ترجمه رساله تعليم الكُتّاب
از تأليفات عالم رباني و حكيم صمداني
مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان كرماني اعلي الله مقامه
[ص 2] بسم الله الرحمن الرحيم
ستايش خداوند بخشندهاي راست كه قرآن را تعليم داد و انسان را آفريده و باو بيان آموخت و او پروردگار كريمي است كه بواسطه قلم تعليم داد و درود بر پيغمبر امي كه از كسي تعليم نگرفت و همه عالم را تعليم داد حضرت محمد صلي الله عليه و آله آنكه از نورش لوح و قلم و هزارهزار عالم و آدم آفريده شدند و بر اهل بيت او كتابهاي ناطقه در ميان امتها و رسمكنندگان خطوط ايجاد بر لوح امكان بآن طرز كه خدا امر و حكم فرموده بود و بر گروه او تماميت كلمات تامات خداوند كه قضاي مبرم بر آن واقع شده كه هيچ نيكوكار و بدكاري از آنها تجاوز نميكند و لعنت خداوند بر اعداي ايشان كه حروف ظلماني و كلمات ميشومهاند و خدا حرارت جهنم را بآنها بچشاند .
و بعد چنين گويد بنده اثيم كريم بن ابراهيم كه فرزند اعز اكرم و نورچشم و ميوه دلم محمدرحيم كه خداوند او را به آنچه تمنا دارد برساند و آخرتش را بهتر از اول او قرار دهد و آنچه سبب روشني چشم باشد در او به من بنمايد و او را از هر عيبي دور فرمايد از من خواست كه كتابي در متعلقات علم خط بنويسم با آنكه خودش در اين فن استادي كامل و بالغ و معروف به خوشنويسي است ، و مكرر اين درخواست را مينمود و من چون توجه و اعتناي زيادي باين علوم [ص 3] نداشته و ممارستي در اين رسوم ندارم در آن مسامحه ميكردم تا آنكه پافشاري و اصرار نمود پس بنظرم رسيد كه در اين باره چيزي براي او بنويسم كه فايدهاي داشته و منشأ علمي باشد .
اما درباره چگونگي خطنويسي و رسم آن خود او از من به حدود و اطرافش آشناتر است ضمن آنكه اين كيفيت چيزي هم نيست كه بتوان آن را در كتابها رسم كرد و امري عملي و دستي است كه به تغيير سنين و طبيعتها و اشخاص عوض ميشود و بسته به ذوق نويسنده و تمرين دست او نزد اساتيد بوده و امري علمي نيست .
و اما آنچه علمي است ميتوان نوشت و همين از من شايسته است كه براي او بنويسم ، پس بعض مطالب كه ابتداءا و بدون تتبع در متعلقات آن در نظر هست مينويسم زيرا علم آساني است كه اگر عالم در آن كمي تأمل كند بقدر كفايت از آن بدست ميآورد چرا كه دل من مشغول به ساير علوم و انواع هم و غمهاست و بيش از اين در وسع من نيست و خود او وفقه الله اگر تتبعي بكند ميتواند بهره بسياري از آن ببرد ، بلي من برايش فتح باب و رفع حجاب ميكنم و او را راهنمائي كرده و مقصود را به او نشان ميدهم و باقي بسته به خود اوست .
و اسم اين رساله را تعليم الكُتّاب نهاده و بر آن يك مقدمه و سه باب قرار دادم .
اما مقدمه در ذكر بعض امور كه مقدمه رسم و نوشتن است و بايد آنها را مقدم داشت و در آن فصولي است :
در ذكر بعض اخبار رسيده در اين زمينه است از ائمه اطهار كه سلام [ص 4] خدا بر ايشان باد تا روز و شب از پي هم ميآيند و از اخبار ايشان آغاز ميكنيم چنانكه خداوند هم از ايشان شروع نموده تا مردم بدانند كه آن بزرگواران چيزي را فروگذار ننموده و در هر چيز ، اصلي دارند .
در بحار از منية المريد از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله روايت نموده كه به يكي از نويسندگان خود فرمودند : در دوات ليقه بگذار و آنرا اصلاح كن و نوك قلم را كج بتراش و سر باء را بالا ببر و دندانههاي سين را مشخص كن و چشم ميم را پر مكن و كلمه الله را زيبا بنويس و رحمن را مد بده و رحيم را نيكو بنويس و قلمت را پشت گوش چپ بگذار كه ( مطالب ) بهتر در يادت ميماند .
و از زيد بن ثابت است كه گفت فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله : هرگاه نوشتي « بسم الله الرحمن الرحيم » سين را در آن واضح كن .
و از ابنعباس است كه گفت فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله : باء را بطرف ميم امتداد مده تا سين را بالا برده و مشخص كني .
و از انس است كه گفت فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله : هرگاه يكي از شما بسم الله الرحمن الرحيم را بنويسد پس كلمه رحمن را مد دهد .
و از اميرالمؤمنين عليه السلام است كه فرمود : بسم الله الرحمن الرحيم را مردي استادانه و نيكو نوشت پس گناهان او بخشيده شد .
