت باتفاق و اتحاد هم ميكنند و ميبينيم كه همه جهال هم شنيدهاند و قبول كردهاند و عمل هم ميكنند پس چرا نتيجه نميگيرند ؟ امروز متجاوز از سيصدمليون نفوس مسلمين در دنيا هستند ، چرا هر چند مليون در يك گوشه در تحت قيادت و رياست دسته ديگر زندگي ميكنند و بار ميبرند و بوي استقلال و آزادي را هم بيچارگان نشنيدهاند ، نه اين است كه همه لا اله الا الله و محمد رسول الله هم ميگويند ، چرا فايده از اين كلمات مباركه نميبرند ؟ براي اينكه فقط لفظي آموختهاند و لفظ بيمعني هم در دنيا اثري ندارد . تعجب نمائيد كه اين الفاظ مباركه چقدر بزرگ است كه بدون معني هم سيصد مليون نفوس را در مقابل اضعاف خودشان از ساير ملل كه بدرجات در جميع مراتب بر آنها برتري دارند نگاه داشته ، چه ميشد اگر كمي بمعني اين كلمات مباركه عمل ميشد ؟ هزار افسوس كه هزار يك بلكه صدهزار يك مسلمين هنوز از معني لا اله الا الله بوئي نبردهاند زيرا معني لا اله الا الله اين است كه هيچكس مستحق ستايش و بندگي نيست جز پروردگار ، ولي ما اين لفظ [ص 64] را ميگوئيم اما بندگيمان در درجه اول بر اهواء خودمان است كه خداوند هم ميفرمايد كه مردم هواي خود را خداي خود گرفتهاند و بعد از آن بندگي ما بشيطان است يا ساير مردم كه آنها هم بندگان شيطانند ، و هكذا كلمه محمد رسول الله از حيث لفظ اسباب اتحاد و اجتماع نميشود بلكه معني آن مراد است يعني محمد فرستاده خداست و امر و نهيش امر و نهي خداست پس اطاعت او اطاعت خداست و بندگي او بندگي خداست من يطع الرسول فقد اطاع الله پس هر كس اطاعت رسول را نمود بندگي خدا را كرده و هر كس اطاعت نكرد بندگي نكرده و ايمان ببعض فرمايش او و انكار بعض ديگر كفر است و بندگي نيست ، پس گفتن اين دو كلمه مباركه بدون اراده معني مفيد نيست .
پس اگر خواسته باشيم بفهميم كه راه اتحاد اسلام چيست بايستي اول بفهميم كه اطاعت پيغمبر صلي الله عليه و آله در آنچه فرموده شده يا نشده و اگر نشده از كجا اشتباه شده يا مخالفت شده يقينا عيب در همان جا است و اگر بعضي اطاعت كردهايم و بعضي نكردهايم همان دسته كه اطاعت نكردهاند و كج كردهاند برگردند و جبران نمايند و در جميع موارد فرمايش خود پيغمبر را حكم قرار دهند و خداوند ميفرمايد فلا و ربك لايؤمنون حتي يحكموك فيما شجر بينهم ثم لايجدوا في انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما خلاصه آنكه ريشه نزاع و اختلاف لابد در همان نقطه است كه يك دسته مخالفت كرده باشند پس بايد ديد ريشه نزاع و اختلاف كجا است و آن ريشه را بيرون بياوريم و باصطلاح استخوان لاي زخم نماند كه در اين صورت قابل التيام نخواهد بود و هر چه مرهم بر روي زخم بگذاريم فايده نخواهد كرد و روز بروز فسادش زيادتر خواهد شد ، شبهه نيست كه هر چه هست در همين جا است كه اطاعت پيغمبر را نكردهايم و بندگي اربابان مختلفه را كردهايم كه قولشان قول خدا و امرشان امر خدا نيست و هر يك برأي و هواي خود امري كردهاند و [ص 65] اختلاف پيدا شده و الا در امر پروردگار كه اختلاف پيدا نميشد و اوامر متعدده هم كه از نزد يك نفر باشد اسباب اختلاف نميشود و امر پروردگار واحد است و اگر اوامري از نزد غير خدا باشد اختلافات بسيار پيدا ميكند پس شبهه نيست كه اصل فساد همين جا است و تا اصلاح نشود اتحاد پيدا نخواهد شد . چرا خود را زحمت ميدهند و باين اندازه سعي در خر كردن مردم مينمايند و اينهمه اصرار ميكنند كه ماده فساد و اصل مرض را بحال خود بگذاريد و ظاهرش را درست كنيد ، آيا نميدانند كه اين محال است و ممتنع است ؟ پس چرا نميگويند بيائيد بنشينيد دقت كنيد اغراض را كنار بگذاريد رسيدگي كنيم بهبينيم اصل و ريشه مرض ما كجاست و اصل مرض را معالجه كنيم تا بالطبع جميع مفاسد اصلاح شود و بهبينيم اصل مرض اختلاف از كجا شروع شده و در چه نقطه اختلاف حاصل شده و علت و سببش چه بوده و در رفع آن سبب بكوشيم تا مرض هم تمام شود ؟
