اينك كتاب اعيان الشيعة است تأليف دانشمند فاضل و اديب كامل جناب السيد محسن الامين الحسيني العاملي الشامي كه در شام مرجعيت شيعهِ آن مقام را دارا است در تاريخ و ترجمه طبقات علما و شعرا و ادبا و كتاب و مصنفين شيعه و رجال آنها در چندين مجلد نوشته است و جلد اول را كه مقدمه كتاب است در بيان معني شيعه در اسلام و مبدء ظهور شيعه و بيان فرق آن و ظلمهائي كه بر اهل بيت عليهم السلام و شيعيان ايشان در دول اسلاميه واقع شده است و شرح بي‌انصافي و كثرت نسبتهاي بي‌اصل كه از طرف مخالفين بايشان داده شده مينويسد و بحث از اسباب آن مينمايد و خلاصه عقيده شيعه را مينويسد و بيان خطاي ديگران را در باره شيعه مينمايد كه در اين چند روز مطالعه ميكردم و ديدم در حقيقت بهترين و مفيدترين تأليفي است كه براي نصرت شيعه نوشته شده و واقعا جميع شيعيان را مرهون اين احسان ساخته است و ساير مجلدات تاليه آن [ص 28] هنوز بدست حقير نيفتاده و در اثناي مطالعه بآنجا رسيدم كه خلاصه معتقدات اماميه اثني‌عشريه را اجمالا مينويسد تا در موضوع امامت ائمه اثني‌عشر (ص) مينويسد آنچه ترجمه آن اين است :

و ميگويند كه علي و يازده فرزند او سزاوارتر بخلافت هستند از هر كسي و اينكه ايشان افضل خلقند بعد از رسول خدا صلي الله عليه و آله و اينكه فاطمه زهرا سيده زنهاي عالمها است پس اگر در اين عقيده مصيب باشند فبها و اگر هم نباشند اين قول موجب كفر و فسقي نميشود بخصوص كه امامت يك شخص بعينه از اصول اسلام نيست باتفاق شيعه و غير آنها ، اما غير شيعه واضح است زيرا آنها واجب نميدانند امامت شخصي را بعينه و آنها اصل امامت را واجب ميدانند و محصور در قريش مينمايند ، و اما شيعه اگر چه واجب دانسته‌اند امامت ائمه اثني‌عشر را لكن منكر امامت ايشان در نزد شيعه خارج از اسلام نيست . تمام شد ترجمه آن قسمتي از عبارت مؤلف اعيان الشيعة كه منظور بود .

عرض ميكنم طرز و طور عبارت خالي از مسامحه زياد و مداراي بسيار نيست و بنا بهمان اصلي است كه عرض شد و خواسته است عقايد فريقين را بيك‌ديگر نزديك نمايد بحدي كه بتوان گفت اختلاف واقعي در ميان نيست و اگر چه در مقاماتي اين نحو بيان از حكمت است و مداراي با خصم از طرق مجادله و تكلم است و خداوند عالم جل شأنه هم در كتاب مجيد دستور آن را بيان فرموده در آنجا كه شرح مكالمه حضرت ابراهيم را با قوم حكايت ميفرمايد كه همين كه ستاره را ديد براي مداراي با قوم فرمود هذا ربي و البته معني صحيحي هم كه شركي از آن لازم نيايد اراده فرمود و بعد از مدتي كه ماه طالع شد از قول اول عدول كرد و اشاره بماه كرد و فرمود هذا ربي هذا اكبر و بعد از آني كه آفتاب طالع ميشود ميفرمايد هذا ربي تا اينكه آفتاب هم غروب كرد ميفرمايد اني لااحب الآفلين تا اينكه در آخر فرمود وجهت وجهي [ص 29] للذي فطر السموات و الارض الي آخر ، كه با اين طرز مكالمه اول با آنها مدارا و ملايمت ميفرمايد تا آنها را بخود نزديك نمايد و وحشت آنها را كم كند و در ضمن آنها را بواسطه ترديد خود در عقيده سابقشان متزلزل و مردد فرمايد و شدت انهماك و تعصب آنها را كم ميكند تا در آخر بيان ميفرمايد كه خداياني كه طلوع و غروب دارند و احوال مختلفه عارض آنها ميشود معلوم است كه تحت تأثير مدبر ديگر هستند و استقلال ندارند و قابل پرستش نيستند تا بعد از آني كه كاملا اذهان قوم را متوجه ميفرمايد و در عقيده سابق سست ميشوند و مشتاق بفهميدن حقيقت امر ميشوند ميفرمايد وجهت وجهي تا آخر ، و صفت خداي يگانه بي‌همتا و خالق آسمان و زمين را ميفرمايد . و در مقامي ديگر بنحوي ديگر باز تعليم ميفرمايد در آنجا كه حكايت قوم سبا را ميفرمايد كه خداوند ميفرمايد قل من يرزقكم من السموات و الارض قل الله و انا او اياكم لعلي هدي او في ضلال مبين كه در مقام انصاف خصم ميفرمايد كه يا ما و يا شما بر ضلالت هستيم و طرف مقابل بر هدايت است و اين قسم ترديد در واقع ابلغ من التصريح است و لطف اين نوع كلام و وقع آن در قلب مخالف بر اهل علم و كلام پوشيده نيست ، ولي قاعده در مثل اين مقام اين است كه در آخر هم بعد از مداراي تامي كه ميشود حق مطلب بيان شود و اسباب اشتباه فراهم نشود و حق اين بود كه مؤلف اعيان الشيعة حقيقت عقيده شيعه را هم در آخر نوشته باشد مگر اينكه واقعا اشتباه كرده يا تقيه كرده و خواسته است بر همان طريقه ساير نويسندگان حفظ توحيد كلمه را نموده باشد ● و عرض حقير همين جا است كه اگر باين منظور هم نوشته‌اند اشتباهشان مثل سايرين [ص 30] در همين جا است و اعتراض حقير اولا در اين است كه امر باين منوال نيست و منكر امامت ائمه اثني‌عشر در نزد شيعه خارج از اسلام است و دويم آنكه اگر منظورشان هم مدارا و تقيه است فعلا مورد تقيه نيست و براي تقيه هم در شريعت مواردي قرار داده شده كه تخلف از آن جايز نيست و با خيال و صلاح‌انديشي اشخاص نميتوان حكم شريعت را تغيير داد و سيّم آنكه اساسا اگر منظور واقعا توحيد كلمه و پيشرفت اسلام است باز اين راهش نيست و اين راه غلط است و محال است كه پيشرفت اسلام در ترك اسلام باشد و اين معني ندارد و جز سستي و پستي اسلام و مسلمين و سير قهقري و ذلت و خسران دنيا و آخرت ثمري ندارد و اين راه بكلي بر خلاف جهت كعبه و مستقيما بتركستان است و پيوسته بر اختلاف و شقاق مسلمين و ضعف اسلام و قوت مخالفين خواهند افزود تا نماند از اسلام بجز اسمي و از قرآن بجز رسمي كما اينكه محسوس و مشاهد است و ليس بعد العيان بيان و مطلبي كه قابل انكار هيچ مسلمي نيست اين است كه بگوئيم قاعده پيشرفت اسلام و حفظ حقوق مسلمين و توحيد كلمه ايشان در برابر مخالفين لامحاله [ص 31] بنحوي است كه خود شارع مقدس صلي الله عليه و آله قرار داده و تعقل نميشود كه مصلحين خيرانديش بهتر از شارع اسلام بدانند يا دلسوزتر و كاسه از آش گرم‌تر باشند ، پس بايد فهميد كه قرآن و اخبار آل‌محمد عليهم السلام چه دستور ميدهند و بعدا اشاره خواهم كرد .

