بدان كه چون خط نمايش شنيدهها و تجسم گفتههاست در حكمت لازم شد كه هر كلمه گفتني همان طور كه ادا ميگردد نوشته شود تا بر آنچه گفته شده دلالت نمايد ، پس اگر كلام را با كلمهاي شروع كنند بهمان ترتيب خط را نيز با آن شروع ميكنند و همان طور كه ختم ميكنند در خط نيز ختم ميكنند و اگر آنجا وقف كنند بر اين هم وقف ميكنند تا هر كلمه آنچنان كه هست كاملا معلوم شود . پس چون هرگاه با كلمه « اسم » كلام را شروع كنند با همزه آن شروع ميكنند ، و بر كلمات « رَه » و « قِه » هرگاه وقف و مكث كنند بر هاء وقف ميكنند تا حرف متحركي كه كلمه [ص 57] با آن شروع ميشود همان حرف ساكني كه كلمه بآن ختم ميشود نباشد ● ، بنا بر اين همزه كلمه « اسم » با آن نوشته ميشود اگر چه آن كلمه در ابتداي كلام نباشد مثل « مِنِ اسْمِك ● » ، و هاء با « قه » و « ره » نوشته ميشود اگر چه بر آندو وقف نكنند مثل « رَه زيداً » و « قِه عمرواً » ، و « مَه » هم از قبيل « قه » است زيرا چون الف از آن حذف شد براي وقف بر آن احتياج به هاء پيدا شد و با هاء نوشته ميشود اگر چه بر آن وقف نشود مثل « مَه اَنْت » ● ، لكن اگر كلمهاي كه در نتيجه حذف يكحرفي شده به كلمه ديگري مانند حروف جارّه متصل شود بطوري كه جزو آن گردد نياز به هاء البته ندارد مثل « حَتّامَ » و « اِلامَ » و « عَلامَ » چون هاء در تلفظ نيز وجود ندارد ، و بخاطر اينكه دو جزء آنها بشدت متصل و تبديل به يك كلمه شده « ياء » آنها الف نوشته ميشود زيرا اصل « اِلٰي » و « عَلٰي » الف مقصورهاي دارد كه جزو اصل كلمه است ، و همچنان كه [ص 58] الف مقصوره زايده اگر تغيير يافته از ياء باشد ياء نوشته ميشود تا اشارهاي به اصل خود داشته باشد مثل « رَمٰي » ، همين طور « الٰي » و « علٰي » با ياء نوشته ميشوند تا اشاره به تغيير يافتن الف به ياء در وقت اضافه شدن به ضمير شده باشد مانند « اليك » و « عليه » مثل اينكه اصل الف در آندو « ياء » بوده و بهمين جهت با ياء نوشته ميشدند ، پس چون آندو به « ما » اضافه شدند چسباندن آنها به « ما » ممكن نبوده و احتياجي هم به اشاره به ياء نبود پس به اصل خود برگردانده شدند ، و اما « حَتّامَ » چون « حتّي » بدليل اماله ● با ياء نوشته شده و جهت اماله در آن واقع شدن ياء در انتها و در حرف چهارم است پس چون به « ما » اضافه شد دليل اماله از بين رفته و لذا به اصل برميگردد ، و بهمين جهت ● نون « مِمَّ » و « عَمَّ » حذف گرديده و ميم با تشديد نوشته شده مانند « اِمَّحٰي » در كلمه « اِنْمَحٰي » ، و اگر در آن ميمها بخواهي بر هاء سكت وقف كني تنها نوشته ميشوند و ميتواني كه ياء و نون ● را به كنار آنها برگردانده يا آنها را بحال خود بگذاري .
[ص 59] و بهمين دليل « انا » با الف نوشته شده يعني چون در حال وقف بر الف وقف ميشده با آن نوشته ميشود و گفته شده كه قول خداي تعالي « لٰكِنّا هو الله » از اين باب است چون اصل آن « لكن انا » ميباشد .
و از همين جهت تاء تأنيث زائده بنا بر قول آنها كه به هاء وقف بر آن ميكنند بخاطر مراعات حالت وقف بصورت هاء نوشته شده پس « رحمة » و « نقمة » بصورت هاء نوشته ميشوند بر خلاف « انت » و « اخت » و « بنت » ، و اما در قرآن اسم مؤنث مضاف با تاء نوشته ميشود كه بر ارتباط آن با مضاف اليه دلالت كند و نوشته ميشود « امرأت لوط » و « رحمت الله » و اين امري از خواص قرآن و براي بيان اسرار آن است چنانكه ما در رساله ديگري كه مخصوص طرز نوشتن قرآن است آنرا محقق نمودهايم .
و نيز با الف نوشتن كلمه منصوب تنويندار از همين جهت است چون بر آن وقف ميشود مثل « رأيت زيداً » .
و به همين جهت است نوشتن « اِذَنْ » با الف بجاي نون چون بر آن وقف ميشود و هر كس بر نون وقف كند آنرا با نون مينويسد .
و هرگاه فعل امر مفرد مؤكد به نون تأكيد خفيفه بجاي نون با الف نوشته شود از اين باب است چرا كه بر آن وقف ميشود مانند « اضربا » بجاي « اضربن » و درستتر آنست كه اگر با تثنيه اشتباه نشود مجاز باشد چون آن اصل و قاعده محفوظ كه ( عام است و ) اختصاص به جائي ندارد آنست كه هر كلمه بطوري نوشته شود كه با غير آن اشتباه نگردد همچنان كه « اضربن » بضم باء و كسر آن و « هل تضربن » بضم باء و كسر [ص 60] آن با نون نوشته ميشود تا اشتباهي پيش نيايد با اينكه وقف كردن در آن بوسيله حذف نون تأكيد خفيفه و برگرداندن « واو » و « ياء » است ● .
و بهمين جهت هرچه شبيه كلمه « قاض » بوده بدون ياء نوشته شده چون وقف در آن بر « ضاد » است بر خلاف « القاضي » با الفلام .
و نوشته شدن حروف جاره يكحرفي همراه با مجرورشان مانند « بكم » و « لكم » بهمين جهت است زيرا بتنهائي گفته نميشوند ، و اتصال ضماير متصل هم به عاملهاي خودشان بهمين علت است چرا كه ضمير متصل غير منفصل بوده و سخن گفتن با آن شروع نميشود .