پس ميگوئيم شبهه نيست و همه ميدانيم كه اختلاف در كلمه لا اله الا الله نيست زيرا همه ميگوئيم ، در كلمه محمد رسول الله هم نيست چون جميع طبقات مسلمين قائلند ، شبهه نيست كه پيغمبر صلي الله عليه و آله دستور جامعي هم براي بقاء دين خود تا قيامت داده است و هيچكس در مسلمين نيست كه منكر اين معني باشد براي اينكه اگر نداده بود اين خلاف حكمت بود و پيغمبر صلي الله عليه و آله حكيم است و خلاف حكمت نميفرمايد و اسلامي را كه با آنهمه فداكاري و زحمت در ميانه اين مردم جاهل تأسيس فرموده راه بقاء و دوام و پيشرفت آن را هم نشان داده و در دسترس گذارده و دين خود را ضايع و باطل نگذارده كه اسباب ملعبه دشمنان باشد . حال آيا ميگوئي خداي حكيم در اين باب چه امر فرموده و پيغمبر حكيم براي بعد از خودش چه كرده و آيا تكليفي معين فرمودهاند يا جميع امت را از آن روز كه پيغمبر وفات فرمود تا قيام قيامت ضايع و باطل و بلاتكليف گذارده ؟ شبهه [ص 66] نيست كه اگر بلاتكليف گذارده باشد از حكمت نيست و هيچ جاهلي اين كار را نميكند پس لامحاله دستوري فرموده ، و شبهه نيست اين حرفي هم كه سنيها ساختند و گفتند علاوه بر آنكه بكلي بياصل و دروغ بود و نه در كتاب خدا و نه سنت پيغمبر (ص) اثري از آن نيست با هيچ عقل و منطقي هم درست نيست ديني را كه پيغمبر (ص) جميعش را بوحي مخصوص پروردگار رسانيده و حتي خودش اجازه نداشته كه يك كلمه از خودش بگويد كه خدا ميفرمايد ماينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي و در آيه ديگر خداوند پيغمبر مكرم و معصوم خود را تهديد ميفرمايد كه لو تقول علينا بعض الاقاويل لاخذنا منه باليمين ثم لقطعنا منه الوتين يعني اگر بر ما دروغ بهبندد بعض اقوال را در باره او چنين و چنان خواهيم كرد ، آيا هيچكس تصديق ميكند كه چنين ديني را كه حتي يك كلمهاش را باختيار پيغمبر معصوم بلكه شخص اول دنيا و اول ما خلق الله و عقل كل و اشرف موجودات نگذارده است بعد از خودش بفرمايد مسلمانها جمع شوند و تبادل رأي نمايند و خليفه را براي من اختيار كنند كه او را مناسب شنيدن وحي و احاطه بجميع خير و شر و علم ما كان و ما يكون بدانند ؟ آيا اين منطقي است و از شخص حكيم گذشته هيچ عاقلي اين حرف را ميزند و آيا اين امت كه اين اختيار بآنها داده شد كه بودند آيا همان عربهاي سوسمارخور را ميفرمود كه هر از بر تميز ندادند و حتي سوره الحمد را كه پيغمبر صلي الله عليه و آله روزي چند مرتبه بر آنها خوانده بود فراموش كرده بودند و بعلاوه همانها كه رؤسايشان هنوز ايمان بخدا هم نياورده بودند و بتپرستي را ترك نكرده بودند و اعدا عدو پيغمبر بودند آيا پيغمبر حكيم اختيار دين را بچنين اشخاص ميگذارد و آيا خليفهٔ كه آنها معين كنند خليفه پيغمبر ميشود يا خليفه خدا در حالي كه در قرآن مصرح است كه تعيين خليفه در زمين هميشه اختيارش مختص به پروردگار [ص 67] بوده ، چه شده است كه در اين امت اختيارش با مردم ميشود ؟
