[ص 1]

تنزيه الاولياء

در جواب ايرادات بعض اهل كاشان بر كتاب ارشاد العوام

از مصنفات عالم رباني و حكيم صمداني

مرحوم آقاي حاج ابوالقاسم خان ابراهيمي كرماني اعلي الله مقامه

[ص 2] بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله و سلام علي عباده الذين اصطفي ءالله خير اما يشركون .

اما بعد چنين گويد بنده مسكين ابوالقاسم بن زين‌العابدين اعلي الله مقامه كه در اين ايام كه ماه مبارك رمضان ١٣٦٣ است مراسلهٔ از بلده كاشان رسيد كه ذيل آن را جمعي امضا نموده بودند كه هيچيك معروف حقير نبودند الا اينكه تصور ميشود بعضشان از طلاب علوم يا اهل منبر باشند و عين مراسله را نقل مينمايم :

بسم الله الرحمن الرحيم - نظر باينكه گفته شد كه هر گونه اعتراضي بر چهار جلد ارشاد العوام بنمايند عالم رباني و جواب‌دهنده داريم كه حل اشكال و رفع تناقض از قرآن مجيد مينمايند و غير ممكن است كه هيچ سؤالي و اعتراضي را راكد و بلا جواب بگذارند لذا استدعاي اينجانبان امضاكنندگان ذيل آنكه آقاي جواب‌دهنده هفتاد تناقض من باب آنكه مشت نمونه خروار است در پنجاه و پنج نمره نوشته شده با نشان دادن صفحه و سطر و جلد اگر مقدور هست رفع تناقض بنمايند و شصت سؤال است كه در بعضي اشاره بنمرات پنجاه و پنج گانه شده و بعضي اشاره است بصفحه و سطر و جلد ارشاد ، جواب هر يك هر يك را مرقوم فرمايند و آقاي جواب‌دهنده متذكر باشند اولا جواب ساده و رفع تناقض را عوام‌فهم مرقوم و اكتفا نمايند در جواب بذكر نمره يك يا جواب سؤال يك تا [ص 3] آخر و شروع بجواب فرمايند ثانيا از نمره يك شروع برفع تناقض نموده تا نمره پنجاه و پنج رفع تناقض اگر ممكن است از هفتاد تناقض بفرمايند و از سؤال يك تا سؤال شصت را بترتيب جواب بدهند نه جواب از بعض دون بعض ثالثا چه رفع تناقض يا جواب از سؤالات بتمامها يا رفع تناقض از تمام و جواب از سؤالات تماما غير مقدور باشد يا مقدور ولي صلاح در جواب دادن ندانند عينا آنچه مرقوم شده از هفتاد تناقض و شصت سؤال و عين ورقه استدعا شده تمام آنچه را ارسال شده مجددا بكاشان با پست سفارشي رد فرمايند چون مورد حاجت و امانت است كه جهت مقام محترمشان فرستاده شده لذا شرعا آقاي معظم يا با جواب يا بلا جواب رد امانت ميفرمايند ان الله يأمركم ان تؤدوا الامانات الي اهلها و مرقوم فرمايند كاشان بالا بازار حجره استاد محمد سوهان‌كار بدست آقاي استاد احمد يا اگر استاد احمد نباشند بآقاي آقا حسين زاويه بدهند مخارج پست سفارشي آنچه بشود حواله بدهند بطرف جنابشان بندگي شود و لا اجر علي الله تعالي شانه . حسن مقدس - الاحقر سيد محمدحسن افصح الواعظين - سيد محمد تسلطي - عباس سليماني - رضا علم الهدي - احمد توفيقي - علي‌اكبر ناصح - عباس مؤذن - الاحقر حسين الموسوي - عزيز احمدي - علي‌اكبر صمدي و دو امضاي لايقرء .

تمام شد عبارات شريفه كه بعينها نقل شد و در جوف پاكت قطعاتي چند كاغذهاي پاره و مندرس گذارده و بر هر يكي بعضي از اعتراضات خود را نوشته بودند با خطي كه خواندن آن بسيار مشكل بود و بي‌اندازه در هم و بر هم و با لكهاي آن اوراق مخلوط بود و بزحمت تميز داده ميشد و كاملا نماينده حالت روحي و كمال اخلاقي جناب آخوند بود و بفرمايش ايشان اين مشتي بود نمونه خروار و حسب الامر بايستي بعد از رفع حاجت مسترد نمائيم و ان شاء الله چنين ميكنيم ، و چون از مطاوي عبارات بر مطالعه‌كنندگان واضح است كه قصد ايشان [ص 4] واقعا حل اشكال نبوده و جواب هم كه داده شود تازه جواب يك مشت است و بقيه‌اش تا خروار باقي است و پيدا است كه غرض جناب آخوند جز اظهار وجود و ابراز تنفر نبوده و قصدشان فهميدن مطلب و تصحيح عقايد نيست و از اول تا آخر كتاب مبارك ارشاد العوام را كه جز روايت اخبار آل‌محمد عليهم السلام و بيان فضيلت ايشان چيزي نيست منكر هستند و بنا بر اين فعلا جوابي جز سكوت نداشت و خاصة كه عادت مشايخ ما اعلي الله مقامهم هم بر اين بود كه جواب اين قبيل سؤالات را نميفرمودند مگر اينكه گاهي باعث خارجي پيدا ميكرد و از اين رو بنده جاهل بي‌مقدار هم خيال جواب نداشتم ولي چون يكي از اجله اخوان عظيم الشأن كه امتثال امر ايشان را لازم ميدانستم اشاره فرمودند جواب مختصري عرض كنم و اگر چه بحال خود سائل مفيد فايده نيست ولي دور نيست كه بعض ساده‌لوحان كه اهل علم نيستند و علماي خود را فقط بلباس ميشناسند از اين قبيل اعتراضات را كه بشنوند اسباب شبهه بر آنها بشود ناچار بنگارش اين مختصر مبادرت ميشود كه اداي وظيفه نوكري شده باشد ان شاء الله ، و از آنجا كه اغلب اعتراضات و بقول جناب آخوند تناقضاتي كه نوشته‌اند بقدري عوامانه است كه مناسب ذكر در كتاب و جواب دادن از آن نيست مگر اينكه لزومي پيدا كند بايد از اهل ادب و كمال معذرت بخواهم و اميد عفو دارم و العذر عند كرام الناس مقبول .

و قبل از شروع در جواب ايشان مقدمهٔ بطور اختصار در تذكر بعض از اوضاع گذشته روزگار اسلام و پيش‌آمدهاي ناگوار كه گاه‌گاه بخاطر اين بي‌مقدار ميگذرد و حكايتش در اينجا بي‌مناسبت نيست و در حقيقت درددل‌هائي است و مخاطب معيني را منظور ندارم چند صفحه در اينجا بعرض ميرسانم و بعد از آن جواب اعتراضات را باندازه فهم ناقص عرض خواهم كرد ان شاء الله .

و اينكه در اول مراسله نوشته‌اند كه گفته شد عالم رباني و [ص 5] جواب‌دهنده داريم ، اولا گوينده نميدانم كيست و نمي‌شناسم ولي بنفس خود بصيرت دارم كه عالم رباني نيستم و لكن بنده جاهلي هستم از بندگان مؤلف كتاب مبارك ارشاد كه نسبت نزديك بايشان دارم و براي شكر بعض از نعمتهاي نامتناهي وجود مقدس مؤلف بزرگوار و حق حيوة و هدايت و تعليمي كه بگردن عموم مسلمين و مؤمنين دارد بسهم خود دفاع از كتاب مبارك خواهم نمود با اعتراف باينكه از عهده اداء شكرش برنميآيم ،

از دست و زبان كه برآيد كز عهده شكرش بدر آيد

و از خداوند متعال توفيق بندگي و پيروي ايشان را مسألت دارم و اميدوارم كه اين خدمت ناقابل مقبول واقع شود ان شاء الله و اين كتاب مبارك را تنزيه الاولياء نام نهادم و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم .

مقدمه

كتاب مبارك ارشاد العوام تأليف اعلم علماي رباني و افضل حكماي صمداني ناشر علوم سبحاني افضل المتألهين و مرآت فضايل المعصومين و حامل اسرار الائمة الطاهرين سلام الله عليهم اجمعين استاد الكل في الكل مولاي و سيدي و جدي العلامة الحاج محمدكريم خان الكرماني اعلي الله مقامه و رفع في الخلد اعلامه است كه صيت روزافزون آن بزرگوار گوشزد جميع شيعه گرديده و نور فضل علم و حكمتش شايد كمتر جائي مانده است كه نرسيده و جلالت قدر و شهرت آن مرد بزرگ بيش از آنست كه اين بنده شرمنده بي‌مقدار در صدد معرفي و شرح احوال آن بزرگوار برآيم و بهترين معرف ايشان همانا آثار باقيه و تأليفات نفيسه ايشان است كه بالغ بر ٢٤٦ مجلد و بحسب ابيات در حدود ٥٧٦٥٣٧ بيت ميشود كه در فهرست كتب ايشان كه سابقا در تذكره احوال ايشان طبع شده و مجدد هم قريبا بطبع خواهد رسيد مفصلا شرح داده شده و جميعا در فنون مختلفه و علوم متفرقه حقه اسلاميه از حكمت و فلسفه و طب علمي و عملي و [ص 6] شيميا و كيميا و اصول و فقه و علوم طبيعي و رياضي و ادبي و غيرها تأليف شده و منتشر است و در جميع آن مؤلفات مستند باخبار آل‌محمد عليهم السلام شده‌اند بدون اينكه تقليد و پيروي مؤلفين ديگر را نموده باشند و در حقيقت در جميع فنون مذكوره مبتكر بوده‌اند و غرض اصلي ايشان از تصنيف هر يك ذكر نوعي از فضايل آل‌محمد (ع) و نشر علم ايشان و ارائه آيات توحيد پروردگار بوده كه بسبب آل‌محمد (ع) در جميع آفاق و انفس اين ملك ظاهر شده است .

و در حقيقت ميتوان گفت كه تا زمان اين بزرگوار در فن فضايل آل‌محمد (ع) و بيان حقايق قرآن و اخبار اهل بيت هيچيك از علماء سابق رضوان الله عليهم بدين شرح و بسط بيان نكرده‌اند بلكه جميع حقايق توحيد و ساير معارف دينيه در بوته اجمال و ابهام بود و هيچكس حل مشكلات آنها را ننموده بود و فقط بروايت و ذكر الفاظ ظاهره آنها قناعت كرده بودند زيرا سابق بر اين نه زمان را تحمل بيان آنها بود و نه علماي اعلام را مجال و قدرت اظهار بود و گرفتار تقيه شديد بودند و علماي شيعه مقهور غلبه دشمنان و سلطه اهل سنت بودند و جرأت اظهار امر آل‌محمد (ع) را نداشتند مگر بسيار كم آن هم با كمال تقيه و حفظ جان را بر همه چيز مقدم ميداشتند و معذلك مصون از تعرضات دشمنان نبودند و منجر بشهادت و قتل بسياري از آنها ميشد كه تاريخ شاهد اين مراتب است ، و با اين حال چه اندازه از فضايل ممكن بود اظهار شود زيرا مخالفين پرده‌پوشي و انكار داشتند و حتي مورخين بزرگ عامه از نوشتن شرح حال عادي آل‌محمد عليهم السلام در كتب تاريخ بزرگشان خودداري كرده‌اند و با اينكه تاريخ‌نويس شغلش نوشتن شرح حال اشخاص است و با اينكه از نوشتن شرح حال فلان پيرزن عرب يا فلان شعر مزخرفي كه در كدام بيابان گفته مضايقه نكرده‌اند معذلك در سرتاسر آن مجلدات ضخيمه از شرح حال يكي از ائمه اطهار [ص 7] و خلفاي پيغمبر (ص) سطور زيادي ديده نميشود . حال در زماني كه علماي آن دوره تا اين درجه تملق و چاپلوسي و نزديكي بسلاطين و متغلبين را بر بيان حقيقت كه فن ايشان بوده مقدم داشته‌اند ديگر از فضايل و مناقب ايشان چه اظهاري ميكرده‌اند و آنچه ميدانستند كتمان ميكردند ، دوستان هم كه از ترس كتمان ميكردند ، عوام شيعه هم كه در اين ميانه از همه جا بي‌اطلاع راه ميرفتند و بهمان عقايد سخيفه سنيان نشو و نما ميكردند و منتهي درجه علم و امتيازشان با مخالفين اين بود كه اميرالمؤمنين (ع) را خليفه اول ميدانستند و همين را هم همه جا و نزد همه كس نميتوانستند اظهار كنند و در مقامي هم كه ميدان مذاكره و بحثي مي‌يافتند اثبات افضليت اميرالمؤمنين را بر ساير خلفا مينمودند و بهمين مناقب ظاهره آن بزرگوار اغلب شيعه قانع ميشدند كه فرضا اول كسي از مردان كه ايمان به پيغمبر (ص) آورد او بود و هو المصلي الي القبلتين و الضارب بسيفين و الطاعن برمحين فارس بدر و حنين و قالع باب خيبر و قاتل عمرو و عنتر و از اين قبيل صفات او را هر جا كه مي‌توانستند خطبا و وعاظ بيان ميكردند يا در كتب مي‌نوشتند يا احتجاج با عامه مي‌نمودند يا منتهي درجه در مقامي اثبات فضل او را بر همه بشر ميكردند و اين اعلي درجه فضيلت بود در حالي كه در نزد شخص عاقل عارف اين فضيلتي براي اميرالمؤمنين نيست كه او را بر ساير اناسي كه عموما از نور و شعاع او خلق شده‌اند و حيوة آنها بتوجه و التفات او است فضيلت دهند ، و اگر اهل بصيرت و نظر باشي ميداني كه اين فضيلت هزار درجه كمتر از اين است كه مثلا در مقام بيان فضل يك انسان عادي گفته بشود كه اين شخص از جميع حيوانات افضل است زيرا اين براي انسان فضيلتي نيست بلكه در مقامي ممكن است چنين عبارتي مشعر بتوهين باشد نه فضيلت با اينكه حيوانات هم در حد خودشان خلق كامل و مستقلي هستند و صاحب مزاياي خاصي [ص 8] هستند و يك نفر انسان هم سببيت و عليتي در خلق آنها ندارد ولي بهمين اندازه كه انسان خلق عاليتر و شريفتري است صاحب كمالات ديگري شده است كه در عرض حيوانات ولو اينكه بنحو اشرف هم باشد شمرده نميشود و اگر در تعريف و وصف او بگوئي از همه حيوانات اشرف است بسيار تعريف ناقصي است و بيان كوچكترين وصف او را نكردهٔ ، و مثل بالاتري عرض ميكنم كه اگر اهل اصطلاح و نظر باشي ميداني قاعده بر اين است كه در تعريف كسي يا چيزي اگر او را بصفات دون درجه او وصف نمائي تعريف ناقصي است و ظلم باو كردهٔ مثلا اگر شخص اديب كاملي را بگوئي الف‌باء را خوب ميشناسد يا املاي او خوب است اين تعريف تام نيست و در حقيقت توهين باوست زيرا اين صفت شاگردان مدرسه ابتدائي است با اينكه شاگرد مدرسه و شخص اديب فاضل هر دو از يك نوعند ، حال از اين قبيل است تعريفاتي كه در صفت پيغمبر (ص) يا امام در آن ايام يا اين اوقات ميشود و اهل تسليم قبول ميكنند كه فرضا صاحب معجز و خارق عادت بوده‌اند يا پيغمبر (ص) شق القمر فرموده يا بر اميرالمؤمنين (ع) رد شمس شده يا احياء موتي يا انطاق حصي فرموده‌اند ، زيرا اين قبيل امور فضلي براي اميرالمؤمنين نيست بلكه اينها از صفات انسان كامل و شيعيان و بندگان اوست كه در مقام حقيقت امامت و ولايت از نوع او هم شمرده نميشوند و در مقام او مذكور نيستند و پيغمبر (ص) ميفرمايد در شب معراج بجائي رسيدم كه همه خلق مردگان بودند ، و كتاب خدا در اين باب ناطق است كه ميفرمايد هل اتي علي الانسان حين من الدهر لم‌يكن شيئا مذكورا . حال از اين امثال ملتفت بشو كه معرفت عامه مردم در آن ادوار در باره ائمه اطهار و پيغمبر (ص) تا چه درجه ضعيف بوده كه منتهي صاحبان معرفتشان ايشان را افضل از همه بشر بدانند و همين را هم نتوانند بگويند و مخالفين قبول نكنند مگر بعض اهل انصافشان مثل ابن ابي‌الحديد [ص 9] معتزلي سني كه تا درجهٔ منصف بوده و معرفتي بحضرت امير عليه السلام پيدا كرده و فضايلي از آن بزرگوار را در نظم و نثر خود آورده كه شايد اغلب شيعه آن زمان و اين زمان هم تحمل شنيدن آنها را نداشته و ندارند تا چه رسد بسايرين و از اين قبيل هميشه كم بوده‌اند .