و اما در اصل موضوع عرض ميكنم كه شيعه اماميه بالاجماع قائل بقول مؤلف اعيان الشيعة نيستند بلكه ميگوئيم كه اجماع و ضرورت شيعه امروز بر خلاف اين قول است و كتاب خدا و اخبار اهل بيت سلام الله عليهم و اخبار مرويه از خود پيغمبر صلي الله عليه و آله منكر امامت ائمه اطهار را خارج از اسلام ميداند و مجلسي مرحوم اعلي الله درجته در كتاب بحار تحقيق اكثر علماي سلف را در اين باب مينگارد كه روح كلامشان همين است و چون اين رساله موضوع در اين باب نيست و اين مقدمه گنجايش بيان تفصيلي اين مطلب و استدلال بآيات كتاب و دلايلي كه در اين باب داريم ندارد در اين مقام باشاره و اختصار ميگذرانيم و تفصيل حواله بكتب موضوعه در اين باب است مخصوصا كتب مشايخ عظام مانند فطرة السليمه در عربي و ارشاد العوام در فارسي ، و در اين مقام اختصارا عرض ميكنم كه اولا لفظ اسلام اطلاقات متعدده دارد و يك مرتبه مسلم ميگوئيم و منظور كسي است كه اقرار بدعوت ظاهره پيغمبر صلي الله عليه و آله كرده است و هنوز نفهميده كه پيغمبر چه ميفرمايد و از ترس شمشير يا اميد و نويدي كه باو داده ميشود تسليم ميشود و ابتداءً مسلم خوانده ميشود مثل اينكه در آيه شريفه است قالت الاعراب آمنا قل لم‌تؤمنوا و لكن قولوا اسلمنا و لمايدخل الايمان في قلوبكم يعني اعراب گفتند ايمان آورديم بگو ايمان نياورديد و ايمان هنوز داخل دلهاي شما نشده و لكن بگوئيد اسلام آورديم ، و ايمان بمعني تصديق است كه انسان در قلب خود چيزي را بفهمد و تصديق نمايد و خداوند [ص 32] ميفرمايد اسلام شما قلبي نيست و لكن تسليم شده‌ايد از ترس يا جهات ديگر و لكن حكم اسلام بر اين قبيل مردم جاري ميشود و همين قبول ظاهري از آنها پذيرفته است و جزو مسلمين محسوب ميشوند و احكام معاملات و معاشرات و مناكح و مواريث در باره آنها جاري ميشود كه در كتب فقهيه احكام آنها ثبت و ضبط است و خلاصه اينكه از مسلمين شمرده ميشوند و شايد نظر مؤلف بهمين قبيل آيات و اخبار بوده و اختلافي هم در اين باب نيست و علما هم در اين باب متفقند بلكه اخبار زيادي هم در نوع معامله و معاشرت و سلوك و محبت و ملايمت و برادري با اين جماعت داريم و تخلف از آنها هم جايز نيست و صحيح و مسلّم است ولي حرف اينجا است كه اين نوع اسلام آن اسلامي كه خداوند خواسته و ديني كه فرموده است ان الدين عند الله الاسلام يا اسلامي كه به پيغمبر امر فرموده كه ميفرمايد امرت لان اكون اول المسلمين يا اسلامي كه همه انبيا بامت خود و اولاد خود وصيت فرمودند و خدا ميفرمايد و لاتموتن الا و انتم مسلمون و هكذا آيات متعدده ديگر ، اين آن نيست و آن عبارت از اقرار بامر ولايت و اقرار و تصديق بجميع ما جاء به الرسول و اطاعت اوست كه در اخبار متعدده كه متجاوز از حد احصاء است و از طرق عامه و خاصه وارد شده ، و اين اسلام ظاهري از شخص مسلم شنيده ميشود و قبول است مادام كه اتمام حجت بر او نشده باشد ولي بعد از اتمام حجت و بعد از بيان خداوند اگر قبول ننمود و انكار كرد حكم كفر بر او جاري ميشود و اين اسلام مفيد بحال او نميشود و سبب قبولي اعمال و نجات ابدي نخواهد بود و آن اسلام كه نجات ابدي در آن است عبارت از ايمان است كه در آيات متعدده قرآن بيان شده و در اينجا موقع تفصيل نيست ، و بهر حال كه بعد از بيان پيغمبر صلي الله عليه و آله و اتمام حجت و اتيان آيات اگر انكار كرد و اطاعت ننمود كافر خوانده ميشود چنانكه در آيه شريفه است [ص 33] و لو شاء الله مااقتتل الذين من بعدهم من بعد ما جائتهم البينات و لكن اختلفوا فمنهم من آمن و منهم من كفر پس بعد از تعليم و هدايت و اتيان آيات هر كس ايمان نياورد كافر ميشود بنص اين آيه شريفه و آيات ديگر . و هم‌چنين لفظ ايمان هم در قرآن اطلاق بر آنها كه ايمان ظاهري آورده‌اند و در دل ايمان ندارند ميشود و آيات بسيار شاهد اين مطلب است مثل اينكه ميفرمايد يا ايها الذين آمنوا آمنوا و مراد از ايمان اول ايمان ظاهري است و از ايمان دويم ايمان حقيقي است يا اينكه ميفرمايد يا ايها الذين آمنوا لم تقولون ما لاتفعلون كه در باره منافقين امت نازل شده است و خداوند بسبب همان ايمان ظاهري آنها را مؤمن خوانده و در حقيقت در نزد خداوند كافرند هم‌چنانكه ميفرمايد و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ظلما و علوا ، و در حديث شريف است از حضرت صادق عليه السلام كه احكام ايمان بر اين قبيل مؤمنين جاري ميشود و حال آنكه در نزد خداوند كافرند و در حديث ديگر ميفرمايد كه دخول اين جماعت در ميان مؤمنين مثل دخول شيطان است در ميان ملائكه ، و خداوند او را از ملائكه خوانده است در حالي كه از جن بود كه در آيه ديگر فرموده است كه شيطان از جن بود و معذلك در آيه سجود ملائكه از ملائكه خوانده شده ، و بهر حال كه اطلاق لفظ مسلم و مؤمن در قرآن و در اخبار بر غير شيعه شده است و لكن شواهد منصوصه زياد هم از آيات و اخبار هست كه مراد از اين ايمان و اسلام ايمان و اسلام حقيقي نيست و اين مطلب از بديهيات و ضروريات شيعه است و منكر امر ضروري خارج از اسلام است باجماع شيعه و سني و اگر ائمه اطهار يا علماي صدر اول يا بعد از آن مضطر بر تقيه بوده‌اند و بطور مسامحه و مماشات گاهي اظهار عقيده كرده‌اند اين مناط امري نيست و محكمات عباراتشان در دست است و تقيه امري است كه ائمه عليهم السلام مبتلا بآن بوده‌اند و اي بسا در مواردي منكر امامت خودشان و علم [ص 34] خودشان هم ميشدند و حتي اسم امام بر سر خودشان نميگذاردند و اخبار متعدده داريم كه نهي ميفرمايند دوستان را از اينكه اسم ايشان را در مجالس ببرند و اسباب شهرت ايشان بشود و در مقاماتي لعنت ميفرمايند و اظهار برائت ميفرمايند از اشخاصي كه اسمشان را ميبردند يا بي‌موقع ذكر فضيلتي از ايشان ميكردند و اسباب زحمت و حبس بلكه قتل ايشان باين جهات فراهم ميشد و در اخبار وارده از حضرت موسي بن جعفر عليه السلام ديده‌ايد كه ميگويند عالم همچو فرمود يا عبد صالح همچو فرمود و اسم امام را نمي‌بردند و امر تقيه بآنجا ميرسد كه حضرت علي بن الحسين عليه السلام براي حفظ نفس خود اقرار برقّيت يزيد ميفرمايد و خود را نجات ميدهد و هم‌چنين تقيه‌هاي ساير ائمه اطهار صلوات الله عليهم را شنيده‌ايد حتي در علل غيبت امام عليه السلام در اخبار متعدده داريم كه علت را همان تقيه و ترس از دشمنان ميشمارند . خلاصه كه آنچه از اين قبيل كه شاهد بر اسلام مخالفين است داريم يا از تقيه است و يا اين است كه مراد اسلام و ايمان قبل از بينه و تعريف است كه البته مادامي كه كسي جاهل بامر ولايت ايشان باشد و نداند كه اين از شروط اسلام و ايمان است و تصديق ايشان را ننموده باشد حكم بكفر او نميشود و داخل در مسلمين است ولي منكر ايشان از روي عمد و اطلاع مؤمن نيست بلكه مسلم هم نيست براي اينكه اطاعت پيغمبر (ص) را نكرده و بر فرض اينكه در ايام تقيه و هدنه احكام اسلام هم بر او جاري بشود او را مسلم واقعي قرار نميدهد و اين قبيل اخبار را نبايستي امروز شاهد بر اسلام آنها قرار داد زيرا حقيقت امر اين نيست و شيعه اثناعشري منكر ائمه اطهار را داخل در اسلام نميداند ولو اينكه در مورد تقيه حكم اسلام بر آنها جاري شود .