خلاصه كه در اين مقام مقصود بحث در اين موضوع نيست و در جاي خودش اين مطالب ثابت شده است ، مطلب اين است كه اصل اشكال از همين جا ناشي شده كه امت بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله از پي دستور او نرفتند و از همان قدم اول براه ديگر رفتند و كتاب خدا و عترت را كه پيغمبر باقي گذارده بود و فرموده بود كه بايد هميشه با هم باشند و جدا نشوند ترك كردند . حال با اين تفصيل آيا آن كلمه جامعه كه ميانه شيعه و سني را جمع ميكند و اسباب اتحاد و اتفاق ميشود و همه را يكدل و يكجهة مينمايد و نفاق و اختلاف را از ميانه برميدارد كدام كلمه است ؟ اگر كلمه محمد رسول الله است تسليم داريم و اطاعت ميكنيم بيائيد همه اطاعت كنيم و پيروي نمائيم و اول برسيم آن دسته كه مخالفت فرمايش پيغمبر را كردهاند و براه ديگر رفتهاند كدامند ؟ هر كدام هستند از همان جا كه كج كردهاند برگردند و مستقيم شوند و با ساير برادرانشان كه از اول بر طريقه مستقيم باقي بودند برادر شوند و متحد شوند غرض و استكبار را كنار بگذارند بندگي آلهه متعدده را ترك كنند نتيجه مطلوبه را هم دست بياورند و اگر نه با اين حرفهاي بيمعني اتحاد اسلام حاصل نميشود و اساسا اتحاد ميبايستي بر امر ثابتي واقع شود كه قابل تغيير نباشد و باجتهاد اشخاص نيست زيرا اجتهاد هر كسي بعد از خودش از اعتبار ميفتد چنانچه اهل اجتهاد در كتب خود تصريح كردهاند و بهمين جهت شرط ميكنند در هر زماني مجتهد جامع الشرايطي بايد باشد و حكم مجتهد سابق و لاحق هم كه با هم مخالف شود باك ندارند و بهمين لحاظ احكام اجتهاديه از هزار هم گذشت تا ناچار شدند و درش را بستند و فقط چهار مذهب را رسميت دادند و گفتند باب اجتهاد بعد از اين مسدود شد ، الآن هم علماي بزرگشان مينويسند باب اجتهاد هنوز باز است ولي مردم ديگر زير بار اجتهاد [ص 68] نرفتهاند و حكومت راضي نشده و نخواهد شد چون مزهاش را ديدهاند و بهر حال كه نه باز شدنش حكم پيغمبر بود نه بسته شدنش حكم او بود نه قرارش بر چهار مذهب حكم او بود نه آنها كه الآن ميگويند هنوز باب اجتهاد باز است بحكم خدا ميگويند زيرا لا حكم الا لله بلكه جميعش اموري بود كه خودشان با كمال تحير و ناداني و استكبار هر روزي بطرفي رفتهاند و سرشان بديوار خورد برگشتند و باز هم بحال حيرت و بلاتكليفي خواهند بود تا طوعا او كرها تسليم فرمايش پيغمبر صلي الله عليه و آله شوند و امر را بخدا و پيغمبر واگذارند و ابواب رحمت بر آنها باز شود و ان لو استقاموا علي الطريقة لاسقيناهم ماء غدقا . حال تعجب من از نويسندگان شيعه است كه چرا با اين اصرار بعد از هزار و سيصد سال ميخواهند جماعت شيعه را برگردانند و سني نمايند و آيا آنها كه از فرمايش پيغمبر صلي الله عليه و آله منحرف شدهاند بكجا رسيدهاند كه فرقه شيعه هم امروز طريقه ثابته مستقيمه خود را ترك نمايند و از پي آنها بروند ؟ اگر با همين حسابهاي اهل دنيا و مردمان بيخبر از حقيقت دين هم حساب كنند ميبينند كه طريقه شيعه اولاي باتباع است و پيشرفتش بهتر است ، اگر عده شيعه را در روز وفات پيغمبر صلي الله عليه و آله بسنجند كه سه نفر يا چهار نفر بودند و امروز را هم بسنجند كه موافق تحقيق مورخين بالغ بهفتاد و پنج مليون ميشوند و عده ساير مسلمين را در آن روز اگر تخمين نمايند كه موافق تقريبي كه ممكن است استنباط شود فرضا حد اكثر چهارصد هزار تا يك كرور ممكن است بگوئيم و امروز را هم بسنجند آنوقت است كه حساب خوب دستشان ميآيد و ملاحظه ميكنند با اين قاعده كه پيشرفت و ترقي شيعه از همان حيث عدد چقدر زيادتر است كه نسبت روز اولشان با سنيان در حدود صدهزار يك بود و نسبت امروز تخمين يك ربع است نسبت بساير مسلمين كه بالغ بسيصد مليون شمرده ميشوند [ص 69] و كليه مسلمين امروز در حدود ششصد برابر روز اول ميشوند ولي تنها جمعيت شيعه را كه حساب كني در حدود هيجده مليون برابر شدهاند ، ببين تفاوت ره از كجاست تا بكجا ، و اگر از اين قبيل مفاسد و معايب در داخله خود شيعه پيدا نشده بود و مانع پيشرفت آنها نميشد ميديدي كه الآن امر شيعه بكجا رسيده بود و هنوز هم دير نشده و لله امر هو بالغه .
