و « مِسْطَر » بمعني خطكش و « مِبرَد » بمعني سوهان و « مِبضَع » كه نوعي كارد است و « مِنجَل » يعني داس و « مِقرَعَة » بمعني تازيانه و آلت كوبيدن و « مِقنَعَة » يعني روسري و « مِنطَقَة » بمعني كمربند و « مِطرَقَة » يعني چكش ، همه را بفتح ميم ميگويند در حالي كه بكسر ميم درست است .
و ميگويند « اِعْمَلْ بِحَسْبِ ذلك » به سكون سين ليكن بفتح سين صحيح است يعني بر حسب آن عمل كن .
و ميگويند « كَثُرَتْ عيلَتُه » حال آنكه « عِيالُه » درست است يعني عائله او بسيار شد .
و ميگويند « فلانٌ في رفهةٍ » بمعني فلانكس در رفاه است لكن آنچه از عرب شنيده شده « رَفاهَة » است .
[ص 110] گفته كه ميگويند « اِرْتَضَعَ بِلَبَنِه » يعني از شير او خورد ( يعني با آن پسر همشير شد ) و صحيح آن « ارتضع بلِبانِه » است يعني همراه او شير خورد ، چون « لَبَن » شيري است كه مينوشند و « لِبان » مصدر « لابَنَهُ » است بمعني همشير او شد ; ميگويم ارتضاع از لبن در اخبار وارد شده مثل فرمايش حضرت صادق عليه السلام « مااُحِبُّ اَنْ اَتَزَوَّجَ ابْنَةَ رَجُلٍ قد رَضَعْتُ مِن لبنِ وَلَدِه » يعني دوست نميدارم با دختر مردي كه با پسرش همشير هستم ازدواج كنم ، و از آن حضرت عليه السلام سؤال شد « تَحِلُّ - اي جارية - لاَخٍ لٖي مِن اُمّٖي لمتُرْضِعْها امّي بلبنِه ؟ » يعني آن دختر آيا براي برادر مادري من كه همشير او نباشد حلال است ؟
گفته كه ميگويند « لَذَعَتْهُ العقرب » يعني عقرب او را گزيد و سوزاند در حالي كه هرچه با دم خود نيش ميزند ميگويند « يَلْسَعُ » و آنكه با دندان گاز ميگيرد ميگويند « يَنْهَشُ » و هرچه با دهانش نيش بزند ميگويند « يَلْدَغُ » ; ميگويم كه در كتب لغت بين « لَسْع » و « لَدْغ » فرقي نگذاردهاند حتي اينكه « لَسَعَتِ العقربُ و الحية » بر وزن مَنَعَ ( يَمْنَعُ ) را « لَدَغَتْ » معني كرده و تفاوت دو لغت را امري احتمالي دانستهاند .
و ميگويند « الحمد للهِ الّذي كان كذا و كذا » يعني حمد خدائي را كه چنين و چنين است ، و اين غلط است و درست آنست كه گفته شود « الحمد للهِ الّذي كان كذا بلطفه » يعني حمد خدائي را كه بلطف خود اينچنين است ● .
[ص 111] و ميگويند « فلانٌ شَحّاث » و لكن « شَحّاذ » صحيح است يعني كسي كه به اصرار و الحاح درخواست ميكند .
و به مدفوع چهارپايان « فَرْث » ميگويند حال آنكه تا در شكم هست باين اسم ناميده ميشود و آنگاه كه خارج شد اسم آن « سِرْجين » است يعني سرگين .
و ميگويند « جُبَّةٌ خَلَقَة » بمعني جبه و لباس كهنه و مندرس ، و حال آنكه مذكر و مؤنث آن يكسان است و مذكر آن « خَلَق » و مؤنث آن هم « خَلَق » است .
و ميگويند « ثلثة شُهُور » و « سبعة بُحُور » ولي « ثلثة اَشْهُر » و « سبعة اَبْحُر » پسنديده است چرا كه « اَفْعُل » و « اَفعال » و « اَفْعِلَة » جمع قلّت ( يعني براي تعداد كم ) هستند بر خلاف فُعُول ( كه جمع كثرت است ) .
و به عليل و مريض « معلول » ميگويند در حالي كه معلول بمعني كسي است كه « عَلَل » يعني جرعه دوم باو نوشانده شده ، و لكن « مُعَلّ » صحيح است چون فعل آن « اُعِلَّ » است يعني مريض شد .
و ميگويند « ما لي فيه نفعٌ » و درست آن « منفعةٌ » است يعني آن مورد سودي براي من ندارد ● .
گفته كه به مريض ميگويند « به سلٌّ » يعني لاغر شده است و سل دارد و صحيح آن « سُلال » است ; ميگويم در قاموس است كه « سلّ » بكسر و ضم سين و « سُلال » بر وزن غُراب قرحهاي است كه در ريه بوجود [ص 112] ميآيد .
گفته كه ميگويند « حَلا في صدري » و « بعيني » يعني به دل يا چشم من خوش آمد و حال آنكه عرب ميگويد « حَلا في فمي » يعني به دهان من شيرين آمد و « حَلِيَ في عيني » يعني در چشم من خوب و مزيّن آمد كه از ريشه « حلو » ( بمعني شيريني ) نيست بلكه از ريشه « حلي » ( بمعني زينت ) است ; ميگويم در قاموس است كه « حَلِيَ و حَلا بعيني و قلبي » بر وزن رَضِيَ و دَعا و مصدر آن « حَلاوة » و « حُلوان » است يعني به چشم و دل من نيكو آمد يا اينكه « حَلا في الفم » يعني به دهان نيكو آمد و « حَلِيَ بالعين » يعني به چشم نيكو آمد .
و جمع « مِرْآة » بمعني آينه را « مَرايا » ميگويند و صحيح آن « مَرائٖي » است بر وزن مَراعٖي .
و ميگويند « جاءَ القومُ باجمَعِهم » يعني گروه بتمامي آمدند و حال آنكه « اجمُعهم » بضم ميم درست است و اين آن « اَجْمَع » تأكيدي نيست بلكه جمع كلمه « جَمْع » است ; ميگويم اگر گفته بودند « جاء القوم اجمُعُهُم » اين تعبير صحيح و تأكيدي بود بر خلاف « باجمَعِهِم » ● ( كه بهمين شكل يعني بفتح ميم و مضاف به حرف باء درست است ) .
و به كسي كه حجت او قطع شده ( و ديگر نميتواند دليل و بهانهاي بياورد ) ميگويند « مقطَع » بفتح طاء در حالي كه بكسر طاء درست است ; ميگويم در نسخه اينطور است و شايد اشتباه باشد و « منقطَع » بفتح طاء و [ص 113] « منقطِع » بكسر آن درست باشد ● .