بدان كه واضع چون خواست كه بر هر حرفي كه ادا ميشود اسمي قرار دهد و دانست كه بايد بين اسم و معني مناسبتي باشد و اسم بر معني دلالت نمايد و مناسبت و دلالت هيچ چيز بيش از خود آن چيز نبود پس خود مسمي را در جمله حروف اسم آورده و آنرا در وجه و روي اسم قرار داد تا واضحتر باشد و آن در علم جفر « زُبُر » ناميده ميشود و چون اين يك حرف همان مسمي بود نه اسم ، حروف ديگري هم بآن ضميمه نمود و آن حروف « بيّنات » ناميده ميشود مانند « جيم » كه « ج » زبر است كه مطابق مسمي است و « ي » و « م » بينات هستند زيرا « ج » آنست كه « مزبور » يعني نوشته ميشود و « جيم » در « بيان » آشكار ميگردد ، و هكذا ساير حروف . و چون خواست كه اسمي بر الف ساكنه قرار دهد و به [ص 61] دليل سكونِ آن ، قرار دادنش در اول اسم ممكن نبود پس همزه را براي آن عاريه گرفتند كه همان الف متحركه است و آن را در اول اسمش قرار دادند پس الف « الف » ناميده شد و چون همزه در اسم الف بكار رفت و خواستند اسمي براي الف متحركه بگذارند حرفي برايش باقي نماند پس « هاء » را كه از نظر مخرج از همه حروف بآن نزديكتر است برايش عاريه كرده و آن را در اول اسمش قرار دادند و آنرا « همزه » ناميدند و اسمهاي حروف كامل شد .
سپس خواستند تلفظ آنها را بصورت خط درآورند ، براي هر حرف چنانكه بيان كرديم صورتي قرار دادند تا اينكه اين خط راست را براي الف قرار دادند و همزه بدون شكل ماند و چون مخرج آن اولين مخرج و نزديك حروف عله است كه آنها شكل خاصي در مقاطع دهان نداشته و از تمام فضاي دهان ادا ميشوند چنانكه گوئي صوتي ساده و بسيط هستند پس همزه از نظر شكل بين آنها مردد باقي ماند و گاهي بشكل الف نوشته ميشود و گاهي بشكل واو و گاهي بشكل ياء و بسياري از احكام و اعلال اين حروف بر آن هم جاري ميشود و جانشيني و تغيير شكل يافتن آنها به يكديگر بسيار پيش ميآيد چنانكه گذشت .
و نوشتن همزه به صورت حروف عله احكامي دارد و آن يا اول كلمه واقع ميشود كه آن مهموز الاول است و يا در اواسط آن است كه آن مهموز الاوسط است يا در آخر آن كه آن مهموز الآخر است .
پس اگر در اول كلمه باشد با الف نوشته ميشود خواه مفتوح باشد مانند « اَبَد » يا مضموم مثل « اُحُد » يا مكسور مانند « اِبِل » يا همزه قطع باشد مثل اينها كه گذشت يا وصل باشد مثل « اِعْلَم » يا اصلي باشد مثل « اِبِل » [ص 62] يا تغيير يافته باشد مانند « اَحَد » كه اصل آن « وَحَد » است .
و اگر در وسط باشد يا ساكن است يا متحرك پس هرچه ماقبل آن ساكن باشد متحرك است و هرچه ماقبل آن متحرك باشد يا ساكن است يا متحرك ; اگر همزه ساكن باشد همجنس حركت قبلش نوشته ميشود مانند « يَأكل » و « يُؤمن » و « بِئس » و روي آن حرف به نشانه جانشيني همزه ، شكلي مثل سر عين نوشته ميشود اينطور « ء » ; و اگر متحرك بوده و قبلش ساكن باشد همجنس حركت خودش نوشته ميشود مانند « يَسْأَلُ » و « يَلْؤُمُ » و « يُسْئِمُ » و باين دليل كه هرگاه مخفف شوند بهمين شكل مخفف ميشوند ● چنانكه آنرا در كتاب تبصره بيان نمودهايم ، بر خلاف امثال « خطيئَة » ● كه آن هرگاه مخفف شود تسهيل به ياء ميشود ● و در طرز نوشتن اين حالت از همزه عقايد اشتباه و غير قابل قبولي وجود دارد كه سخن را به ذكر آنها دراز نميكنيم ; و اگر متحرك بعد از متحركي باشد پس هر طور مخفف شود نوشته ميشود پس نوشته ميشود « مُؤَجَّل » و « سَأَلَ » و « فِئَة » و « رُؤُوس » و « لَؤُمَ » و « بَئِس » و « سُئِلَ » و « يَقْرَؤُكَ » و بعضي آنرا « سؤل » و « يقرئك » [ص 63] مينويسند بنا بر اختلاف قولي كه در روش تخفيف هست .
و چنانكه همزه در آخر باشد اگر ماقبلش ساكن باشد ( پايه آن ) برداشته ميشود مثل « خَبْءٌ » و « خَبْـٔاً » و « خَبْءٍ » و علامتي ( يعني همزهاي ) روي حرف آخر گذارده ميشود ; و اگر ماقبلش متحرك باشد همجنس حركت ماقبلش نوشته ميشود مانند « قَرَأَ » و « يَقْرَأُ » و « لميَقْرَأْ » و « لميَدْرِئْ » و « وَطِئَ » و « لميَطِئْ » و « يَجُوؤُ » و امثال آنها ; و اگر حرف غير مستقلي مانند ضمير بآن متصل شود همزه در اين هنگام مثل همزه واقع در وسط است مثل « رأيت جُزْأَك » و « هذا جُزْؤُك » و « مررت بِجُزْئِك » و غير اينها از امثال كه از آنچه گذشت دانسته ميشود .