خلاصه اين مطلب بر همه ثابت است كه اختلاف فريقين بلافاصله بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله پيدا شده و موضوع امر خلافت و ولايت است و يك امر جزئي يا حكم فرعي نيست كه اختلاف در آن قابل عفو و اغماض باشد و بتوان چشمپوشي كرد و امر داير مدار ميانه كفر و ايمان است و شيعه اماميه قائل هستند كه تخلف از فرمايش قطعي پيغمبر صلي الله عليه و آله كفر است حتي موضوع اجتهاد هم در اينجا جاري نيست زيرا اجتهاد در احكام فرعي است كه نصي هم از پيغمبر صلي الله عليه و آله در آن خصوص موجود نباشد نه در موضوعات اصليه و اين امري نيست كه قابل اجتهاد باشد و آيا در ميانه علماي عامه كسي هست كه منكر اين فرمايش پيغمبر صلي الله عليه و آله باشد كه فرمود اني تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي اهل بيتي ما ان تمسكتم بهما لنتضلوا الآن هم شيعه غير از همين فرمايش چيز ديگر نميگويند كه پيغمبر صلي الله عليه و آله بعد از خود قرآن و عترت طاهره را گذارده كه بايد مسلمين متمسك بهر دو باشند و يكي از آنها كافي نيست و اگر متمسك بهر دو باشند گمراه نميشوند و اين گمراهي و اختلاف كه الآن مشهود است و عالم اسلام را باين ضعف نگاه داشته در اثر ترك فرمايش عترت طاهره است زيرا قرآن تنها فايده بحال مسلمين نميكند و قرآن مفسر لازم دارد و خودش ناطق نيست و تفسير مفسرين هم علاوه بر آنكه بر خلاف نص فرمايش پيغمبر است فايده ندارد زيرا هر مفسري و هر طبقهٔ بر خودشان تفسيري ميكنند و رفع اختلاف [ص 70] نميشود باين جهت مفسري لازم دارد كه در شخص او اختلاف نباشد و او را در ميانه حكم قرار دهند و از حكم او تخلف نورزند و آن حكم البته شخص پيغمبر صلي الله عليه و آله بود و بعد از او ائمه اطهارند صلوات الله عليهم بنص فرمايشات پيغمبر كه از حد احصاء خارج است و شيعه در اين باب تسليم دارد بهمان نصوص كه در كتب معتبره عامه علماي مسلّم خودشان روايت كردهاند و حتي ما در جميع فضائل آلمحمد عليهم السلام قانع هستيم بآنچه خود عامه روايت كردهاند و بالاتر از آن را نميگوئيم و لازم نيست كه نسبت جعل و وضع و تهمتهاي ديگر نعوذ بالله بعلماي بزرگ و محدثين ما بدهند و رواياتشان را رد نمايند فقط همان رواياتي كه معتبرترين روات خود عامه روايت كردهاند ما را كافي است ، اگر دردي نيست چرا نميپذيرند ؟ اگر دردي و غرضي هست آن را خود دانند . پس باعتقاد ما اتحاد اسلام و مسلمين باين كيفيت ممكن است كه بفرمايشات پيغمبر صلي الله عليه و آله همانها كه هيچ شك و شبهه در آنها نيست عمل شود و اغراض را كنار بگذارند و الا با اين حرفها كه مسلمان عامي را گول ميزند كه همه برادريم همه لا اله الا الله و محمد رسول الله ميگوئيم بار بار نميشود و اين قافله تا بحشر لنگ است ، و اساسا براي اسلام هيچ معني ديگر غير از تشيع بتمام معني خداوند خلق نكرده و هر جزئي كه از معني تشيع تخلف نمايد از اسلام خارج است و زياده بر اين در اين مقام تفصيل نميدهيم و برميگرديم بآنجا كه سخنمان بود .
