* مركبي ديگر كه احتياج به سائيدن ندارد : مازو را گرفته كوبيده ميجوشانند تا زرد شود بعد بهمان اندازه زاج سياه و همانقدر دوده و باندازه مجموع مواد صمغ عربي گرفته صمغ را حل كرده و دوده را خوب با آن مخلوط كرده مجموع را در ديگي ميجوشانند و بسيار بهم زده و پختن را ادامه ميدهند تا خوب غليظ شود بعد برداشته و بقدر حاجت رقيق ميكنند .
* مركبي ديگر كه مركب هندي ناميده ميشود و آنرا جابر بن حيان صوفي ذكر كرده : دوده چوب صنوبر ( كاج ) را گرفته در هاون ريخته و سريشم ماهي بقدري كه آنرا بهم جمع كند روي آن ريخته و ساعتي آنرا بخوبي ميكوبند بعد دست را با آب تر كرده آنرا از هاون بيرون آورده با دست بشدت ميمالند تا مثل حلوا كش بيايد سپس آنها را بشكل قرصهائي مثل سكّه درآورده و با فاصله به نخ كشيده و در سايه خشك ميكنند سپس هرگاه بخواهند با آن نقش كنند آنرا كوبيده و سريشم ماهي در آن نموده و هرچه بخواهند با آن ميآلايند و اگر [ص 30] بخواهند با آن بنويسند آنرا با صمغ گلابي بصورت مايع درآورند و بهتر از آن سريشم است و اگر بجاي دوده چوب دوده روغنها را بگيرند باين ترتيب كه روغن را در ظرفي كرده و زير آن آتش كنند و بالاي آن ظرفي گذارده و بين دو ظرف را محكم بگيرند تا تمام دوده در ظرف بالائي بنشيند اين مركب مصري ميشود انتهي ، و اين مرد بسكه در هر مورد بخيل بوده گوئي قادر بر راست گفتن نيست چون اگر روغن باين ترتيب گذارده شود روغن از آن تقطير ميشود و دود نميكند پس محكم كردن بين دو ظرف جايز نيست و بايد منافذي داشته باشد تا روغن آتش بگيرد .
و صاحب كتاب جهاننما كه از كتب فرنگي است ذكر كرده كه در بلاد چين مركبي ميسازند كه از حيث سيلان نظير آن در آفاق نيست و مخصوص همانجا است و جاي ديگر يافت نميشود انتهي ، و نسخه آن بما نرسيده تا آنرا بنويسيم .
و نسخههاي مركب نزد من بسيار است لكن آنها كه به حكمت و اعتدال نزديكتر است همينها بود كه براي تو ذكر كردم و بقيه آنها منحرف از طريق حكمت است .
و بدان كه آنچه قوانين فلسفي ● در تدبير و آماده ساختن اين اجزاء اقتضا ميكند اين مطالب است كه براي تو ذكر ميكنم :
* اما زاج تدبير آن اينست كه نرم كوبيده و در آب جوشانده شود تا حل گردد بعد بحال خود گذارده شود تا آنچه شن و گوگرد و خاك در آن [ص 31] باشد رسوب كند سپس در ديگي صاف شود و در حال جوشيدن بآن سفيده تخممرغ زده شود تا زلال گردد بعد پائين گذارده شده و با پارچه ماهوت صاف ميشود و بهتر از آن اينست كه با كاغذ كلفت و نرم متخلخلي صاف شود كه بهترين روش صاف كردن است و به صافي اشك از آن ميريزد و بايد زاج سبز پستهاي باشد كه آن قويترين و بهترين اقسام آن است .
* و اما تدبير مازو ، مازو را بكوب تا تقريبا نرم شود بعد در آب بپز تا زرد شود سپس سفيده تخممرغ بآن بزن تا دُرد آن برطرف شده و زلال گردد بعد آنرا پائين گذاشته و با ماهوت يا كاغذ صاف كن ، و آن اشخاص چون راه تصفيه را نميدانستند محتاج آفتاب دادن و گرفتن پوسته روي محلول بودند ، پس چون آب مازو مثل اشك صاف شد آنرا در ديگي ريخته بجوشان و بهتر آنكه در شيشه يا چيني سرپوشيده بجوشاني تا قوام آن مثل رُب شود سپس از آب زاج صاف و آماده شده كمكم بر آن چكانده امتحان كن تا ببيني كه كاملا سياه شده سپس آنرا بحال خود بگذار و بعد بجوشان تا حالت قوامي پيدا كند .
* و اما تدبير صمغ آنست كه بعد از پاك كردن آن از خاك و شن و چوب ، آنرا در آب پاكي بخيساني و اگر آب مقطر باشد بهتر است بعد بگذاري تا حل شود بعد با پارچه كلفتي صاف كني و اگر بعلت غلظت رد نميشود آنرا رقيق كن تا بگذرد و از گرد و غبار آنرا محافظت بنما و اگر خيلي رقيق شده باشد آنرا بپز يا آفتاب بده تا به قوام عسل شود و اگر كثيف باشد آنرا رقيق كرده و رسوب بده بعد چند جوشي بده تا قوام بيايد و اين نهايت تدبير آن است .
[ص 32] * و اما تدبير پوست گردو ، آنرا بجوشان تا زرد شود بعد سفيده تخممرغ بآن زده چرك آنرا بگير تا آب زلال باقي بماند بعد از ماهوت يا كاغذ صاف كن و سپس بجوشان تا قوام آيد بعد با آب زاج و مازو كمكم مخلوط كرده امتحان كن تا رنگ آن خوشايند تو شود .
* و اما زعفران را نرم كوبيده ميجوشاني تا حل شود بعد سفيده تخممرغ بآن زده و سپس از ماهوت يا كاغذ صاف ميكني ; و صبر و افتيمون و برگ حنا و برگ مورد و امثال آنها را نيز بهمين ترتيب صاف كرده و بعد آنها را با آب سياهرنگ مخلوط ميكني .
* و اما نمك را در آب حل كرده رسوب را دور ميريزي سپس آنرا جوشانده و سفيده تخممرغ بآن ميزني بعد از ماهوت صاف كرده و ميجوشاني تا غليظ شود و برميداري .
* و اما نيل را بعد از نرم سائيدن بر روي سنگ در آب خيس كرده چند روز ميگذاري تا كاملا حل شود سپس از ماهوت صاف كرده و ميجوشاني تا غليظ شود بعد با آب سياهرنگ مذكور مخلوط ميكني .
و اگر مواد قابل حل شدن را بدين ترتيب صاف كني محلولهاي زلالي بدست ميآوري كه ابدا رسوب ندارد و اگر بماند روي آن پوسته نميبندد .