گفته كه ميگويند « كلّمتُ فلاناً فاختلط » يعني با فلانكس صحبت كردم پس غضب او برانگيخته شد ، و درست آن با حاء بينقطه است كه بمعني غضب ميباشد ; ميگويم مخالف اين نيستيم كه « اِحتلط » بمعني « غَضِبَ » باشد لكن بسا آنكه انسان بخواهد شخص بسيار غضبناكي را توصيف كند پس بگويد او از عصبانيت ديوانه شده يا آنكه به كمتر از غضب اكتفا كرده بگويد « اختلط احواله و طبايعه من كلامي » يعني احوال و مزاج او از گفته من آشفته شد ، پس گفتن « اختلط » جايز است .
و در كنايه از عربي و عجمي ميگويند « الاسود و الابيض » يعني سياه و سفيد ، در حالي كه عرب ميگويد « الاسود و الاحمر » يعني سياه و سرخ .
و به مردي كه بر عروس خود وارد شده ميگويند « قد بَنٰي باهله » و درست آنست كه بگويند « بَنٰي علي اهله » ; و بايد گفت « جلس بالباب » يعني نزديك در نشست ، نه « علي الباب » ; و « رَمٰي عن القوس » يعني با كمان تيراندازي كرد ، و نه « بالقوس » ; و « خَرَجَ به خُراجٌ » يعني دمل يا جوشي از بدن او بيرون آمد ، و نه « عليه » .
و « حَتّي » را بر قياس « متٰي » اماله ميكنند ● حال آنكه « حتّٰي » حرف است و حروف اماله نميشوند .
[ص 114] و ميگويند « قَتَلَهُ شَرَّ قَتْلَةٍ » بفتح قاف و درست آن بكسر قاف است چون منظورشان طرز كشته شدن است ● .
و اعداد و حروف ( الفبا ) را اعراب ميدهند و درست آنست كه وقف كنند مگر در حال عطف .
و ميگويند « ما احسنَ لُبْسُ الفَرَس » بضم لام و درست كسر آن است يعني پوشش يا زره اسب چقدر خوب است ; ميگويم جهت آن اينست كه « لِبْس » بكسر لام چيزي است كه پوشيده ميشود و « لُبْس » بضم لام مصدر است يعني پوشيدن .
گفته كه ميگويند « مائة و نَيْف » يعني صد و خردهاي ، به تخفيف ياء و درست تشديد ياء و كسر آن است ; ميگويم آنكه در كتب لغت است بر وزن جَيِّد و بَيْت است يعني « نَيِّف » و « نَيْف » ، پس تخفيف آن اشتباه نيست .
گفته كه به كسي كه بعلت كوچكي از عهده كاري برنميآيد ميگويند « يَصْبُو عنه » و صحيح آن « يَصْبَأُ عنه » است مانند « يَلْهُو » ( يعني بازي ميكند ) و « يَلْهٰي » ( يعني اِعراض ميكند ) ; ميگويم كه در لغت « صَبِيَ » بر وزن رَضِيَ ( يَرْضٰي ) و « صَبا » بر وزن دَعا ( يَدْعُو ) هر دو به يك معني است و تفاوتي كه محقق باشد بين آندو نميبينم .
[ص 115] گفته كه ميگويند « فعلتُه بجَراكَ » و درست آن « جَرّاكَ » با تشديد است بمعني « مِن جَريرتِكَ » يعني بخاطر تو ; ميگويم در قاموس و در كتب لغت ديگر دو اصطلاح « جَراك » و « جَرائِك » هم با تشديد و هم به تخفيف راء آمده ، پس منع آن دليلي ندارد و جمله فوق يعني آن كار را بخاطر تو انجام دادم .
و به شخصي كه فرصتها يا چيزهاي ديگر را از دست ميدهد و ضايع ميكند ميگويند « ضَيَّعْتَ اللَّبَن » بفتح تاء حال آنكه بكسر تاء صحيح است براي آنكه مَثَل است ● .
و ميگويند « طَرَدَهُ السلطان » يعني سلطان او را راند ، و صحيح آن « اَطْرَدَهُ » است چون « طَرَدَ » وقتي گفته ميشود كه راندن با دست يا با آلتي باشد ; ميگويم كه « اَطْرَدَهُ » يعني امر به طرد او كرد .
و به زرع دَيمه « بَخْس » ميگويند و آن لغتي عجمي است و عرب ميگويد « عذْي » با عين مفتوح يا مكسور و ذال .
گفته كه ميگويند « هاوَن » و « راوَق » و صحيح آن « هاوُون » و « راوُوق » است ; ميگويم در قاموس گفته « هاوَن » بفتح واو و « هاوُن » بضم آن و [ص 116] « هاوون » وسيلهاي است كه در آن چيزي را ميكوبند ، و « راووق » همان طور كه گفته بر وزن كافور است ( راووق يعني پارچه يا شبه آن كه براي صاف كردن مايعات بكار ميرود و نيز بمعني جام است ) .
و ميگويند « شَفَّعْتُ الرّسولَينِ بثالثٍ » و حال آنكه عرب ميگويد « شَفَّعْتُ الرّسولَ » ● يعني فرستادگان را دو نفر قرار دادم .
گفته كه به شهر معتصم ميگويند « سامَرّاء » در حالي كه « سُرَّمَنْرَأٰي » درست است .
و به هرچه كه از سرما منجمد شود ميگويند « قريص » و درست آن « قريس » با سين است چون « قَرس » بمعني سرما است .
گفته كه ميگويند « قَتَلَهُ الحُبّ » يعني محبت او را كشت و صحيح آن « اَقْتَلَهُ » است يعني او را به كشتن داد ; ميگويم هرگاه انساني در راه انساني كشته شود سزاوار است كه گفته شود « اقتله » چون « اقتل » يعني او را در معرض كشته شدن قرار داد اما هرگاه از شدت محبت بميرد يعني محبت او را بيمار و نزار كند تا بميرد گفتن « قتله الحب » خطا نيست .
گفته كه ميگويند « ما يُعَرِّضُكَ لهذا الامر » از باب تفعيل حال آنكه « ما يَعْرُضُكَ » بفتح ياء و ضم راء درست است يعني چه چيزي « عُرض » تو را در برابر اين امر قرار داد ؟ و عُرض هر چيز پهلو و جانب آن است [ص 117] ( يعني چه چيز تو را در معرض اين امر قرار داد ) ; ميگويم ظاهر اين است كه يعرِض بر وزن ضَرَبَ ( يَضْرِبُ ) صحيح باشد و وزن نَصَرَ ( يَنْصُرُ ) اشتباه است .