بهر حال عرضم اين بود كه علماي شيعه از اول تا همين اواخر نمي‌توانسته‌اند اظهار فضل آل‌محمد عليهم السلام را بنمايند ، و علاوه بر اين مشكلات و دردها داشته‌اند كه از آن جمله عدم تحمل مردم بود كه آنها هم در همان ايام بار آمده بودند و اهل علم و معرفتي هم اگر در ميانه‌شان پيدا ميشد از همان علوم سنيان خوانده بودند و بكتب همانها مراجعه كرده بودند كه ذكر خدا و رسول و آل‌محمد عليهم السلام در آنها كمتر ميشد ، و علاوه بر اينها اخبار آل‌محمد (ع) كه مأخذ و منشأ فضايل ايشان است در اوايل اسلام تا اين اواخر جمع نبود و كتب مخطوطه كه از محدثين و اصحاب مانده بود در گوشه و كنارها متفرق بود و در دسترس همه كس واقع نميشد و اساسا از طرف علماي صدر اول هم اهتمام تامي در جمع و تدوين آنها نشده بود و همه عنايت و توجه ايشان باخبار فقهيه و احكام فرعيه بود و شغل شاغلشان همين بود و اغلب اخبار فضايل و آنها كه بيان حقايق معارف اسلاميه در آنها شده بود در طاق نسيان مانده بود و هر يك از علما و رواة هم كه جديتي در نقل و روايت آنها مي‌نمود مانند شيخ رجب برسي رضوان الله عليه و امثال او نسبت بغلو داده ميشد و دماغ‌سوزي كامل از او ميشد و رواياتش گرفته نميشد و هكذا از اين قبيل دردهاي گفتني و ناگفتني بسيار بود كه در اين اوراق مختصره گنجايش ذكر آنها نيست و در صدد تفصيل هم نيستم ، تا در اين اواخر كه در حدود سه قرن قبل از اين باشد كه در ايران بواسطه تسلط سلاطين صفويه طاب الله ثراهم مجال و فرجهٔ براي علماي شيعه در ايران پيدا شد و البته در حدود عراق هم استقلال [ص 10] شيعه در ايران مؤثر بود و در آنجا هم توسعه در كار علماي شيعه پيدا شد و مضايق آنها كمتر شد و توانستند تكاني بخود بدهند و خدمتي انجام دهند و جمع اخبار فرمايند و فضايل آل‌محمد عليهم السلام را مدون نمايند و مثل كتاب مبارك بحار الانوار و نظاير آن نوشته شد و مثل كتاب غاية المرام و تفسير برهان و مدينة المعاجز تأليف شد و پيدايش صنعت چاپ كمك فوق العاده نمود و اخبار فضايل در دسترس عامه قرار گرفت و دست و بال شيعه بحمد الله باز شد و از تحت فشار اهل سنت هم بيرون آمدند و سلاطين شيعه كمك‌ها دادند و ترويج علماي شيعه را نمودند و خلاصه اسباب آسمان و زمين جمع شد و گوشها قدري آشنا شد و هوشها بهمين واسطه زياد شد و سينه‌ها وسعتي پيدا كرد و بآنجا رسيد كه واقعا زمان استعدادي پيدا كرد و ممكن ميشد براي مردم حرفهائي زده بشود و قدري بمطلب متوجه بشوند و در عين حال باز هم موانع بسيار بود و عوائق بيشمار ،

عالم تشيع محتاج شد برادمردي بزرگ با همتي بزرگتر از زمين و آسمان و سينهٔ گشادتر از عرش رحمن و در حقيقت بعالمي رباني بمعني واقعي محتاج شدند كه بيان حقايق نمايد و خرافات را از مغزها بيرون نمايد و مشكلات اخبار را شرح و توضيح فرمايد و تحريفات جهال و مأولين را نفي نمايد و شبهات يونانيين و مشائين و اشراقيين و متكلمين از مخالفين و ملحدين را رد فرمايد و دين مبين را از لوث اين كدورتها پاك نمايد و غبار آن اوهام را از مغزهاي شيعيان بزدايد و پيرايه‌ها كه بر دين مبين بسته شده است باز فرمايد و جميع اصول و فروع را بر مأخذ خود قرار دهد و ظاهر شرع احمدي را كه در آن ايام كاملا جمع و تدوين گرديده بود و متفرقات آن بيك‌ديگر ملتئم شده بود و احكام ظاهره فرعيه آن را كه علماي آن دوره با زحمت بسيار جمع كرده بودند با بواطن و حقايق تطبيق فرمايد و معاني حقيقيه آنها را توجيه و توضيح نمايد و روح آن [ص 11] الفاظ و معاني آسماني آنها را آشكار فرمايد و مردم را آشنا بلحن اخبار فرمايد و اصطلاح خاص آل‌محمد عليهم السلام را بيان فرمايد و بالاخره امري بزرگ را متصدي شود كه انجام آن از حوصله اشخاص عادي و علماي ظاهري خارج بود . اين بود كه خداوند عالم جل شأنه از حكمت بالغه و لطف خاص خود ببركات حضرت صاحب الامر عجل الله فرجه برانگيخت مركز دائره ايمان و اسلام و حامل علوم آل‌محمد عليهم السلام محيي شريعت و هادي طريقت و حقيقت و شارح مشكلات مسائل مبدء و معاد و ناشر فضايل اهل بيت امجاد و زنده‌كننده علوم و رسوم ايشان و دعوت‌كننده بسوي حضرت حجت عصر و زمان عالم رباني و حكيم صمداني وحيد عصر و ناموس دهر حضرت اجل اوحد شيخ احمد احسائي اعلي الله مقامه را كه در حقيقت يگانه مرد اين ميدان شخص مقدس آن بزرگوار بود كه تمام عمر را با تمام قوي بانجام خدمت و نشر فضيلت پرداخت و انقلابي عجيب در ميانه انداخت و وحشتي غريب در اذهان پديد آورد كه منجر باختلافات و مشاجرات شديد گرديد و بالاخره كار بلعن و تكفير كشيد و امتحانات سخت پيش‌آمد نمود كه فرزند را از پدر و زن را از شوهر و برادران را از يك‌ديگر جدا نمود كه خود آن بزرگوار در مقامي ميفرمايد : اين غباري را كه مي‌بينيد تا عنان آسمان را گرفته است من برانگيخته‌ام ، و از اين عبارات بدون پيرايه اين ناچيز تصور نرود كه آن بزرگوار مسبب اين اختلافات بود و باعث ايراد نشود كه چرا اينطور فرمود و مطالب حقه را هم آسان‌تر و ملايم‌تر ممكن بود اظهار بفرمايد ، زيرا عرض ميكنم اين اشتباه است و اينطور نيست و اساسا تأثير حرف اين بود نه اينكه از ايشان عمدي بر اختلاف بود و تأثير حرف حق در دنيا در گوشهاي مردمان اسير طبيعت و پابند اخلاق جاهليت هميشه همينطور بوده و چاره جز اين نيست و حرارت آفتاب همين كه بدرياها مي‌تابد بخارها متصاعد و متراكم ميشود تا بآنجا كه هوا [ص 12] را تاريك ميكند باندازهٔ كه اگر دست خود را بيرون بياوري چشم نمي‌بيند و اگر آفتاب بمزبله‌ها تابيد عفونت آنها را منتشر ميكند تا بحدي كه تحمل ايستادن در آن نزديكي‌ها باقي نميماند . آيا تصور ميفرمائيد تأثير كلمات حقه خاصة در آن موقع كه از محل و منشأ خود صادر شود كه جميعش هم بر ضد دنياي دنياداران و خواهشهاي شهوت‌پرستان و طمع آزمندان و رياست‌مداري خرسواران است اثرش كمتر از حرارت آفتاب است كه بر مزبله ميفتد و آيا حقدها و حسدها را بحركت نميآورد و سينه‌ها را تنگ نميكند و آيا نميگويند اللهم ان كان هذا هو الحق من عندك فامطر علينا حجارة من السماء او ائتنا بعذاب اليم ؟ باري اين است كيفيت بدون كم و زياد و حسن كار هم در اينجا است كه همه اين غبارها و بخارها و رعد و برقها آني و موقتي است و مدتشان كوتاه است و جولاني بيش ندارند و دولت دايم براي آفتاب است كه بالاخره ابرها متفرق و رخساره مشعشعش نمودار ميشود و آنچه را كه خود برانگيخته محو و نابود خواهد نمود و اما الزبد فيذهب جفاءا و اما ما ينفع الناس فيمكث في الارض .