و اما مواد نامحلول مثل مرقشيشا و اجسام سخت مشابه آنرا نبايد در مركب داخل نمود چون در ظرف البته رسوب خواهد كرد . و اما زنگار و توتياي سبز و امثال آنها نيز جايز نيست چون بعد از مدتي كاغذ را ميخورد .
* و اما دوده تدبيرش اينست كه آنرا در طشتي روي آب پراكنده و كمي [ص 33] حركت بدهي تا هرچه خاك داشته باشد رسوب كند بعد از روي آب گرفته در آفتاب خشك ميكني و اين در وقتي است كه از چيزي مثل آجر آنرا تراشيده باشي اما اگر از سنگ مرمري برداري نيازي به پراكندن آن بر روي آب نداري ، بعد كيسهاي از كاغذ نرم و كلفت دوخته و دوده را در آن ميكني و آنرا در كيسه ديگري گذارده و آنرا هم در ديگري ، بعد با گل كوزهگري آنرا اندوده و خشك ميكني سپس آنرا در تنور در آتشي كه باعث احتراق كاغذ نشود ميگذاري كه چند ساعت بماند بعد بيرون آورده و دوده را خارج ميكني و كمي از آنرا روي كاغذ ميمالي اگر برق چربي بر آن ديدي عمل را تكرار ميكني تا چربي بر آن نبيني و اينكه به اخراج چربي محتاج شديم بجهت سرعت اختلاط با محلولها و سرعت تركيب است و اين حداكثر كاري است كه براي آماده كردن آن انجام ميشود ، و بعضي آنرا براي رفع چربي آتش ميزنند و كار اشتباهي است چون سوزاندن از آنجا كه رطوبت اصليه آنرا تمام ميكند سبب رسوب آن در مركب و ظرف ميشود .
پس چون هر جزئي از اجزاء را جداگانه آماده كردي حكمت چنين اقتضا ميكند كه دوده را با صمغ محلول مخلوط كني چون صمغ بخاطر لزج بودنش بسرعت آنرا بخود گرفته و ميكُشد ● و قبل از مخلوط كردن با دوده جايز نيست كه صمغ با ساير محلولها مخلوط شود چون آنها بخاطر تندي و برندگي خود حالت لزج صمغ را تمام ميكنند و البته [ص 34] بعد از آن ديگر نميتواند دوده را بخود بگيرد ، و دوده را چون با صمغ مخلوط كردي نياز به ساييدن طولاني پيدا ميكند و ساييدن آن بر روي سنگ البته از كوبيدن آن در هاون و همچنين از پختن و بهم زدن بهتر است و علامت مخلوط شدنش اينست كه آنرا بعد از رقيق كردن روي كاغذ بمالي و اگر رنگ و كيفيت آنرا يكدست ديدي رسيده است يا اينكه آنرا خيلي رقيق كرده و ساعتي ميگذاري اگر در آن رسوب يا ذراتي كه از آب تميز داده شود ديدي هنوز نرسيده پس آنرا بساي تا برسد بعد آنرا رقيق كرده و امتحان كن تا به حالت يكدستي برسد و چون رسيد از آن آب سياهرنگي كه از زاج و مازو و پوست گردو و غيره بدست آورده بودي كمكم بر آن ريخته بساي تا مخلوط شده و رنگ و سيلان آن پسند تو شود و در اين مرحله نياز به سائيدن زيادي نيست چرا كه ما محلولها را چنانكه ياد گرفتي صاف كردهايم و دُردي در آنها نبوده و مخلوط شدنشان بسرعت انجام ميشود و آنگاه كه رنگ و سيلان آن خوشايند تو شد ديگر رسيده ، پس آنرا رقيق كرده در شيشه ميكني و آنرا مثل مَشك ميزني سپس نمك را در آب صاف حل كرده و كمكم در آن ميچكاني و بهم زده آنرا امتحان ميكني تا اينكه سيلان آن بنظرت خوب بيايد بعد نبات را حل كرده و كمكم در آن چكانده بهم ميزني و امتحان ميكني تا برق آنرا بپسندي و البته بحدي نرسد كه به كمترين رطوبتي چسبناك شود و به اين حالت كه رسيد ديگر رسيده و هرچه بيشتر آنرا بهم بزني بهتر است .
و اما نسبت وزني مواد ، پس بدان اي فرزند كه آن به تغيير نوع خط [ص 35] تفاوت ميكند ، چون خط نسخ بميزاني نيازمند برق و شكافتگي ● و جسم داشتن است كه خط نستعليق بآن قدر محتاج نيست و مركب نسخ بقدر مركب نستعليق نياز به سيلان ندارد چون نسخ مدهاي بلند و نازكي و ظرافت زياد ندارد ، اما مركب خط شكسته بخاطر فراواني حروف كشيده و نازكي و ظرافت نوك حروف آن محتاج به سيلاني بيش از نستعليق است ، و همچنين كسي كه طالب سرعت تحرير و كتابت باشد و آن كه سعي در خوشخطي داشته و بآرامي و تأمل بنويسد براي آنها نياز به سيلان تفاوت ميكند چون البته تندنويس در مركب نياز به سيلاني دارد كه كندنويس ندارد ، بلكه بحسب قلم هم تفاوت ميكند زيرا قلم منحرف البته بيش از قلم جزم و صاف به سيلان مركب نيازمند است ، پس نه هر مركبي براي هر خطي است ، لذا در نسخ به صمغ بيشتر و نبات بسيار احتياج است و نيازي به نمك و زاج زياد البته نيست و در مركب خط نستعليق تقليل صمغ و افزودن نمك و زاج سزاوار است و خط شكسته بيش از نستعليق محتاج كم كردن صمغ و افزايش نمك و زاج است و كمتر كسي ملتفت اين امور شده است . پس در نستعليق صمغ به اندازه دو برابر دوده كفايت ميكند و زاج به اندازه چهار برابر دوده احتياج هست و مازو هميشه دو برابر زاج است و به نمك و افتيمون بقدر يكپنجم دوده نياز دارد و به نبات بقدر يكهشتم يا يكدهم محتاج است و نياز به مورد و حنا بيش از نسخ دارد يعني تا نصف دوده . و اما احتياج نسخ به صمغ باندازه چهار برابر بلكه پنج برابر [ص 36] دوده است و بعضي آنرا تا ده برابر دوده افزايش ميدهند كه شكافتگي و برق آن بيشتر شود و زاج باندازه دوده و مازو دو برابر زاج و نمك در آن بقدر يك دهم دوده كفايت ميكند و مورْد يكچهارم آن يا كمتر و نبات بقدر يكپنجم و اما صبر در همه آنها بقدر اينكه مزه تلخي را در آن بفهمي و زعفران بهمين اندازه كه آميزهاي از زردي در آن ببيني چرا كه مركب را زيبا ميكند . و اما احتياج خط شكسته به صمغ از خط نستعليق كمتر و به سيلاندهندهها بيشتر از آن است . و اصلِ مطلب دانستن نسبت دوده و صمغ است و بعد ساير اجزاء را آماده كرده و كمكم اضافه ميكني تا به مطلوب خود برسي . و گمان ميكنم كه اگر اجزاء آن را به ترتيبي كه توضيح داديم آماده كني مركبي در نهايت صافي و سيلان براي تو از كار درميآيد و بعد از تركيب و تمام شدن عمل آنرا از پارچه كلفتي صاف ميكني و اگر بخواهي آنرا خشك كني كمي از آنرا در ظرفي چيني ريخته و آفتاب ميدهي تا بخشكد بعد آنرا تراشيده و قدري ديگر ميريزي و تمام آن را نرم سائيده و در شيشهاي ضبط ميكني و اين احتمال فساد و خرابي و تعفنش كمتر است و اگر خواستي آنرا بصورت مايع ضبط كرده و از هوا و جاهاي گرم و اماكن مرطوب دور نگاه ميداري . و بعضي از روي تفنن بجاي آب در مركب گلاب ميريزند و حال آنكه زودتر فاسد ميشود و بعضي كمي مشك در آن ميكنند كه خوشبو شود .