و ميگويند « ماكان ذلك في حِسابي » ، لكن « حِسباني » درست است يعني چنين چيزي در گمان من نبود .
و گفته كه ميگويند « تَنَوَّقَ في الشيء » و لكن « تَأَنَّقَ » فصيحتر است ( كه هر دو يعني كاري را خوب و باسليقه انجام داد ) ; ميگويم در كلام امراء كلام ( عليهم السلام ) است « اِعْمَلْ طَعاماً و تَنَوَّقْ فيه و ادْعُ عليه اصحابَكَ » يعني غذائي خوب و پاكيزه تهيه كرده و ياران خود را بآن دعوت كن .
و گفته كه ميگويند « قَرَضتُه بالمِقراض » و « قَصَصتُه بالمِقَصّ » كه هر دو يعني آنرا با قيچي چيدم ، و صحيح آنها « مِقراضان » و « مِقَصّان » و « جَلَمان » است چون دوتائي هستند ( جَلَم يعني قيچي بزرگ پشمچيني ) ، و همچنين به دو فرد ميگويند « زوج » و اين خطا است چون هر يك از آندو « فرد مزاوِج » است يعني فرد جفت شده با فرد ديگر و دوتاي آنها « زوجان » هستند يعني دو زوج ; ميگويم مخالف اين نيستيم كه مقراض وسيلهاي است دوتكه كه بريدن به وسيله آن دو است لكن يكيك آن دو قطعه وسيله كاملي براي برش نيست كه گفته شود « مقراضان » بلكه آندو قطعه با هم يك مقراض يا يك مقص يا يك جلم هستند و در لغت هم شواهدي بر اين مطلب هست و عقل سليم هم اين را تصديق ميكند پس آنچه گفته درست نيست ، اما در مورد كلمه « زوج » در لغت و در عرف شايع است و به همه نواحي رسيده كه عدد يا فرد است و يا زوج ، و به دو چيز زوج ميگويند ، و در لغت هم زوج خلاف فرد است ، [ص 118] و اگر مرد زوج ناميده شده به ملاحظه حيث نفس او و حيث اقتران او است و آن دو حيث از اين جهت دو زوج هستند پس تدبر كن .
و مصغر « شيئ » را « شُوَي » و مصغر « عين » را « عُوَينَة » ميگويند و لكن « شُيَيْئ » و « عُيَيْنَة » فصيحتر است ، و همچنين مصغر « ضَيْعَة » بمعني مزرعه « ضُيَيْعَة » و مصغر « بَيْت » « بُيَيْت » است .
گفته كه ميگويند « اَشْرَفَ فلانٌ علي الاِياس » ، ولي « اشرف علي اليَأس » درست است يعني فلانكس مُشرِف به نااميدي شد ; ميگويم اينها دو ريشهاند بمعني نااميدي : « اَيِسَ منه » بر وزن سَمِعَ كه مصدر آن « أِياس » است يعني نااميد شد و « يَئِسَ يَيْئَسُ » بر وزن يَمْنَعُ نيز يعني نوميد شد ، و هر دو صحيح است .
گفته كه ميگويند « زَبَطانَة » در حالي كه « سَبَطانَة » درست است ; ميگويم هر دو در كتب لغت آمده و خواص كوتاهي نكردهاند و « سبطانة » نيي توخالي است كه گلولههاي گِلي با آن پرتاب ميشود .
گفته كه ميگويند « خرج ثَدْيُ زيدٍ » يعني پستان زيد آشكار شد ● ، و اشتباه ميكنند چرا كه « ثدي » مخصوص زن است و « ثندوة » مختص مردان است ; ميگويم در كتب لغت است كه « ثُنْدُوَة » بر وزن سُنبُلة گوشت پستان يا اصل و ريشه آن است و « ثدي » خاص زن است و يا اينكه عموميت دارد ( و براي مرد هم بكار ميرود ) .
و ميگويند « نَجَزَتِ القصيدة » بفتح جيم و حال آنكه بكسر جيم صحيح است ( نَجِزَت يعني تمام شد ) .
گفته كه در جمع « جُوالِق » ميگويند « جوالقات » در حالي كه اسم جنس مذكر با الف و تاء جمع بسته نميشود ; ميگويم اما در قاموس و معيار [ص 119] جامع ، جمع آن جوالقات آمده و جوالق معرّب است و اصل آن « جوال » بوده و كلمه معرب روي اصل و قاعدهاي جاري نميشود . گفته كه هرچه باين ترتيب باشد ( يعني اسم جنس مذكر با الف و تاء جمع بسته شود ) سماعي و بر اساس شنيدهها است مانند « حَمّام » ، و « ساباط » ، و « سُرادِق » يعني خيمه و « اِيوان » و « هاوون » و « خَيال » و « جَواب » و « سِجِلّ » يعني سند و قرارداد و « مكتوبات » و « مَقام » و « اوان » كه قطعه آهني است كه تربيت كننده شتر با خود دارد و « بُوان » بمعني تير وسط خيمه و « شعبان » و « رمضان » و « شوال » و « محرم » ، و جمع جوالق « جَواليق » است ، و صفات مذكر غير عاقل با الف و تاء جمع بسته ميشوند مانند « السُيُوف المُرْهَفات » يعني شمشيرهاي باريك تيز و « الجِبال الشامِخات » يعني كوههاي بلند و « الاُسُود الضّارِيات » يعني شيران درنده .
گفته كه بين « نَعَم » و « اَنعام » فرق نميگذارند در حالي كه عرب « نعم » را اسمي خاص شتران و گلهاي كه در آن شتر باشد قرار داده و گاهي مذكر است و گاه مؤنث ، و « انعام » را اسمي براي انواع چهارپايان از قبيل شتر و گاو و گوسفند قرار داده است .
و از اشتباهات ايشان جمع بستن « ثدي » است به « ثدايا » در حالي كه جمع آن « ثُديّ » است بر وزن حُليّ .
و از اشتباهات آنها اين است كه الف وصل در مثل « من الابن » و « للابنة » و « للاثنين » و الفهاي مصادر بابهاي « افتعل » و « انفعل » و امثال آنها را صرفنظر از باب « اِفعال » ( كه الف آن هميشه قطع است ) ، بحالت الف قطع ميخوانند .
و « دماغ » را بفتح دال ميگويند و بكسر دال درست است ; و ميگويند « قشْعَريرة » به سكون شين و فتح عين در حالي كه بفتح شين و سكون [ص 120] عين صحيح است ( قُشَعْرٖيرَة ) .
و از اشتباهات ايشان آنست كه بين « نَعَم » و « بَلٰي » فرق نميگذارند و حال آنكه « نعم » تأييد سؤال است و « بلٰي » نفي آن ● .
