و گفته كه ميگويند « لقِيتُهما اثنَيهِما » بمعني هر دو نفرشان را ملاقات كردم و اين را به قياس « لقيتُهم ثلاثتَهم » ميگويند كه يعني هر سه نفرشان را ملاقات كردم و آن غلط است چون تثنيه مخصوص دو نفر است ● ; ميگويم كه اختصاص تثنيه به دو نفر بيش از اختصاص زيد به زيد نيست و حال آنكه تأكيد كه ميكني ميگوئي « رأيتُ زيداً زيداً » يعني زيد را ديدم زيد را ، پس بهمين ترتيب ميگوئي لقيتهما اثنيهما يعني آندو را ديدم هر دوي آنها را .
و گفته كه ميگويند « لعلّهُ نَدِمَ و قَدِمَ » ( به صيغه ماضي ) يعني بلكه او پشيمان شود و بيايد ، و درست آن « لعلّه يندَمُ و يقدَمُ » است چون اميد و آرزو براي آينده است ; ميگويم كه اين از تصوراتي است كه خواص به غلط نمودهاند چرا كه در حديث روايت شده « و ما يُدريك لعلّ اللهَ اطّلع علي اهل بدر فقال اعملوا ما شئتم فقد غفرتُ لكم » يعني و از كجا ميداني بلكه خداوند مطلع شود بر اهل بدر پس بگويد هر كار خواستيد بكنيد كه [ص 84] بتحقيق بر شما بخشيدم ، و قول شاعر هم شاهد آن است كه گفته « لعلّ مَنايانا تحوَّلْنَ اَبْؤُسا » يعني بلكه مرگهاي ما بدل به فقرهائي شود ، و « لَيْتَ » هم مثل لعلّ است و خداي تعالي فرموده « يا ليتني مِتُّ قبلَ هذا » يعني كاش قبل از اين مرده بودم ، و امثال آن بسيار است .
و گفته كه از باب تعجب ميگويند « ما اَبْيَضَ هذا » يعني اين چقدر سفيد است و در ترجيح ميگويند « زيدٌ ابيضُ من عمروٍ » يعني زيد از عمرو سفيدتر است و اين غلط است چون افعل تعجب و همچنين افعل تفضيل جز از فعل ثلاثي ساخته نميشود ; ميگويم هر كس چاهي سر راه برادرش بكند خودش در آن ميافتد و كسي كه متعرض اشتباهات خواص شود خود به اشتباه ميافتد ، لفظ « ابيض » از الفاظ نادري است كه در تفضيل استعمال شده و لغت كوفيين است ● و اينطور نيست كه هرچه بر خلاف قياس بيايد غلط باشد .
و ميگويند « امتلأَتْ بطنُه » بمعني شكم او پر شد در حالي كه « بطن » مذكر است .
و ميگويند « فعلتُه لاِحازةِ الاَجر » بمعني اين كار را براي كسب اجر كردم و درست آن « حيازَة » است ( يعني بگويند فعلته لحيازة الاجر ) .
و به خبيث « ذاعر » ميگويند در حالي كه درست آن « داعر » است ( ذاعر يعني ترساننده و ترسنده ) .
[ص 85] و گفته كه ميگويند « شَوَّشْتُ الامر » و درست آن « هَوَّشْتُ » است ( هر دو يعني كار را مخلوط و آشفته كردم ) ; ميگويم اشتباه از حريري است چرا كه از امراء كلام عليهم السلام روايت شده « اِضْرِبْ يدَك الي الرِّقاع فشوِّشْها » يعني رقعههاي استخاره را با دست بهم زده و مخلوط كن .
و ميگويند « بلّغك اللهُ المَأثور » و درست آن « المُؤْثَر » است يعني خدا تو را به آنچه پسنديده است برساند .
و ميگويند « اِنضاف الشيءُ اليه » بمعني آن شيء باو اضافه شد و « انفسد عليه الامرُ » بمعني امر او فاسد شد و درست آن « اُضيفَ » و « فَسَدَ » است .
و گفته به كسي كه به « بِرّ » يعني نيكي و به « شَمّ » يعني بوئيدن امر ميشود ميگويند « بِرَّ والدَيك » بكسر باء ، يعني به والدين خود نيكي كن ، و « شُمَّ يدَك » بضم شين ، يعني دست خود را بو كن ، و درست آنست كه هر دو فتحه داده شوند ; ميگويم كه « بَرَّ » بر وزن « فَرَّ » هم آمده ( كه مضارع آن يَبِرُّ بر وزن يَفِرُّ ميشود ) پس « بِرَّ » بكسر صحيح است ، و « شَمَّ يَشُمُّ » بر وزن « مَدَّ يَمُدُّ » نيز آمده پس اين منع وجهي ندارد .
گفته كه ميگويند « فلانٌ اَشَرُّ مِن فلان » يعني فلانكس بدتر از فلان است و درست آن « شرٌ مِن فلان » است ; ميگويم كه اينطور نيست و اهل لغت تصريح كردهاند كه « اَشَرّ » نادر يا زشت است و مبالغهاي كه ( حريري ) در اين باره نموده پنهان نيست .
گفته كه ميگويند « هبت الارياح » بمعني بادها وزيد و درست آن « الارواح » است ; ميگويم كه اهل لغت جمع « ريح » را « ارواح » و « ارياح » و « رياح » و « رِيَح » بر وزن « عِنَب » ضبط كردهاند پس چه مانعي دارد ، و اين در صورتي است كه « هبت » مؤنث « هَبَّ » باشد لكن اگر صيغه متكلم [ص 86] از « هابَ » بوده و منظور از « الارياح » هم جن باشد آن نيز اشكالي ندارد ( هَبْتُ الارياح يعني از جن ترسيدم ) چون در عزيمه جن كه وارد شده چنين است « عَزَمْتُ عليك يا ريح » يعني عزيمه كردم بر عليه تو اي جن .
و ميگويند « فَعَلَ الغيرَ ذلك » يعني غير آن كار را انجام داد ، و صحيح آن بدون ادات تعريف ( يعني الفلام ) است به دليل اينكه با آن معرفه نميشود ; ميگويم و همچنين ميگويند « المرأةُ الغيرُ السفيهة » مثلاً ، يعني زن غير سفيه ، و درست آن « المرأةُ غيرُ السفيهة » است ، و دليل آن اينست كه كلمه « غير » بسيار مبهم است لذا معرفه كردن حاصلي براي آن ندارد پس ادات تعريف را چون فايدهاي نداشت بر آن داخل نكردند ، بلي با اضافه شدن معرفه ميشود ، اما كلمه « كافّة » نه بوسيله الفلام و نه با اضافه شدن معرفه نميشود .
و ميگويند « اَعِدْ كلامَك مِن الرأس » يعني كلام خود را از سر تكرار كن ، در حالي كه « من رأس » صحيح است .