و روايت شده كه حضرت امير عليه السلام ابنعباس را تعليم فرمود و فرمود اي عبدالله بين سطور را گشاده بگير و بين حروف را نزديك كن و رعايت مناسبت بين اشكال حروف را بنما و حق هر حرفي را ادا كن .
و همچنين از ايشانست عليه السلام : ميدان قلم ( يعني قسمتي از قلم را [ص 5] كه ميتراشي ) وسيع كن و قسمت نرم آنرا بردار ● و قط زدن را مايل براست كن خطت خوب ميشود .
و همچنين از ايشانست : دوات خود را ليقه و اصلاح كن و زبانه قلمت را بلند بگير و بين سطور را فاصله بگذار و حروف را بهم نزديك بنويس كه اين براي زيبائي خط بهتر است .
و روايت شده كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله به اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند : يا علي در دوات ليقه بگذار و آنرا اصلاح كن و نوك قلم را كج بزن و دندانههاي سين را جدا كن و ميم را مدور بنما و اسم جلالة را نيكو بنويس و حروف را واضح نموده و خط را زيبا كن .
و از اميرالمؤمنين عليه السلام روايت شده : خطوط خود را نزديك و دَرهم ننويسيد كه اگر زنده مانديد پشيمان ميشويد و اگر از دنيا رفتيد مورد بدگوئي واقع خواهيد شد .
و از ايشانست عليه السلام كه به كاتب خود عبيدالله بن ابيرافع فرمودند : دوات خود را اصلاح كن و جلفه قلم را دراز بگير و بين سطور را فاصله بده و حروف را مقرمط بنويس كه براي زيبائي خط بهتر است انتهي ، و جلفه بكسر جيم شكل ميدان قلم است و قرمطه بهم نزديك بودن حروف .
و نظرم ميآيد كه در نوشتهاي از ايشان عليه السلام كه در نصيحت به [ص 6] عمال خود مرقوم فرموده بودند ديدم : قلمهاي خود را باريك كنيد و مطلب زائد و بيربط براي من ننويسيد و در تعبير مقصود شما رساندن معاني باشد زيرا اموال مسلمانان نبايستي متحمل ضرر گردد انتهي ، ولي الآن محل آن در خاطرم نيست كه ذكر كنم .
و همچنين نظرم ميآيد كه از فرمايشات آن حضرت عليه السلام ديدهام كه ميفرمايد : هرگاه چيزي نوشتي آنرا دوباره بخوان چون نوشته دليل عقل نويسنده است انتهي ، و مأخذ روايت الآن در نظرم نيست كه ذكر كنم .
و از ايشانست عليه السلام : قاصد تو ترجمان عقل تو است و نامه تو از هر كه از طرف تو سخن بگويد رساتر و بليغتر است .
و بعض احاديثي كه در امر به نوشتن وارد شده بايد اينجا ذكر كنيم :
از حضرت صادق عليه السلام است : بنويسيد چون تا ننويسيد حفظ نميكنيد .
و از آن حضرت است عليه السلام : دل بر نوشته اعتماد ميكند .
و از ايشانست عليه السلام : بنويس و علم خود را در بين برادرانت منتشر كن و اگر از دنيا بروي كتب خود را به پسرانت ارث بده چون دوره هرج و مرجي براي مردم پيش خواهد آمد كه در آن دلخوشي جز به كتبشان ندارند .
و در بعض احاديث روايت شده : اين حديث را به آب طلا بنويس .
و در بعض احاديث فضايل است : واجب است كه اين حديث به آب طلا نوشته شود .
و از حضرت صادق عليه السلام روايت شده : كتب خود را حفظ كنيد [ص 7] زيرا به آنها محتاج خواهيد شد .
و از سماعه است كه گفت از ايشان درباره مردي كه قرآنها را با طلا تعشير ميكرد ( يعني سر هر ده آيه دايره يا علامتي ميگذاشت ) سؤال كردم فرمود خوب نيست عرض كرد گذران من از آن است فرمود اگر آنرا بخاطر خدا ترك كردي خداوند برايت فرجي ميرساند .
و از محمد بن وراق است كه گفت كتابي را كه در آن قرآني بود كه با طلا مهر زده و تعشير شده بود و آخر آن هم سورهاي با طلا نوشته شده بود آنرا خدمت حضرت صادق عليه السلام نشان دادم عيبي بر آن نگرفتند جز نوشتن قرآن با طلا و فرمودند خوش ندارم كه قرآن جز به سياهي نوشته شود چنانكه اول بار نوشته شد .
و باز از حضرت صادق عليه السلام روايت شده از آباء كرامش از رسول خدا صلي الله عليه و آله در حديث مناهي كه فرمود : و نهي فرمود از اينكه چيزي از كتاب عزيز خداوند با آب دهان پاك كرده شود يا با آن نوشته شود .
و از حضرت صادق عليه السلام است : خداوند بواسطه تعليم كتابت و حساب منت گذارده بر مردم بر نيكوكار آنها و فاجرشان و اگر اين نبود يكديگر را به اشتباه ميانداختند .