و بين « تَرَجّٖي » و « تَمَنّٖي » فرق نميگذارند در حالي كه « ترجي » اميد داشتن به چيزي است كه جايز و ممكن است ولي « تمني » شامل غير جايز هم ميشود .
و بين « عَرّ » بفتح عين و تشديد راء و « عُرّ » بضم عين فرق نميگذارند و حال آنكه « عَرّ » بفتح عين بمعني جرب است و « عُرّ » بضم زخمهائي است كه روي لب شتر و پاهاي آن پيدا ميشود .
و بين « خَلَفَ اللهُ عليك » و « اَخْلَفَ اللهُ عليك » تفاوت نميگذارند در حالي كه معناي اولي اين است كه خداوند خليفه و عوض تو ( مثلا در اهل و مالت ) باشد و دومي دعا براي عوض است ( كه خداوند بجاي شخص يا شيء از دست رفته دوباره عطا كند ) .
و بين « مَخُوف » و « مُخٖيف » فرق نميگذارند حال آنكه اولي وصف چيزي است كه از آن بترسند مانند « اَسَدٌ مَخوف » يعني شيري ترسآور و دومي براي چيزي است كه ترس از آن زاده ميشود مانند « مرضٌ مُخيف » يعني مرضي كه بيمار را ترسو ميكند .
و بين « اَوْ » و « اَمْ » تفاوت نميگذارند در حالي كه استفهام با « اَو » سؤال از يكي از دو چيز است ( بدون طلب تعيين ) و با « اَم » طلب تعيين شيء [ص 121] است و جواب اولي « نَعَم » يعني بله و « بَلٰي » بمعني چرا است و جواب دومي يكي از دو اسم ميباشد ● .
و بين « حَثّ » و « حَضّ » بمعني تحريص فرق نميگذارند و حال آنكه « حَضّ » در ماسواي سَير و راندن مركب است و « حَثّ » در آندو هم بكار ميرود .
و از اشتباهات آنها بكار بردن « باتَ فلان » است در معني « نامَ » يعني خوابيد حال آنكه « باتَ » يعني شب او را فرو پوشاند خواه خوابيده باشد يا نه .
و از تصورات غلط آنها اينكه « قَيْنَة » با ياء قبل از نون را بمعني جاريه آوازخوان تصور ميكنند در حالي كه بمعني كنيز است مطلقا ; ميگويم در قاموس ذكر كرده كه آن جاريه آوازخوان يا اعمّ از آن است .
گفته كه كلمه « راحلة » مختص شتر ماده نجيب نيست بلكه بر شتر نر و ماده اطلاق ميشود و هاء در آن براي مبالغه بوده و فاعلي است كه بمعني مفعول است .
و كلمه « بَهيم » مخصوص رنگ سياه نيست بلكه بمعني رنگ خالصي است كه رنگ ديگري با آن مخلوط نباشد .
و معني « سُوقَة » اهل سوق و بازار نيست بلكه بمعني رعيّت است و مفرد [ص 122] و جمع آن يكسان ميباشد .
و « هُوِيّ » مختص پائين آمدن نبوده بلكه بمعني تعجيل است .
باب سوم ●
در ذكر بعضي وصيتهاست كه نويسندگان را دانستن آن لازم است و آنها را در اين جا ذكر ميكنيم و كتاب را به آن ختم مينمائيم .
بدان اي فرزند كه نوشته دليل عقل نويسندگان است و بليغتر است از كسانيكه از جانب تو سخن ميگويند و چيزي چند از احكام بر آن جاري ميشود كه همان چيزها بر گفتار انسان نيز جاري است و نوشته در بسياري از جاها مؤثرتر از گفتار است زيرا كه شخص در معاني و فحاوي و لحن آن تدبر ميكند و نظر كردن و رجوع نمودن را مكرر مينمايد پس از اين جهت مضمون نوشته در دل او تأثير مينمايد بيش از سخني كه ميشنود و از آن درميگذرد و باشارِهاي آن التفاتي نميكند و بعد آنرا فراموش مينمايد پس عداوتي را كه نوشته در دلها ميكارد بيش از عداوتي است كه بتخمافشاني زبان در دلها كاشته ميشود و محبتي كه نوشته مورث آن ميشود رسوخش در خاطر بيشتر است از محبتي كه منشأ آن تقرير است ، پس اي فرزند نوشته فصيحتر شارحي است از براي مقدار تو و عقل و اعتبار و سبكي و وقار تو و حسب و ادب و نجابت و رذالت و محبت و عداوت تو و بر جميع آنچه در ظاهر تو آشكار است و در باطن تو پنهان است ، و چه بسيار دوست را كه [ص 123] دشمن ميشوي بواسطه نوشته كه در او مبالات ننمايد و چه بسيار دشمني را كه دوست ميشوي بنوشته كه نيكو نويسد و اين نوعي از سحر است اي فرزند زيرا كه بدو كلمه نوشته خانِهاي آبادان را ميتوان خراب كرد و ميتوان بدو كلمه در ميان دو لشكر يا دو طايفه كه دوست باشند القاء دشمني و قتل و اسيري كرد و همچنين ميتوان در ميان جمعي كه دشمن باشند بدو كلمه نوشته اصلاح كرد پس كدام سحر ازين عظيمتر است و از آنچه از براي تو ذكر كردم بتأثير بالاتر ؟ پس حذر كن حذر كن از اينكه بنوشته خود اعتنا نكني و دو سه نوبت رجوع ننمائي و مبادا مبادا كه نوشته را در حال شدت خشم بنويسي و همچنين غلبه شهوت و انضجار خاطر و كسالت از خواب يا سنگيني كه بواسطه خوردن و آشاميدن حاصل شده باشد زيرا كه اگر در حالت غضب نوشتي بسا آنكه بگفتارهاي شنيع تعدي نمائي پس چيزي چند خواهي نوشت كه اگر از خشم خود فرود آمدي و جوشش تو آرام گرفت بآنگونه چيزها راضي نشوي ، و اگر در حال غلبه شهوت نگاشتي بسا آنكه چيزي چند از شوخيها و مزاحها بنگاري كه لايق نباشد بطوري كه در غير آن حالت بآنها راضي نشوي ، و اگر در حالت انضجار و كسالت طبع نگاشتي حق بيان را ادا نكني و مطالب را ناقص گذاري پس در هيچ حالي از اين احوال مراسلهنگاري مكن و اگر اضطرارا نگاشتي نوشته را در نزد خود نگاهدار تا بوقت استقامت احوال آنوقت رجوع كن اگر بنظرت مستحسن آمد آنرا بفرست و الا تغييرش ده و اگر فرصت تأخير نباشد نوشته را به خردمندي غير از خود ده كه بخواند و اصلاح كند و از آنچه در آن است ترا آگاه سازد ، و همه اينها اي فرزند تجربِهائي است كه [ص 124] آنها را بعد از سالهاي دراز و صدمات بسيار يافتهايم پس ما در اين محاذير بر تو پيشي گرفتيم و ترا از آنها آگاه ساختيم پس بر حذر باش تا اينكه در آنچه ما واقع شديم تو واقع نشوي . و بترس اي فرزند از مزاح ركيك در نوشته نگاشتن زيرا كه شوخي در مجالس بعد از استعداد مجلس و استعداد اهل مجلس اتفاق ميافتد و بموقع گفته ميشود پس ضرري نميرساند و زشت بنظر نميآيد و اما مراسله بسا آنكه وقتي بصاحب تو برسد كه مستعد شوخي نيست چرا كه شايد در مصيبتي باشد يا هم و غمي باو رسيده باشد يا با كسي است