و ميگويند « هذه صُغرٰي » يا « كُبرٰي » يعني اين كوچكتر يا بزرگتر است در حالي كه صحيح معرفه كردن آن دو با ادات تعريف يا بوسيله اضافه است .
گفته كه ( براي رو كردن به راست و چپ ) ميگويند « تَيامَنَ » و « تَشاءَمَ » و صحيح آن « تيمّنَ » و « تشأّمَ » است و تيامُن بمعني رو كردن بطرف يمن و تشاؤم رو كردن بطرف شام است ; ميگويم اما در قاموس گفته كه « تيمّنَ » يعني منسوب شد به بلاد يمن و « تشأّمَ » يعني منسوب شد به بلاد شام و « تيامَنَ به » يعني او را به طرف يمين و راست برد و اين عكس گفته حريري است .
[ص 87] گفته كه « سرداب » را بفتح سين ميگويند در حالي كه بكسر است ; ميگويم اگر چه در كتب لغت سرداب بكسر است ولي اين را هم نوشتهاند كه آن معرّب ( از فارسي ) است پس درست آن سرداب بفتح سين است اگر چه عرب سين آنرا اشتباها و از ندانستن زبان يا ناتواني از بيان مكسور كند .
گفته كه در جمله استفهامي ميگويند « كم عبيداً لك » يعني چند غلام داري در حالي كه « كم عبداً لك » درست است ; ميگويم كه اين عقيده بصريين است و روش آنها ناپسند بوده و شيعه اميرالمؤمنين عليه السلام از آن روگردان است و از كوفيين نقل شده كه جمع بودن تمييز « كَم » استفهامي جايز است ● .
گفته كه در جمع « ارض » ميگويند « اراضي » در حالي كه ثلاثي بر وزن « اَفاعِل » جمع بسته نميشود و « اَرَضون » صحيح است ; ميگويم اينكه « ليل » به « ليالي » و « اهل » به « اهالي » جمع بسته ميشود و همچنين تصريح اهل لغت كه اراضي جمع ارض است همه تكذيب گفته او را ميكند .
گفته كه ميگويند « حَدُثَ الامرُ » بضم دال يعني امر واقع شد و درست آن بفتح دال است ; ميگويم چنان نيست كه مطلقاً اين طور باشد زيرا اهل لغت تصريح كردهاند كه « حدث » هرگاه همراه با « قَدُمَ » ذكر شود دال آن مضموم ميشود مثل اينكه ميگوئي « اَخَذَني ما قَدُمَ و ما حَدُثَ » يعني گرفتار ناراحتيهاي قديم و جديد شدم .
[ص 88] و ميگويند « هُمْ عِشرون نفراً » يعني آنها بيست نفرند در حالي كه « نفر » بر سه تا ده شخص اطلاق ميشود .
گفته كه براي جمع « حاجة » ميگويند « حوائج » و صحيح آن براي تعداد كم « حاجات » و براي تعداد كثير « حاج » است ; ميگويم كه در گفته خود اشتباه كرده و تصور غلطي نموده است چون در زيارت حضرت امير عليه السلام است « و حوائجَ خلقِك عندك مقضيّة » يعني حاجتهاي خلق تو نزد تو برآورده است و در دعاي صفوان بعد از زيارت عاشورا است « بقَضاء جميعِ حوائجي . . . الدعاء » يعني به برآوردن جميع حاجاتم . . . الي آخر دعاء ، و همه متفقند كه آلمحمد عليهم السلام امراء كلامند .
و به هرچه گرانبها باشد « مثمن » ميگويند در حالي كه « ثمين » صحيح است .
گفته كه ميگويند « هو قرابتي » يعني او از خويشان من است و درست آن « ذو قرابتي » است ; ميگويم اگر كلمه قرابتي را بفتح قاف بگويند محتمل است همين طور باشد كه گفته و اما اگر بضم قاف بگويند عبارت درست است و در اخبار « القُرابة » بمعني قريب بسيار است و از آن جمله است فرمايش حضرت صادق عليه السلام « لاتُعْطِيَن قُرابتَك الزّكوةَ كلَّها . . . الخبر » ، يعني همه زكات را به نزديكان خود مده . . . تا آخر خبر .
گفته كه در جمع « رَحٰي » بمعني آسيا و « قَفا » بمعني پشت گردن « اَرحِيَة » و « اَقفِيَة » ميگويند در حالي كه درست آن « اَرحاء » و « اَقفاء » است زيرا كلمه سهحرفي بر وزن اَفْعِلَة جمع بسته نميشود ; ميگويم كه در كتب لغت ارحية جمع رحٰي ضبط شده الا اينكه در نظر اهل لغت نادر است ، اما اقفية جمع قفا نادر نيست و در مورد اقفية احتمال ميرود كه جمع « قَفاء » [ص 89] با مدّ باشد مانند « قَباء » و « اقبية » چرا كه قفا گاهي ممدود ميشود .
گفته كه در جمع « اُوقِيَّة » ميگويند « اَواقٍ » و درست آن « اَواقيّ » است ; ميگويم اين هم اشتباه است چون در قاموس آورده كه جمع اوقية « اواقيّ » و « اواقٍ » و « وَقايا » است .
و به آنچه حفظ و صيانت ميشود « مُصان » ميگويند در حالي كه « مَصون » صحيح است .
گفته كه ميگويند « بينَ زيدٍ و بينَ عمروٍ » و درست آن « بينَ زيدٍ و عمروٍ » است بر خلاف « بيني و بينَك » يعني بين من و تو كه اين بدليل تكرار جارّ ( يعني كلمه « بين » كه مضاف واقع شده ) براي ضمير معطوف ( يعني « ك » كه عطف بر « ي » شده ) ميباشد ; ميگويم كه امر چنان نيست كه او تصور كرده چرا كه در فرمايش امراء كلام اين تركيب وارد شده چنانكه در كتاب محاسن تأليف برقي در فضل مؤمن از حضرت صادق عليه السلام روايت شده « لو كُشِفَ الغِطاءُ عن الناس فنظروا الي وصلٍ ما بينَ الله و بينَ المؤمنِ خَضَعَتْ لِلمؤمنِ رِقابُهم » يعني اگر پرده از جلوي مردم برداشته ميشد و نظر ميكردند به اتصال بين خدا و بين مؤمن گردنهاي آنها براي مؤمن خاضع ميشد ، كه در اين فرمايش كلمه « بين » در ميان دو اسم ظاهر تكرار شده .
و به آنچه حالت متوسطي داشته باشد « بينَ البَيْنَيْن » ميگويند و درست آن « بَين بَين » است .
و ميگويند « ثَفَلَ في عينِه » با ثاء در حالي كه ( تَفَلَ ) با تاء درست است يعني طوري به چشم او دميد كه از آب دهانش هم به چشم او پاشيد .