و بدان كه مركبي كه ميخواهي با آن حوالهها و قبالهها و اسناد را بنويسي بهتر است مركبي باشد كه پاك نشود و البته اين مطلب با تقليل صمغ و حذف كامل چربي دوده و افزايش زاج و داخل كردن نوشادر بقدر [ص 37] يكپنجم يا يكهشتم ( نسبت به وزن دوده ) و لعاب ندادن به كاغذ حاصل ميشود ، و اين نهايت تحرير در امر مركب است پس آنرا حفظ كرده و مغتنم بدان .
و بدان كه بعض آنها كه به امثال اين امور توجه دارند آبي ساخته و آنرا آب حيات ناميدهاند و آنرا تركيب كرده و در شيشه ضبط ميكنند و هر وقت مركب غليظ شد از آن در دوات ميريزند و نسخههائي دارد كه از آن جمله اينست : قرنفل ، زعفران ، برگ « نيم » و برگ حنا همگي را به حالت خشك و كوبيده در آب يا گلاب خيسانده بعد چند جوش بآن داده و صاف كرده ضبط ميكنند ، و نيم درختي هندي است و اگر در جائي نبود برگ مورْد در اين حالت جانشين آن ميشود ، و اما قرنفل بخاطر عطر آن است لكن چربي مضري دارد كه اگر آنرا با عطر ديگري عوض كرده يا حذف كنند بهتر است ، ولي اين آب سريعا فاسد ميشود و بايد بسرعت تجديد شود ، و بعضي زعفران و توتياي سبز و براده آهن و شوره و زاج سفيد و امثال آن در آن ميكنند ، و تو اگر آبي از افتيمون و برگ مورد و حنا و شوره و شَبّ ( نوعي زاج سفيد ) و نمك و زاج بسازي اشكالي در آن نميبينم لكن بسرعت فاسد ميشود و محتاج تجديد است .
و اما كاغذ معلوم است كه بهترينش كاغذ صاف نرمي است كه اگر با زبان آنرا تر كني رطوبت به طرف ديگر سرايت نكند و اگر آنرا خم كردي نشكند و وضع آن بر حسب حالات نويسندگان و خط و نوشتن تفاوت ميكند .
از جهت نويسندگان اگر ملاحظه شود مبتدي و آنكه [ص 38] دستش محكم نشده روي كاغذي كه لعاب و صيقل آن زياد باشد نميتواند بنويسد و البته دستش ميلغزد ولي نويسنده باسابقه محتاج به كاغذ پر لعاب و صيقل است ، و براي تندنويس كثرت لعاب و صيقل جايز نيست چون بخاطر كمدقتي البته دستش ميلغزد و اما اينها براي كندنويس اشكالي ندارد ، و آنكه در نوشتن زياد اشتباه ميكند لعاب و صيقل كاغذ برايش خوب است ( چون تراشيدن آن ممكن است ) ولي آنكه با تأني مينويسد احتياج ندارد .
و اما از جهت نوع خط ، خط نسخ احتياج به كثرت لعاب و صيقل دارد بميزاني كه خط نستعليق نياز ندارد چون خط نستعليق مد و دايره در آن فراوان است و لغزش دست هم در صورت پر لعاب و صيقل بودن كاغذ بسيار ميشود ، و اما خط شكسته آن هم به لعاب زياد احتياج ندارد ولي بسيار صيقلي بودن كاغذ اشكالي ندارد چون قط قلم آن منحرف است ، و اما براي سياق ● زياد بودن لعاب و صيقل جايز نيست به دو دليل : فراواني مدّات آن و اينكه مطلوب در آن پاك نشدن است .
و اما از جهت نوشتن ، بدان كه حوالهها و سجلات و قبالهها و آنچه بترسند كه تراشيده و محو شود ابدا جايز نيست كه كاغذش لعابدار و صيقلي باشد و اما كاغذهاي پيشنويس لعاب و صيقل در آنها خوبست و اما در كتابها لعاب و صيقل ترجيح داده شده زيرا نيازمند مقابله و تصحيح است و اما در شهرهاي مرطوب قلت لعاب و كثرت صيقل بهتر است و در شهرهاي خشك كثرت لعاب و صيقل اشكالي ندارد و [ص 39] همچنين است امر در زمستان و تابستان ● .
و اما لعاب آنچه رايج است و همه ميدانند همان نشاسته است ولي پختن آن استادي ميخواهد چرا كه كمال آن در اينست كه همه اجزاء لعاب در رقّت و غلظت يكنواخت باشد ، و طرز پختن آن اين است كه ظرف آبي روي آتش گذارده ميجوشاني و نشاسته را بيرون آن در آب ديگري حل كرده و از پارچهاي صاف ميكني و يكمرتبه آنرا روي آبي كه روي آتش ميجوشد ميريزي و در حالي كه دائم مواظب ته ظرف و اطراف آن هستي بسرعت آنرا بهم ميزني تا چيزي از لعاب بواسطه حرارت آتش منعقد نشود و اگر شد آن قسمت را رها كن چرا كه اگر آنرا بكَني و با بقيه مخلوط شود آنرا خراب ميكند ، پس آنرا ميجوشاني و ميزني تا به قوام بيايد و قوامش مثل عسل مذاب شود پس آنرا پائين گذارده و سرد ميكني و كاغذ را روي سطح صافي بگذار و روي آن غبار و چربي نداشته باشد و آنرا به لعاب آغشته ميكني و بسيار مالش ميدهي تا در كاغذ نفوذ كند و كمي كاغذ از لعاب خيس شود زيرا اگر لعاب را در آن نفوذ ندهي بسا كنده و پوسته پوسته شود ، سپس آنرا در سايه خشك ميكني .