و اگر بتاريخ اول اسلام مراجعه فرمائيد پيش چشم مي‌بينيد كه دعوت پيغمبر صلي الله عليه و آله با تمام حكمت و ملايمت و حسن سياستي كه آن حضرت ابراز فرمود تدريجا پيش آمد تا بآنجا رسيد كه امر خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام را كه غرض اصلي از بعثت بود همين كه اظهار فرمود جميع اختلافات از همانجا شروع شد و همه انجمنهاي سرّي بر ضد پيغمبر و اميرالمؤمنين عليه السلام از همان روز تأسيس شد و آن صحيفه ميشومه در اثر همان ابلاغ نوشته شد و مأخذ همه اختلافات همان شد كه خود پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود اختلافي در خدا نيست در من هم نيست و لكن اختلاف در تو است يا علي ، و تمام سؤال و جواب‌ها در مورد اين كلمه پيش آمده كه خبر بزرگ خدا بود و در اين باب سوره نازل شده بود كه عم يتسائلون [ص 13] عن النبأ العظيم الذي هم فيه مختلفون و خبر بزرگ اميرالمؤمنين بود ، و مشاهده ميكنيد كه نزاع جميع فرق مختلفه سني‌ها با شيعه در اين باب است و نزاعهاي فرق مختلفه شيعه با فرقه اماميه اثناعشريه در همين باب است و نسبت غلو را در همين مقام باشخاص ميدهند . و آيا تصور ميكنيد كه بعد از اين تفصيل حضرت شيخ اوحد (اع) چه فرمود كه اينهمه در اذهان مشكل نمود و آيا چه بدعتي و خلاف سنتي العياذ بالله آورده بود جز اينكه كلماتي در فضيلت اميرالمؤمنين فرمود و بعضي از حقايق كتاب و سنت را آشكار نمود و تحقيقات سنيان و متكلمين را كه مأخذش از يونانيين بود دور انداخت و خرافات متصوفه و وحدت وجود و وحدت موجود را ابطال فرمود و از فضايل عاليه آل‌محمد (ع) بطور اجمال اشاراتي فرمود و همان اخباري را كه در دست بود و همه روايت ميكردند و صحيح ميدانستند قدري تشريح و توضيح فرمود و چيزي از پيش خود نفرمود الا اينكه همه اينها بر خلاف انس و عادت قوم مينمود و شبيه بتحقيقات سني‌ها نبود و بعلاوه بعض رياستها را متزلزل ميساخت و غير اين چيزي نبود ، و حاقّ مطلب اين بود كه آن بزرگوار خواست قدري مردم را بحقيقت نزديك‌تر فرمايد و قدمي در مراتب معرفت پيشتر گذارند و قدري حرفها معني پيدا كند و از عالم الفاظ بالاتر بيايند و نزديك بعمل شوند اما نه اينكه تكليف بعمل واقعي فرمايد حاشا و كلا كه اينطور باشد زيرا هنوز حد رشد و تكليف نرسيده و عقل صريح و آن چيزي كه عبادت پروردگار بآن ميشود در مردم ظاهر نشده و هنوز موقع ظهور باطن باطن و ظهور امام (ع) كه مردم تكليف بعمل واقعي ميشوند و ديگر عذر پذيرفته نيست نرسيده است و وقت آن را جز خداوند كسي نميداند و مخصوص باو است و عنده علم الساعة و نزديك و دوري آن بر ما محجوب است و ما يدريك لعل الساعة قريب ، و آن بيچاره بدبخت سيد شيرازي كه چند صباحي در مجلس درس سيد [ص 14] اجل امجد اعلي الله مقامه حاضر شد و عباراتي در فضيلت امام يا بعض فضايل شيعيان و ابواب و نواب امام عليه السلام شنيد و معني آنها را نفهميد و بيچاره احمق ديوانه بود ديوانه‌تر شد ، الفاظي را بدون ترتيب شنيد و ندانست در باره كيست مثل اطفالي كه حرفهاي بزرگترها را ميشنوند و نميدانند كجا استعمال كنند و بي‌مورد ادا ميكنند ، فرضا سيد استاد فرمايشاتي در اوصاف ابواب امام فرمود و توضيحاتي در اخبار وارده در اين معني ميداد او هم عباراتي شنيد و نفهميده از هر جائي كلماتي گرفت و بخيال دعوي باطل افتاد ، فرضا شنيد كه براي امام بابي است اما نشنيد كه باب امام تا خود امام ظاهر نشود ظاهر نميشود و از اين گذشته باب امام عالم هم هست صاحب قدرت و تصرف و كرامت هم هست و از همه چيز كه بگذري اقلا عربي را كه زبان امامش است ميداند ، بهيچيك از اينها اهميت نداد يا نشنيد فقط اسم بابي شنيد و مدعي بابيت شد و خداوند هم نگذارد كه امر او اسباب اشتباه بشود و بدبخت قناعت باين دعوي هم نكرد و ادعاي امامت هم متعاقب آن نمود باز قناعت نكرد و ادعاي پيغمبري هم كرد باز قناعت نكرد كتاب عربي مغلوطي براي عجم‌ها آورد شريعتي هم بخيال خود درست كرد در كتابش هم نوشت كه بمن وحي ميشود مثل اينكه به پيغمبران سلف وحي ميشد و هكذا از اين قبيل دعاوي كه بسبب همين‌ها بطلان امرش الحمد لله ظاهر شد . و اين طغيان هم يكي از همان آثار و عكس‌العملها است كه اشاره كردم و از همان بخارات و عفونتها است كه در اثر تابش آفتاب موقتا پيدا ميشود و زود هم تمام ميشود و از ميان ميرود كما اينكه از ميان رفت و همين اسمي هم كه هنوز هست زور خوابيده‌ايست باصطلاح و بهانهٔ براي لامذهبها است كه چند روزي بلهو و لعب مشغول باشند ، و بهمين نهج است ساير شورشها و حرفها كه هيچيك دوامي ندارد و ضرري هم ندارد و خداوند ميفرمايد اما الزبد فيذهب [ص 15] جفاءا و اما ما ينفع الناس فيمكث في الارض . خلاصه كه اين قسمت بطور معترضه عرض شد مطلب اين بود كه شيخ مرحوم اعلي الله مقامه تكليف بعمل واقعي نفرمود و عمل واقعي در موقع ظهور امام است نه اين اوقات ولي خداوند ميخواست همين قدر تمريني بفرمايد مردم را كه آنهمه غوغاها بلند شد همان طورها كه اطفال نابالغ را گاه از باب تمرين بنماز و روزه وادار ميكنند و تأكيدي در اين باب ميكنند يا بعضي از آداب معاشرت با بزرگتر را ميآموزند و معذلك از آنها اغماض ميكنند و بر بي‌ادبيهاي آنها نميگيرند ، خلاصه كه مقصودم تفصيل اين مقام نيست .