گفته كه به فِرصاد يعني توت « توث » ميگويند در حالي كه با تاء است ; [ص 90] ميگويم كه توت درست است لكن در قاموس گفته كه توث هم بمعني توت است و آن را ابنفارِس حكايت كرده ، در كتب طبي نيز بهر دو شكل نوشته شده و اطبا مطالبي را كه مربوط به فن خودشان است بهتر از ديگران ضبط ميكنند .
گفته كه ميگويند « اَزْمَعْتُ علي المسيرِ » و صحيح آن « ازمعتُ السيرَ ● » است ; ميگويم در كتب لغت است كه « ازمعتُ الامرَ » و « ازمعت عليه » يعني عزم بر آن امر كردم يا بر آن ثابت شدم و در معيار است كه « ازمعتُ عليه » يعني عزم بر آن كردم .
و ميگويند « اَحْدَرْتُ السفينةَ » و درست آن « حَدْر » است ( و حَدَرْتُ السفينةَ ) يعني كشتي را به طرف پائين ( رودخانه ) بردم .
و جمع « فَم » را « افمام » ميگويند در حالي كه درست آن « افواه » است .
و در تصغير « عقرب » ميگويند « عُقَيْرِبَة » و صحيح آن « عُقَيْرِب » است .
گفته كه براي تصغير « ذي » بمعني « اين » كه براي اشاره به مؤنث بكار ميرود ميگويند « ذيّا » در حالي كه آن تصغير « ذا » است ( كه مذكر است ) ; ميگويم اگر « ذيّا » را ( در تصغير ذي ) بفتح ذال ميگفتهاند تصور غلطي كردهاند و اگر ذال را كسره ميدادهاند اشكالي ندارد مانند « تَيّا » بفتح و « تِيّا » بكسر ● .
و ميگويند « رجلٌ دُنيائي » يعني مرد اهل دنيا و درست آن « دُنْيِيّ » و « دُنْيَوِيّ » و « دُنْياوِيّ » است ، و از تصورات غلطي كه دارند تنوين دادن به كلمه « دنيا » است در حالي كه غير منصرف است .
[ص 91] و ميگويند « ماآلَيْتُ جُهداً » در حالي كه ماآليتُ يعني قسم نخوردم و درست آن « مااَلَوْتُ ( جُهداً ) » است يعني از كوشش كوتاهي نكردم .
گفته كه ميگويند « الضَّبْعَة العَرجاء » يعني مادهكفتار و صحيح آنست كه بگويند « الضَّبْعُ العرجاء » چرا كه « ضَبع » اسمي مخصوص كفتار ماده است و نر آن « ضِبْعان » است ; ميگويم در قاموس از ابنعبّاد حكايت كرده كه نر آن « ضِبعان » بكسر ضاد و ماده آن « ضِبعانة » و « ضَبعة » است بنا بر اين غلط نيست .
گفته كه به روز اول ماه « مُستهَلّ الشهر » ميگويند و اشتباه ميكنند چون هلال در شب ديده ميشود ; ميگويم مستهل وقت رؤيت هلال است و تصريح كردهاند كه هلال تا دو يا سه يا هفت شب ميگويند پس در اين صورت روز هم ديده ميشود و مانعي ندارد و روز اول ماه نيز هلال وقت عصر ديده ميشود .
گفته كه ميگويند « مارأيتُهُ مِن اَمْس » بمعني از ديروز او را نديدهام در حالي كه درست آن « مُنْذُ امس » يا « مُذْ امس » است چون « مِن » مخصوص مكان است و آندو ( يعني مذ و منذ ) مختص زمانند ; ميگويم اين اشتباه است و خداوند تعالي فرموده « لَمسجدٌ اُسِّسَ علي التّقوٰي مِن اوّلِ يومٍ » يعني هرآينه مسجدي كه بنيان آن از روز اول بر تقوي گذارده شده ، و « روز اول » زمان است .
و ميگويند « تَتابَعَتِ النّوايِب » يعني حوادث پيدرپي آمد و صحيح آن با ياء است ( يعني تتايعت ) چون اولي در مورد خير است و دومي در شر ; ميگويم اينكه « تَيع » در مورد شر باشد منع از آن نميكنيم لكن اين را كه « تَبَع » فقط در مورد خير بكار رود صحيح نميدانيم و خداوند [ص 92] سبحانه فرموده « اِتَّبَعوا امرَ فرعون » يعني تبعيت امر فرعون را نمودند و در زيارت عاشورا است « و شايَعَتْ و بايعتْ و تابعتْ علي قتلِه » يعني و پيروي و همدستي و تبعيت كردند بر قتل او .
گفته كه از الفاظي كه در موارد مكروه و مذمّت بكار ميرود اينها است : « تَهافُت » يعني قطعه قطعه و كمكم فرو افتادن و « اِنتَفٰي » يعني پرت شد و افتاد ● و « اَرَق » يعني بيخوابي شب و « هاجَ » يعني به هيجان و خشم آمد و « صاروا احاديثَ » يعني قصه ( بدعاقبتِ ) آنها نقل زبانها و باعث عبرت شد و « خَلْف » يعني جانشين بد و « سَواء » يعني مساوي است در شر و « اَزْنَنْتُهُ » يعني او را به بدي متهم كردم و « هَنات » و « هَنَوات » يعني چيزهاي بد ( بطور كنايه ) و « نَدَّدَ به » يعني عيب او را گفت و هتك حرمت او را كرد و « سَمَّعَ به » يعني بدي او را به ديگران گفت و « قَيَّضَ له » يعني براي او ( چيز بدي را ) مقدّر و آماده كرد و « باؤا » يعني بازگشتند ( به شرّي ) و « ريح » يعني باد ● .
گفته كه در ضمن قسمهاي خود ميگويند « و حَقِّ المِلح » و منظور ايشان نانخورش است ( كه نمك هم از آن جمله است ) در حالي كه ملح بمعني رضاع و همشيري است ; ميگويم كه ملح بمعني رضاع آمده لكن قسم خوردن به نانخورش در هر زباني هست و در آن زبانها اسم نمك با همشيري يكسان نيست و كأنّه فقط خيالي كرده و حرفي است كه توانسته بزند .
[ص 93] گفته كه ميگويند « هو ذا يفعل » يعني اينك او دارد ( كار را ) انجام ميدهد در حالي كه درست آن « ها هو ذا » است ; ميگويم « ها هو ذا » اگر چه صحيح است لكن « هو ذا » نيز غلط نيست .
و ميگويند « رجلٌ مَنعوس » و صحيح آن « ناعِس » است ● ( يعني مردي كه چرت ميزند ) .
گفته كه ميگويند « ماشَعُرْتُ بالخبر » بمعني خبردار نشدم ، در حالي كه درست آن بفتح عين است ; ميگويم در قاموس گفته كه « شعر » بر وزن نَصَرَ و كَرُمَ است .