و اگر بخواهي آنرا زرافشان كني ورقههاي طلا را در فنجاني گذارده و همراه آنها چند دانه ريگ در آن بينداز و با پارچهاي شبيه آنكه تور ناميده ميشود سر آنرا بپوشان و در حالي كه لعاب كاغذ مرطوب باشد [ص 40] فنجان را روي كاغذ برگردانده و حركت بده تا آنكه طلا را به خود بگيرد و به حدي كه ميخواهي برسد .
و چون خواستي كاغذ را صيقل بدهي كمي آنرا مرطوب كن تا زير مِصقل نسوزد و لوح بايد در نهايت صافي و مصقل تو هم بايد در غايت صافي باشد و اگر لوح بطور يكنواخت گودي داشته باشد بهتر است ● و آنرا صيقل ميدهي تا تمام سطح آن مثل آئينه شود كه در اين هنگام كامل شده و به حد مناسب رسيده است .
و بعضي لعاب شكافته را ميپسندند يعني در خط نسخ چون آنرا زيبا ميكند و اين به دو وسيله حاصل ميشود : با غليظ كردن و زياد زدن لعاب و افزودن كمي سريشم ماهي در حال جوش لعاب و اين حداكثر كمال لعاب است و چنين كاري در خط نستعليق و شكسته و سياق و براي تندنويس جايز نيست .
و سعي كن در حال نوشتن كاغذ را در كف دست خود لوله نكني كه در نتيجه آنرا بواسطه آثار لوله كردن و عرق دست و امثال آنها خراب نمائي و اگر كاغذ بزرگ بود و آنرا لوله كردي با ملايمت خم كن كه در دست تو نشكند و آثار شكستگي خم كردن در آن باقي نماند كه آنرا از جهت نوشتن خراب كند و صافي آنرا در نظر خدشهدار نمايد ، و بايد [ص 41] كاغذ را در برابر چشم خود صاف بگيري بطوري كه از جهت راست و چپ با زواياي قائمه محاذي بدن تو باشد تا آنكه سطرها صاف و جهت كلمات يكنواخت گردد و اگر آنرا كج گرفتي سطور كج شده و كلمات منحرف ميشود و اين البته عيب خط است .
و بعض رنگهاي كاغذ را برايت ذكر خواهم نمود تا اين كتاب من جامع و داراي فوايد لطيفه باشد و آن رنگها اقسامي دارند :
يكي از آنها اينست كه گُل كافشه را كه بهترين نوعش را از فارس ميآورند و آل شيراز ● ناميده ميشود گرفته ميكوبي و در ظرفي گذاشته كمي آب بر آن ميريزي و ميگذاري يك شب بماند بعد پارچه پنبهاي كلفتي برداشته و اطراف آنرا روي چيزي مثل چند ميخ يا شيء ديگر محكم ميكني و گل را روي آن ميگذاري تا آب زردرنگ آن كاملا بچكد و امتحان آن با يك تكه پنبه است كه با آبي كه ميچكد آنرا تر ميكنند اگر زرد شد هنوز در گل آب زردرنگ باقي است پس روي آن كمكم آب بريز تا آب زردرنگ آن تماما بچكد و پنبه مثل لعل سرخ شود به اين حد كه رسيد ديگر كامل شده ، اما با آن آب زردرنگ هرچه را رنگ كني به رنگ زرد خوبي درميآورد و اما گلي را كه روي پارچه است بعد از فشردن برميداري و قلياي ● كوبيده كمكم روي آن ميپاشي و با دست بشدت مالش ميدهي بعد دست خود را با چيز ترشي [ص 42] تر كرده و با آن دست آنرا مالش ميدهي اگر دستت برنگ قرمز خوبي شد كه رسيده و گرنه قليا بآن اضافه كن تا بحدي برسد كه بپسندي ، و بعضي آنرا اينطور امتحان ميكنند كه قدري از آنرا بر آب ميريزند اگر روي آب ايستاد نرسيده و اگر پائين رفت رسيده ، و در بعض نسخهها بجاي قليا ديدم كه زاج باندازه يكچهلم گل نوشته و آنرا امتحان نكردهام ، سپس آنرا در صافي ميگذاري و كمكم آب بر آن ميريزي تا آب غليظ لعلفام كه عروس ناميده ميشود بريزد و هرگاه رنگ آن تغيير كرد ظرف را عوض كرده و آب دوم را ميگيرند و هر وقت اين آب هم تغيير كرد باز ظرف عوض ميشود و بهمين طور آب ديگري از آن ميگيري تا آبي كه ميريزد سفيد شود و رنگي در آن باقي نماند . پس اگر رنگ قرمزي خواستي در آب آخري كمي ترشي مثل آب انار يا آب غوره يا آب ليمو بريز و آنرا بهم بزن اگر كف كرد ترشي را اضافه كن تا ديگر كف نكند سپس هرچه خواستي با آن رنگ كن اگر پسنديدي فبها و گرنه با وسطي آنرا رنگ كن و اگر نه با اولي ، و بعضي قرمز پررنگ ميخواهند پس رنگ كرده و آنرا خشك ميكنند و دوباره عمل را تكرار ميكنند تا پسندشان شود ، و با كم و زياد كردن رنگ از رنگ پيازي و نخودي تا رنگ ياقوتي بدست ميآيد پس هرچه خوش داري براي خود انتخاب كن .
و اگر كاغذ رنگ شده با آب زرد را با آب قرمز رنگآميزي كردي رنگ عنّابي برايت حاصل ميشود ، و اگر در آب زردرنگ قدري نيل حل كردي رنگ سبز بدست ميآوري ، و اگر زعفران را در آب داغ حل كرده صاف كني و كاغذ را با آن رنگ كني زرد طلائي زيبائي حاصل [ص 43] ميكني ، و اگر حنا را در آب داغ خيس كرده و صاف كني رنگ نارنجي برايت حاصل ميشود و شدت آن هم بر حسب كثرت و قلت آب و زيادي و كمي مدت ماندن حنا در آب و خشك كردن و تكرار كردن رنگ يا نكردن آن درجاتي دارد ، و همچنين رنگ ظريفي از پونه باغي بدست ميآوري در صورتي كه بهمان ترتيبي كه براي زعفران و حنا عمل كردي با آن عمل كني .