و اما « ذرّيّة » و « مقروّة » و « بريّة » باين خاطر است كه همزه به جنس حركت قبلش تخفيف يافته و ادغام ميشود ; و اگر كلمه غير مستقلي به كلمه مهموز الاول وصل شود تغييري بوجود نميآورد مانند « كَأَحَد » و « بِأَحَد » و اما « لِئَلّا » قاعده اين بود كه « لِأَلّٰا » نوشته شود لكن براي رفع اشتباه و اينكه الفها و لامها جمع نشوند اينطور نوشته شد چنانكه از امثال آن هم حذف ميگردد ; و اگر بعد از همزه حرف مَدّ واقع شود كه آن واو بعد از ضمه است و ياء بعد از كسره و الف بعد از فتحه در اين صورت بخاطر پرهيز از مجاورت دو حرف مشابه ، ( پايه ) همزه در نوشتن حذف ميشود مانند « عملت خطـٔاً » و « مستهزؤن » و « مستهزءين » و بعضي آن را با دو ياء مينويسند اينطور « مستهزئين » ، و « رؤف » و « لـٔيم » و « سَـّٰٔال » كه صيغه مبالغه سائل است ; و اگر احتمال اشتباه برود همزه باقي گذارده ميشود مثل « قَرَأٰا » بصيغه تثنيه و « يَقْرَءٰانِ » زيرا اگر « قرأ » و « يقرأن » نوشته شوند با مفرد و با جمع مؤنث اشتباه [ص 64] ميشوند و لذا بين تثنيه و جمع با نوشتن همزه تفاوت ميگذارند پس « مستهزئَيْن » مثني با حفظ همزه نوشته ميشود ; و همزه امثال « ردائي » و « جبائي » نگه داشته ميشود چون دو حرف مشابه پهلوي هم قرار نگرفته است .
بدان اي فرزند كه اصل در هر كلمه آنست كه به تنهائي و جدا از كلمات ديگر نوشته شود مثل حالت تلفظ آنها و گاهي حالاتي بر بعض كلمات عارض شده و ملاحظاتي در آن پيدا ميشود كه وصل كردن آن به كلمه ديگري را ايجاب ميكند ، و كلمه يا اسم است يا فعل يا حرف و هر يك از آنها يكحرفي و دوحرفي و سهحرفي هستند يا بيشتر .
اما اسم عَلَم ( يعني اسم خاص ) و فعل اگر اول واقع شوند شايسته آنست كه تنها باشند و به كلمه ديگر متصل نشوند نهايت اينكه اگر يكحرفي باشند به آنها هاء وقف وصل ميشود مانند « جِه » كه اسم علم و « قِه » كه فعل امر است ; و اما اسم يكحرفي اگر ضمير باشد به عاملش وصل ميشود مثل « فرسك » و « رأيتك » .
و اما حرف و اشباه آن اگر بعد از آن ماي حرفي غير مصدري واقع شود بآن وصل ميشود مانند « انّما » و « اينما تكنْ اكنْ » و « كلما جئت قمت » ، و « اَيْنَ » و « كُلّ » اگر چه اسمند ولي معناي شرط در خود دارند ، و « حيثُما » و « طالَما » و « قلَّما » هم از آنجا كه « ما » در آنها كلمه مستقلي نيست همين طورند و گفته شده كه « حّتٰيما » را وصل نميكنند چون جمع شدن آندو نادر است و گفته شده كه چون تغيير شكل ياء لازم ميآيد جمع نميشوند و صحت اين گفتهها براي من آشكار نشده و اولي وصل كردن آندو است مانند « اِلامَ » و « عَلامَ » و مانعي هم ندارد زيرا اينها [ص 65] اموري قراردادي است نه شرعي و نه عقلي .
و اما ماي مصدريه چون متعلق به مابعدش است به ماقبلش وصل نميشود مانند « ان ما صنعت عجيب » ، و همچنين است ماي موصول كه بجهت استقلالش متصل نميشود مثل « ان ما عندي حسن » و « اين ما وعدت ؟ » و « كل ما عندي حسن » . و همان طور كه گفتيم ماي مصدريه متعلق به مابعدش است ميگوئيم كه « اَنْ » ناصبه نيز متعلق به مابعد خود است و بهمين جهت هرگاه كلمه « لا » بعد از آن واقع شود بآن متصل ميشود و چون در سخن گفتن نون در لام ادغام ميگردد « لئلا » نوشته ميشود ; و « اَنْ » مخففه جدا نوشته ميشود تا با « اَنْ » ناصبه فرق داشته باشد مانند « علمتُ اَنْ لاتقومُ » ● . و اما « اِنْ » شرطيه به « لا » و « ما » و « لم » وصل ميشود مثل « اِلّاتفعلوه » و « اِمّا تخافن » و « اِلَّمْتفعلوه » ، و اينكه « لَئِنْ لَمْتفعلوه » جدا نوشته ميشود بخاطر سنگيني تركيب سه كلمه است ; و « اِنْ » مخففه ● هم جدا ميشود تا بين آندو تفاوت گذارده شود مانند « اِنْ لٰااَظُنُّكَ عالماً » و « اِنْ ما فعلت خطيئة » . و در جميع صورتهاي اتصال ، نون به روش ادغام حذف ميشود .
و گفته شده هرگاه « لا » بعد از افعال رجاء و خوف و اراده به « اَنْ » ملحق [ص 66] شود بحذف نون نوشته ميشود مثل « رجوتُ اَلّٰاتفعل » و « خفتُ اَلّٰاتقول » و « اردتُ اَن لاتخرج ( اَلّٰاتخرج ظ ) » ، و همچنين است در « اِنْ » شرطيه مانند « اِلّٰاتفعلْ يكنْ كذا » ، و اگر « اَنْ » بعد از افعال قلوب واقع شود آشكار ميشود مثل « افلايرون اَنْ لايرجع » و « علمت اَنْ لا خوف » و بعد از افعال ظن مانند « حَسِبَ » و « ظَنَّ » هر دو امر جايز است ، و اينها اجتهادات بيخاصيتي است و امرْ داير بر دو اصل است : مطابقت با گفته و رفع اشتباه .
و « حينئذٍ » و « يومئذٍ » بخاطر كثرت استعمال متصل ميشوند ، مانند دو حرف تعريف ( يعني ال ) كه وصل كردن هر دو مورد بقصد تخفيف بوده است و حروف تعريف در حقيقت جزو كلمات شدهاند و براي وصل شدن هيچ چيز از آنها سزاوارتر نيست ; و همچنين ضمير در « يومهم » چون ضمير وصل است متصل ميشود ; و همچنين « اَمْ مَنْ » بخاطر همشكلي و ادغام بشكل « اَمَّنْ » وصل ميشود ، و همين طور « عَمَّنْ » و « مِمَّنْ » بخاطر ادغام متصل ميشوند ، و همچنين « عَمَّ » و « مِمَّ » بطوري كه دانستي ; و « اَمْ » هرگاه به « ما » وصل شود بخاطر ادغام همين طور ميشود مانند « اَمَّا اشتملت » و « اَمّٰا يشركون » ; و گفته شده كه « هَلّٰا » بطور متصل و « بَلْ لٰا » جدا نوشته ميشود ; و نون « عَنْ » و « مِنْ » از اسمي كه با ميم شروع شود بخاطر استقلال اسم جدا نوشته ميشود مثل « مِنْ مالِ الله » و « مِنْ مارجٍ » و « عَنْ ماءٍ » ; و بخاطر استقلال اسم در مثل « في ما هيهنا » و « في ما اتيكم » ، « في » از ماي موصول جدا نوشته ميشود ; و همچنين « اَنَّ » مشدده از ماي موصول جدا نوشته ميشود مانند « اَنَّ ما يَدْعُونَ » ; و « بِئْسَ » به ماي موصوله متصل ميشود مثل « بِئْسَمَا اشتروا » و « بِئْسَمٰا [ص 67] خلفتموني » ; و متصل شدن « لِكَيْلٰا » بخاطر همراهي شديد آنهاست و گرنه جدا شدن آن لازم بود چون سه كلمه است .