و بعضي از جهات و علل اين سر و صدا و اختلاف در اطراف فرمايشات شيخ جليل اوحد (اع) و ساير مشايخ عظام اعلي الله مقامهم را ميشمرديم كه بمناسبت پيش آمد و شرح فوق را در باب اتحاد اسلام و عقيده خود نوشتيم و باز تكرار ميكنيم و خداوند قاهر غالب و رسول او صلي الله عليه و آله و ائمه اطهار عليهم السلام و [ص 71] ملائكه كرام را شاهد ميگيريم كه آنچه اين بزرگواران فرمودهاند عين فرمايش خدا و رسول و ائمه اطهار است صلوات الله عليهم و حتي يك كلمه هم تخلف ننمودهاند كتابشان كتاب خداست سنتشان سنت پيغمبر است ضرورتشان ضرورت شيعه است كتب و مصنفاتشان در ايران و همه دنيا منتشر است و همه ديدهاند عقايدشان همان است كه عموم شيعه اثنيعشريه بآن معتقد است منتهي در بعض احكام جزئيه فرعيه اختلافاتي باشد اين اختلافي است كه از صدر اسلام تا كنون بين علما بوده و سلب ايمان يا عدالت از كسي نمينمايد ، و اما بعض اختلافات در امور عقايد آن هم بيشترش حرفهائي است كه بعض اهل غرض در دهن عوام انداختهاند و القاء شبهاتي كردهاند و در حقيقت اختلافي نيست كه اهل علم ايرادي داشته باشند و عوام هم كه حرفهائي ميزنند اساسا حق دخالت ندارند ، بلي در اين مورد غالبا تحقيقات مشايخ ما (اع) تفصيلش زيادتر است و با عرف عوام و معاني عوامانه كه آنها خيال ميكنند تفاوتي دارد نه اينكه با كتاب و سنت و ضرورت تفاوتي داشته باشد العياذ بالله و علماي سلف رضوان الله عليهم هم تحقيق مفصلي در آن بابها نكردهاند و بحال اجمال گذاردهاند و معذلك بيان مشايخ ما هم با بيان محققين سلف كه تحقيق خود را از كتاب خدا و اخبار آلمحمد عليهم السلام گرفته باشند اختلافي ندارد . بلي موضوعي كه محل نظر است و مشايخ ما اعلي الله مقامهم و مخصوصا مولاي بزرگوار مؤلف كتاب ارشاد العوام اصرار زياد در آن فرموده و كتب متعدده در بيان آن تأليف فرموده مسلكي است كه مشايخ ما اعلي الله مقامهم در كيفيت اخذ اخبار و عمل بآنها اختيار كردهاند اعم از اينكه در اصول عقايد علميه باشد يا فروع عمليه كه حذو النعل بالنعل همان است كه در زمان پيغمبر صلي الله عليه و آله معمول به بوده است و كتاب خدا و دستور پيغمبر صلي الله عليه و آله و ائمه اطهار مؤيد آن است و [ص 72] عمل صحابه متقدمين و محدثين بر آن بوده و اجماع علماي اعلام از صدر اسلام الي الآن بر آن است ، الا اينكه در طرز عمل براي بعض علما اشتباهي در آن شده است و بعض از قواعد و اصول عامه و اجتهادات آنها را داخل نمودهاند و مغشوش كردهاند و مشايخ ما (اع) موارد اشتباه را بيان كردهاند و كيفيت عمل خود را بر همان دستور پيغمبر و ائمه اطهار قرار دادهاند و مداخلات عامه را خارج كردهاند و ترك كردهاند كه حقير فقير هم مجملي از آن تفصيل را در رساله اجتهاد و تقليد شرح دادهام و سعي كردهام كه با زبان فارسي ساده باشد و باصطلاح مخصوص اهل اصول ننوشتهام كه مشكل نشود و غير اهل اصطلاح هم بهره ببرند و حكميت اين موضوع هم باز با كتاب خدا و سنت جامعه پيغمبر است (ص) و آنچه بر ما است همان است كه از مفاد اين دو ميزان قويم خارج نشويم و نشدهايم الحمد