كه ميل ندارد آن كس بر شوخي تو نسبت باو مطلع شود يا راهي ديگر دارد پس شوخي تو را البته قبيح ميشمارد و دشمن ميدارد ، و بسيار انديشه كن اي فرزند كه در مراسله حرف ركيك يا فحشي يا لفظي بنويسي كه ميل نداري كسي بر آن مطلع شود كه حرمتش را رعايت ميكني و او نيز ميل ندارد كه تو را در آن حال بهبيند و آن سخن را از تو بشنود زيرا كه شايد مراسله باو برسد و بر آن چه نوشته مطلع شود پس اين را داشته باش و حالت غضب در سخن حاضرين را مستعد مينمايد از براي آن سخن زشت پس آنرا چندان قبيح نميشمارند همچنان كه در مزاح ذكر كرديم و اما در مراسله چنين نيست زيرا كه بسا باشد كه نوشته وقتي باو برسد كه آن فقره مقتضي نيست و بسا آنكه رسيدن مراسله بتأخير ميافتد و صاحب مراسله اقدام بعذرخواهي كرده است و بعد از آن ديگر خوش نداري كه با وجود معذرت خواستن حرف ركيك باو بشنواني يا شايد امر او بر تو مشتبه شده است و نالايق نگاشتي و فرستادي بعد از براي تو معلوم شود كه خلاف بوده و ميل نداري كه آن سخن قبيح را باو بشنواني و اين را [ص 125] هم داشته باش و بسا باشد كه آن شخص نوشته تو را نگاه ميدارد و آن را تخم عداوتي قرار ميدهد كه بعد از آن چيزي را ميروياند كه محبوب تو نيست و سبب اين است كه گفتار همچنان كه مشهور است جزو هواست و چه خير و چه شر بادش خواهد برد و اما نوشته براي تو و عداوت تو حفظ ميشود پس بهبين چه مينويسي و بدان اي فرزند كه نوشته سند توست پس چيزي كه برهان آنرا نداري در آن مگذار و چيزي را كه گواهي بر آن نداري در آن حكايت مكن .
و بدان اي فرزند كه نوشته چيزي است ثابت و باقي و سخن هوائي است زايل كه برطرف ميشود و مردم اعتنائي كه بنوشته دارند بسخن ندارند پس هر كس را كه در آن ياد ميكني حق ادب او را چنانكه شايد منظور دار اگر چه آنكس غير آنكسي باشد كه نوشته باو نوشته شده است كه بسا باشد كه آن كس بر اين كاغذ آگاه شود و بهبيند كه حق ادب او را منظور نداشته و از اين فقره دلگير شود و چيزي در دلش پيدا شود كه خوش نداشته باشي پس هر كس را كه در كاغذ خود نام ميبري كائناً من كان حق ادب او را رعايت كن زيرا كه بزرگ كسي است كه مردم را بزرگ شمارد و كريم كسي است كه ايشان را گرامي دارد .
و بدان اي فرزند كه هر كسي را در دنيا مقداري است از عزت پس اگر بحق او وفا كني از تو ساكت خواهد شد و خوشنود خواهد بود و اگر او را اندك بالا بردي خورسند ميشود و بر محبت خود نسبت بتو ميافزايد و اگر او را زياده بالا بردي گمان ميكند كه او را سخريه و استهزا كرده و اگر او را پائينتر آوردي اگر چه اندك باشد غمگين ميشود و بسا باشد كه عداوت نمايد پس اندكي در حق هر كس زياده نماي يا بحق او وفا [ص 126] كن و بترس از اينكه از مقدار كسي كم نمائي اگر چه اندك باشد پس با تو دشمن شود .
و بدان اي فرزند كه من در محنتهاي دنيا بر تو پيشي گرفتهام و چيزي چند از بلاهاي دنيا بمن رسيده است كه بتو نرسيده و با مردم بيش از تو معاشرت نمودهام و ايشان را تجربه كردهام پس از براي هر كس خواهشي يافتهام و ديدهام كه اطاعت ميكند هر كه را اطاعت ميكند در امر او هر گاه موافق هواي او باشد و اگر آن كار مخالف هواي او شد اطاعت نمينمايد و بقدري كه ميتواند عذر ميخواهد و اگر از عذر خواستن عاجز ماند التماس ميكند كه آن كار را از گردن او برداري و استدعاي رفاهيت مينمايد اگر چه بوسيله واسطِها باشد و الحاح مينمايد تا از خواهش خود درگذري و اگر با خواهش ايشان در جميع اوامر خود موافق شدي ميبيني كه در همه آن كارها مطيع تواند و نافرماني نمينمايند و بفرمانبرداري پيشدستي ميكنند پس اگر امر چنين شد و در آنچه مخالف ميل ايشان است البته ترا اطاعت نمينمايند پس چرا ايشان را امر ميكني بچيزي كه خلاف ميل ايشان است و از اين چه نفع بتو ميرسد كه استكشاف بواطن ايشان نمائي و از ايشان كراهت پيدا كني پس هرگاه بكسي نوشته بنگاري بجهت امري كه صورت دهد خالي از آن نيست يا ميداني كه آن خواهش مخالف هواي اوست پس در امر كردن او فائده نخواهد بود پس او را بآن خواهش امر مكن و اگر از نوشتن مضطر شدي آن امر را بر او بت مكن و از براي او در مخالفت مفري قرار ده و محل عذري بجا گذار و او را در فعل و ترك مخير گردان تا اينكه اگر مخالفت نمايد و البته مخالفت خواهد كرد عاصي تو [ص 127] نباشد و تجاهر بعصيان تو ننمايد تا پرده فيمابين پاره نشود و بعد او را عاصي خود نشماري و دشمن نداري و او هرگاه ترا ديد شرمسار گردد و حال آنكه ترا مخالفت كرده يا آنكه اگر بيشرمي كند مخالفت ترا بر خود بگذارد و يا آن است كه ميداني كه آن امر موافق هواي اوست پس بادني اشاره از تو يا بهمين قدر كه ميل تو را در آن كار ديد مقصود ترا بجا ميآورد در اين وقت احتياجي نيست كه او را امر كني و بر او بت نمائي كه حكما بايد اين كار بشود و بعد از او خجالت بكشي باينكه از او سؤال كني يا او را التماس نمائي يا او را امر كني و بر او برتري جوئي پس بهيچ يك از اينها احتياجي نيست و او بي اينها همه اين كار را ميكند يا آنكه حالت او از براي تو مجهول است پس او در ميان اين دو حالتي است كه ذكر شد و ترا در اين دو صورت امر كردن سزاوار نيست پس چگونه امر كردن سزا است بآنچه در ميان اين دو كار است پس درين هنگام كسي را در نوشته خود بكار حتمي امر مكن و بچيزي كه بمطلوب تو اشاره كند كفايت جوي بعد او را مخير گردان و از براي او مفري بسوي مخالفت قرار داده و مردم را حمل بر عقوق و عصيان خود مكن زيرا كه عصيان مخالفت امر است پس هر گاه كسي را امر نكردي كسي را هم عاصي خود نخواهي ديد و حال آنكه تو مطيعين را دوست ميداري و عصيانكنندگان را دشمن ميداري پس اگر كسي ترا عصيان نكند كسي را دشمن نخواهي داشت .