بدان كه اصل چنين اقتضا ميكند كه مطلبِ نوشته بيشتر از مطلبِ گفته نباشد ولي گاه قرائني صوتي در بيان هست كه با آنها اشتباه برطرف ميشود لكن در نوشتنْ آن قرائن از دست رفته و اشتباه پيش ميآيد لذا بعض حروف بخاطر رفع اشتباه و سپس براي تبعيت از قاعده و قياس افزوده ميشود .
از آن جمله « واو » ضمير جمع مذكر است هرگاه آخر كلمه واقع شده و چنانكه اصطلاح كردهاند منفصل باشد ( يعني قبل از آن حروفي مثل راء و دال باشد كه بآن نميچسبند ) مانند « مرّوا » ، كه الفي بعد از واو نوشته ميشود تا اگر كلمه ديگري بعد از آن باشد با واو عطف اشتباه نشود مثل مورد « مر و في سبيله » و بعد بهمان قياس در حال اتصال ( يعني بعد از حروفي كه به واو ميچسبند ) نيز الفي افزودند مثل « ضربوا » ، و همچنين در حال انفصال اگر چه بعد از آن كلمهاي نباشد مانند « شدّوا » و امثال آن ، و در ناقص واوي مثل « يدعو » چنين كاري نكردند چون اشتباهي پيش نميآمد ; و اما در قرآن بعد از واو جمع در فعل و فاعل مضاف « الف » نوشته ميشود مانند « مرسلوا الناقة » ، و بعد از ناقص غير متصل بضمير مثل « يدعوا » ، و بعد از واو جمع در اسم مانند « بنوا اسرائيل » و كلمه « ذوا » ، و بعضي مواضع را بخاطر اشاره به اصل از اين قاعده مستثني كردهاند ; و بنظر من مطلقا زائد است و حاجتي بآن نيست و واو جمع با واو عطف در كمتر جائي اشتباه ميشود و قرائنْ اشتباه را رفع [ص 68] ميكند و معني ندارد كه قاعده موارد فراوانتر را بر اساس موارد نادري قرار دهند كه وقوع آنها بعيد است و بعضي هم بهمين روش رفتهاند و حق همين است الا اينكه اصطلاح اكثر اين شده كه اگر ننويسي بيدليل بر تو عيب ميگيرند و بدون اينكه وجهي داشته باشد آنرا غلط ميشمارند پس براي حفظ آبروي خودت اگر ترسي داري در جمعِ غير متصل بضمير ، « الف » را بنويس و اگر وحشتي نداري ننويس و در متصل بضمير مثل « ضربوه » نيازي بآن نيست ; و اگر ضمير براي تأكيد فاعل است الف را اضافه ميكنند مانند « ضربوا هم عمرواً » و شايستهترين موضع براي الف اينجا است كه تأكيد در كلمه « هم » با مفعول اشتباه نشود ; و از اكثر ايشان نقل شده كه الفي بعد از اسم جمع مضاف ميافزايند مثل « شاربوا الماء » .
و در كلمه « مائة » الفي افزودند تا شكل آن با « منه » اشتباه نشود و در « ماتين » هم بهمان قياس و براي حفظ شكل مفرد آن اضافه كردند بعكس « مئات » و « مئين » ; و در « اولٖي اجنحة » واوي اضافه ميشود تا بين آن با « الي » فرق گذاشته شود و به « اولوا » و « اولات » هم بهمان قياس افزودهاند ; و واوي در « اولئك » اضافه ميشود تا با « اليك » فرق داشته باشد ; و بعد از « عَمْرو » واوي ميافزايند تا بين آن و « عُمَر » فرق گذارده شود ; و همين طور در « ربوا » و « صلوة » و « زكوة » و آن بخاطر اشاره به ريشه آنهاست ولي در حال اضافه و تثنيه بدون واو نوشته ميشوند تا با جمع آنها تفاوت داشته باشد مثل « صلاتهم » و « زكاتهم » و « صلاتان » و « زكاتان » چون بدليل عدم امكان وقف ، تاء در آنها بشكل خودش نوشته [ص 69] ميشود نه بصورت هاء ● .
دانستي كه اصل آنست كه نوشته بر وفق گفته باشد لذا دو حرف كه ادغام شده باشند يك حرف نوشته ميشود خواه مثل هم باشند يا ( از نظر مخرج ) نزديك يكديگر باشند مانند « شدّ » و « مدّ » و « ادّكر بعد امة » مگر اينكه در دو كلمه باشند مثل « اُشْكُرْ رَبَّك » و « بَيَّتَ طائفة » ، و « فَتَتُّ » بر وزن « مَدَدْتُ » براي احتراز از جمع شدن چند تاء با دو تاء نوشته ميشود ; و در مورد « اَجْبِهْهُ » از مصدر « اِجباه » با وجود ادغام اكتفا به يك هاء نشده تا با « اَجِبْهُ » از مصدر « اِجابة » اشتباه نشود ; و همچنين لام در مثل « اللحم » و « اللبن » و « الرجل » حذف نميشود بدليل اينكه دو كلمهاند و بدليل اينكه بين اين حالت و حالت بدون الفلام فرق گذارده شود ، بر خلاف « الذي » و « التي » كه در آنها اشتباهي پيش نميآيد و « الذين » در حالت جمع نيز همين طور است و در تثنيه دو قول هست و نوشتن با دو لام براي اينكه با جمع فرق داشته باشد ترجيح دارد و « اللَّتَيْنِ » هم حمل بر « اللَّذَيْنِ » شده بر خلاف « الّذانِ » كه در آن اشتباهي پيش نميآيد و اما « اللّٰاتي » براي اينكه با « الْآتٖي » از مصدر « اِتيان » فرق داشته باشد باين شكل شده و « اللواتي » و « اللائي » و « اللواء » نيز حمل بر آن شده است .