و در نسبت دادن ميگويند « باقِلانِيّ » و « فاكِهانِيّ » و « سِمسِمانِيّ » و صحيح آن « فاكِهِيّ » و « باقِلِيّ » يا « باقِلاوِيّ » يا « باقِلائِيّ » است .
و به طلا « خَلاص » ميگويند بفتح خاء در حالي كه درست آن « خِلاص » بكسر است .
و ميگويند « سارَرَ فلانٌ فلاناً » يعني فلانكس با فلانكس نجوا كرد و « قاصَصَ » يعني قصاص كرد و « حاجَجَ » يعني محاجّه و استدلال كرد و غالب شد و « شاقَقَ » يعني مخالفت و دشمني كرد ، لكن درست آنست كه همه ادغام شوند ( يعني سارَّ و قاصَّ و حاجَّ و شاقَّ ) .
گفته كه ميگويند « نقل فلانٌ رحله » يعني فلانكس رحل خود را جابجا كرد و منظورشان اثاثيه اوست در حالي كه رحل مرد منزل اوست چنانكه روايت شده « اذا ابتلت النعال فالصلوة في الرحال » يعني هرگاه نعلها تر شدند نماز در منزلها است و « نعل » قسمتهاي سخت زمين است ; ميگويم در قاموس در تفسير رحل گفته كه يعني مسكن تو و هرچه از اثاث كه با آن است .
و به كسي كه بسيار سؤال و درخواست ميكند « سائِل » ميگويند و صحيح [ص 94] آن « سَأّٰال » ( بر وزن فَعّال ) است .
گفته كه ميگويند « يُوشكُ اَنْ يكونَ كذا » ( يعني نزديك است كه چنان شود ) بفتح شين در حالي كه كسر آن درست است چون ماضي آن « اَوْشَكَ » ميباشد ; ميگويم در قاموس است كه « يوشِكُ » بكسر شين است و گفته كه شين آن مفتوح نميشود يا آنكه تلفظ زشتي است و آنچه ( حريري ) گفته مطابق قاعده و قياس است .
گفته كه ميگويند « شَلْجَم » و « ثَلْجَم » و صحيح آن « سَلْجَم » با سين است ; ميگويم كه اين گفته صحت ندارد چون اينها معرّب « شلغم » هستند و عرب كلمات عجمي را هر طور كه پيش آمد تغيير شكل ميدهد و بهمين جهت است كه صاحب قاموس ايندو را « لُغَيَّة » ناميده ● .
گفته كه ميگويند « جلستُ في فَيْئِ الشجرة » يعني در سايه درخت نشستم و صحيح آن « ظِلِّ الشجرة » است ; ميگويم « فيئ » سايه بعد از ظهر است چون بعد از آنكه تمام يا كم و كوتاه شده بود برميگردد ( فيئ يعني برگشتن ) و روايتي كه از حضرت صادق عليه السلام رسيده دليل گفته ما است كه فرمودند « اِنَّ الفيئَ كلُّ راجعٍ الٰي مكانٍ قد كان عليه او فيه و يُقالُ لِلشّمسِ اذا زالَتْ قد فاءَتِ الشّمس حٖينَ يَفٖيئُ الفَيْئُ عند رجوعِ الشّمس . . . الخبر » ، يعني هر برگردنده به مكاني كه بر آن يا در آن بوده « فيئ » است و به آفتاب هرگاه زايل شود ( يعني وقت ظهر از نصف النهار بگذرد ) ميگويند كه آفتاب برگشته و اين زماني است كه سايه در وقت [ص 95] برگشتن آفتاب برميگردد . . . الخبر ، و صاحب قاموس گفته كه « فيئ » يعني هرچه قبلا آفتاب بوده و سايه آنرا گرفته ، پس مانعي ندارد كه به سايهاي كه قبلا آفتاب بوده و سايه بآن برگشته « فيئ » اطلاق شود و اما سايهاي كه ثابت باشد « فيئ » نيست .
گفته كه ميگويند « مافعلتُ الثّلٰثةَ الاثواب » يعني آن سه جامه را ندوختم و صحيح آنست كه از هر عدد ( و معدود ) كلمه آخر آن معرفه شود و گفته شود « ثلٰثةَ الاثواب » ; ميگويم اينكه ذكر كرده روش بصريين يعني اصحاب جنگ جمل است و اما كوفيين كه از اهل عصمت عليهم السلام گرفتهاند آنرا جايز شمرده بلكه آنرا قاعدهاي قرار دادهاند و وجه آن اينست كه اضافه سبب تخصيص مضاف به مضاف اليه است لاغير و بخودي خود شناسائي و تعريفي را نميرساند پس اگر مضاف اليه معرفه باشد مضاف هم معرفه ميشود و الا فلا ، و « غلامُ رجلٍ » يعني غلامِ مردي ، از اضافه شدن كسب تعريف و شناسائي نكرده پس « ثلثةُ اثوابٍ » كسب تعريفي نكرده كه در نتيجه « اثواب » معرفه شده و « ثلاثة » هم كسب تعريف كند و تنها اين دانسته شد كه اين « ثلاثة » از جنس « اثواب » هستند نه از غير آن ، و سپس آندو بمنزله يك كلمه شده و اداة تعريف بخاطر عهد ذهني بر آن وارد شده ، پس منظور تو اين جمله است « مافعلتُ تلك الثّلٰثةَ المعهودةَ الّتٖي هي مِن جنس الاثواب » يعني آن سه تاي مورد نظر را كه از جنس جامهاند ندوختم ، و اين روش نزد كوفيين قياسي بوده و شكي در صحت آن نيست .
و ميگويند « اِنساغَ لِيَ الشّرابُ فهو مُنساغ » در حالي كه درست آن « ساغَ » و « سائِغ » است ( كه جمله چنين ميشود « ساغَ لِيَ الشّرابُ فهو سائِغ » يعني [ص 96] نوشيدني بر من دلچسب و گوارا شد پس آن گوارا است ) .
گفته كه به ندّي ● كه از سه نوع عطر ساخته شود « مثلّث » ميگويند و درست آن « مَثلوث » است و همچنين « مُجَدَّر » كه صحيح آن « مَجدور » است بمعني آبلهرو ; ميگويم اما « مثلوث » ظاهرا اشكالي ندارد و آنرا با « مثلوثة » بمعني مشك بزرگي كه از سه تخته پوست ساخته شده باشد قياس كرده ولي نفي كلمه « مثلث » محل نظر است ، در قاموس گفته كه « مثلث » چيزي است كه سه ركن داشته باشد ، و خوانده شدن سهضلعي به مثلث و چهارضلعي به مربع مشهورتر از كفر ابليس است و آن ندّ هم چون عناصرش سه تا هستند مثلث خوانده ميشود ; و اما « مجدور » هم ايرادي ندارد و همچنين « مجدّر » نيز اشكالي ندارد و در قاموس تصريح كرده كه « جَدَرَ » و « جُدِرَ » بر وزن عُنِيَ و « جُدِّرَ » با تشديد يعني آبله در او پيدا شد پس او « مَجدور » و « مجدَّر » يعني آبلهرو گرديد .