و اگر گفته شود كه فرض اين است ائمه اطهار صلوات الله عليهم تقيه فرموده‌اند پس چرا بايد هتك ستر شود عرض ميكنم براي [ص 35] اينكه خود ائمه اطهار صلوات الله عليهم در هزار جاي ديگر كه خود علماي اهل سنت روايت كرده‌اند خلاف آن را فرموده‌اند و از اينجا ميفهميم كه در آن موارد صرفا مراد تقيه بوده و رعايت جهالت شيعه و قلت عدد آنها شده است كه از حيث جمعيت بسيار كم و انگشت‌شمار بوده‌اند و ساير مسلمين هم يا جاهل صرف بامر امامت و اينكه از شروط اسلام است بوده‌اند و يا آنكه با علم و اطلاع منكر و دشمن بوده‌اند مثل متقدمينشان كه جمع شدند و غصب حق اميرالمؤمنين و آل‌محمد عليهم السلام را نمودند و در چنان ايام چقدر از امر امامت ممكن بود اظهار شود ؟ و عجب اينجا است كه با اين تفصيل باخبار پيغمبر و اهل بيت كه مراجعه كنيد مي‌بينيد باز چقدر فرموده‌اند و در كتاب غاية المرام تأليف سيد هاشم توبلي عليه الرحمه بيش از چهارهزار و چهارصد حديث از معتبرين علماي عامه و خاصه در اثبات ائمه اطهار صلوات الله عليهم و كفر مخالفين ايشان از پيغمبر و ائمه اطهار صلوات الله عليهم روايت ميكند و در كتاب اثبات الهداة بالنصوص و المعجزات تأليف محمد بن الحسن الحر العاملي متجاوز از بيست‌هزار حديث با هفتادهزار سند از علماي عامه و خاصه روايت ميكند ، چرا بآنها مراجعه نميشود و اجماع و ضرورت شيعه را بآنها اثبات نميكنند و چرا بايد ببعض مجملات يا متشابهات كلام بعض علما گرفت و محكمات و اجماعيات را ول كرد ؟ و عرض كردم كه كتاب ما موضوع در اين باب نيست و الا ميديدي كه امر امامت ايشان را از ظاهر قرآن هم اثبات ميكرديم و هم‌چنين اخبار مجمع عليها كه هيچيك از عامه هم در آنها اختلاف نكرده‌اند مثل حديث ثقلين يا حديث منزلت يا حديث موالات و آيات مجمع عليها مثل آيه تطهير و آيه مودت و آيه عصمت و غير اينها را اگر بخواهيم بنويسيم از اين حدود خارج است و حديث مشهور من مات و لم‌يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية كه در حديث ديگر هم [ص 36] همين حديث را تفسير ميفرمايند يعني مات ميتة كفر و نفاق خود مؤلف كتاب اعيان الشيعة روايت ميفرمايد و همه روات اهل سنت اين حديث را روايت كرده‌اند و هيچيك انكار نكرده‌اند . پس اين نكته را بايستي مؤمنين متوجه باشند كه اسلام بدون ايمان بائمه اطهار صلوات الله عليهم در حقيقت اسلام نيست و عملي از انسان بدون ولايت ايشان قبول نميشود و نتايج دنيوي هم براي اسلام و مسلمين تا حقيقت اسلام ظاهر نشود نخواهد بود . آيا متوجه نيستيد كه مجمع عليه جميع فرق مسلمين است كه هر كس تخلف از حكمي از احكام پيغمبر صلي الله عليه و آله نمايد يعني آنچه را كه بطور بداهت و ضرورت ثابت شده كه حكم پيغمبر است و اختلافي در آن نيست مثل نماز يا روزه يا حج يا امثال آنها از ضروريات دين اگر كسي انكار نمايد مثل اين است كه خود پيغمبر را انكار كرده و حكم كفر و شرك و قتل بر او جاري ميشود بالاجماع و هيچكس غير اين را نگفته ، حال اگر در مسأله نماز يا روزه امر اينطور است در مسأله ولايت آل‌محمد عليهم السلام كه اساس جميع احكام و خودشان صاحب حكم و امرند امر چه خواهد بود و آيا هيچ عالم مسلماني جرأت ميكند بنويسد كه منكر نماز و تارك آن را شيعه مسلمان ميداند ؟ البته نمينويسد براي اينكه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرموده است تارك صلوة كافر است ، حال در باب ولايت ايشان كه هزاران حديث در كفر و شرك و عدم قبولي اعمال ايشان و سلب اسم ايمان و اسلام از آنها از خود پيغمبر و ائمه اطهار وارد شده چطور شيعه ميتواند منكر ايشان را داخل در اسلام بداند ؟ بلي اين مطلب موارد خاصي دارد اول در مورد اشخاصي كه نميدانند و نشنيده‌اند و از عوام باشند و فقط همان شهادتين را شنيده و باور كرده و حتي معني آنها را هم نفهميده باشد زيرا شهادت برسالت پيغمبر با وجود انكار و تكذيب فرمايش او درست نميآيد و مانعة الجمع است مثل اينكه در اوائل اسلام آنها كه [ص 37] از ترس شمشير يا باميد و نويد اظهار اسلام كردند براي تشويق آنها را مسلمان خواندند تا تدريجا مطلب بر آنها بيان بشود و بفهمند و بعد از بيان و هدايت اگر قبول كردند مؤمن ميشوند و اگر نكردند كافر ميشوند پس بعد از بيان خدا و رسول مؤمن و كافر معين ميشود و در اوايل اسلام با اينكه پيغمبر صلي الله عليه و آله بيان امر امامت را فرمود و اتمام نعمت و اكمال دين فرمود جمعي كه با وجود اتمام حجت كافر شدند و قوت و قدرت هم با آنها بود و بي‌ادبي بآنها ممكن نبود و اميرالمؤمنين عليه السلام را هم كه اضطرارا در خانه نشاندند و جمعي ديگر هم از فرط جهالت آن طوري كه بايد حالي نشدند تا در طول زمان ائمه اطهار صلوات الله عليهم باز بيان و تكرار فرمودند و در آن اوقات كه تقيه شديد بود و عده