و چنانكه گذشت نون « ممن » و « عمن » و امثال آندو با اينكه در دو كلمه است از باب تخفيف و تبعيت نوشته از گفته حذف ميشود ; و همزه [ص 70] « بسم الله الرحمن الرحيم » در اثر كثرت نوشتن آن حذف شده بر خلاف همزه « اِقْرَأْ بِاسْم » كه چون نادر بوده و در اصل هم همين طور است حذف نشده ، و بعضي گفتهاند كه « اسم » هرگاه به « الله » اضافه شود همزه آن حذف ميشود و اگر به غير آن اضافه شود حذف نميشود و اين قول وجهي ندارد ، و بعضي گفتهاند هرگاه عامل جَرّدهنده ذكر نشود حذف ميشود و گرنه نوشته ميشود و اين هم بي وجه است ، و وجه آن همان است كه ذكر كرديم پس الف از « بسم الله » چه در كلمه طيبه باشد يا در غير آن و چه در قرآن باشد يا غير آن بخاطر كثرت جاري شدن آن بر زبانها و قلمها حذف ميشود ; و همچنين الف « الله » بخاطر كثرت نوشتن آن حذف ميشود ; و اما الف « رحمٰن » بعضي مطلقا قائل به حذف آن شدهاند و بعضي در حالت معرفه با الفلام قائل به حذف گرديدهاند و بنظر من در همه حالات حذف الف موجهتر است بجهت سرّي كه اينجا محل ذكر آن نيست ; و همزه از بين لام جاره و لام تعريف و بين لام ابتداء و لام تعريف حذف ميشود زيرا لام اوّلي يكحرفي است و نميتواند تنها بماند و بايد شكلاً به الف وصل شود كه در اين حالت با لاي نفي مشتبه ميشود لذا نوشته ميشود « لِلرّجل » و « لَلدّار الآخرة خير » بر خلاف « بالرجل » و « بالدار » و امثال آنها ; و اگر سه لام رديف شود مانند « لِلّحم » و « لِلّبن » لام تعريف و همزه آن بخاطر پرهيز از جمع شدن سه لام از وسط حذف ميشود و بنظر من مشتبه شدن آن با غير معرفه ( يعني لِلَحم كه الفلام ندارد ) از جمع شدن چند لام زشتتر است و كمال در خط اشتباه نشدن آنست .
و همچنين هرگاه همزه استفهام بر كلمه داراي همزه وصل وارد شود [ص 71] گفتهاند كه همزه وصل آن حذف ميشود چون نيازي بآن نيست مثل « ابنك » در مورد « اابنك » و « اصطفي » در مورد « ااصطفي » و من اين را تجويز نميكنم چرا كه با حالت اِخبار ● اشتباه ميشود بلي در قرآن اشكالي ندارد چون اعرابدار است اما در غير آن غلط است ، و در مورد ورود همزه استفهام بر معرَّف به الفلام نيز همين طور گفتهاند مثل « ألرجل » در مورد « أالرجل » و بدليل اشتباه اين را نيز تجويز نميكنم .
و الف « ما » در حالت استفهام حذف ميشود و در غير آن حذف نميشود مانند « عَمَّ » و « مِمَّ » و « مَهْ » .
و همزه « ابن » در حالتي كه صفت اسم علم باشد مثل « زيد بن عمرو » بدليل كثرت وقوع آن حذف ميشود و بهمين دليل در قرآن حذف نميشود چرا كه در آن كمياب است مانند « عيسي ابن مريم » ، بر خلاف وقتي كه خبر واقع شود مثل « زيدٌ ابنُ عمروٍ » كه زيد هم تنوين ميگيرد و وقتي كه « ابن » صفت مضاف به غير عَلَم باشد مانند « زيدٌ ابنُك جاء » كه زيد نيز تنوين ميگيرد و همچنين وقتي كه مثني باشد مثل « الزيدانِ ابنا عمروٍ جاءا » در اين صورتها همزه نوشته ميشود .
و هاي تنبيه اگر همراه ادات اشاره باشد الف آن بخاطر كثرت استعمال حذف ميشود مانند « هٰذا » و « هٰذانِ » و « هٰذه » و « هٰؤلاء » و اما « هاتي » و [ص 72] « هاتان » بجهت قلت استعمال با الف نوشته شدهاند ، و به « ذا » ● هرگاه « كاف » ملحق شود الف « ها » براي احتراز از تركيب سه كلمه بجاي خود برميگردد پس نوشته ميشود « ها ذاك » و « ها ذانك » .
و الف « ذٰلك » و « اولٰئك » و « ثلٰث » و « ثلٰثين » و « لٰكنّ » ثقيله و « لٰكن » خفيفه بجهت كثرت استعمال حذف ميشود و در مورد « ثلاث » جائي كه با « ثُلْث » بضم ثاء اشتباه شود و در مورد « ثلثين » جائي كه با « ثُلثَين » بضم اشتباه شود اولي آنست كه با الف نوشته شوند لكن اگر اشتباهي پيش نيايد عيبي ندارد و اما « الثلٰثة » با الفلام و « الثلٰثون » حذف الف از آنها اشكالي ندارد چون اشتباهي پيش نميآيد .
و اشكالي ندارد كه يكي از دو واو « داود » از باب تخفيف حذف شود و مطلب واضح است ، اما « ذَووا » جمع « ذو » هيچ يك از دو واو آن حذف نميشود تا با مفردش فرق داشته باشد ، و اما در « مَدْعُوُّون » و « مَغْزُوُّون » حذف واو شايسته نيست چون اشتباه ميشود و همچنين در « يَلْوُون » بخاطر ( احتمال ) اشتباه ، و اشكالي ندارد كه يكي از دو واو « يَسْتَوُن » حذف شود چون اشتباه نميشود ، و همچنين از مثل « احتوَوا » و « استوَوا » و « التوَوا » و « لوَّوا » و « وُورِيَ » و امثال آنها بخاطر اصل ( پرهيز از اشتباه ) حذف نميشود .
و رسم كاتبان قديم اين بوده كه در وسط كلمه هر الف متصل به ماقبل را حذف كنند مانند « عثمٰن » و « معٰويه » و « كٰفرين » و « ضٰلّين » و امثال آنها و اما كاتبان متأخر عالم و جاهلشان الف را مينويسند چرا كه اصل [ص 73] همين است و موجبي براي حذف آن نيست .