گفته كه ميگويند « قَمِيَ الرجل » بمعني آن مرد ذليل شد و « دَفِيَ اليوم » بمعني امروز گرم شد در حالي كه صحيح آن « قَمُؤَ » و « دَفُؤَ » است و همچنين « هَدِيتُ من غضبي » يعني از غضب خود آرام گرفتم و درست آن « هَدَأْتُ » است ; ميگويم اما « قمأ » بر وزن جَمَعَ و كَرُمَ بكار رفته و همزه مفتوح بعد از فتحه بحالت بين بين ( يعني متمايل به الف ) تسهيل ميشود پس « قَمِيَ » غلط است اما « دَفِيَ » غلط نيست چرا كه بر وزن فَرِحَ و كَرُمَ آمده ، پس « قَمِيَ » اگر بر وزن فَرِحَ بكار رفته باشد جايز است [ص 97] چون همزه متحرك بعد از كسره تسهيل به ياء ميشود و اگر « دَفِئَ » بر وزن كَرُمَ استعمال شده باشد « دَفُؤَ » گفته ميشود ، و در مورد « هَدَاتُ » درست گفته زيرا تسهيل آن بين بين است ( يعني بين همزه و الف ) .
و به برّه ماده « رِخلة » ميگويند و غلط است چرا كه اين اسم مخصوص ماده است ( و علامت تأنيث نميخواهد ) پس « رخل » بايد گفت .
و ميگويند « سُرِرْتُ برؤيا فلان » در حالي كه « رؤيته » صحيح است يعني از ديدن فلانكس مسرور شدم ، و همچنين ميگويند « اَبْصَرْتُ هذا الامر » در حالي كه هنوز آن امر پيش نيامده و اِبصار مخصوص چشم است و درست آن « بَصُرْتُ به » است يعني بآن آگاه شدم .
گفته كه ميگويند « قال فلانٌ كَيْتَ و كَيْتَ » يعني فلانكس گفت چنين و چنين ، در حالي كه براي گفته شخص « ذَيْتَ و ذَيْتَ » و براي عمل « كَيْتَ و كَيْتَ » صحيح است ; ميگويم كه فرمايش حضرت امير عليه السلام تكذيب گفته او را ميكند كه فرمود « تقولونَ في المجالسِ كيت و كيت فاذا جاءَ القتالُ قلتم حٖيدٖي حَيادِ » يعني در مجالس چنين و چنان ميگوئيد و آنگاه كه جنگ فرا رسيد ميگوئيد از ما دور باش .
و « ذخر يذخر » را بضم خاء ميگويند و درست آن بفتح خاء است ( يعني يذخَر ) .
گفته كه در تصغير « مختار » ميگويند « مُخَيتير » در حالي كه درست آن « مُخَيِّر » است .
گفته كه « دستور » را بفتح دال ميگويند و درست آن بضم دال است و همينطور « اطروش » كه بضم اول صحيح است ; و همچنين « لَعوق » يعني داروي خوردني خميري شكل و « سَفوف » يعني داروي خوردني خشك و [ص 98] خمير نشده و « مَصوص » كه گوشتي است پخته كه در سركه مياندازند و امثال اينها همه بفتح اول درست است ; و اينكه ميگويند « تَلميذ » يعني شاگرد و « تَنجير » ● و « بَرطيل » يعني سنگ دراز و بزرگ و « جَرجير » يعني ترتيزك همه آنها بكسر اول صحيح است ( يعني تِلميذ و هكذا ) ; ميگويم كلمه « دستور » عربي نيست بلكه فارسي و بر وزن « مَستور » است و كلمه عجمي هرگاه معرّب شود به شكل سادهترين كلمهاي كه آنرا به زبان عرب نزديك كند تغيير مييابد و اين در طوايف مختلف آنها تفاوت ميكند و مثل كلمه « مستور » نيست كه حدي مضبوط و موافق وضع واضع داشته باشد .
و ميگويند « كِلا الرَجُلَينِ خَرَجا » بمعني هر دو مرد خارج شدند و « كِلتَا المرأتينِ حَضَرَتا » بمعني هر دو زن حاضر شدند در حالي كه برگزيده آنست كه لفظ خبر مفرد آورده شود پس گفته شود « كلا الرجلين خرج » و « كلتا المرأتين حضرت » مانند قول خداوند « كلتا الجنتين آتَتْ . . . » يعني هر دو بهشت آوردند . . .
و ميگويند « انت تُكْرَمُ عليَّ » به قراءت مجهول يعني تو نزد من مكرم هستي ، در حالي كه فتح تاء و ضم راء صحيح است ( يعني تَكْرُمُ ) .
گفته كه ميگويند « شَغب » بفتح غين در حالي كه به سكون غين درست است ( يعني فتنهانگيزي و سر و صدا ) و همچنين « مَغص » يعني دلدرد به [ص 99] سكون غين صحيح است ; ميگويم در لغت « شَغَب » بر وزن « سَبَب » را نقل كردهاند الا اينكه ظاهراً ضعيف است و اما « مَغص » با حركت و سكون هر دو از اهل لغت روايت شده .
گفته كه ميگويند « هو سَدادٌ مِنْ عَوَزٍ » يعني او برطرفكننده حاجت است و « سِداد » بكسر سين صحيح است چون سداد بفتح سين بمعني رفتار درست و معتدل است و بكسر سين يعني اقل ما يقنع و آنچه سد حاجت كند ; ميگويم كه كلمات اهل لغت در اين باره متفاوت است و بعضي آنرا جايز دانسته و بعضي منع كردهاند .
گفته كه ميگويند « اِقْطَعْهُ مِن حيثُ رَقَّ » يعني از هر جا كه نرم و نازك باشد آنرا ببر ، در حالي كه « رَكَّ » درست است بمعني ضعيف و نازك شد ; ميگويم درست نيست كه هرگاه لفظي بمعنائي وارد شود غير آن لفظ را نفي كنند و نهايت اينكه « رَكَّ » بمعني « رَقَّ » آمده اما غلط بودن « رَقَّ » معني ندارد چرا كه « رَقَّ » ضد « غَلَظَ » است بمعني سفت و ستبر شد .
گفته كه به كسي كه خسته شده ميگويند « هو عَيّان » در حالي كه « مُعْيٖي » درست است ; ميگويم از حريري و شهرت او در فصاحت عجيب است كه اين همه تصورات باطل بنمايد ، در قاموس گفته « عَيَّ بالامر » يعني از انجام كار خسته شد ، تا اينكه گفته « و هو عيّان » يعني و او خسته است .