شيعيان كم بود و البته شنيده‌ايد كه بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله عده شيعه فقط چهار نفر بودند و ديگران موافق فرمايش امام عليه السلام مرتد و كافر شدند و در دوره حضرت امام حسن عليه السلام كه زياد شدند حتي بچهل نفر نرسيدند و در دوره حضرت امام حسين عليه السلام بين هفتاد و هشتاد نفر در خدمت آن بزرگوار جمع شدند كه عارف بامر امامت شده بودند و اطاعت امام را فرض و حتم ميدانستند و هكذا در ادوار ساير ائمه اطهار بسيار كم بودند و در ايام اوايل غيبت هم تكليف علماي آن ايام معلوم است و جائي كه خود ائمه عليهم السلام آن طور تقيه داشته‌اند از دست علماء آن زمان چه برميآمد و چه ميتوانستند بگويند با اينكه كوتاهي هم نكرده‌اند و تأليفات شيخ مفيد و سيد مرتضي و احتجاجات ايشان حجت را بر همه كس تمام ميكرد ولي باز البته مقهور بودند و تاريخ شاهد احوال است تا تدريجا در اين ادوار اخيره امر باينجا رسيده كه مشاهده ميكني و فرمايشات پيغمبر صلي الله عليه و آله و فرمايشات خود ائمه اطهار صلوات الله عليهم كه در آن ايام در زواياي كتابخانه‌ها [ص 38] پنهان بود و يا آنكه سينه بسينه ميرفت و از ترس مخالفين و سيطره آنها كمتر ابراز ميشد و انتشار نمي‌يافت تدريجا جمع شد و مدون شد و منتشر گرديد و بگوش همه رسيد و از آنطرف خداوند خواست و براي شيعه هم استقلال پيدا شد و عده و عُدّه آنها زياد شد و از زير شكنجه مخالفين بيرون آمدند و عنايت خاص خداوند شامل شد و علماي محققين بزرگ برانگيخت و رنجها بردند و زحمات كشيدند و معني اسلام و ايمان را بمردم حالي كردند و فضل ائمه اطهار را اظهار كردند و همه گوشها را پر كردند و قباحت و شناعت و مظالم آن مسلمانان اولي را بر مردم ظاهر كردند و همه دانستند و فهميدند و ترسها و تقيه‌ها بحمد الله تا درجهٔ كه از جهت بي‌اطلاعي مردم يا سيطره مخالفين بود تمام شد و حقيقت امر هم اظهار شد .

حالا بعد از اين تفصيل اي برادران چرا بايد بقهقري برگرديم و تازه منكر امامت ائمه اطهار را داخل در مسلمين نمائيم و چه اجبار و اضطراري در اين كار داريم و چرا بخيالات بي‌معني و اوهام پر و پوچ در صدد اخفاء امر آل‌محمد عليهم السلام كه خداوند اظهار آن را فرموده بايد برآئيم و امري كه زحمتش را هم ديگران كشيده‌اند تا واضح و ظاهر شده آيا ما بايد مصلحت‌بيني كنيم و پنهانش كنيم و چرا بايد بدشمنان دين و معاندين خود بي‌جهت كمك بدهيم و آيا چه ثمري براي اين كار جز ذلت و خسران دنيا و آخرت فرض ميشود و آيا علما و نويسندگان آنها هم همين معامله را با شيعه ميكنند ؟ آيا تأليفات معاصرين مثل فجر الاسلام و ضحي الاسلام را نميخوانند كه هنوز چه نسبتها بشيعه ميدهد و چه توهين‌ها مينمايد و آيا هيچ مسلمان شيعه پي نميبرد كه اصل اين القاءات از كجا ميشود و وحدت مسلمين كه ميگويند منظورشان چيست و آيا نميدانند كه بهترين راهي كه براي اضمحلال مسلمين تصور ميشود همين است كه حتي الامكان بحق و حقيقت نزديك نشوند و [ص 39] شهادتيني را بگويند كه معني و نتيجه بر آن متفرع نشود و آيا فايده و نتيجه شهادت برسالت غير اين است كه اطاعت احكام و اوامر او بشود كه خداوند ميفرمايد ماارسلنا من رسول الا ليطاع ، حال اگر اولين فرمايش او را كه در باره وصي و خليفه خود و در باره آن كسي كه بايد دين او را نگاهداري نمايد تا از صفحه روزگار برداشته نشود و تا قيامت بماند همان را اطاعت نكنند پس ديگر چه اطاعتي كرده‌اند پس اين شهادت چه فايده بحالشان ميكند پس چرا نبايد گفته شود كه مسلماني اين نيست تا بلكه متنبه شوند و ملتفت كار خود باشند و بفهمند كه علت اين پستي و ذلت با وجود اين كثرت عدد كه بالغ بر سيصدمليون هستند از چيست و چرا پيش نميروند ؟ دين پيغمبر صلي الله عليه و آله كه بنص قرآن مي‌بايد كه غالب بر جميع اديان بشود و اگر مسلماني همين است كه آنها دارند و شيعه هم بايد بهمان قانع شوند چرا روز بروز پست‌تر ميشويم و اين چه اسلامي است كه خدا و پيغمبر بكلي العياذ بالله تركش كرده‌اند و حافظ و نگاه‌داري كه از سنخ خود پيغمبر معصوم باشد بر او نگماشته‌اند و چرا ما را بدست دشمنان اسلام سپرده‌اند كه همه امر و نهي ما با آنها شده است و حلال و حرام اسلام را هم آنها معين ميكنند و آيا با وجود اين ميخواهند حلال و حرام اسلام هم تا قيامت باقي بماند ؟ سبحان الله العظيم نميدانم چرا بايستي تا اين اندازه از مقصد دور باشيم و پا روي حق بگذاريم و خدمتي نميكنيم سهل است دايم در صدد پرده‌پوشي باشيم و آيا گمان ميكنند باين آرزو خواهند رسيد ؟ هيهات هيهات و معاذ الله و خداوند ميفرمايد يريدون ليطفئوا نور الله بافواههم و يأبي الله الا ان يتمه ام يحسدون الناس علي ما آتيهم الله من فضله فقد آتينا آل ابرهيم الكتاب و الحكمة و آتيناهم ملكا عظيما .