و بعضي در هنگام جمع شدن دو ياء كه دومي آنها علامت جمع باشد مثل « اميين » و « ربانيين » و « حواريين » ياء اولي را تخفيفاً حذف ميكنند و دندانه همزه را هم در مثل « خاطـٔين » و « خاسـٔين » حذف مينمايند .
و بدان كه اصل چنانكه گفتيم مطابقت نوشته با گفته است چرا كه نوشته تصوير گفته است براي چشم و در جاهائي كه مشتبه ميشود تغيير از طريق افزودن يا كاستن واجب است اما در غير آن جاها هرچه از باب تخفيف كاسته شود يا براي اشاره به نكتهاي افزوده گردد در اين علم از جمله مستحبات بوده و واجب نيست و عيب گرفتن بر كسي كه آن كار را نكند جايز نميباشد زيرا اينها از امور شرعي يا عقلي نيستند بلكه اموري هستند قراردادي و اصطلاحي پس متوجه باش .
بدان كه عادت بر اِبدال يعني تبديل كردن بعض حروف به بعضي ديگر جاري شده ● اگر چه كه اصل عدم ابدال است مگر در جاهاي خاصي كه بيان ميكنيم :
از آن جمله است الفي كه در كلمه از حرف چهارم به بعد واقع شود كه ياء نوشته ميشود مانند « معزٰي » و « يغزٰي » و « مرتضٰي » و امثال آنها بخاطر اشاره به اماله و همچنين اينكه بدل به ياء ميشود مثل « معزَيان » و « يغزَيان » و « يرضَيان » و « مرتضَيان » در تثنيه و « اغزَيت » و « اصطفَيت » ; و اگر قبل از الف حرف ياء باشد ياء ( يعني الف كه بشكل ياء بود ) الف [ص 74] نوشته ميشود مانند « يحيا » و « عليا » و « دنيا » و اگر عَلَم يعني اسم خاص باشد با ياء نوشته ميشود ( مانند يحيي ) .
و الف واقع در حرف سوم اگر اصل آن ياء باشد ياء نوشته ميشود و اگر واو باشد الف نوشته ميشود مثل « رحٰي » و « عصا » .
پس هرچه در ( تشخيص حروف اصليِ ) فعلي بر تو مشتبه شد نظر كن به صيغه متكلم و مصدر مره و نوع ; و مثال واوي غالبا ناقص واوي نيست و همچنين اجوف واوي غالبا ناقص واوي نيست ، و اگر امر مشتبه شد اماله را در نظر بگير و اماله شده ياء است و غير آن الف است ; و افعال بيش از سه حرفي هميشه با ياء نوشته ميشوند مانند « اوفٰي » و « اشترٰي » و « استقصٰي » مگر اينكه ماقبل آخر آن ياء باشد كه با الف نوشته ميشود مثل « يعيا بالامر » .
و هرگاه ( تشخيص حروف اصليِ ) اسمي بر تو مشتبه شد نگاه به تثنيه و جمع آن بكن .
و بعضي هر گونه الف را چه سوم واقع شود يا چهارم يا بعد از آن و چه بدل شده از ياء باشد يا واو بحال خود ميگذارند ، و در الف بدل شده از ياء گفته شده كه اگر تنوين داشته باشد مطلقاً با ياء نوشته ميشود ، و گفته شده كه مطلقاً با الف نوشته ميشود ، و گفته شده كه اگر منصوب باشد با الف و در غير آن با ياء نوشته ميشود .
و الف واقع در آخر حروف ( يعني كلمات غير از اسم و فعل ) الف نوشته ميشود جز در مورد « اِلٰي » و « عَلٰي » چرا كه اين دو حرف در حال اتصال به ضمير بدل به ياء ميشوند باين شكل « اليك » و « عليك » ، و « لدٰي » و « لدَيك » هم همين طور است ، و « حتّٰي » را هم مانند « اِلٰي » [ص 75] گرفتهاند ، و « كِلٰا » به قولي با الف نوشته ميشود مگر اينكه در حال نصب يا جر به ضميري اضافه شود مانند « جاء كلاهما » و « رأيت كلَيْهما » و « مررت بكلَيْهما » ، و بعضي ديگر در « كلا » الف و ياء را مطلقاً اجازه دادهاند ، و گوينده اولي گفته كه « كِلتٰي » با ياء نوشته ميشود مگر آنكه به ضمير مرفوع اضافه شود مثل « جاءَتا كِلتاهما » و وجه نوشتن « كِلتٰي » با ياء آنست كه الف در حرف چهارم واقع شده .
بد نيست كه اشارهاي نمائيم به بعض كلماتي كه با الف مقصوره به معنائي و با ممدوده به معنائي ديگر آمده است .
و از آن جمله است « حَيا » كه با مقصوره بمعني باران و گياهِ رُسته از آن است و با ممدوده بمعني شرم كردن و بمعني فرج شتر ماده است ; و « خَلٰي » مقصوره علف تازه و تر معني ميدهد و « خلاء » ممدوده بمعني خلوت است ; و « مَلٰي » مقصوره يعني صحرا و ممدوده محل اجتماع مردم بوده و با اصطلاح « غنيٌّ مليّ » بمعني ثروتمند مقتدر از يك ريشه است ; و « رِشا » مقصوره جمع رشوه است و بفتح راء بمعني بچه آهو است و « رِشاء » بكسر راء و الف ممدوده بمعني طناب است ; و « هَوٰي » مقصوره از هوي و ميل نفس است و ممدوده بمعني جوّ و هوا است ; و « غنٰي » مقصوره بفتح غين بمعني نفع و بكسر آن بمعني بينيازي است و ممدوده بمعني سماع و آواز و بفتح غين كفايت كردن است ; و « رَجا » مقصوره بمعني لبه چاه و « رَجاء » ممدوده بمعني اميد و چشمداشت است ; و « صَفا » مقصوره بمعني صخره و « صَفاء » ممدوده بمعني مودّت است ; و « فَتي » مقصوره بمعني مرد جوان است و « فَتاء » ممدوده بمعني [ص 76] فتوّت است ; و « سَني » مقصوره بمعني برق و « سَناء » ممدوده بمعني مجد و رفعت است ; و « لِوي » مقصوره از ماسه ● و « لِواء » ممدوده بمعني عَلَم و بيرق است ; و « ثَري » مقصوره بمعني رطوبت و « ثَراء » ممدوده بمعني ثروت و بينيازي است ; و « عَشا » مقصوره بمعني ضعف بينائي يا شبكوري و « عَشاء » ممدوده بمعني طعام است ; و « عَرا » مقصوره بمعني پيشگاه يا حياط جلو منزل و « عَراء » ممدوده بمعني مكان خالي است ; و « حَفٰي » مقصوره بمعني ساييدگي پا و سُم و « حَفاء » ممدوده بمعني راه رفتن ( پابرهنه ) است ; و « نَقٰي » مقصوره بمعني برجستگي كوتاه ماسهاي و « نَقاء » ممدوده بمعني نظافت است ; و « صَبٰي » مقصوره بمعني كودكي و « صَباء » ممدوده بمعني شوق و باد صبا و لهو و ميل است ; و « جَدا » مقصوره بمعني عطا و بخشش و « جَداء » ممدوده بمعني بينيازي است .