و اگر مشكل بشود بر مطالعه‌كنندگان كه چه شده است قبل از ظهور شيخ مرحوم اعلي الله مقامه هم علما همين اخبار را روايت ميكردند و در كتب مدون مينمودند ، مثلا زيارت جامعه كبيره را همگي ميخواندند و همين زيارت بود كه شيخ اعلي الله مقامه شرح ميفرمايد و همين زيارت در همه كتب زيارات منتشر ميشد و همه شيعه از عالم و جاهل ميخواندند عنواني هم نبود سر و صدائي هم نميشد دودستگي هم نبود عرض ميكنم اگر بتاريخ و احوال گذشتگان مراجعه فرمائيد اولا اختلاف كه هميشه بوده و امر تازهٔ نيست و مخصوصا اختلاف اخباري و اصولي كه مشهور است و اگر بكتبشان مراجعه نمائيد مي‌بينيد كه امر بتكفير و تفسيق هم ميكشيده ، اختلافات ديگر هم بود خاصه در مسائل فرعيه ، در اصول عقايد هم چندان عميق نميشدند و ببعض مجملات ضروريه لفظيه ميگذراندند و اختلافاتي كه بود توضيح داده نميشد و در صدد بيان و تشريح اخبار هم برنميآمدند و چون امر اصول دين را عقلي ميدانستند اگر ميانه بعضشان كه اهل تحقيق ميشدند اختلافي هم ميشد يك‌ديگر را معاف ميداشتند و اينكه مي‌بيني با اين سلسله جليله بيشتر رد و بحث ميشود اين ديگر از بخت و طالع ما است با اينكه آنچه مشايخ ما فرموده‌اند هم عقلي است و هم منطبق با [ص 16] اخبار آل‌محمد عليهم السلام است ، و بهر حال كه جهات ديگر هم دارد كه اختلاف باين درجه نميشد يكي همان كه اشاره كردم كه معلومات سابقين در حقايق فضايل و معارف عميق نبود و بيشتر باجمال ميگذشت و عمده عنايتشان مصروف علوم ظاهره و فقه و اصول بود و همان هم كاملا مخلوط و مشوب با آراء و اجتهادات عامه كه خاصه هم من حيث يعلمون و من حيث لايعلمون تقليد از آنها كرده بودند و در حقايق و معارف هم متوغل نشده بودند و ملاحظه ميشود كه هر گاه تحقيقي هم در اين امور مينمودند صرفا جمع اقوال بود بدون التفات باينكه حقيقت يكي از اينها است يا هيچكدام و افرادي از علما هم اگر ملتفت حقيقت بودند مردم را قابل فهم نميديدند و سكوت و سلامت را اختيار ميكردند تا آن زمان كه شيخ مرحوم اعلي الله مقامه تا اندازهٔ پرده از حقايق برداشت و قبل از آن بزرگوار بيشتر بهمان روايت الفاظ اخبار ميگذشت و معني صحيح واقعي از آنها اراده نميشد خاصة كه همه آنها را مظنون الصدور و مظنون الدلاله ميدانستند و باين لحاظ چندان ايجاد وحشت و اضطرابي نميشد و داعي و مدعو در يك رديف بودند زيرا داعي هم باعتراف خودش بآنچه ميگفت و مي‌نوشت يقين نداشت نهايت اينكه تحكم بي‌جائي ميشد كه مقلدين بايستي البته مظنون مجتهد را حكم خدا بدانند و اين حرف زوري است كه امروز حتي به بچِهاي مدرسه هم نميتوان گفت كه بآنچه من گمان ميكنم و يقين ندارم تو البته بايد يقين بكني و عمل هم بكني و اساسا اگر چنين حرفي زده بشود معنيش اين است كه اين حرفي است و لفظي است بي‌حقيقت و چون يقين بآن نيست اگر ترتيب اثري هم بآن داده نشود مهم نيست ، و اين است معني آنكه اشاره كردم كه اين ايام ايام عمل نيست و وقت عمل وقت ظهور امام است و مرادم اين نبود كه مردم امروز مكلف نيستند بلكه مرادم همين بود كه احكام امروز باين طورها است و چون از [ص 17] روي يقين نيست و حكام خود يقين ندارند جديتي هم در عمل ندارند و احكام اجتهاديه امروز بسيار شبيه است بقوانين دولتي امروز كه بسيار محكم نوشته ميشود و بدست مستخدمين داده ميشود كه عمل بآن بنمايند ولي چون از طرف مبادي و مقننين ديده ميشود كه عمل بآنها نميشود و بر خود حتم و فرض نميدانند البته زيردستان هم حساب دستشان ميآيد كه اينها فقط الفاظي است كه معني واقعي از آنها نخواسته‌اند و حفظ ظاهري ميكنند ، و چون حقوق كافي هم داده نميشود خود اين اذن و اجازه فحوائي است كه از هر جا فراهم شد ولو از راه اختلاس و رشوه و دست‌اندازي به بيت المال مسلمين باشد امرار معاش كنند و فقط حفظ ظاهر را رعايت نمايند ، حالا همينطور است فرمايش امام و حديثي كه گفته شود صدور اين ظني است دلالتش هم ظني است ايجاب نميكند عملي بآن بشود يا اعتقاد تامي كسي بآن داشته باشد و اگر اهل انصاف و دقيق هستي اي مطالعه‌كننده ملتفت عرايض پريشان من ميشوي و خداي قادر را گواه ميگيرم كه منظور من انتقاد بيجا نيست و عينا حقايقي است كه با زبان الكن عرض ميكنم و توضيح بيش از اين را مقتضي نميدانم مگر اينكه باز مثلي عرض كنم كه بداني چرا پيشتر باين درجه اختلاف نميشد ، توقيع رفيع حضرت امام زمان عجل الله فرجه را عموم محدثين و علماي ما روايت فرموده‌اند و عموما تلقي بقبول فرموده‌اند كه اما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها الي رواة حديثنا فانهم حجتي عليكم و انا حجة الله و موافق اين فرمايش و اخبار بسيار و دلايل عقليه كه در دست است و همه علما اثبات كرده‌اند شناختن راوي را كه گاهي هم تعبير بحجت آورده ميشود موافق فرمايش امام و ملقب بحجة الاسلام ميشود و گاهي باسامي ديگر خوانده ميشود و مطلب يكي است و محل ترديد نيست و حتي مرحوم ميرزاي قمي عليه الرحمة هم در قوانين معرفت مجتهد را از اصول دين ميشمارد و حق است و [ص 18] واجب است و هر يك از علماء اعلام و رواة اخبار خود را مستحق اين اسم ميدانند و البته صاحب اين مقامند . چه شده است همين كه شيخ مرحوم (اع) اين حديث را روايت فرمايد يا ديگري از مشايخ ما (اع) روايت و توضيح فرمايد و اين را ركن چهارم ايمان بشمرد مي‌بيني فريادها بلند ميشود كه بدعت گذارده‌اند و اختراع تازه كرده‌اند و ركني بر دين علاوه كرده‌اند در حالي كه همه ميدانند اين همان حرف است بدون كم و زياد و هيچ مطلب ديگر نيست معذلك اين غوغاها ميشود ؟ بلي نكته غامض اينجا است كه تأثير حرف از حيث صدور از هر گوينده فرق ميكند و يك نحو تأثير ندارد و اين مثل اين است كه شمشير كار اسد را اگر دست طفلي دادي ايجاد وحشتي نميكند و اگر در دست مرد كار افتاد اسباب اضطراب ميشود و همه فرار ميكنند ، بلي