باري سخن بدراز كشيد و وعده كرديم في‌الجملهٔ هم در خصوص تقيه بنويسيم كه اگر منظورشان در اين صلاح‌انديشي [ص 40] و پرده‌پوشي تقيه است اينجا مورد تقيه نيست زيرا اشاره كرديم كه اصل اين القاءات و مأخذ اينها از مخالفين اسلام است ولي ممكن است براي بعض از علماء و نويسندگان ما هم گاهي مشتبه بشود و خيال كنند كه اصل تقيه در اين مقام جاري ميشود و كتمان امر آل‌محمد عليهم السلام در اين ايام موافق اصل تقيه است پس عرض ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله :

تقيه در لغت بمعني تحفظ و تجنب از شر است و در اصطلاح شرع بمعني پوشاندن حق و اظهار غير حق است بجهت محافظت نفس از ترس اذيت و زحمتي كه بانسان برسد و باين واسطه مال خود و عرض خود و خون خود را حفظ مينمايد و برادران و موالي خود را محفوظ ميدارد از اينكه مكروه و شري بآنها برسد و در دل البته متدين بحق است منتهي پوشيده ميدارد و در مشروعيت آن شبهه نيست بدليل كتاب خدا و اخبار پيغمبر و اهل بيت صلوات الله عليهم و اتفاق مسلمين و در اصل تقيه و لزوم آن در جاي خودش شايد مطلقا اختلافي نيست ولي اختلاف دارند كه آيا پيغمبر صلي الله عليه و آله تقيه ميفرمود يا نميفرمود ، بعضي بكلي منع ميكنند و بعضي قائلند كه تقيه ميفرمود تا بعد از نزول آيه عصمت و بعد از آن تقيه نفرمود و باين مضمون حديثي هم هست و علي اي حال كه اين موضوع محل سخن ما نيست و از ملل خارجه از اسلام هم بعضي در اصل تقيه و مشروعيت آن ايراد و اعتراض بر پيغمبر صلي الله عليه و آله و مسلمين دارند و جواب آنها هم در مقام خودش موجود است و در اينجا محل بحث ما نيست و ميانه مسلمين ترديدي نيست كه تقيه مشروع است و خداوند ميفرمايد ادفع بالتي هي احسن السيئة كه در تفسير آن وارد شده است كه حسنه تقيه است و سيئه ترك تقيه است ، و ميفرمايد ان اكرمكم عند الله اتقيكم كه در تفسير آن فرموده‌اند اتقي آن كسي است كه بيشتر عمل بتقيه ميكند ، و ميفرمايد لايتخذ المؤمنون الكافرين اولياء من دون المؤمنين [ص 41] و من يفعل ذلك فليس من الله في شئ الا ان تتقوا منهم تقاة و يحذركم الله نفسه كه اين آيه شريفه صريح است در لزوم تقيه و هم صراحت دارد كه اساسا تقيه بر خلاف اصل و وضع الهي است و حكم اول اين است كه مؤمنين با كفار دوستي ننمايند و هر كس چنين كند از ولايت پروردگار خارج است مگر اينكه ضرورتي دست دهد و از باب تقيه با آنها راه رود و مماشات نمايد كه در آيات متعدده بيان اين مطلب را فرموده است حتي اينكه ميفرمايد نمي‌يابي كسي را كه ايمان بخدا و رسول داشته باشد و با مخالفين خدا و رسول دوستي نمايد ، و فعلا عرضم در اين مطلب نيست مقصود اين است كه تقيه بنص قرآن در جاي خودش جايز است . و اما اخبار باب بيش از آن است كه در اينجا گنجايش داشته باشد و شبهه نيست كه تقيه را واجب قرار داده‌اند بر هر مسلمان و ترك آن را حرام شمرده‌اند حتي آنكه از اعظم فرايض اسلام شمرده‌اند و تارك آن را كافر و ناصب و مشرك شمرده‌اند و فرموده‌اند كسي كه تقيه ندارد دين ندارد ، و بهر حال كه تقيه شرط اعظم تشيع است و در حديثي قريب باين مضمون ميفرمايند كه پيشرفت امر بني‌اميه با زور و ظلم و شمشير است و پيشرفت امر ما را خداوند با مدارا و ملايمت و حسن معاشرت و تقيه قرار داده ، و منكر اين مطلب نيستيم ولي بايد دانست كه مورد آن در كجا است ، آيا دستور خاصي دارد كه مورد آن را بيان فرموده باشند يا بسته بصلاح‌انديشي ما است و استحسان خود ما مناط است كه در هر موقع و براي هر منظوري كه وجه صلاح دنيوي در آن فرض كرديم بايد تقيه نمائيم باين معني كه اصلي از اصول اسلام را موقوف و معطل بگذاريم يا بكلي ترك نمائيم باين توهم كه فلان سياست معين باين نحو بهتر پيشرفت ميكند و اگر اظهار امر و شرط دين خود را بنمائيم از آن منظور دنيوي عقب ميمانيم . شبهه نيست كه قاعده اسلام اين نيست و بفرمايش امام عليه السلام اظهار رأي در دين جايز نيست و امر و [ص 42] نهي دين در دست پروردگار است و فرموده است كه حرام است بر شما كه چيزي بگوئيد مگر اينكه آن را از ما شنيده باشيد ، پس اظهار عقيده و اجتهاد در اين امر يا هيچ امري براي مسلم بدون دستور خدا و رسول و ائمه اطهار صلوات الله عليهم جايز نيست و حرام است مثل اكل ميته و ساير فواحش محرمه و در آيات بسيار نهي از آن شده است ، پس بايستي موضوع و مورد آن را و محل آن را از شرع گرفت و باختيار و استحسان ما نيست و ما در اينجا بطور اختصار براي برادران اشاره بآن خواهيم كرد .

در كتاب المبين از وسائل روايت ميفرمايد از حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام در حديثي كه مؤمن همين كه اظهار ايمان نمود و بعد از آن از او ظاهر شد چيزي كه نقض ميكند ايمان او را خارج ميشود از آنچه وصف كرده و اظهار كرده و ميشكند او را مگر اينكه مدعي بشود كه اين عمل را از روي تقيه نموده و معذلك نظر ميشود در آن اگر از اموري است كه تقيه در مثل آن ممكن نيست قبول نميشود از او بجهت اينكه از براي تقيه مواضعي است كه هر كس زايل نمايد آن را از مواضع خودش مستقيم نميشود بر او و تفسير آنچه تقيه ميشود مثل اين است كه قوم سوئي غالب باشند كه حكم ايشان و فعل ايشان بر غير حكم حق باشد پس هر چه را كه مؤمن در ميانه آنها بجا بياورد از باب تقيه از آنچه مؤدي بفساد در دين نشود جايز است و ابوحمزه ثمالي از حضرت باقر عليه السلام روايت ميكند در حديثي كه فرمود جز اين نيست تقيه قرار داده شده است كه خون حفظ شود بآن پس همين كه بخون رسيد تقيهٔ نيست و قسم بخدا اگر خوانده بشويد بسوي نصرت ما ميگوئيد نه ما تقيه ميكنيم و تقيه محبوب‌تر است نزد شما از پدرها و مادرهايتان و اگر قائم ما برخيزد محتاج نيست بمسألت شما و حد خدا را در بسياري از منافقين شما برپا ميدارد . عرض ميكنم از اين دو حديث شريف بيشتر از حدود تقيه استنباط ميشود و مواضع آن معلوم ميشود . و در حديثي [ص 43] است كه باز حضرت باقر عليه السلام ميفرمايد كه تقيه در هر چيزي است كه پسر آدم مضطر بسوي آن شود و بتحقيق خداوند حلال قرار داده آن را در حال اضطرار و در حديث ديگر است كه تقيه در هر ضرورتي است و صاحب آن داناتر است كه چه وقت ضرورت دارد و حديث ديگري است از حضرت امام رضا عليه السلام كه حضرت عسكري عليه السلام روايت ميفرمايد و در آنجا بيان ميفرمايد كه تقيه در همه جا نيست در حديث مفصلي است كه جمعي از شيعه آمده بودند خدمت