و بدان كه معالم دنيا تغيير كرده و اعراض دنيا بر نفوس مردم غالب شده و اعتماد بر بسياري از اخبار دنيا نميتوان كرد و بيشتر قراين دنيا اختلاف ميكند و من اين را چندين مرتبه تجربه كردهام پس بسا آنكه [ص 128] كسي كه باو وثوق تمام داري تو را بچيزي خبر ميدهد بعد خلاف آن بروز ميكند و معلوم ميشود كه آن حكايت بر او مشتبه شده بود پس چون امر چنين شد بيشتر يقينيات خود را بر سبيل مظنه بنويس و جميع مظنِهاي خود را بطور شك بنويس و هيچ چيز از مشكوكات خود را منويس و جميع اخباري را كه مينويسي براوي او نسبت ده بطور تعيين اگر بر او نترسي و الا مبهم بنويس و چيزي را بي سند روايت مكن زيرا كه اكثر اخبار روزگار دروغ شده است ، و بدان اي فرزند كه عادت مردم اين است كه از يك بده خبر ميدهند و از ده به بيست پس اگر ده نفر آدم ديدند ميگويند بيست نفر ديديم بلكه اگر هزار نفر ديدند بهزارهزارش ميرسانند پس تو دَيدَنِ خود را برعكس دَيدَنِ ايشان قرار ده پس هزار را صد بنويس و صد را ده بنويس و ده را پنج يا عدد را مبهم بنويس با رعايت كلماتي كه بآنها دروغي واقع نشود زيرا كه كمتر قطعي است و حد محدود بسا معدود نباشد و بي ضرورت دروغي واقع ميشود . و مبالغه مكن اي فرزند بمدح كسي در نوشته خود و نه در قدح كسي و اگر مدح كردي اقتصار كن به بعضي از آنچه از محاسن او ظاهر است و اگر اضطراراً در جائي كه لازم شد قدحي كني پس بطور آدم نجيب قدح كن نه بطريق مردم بياصل و بالفاظي ركيك كه آدم صاحب حسب از آنها استنكاف كند پس كسي را بآنچه در او نيست قدح مكن كه دروغ خواهد بود و خود مقدوح خواهي شد مانند او و اگر او را قدح كردي بآنچه در اوست پس قدح مكن بچيزي كه در مؤمن و كافر و سعيد و شقي هر دو اتفاق ميافتد مثل مرض كوري و لنگي و زشتي و غير از اينها بلكه قدح كن بمخالفت خدا و رسول صلي [ص 129] الله عليه و آله آنهم در آنچه فاش باشد نه مستور كه كسي تو را بر آن تصديق نكند ، و كسي را در مراسله غيبت مكن و متهم منماي و سخن را در آن بقدر امكان بد منويس و هرگز مراسله را طولاني منويس وانگهي اگر محض تعارف باشد ، و تعظيم كن اي فرزند سلاطين و حكام را و هر كه را كه از او تقيه ميكني هر گاه اسم آنها در نوشته تو برده شود و ابداً ابداً حرف بد درباره آنها منويس زيرا كه تو نميداني كه بسا آن نوشته بدست آنها ميافتد پس از تو انتقام ميكشند . و اگر خداي عزوجل را ذكر كني اسم مبارك او را تعظيم كن و بزرگ بستاي و كلمات تعظيم او را واضح نماي و تمام كن و برمز منويس و اگر ذكر نمائي محمد و آلمحمد عليهم السلام را يا انبيا و اوليا علي نبينا و آله و عليهم الصلوة و السلام را پس سلام و صلوة را بر ايشان بطور صراحت بنويس بي آنكه رمزي كني و كدام مطلب اهم از اين است تا او را رمز كني و غير آنرا تصريح نمائي و سزاوار است كه جميع نوشتههاي تو خدمت ايشان باشد پس چگونه بخدمات تصريح ميكني و نام مخدوم را برمز مينويسي ، و اگر اتفاق اسمهاي ايشان در غير محل خود واقع شد آنها را بآب دهن پاك مكن و خط بر آنها مزن بلكه در گِرد آنها دايره بكش كه تعظيم كرده باشي و ميان آنها و ساير كلمات تفريق شده باشد يا از دو طرف آنها دو قوس رسم كن اگر ناچار شوي و الا مراسله را عوض نماي ، و هيچ نوشته منگار مگر در ابتداي آن بسم الله الرحمن الرحيم را بنويسي و خط آنرا نيكو گردان ، و در مراسله خود از چيز آينده خبر مده مگر بعد از آن ان شاء الله بنويسي ، و اگر كلمه را سهوا مكرر كردي دوم را خط بزن زيرا كه غلط اين است و اگر كلمه مكرر [ص 130] در آخر سطر يا اول سطر آخَر واقع شد آنرا كه در آخر سطر است خط بزن زيرا كه آن اخفي است اگر ناچار شدي و الا مراسله را عوض نماي و اگر كلمه را خط زدي خط