گفته كه ميگويند « قاما الرجلان » يعني آن دو مرد برخاستند و « قاموا الرجال » يعني آن مردان برخاستند ، در حالي كه مفرد آوردن فعل پسنديده است ; ميگويم كه جايز بودن اين هم مخفي نيست .
و ميگويند « اَجِدُ حَميً » بمعني احساس گرماي شديد ميكنم ، و درست [ص 100] آن « حمياً » يا « حمواً » است ; ميگويم كه « حمياً » بفتح و ضم حاء و « حُمُوّاً » بر وزن « سُمُوّ » است .
و ميگويند « جاءَنِي القومُ اِلّٰاكَ » بمعني جز تو همه جماعت آمدند ، در حالي كه منفصل بودن ضمير صحيح است ( يعني گفته شود : اِلّٰا اَنْتَ ) .
گفته كه ميگويند « هَبْ اَنّٖي فعلتُ » يعني فرض كن من آن كار را كردم ، و درست آن « هَبْنٖي فعلتُ » است ; ميگويم « هَبْ » بمعني « اِحْسبْ » است كه يعني « فرض كن » و « هبني » يعني « احسبْني » و « هب اني » يعني « احسبْ اَنّي » ، و « اَنَّ » بعد از افعال ظن ميآيد مانند « و ظنّوا اَنَّهُ مانِعَتُهم » يعني و گمان كردند كه مانع ايشان است ، و « هب » نيز همين طور است و شاعر گفته :
فَهَبْ اَنّٖي اقولُ الصّبحُ ليلٌ اَيَعْمَي النّاظرونَ عَنِ الضّياءِ
يعني فرض كن كه من بگويم صبح شب است ، آيا ناظران از ديدن نور كورند ؟
و ميگويند « اِمْرَأَةٌ شَكورة » بمعني زن شكرگزار ، در حالي كه « هاء » به « فَعول » نميچسبد مگر آنكه بمعني مفعول باشد و اما بمعني فاعل ( مذكر و مؤنث آن ) مثل هم است مانند « النّفس اللّجوج » .
و در مورد كسي كه گناهي را به عمد مرتكب شود ميگويند « اَخْطَأَ » در حالي كه لفظ « اِخْطاء » براي كسي بكار ميرود كه ( در راه صحيح ) كوشش كرده ولي موفق نشده ، پس در اين مورد « خاطي » و « خَطِيَ » صحيح است .
گفته كه به كسي كه امر شرّي را شروع كرده ميگويند « نَشِبَ » ( يعني درگير شد ) و درست آن « نشم » است كه جز در مورد شر استعمال [ص 101] نميشود ; ميگويم در اين مورد نهايت اينست كه « نشّم في الامر » يعني شروع كرد و « نشّم في الشر » چنانكه در قاموس گفته يعني « اخذ و نشب » ( يعني شروع كرد و درگير شد ) و اما غلط بودن « نشب » از كجا معلوم شده در حالي كه بمعني « نشّم » تفسير شده .
گفته كه ميگويند « هذا امرٌ يعرِفه الصادرُ و الوارد » يعني اين امري است كه خارج شونده و وارد شونده آنرا ميدانند و درست آن « الوارد و الصادر » است ; اين در صورتي صحيح است كه صادر همان وارد باشد و گرنه درست نيست .
گفته كه ميگويند « ودّعتْ قافلةُ الحاجّ » يعني قافله حاجيان خداحافظي كرد ، در حالي كه « قافلة » بمعني كساني است كه از سفر برميگردند ; ميگويم از اهل مكه اگر كسي اين را بگويد صحيح است .
گفته كه ميگويند « رُبَّ مالٍ كثيرٍ اَنْفَقْتُهُ » يعني بسا مال فراواني كه انفاق كردهام ، در حالي كه « رُبَّ » براي تقليل و كم كردن است ; ميگويم اينطور نيست و از بعض اهل ادب مثل ابندرستويه و جمعي ديگر نقل شده كه « رب » هميشه براي تكثير است ، و بعضي مانند صاحب مغني گفتهاند كه « رب » بيشتر براي تكثير و گاهي براي تقليل است ، و از اين قبيل است « رُبَّما يَوَدُّ الّذين كفروا لو كانوا مسلِمين » يعني چه بسا كساني كه كفر ورزيدند آرزو كنند كه مسلمان ميبودند ، و در حديث است « يا رُبَّ كاسيةٍ في الدنيا عاريةٍ يومَ القيمة » يعني اي چه بسيار پوشائي در دنيا كه روز قيامت عريان است .
ميگويند « فلانٌ اَنْصَفُ مِن فلان » و درست آن « احسنُ انصافاً » است يعني منصفتر ، و « انصف » يعني خدمتگزارتر .
[ص 102] گفته كه در مورد كسي كه جنابت عارض او شده ميگويند « جَنبَ » و صحيح آن « اَجْنَبَ » است ; ميگويم آنچه در كتب اهل لغت تصريح شده « اَجْنَبَ » ، و « جَنِبَ » بر وزن فَرِحَ و « جَنُبَ » بر وزن كَرُمَ است پس خطا دانستن آن دليلي ندارد .
گفته كه ميگويند « عندي ثَمان نسوةٍ » و « ثمانعشرة » و « ثمانمائة » در حالي كه باقي گذاردن ياء صحيح است ( يعني بگويند : ثماني ) ; ميگويم در قاموس گفته كه قول اَعشٰي :
و لقد شَرِبْتُ ثمانياً و ثمانياً و ثمانَعشْرةَ و اثنتَينِ و اربعاً
ميبايست بگويد « ثمانِيَعشْرة » و اينكه حذف شده به زبان و روش كسي است كه ميگويد « طِوال الاَيد » ( كه در اصل طوال الايدي بوده جمع طويل اليد بمعني درازدست و ياء آن حذف شده ) .
و ميگويند « اِبْتَعْتُ عبداً و جاريةً اُخرٰي » بمعني غلامي خريدم و كنيزي ديگر خريدم ، در حالي كه « آخر » و « اخري » جز به همجنس آنكه قبلاً ذكر شده اضافه نميشوند .
گفته كه در جمع « بيضاء » بمعني سفيد و « سوداء » بمعني سياه و « خضراء » بمعني سبز ميگويند « بيضاوات » و « سوداوات » و « خضراوات » در حالي كه جمع آنها « بٖيض » و « سُود » و « خُضْر » است ; ميگويم كه مسأله مورد اختلاف است و حديث مروي از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله « ليس في الخضراوات صدقة » يعني در سبزيجات صدقهاي ( يعني زكوتي ) نيست قول به جواز را تأييد ميكند همانطور كه از ابنكيسان نقل شده لكن مشهور همانست كه حريري گفته .
[ص 103] و ميگويند « يا اَبَتٖي » و « يا اُمَّتٖي » در حالي كه « يا اَبَتِ » يعني اي پدر من و « يا اُمَّتِ » يعني اي مادر من صحيح است .