و گاهي هر طرف كاغذ را به رنگي ميكنند باين ترتيب كه طوري روي آب افكنده ميشود كه يك طرف آن تر شود و طرف ديگر نشود و چون رنگ گرفت آنرا خشك كرده و طرف ديگر را روي رنگ ديگر مياندازي .
و اگر كاغذ را با آب گل نيل كه نوعي پيچك است رنگ كردي لاجوردي ميشود ، و اگر آنرا دوباره در آب قرمز گل كافشه انداختي قرمز پررنگ مايل به بنفش ميشود ، و اگر كاغذ را در آب شبّ ● خيس كرده خشك كني بعد با آب جوشانده بَقَّم ● رنگ كني قشنگ ميشود و اگر بعد از آن در آب زاج كبود خيس شود به رنگ بادنجاني درميآيد ، و اگر كاغذ زعفراني در آب زاج كبود خيسانده شود به رنگ فندقي ميشود و اگر با آب زاج و مازو رنگ شود سياه ميشود .
[ص 44] و با هر رنگي از اين آبها به ترتيبي كه گذشت اگر رنگ كند و آنرا غليظ بگيرد بعد كاغذ را با آب شبّ خيس كرده خشك كند و سپس پنبهاي بر سر چوبي پيچيده و روي كاغذ نقشهاي مختلفي مثل گلها و برگها و شاخهها بكشد و آنرا بگذارد تا خشك شود بعد آنرا بشويد داراي الوان و نقشهائي خواهد شد ، و اگر چند موي دم اسب به چوبي بسته و آنرا به رنگها يكي بعد از ديگري تر كرده و بر روي كاغذ بتكاند نقطه نقطه به الوان مختلف رنگ ميشود ، و اگر ميل داشتي روي كاغذ ديگري هرچه خواستي ميكشي و محل نقش را چيده و آنرا روي كاغذ مطلوب ميگذاري و بعد اگر خواستي پس از پوشاندن باقي كاغذ روي هر قسمت از نقش آن قلم موئي را با رنگ خاصي ميتكاني ، و اگر بخواهي هر قسمت را با آن چوب اولي به هر رنگ خواستي آغشته ميكني ، و اگر ميل داشتي آنرا با آب گل كافشه بدون ترشي رنگ كرده خشك ميكني سپس با آب ليمو بر آن نقش ميكني و مواضع نقش بطور دلخواه تو سرخ ميشود ، و اگر بخواهي گلنار فارسي را گرفته ميسائي و ميخيساني تا رنگ آن خارج شود بعد كاغذ را با شبّ آلوده و به اين رنگ رنگ ميكني قرمز اناري ميشود ، و گاهي كاغذ آبيرنگ را كه اثر قالب در آن ديده نشود اينچنين تدبير و قابل استفاده ميكنند كه آنرا در آب صاف قليا ميخيسانند و در نتيجه به رنگ سفيد نبات درميآيد ، و امثال اين تدابير بسيار و براي هركه رنج آنرا بر خود هموار كند سهل است و ما بعض آنرا نوشتيم تا اين كتاب ما از اين فايده نيز خالي نباشد و از اخوان ما هركه نميداند و علاقه به يادگيري دارد و كسي را نمييابد كه تعليم او نمايد ياد بگيرد و اين هم نهايت تحرير در مورد [ص 45] كاغذ است .
پس حال شروع كنيم در علم املاء و چگونگي نوشتن آنطور كه حكمت و سرشت درست اقتضا ميكند و براي آن ابوابي قرار ميدهيم .
در علم نوشتن عربي است و ذكر آنرا كه ميكنيم بدليل شرافت لسان عرب و بجهت اينست كه خداوند با برانگيختن نبي امّي عربي صلوات الله عليه و آله از بين عرب ، آنها را فضيلت داد .
بدان اي فرزند كه بعضي از مسائل اين علم از حكمت و بعضي از باب تسهيل بوده و برخي به طبيعت است و ما ان شاء الله از جميع آنها هرچه ميسر شود ذكر ميكنيم و در اين باب فصولي است :
بدان كه نفس مانند آئينه صافي است كه صورتهاي اشياء در آن ميافتد و بشكل آن صورتها درميآيد همان طور كه آئينه به شكل شاخصها رنگ ميگيرد پس چون به شكلي درآمد تصويرش بر حس مشترك افتاده و حس مشترك به ترتيب و روش خودش بآن شكل درميآيد و چون بخواهد صورت را در جسم تنزل دهد آنرا نازل بر روح بخاري ميكند بعد به مغز و مبدأ اعصاب و سپس هر وقت آنرا به عضوي فرستاد آن شكل و صورت را به تناسب آئينه آن عضو ظاهر ميكند و در آن بر حسب مقتضيات آن اندام رنگ ميگيرد و از آن عضو اگر مانعي در بين نباشد مراد او بطور صريح و كامل آشكار ميشود و اگر مانعي موجود باشد بطور ناقص ظاهر ميگردد ، مانند گويندهاي كه از جانب تو [ص 46] سخن ميگويد كه اگر عرب باشد يا عجم ، ناطق فصيحي باشد يا شخصي بياباني ، هر يك به روش خود از طرف تو تعبير ميآورند . و از جمله اين معبّرين زبان است كه قطعه گوشتي است از انسان و كاملترين معبّر و برترين مترجم است و روح بخاري هرچه از حس مشترك بآن القا شود بر زبان نازل كرده و آنرا بر حسب اراده خود به حركت درآورده و شكل ميدهد و ريه و دندانها و لب و مقاطع صوت ● بآن كمك ميكنند و اين مطلب را بطور مبسوط در محل خودش محقق كردهايم و حال در صدد بيان آن نيستيم ، پس هرچه از اصوات كه به شكلهاي مخصوص از دهان خارج شود اگر در وسائل اختلالي نباشد مطابق هيأت نفس شده و اگر اختلالي داشته باشد قدري تفاوت ميكند و اين اصوات را « لفظ » بمعني اعم يا « كلام » مينامند و بخاطر مطابقتي كه بين آندو ( يعني بين كلام و شكل نفساني ) هست كلام دلالت بر مراد شخص ميكند ، و اعضا و اجزاء آن كلام حروف ناميده ميشود و به جزء مركب از دو حرف يا بيشتر اصطلاحا « كلمه » و « لفظ » گفته ميشود . پس چون آن حروف و الفاظ از دهان بروز كرد براي هر حرفي از آن حروف اسم خاصي گذاردند چنانكه براي ايستادن و نشستن اسمهائي وضع نمودند پس « أ » را همزه و « ب » را باء و « ج » را جيم ناميدند و هكذا تا آخر حروف ، و اينها در زبانها بر حسب طبايع اهلشان و منطقه و زمان [ص 47] آنها تفاوت ميكند ، و در زبان عرب با افزودن الفي كه در « لا » تلفظ ميشود بيست و نه حرف وجود دارد ، و در زبان فارسيان بيست و چهار حرف هست و هشت حرف از حروف عرب يعني « ثا » و « حا » و « صاد » و « ضاد » و « طاء » و « ظا » و « عين » و « قاف » بر زبان ايشان جاري نشده و « ثاء » را سين ميگويند و « حاء » را هاء و « صاد » را سين و « ضاد » و « ظاء » را زاء و « طاء » را تاء و « عين » را همزه و « قاف » را غين تلفظ ميكنند ، و چهار حرف بر زبان ايشان جاري ميشود كه عرب نميتواند آنها را تلفظ كند و آنها « پ » و « چ » و « ژ » و « گ »