آن حضرت برسند و آنها را بخود راه نداد مدت شصت روز و بعد از آن اجازه فرمودند و خدمتش رسيدند و فرمايشات بآنها فرمود كه از موضوع ما خارج است تا اينكه در ضمن فرمايشات بآنها فرمود كه شما تقيه ميكنيد در جائي كه تقيه واجب نيست و ترك تقيه مينمائيد جائي كه لابد از تقيه است . و بهر حال كه از اخبار فوق بطور وضوح پيداست كه تقيه در مقام اضطرار و ضرورت و خوف قتل و تلف جان و مال است كه قومي بر خلاف حق با كمال تسلط غالب باشند و حكم و امر آنها نافذ باشد و جرأت اظهار حق براي مؤمن نباشد همان طور كه در زمان ائمه عليهم السلام و غلبه بني‌اميه و بني‌عباس امر جاري بود و بعد از غيبت تا مدتي كه سلطنت داشتند همان طورها بود و اگر چه در آخر ضعيف شده بودند و بهمان نسبت امر شيعه هم بالا گرفته بود و قوتشان زياد شده بود و سيد مرتضي علم الهدي عليه الرحمه ميتوانست با كمال قدرت اظهار امر شيعه و ابراز عقيده آنها را تا درجهٔ بفرمايد و هم‌چنين روز بروز بر قوت شيعه افزود تا بكلي سلطنت شيعه هم جدا شد و استقلال تام پيدا كردند تا باينجا كه امروز ملاحظه ميكني كه بحمد الله از اين جهات تقيهٔ نيست و خوف جان و مالي خاصه در بلاد ما نيست و آزادي عمومي براي همه مذاهب و اديان برقرار شده ، بنا بر اين ديگر تقيه كردن در اين ايام با كثرت جمعيت شيعه و استقلال و آزادي عقيده [ص 44] بكلي بي‌مورد و بي‌جا است و بفرمايش امام عليه السلام مطلقا در اين موقع جاي تقيه نيست و تقيه در اين مقام همان است كه فرمود بايد نظر بشود در عمل او و ادعاي تقيه او اگر بجا است شنيده ميشود و اگر جائي است كه تقيه در آن ممكن نيست و ضرورت و اضطراري نبوده و ترس جان و مالي نيست پذيرفته نيست و اين نوع تقيه ناقض ايمان و انكار بعد از اقرار است و اين همان نفاقي است كه در حديث ابي‌حمزه ثمالي فرمود و اين همان مداهنه است كه مخالفين حق هم هميشه اين را دوست ميدارند كه خداوند خطاب به پيغمبر صلي الله عليه و آله ميفرمايد ودوا لو تدهن فيدهنون يعني آنها دوست ميدارند كه تو با آنها مداهنه كني و آنها هم مداهنه نمايند ، ولي در اظهار حق مداهنه و پرده‌پوشي نيست مگر در مقام ضرورت كه هر محظور و ممنوعي موقتا مباح ميشود و بعد از زوال عذر دومرتبه بايستي هر حكمي بحال اول برگردد ، و ملاحظه كردي كه در همان مورد تقيه هم كه اجازه ميفرمايد و واجب هم هست تا حدي است كه مؤدي بفساد دردين نشود و آيا چه فسادي در دين شيعه بزرگتر از اين است كه در مثل اين ايام كه هيچ ترسي و اضطراري براي شيعه نيست عالم شيعه بنويسد كه اجماع شيعه بر اين است كه منكر امامت خارج از اسلام نيست ، آيا اصل و ريشه تشيع از اين عبارت متزلزل نميشود ؟ البته اگر نظر امام عليه السلام نباشد و حفظ نفرمايد دين جدش را و نفي تحريفات و تأويلات را نفرمايد متزلزل ميشود ، و آيا اصل و اساس دين شيعه غير از همين است و اگر امر باين منوال است پس شيعه غير از اثبات امر امامت چه دعوتي دارد و اگر منكر امام خارج از اسلام نيست پس براي شيعه هم الزامي نيست كه با وجود آنهمه تأكيد پيغمبر صلي الله عليه و آله و نزول آيات شريفه قرآن در لزوم ولايت آل‌محمد عليهم السلام اقراري بايشان داشته باشد و ممكن است بهمان اسلام خالي از اقرار بايشان قانع شود و اميد [ص 45] نجات هم داشته باشد و نميدانيم در آن موقع بچه متمسك باشيم ؟ اگر بقول سنيها تابع اولي الامر هم بايد باشيم كه هر كس باجماع چهار نفر مسلمان بيدين دستش بالا رفت يا با شمشير غلبه كرد تابع او باشيم حالا كه اولي الامر هم نيست باز تا ايامي كه خلفاي بني‌اميه و بني‌عباس بودند ادعاي خلافت و اولي الامري داشتند همان هم كه تمام شد و ديگر اولي الامري و مدعي امامتي هم الآن نيست . يا للعجب متحيرم كه چه مينويسم و اگر چه اين مطالب توضيح واضح است و امر شيعه بحمد الله از بركات آل‌محمد عليهم السلام و زحمات علماي كبار روشن‌تر از آفتاب است و خود مخالفين شيعه هم ميدانسته‌اند و ميدانند و محتاج بتفصيل نيست . و خلاصه اين است كه اينجا مورد تقيه نيست و اين تقيه شايد در اصطلاح اسمش نفاق است و حرام است و مؤدي بسوي فساد بزرگ در دين است و اسباب شبهه عوام مردم بي‌اطلاع ميشود و اعتقاد باطني آنها هم سست و فاسد ميشود بلكه بكلي تمام ميشود و بكلي عالم تشيع استحاله ميشود به تسنن زيرا آنها بحسب ظاهر اكثريت دارند و اساسا تقيه براي اين بود كه انسان خود را موقتا از شر دشمن حفظ كند و سعي در استحكام عقيده باطني خود نمايد و حدود آن را محكم نمايد تا موقع اظهار آن برسد ، پس شخص عالم متقي بايستي بپرهيزد و قلم را حفظ نمايد و بدون تأمل ننويسد . و بايستي در اصل مسأله باز توضيح بدهم كه برادران بدانند كه بفرمايش امام عليه السلام تقيه در حال ضرورت و اضطرار است و ضرورتي در عدم حصول منفعت حرامي كه انسان خيال كرده و آرزو كرده نيست و براي حصول رياست و تقرب بسوي فساق و فجار و اهل بدعت و طمع در مال آنها ضرورتي نيست ، براي خودشيريني و تملق و جلب محبت اصناف مردم و اميد منفعت از طرف آنها ضرورتي و اضطراري نيست ، بايد ملتفت اين مطالب باشند كتمان دين و حق آل‌محمد عليهم السلام براي اين تمنيات حرام [ص 46] و صاحب آن عمدا همان منافقي است كه خداوند ميفرمايد منافقين در درك اسفل آتش هستند و اين نكته بسيار بزرگي است كه مي‌بيني اغلب مردم اشتباها دچار هستند و اين است علة العلل آن ذلت و پستي كه الآن عموما دچار شده‌اند پناه ميبريم بخدا از شر شيطان ، نميدانم چرا مجرب نميشوند چرا متنبه نميشوند كه الآن ذلتي بالاتر از آن كه مسلمين و شيعه دچار هستند نيست و آيا نميدانند كه همه اين خواري و خفت ناشي از همين مداهنه و نفاقشان است و باز چرا سعي ميكنند ذلت خود را زيادتر نمايند ، آيا نمي‌بينند كه امروز يهودي بر آنها ترجيح داده ميشود بلكه هر ملت پست و بي اساسي بر آنها ترجيح داده ميشود ، آيا نمي‌بينند كه احترام علما بكلي از ميان رفته و بشعائر اسلام وقعي گذارده نميشود و احكام اسلام مطلقا رايج نيست ، آيا فكر نميكنند چرا اين طور شده و نميدانند كه همه اينها باين جهت است كه خود مسلمين احترامي براي خود قائل نشدند و فرمايشات پيغمبر را سهل پنداشتند و خواستند افرادشان در امر دين دخالت داشته باشند و احترام و حق موالي و سادات خود را از ميان بردند و غصب كردند و خود را صاحب امر و حكم پنداشتند و خداوند هم كه اين طور قرار نداده بود اين است كه دچار ذلت شدند .