گفته كه ميگويند « عَيَّرْتُهُ بالكذبِ » يعني بخاطر دروغ او را سرزنش كردم و حال آنكه « عيرته الكذبَ » فصيحتر است ; ميگويم چنين گفته و در قاموس هم گفته « عيّره الامر » و مگو « بالامر » ، لكن فرمايش امراء كلام بر خلاف اين است و فرمايش حضرت صادق عليه السلام است « مَن عيّر مؤمناً بذنبٍ لَمْيَمُتْ حتّي يركَبَه » يعني هر كس مؤمني را بخاطر گناهي سرزنش كند نميميرد تا آنرا مرتكب شود ، و از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله است كه « من عيّر مؤمناً بشيءٍ لميمتْ حتّي يركبَه » يعني هر كس مؤمني را براي چيزي سرزنش كند نميميرد تا آنرا مرتكب شود ، و حق به پيروي سزاوارتر است .
و ميگويند « اَبْدَأُ به اوّلاً » يعني اول از آن شروع ميكنم و حال آنكه « اوّلُ » صحيح است و علتش اينست كه « اول » در حكم « غايات » از قبيل « قبل » و « بعد » و « مِن فوق » يعني از بالا و « مِن تحت » يعني از پايين و « مِن قُدّام » يعني از پيش رو و « مِن وَراء » يعني از پشت ميباشد يعني از نظر اضافه نشدن و مبني بر ضم بودن ، بدين ترتيب كه اگر بآن اعراب بدهند صرف نميشود ( يعني اِعراب حرف آخر آن تغيير نميكند ) و صرف شدن آن شنيده نشده مگر در اينكه گفتهاند « ماتركْتُ له اولاً و لا آخراً » يعني اول و آخري برايش باقي نگذاردم ، كه در اين جمله « اوّل » را اسم جنس گرفتهاند .
گفته كه ميگويند « سُوسَن » بضم سين و درست « سَوسَن » بفتح سين است ; ميگويم كه اين كلمه معرّب است و در كلمات معرب حق و باطلي [ص 104] وجود ندارد چرا كه عرب لغت مردم ديگر را چون نميتواند تلفظ كند تغيير ميدهد و حقِّ آن همان شكل گفتار اهل آن زبان است و « سوسن » كلمهاي است سرياني و اصل آن « سوساني » است .
و ميگويند « طُرَّ شاربُه » بضم طاء و صحيح فتح آن است ( يعني سبيل او روئيد ) ، و به كسي كه پشيمان شده ميگويند « سَقَطَ في يده » و حال آنكه بضم سين درست است ( يعني سُقِطَ ) .
گفته كه ميگويند « رَكَضَ الفرسُ » بفتح راء و تَرْكُضُ بفتح تاء در حالي كه ضم آنها صحيح است ( يعني رُكِضَ و تُرْكَضُ بمعني مفعولي ) ; ميگويم اگر چه يكي از معاني « رَكْض » پا زدن به اسب و برانگيختن آن ميباشد ولي دويدن هم از معاني آن هست مثل قول خداي تعالي « اِذا هُم منها يَرْكُضُون لاتَرْكُضُوا و ارجِعوا . . . الآية » ، يعني در آن حال ايشان از آن ( بحالت دويدن ) فرار ميكنند ، ندويد و برگرديد . . . تا آخر آيه ، و در قاموس هم دويدن را از معاني آن آورده كه همان پا زدن بر زمين باشد ، پس در اين صورت « الفرسُ يُرْكَضُ بِرِجْلِك » بضم ياء يعني اسب بواسطه پا زدن تو برانگيخته ميشود و « الفرسُ يَرْكُضُ » بفتح ياء يعني ميدود و فرار ميكند و زمين را پا ميزند ، و در قاموس گفته « رُكِضَ الفرسُ فرَكَضَ هو » يعني اسب برانگيخته شد پس دويد .
گفته كه ميگويند « حَكَّني جسدي » در حالي كه « اَحَكَّني » درست است ; ميگويم در قاموس است كه « اِحْتَكَّ رأسي » و « حَكَّني » و « اَحَكَّني » و « اِسْتَحَكَّني » يعني سرم مرا وادار به خاراندن خودش كرد و همينطور ساير اعضا .
و به مركب سلطان ميگويند « سارَ رِكابُ السلطان » بمعني مَرْكَب سلطان [ص 105] سير كرد ، و حال آنكه ركاب مختص شتر است .
گفته كه ميگويند « سطرنج » بفتح سين در حالي كه قاعده در كلام عرب كسر آن است ; ميگويم اصل همانست كه درباره كلمات معرّب ذكر كرديم .
و در جواب آنكه ميگويد « سَأَلْتُ عَنك » يعني از احوال تو پرسيدم ميگويند « سَأَلَ عنك الخير » و صحيح آنست كه بگويند « سُئِلَ عنك الخير » يعني خير از جانب تو سؤال شده .
گفته كه به كسي كه تظاهر به داشتن آنچه ندارد ميكند ميگويند « مُطَرْمِذ » و بعضي هم « طِرْمِذان » گفتهاند و درست آن « طِرْماذ » است ; ميگويم در كتب لغت است كه « طَرْمَذَ طَرْمَذَةً » يعني مباهات و تفاخر كرد به آنچه در او نبود پس چنين كسي « طِرْماذ » است بر وزن سِرْوال و « طِرْمِذان » ، و « رجلٌ طِرْمِذَة » بر وزن سِمْسِمَة و « مُطَرْمِذ » بكسر ميمِ دوم ، كسي است كه حرف ميزند ولي عمل نميكند و حق امور را ادا نمينمايد .
و در خطاب به دو نفر ميگويند « هاتا » بمعني بدهيد در حالي كه صحيح آن « هاتيا » است و جمع آن « هاتوا » است نه « هاتُم » و مؤنث آن « هاتي » و جمع مؤنث « هاتينَ » است .
و ميگويند « رأيتُ الامرَ ● و ذَويهِ » بمعني آن امر و متعلقات آن را ملاحظه كردم ، و اين غلط است چرا كه « ذا » بمعني صاحب جز به اسم [ص 106] جنس اضافه نميشود مانند « ذي مالٍ » .
و ميگويند « الحواملُ تَطْلُقْنَ و الحوادثُ تَطْرُقْنَ » و حال آنكه با ياء صحيح است ( يعني يَطْلُقْنَ و يَطْرُقْنَ ، يعني زنان آبستن طلاق ميگيرند و حوادث غفلةً فرا ميرسند ) .
و ميگويند « شِلْتُ الشيءَ » و صحيح آن « اَشَلْتُ الشيءَ » است يا « شِلْتُ به » بمعني آن شيء را برداشتم و حمل كردم .
و وقتي كه چيزي را بدست كسي ميدهند ميگويند « ها » با الف مقصوره در حالي كه با مدّ صحيح است ( هاء بمعني بگير ) و جز در وقت اتصال به كاف خطاب مقصور نميشود ( يعني هاكَ و هاكُما . . . الخ ) .