لله و شرعا هم چارهٔ در اظهار آن نداشتهايم زيرا كتمان و خودداري از اظهار حق در موقعي است كه حقيقةً ضرورتي داشته باشد و بفرمايش امام عليه السلام تقيه در موقع ضرورت است و صاحب آن داناتر بآن است و حقير فقير با دلائلي كه دارم و اشاره ببعض آنها سابقا نمودم خيال ميكنم اين اوقات تقيهٔ در اظهار حقوق مغصوبه آلمحمد عليهم السلام نيست مگر اينكه شخص مسلمان و شيعه اثناعشري خواسته باشد بيدردي و نفاق نمايد و الا مورد مورد تقيه نيست و وقت است كه خيرانديشان و اهل علم و آرزومندان پيشرفت و ترقي اسلام و مسلمين هم كمك و مساعدت نمايند و اگر واقعا پيشرفت اسلام را بآن منظور و نيت كه صاحب اسلام در نظر داشته آرزو دارند در نوشتجات خود رعايت نظر او را نمايند و دستورهاي خود صاحب اسلام را بنگارند و از آراء و استحسانات شخصي خود يا تقليد نوشتجات مرتزقين از غير مسلمين را ولو در هر لباس كه باشند خودداري نمايند و كار خدا و پيغمبر را با خودشان بگذارند كه البته خود داناترند و السلام .
[ص 73] و اينك شروع ميكنيم بجواب مسائل جناب مقدس و مهما امكن سعي در اختصار جواب مينمائيم مگر اينكه در مقامي ايجاب تفصيلي نمايد و ناچار از اتمام حجتي باشيم و چون حقيقتا سؤالات و اعتراضات ايشان باندازهٔ خستهكننده و قشري و ناشي از كمال دشمني و عناد با علم است كه انسان را متنفر و خسته مينمايد و موجب كسالت مطالعهكنندگان است و از طرفي هم چاره نداشتهايم جز اينكه باندازه فهم قاصر احقاق حق نمائيم ، سعي دارم در جواب هر يك از اعتراضات ايشان بر حسب وسع و بضاعت مزجاة كلام را خالي از يك فايده علمي ولو باختصار باشد نگذاريم كه ان شاء الله اسباب ملالت مطالعهكنندگان نشود و جبران كسالت ايشان را نموده باشيم و لا حول و لا قوة الا بالله .
گفتهاند : بسم الله الرحمن الرحيم - الحمد لله رب العالمين و الصلوة علي محمد (ص) و آله الطيبين و بعد سؤالاتي از آقايان حاجي محمدكريم خاني ميشود اگر جوابدهندهٔ باشد بديهي است جواب با صواب نايل و منتشر خواهد گشت ان شاء الله تعالي . اعتراضات از كتاب ارشاد العوام و بنمرات و شمارههاي هفتاد تناقض كه نيز سؤال شده اشاره ميشود و هر جا لازم شد و در نمرات مطلب نباشد بصفحه و سطر و جلد كتاب اشاره خواهد شد .
سؤال ( ١ ) - در نمره ٧ معلوم شد كه مدعي علم لدني براي مشايخ شده اگر چه در صفحه بعد فراموش و تناقض گفته ولي معين نمائيد كه در دعوي اكتسابي نبودن علوم تصديق داريد يا نه ؟
عرض ميكنم عين عبارات با دقت تمام نقل شد و اگر بياملائي هم دارد بدون كم و زياد همان است كه نوشتهاند و ناچاريم آن تناقضي را هم كه در نمره هفتشان اشاره كردهاند بنويسيم و بعد هر چه خداوند خواسته باشد بتأييد [ص 74] حضرت صاحب الامر عجل الله فرجه جوابا عرض شود .
نمره ٧ تناقض ١٨ صفحه ٣٩ سطر ١٧ جلد چهارم ميفرمايد علوم ايشان ( يعني آقا و مشايخ ) درسي و اكتسابي نيست يعني علوم آقا و مشايخ آقا لدني است تناقض دارد با صفحه ٤٠ سطر ١٤ جلد ٤ كه فرموده و از علوم حقه اكتساب نمودهاند ( يعني آقا و مشايخ علومشان اكتسابي است ) رفع تناقض فرمائيد .