سخنها چون بوفق منزل افتاد در افهام خلايق مشكل افتاد

اين است حقيقت امر و الا مطلب تازهٔ نيست همان است كه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرموده و آل‌محمد عليهم السلام فرموده‌اند و علماء اعلام در كتب مدون فرموده و روايت فرموده‌اند بدون كم و زياد و مشايخ ما هم روايت فرمودند با اين فرق كه اولا با اعتماد و يقين كامل كه فرمايش امام است و خود او هم حاضر و ناظر است و مشاهده ميكند كه آيا عمل بفرمايش او ميشود يا نميشود و بعلاوه از روي كشف و عيان ميدانستند كه حقيقت همين است لاغير و مسأله گمان و تخمين نيست و بايستي بفرمايشات امام عمل و اعتقاد نمود و تخلف از آن كفر است و مسأله شوخي و ظاهرسازي نيست و ثانيا اثبات كرده‌اند كه موضوع نوكري و بندگي است امام امام است بمعني واقعي و حقيقي و تمام امر در دست او است و مأموم بايد مأموم باشد اعم از راوي يا مروي عليه ، مجتهد باشد يا مقلد هر كه ميخواهد باشد نوكر امام است و بنده او است و حتي آنكه مجتهد [ص 19] بايد بيش از ديگران از امام بترسد و انما يخشي الله من عباده العلماء پس حق شركت در مملكت امام ندارد و بيان مسائل بعقل خود نبايستي بكند و اجتهاد در مقابل نص كه هيچ بدون نص هم حق هيچگونه اجتهاد ندارد زيرا ما كه غايب از امام نيستيم و او ما را مي‌بيند هر جا كه حكمي قرار نداده معلوم است كه ميخواسته حكمي نداشته باشد و مطلق باشد و سكوت پيغمبر و امام در موضوعي از باب نسيان و خطا نيست كه لازم بشود مجتهدين در آن موضوع اجتهادي كنند و حكمي معين كنند و دين پيغمبر را كامل نمايند ، پس اجتهاد مطلقا حرام است و مجتهد و مقلد در يك حكمند منتهي مجتهد باسواد و مطلع است و صاحب ملكه قدسيه بايد باشد كه لحن امام را بفهمد و مقلد بآن درجه نيست و مجتهد فقط در حكم مترجمي است كه ترجمه ميكند يك فرمايش يا فرمايشات متعدده را جمع ميكند و بيان ميكند و يا آنكه روح معني را حالي ميكند و بيش از اين شأن و شغلي ندارد و حق اينكه بگويد عقل من اينطور حكم ميكند ندارد و اگر مجتهد آن طور عقلي داشت پيغمبر صلي الله عليه و آله هم اجازه ميداد كه از طرف خودش حكم كند و در جميع اخبار يا كتاب خدا كه مراجعه فرمائيد يك جا نمي‌بينيد كه اطاعت غير از خدا و پيغمبر و اولي الامر كه ائمه اطهارند واجب باشد پس مرد مسلمان اعم از مجتهد يا مقلد بايد هر چه ميگويد و عمل ميكند از كتاب خدا باشد و از ائمه اطهار گرفته باشد و از پي عقول ديگران نبايد برود . بلي منكر نيستم كه بايد كتاب خدا و فرمايشات ايشان را بعقل فهميد و تميز داد ولي اين اختصاصي باحكام شرعيه ندارد و انسان همه چيز را بايد بعقل بفهمد ولي مطلب گويندگان اين نيست و صريحا مينويسند كه عقل خود را حجت ميدانند نه حديث را و اگر اهل اصطلاح نيستي آنها كه گفته‌اند ميدانند چه گفته‌اند و من هم ميدانم چه مينويسم و اگر ميداني اينطور نگفته‌اند و انكار دارند من [ص 20] هم حرف خود را پس ميگيرم و عذرخواهي ميكنم ولي خير ، همين طور مي‌نويسند كه عقل مجتهد بمنزله الهام است در نبي ، و عمل بر اين است كه اگر حديث با عقل مجتهد درست نيامد رد ميكنند و طرح ميكنند ، حالا با چه دليل حكم امام را رد ميكنند ما در مقام خودش رد و بحث خود را نموده‌ايم و اينجا از تو سؤال ميكنم كه آيا اگر كسي معني فرمايش امام را بعقل خود نفهميد بايد رد نمايد و آيا عقل مجتهد باندازه عقل امام است ؟ و اگر ميشنوي كه گفته ميشود هر چه عقل بآن حكم كند شرع هم حكم ميكند پس اگر حديث موافق عقل نشد معلوم است كه دروغ و مجعول است و بايستي رد كرد مطلب اينطور نيست و مقدمه را قبول ميكنيم زيرا حرف حقي است و مأخوذ از شرع است اما اين نتيجه غلط است ، حكم شرع البته مطابق با عقل است و حسن و قبح اشياء را هم البته عقل ميفهمد اما كدام عقل ؟ و در حقيقت آن عقل معصوم است لاغير نه عقول ناقصه اشخاص ، و اگر در حديث وارد شده كه براي خداوند دو حجت است حجت ظاهره و حجت باطنه اما حجت ظاهره انبيا و رسل هستند و حجت باطنه عقول است ميگوئيم صحيح است ولي فرموده است « عقول » يعني آنچه جميع عقول حسن يا قبح آن را بفهمد و اختلاف نكنند آن حجت است و مطابق با شرع است نه عقول ناقصه مختلفه كه برأي العين مي‌بيني در كتب كه جميعا دليل عقلي بر خلاف يك‌ديگر اقامه ميكنند و همه بخيال خود بدليل عقل حرف ميزنند ، و آيا مقلدين بدليل كدام عقل بگيرند كه بتكليف خود عمل كرده باشند و فتواي كدام‌يك را ترجيح بدهد در صورتيكه مي‌نويسند ترجيح مقلد هم درست نيست زيرا برتبه اجتهاد نرسيده ؟ پس بنا بر اين چرا همه اين عقول را ترك نكنيم و بهمان فرمايش اماممان بگيريم كه او از پيغمبر گرفته و او هم از وحي خدا گرفته و هر روز خود را دست كسي ندهيم اولي است و در حديث هم كه فرموده‌اند حجت ظاهره و حجت باطنه ، معلوم است كه در [ص 21] صورت موافقت با يك‌ديگر هر دو حجت هستند ولي اگر مخالف شدند پيروي حجت ظاهره كه انبيا و اولياء هستند اولي است زيرا فرمايش ايشان بطور قطع حجت است پس بعقل هم كه عمل كنيم عقل همين حكم را ميكند و اطاعت امام معصوم اولي است و باحتياط نزديكتر است و مخالفت هفتاد آيه محكم قرآن هم كه در نهي از عمل برأي و مظنه و عمل بغير علم شده است نكرده‌ايم و هزار و دويست حديث هم در اين باب موافق با قرآن داريم كه هيچيك قابل رد كردن و طرح كردن نيست و هيچ حكمي در اسلام باين توضيح و تأكيد بيان نشده ، و اين شكايت را بكجا ببريم كه جمعي سعي ميكنند كه همين عمل منهي عنه را كه خدا و رسول از آن نهي فرموده‌اند و رأي بآن گفته ميشود اسم آن را گردانده‌اند و اسمش را دليل عقل گذارده‌اند و عمل بآن را تجويز كرده‌اند و الي الله المشتكي .