و بعض از كلماتي كه الف مقصوره آنها بصورت ياء نوشته ميشود اين است : « نَدٰي » بمعني رطوبت زمين و سخاوت و « شَجٰي » بمعني استخوان يا چيزي كه در گلو گير كند و بمعني حزن و « كَرٰي » بمعني چرت زدن و « اَذٰي » بمعني آسيب و زحمت و « قَذٰي » بمعني چرك و خاشاك و « ضَنٰي » بمعني مرض و بدحالي و « رَدٰي » بمعني هلاك و « اَسٰي » بمعني حزن و « عَمٰي » بمعني كوري و « جَنٰي » بمعني چيدن ميوه و « حَدٰي » بمعني جائي ماندن و « صَدٰي » بمعني عطش و « هُدٰي » بمعني هدايت و « سُرٰي » بمعني سير در شب و « مِنٰي » در مكه و « مَدٰي » بمعني غايت و [ص 77] « حِجٰي » بمعني عقل .
و هر مقصوري كه اولش واو باشد بايد با ياء نوشته شود مانند : « وَخٰي » بمعني قصد و « وَبٰي » يعني وبا و ناخوشي اسهال و « وَعٰي » بمعني فرياد و صدا و « وَرٰي » بمعني خلق و مردم .
و همچنين است هرچه حرف دوم آن واو باشد مانند : « نَوٰي » بمعني اقامتگاه و منزل و « شَوٰي » بمعني اعضائي كه صدمه به آنها كشنده نيست مثل دست و پا و بمعني امر سهل و آسان و « تَوٰي » بمعني ضرر مالي و هلاك و « هَوٰي » بمعني ميل و هوس و « غَوٰي » بمعني تنها و « طوي » بمعني گرسنگي و وادي يا سرزمين طُوي .
و امثال « عَصا » ، و « قَفا » بمعني پشت و « قَذا » ● ، و « فَشا » ● ، و « قَنا » جمع قَناة بمعني نيزه و « مَنا » كه واحد وزني است و « طَلا » بمعني بچهآهوي كوچك و چيز كوچك و « غطا » يعني پوشش و « لَها » جمع لَهاة بمعني زبان كوچك و « صَغا » كه بمعني ميل به چيزي است با الف نوشته ميشوند .
و كلماتي كه هم ممدود و هم مقصور نوشته ميشوند از جمله آنها اين [ص 78] كلمات است : « زِنٰي » ، و « بُكٰي » بمعني گريه كردن و « شَقٰي » بمعني بدبختي و حرمان و « هجي » بمعني بدگوئي يا حروف كلمهاي را يك يك گفتن ; و اينها در حالت مقصور با ياء نوشته ميشوند و در حالت ممدود با الف ; اما « بِلٰي » بمعني پوسيدگي لباس و « اِنٰي » بمعني فرا رسيدن وقت چيزي و « قِلٰي » بمعني بغض و كينه اگر حرف اولشان را كسره دهند آنها را مقصور و اگر فتحه دهند ممدود مينويسند ، و « لِقاء » بمعني ملاقات و « نِهاء » بمعني قدر و غايت بعكس آنها است ; و « نُعمٰي » بمعني نعمت و آسايش و « رُعٰي » ● ، و « ضُحٰي » بمعني روز و وقت روشني اگر حرف اولشان را ضمه دهند آنها را مقصور و اگر فتحه دهند ممدود مينويسند ; و « عَلياء » بمعني بالا و بلند هميشه ممدود است .
در بعض اشتباهات خواص ● و عوام در الفاظ و عبارات بر مبناي آنچه حريري ● و غير او ذكر كردهاند .
[ص 79] از آن جمله اينست كه به « متتابع » بمعني پشت سر هم « متواتر » ميگويند و حال آنكه متتابع آنست كه فاصله بين آن نباشد و متواتر آنست كه فاصله داشته باشد .
و ميگويند « اَزِفَ وقتُ الصلوة » بمعني وقت نماز تنگ شد ( يعني آخر وقت آن نزديك شد ) در حالي كه « ازف » يعني نزديك شد .
و ميگويند « زيدٌ افضلُ اخوتِه » بمعني زيد افضل برادرانش است در حالي كه افعل تفضيل فقط جلوي چيزي ميآيد كه حاوي خود شيءِ تفضيل يافته باشد ● .
و به كسي كه چيزي را به زور ميگيرد ميگويند « تَغَشْرَمَ » در حالي كه « تَغَشْمَرَ » درست است .
و ميگويند « بعدَ اللّتَيّٰا و الَّتٖي » بمعني بعد از انواع مشكلات يا نزاعها بضم لام لتيا و درست آن بفتح است .
و چون صبح كنند به شب گذشته « البارِحة » ميگويند و درست آنست كه قبل از ظهر « الليلة » و بعد از ظهر « البارحة » بگويند ; و اين به قواعد نجومي است نه قواعد لغوي و شرعي .
و به مريض ميگويند « مَسَحَ اللهُ ما بِكَ » يعني خداوند بيماري تو را برطرف كند و درست آن « مَصَحَ » است ; اينطور گفتهاند و اگر چه « مصح » بهمان معني است لكن من در « مَسَحَ » غلطي نميبينم چون « مَسْح » بمعني قطع آمده پس « مسح الله ما بك من المرض » يعني آنرا قطع كند [ص 80] يا دست رحمت خودش را براي دفع ناراحتي بر تو بكشد و در ادعيه روايت شده كه محل درد را مسح ميكني و ميخواني و ميگوئي « اللهمَّ امْسَحْ عَنّٖي ما اَجِدُ » يعني خدايا آنچه ( از درد ) احساس ميكنم از من قطع بفرما يا دست رحمت خود را بر آن بكش .