را آشكار كن كه مشتبه نشود ، و اگر كلمه يا عبارت غلطي نوشتي و نميخواهي كسي بر آن مطلع شود آن را سياه كن تا خوانده نشود يا بكلي محوش كن و بدان كه محو شده كه معلوم شود كه محو شده يا خط زده در مكاتبات بسيار قبيح است پس آن مكاتبه را ترك كن و يكي ديگر بنويس همچنين افتاده و الحاق مابين سطور و حاشيه بسيار قبيح است و در ميان سطور از حاشيه قبحش كمتر است . و اگر كلمه نوشتي كه بچيز ديگر مشتبه ميشود او را آشكار گردان باينكه اعراب گذاري يا واضح گرداني تا مشتبه نشود و كوشش كن نهايت كوشش كه كلمه كه خوانده نشود يا مشتبه بغير شود در نوشتهات واقع نشود چرا كه بهترين خطوط آن است كه خوانده شود و همچنان كه در مقام گفتار قبيح است طوري سخن بگوئي كه حروف و كلمات تو مشتبه شود در نوشته نيز اين كار كردن قبيح است و ميبينم مردماني را كه در نهايت خوبي مينويسند و خط ايشان خوانده نميشود و فكر كن در هر كلمه كه آيا ميشود كه غير از آنكه مراد تو است خوانده شود يا نه پس اگر چنين يافتي او را البته بر خلاف آن طوري كه نوشته بنويس و هيچ نقطه را ترك مكن بخصوص در مقام اثبات و نفي يا امر و نهي و هيچ اعرابي را در محل اشتباه موقوف منماي و عيبي ندارد كه در ابتداي هر مطلبي خطي بالاي اول مطلب رسم كني و حق هر حرفي را عطا كن و او را بر وضع خود بنويس و هيچ دو كلمه را مركب مكن مگر در مواضعي كه مقدم داشتيم و سه كلمه را ابدا تركيب منماي و به حروفي [ص 131] كه چيزي ضم نميشود چيزي را ضم مكن و آن اين است « ا » و « د » و « ذ » و « ر » و « ز » و « و » و « لا » زيرا كه اينها ضم بحروف ميشوند و حرفي ضم بآنها نميشود . و درين زمان ماها متعارف شده است كه نوشته را بقدر بزرگي آنكسي كه مراسله باو نوشته ميشود بزرگ كنند و تخلف از اين قاعده ممكن نيست پس حق هر كسي را از بزرگي و كوچكي كاغذ ادا كن و اين حكايت نسبت به كاتب و كسي كه باو مينويسند تفاوت ميكند همچنان كه معلوم است و همچنين كاغذي كه از براي بزرگان مينويسي چليپا منويس و سطور آنرا بسيار تنگ هم منويس و قلم آنرا بسيار خفي مگردان و مهر كردن كاغذ را وامگذار چرا كه اين از كرامت نامه است و تعظيم مكتوب اليه و همچنين هر گاه آنكسي كه باو مراسلهنگار شده كسي است كه احترامش بر تو لزوم دارد چسبانيدن سر مراسله را ترك مكن .
و بدان اي فرزند كه از براي هر نوشته اصولي است و فضولي ، اما اصول مراسله آن مطالبي است كه تو را داعي بر نوشتن شده و اما فضول آنهاست كه تعارفات رسمي است پس واجب آن است كه همت تو در تصريح اصول مهمه باشد و واضح نمودن آنها و مكرر ساختن آنها بعبارتهاي مختلف و در فضول بكمتر چيزي كه لازم است اقتصار كن و اگر در نوشته صورت حساب يا معامله نوشتي و ممكن است كسي آن را تغيير دهد آن را تصريح كن به تصريحاتي كه پاك كردنش ممكن نباشد و تغيير نتوان داد مگر به تباه گردانيدن مراسله تا كسي جسارت بر تغيير آن ننمايد و آنرا مقيد كن بقيدي چند و آنچه از وقت و مكان و عدد و وزن لازم است و جميع آنچه در ابهامش ضرري واقع ميشود همه را [ص 132] معين كن و من تو را شفاها تأديب كردهام بآنچه در همه اينها كفايت امر تو را ميكند و لكن من اينها را بجهت تذكر تو و ساير برادران نوشتم و اگر بآنچه نوشتم و ترا تأديب كردم عمل كني اميدوارم كه نقصي بر تو وارد نيايد و كسي بر تو در نوشته ان شاء الله عيب نگيرد و اگر خواستي بكسي در حاجت خود مراسله بنويسي و آن حاجت روا شود در عنوان مراسله اين فقره را بنويس ولي با قلمي كه مركب نداشته باشد و فقره اين است ان الله وعد الصابرين المخرج مما يكرهون و الرزق من حيث لايحتسبون جعلنا الله و اياكم من الذين لا خوف عليهم و لا هم يحزنون و ان شاء الله برآورده ميشود .