اما سني‌ها كه از روز اول نسبت خود را از پيغمبر قطع كردند و اين ايام هم بهمان رويه اول هستند و باحكام پيغمبر صلي الله عليه و آله عمل نميكردند جز چند فقره كليات ضروريه كه آن هم در حدودش بفرمايش پيغمبر صلي الله عليه و آله عمل نكردند و از جانشينان و اهل بيت پيغمبر صلي الله عليه و آله نگرفتند و خودشان اجتهاد كردند و رأي دادند و امر دين را در دست خود گرفتند و آنقدر آراء و اجتهادات و فتاوي در ميانه‌شان زياد شد تا بالاخره تنگ آمدند و چهار رأي را اختيار كردند و دولت در كار علما و مجتهدين دخالت كرد و همه فتاوي را دور انداخت و باب اجتهاد را [ص 47] بكلي مسدود كرد و بنا را بر چهار مذهب گذاردند آن هم با چه دليل و چه مجوزي بود البته دليلي نداشت و ندارد زيرا دين پيغمبر و كتاب خدا بر چهار قسم نيست و بالاخره ملاحظه كردند كه بآن هم نميگذرد باز دولتها ناچار از مداخله شدند و خودشان وضع قانون مينمايند و از قوانين خارجه‌ها ترجمه كردند و قانون مدني و عمومي قرار دادند و حال حاضرشان با سابق فرقي نكرده سابق جمعي ديگر با لباس ديگر اجتهاد و قضاوت ميكردند امروز جمعي ديگر با لباس ديگر و فرقي با هم ندارند . اما در شيعه هم با اينكه در جميع كليات و جزئيات و حدود احكام فرمايش پيغمبر و امام را در دست داشتند و دارند جهات ديگر و دردهاي ديگر پيدا شد كه باز امر بهمان جا كشيده شد و اساس بدبختي اينها هم اول همان نفوذ و سرايت اجتهادات عامه شد كه شيعه هم مبتلا شدند و علت ذلت و پستي شيعه و علماي شيعه هم همين شد كه آنقدر رأي و عقيده و سليقه و صلاح‌انديشي و فتوي و رساله زياد شد كه بالفرض دولت هم كه بخواهد بهمان احكام عمل نمايد متحير ميماند كه بكدام فتوي عمل نمايد و بالفرض فتوائي را هم ترجيح داد باز ممكن است بزودي تغيير كند زيرا باب اجتهاد تا باز باشد و باب علم مسدود و مظنون مجتهد حجت باشد تا زمان را امتداد است و آيندگان را قلم و مداد احكام پيغمبر صلي الله عليه و آله مي‌بايستي تابع آن ظنون و اجتهادات باشد و باز همين آش است و همين كاسه و دنيا قرار نميگيرد و احكام پيغمبر صلي الله عليه و آله بصرافت اصليه جاري نميشود و احترام و استقلالي براي مسلمين پيدا نخواهد شد . احكام اجتهاديه هم چون اصلش از گمان است و صاحبش هم يقين بآن نداشته پيداست كه در مزاج مقلد هرگز اثر نميكند و خود را ملزم بعمل بآن نميداند پس از ميان ميرود و باب اجتهاد هم بزور بسته ميشود و مقلدي هم نمي‌ماند چنانچه شده است و ترجمه‌هاي قوانين خارجه [ص 48] جاي‌گير آنها ميشود و عمل عمومي و رسمي بر آن ميشود و اگر اجتهاد را ترك كرده بودند و ميكردند و اختيار دين و احكام پيغمبر را با خود او ميگذاردند و حق را از مأخذ ميگرفتند امر باينجا نميرسيد و امروز هم قوانين خارجه بجاي آنها نميآمد ولي جواب كار خودكرده را چه ميگويند ؟ ناچار بايد نتايج تلخ آن را بچشند تا وقتيكه امر پروردگار باز ظاهر شود . آه آه كه ناصري در اين اظهارات نمي‌بينم و اگر نه با منطقي ديگر چيزها مي‌نوشتم و عقده دلي مي‌گشادم و لكن لله امر هو بالغه امر حق از عالم برداشته نميشود و بالاخره ظاهر خواهد شد انهم يرونه بعيدا و نراه قريبا .

باري بهمين اندازه‌ها هم كه عرض ميكنم روي سخنم با اهل معني است و نميدانم از چند طبقه در اين عرايض بايد بترسم و احتياط نمايم و لكن حسبي الله و نعم الوكيل فعلا بگذريم و اين قسمت بطور معترضه بود و سخن اينجا بود كه باين جهات و همين اجتهادات و بهمين مداهنه‌كاريها و كتمان حق نمودن‌ها و حب رياستها و تصديق فاسق و فاجرها براي نيل بدنياي آنها و جلب محبت آنهاست كه امر باين جاها ميرسد و اگر اين نوع نفاق‌ها و تملق‌ها جايز بود و از تقيه بود ديگر براي اسلام قائمهٔ باقي نبود اگر اين امور از تقيه است پس موقع امر بمعروف و نهي از منكر كجاست و اينهمه منع از ركون بسوي ظالمين و جائي كه بايد عالم اظهار علم خود را بنمايد وقتي كه به‌بيند بدعتها ظاهر شده است و اگر نه ملعون خداست كجا خواهد بود ؟ پس تقيه فقط در آنجا است كه مرد مؤمن بر نفس خود يا برادران خود يا امام خود بر قتل بترسد يا بر تلف اموال آنها بترسد بنحوي كه قابل تحمل نباشد نه براي حب رياست و طمع در دنياي پست و ذلت‌آور ديگران كه حقيقةً زهر مار از آن گواراتر است و اينها ضرورت و اضطرار نيست و يومنا هذا تقيه در اظهار امر امام عليه السلام و اينكه اقرار باو و حب او ايمان است و انكار او يا انكار فضائل او كفر است و خروج از [ص 49] اسلام مثل اين است كه شيعه در بلاد اسلام نماز خود را از باب تقيه ترك كند يا روزه خود را ، و هم‌چنين دوستي دوستان امام و دشمني دشمنان امام در همين حكم است زيرا اگر نماز و روزه و حج ضروري اسلام است مسأله امامت و ولايت هم ضروري است و آيا هيچكس گفته است كه در بلاد اسلام و بلاد شيعه و استقلال آنها كسي نماز را از باب تقيه ترك كند و آيا جايز است براي مسلماني كه نماز را ترك كند و روزه را افطار نمايد و گوشت خوك و ميته را بخورد براي حب رياست و جايزه گرفتن و خنديدن مخالفين و نزديك شدن بآنها و صدر نشستن و قضاوت كردن يا امامت جماعت كردن يا حاكم شدن و امثال اينها و عنوان همه اين شنايع را تقيه قرار بدهد ؟ معاذ الله ، پس امر ولايت بالاتر از نماز و ضروري‌تر است . سبحان الله مسلمانان امروز در لندن و ساير ولايات خارجه مسجد بنا ميكنند و اقامه نماز مي‌نمايند ما در بلاد شيعه امر امامت را كتمان نمائيم و بگوئيم منكر امامت هم خارج از اسلام نيست ادعاي اجماع هم بكنيم و بگوئيم صلاح اين است همه با هم برادر باشيم زيرا اختلافي نداريم . نميدانم اگر اين اختلاف نيست اختلاف كدام است و آيا ممكن است با حرف امري را كه با اين شدت ظاهر شده و چه فداكاري‌ها بر سر اين كار شده پنهان كرد و همينطور خود را گول كنيم و بگوئيم هيچ اختلافي نيست همه مسلمان و برادريم همه لا اله الا الله و محمد رسول الله ميگوئيم فعلا اختلافات جزئي را كنار بگذاريم و دست بدست يك‌ديگر دهيم و استقلال اسلام را محفوظ بداريم اين امري است محال و نفاقي است كه اقلا فايده موقتي هم بحال كسي ندارد و بجان خودم و همه برادران عزيز قسم است كه اينها عباراتي است فريبنده كه ظاهرش مسلمان عامي را گول ميزند و بچاه ميندازد و فكر ميكند به‌به چه بهتر از اين كه همه مسلمين برادر باشند و معاون يك‌ديگر باشند نفاق و اختلاف و دشمني را از ميانه بردارند و اتحاد و اتفاق [ص 50] داشته باشند و بر دنيا غالب شوند ، آري باتفاق جهان ميتوان گرفت . صحيح است ولي راه اتفاق اين نيست و با وجود داشتن دو عقيده كه جميع حدودش با هم مخالف است دو دسته متفق نخواهند شد و اينها خود گول كردن است و اگر اين دستور خيرانديش‌ها عملي و ممكن بود آل‌محمد عليهم السلام همين طور دستور ميدادند و حال اينكه مي‌بينيم بر خلاف اين فرموده‌اند .