است و عرب « پ » را فاء و « چ » را شين و همچنين « ژ » و « گ » را قاف تلفظ ميكند ، و در زبان عبري بيست و پنج حرف هست و « ذال » و « ضاد » و « ظاء » بر زبان ايشان جاري نشده و همه را زاء تلفظ ميكنند ، سپس ساير زبانهاي منحرفه آن حروف را كم و زياد ميكنند و به حروفي تكلم ميكنند كه مخرج آنها بين حروفي كه ( از نظر تلفظ ) نزديك بهم هستند واقع شده و نيازي نيست كه آنچه از آنها ميدانيم ذكر كنيم و بسياري از آنها هست كه علم ما بآن احاطه نداشته و فايدهاي براي ما ندارد .
باري آن حروفي كه در ضمن الفاظ بر زبان جاري شده آنها مسمّاي اسمهائي هستند كه بمنظور تفهيم و تفهم بر آن حروف گذارده شده و هرگاه گوينده اسم موضوعات خارجي را به زبان آورد اصل حروف را در ضمن الفاظ ميگويد و آنگاه كه از خود آن حروف تعبير آورد آن [ص 48] حروفْ موضوعٌ له اسمهاي قرارداد شده ميشوند پس از آنها به اسمهايشان تعبير ميآورد و ميگويد « جعفر » مركب از چهار حرف است جيم و عين و فاء و راء و منظور او از جيم « ج » است و از عين « ع » و از فاء « ف » و از راء « ر » پس مراد او از آن اسمها اينست كه جعفر مركب است از « ج ع ف ر » ولي از آن حروف به اسمهاي آنها تعبير آورده چنانكه ميگويد : « در خانه زيد هست و عمرو و بكر و خالد » و منظور او مسماي آن اسمها است و جعفر اسمي است براي شخصي كه در خارج وجود دارد و جيم و عين و فاء و راء اسم حروف آن است ، و هرگاه كسي را به اسماء حروف بنامد شايسته است كه بطريق اسميّت بزبان آورد و بنويسد پس ميگويد : « فلانكس اسمش ياسين است » و اسم او را « ياسين » مينويسد و نميگويد « يٰس » با « ي » و « س » و باين طور نمينويسد مگر اينكه مثلا او را « يَسْ » بفتح ياء و سكون سين بنامد و در اين صورت « يَسْ » ميگويد و « يَسْ » مينويسد پس كسي كه « ياسين » ناميده شده اسمش پنج حرف است و آنكه « يَسْ » خوانده شده اسمش دو حرف ، و حروف مقطعه اول سورهها به طريق مسمّٰي نوشته شده و در قراءت به طريق اسماء از آنها تعبير آورده ميشود همچنان كه مشهور است چون كسي نميداند كه مراد از آنها چيست پس سزاوار آنست كه چنانكه روز اول نوشته شده نوشته شوند ، و ما درباره حروف علومي داريم كه اينجا محل بيانش نيست پس بايد به اموري كه با نوشتن و رسم مناسبت دارد اكتفا كنيم .
بدان كه از جمله نعمتهاي خداوند بر بندگانش اينست كه كتاب و [ص 49] نوشتن و خط را به ايشان تعليم داد چنانكه فرمود اقرأ و ربّك الاكرم الذي علّم بالقلم علّم الانسان ما لميعلم ، يعني بخوان و پرورنده تو اكرم است ، آنكه با قلم تعليم داد ، به انسان آموخت آنچه نميدانست ; پس خط نقشها و رسمهائي است كه براي دلالت بر حروفي كه تلفظ ميشود وضع شده و آن نقوش بر حسب اختلاف طبيعتها و امتها و قرون و اعصار تفاوت ميكند ، بعضي اَشكال حروف را جدا جدا نقش ميكنند و برخي مركب ، و بعضي از راست به چپ مينويسند و برخي از چپ به راست نقش ميكنند .
و شكي نيست كه خط مركب با كلام مركب موافقتر است زيرا انسان اسمها و كلمات را بطور مركب تلفظ ميكند و حروف كلمه را بطوري كه با كلام مناسبت داشته باشد با هم تركيب و متصل ميكند چون كلام در حد خود اتصال و انفصالي دارد كه مناسب آنست و انسان اگر با حروف مركب بگويد « جعفر » تا اينكه جدا جدا بگويد « ج ع ف ر » هر كسي تفاوت آن دو را درمييابد و تركيب كلام و جدا كردن آن اين طور است ، پس در حكمت واجب شد كه خط نيز با گفته مطابق باشد و همان طور كه انسان كلمات را با تركيب حروف بيان ميكند سزاوار است كه آن كلمات بطور مركب نوشته شوند و هرگاه حرفي را جداگانه تكلم كرد شايسته است كه در خط جداگانه نوشته شود پس خط مركب البته با حكمت موافقتر است علاوه بر آنكه خواندن آن آسان و اول و آخر كلمات مشخص است و گفته نشود كه اين بحسب عادت است و همان طور كه شما بسرعت ميخوانيد آن جماعت هم بسرعت ميخوانند چرا كه ميگويم اينطور نيست و اگر چه كه بحسب عادت نيز چنانكه گفتيد [ص 50] تفاوتي ميكند لكن طي مسافت كم براي نگاه البته آسانتر از طي مسافت دور است و انسان در مسافت كم نيازمند حافظه زياد نيست و در مسافت زياد البته محتاج حافظه بيشتري است و اين بديهي است و گمان نميكنم كه حسن خط اسلام و نعمتي كه خدا بواسطه آن به ايشان انعام فرموده بر هيچ امتي از امم پوشيده باشد .