خلاصه كه اين عرايض از باب تمثيل بود كه فرمايشات شيخ مرحوم (اع) و سيد استاد (اع) اجمالا از اين قبيل بوده و مرحوم جد امجد مؤلف كتاب ارشاد تفصيل و توضيح زيادتري داده‌اند و بطور كلي خواسته‌اند كه باخبار آل‌محمد عليهم السلام عمل شود و بصرف روايت الفاظ نگذرد مثلا در همين حديث شريف كه مثل قرار داديم اما الحوادث الواقعة ناچار بايستي تفصيل اجمال آن را از ساير اخبار بيرون آورد و بايد دانست رواة اخبار يا مجتهدين يا فقها يا هر لفظي كه اختيار ميكني كه حجت امامند داراي چه صفتي بايد باشند و صفات آنها را بايد از اخبار ديگر فهميد كه فرموده‌اند هر يك از فقها كه حفظ نمايد دين خود را و نگاه بدارد نفس خود را و مخالف هواي خود باشد و مطيع امر مولاي خود باشد بر عوام است كه تقليد او را نمايند ، و البته چنين كسي امرش مطاع است و مخالفتش حرام است ، و هكذا صفات نوعيه ديگر كه در اخبار مختلفه مذكور است كه بايستي علم داشته باشد فهم داشته باشد عارف بلحن آل‌محمد عليهم السلام [ص 22] باشد عمل بايد داشته باشد تبعيت آل‌محمد عليهم السلام را در جميع امور داشته باشد و اطمينان و يقين بآنچه ميگويد داشته باشد و حكمش از روي مظنه و تخمين نباشد و از اين قبيل وقتي كه گفته بشود بر بعضي از نفوس كه واجد اين شرايط نباشند شاق و مشكل ميآيد و حرفها در اين ميانه پيدا ميشود و نسبت‌ها داده ميشود و تهمتها زده ميشود ، و الا خداي قادر غالب شاهد است كه مشايخ ما (اع) قصد نكرده‌اند در آنچه گفته‌اند و نوشته‌اند جز پيروي آل‌محمد عليهم السلام و اقتدا و تأسي بايشان و حتي با كمال جرأت عرض ميكنم كه يك كلمه بدون حديث و فرمايش امام نگفته‌اند و ننوشته‌اند و هر كس ايرادي و اعتراضي دارد بر ايشان آن اعتراض بر امام است زيرا در جزئي و كلي بر خلاف فرمايش امام چيزي نفرموده‌اند ، و اما در ضروريات دين اعم از اصول يا فروع كه شبهه نيست بر خلاف ضرورت مسلمين كلمهٔ از ايشان صادر نشده مگر هر چه تهمت زده شده باشد و اين كتب ايشان است كه در دنيا منتشر است ، بلي اصرار ايشان بر اين بوده كه بايد بضروريات عمل كرد و آنها را محكم نگاه داشت و اعتقاد بآن ورزيد و تخلف ننمود و از اخبار آل‌محمد عليهم السلام نبايد تجاوز كرد ، و در اصول دين هم كه امر عقلي است بايستي حدود آنها را از اخبار گرفت فرضا توحيدي را كه پيغمبر صلي الله عليه و آله آورده بايد شرح آن را از كتاب خود او و اخبار آل‌محمد عليهم السلام گرفت و اعتماد بعقايد يونانيين و متكلمين ننموده‌اند زيرا توحيد آنها موافق توحيد پيغمبر صلي الله عليه و آله نيست و وحدت وجودي و وحدت موجودي نشده‌اند و باين لحاظ يك طبقه رنجيده‌اند ، و اما در فروع بفرمايش آل‌محمد عليهم السلام قانع شده‌اند و قواعد ابوحنيفه و شافعي را نگرفته‌اند و باصول آنها عمل نكرده‌اند و ديگران نفهميده و نسنجيده بعضشان مبتلا شده‌اند و بآن طريقه جاري شده‌اند و طريقه مشايخ ما بر خلاف [ص 23] عادتشان شده ، اين قسمت هم باعث رنجش يك دسته بزرگ بلكه سواد اعظم شده است و مطلبي ديگر نيست ، و بعلاوه مردم هم كلماتي را ميگفتند و عادت كرده بودند و معني آنها را هم نمي‌فهميدند و در صدد هم نبودند و مشايخ ما (اع) مخصوصا مؤلف ارشاد العوام معني فرمودند براي هر كس كه بوهم خود معني ديگر ميكرد گران آمده ، فرضا مردم اسم ضرورتي ميبرند و نمي‌فهمند فرضا خيال ميكند در معاني و حقايق ضروريات اسلام هم شخص ملزم است همان معني كه پيرزن مسلمان از آن ميفهمد همان را بگويد و عالم مطلع هم بايد عقلش را كنار پيرزن بگذارد و حال اينكه اينطور نيست ، مثلا اقرار بمعاد از ضروريات اسلام است و منكر آن كافر است اما اگر فلان عامي معني آن را نميداند چه تقصيري بر عالم است آيا نبايد بيان معني آن را بنمايد يا اگر فلان ملا معني آن را نفهميده چه بايد كرد و اگر با وجود اين بي‌ديني و استكبار هم ميكند و مردم را گمراه ميكند و يك كلمه هم مطابق ذوق عوام ميگويد و تصديقش ميكنند و باين ترتيب عالم رباني را تكفير ميكند چاره اين كار چيست ؟ و حكايت آن ملاي ده را همه شنيده‌ايد كه عالمي از آنجا عبور كرد و اين ملا بر رياستش ترسيد و بيچاره عالم را در جلو اهل ده بمعرض امتحان كشيد و گفت بنويس مار ، عالم هم قلم برداشت و نوشت ، آنوقت جناب آخوند هم قلم را برداشت و صورت ماري بر روي كاغذ كشيد و هر دو را بمردم نشان داد و انصاف پرسيد كه مار كدام است ؟ همه تصديق كردند كه مار آن است كه تو نوشتهٔ و عالم بيچاره را بيرون كردند . حال عينا مطلب همين جا است ، اگر علماي رباني تحقيقي در مطلبي فرمايند نبايد فرمايش آنها را تطبيق با فهم عوام كرد ، اگر خودت اهل خبرت و اطلاع هستي فرمايش ايشان را با كتاب و سنت ميزان كن اگر درست است ياد بگير و قبول كن استكبار هم مكن دين خود را هم بمفت و رايگان از دست مده ، و اگر اهل خبره نيستي از اهل خبره [ص 24] بپرس و بساير صفات راستگويان و دروغگويان رجوع كن قطعا راستگو و دروغگو را خواهي شناخت و اين وعده خداوند است كه خلف نخواهد شد و حقيقت هرگز پوشيده نميماند و اين از انصاف نيست كه كلمات علما را با فهم عوام موازنه نمائي . و اين نكته را هم از من بدان و ياد داشته باش كه آنچه از ضرورتهاي ديني مطاع و متبع است و تخلف از آن جايز نيست الفاظ آنها است كه ضروري همه مسلمين شده و اما معاني آنها را عالم رباني ميفهمد نه جاهل بياباني و در حقايق توحيد يا دقايق مبدء و معاد هيچ عاقلي رجوع بفهم عوام نميكند و اين مراتب را بايستي از عالم گرفت و ميزان فرمايش عالم هم كتاب و سنت است كه با ظاهر ضرورت عامه هم مطابق خواهد بود ، اين را بدان و در دين خود بر بصيرت باش . و از همه اين تفصيل خواستم بداني كه اعتراضات اشخاص از چه مقوله است و منشأ آنها چيست و اي بسا بسياري از اعتراضات هم بواسطه عدم انس و مطالعه اخبار آل‌محمد عليهم السلام و كتاب خداست و اگر مراجعه ميكردند اعتراض نميكردند .