و دوست ميدارم در اين مقام بعضي از اخبار آل‌محمد عليهم السلام را در اين زمينه يعني سلوك و معاشرت مخالفين براي تبرك و تيمن و روشن كردن اذهان روايت كنم و بعد از آن هر چه خداوند خواسته باشد در اين باب هم خواهيم نوشت و توضيح ميدهيم كه راه اتفاق و ايجاد وحدت كلمه اين نيست كه پيش گرفته‌اند و چند خبر ذيل را از يكي از رسائل مرحوم مولاي بزرگوار و جد عالي‌مقدار روايت ميكنم : حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام ميفرمايد در حديثي كه هر گاه به‌بيند كسي منكر را و انكار ننمايد در حالي كه ميتواند پس بتحقيق دوست داشته كه خداوند معصيت شود و هر كه دوست بدارد كه خداوند معصيت بشود بتحقيق مبارزه با خداوند نموده است با عداوت و از آن حضرت است كه فرمود مصاحبه نكنيد با اهل بدعت و منشينيد با آنها كه در نزد مردم مثل يكي از آنها ميشويد فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله مرد بر دين دوست و رفيق خودش است و از حضرت علي بن الحسين عليه السلام رسيده فرمود بپرهيزيد از صحبت گناهكاران و از كمك كردن بظالمين و مجاورت فاسقين ، بترسيد از فتنه آنها و دوري بكنيد از ساحت آنها و از آن حضرت است كه فرمود سزاوار نيست براي مؤمن كه بنشيند در مجلسي كه معصيت خدا در آن مجلس ميشود و نميتواند آن را تغيير بدهد و سؤال شد از آن حضرت از قول خداي عز و جل و قد نزل عليكم في الكتاب ان اذا سمعتم آيات الله يكفر بها و يستهزؤ بها تا آخر آيه شريفه ، فرمود جز اين نيست كه [ص 51] خداوند قصد فرموده مردي را كه انكار حق مينمايد و تكذيب مينمايد حق را و زشت ميگويد در ائمه پس برخيز از نزد آن و با او منشين هر كه ميخواهد باشد و باز از آن حضرت است كه ميفرمايد هر كس ايمان بخدا و روز آخر دارد پس ننشيند در مجلسي كه عيب‌جوئي مؤمن ميشود و نقص بر امام وارد ميآورند و از آن حضرت است هر كس بنشيند با كسي كه عيب‌جوئي ما ميكند يا مدح نمايد دشمن ما را يا صله نمايد قطع‌كننده ما را يا قطع نمايد صله‌كننده ما را يا دوست بدارد دشمن ما را يا دشمن بدارد دوست ما را پس بتحقيق كافر شده است بآن كسي كه سبع المثاني و قرآن عظيم را نازل فرموده و از پيغمبر صلي الله عليه و آله روايت شده هر كس ايمان دارد بخدا و روز آخر پس برادري ننمايد البته البته با كافري و آميزش ننمايد البته البته با فاجري و هر كس با كافري برادري كند يا با فاجري خلطه نمايد فاجر و كافر خواهد بود و از حضرت رضا عليه السلام روايت شده هر كس صله نمايد قطع‌كننده ما را يا قطع نمايد صله‌كننده ما را يا مدح نمايد عيب‌جوي ما را يا گرامي بدارد مخالف ما را او از ما نيست و ما از او نيستيم و از پيغمبر صلي الله عليه و آله است همين كه ديديد اهل شك و بدعت را بعد از من از آنها اظهار برائت نمائيد و سب نمائيد آنها را و بد بگوئيد و بدهشت بيندازيد آنها را كه طمع در فساد اسلام ننمايند و مردم بترسند از آنها و بدعتهاي آنها را تعليم نگيرند و از حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام روايت شده هر كس با صاحب بدعتي راه رود و او را توقير نمايد پس بتحقيق در هدم اسلام سعي كرده و از آن حضرت است كه فرمود در قول خداي تعالي كانوا لايتناهون عن منكر فعلوه لبئس ما كانوا يفعلون فرمود اينها داخل در مداخل آنها نميشدند و در مجالس آنها نمي‌نشستند و لكن همين كه آنها را ملاقات ميكردند در روي آنها مي‌خنديدند و انس بآنها ميگرفتند و از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله [ص 52] روايت شده كه فرمود همين كه بدعتها در امت من ظاهر شد بايد عالم علم خود را ظاهر نمايد و اگر ننمايد لعنت خدا بر او باد و از علي عليه السلام است عالمي كه علم خود را پنهان ميدارد برانگيخته ميشود كه بوي او گنديده‌تر از همه اهل قيامت است و تمام دواب كوچك زمين او را لعنت مينمايند و عرض شد خدمت حضرت ابي‌جعفر عليه السلام ادناي نصب چه چيز است فرمود اين است كه مرد از خود اظهار رأي نمايد و بر آن دوستي نمايد و بر آن دشمني نمايد و در حديثي است كه حضرت امام رضا عليه السلام بر جماعتي از شيعه غلظت فرمود و اجازه دخول بآنها نداد پس عرض كردند يا بن رسول الله اين جفاء عظيم و استخفاف بعد از حجاب سخت از چه بود فرمود بجهت ادعاي شما كه ما از شيعه اميرالمؤمنين هستيم و حال آنكه در بيشتر اعمالتان مخالف او هستيد و در بسياري از فرايض مقصر هستيد و تهاون در حقوق اخوان مينمائيد و تقيه ميكنيد جائي كه تقيه واجب نيست و ترك ميكنيد تقيه را جائي كه لابد از تقيه است .