و ميگويند « حُسِدَ حاسدُك » بضم حاء يعني حسدبرنده بر تو مورد حسد باد ، و آن كسي را كه ميخواهند عليه او دعا كنند ( اشتباهاً ) بنفع او دعا ميكنند ، و درست آن « حَسَدَ حاسدُك » است بفتح حاء يعني حسدبرنده بر تو در حسد و حسرت باد .
و ميگويند « اعطاهُ البِشارة » و درست آن بضم باء است بمعني مژدگاني كه داده ميشود و اما بكسر باء يعني خبري كه مژده آن داده ميشود و بفتح باء يعني جمال .
و ميگويند « فَرَقَتِ الاهواءُ و الآراء » در حالي كه ضدّ جمع شدن « تَفَرُّق » است و « فَرْق » يعني تميز دادن .
و مصدر « ذَكَرَ الشيءَ » را تِذكار ميگويند و حال آنكه بفتح تاء صحيح است و همچنين ميگويند « تِكرار » در حالي كه « تَكرار » بفتح درست است .
گفته كه به شخصِ ايستاده ميگويند « اِجْلِسْ » يعني بنشين در حالي كه [ص 107] « اُقْعُدْ » پسنديده است و اگر شخص خوابيده يا بحال سجده باشد « اجلس » گفته ميشود ; ميگويم پسنديده آنست كه خداوند اختيار نموده در قول خود « تَفَسَّحُوا في المجالس » يعني در مجالسْ گشاده بنشينيد و نشستنِ از حالت سجده يا خواب را اراده نكرده ، و روايت شده « مَن جلس مجلساً يُحيٰي فيه امرُنا . . . الخبر » ، يعني هر كس در مجلسي نشست كه در آن امر ما احيا ميشود . . . تا آخر خبر ، و نشستن از حالت ايستاده مراد است ، و ناميده شدن انجمن و نشست بنام « مجلس » از كفر ابليس مشهورتر بوده و البته نشستن از حالت ايستاده مراد است ، بلي گاهي ( جلوس و قعود ) بجاي يكديگر استعمال ميشوند .
و ميگويند « نِعْمَ مَنْ مَدَحْتَ » يعني چه خوب است آنكه مدح او را كردي و « بِئْسَ مَنْ ذَمَمْتَ » يعني چه بد است آنكه ذمّ او را نمودي ، و درست آنست كه گفته شود « نعم الرجل » و « بئس الرجل » چون فاعل دو فعل « نعم » و « بئس » جز اسم جنس معرفه نميتواند باشد .
و به ضدّ ذكر و ياد ميگويند « نَسيان » بفتح نون ولي بر وزن كِتمان صحيح است ( يعني نِسيان ) .
و ميگويند « بين ظَهرانِيهم » بكسر نون و صحيح فتح آن است ( بين ظَهرانَيْهم ، يعني در مركز و بين ايشان ) .
و ميگويند « دخلتُ الشأام » و « الشام » صحيح است يعني داخل شام شدم .
گفته كه ميگويند « جاؤا واحداً واحداً » و « اثنين اثنين » يعني يك نفر يك نفر يا دو نفر دو نفر آمدند ، و درست آن « اُحاد » و « ثُناء » و « ثُلاث » و « رُباع » يا « مَوْحَد » و « مَثْنٰي » و « مَثْلَث » و « مَرْبَع » است ( يعني بگويند جاؤا اُحاد اُحاد ، و هكذا ) ; ميگويم اولي غلط نيست چون ابتدا بهمان شكل [ص 108] بوده و بعد تغيير دادهاند الا اينكه شكل دوم مختصرتر است .
و كسي كه تعجيل كرده ميگويند « بَكَرَ » ( يعني صبح زود پي كاري رفت ) اگر چه آخر روز عجله كرده باشد و درست آنست كه بگويند « عَجِلَ » .
و ميگويند « اَخٍّ » و حال آنكه با حاء صحيح است ( اَحٍّ يعني آخ ) .
و در تأوُّه ( يعني آه كشيدن ) و شكايت از درد ميگويند « اوّه » به تشديد واو و فصيحتر آنست كه بگويند « اَوْه » بكسر يا ضم يا فتح هاء و سكون واو .
و ميگويند « لَقٖيتُهُ لُقاةً واحدةً » و عرب هرگاه اراده مرّه ( يعني يك دفعه از فعل ) را بكند ميگويد « لقيتُه لِقْيَةً و لِقاةً و لِقْيانَةً » همگي بكسر لام يعني او را يكبار ملاقات كردم و هرگاه اراده مصدر كنند ميگويند « لقيتُه لُقْياً و لُقْياناً و لُقاً بر وزن هُديً همگي بضم لام .
گفته كه ميگويند « فلانٌ يكذف » يعني نعمت را كم ميشمارد و ناشكري ميكند و درست آن « يُجَدِّفُ » است ; ميگويم ظاهر اين است كه لغات را با هم اشتباه كردهاند چرا كه « جزاف » معرّب « گزاف » است و نزد آنها دو لغت با هم مشتبه شده .
گفته كه ميگويند « بالرجلِ عُنَّة » و صحيح آن « عِنّٖينَة » يا « تَعْنٖينَة » است ; ميگويم « عِنّٖين » بر وزن سِكّٖين يعني مردي كه از مقاربت ناتوان است و اسم مرض او « عَنانَة » و « تَعْنٖين » و « عِنّٖينَة » بكسر عين و تشديد نون است و فعل « عُنِّنَ » بضم عين و تشديد نون اول به صيغه مجهول براي كسي است كه قاضي حكم به ناتواني او كرده ، و اسم از آن « عُنَّة » است بضم عين چنانكه در قاموس است ، پس اگر منظور آن باشد كه حكم به ناتواني مرد داده شده جمله غلط نيست و اگر مرض و كسالت از آن [ص 109] قصد شده باشد درست آنست كه بگويند « به عِنّٖينَة » يعني او مبتلا به ناتواني است .
و به كسي كه از « صُحُف » ( يعني صحيفهها ) اقتباس و استفاده ميكند ميگويند « صُحُفي » با دو ضمه و صحيح آن « صَحَفي » بر وزن حَنَفي است .
و در نسبت دادن به « رامهرمز » ميگويند « رامهرمزي » و حال آنكه « رامي » صحيح است چنانكه در مورد آذربايجان « آذري » گفته ميشود .
و به چيزي كه سر را با آن ميشويند « غَسْلة » ميگويند بفتح غين ولي بكسر غين صحيح است .
و ميگويند « دابةٌ لاتُرْدِف » و حال آنكه « لاتُرادِف » درست است يعني چهارپائي كه تحمل اينكه كسي رديف راكبش سوار شود ( يعني دوپشته سوارش شوند ) ندارد .