و اما در مورد نوشتن از راست يا چپ ، شكي نيست كه نوشتن از راست بر طبيعت آسانتر است چون آدمي با دست راستش مينويسد و اگر انسان از طرف راست كه به دست راست خودش نزديكتر است شروع كند آسانتر است تا اينكه دستش را بسوي چپ دراز كرده بعد برگردد و اين مانند كسي است كه ميخواهد از شهر خودش براي گردش به قريهاي برود پس بدون حالت گردش بآن قريه رفته و سپس برگردد و در برگشتن تفرج كند و اين البته خلاف طبيعت است ، علاوه بر اين عقل كل و معتدلِ محض ( يعني پيغمبر صلي الله عليه و آله ) خط مركب و نوشتن از راست را اختيار فرموده و بر ساير خطوط ترجيح داده پس البته بر هيچ مسلماني اين مطلب مشتبه نميشود .
و اما انواع خط اگر چه مردم از عصر حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله تا بحال در آن تصرف كرده و تغييراتي بحسب اختلاف طبايع خود در آن دادهاند و در آن عصر خط رايج انواع خط كوفي بود بعد رفته رفته آنرا تبديل به خطي كردند كه ثُلث ناميده ميشود و وجه تسميه و املاي آنرا به نقل از عالِمي نيافتم و با ثاء بودنش مناسبتي ندارد الا اينكه چون بين مردم همين معروف است من هم با ثاء نوشتم و شايد « سلس » با سين بوده چون « تسليس » بمعني مرصع و جواهرنشان كردن و تركيب [ص 51] زيورها است و « سَلْس » رشتهاي است كه مهرهها و دانهها را بآن ميكشند و « سَلِسَتِ النَّخلة » يعني شاخه خشك خرما همراه با برجستگي بيخ آن افتاد ، پس باين مناسبات محتمل است كه « سلس » باشد ، و علي اي حال آن هم انشعاباتي دارد از جمله خط رقاع و ريحان و امثال آندو .
سپس از باب تسهيل آنرا تبديل به خط نسخ كردند و اين اسم را باين دليل بآن دادند كه خط ثلث و كوفي را نسخ و منقرض كرد ، بعد آنرا تبديل به نستعليق نمودند كه نسبت به نسخ خط آساني مينمايد و حواشي كتابها از باب تسهيل با آن نوشته ميشود ، سپس خط ترسل را براي مراسلات و حوالهها و قبالهها و امثال آنها وضع نمودند و بعد آنرا به خط شكسته تبديل كردند ، و سپس خطي بين شكسته و نستعليق ابداع كرده آنرا شكستهنستعليق خواندند و آن در بلاد عجم از همه خطوط متأخرين آسانتر است ، و اما در عرب جز خط نسخ رايج نشده چون مناسبت بيشتري با زبان عربي دارد و واضحتر است و بهمين جهت اغلب كتب عربي در عجم بخط نسخ نوشته شده و عربي اگر با ساير خطوط نوشته شود البته خواندنش مشكل ميشود و آن خطوط هم زشت ميشود .
و در نظر من بهترين خطوط آنست كه طبيعت معتدل معصومِ از هر عيب اختيار فرموده و آن خط كوفي است و اگر خط ديگري از آن بهتر بود البته ترك اولي نميفرمود و آنرا تغيير ميداد چنانكه جميع اعمال و گفتهها و سنتها و امور مربوط به خوردن و نوشيدن و لباس ايشان را تغيير داد و بر حد اعتدال واداشت و آنچه از خوبي و زيبائي اين خطوط جديد بنظر ميرسد مثل خوبي خوردنيها و پوشيدنيهاي جديد و [ص 52] بدعتهائي است كه در همه اعمال خود بر خلاف اختيار خداوند و اختيار رسول او صلي الله عليه و آله گذاردهاند و هيچ مؤمن و مؤمنهاي حق ندارد آنگاه كه خداوند و رسول او امري فرمودند اختياري در امر خود داشته باشند و آنچه طبايع كج نيكو بشمارند معتبر نيست نميبيني كه هنديها هم خط خود را زيبا دانسته و مسابقه در نوشتن آن دارند و در بين آنها استادان ماهري هم هست در حالي كه قبح آنرا تو ميفهمي و آنها نميدانند و بهمين ترتيب اهل اين زمان هم خطوط خود را نيكو و آسان ميشمارند لكن به يقين اين جماعت نوعا خارج از اعتدال بوده و طريقه هوسها و زشتيها را ميپيمايند در حالي كه آلمحمد عليهم السلام يقينا معصوم و معتدل بوده و حتما ترك اولي نميفرمايند و هرچه اختيار ميكنند يقينا بر وضع و قرارداد الهي است ، پس خطي كه ايشان بر آن تأكيد داشته و آنرا نوشتند و كتاب خدا را با آن نوشتند آن بهترين خطوط است و همچنان كه ساير سنتهاي ايشان را تغيير دادند اين را هم عوض كردند . و اگر بگوئي كه ايشان تشريف آوردند در حالي كه اين خط بين مردم رايج بود و همانچه رايج بود نوشتند ميگويم اينطور نيست ، ايشان تشريف آوردند در حالي كه مردم چيزهائي را اختيار كرده بودند پس آنچه را كه مطابق حكمت ديدند بحال خود گذارده و هرچه را بر خلاف حكمت يافتند تغيير دادند و چون اين خط را تقرير و تأييد فرمودند واجب است كه حق و صواب همين باشد ، و اگر بگوئي كه خطوط ما آسانتر است ميگويم نه هر آساني خوب و موافق حكمت است و كوفي هم انواع دارد و گمان مكن كه همه مثل كتيبههائي است كه بر در مساجد نوشته شده بلكه خطوط آساني نيز دارند و امروزه اگر [ص 53] موانع و عيب گرفتن مردم بر من در بين نبود هرآينه آنرا اختيار كرده و اشاعه ميدادم لكن از شهرت و از عيب گرفتن مردم بر خودم بيم دارم ، ولي علماً بدان اي فرزند كه خط اكمل كه موافق حكمت و رضاي خداست آن خط است و ميل خود را تابع آلمحمد عليهم السلام و اختيار خود را موافق اختيار ايشان قرار ده ، ان كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله يعني اگر خدا را دوست ميداريد پس تبعيت مرا كنيد تا خدا شما را دوست دارد ، و اين مطلق است ، سپس اگر از مردم تقيه كرده و مثل خطوط ايشان نوشتي اشكالي ندارد ولي علاج سليقه خود را بكن تا هرچه خدا و رسول او صلي الله عليه و آله دوست داشتهاند دوست بداري .