و بدان اي فرزند كه از براي تو پرورندهايست كه او خالق توست و خالق جميع خلق و همه انبيا و مرسلين و او را اسمها و صفتهائي است مشهور و معروف و ترا پيغمبري است صلي الله عليه و آله و اوست سيد كاينات و بهترين مخلوقات و از براي آن بزرگوار صفاتي است معروف و القابي است مشهور كه مخصوص آن حضرت است و ترا ائمهايست كه بعد از پيغمبر تو صلي الله عليه و آله افضل خلقند و ايشان را القابي است و صفاتي است مشهور و آدابي چند مقرر و بعد از ايشان در رعيت شريف و وضيع و بزرگ و كوچكي است و هر طبقه را القاب و صفات و آدابي است و مبادا مبادا كه پيغمبر خود را صلي الله عليه و آله باسمهاي پروردگار و صفتهاي خداي خود جل جلاله ذكر كني پس اگر چنين كردي ديگر محلي و الفاظي در تعظيم پروردگار تو از براي تو برجا نخواهد ماند اگر چه از جهت وضع لغوي ذكر آن الفاظ از براي غير خدا جايز باشد و لكن از تعظيم پروردگار لابدي و غير از آنچه [ص 133] مقرر شده است الفاظي نداري پس اگر آنها را از براي غير خدا قرار دادي لابدي كه تعظيم پروردگار جل جلاله را ترك كني يا او را با خلق برابر نمائي و هر دو قسم خطاست پس خداوند جل جلاله را باسماء و صفات و وجوب تعظيم او مخصوص گردان حتي در اين كلمه كه الآن پروردگار خود را بآن تعظيم كردم و گفتم جل جلاله پس اين كلمه را از براي پيغمبر خود صلي الله عليه و آله ذكر مكن و لاتشرك بعبادة ربك احدا و خدا و خلق را ابدا مساوي مكن و مباد مباد كه ائمه خود را سلام الله عليهم ذكر كني باسمها و القابي كه مخصوص پيغمبر است و تعظيم رسول صلي الله عليه و آله بآن معروف است زيرا كه ايشان عبيد محمدند صلي الله عليه و آله و رعيت او هستند پس سلطان و رعيت را ابدا مساوي مكن و ائمه تو سلام الله عليهم اجمعين باين فقره از تو خورسند نميشوند بلكه از پيغمبر صلي الله عليه و آله حيا ميكنند هر گاه بآن بزرگوار نظر كنند و حال آنكه تو ايشان را بالقاب سلطان ايشان ملقب ساخته بهبين آيا غلام ذليل در حضور سلطان جليل راضي ميشود كه او را مانند تعظيم سلطان تعظيم كني و او را بالقاب سلطان بخواني حاشا بلكه بسا باشد كه از ترس و خجالت بميرد و از تو اظهار بيزاري كند و در نزد سلطان عذر بخواهد پس پيغمبر خود را صلي الله عليه و آله با خداي خود جل جلاله مساوي مگردان و همچنين پيغمبر خود را صلي الله عليه و آله و عترت و خلفاي او را مساوي منماي و مباد مباد مباد كه غلامان و دوستان ائمه را باسمهاي آن بزرگوران نام بهبري و ايشان را بالقاب ائمه سلام الله عليهم بخواني و ادب ايشان را چون ادب ائمه عليهم السلام بجا آوري پس از تو بيزاري بجويند و ايشان را در [ص 134] نزد سادات ايشان باين واسطه شرمسار خواهي كرد ، و ميبينم بعضي جهال را كه بجهت تملق يا اظهار ارادت و اخلاص بعضي فقرات ادعيه و زيارات را از براي بعضي از رعيت مينويسند و از خدا حيا نميكنند و در اسمهاي خداوند الحاد ميجويند و در بندگي او مشرك ميشوند به چيزي كه نفوس از آن مشمئز ميشود و بدنها بهم ميلرزد پس اگر ميخواهي از تو راضي شوم براي احدي از رعيت چيزي را كه مخصوص آقايان است سلام الله عليهم منويس حتي در اين كلمه كه اينجا نوشتم كه بنويسي « شيخ سلام الله عليه فرمودند » مثلاً و براي هيچيك از ائمه آنچه را مخصوص پيغمبر است صلي الله عليه و آله منويس حتي اين كلمه را كه نوشتم كه بنويسي « حضرت صادق صلي الله عليه و آله فرمودند » زيرا كه اين كلمه مخصوص پيغمبر شده است صلي الله عليه و آله و از براي پيغمبر صلي الله عليه و آله اسمهاي خدا و صفات و تعظيم خدا جلت عظمته را منويس حتي اين كلمه را كه نوشتم كه بنويسي « حضرت پيغمبر جلت عظمته فرمودند » زيرا كه اين كلمه مخصوص خداي سبحانه شده است و اينها آدابي است كه كسي رعايت آنها را نميكند مگر كسي كه مؤدب شده است و بزرگي را خدمت كرده و اما جهال و كساني كه تربيت نيافتهاند يا خدمت بزرگ نكردهاند اينها را محافظت نمينمايند و مانند كوران خبط ميكنند و اگر نوشتي « قالـــ الله » يا « قالـــ الرسول » يا « قالـــ الامام عليه السلام » لام را مد بده تا ميان قول ايشان و غير ايشان فرق گذارده شود و اگر نوشتي « عن الصادق عليه السلام قال قالـــ رسول الله » پس لام را در قول رسول الله صلي الله عليه و آله بدون قول حضرت صادق سلام الله عليه مد بده پس وقتي كه اين دو [ص 135] قول با هم باشند آنها را مساوي مكن و اگر نوشتي « عن النبي صلي الله عليه و آله قال قالـــ الله جل جلاله » پس لام را در قول خدا جل جلاله بدون قول پيغمبر صلي الله عليه و آله مد بده زيرا كه پيغمبر در نزد خدا مضمحل است و از براي او در نزد جلوه نور پروردگار او ظهوري نيست همچنين اگر نوشتي « عن زراره » مثلا « قال قالـــ الصادق عليه السلام » لام را در قول صادق عليه السلام بدون قول زراره مد بده و هكذا هر يك را در القاب و رسم كتابت تعظيم كن و حق هر يك از ايشان را ادا كن ، و اگر در مراسله خود پدر و پسر را اسم بردي پسر را بقدر پدر تعظيم مكن زيرا كه اين توهين پدر است و اگر ميان آنها را تفريق كردي حق هر يك از ايشان را ادا كن و آنوقت عيب ندارد كه او را مانند پدرش تعظيم كني زيرا كه اين تعظيم پدر اوست همچنين اگر اسم سلطان و وزير يا عالم و شاگرد او را با هم نوشتي و اگر مابين آنها را تفريق كردي اگر حق هريك را ادا كني عيب ندارد و غرض اين است كه كوچك هرگاه قرين بزرگ شد بجهت شدة ظهور بزرگ پنهان ميشود و در نزد بزرگي او كوچك ميشود بخلاف آنكه اگر تنها باشد . و بدان اي فرزند كه ما رعيت مولاي خود صاحب الامر و الزمان صلوات الله عليه هستيم و اوست والي امر و زمام امور در دست آن بزرگوار است و حكم از براي اوست پس ميل ندارم كه مراسله بنگاري مگر اسم شريف آن بزرگوار را به تقريبي در آن ذكر كني تا آنكه بانتساب بآن بزرگوار شناخته شوي و بدانند كه تو بنده و نوكر آن بزرگواري و متقلب در خدمت آن حضرت و امر و نهي او هستي و دعاي دوام دولت و تعجيل فرج او را بنويس زيرا كه در دولت و فرج او عجل الله فرجه فرج عالم [ص 136] است همچنان كه ابناي زمان كه منسوبند بسلاطين نسبت بسلاطين خود چنين ميكنند و ختم كتاب بنام همايون آن سرور باشد كه بهترين ختام است و در آنچه ذكر شد كفايت و بلاغ است پس كتاب را بهمين جا ختم ميكنيم ● و صلي الله علي محمد و آل محمد .
تمام شد بر دست مصنف آن پيش از ظهر روز چهارشنبه بيست و يكم شوال المكرم از سنه هزار و دويست و هفتاد و دو در حالي كه حمد و صلوات ميگويم و استغفار ميكنم بر آنچه در اعمال خود كوتاهي نمودهام .
تمّت .
تمام شد ترجمه رساله مباركه تعليم الكتّاب بامر مولاي بزرگوار در چهاردهم محرم سنه ١٤١٧ و الحمد لله و صلي الله علي محمد و آله .
عبدالعلي ابراهيمي