باري عرايض بطول انجاميد و مشكلي ديگر بنظرم رسيد كه ميدانم هدف تيرهاي ملامت خواهم شد و خيال ميكنم اين مطالب مورد اعتراض جمعي دوست و دشمن شود و ايراد كنند كه چرا باين روشني حقايقي را مي‌نويسي و در اين موقع باريك كه ملت اسلام و عالم تشيع باتفاق و وحدت كلمه از هر چيزي محتاج‌تر است اين مطالب را مينويسي و اسباب رنجش و اختلاف و شقاق ميشوي و اموري را كه گذشته و روزگار از اذهان محو نموده باز تذكار ميدهي و وحدت ظاهري را بهم ميزني ؟ عرض ميكنم حق اين است كه اين اعتراض ظاهرا بجاست و اگر واقعا هم تركمان ميكردند من هم ترك ميكردم ولي چه كنم هنوز هم كه شده است و واقعا مطالب هم بر همه كس روشن شده است معافمان نميگذارند و تجديد مطلع مينمايند و گاهي كه مجالي دست اشخاصي ميفتد فروگذار نمي‌كنند و حسبةً [ص 25] للشيطان حرفهائي بدهن مردم مي‌اندازند و ناچار ميشويم كار باينجا كه ميكشد حقايقي را بنويسيم و حق خود را اظهار كنيم و دفاعي نموده باشيم كه امر باشتباه نگذرد ان شاء الله ، ولي راجع بوحدت مسلمين و ايجاد وحدت كلمه و پيشرفت اسلام بر خلاف عقايد اكثر مردمان امروز مرا عقيده‌ايست مخصوص كه شايد ناصر هم بسيار كم داشته باشم و چون بي‌مناسبت نيست در همين جا مجملي از عقيده خود را مي‌نويسم و كتمان نميكنم و مانعي نيست كه در اين باب هم مورد ملامت شوم ولي گفتني را بايد گفت و لا بد لمن به سعال ان يسعل و لا حول و لا قوة الا بالله ،

فهب اني اقول الصبح ليل ايعمي الناظرون عن الضياء

و آن اين است كه از چندي قبل باين طرف جمعي از نويسندگان و اهل فضل و اطلاع و بعض ارباب جرايد كتابها و مقالاتي مينويسند مبني بر لزوم توحيد كلمه عامه مسلمين و اهل توحيد در مقابل تثليث يا ثنويت و كليه ملل غير مسلم و وصول بتعالي و ترقي و حفظ شئون اجتماعي و اقتصادي و سياسي و ديني مسلمين را از اين راه نشان ميدهند كه عموم قائلين لا اله الا الله و محمد رسول الله با وجود شعب متشتته و عقايد مختلفه اصليه يا فرعيه كه دارند همه آنها را كنار بگذارند و همان جامع مشترك را كه اقرار و عقيده بآن دو كلمه شريفه است حفظ نموده و جزئيات عقايد را بخيال جمعي از نويسندگان بكلي ترك كنند و بقول جمعي فقط در قلب خود نگاه دارند و حفظ نمايند و تظاهري بآنها ننمايند و دوستي و دشمني روي جزئيات ننمايند و ايجاد اختلاف و شقاق نشود و متمسك بهمان دو كلمه شريفه باشند و روي همين دو اصل مشترك با هم تشريك و توحيد مساعي نمايند و بطور برادري با هم سلوك كنند و در نفع و ضرر و خير و شر شركت نمايند و در مقابل اجانب يد واحده باشند و اجتماع را باين ترتيب نگاه بدارند [ص 26] و موانع ترقي و پيشرفت و استقلال خود را از ميان بردارند و خود را بدنيا بشناسانند و حقوق حيوتي خود را مطالبه و دريافت نمايند و در تمدن ظاهر هم پيروي از ديگران نمايند چون آنها پيش‌قدم‌ترند و ره چنان رو كه رهروان رفتند ، و علاج كار و ترقي مسلمين را در اين طريقه ميدانند ، و در اين زمينه بانواع بيانات و دلايل چيزها نوشته‌اند كه خلاصه و جان كلماتشان همين است كه عرض شد و من در صدد تفصيل و روايت حرفهاشان نيستم و خود را راوي كلمات اشخاص نميدانم و معتقدم كه لا نقل الا عن امام معصوم نتيجه آن نوشتجات همين است كه اختصارا عرض شد ، و در اثر اين انتشارات مشهود ميشود كه جمعيت بسياري و خاصه بعض از اهل حل و عقد كه خود را صاحب فهم و كياست ميدانند و هر يك در قسمتي از شئون جامعه مسلمين اعم از شأون مذهبي يا سياسي يا اقتصادي زمام امري و رياستي را در دست دارند بهمين عقيده معتقد شده‌اند ، و غير ايشان هم جمعي كه اندك سوادي دارند و كتاب تازهٔ كه منتشر ميشود ميخوانند و آرزوي دخالت در امور دارند صاحب همين فكرند و صلاح و نفع شخصي را در اين عقيده ميدانند و بر سر اين كار حرفها ميزنند و باهل دين و ديانت آنها اعتراضات دارند و بر سلوك آنها استهزاها و خنده‌ها ميكنند ، مانده است جماعتي از اهل بازارها يا دهات يا كوهستانها و كارگران و طبقات پست كه هنوز اكثرشان چيزي نخوانده و نفهميده‌اند و از دنيا اطلاعي ندارند و از القاءات و سياستهاي خارج بي‌خبرند هر دستهٔ از اين طبقات بر عقايد خودشان اعم از صحيح يا فاسد باقي مانده‌اند و سواد اعظم را هم همين جمعيت تشكيل ميدهند و با وجود بيسوادي و بي‌اطلاعي كه دارند هنوز هم كه شده است باز از آنها ملاحظه و رعايت و احتياط ميشود و حرفها و اسرار مگو را بآنها نميگويند و از همان راهها كه معهود اهلش هست با آنها سلوك ميشود و هر وقت اراده امر تازهٔ [ص 27] بشود از همان جهتي كه تمايل قلبي هر جمعيت را دست ميآورند داخل ميشوند و هر يك‌مليون از اين قبيل را با يك چوب ميرانند و دست بتركيب عقايدشان هم نميزنند بلكه هر دسته را علي‌حده در عقيده موهوم خودشان تقويت ميكنند كه تا هر وقت ممكن باشد از جهل و ناداني آنها استفاده شود . اين است حال جامعه امروز و قصد من هم انتقاد از همه نويسندگان نيست زيرا ممكن است بعضشان خيرخواه و صاحب حسن نيت هستند و خير جامعه را در اين دانسته‌اند و ممكن است از ظاهر كلمات فريبنده باشتباه افتاده باشند و ممكن است حتي بعضي از نويسندگان تكليف شرعي خود را در اين دانسته باشند چون بعض از متشابهات اخبار يا محكماتي هم كه در موارد استعمال آنها اشتباه ميشود هست كه شايد باين جهت امر بر انسان مشتبه شود و حاشا كه در باره اين قبيل اشخاص گمان بد داشته باشم بلكه احترام آنها را بر خود حتم ميدانم و اشتباه در همه مقسوم است .