عرض ميكنم كلماتي كه بين الهلالين نوشته شده تفسيري است كه جناب مقدس نمودهاند و در كتاب مبارك ارشاد نيست و معلوم است كه جناب آخوند از فرط تمحض در قدس از فن محاوره و طرز سخنوري هم بكلي بياطلاع ماندهاند و خاصه در اين مقام از شدت اصرار براي ايراد عجله بسيار هم داشتهاند كه پيش و پس عبارت را هم در نظر نگرفتهاند و العجلة من الشيطان ، و ما اول معني تناقض را براي تذكر بعض اخوان كه اطلاع بر اصطلاح نداشته باشند عرض ميكنيم : علماي منطق اصطلاح كردهاند كه نقيض هر چيزي رفع او است يعني برداشتن آن ، مثل كلمه انسان و كلمه لاانسان كه نقيض يكديگرند و دو قضيه متناقض هستند يعني حكم يكديگر را برميدارند ، فرضا يكي از دو قضيه اگر راست باشد آن يكي بايد دروغ باشد و هر دو با هم جمع نميشوند مثل اينكه بگويند هر انساني حيوان است و بگويند هر انساني حيوان نيست لامحاله يكي از اين دو قضيه دروغ است و نفي و اثبات با هم جمع نميشود زيرا اين دو قضيه بالذات مخالفند و با هم جمع نميشوند ولي شروط ديگر هم دارد كه تفصيل آن از منظور ما خارج است و آنچه فعلا منظور است اين است كه دو قضيه وقتي تناقض دارد كه در نفي و اثبات و كليت و جزئيت مختلف باشند ولي در موضوع و محمول و ساير اعراض از قبيل شرط و اضافه و غيرها وحدت داشته باشند و اگر نه تناقض ندارند و دو قضيهٔ كه جناب آخوند نوشتهاند اگر چه در نفي و اثبات مختلفند ولي در موضوع كه [ص 75] بايستي وحدت داشته باشند باز مختلفند پس متناقض نميشوند و موضوع در دو قضيه يكي نيست و ايشان تمام عبارت را ذكر نكردهاند براي اينكه بتوانند اعتراضي داشته باشند و اگر بنا بر اين باشد دامنه اعتراضات بسيار وسيع ميشود و ممكن است جلو عبارت يا عقب عبارتي را انسان بيندازد از تناقض گذشته كه كفر هم ممكن است بشود مثل كلمه لا اله الا الله كه اگر لا اله را تنها بگوئي كفر است و اگر الا الله را هم بگوئي ايمان است مثل اينكه حضرت صادق (ع) بابوحنيفه فرمود كدام كلمه است كه اول آن كفر است و آخر آن ايمان و او ندانست فرمود كلمه لا اله الا الله است ، خلاصه پس نبايد شخص مسلماني را كه اذان ميگويد همين كه لا اله را بشنوي بگوئي كفر است و وقتي كه الا الله را گفت بگوئي متناقض است و متناقض نيست بلكه كلمه توحيد است نهايت تو نفهميدهٔ يا تعمد بر عناد داري ، و من عين عبارت ارشاد را از چند سطر جلوتر عرض ميكنم تا ملاحظه شود كه مطلقا تناقض نيست .
ميفرمايند : و اين است كه الحمد لله رب العالمين امر باطن شيئا فشيئا در اشتداد و قوت است و اسرار بواطن شرايع كه در كتاب و سنت رمز بود تا از دست نواصب محفوظ ماند فاش ميشود و همه موافق كتاب و سنت است و آنچه امروز مردم متحملند صد سال قبل بلكه پنجاه سال قبل هرگز متحمل نبودند پس با وجود استعداد ايشان جايز نبود كه خداوند اخلال باين امر كه علت غائي از وضع شرايع است نمايد و اخلال هم نفرمود و علمائي برانگيزانيد كه اسرار شرايع را بنور قلوب و صفاي صدور و اطمينان نفوس خود متحمل ميشوند و آن انوار را از مشكوة نبوت و مصباح ولايت اقتباس مينمايند و علوم ايشان درسي و اكتسابي نباشد ، تا آخر فرمايش تا اينكه در صفحه بعد بياناتي ميفرمايد در ترقي عالم تا اينكه ميفرمايد : و بر حسب حكمت و سير طبيعي يافتي كه عالم روز بروز بزرگ ميشود و شعورش زياده ميشود تا در اين ايام كه شعور عالم [ص 76] زياده شد اكتساب علوم نموده هر آن جماعت كه ايشان را صدور كثيفه و قلوب خبيثه بوده و ابدانشان اصطبل شياطين بوده البته شياطين ايشان متعلم شده در اين اوقات فسادشان اعظم از سابق شده و در صدد تضييع دين بيشتر برآمدهاند و چون آنها در اين زمان نهايت طغيان را كرده در صدد اضلال خلق برآمدهاند حكمت اقتضاي آن كرده كه در مقابل ايشان جمعي كه صدور ايشان نقيه و طينتشان طيبه و قلوبشان مضيئه بوده و جان و تن خود را مسجد ملائكه قرار دادهاند و از علوم حقه اكتساب نمودهاند بسخن درآيند و آن طايفه اول چون اجماع كرده بسرداري ابليس اعظم لشكر شبهات و شكوك كشيده و در صدد قتل ارواح ايماني مؤمنان برآمدهاند خداوند از اين طرف حزب خود را آراسته بسرداري روح القدس و ولي كامل اعظم در نزديك روحا كه شاطئ فرات ولايت است تلاقي فئتين ميشود ، تا آخر فرمايش .