و گفته كه ميگويند « قرأتُ الحواميم و الطواسين » يعني سورههائي را كه با حٰم و طٰس شروع ميشود خواندم و درست آنست كه بگويند « قرأتُ آل حم و آل طس » ; و خود اشتباه كرده چرا كه از حضرت صادق عليه السلام روايت شده « الحواميم رياحينُ القرآن و مَن قرأ سُوَرَ الطواسين الثلٰث في ليلة الجمعة . . . الحديث » يعني حواميم رياحين قرآنند و هر كس سورههاي طواسين سهگانه را در شب جمعه بخواند . . . تا آخر حديث .
و حريري گفته كه ميگويند « قَدِمَ سايرُ الحاجّ » بمعني جميع ، يعني همه حاجيان وارد شدند و اين غلط است و « ساير » در كلام عرب بمعني باقي است و « سؤر » بمعني نيمخورده از همين ريشه است ; ميگويم كه غلط از حريري است و « ساير » در كلام اميرالمؤمنين عليه السلام بمعني جميع آمده چنانكه در دعاي ليلة المبيت است « مِنْ سايرِ مَنْ خلقتَ و ما خلقتَ مِنْ خلقِك الصامتِ و الناطق » يعني از همه كساني كه خلق كردي و چيزهائي كه خلق نمودي صامت باشند يا ناطق ، و در خطبه ايشان است « اَقامَهُ مَقامَهُ في سايرِ عوالمِهٖ في الاداء » يعني ايشان را كه منظور پيغمبر (ص) است در تمام عوالم خود در اداء و رساندنْ جانشين خود قرار داد .
و گفته كه ميگويند « فلانٌ يَسْتَأْهِلُ الاِكرام » يعني فلانكس شايسته كرامت [ص 81] است و درست آنست كه گفته شود « فلانٌ اهلٌ لِلكرامة » ; ميگويم كه حريري اشتباه كرده بجهت آنچه در مناجات اميرالمؤمنين عليه السلام روايت شده « الٰهي اِنْ كنتُ غيرَ مُستأهِلٍ لِرحمتِك فاَنت اهلٌ اَنْ تجود » يعني خدايا اگر من شايسته رحمت تو نباشم تو سزاوار هستي كه ببخشي .
و ميگويند « اُدْخِلَ بِاللِّصِ السِّجنَ » يعني دزد را داخل زندان كردند و حال آنكه « اُدْخِلَ اللِّصُ السِّجنَ » درست است .
و به سفرهاي كه غذا بايد بر آن كشيده شود « مائِدة » ميگويند و درست آنست كه بآن « خِوٰان » بگويند تا وقتي كه غذا روي آن حاضر شود و آن وقت مائدة ناميده ميشود .
و كسي را كه دوات حمل ميكند « دواتي » ميگويند و درست آن « دواوي » است ● .
و ميگويند « بعثتُ اليه بغلامٍ » بمعني غلامي بسوي او فرستادم و « ارسلتُ اليه هديةً » بمعني هديهاي بسوي او فرستادم در حالي كه عرب در مورد ( فرستاده شدن ) كسي كه خودش صاحب اراده است ميگويد « بعثتُهُ » و « ارسلتُهُ » و براي غير او ( يعني اشياء بدون اراده ) ميگويد « بعثتُ به » مثل قول خداوند سبحانه « مُرسِلةٌ اليهم بهديّةٍ » يعني هديهاي بسوي ايشان ميفرستم .
و گفته كه « مَشْوِرَة » را به سكون شين و كسر واو ميگويند و درست آن مَشُورَة بر وزن مثوبة و معونة است ; ميگويم كه اينطور نيست چون اسم [ص 82] از اين ريشه در كتب لغت بر وزن مَرْحَلَة و مَكْرُمَة و مَقُولَة همگي آمده بلكه در قاموس گفته كه مشورة بر وزن مفعلة است نه مفولة و ميگويم كه معونة بضم عين و به سكون عين هم نظير همين است .
و ميگويند « ايّاك الاسدَ » يعني از شير بپرهيز و درست آنست كه بين آنها « واو » اضافه كنند مگر در صورت تكرار ايّاك چنانكه گفتهاند « ايّاك ايّاك المِراء » يعني از جدال و لجبازي البته بر حذر باش و در مثل « ايّاك اَنْ تفعلَ » گذاشتن و برداشتن « واو » هر دو جايز است .
و ميگويند « ذَهَبَ الٰي عند فلان » بمعني به نزد فلانكس رفت و حال آنكه جلوي « عِنْد » ( از حروف ) جز « مِنْ » نميآيد .
و گفته به كسي كه صورت او از غضب تغيير كند ميگويند « تمغَّر وجهُهُ » در حالي كه با عين صحيح است يعني « تمعَّر » ; ميگويم كه تمغر وجهه غلط نيست اگر چه كه تمعر يعني از غيظ تغيير حالت داد لكن تمغر يعني مثل « مَغرة » قرمز شد و مغرة گِل سرخرنگي است و شخص غضبناك هم صورتش قرمز ميشود پس غلط نيست .
و گفته كه ميگويند « اِصْفَرَّ لونُه من المرض » و درست آن « اِصْفارَّ » است چون ( درآمدن به ) رنگ عارضي بر وزن « اِفعالَّ » و رنگ ذاتي ( دائمي ) بر وزن « اِفعلَّ » ميآيد ; ميگويم كه اختصاص اينها ثابت نشده و سيد رضي كه در اين فن ماهر بوده ميگويد افعلَّ گاهي براي عارضي و افعالَّ گاهي براي ذاتي ميآيد و افعالَّ در لغت مبالغه افعلَّ است .
و گفته كه ميگويند « اجتمع فلانٌ مع فلانٍ » يعني فلانكس و فلانكس اجتماع كردند و درست آن « اجتمع فلانٌ و فلانٌ » است ; ميگويم كه اجتمع فلان و فلان صحيح است لكن اجتمع فلان مع فلان هم غلط [ص 83] نيست چرا كه معنايش اين نيست كه من اجتماع كردم و او هم اجتماع كرد كه در نتيجه غلط بشود بلكه معني آن اينست كه فلانكس با فلانكس اجتماع كردند و اين قول اهل لغت است چرا كه آنها نوشتهاند « جامَعَهُ علي امر كذا » يعني « اجتمع معه » .