و بدان اي فرزند كه حروف در خط اسلامي بر سه قسمند :
يك قسم كه به چيزي متصل نميشود و چيزي بآن متصل نميشود و آن همزه است ، و قسمي كه بعد از حروف ميچسبد و آنها به آخر آن نميچسبند و آن شش حرف است : « ا ، د ، ذ ، ر ، ز ، و » ، و يك قسم كه به حروف ميچسبد و آنها هم باو متصل ميشوند و اين قسم بيست و دو حرف است از اين قرار : « ب » و دو خواهرش و « ج » و دو خواهرش و « س » و خواهرش و « ص » و خواهرش و « ط » و خواهرش و « ع » و خواهرش و « ف » و خواهرش و « ك » و « ل » و « م » و « ن » و « ه » و « ي » .
از جمله حروف بيست حرف داراي خواهرند يعني همشكل دارند و هريك از خواهرش بوسيله نقطه تميز داده ميشود ، شش حرف آنها سهتا سهتا خواهرند يعني : « ب ، ت ، ث » ، « ج ، ح ، خ » ، و چهارده حرف [ص 54] آنها دوتا دوتا خواهرند يعني : « د ، ذ » ، « ر ، ز » ، « س ، ش » ، « ص ، ض » ، « ط ، ظ » ، « ع ، غ » ، « ف ، ق » ، و هشت حرف تكتك هستند و آنها « ك ، ل ، م ، ن ، و ، ه ، ي ● » هستند ، و اصل حرف نيازي به نقطه ندارد و آنگاه كه حرفي قرارداد شد و خواهر همشكلي براي آن وضع گرديد براي اينكه بخاطر سپردن حروف آسانتر شود و شكلها تقليل يابد خواهرها با علامت مشخصهاي از هم جدا شدند ، پس « د » اول وضع شد بعد خواهرش « ذ » بوسيله نقطهاي از آن جدا شد و « ر » قرارداد شد و خواهرش « ز » با نقطه از آن ممتاز گرديد و « س » وضع شد و خواهرش « ش » با سه نقطه از آن تفكيك شد و وجه آن اين بود كه سه دندانه داشت و اگر يك نقطه روي دندانه خاصي گذاشته ميشد ترجيح بيدليلي بود و همچنين اگر دو نقطه بر آن ميگذاردند پس سه نقطه روي آن گذاشتند روي هر دندانه يك نقطه و نقطهها را عرضا مينهادند اين طور « . . . » روي هر دندانه يك نقطه سپس تغييردهندگان آنرا عوض كردند تا آنرا چنانكه رايج است بشكل مثلثي گذاردند ، و « ص ، ض » ، « ط ، ظ » ، « ع ، غ » هم مانند يكنقطهايهائي هستند كه گذشت ، و اما « فاء » اصل در آن اين بود كه نقطه بر آن گذارده نشود لكن بخاطر اينكه با حلقه ميم اشتباه نشود نقطهگذاري شد و ميم در خط كوفي مثل فاء بالا برده ميشد سپس فاء چون يك نقطه پيدا كرد قاف با دو نقطه از آن مشخص گرديد و اما « ك » و « ل » و « م » نقطهگذاري نشده و بشكل اصلي مانده است ، اما « نون » يك نقطه بالاي آن گذارده شد تا دندانه آن با باء [ص 55] اشتباه نشود و « واو » و « هاء » نيز نقطهگذاري نشده و بشكل اصلي مانده است ، و زير « ياء » دو نقطه گذارده شد تا دندانه آن با باء مشتبه نگردد و اما « باء » يك نقطه زير آن گذارده شد تا دندانه آن با نون اشتباه نشود و بالاي « تاء » دو نقطه گذارده شد تا دندانه آن با ياء و باء و نون اشتباه نشود و « ثاء » سه نقطه گرفت تا دندانه آن با ساير دندانهها مشتبه نگردد و هيچيك از اين دندانهها در اصل بدون نقطه قرار داده نشده تا با دندانه صاد اشتباه نشوند و براي « صاد » دندانهاي كه قرار داده شده به احتياط اشتباه با طاء است ، و اصل در نقطه آنست كه بالا باشد چون ظاهرتر است و « باء » براي اينكه با دندانه نون اشتباه نشود نقطهاش پائين گذارده شده و « ياء » بخاطر مشتبه نشدن با دندانه تاء نقطه در زير آن گذارده شده ، و « حاء » مطابق اصل بينقطه قرارداد شده و « خاء » با يك نقطه در بالا از آن مشخص گرديده و نقطه « جيم » براي رفع اشتباه با خاء پائين آمده و با دو نقطه در بالا مشخص نشده چون ثقيل ميشد و نيازي بآن نبود و پائين آوردن يك نقطه آسانتر است و روي « تاء » دو نقطه گذارده شده چون نياز بآن بود كه با ساير دندانهها اشتباه نشود چنانكه گذشت ، اين بود اسرار وضع اين حروف چنانكه ميبيني .
و اين حروف دنبالهها و متممهائي دارند كه در حالت تنها و وقتي كه آخر كلمه واقع شوند رسم ميشوند و در حال اتصال بجز در آخر كلمه حذف ميگردند و اصل حروف اينهايند
.
اما « الف » همهاش اصل است نه زياد ميشود و نه كم چون سادهترين حروف است مگر در خط كوفي كه در حال تركيب هر جا واقع شود [ص 56] عطفش حذف ميشود ● و اما « دال » و « ذال » و « راء » و « زاء » و « واو » چون هيچگاه به انتهاي آنها حرفي ملحق نميشود دنباله آنها حذف نشده و همچنين است هر حرفي كه آخر كلمه واقع شود و اما « لام » با اتصال حروف بآن و اتصال آن به حروف امكان اشتباه آن با الف برطرف ميشود و اگر آخر قرار بگيرد با متمم خود نوشته ميشود و ديگر اشتباهي پيش نميآيد و اما « طا » و « ظا » دنباله آنها همان قدري است كه از زير دسته آنها تجاوز كند و هرگاه جائي غير از آخر واقع شوند آن دنباله حذف ميگردد ، و هر كسي ملتفت اين اسرار نيست اگر چه كه همين طور كه ذكر كرديم مينويسند پس به حقيقت آن بينا باش .