و اگر بخواهيم در صدد شرح فرمايشات برآئيم از موضوع خارج است و فقط منظور اين است كه ثابت نمائيم بين دو جمله كه جناب آخوند گفتهاند تناقضي نيست بلكه اصلا دو موضوع است و در عبارت اول ميفرمايند كه خداوند علمائي را برانگيزانيده كه چه صفت دارند تا اينكه ميفرمايند و علوم ايشان درسي و اكتسابي نباشد و در عبارت دويم بعد از آني كه بيان ميفرمايند جمعي كه در صدد فساد در دين برآمدهاند و چه و چه خداوند در مقابل ايشان جمعي را قرار داد كه از علوم حقه اكتساب نمودهاند و بسخن درآمدهاند تا اينكه در آخر ميفرمايد آنها مؤمنين و حزب خداوند هستند تا آخر فرمايش ، و مراد از اين جمع غير آن علما هستند كه علومشان اكتسابي نيست و عموميت اين لفظ بيشتر است و شامل آن علما و غير آنها از اشخاصي كه تسليم بآنها شدهاند و از علوم آنها اكتساب نمودهاند و نزد آنها درس خواندهاند ميشود زيرا تا قبل از آن معلمين اين نوع دروس معلم نداشت و اين درسها را [ص 77] مردم نميخواندند و دروسشان اغلب در كتب سنيها و عامه بود كه ان شاء الله مِنبعد اشاره خواهيم كرد . خلاصه كه مراد از فرمايش ايشان در اين قسمت دويم كه عرض شد از لفظ جمعي كه فرمودهاند فقط همان علماي مذكور در عبارت اول نيست و اعم از ايشان است و شامل مثل اين بنده جاهل بلكه جاهلتر از بنده هم اگر باشد از تلامذه و تسليمكنندگان براي آن علما كه نزد آنها اكتساب علم كرده باشند ميشود و ان شاء الله همه از حزب ايشان كه حزب خداوند است شمرده خواهيم شد و با وجود جهالتي كه داريم مسائلي را از آن اساتيد شنيدهايم و اكتساب كردهايم كه در نزد ديگران كمتر پيدا ميشود و الحمد لله از بركات همان انفاس قدسيه و زحمات آنها و انتشار علوم آنها امروز امر بآنجا رسيده كه امر فضائل آلمحمد عليهم السلام بطوري نشر شده كه با سابق قابل مقايسه نيست و حتي از غير تلامذه ايشان بر سر منبرها شنيده ميشود و هر كس در كتب مشايخ ما تتبع دارد و بشنود ميفهمد كه منشأ اين مطالب از كجا است و از كدام كتاب آموختهاند و كجا درس خواندهاند . خلاصه آنكه هر كس از ايشان چيزي آموخته و اكتساب كرده و درس خوانده و با نيت خالص در جائي سخن گفته جزو آن جمع و آن حزب كه فرمودهاند شمرده ميشود و تناقض بين دو فرمايش نيست و موضوع در دو عبارت دو تا است و جناب آخوند نفهميدهاند يا نخواستهاند بفهمند و اهل سخن همه ملتفت هستند كه اصل ايراد ايشان قابل ذكر بلكه جواب نبود و بنده هم مراد ديگر داشتهام كه شرح ميدهم .