و اخبار ديگري نيز در اين زمينه رسيده است .
بدان كه از اين احاديث شريفه چند مطلب استنباط ميشود :
اول : استحباب ياد گرفتن كتابت چون بواسطه آن نسبها حفظ شده و حساب دانسته ميشود و كتاب مجيد باقي ميماند و سنت نبي حميد صلي [ص 8] الله عليه و آله منتشر ميگردد و جايگاه علم كتابت و نوشتن در ميان نعمتهاي خداوند مخفي نيست و خدا را سپاس ميگوئيم كه بيشك با اين نعمت بر بندگان خود منت گذارده است .
دوم : استحباب خوشنويسي زيرا به نيكو نوشتن آيهاي خداوند مردي را بخشيده چنانكه گذشت و بآن امر فرمودهاند كما اينكه گفتيم كه فرمودند كلمه الله را زيبا و كلمه جلالة را نيكو بنويس .
سوم : اِلاقه دوات كه بمعني اصلاح آن است و ليقه باين دليل ليقه ناميده شده كه بواسطه آن اصلاح دوات ميشود و مركب هم از الاقه دوات است .
چهارم : اتخاذ قلم است .
پنجم : بلند گرفتن زبانه قلم است چنانكه ميآيد .
ششم : كج زدن سر قلم است بطوري كه ذكر خواهد شد .
هفتم : فاصله دادن سطرهاست و حدش آنست كه حروف و نقطههاي سطر پائين به سطر بالا نچسبد كه اشتباهي پيش بيايد و اما بيشتر از آن بطوري كه الآن در عجم رايج است اسراف و تضييع مال است .
هشتم : قَرمطه حروف است و آن كمفاصله بودن آنهاست و حد آن اينست كه حرفي بحرفي نچسبد و آنقدر نزديك نشود كه تشخيص بين حروف براي چشم ضعيف مشكل شود .
نهم : ترك قرمطهاي كه باعث اشتباه شود و توضيح آن اينست كه گشاده نوشتن حروف عيب خط و موجب اسراف است و نزديك نوشتن آن موجب اشتباه و اشكال در خواندن است پس حد وسط بهتر است .
[ص 9] دهم : ادا كردن حق هر حرفي است و بدان اي فرزند كه اين از امور لازمه است و كمتر نويسندهاي مراعات آنرا ميكند بخصوص در خط شكسته و نستعليق و ميبيني كه شخص مدعي عقل و فهم است و بسا ادعاي فقه در دين دارد و شايد مدعي حكمت است در حالي كه خطش بزحمت خوانده ميشود و بنظر من اين از قلت عقل و تشخيص است و من بين بد نوشتن حروف و بد ادا كردن آن در بيان فرقي نمييابم چون خداي سبحانه زبان را وسيله بيان براي حاضرين قرار داده و قلم را آلت بيان براي غايبين ، پس هر كس خطش را مشتبه نوشت مانند كسي است كه بيانش را مشتبه ميكند و هر كس خطش را دَرهم نوشت مثل آنست كه بيانش را دَرهم ميكند و چنانكه خلط بيان از ناداني است دَرهمنويسي و مخلوط كردن كلمات هم از سفاهت است . پس اينجا واجب بر تو اي فرزند آنست كه هيچ حرفي از حروف خط تو بحرف ديگر مشتبه نشود ابدا ، و خوبي در وضع و قرارداد الهي است و زشتي در غير وضع الهي . پس هر كس گمان كند كه خط را خوب و استادانه مينويسد در حالي كه بزحمت خوانده ميشود او از كساني است كه فطرت آنها متغير و سليقه آنها كج شده و از شيطان پيروي كرده كه گفته : فلآمرنهم فليغيرن خلق الله ، يعني پس البته البته ايشان را امر ميكنم پس البته البته ايشان خلق خدا را تغيير خواهند داد . لذا تا ميتواني سعي كن كه حرفي از حروف نوشته تو با حرفي ديگر اشتباه نشود و نقطهاي در غير محل خودش واقع نشود و هيچ نقطهاي از حروف حذف نشود چون آن از حق حروف است و توضيح بيشتر ان شاء الله خواهد آمد .
[ص 10] و خوب است كه بين كاف عربي و كاف عجمي ( گاف ) تفاوت گذارده شود چنانكه در كتب هندي و قديمي معمول است و همينطور در مورد ساير حروف عجمي و عربي ● .
و تعجب از آنهاست كه سِنّي از ايشان ميگذرد اما خطشان خوانده نميشود حتي اينكه بسا خود نتوانستهاند خط خود را بخوانند .
پس بهيچ وجه در اداي حق هر حرفي سهلانگاري مكن و اگر در يك نوع خط يك حرف با حرف ديگري اشتباه ميشود از خط ديگري كه واضحتر است داخل آن كن و اگر دو شكل دارد شكل واضحتر را بنويس و اگر با بزرگتر يا كوچكتر نوشتن يا گذاردن قرينهاي تفاوتي ميكند بكن اين كار را تا مشتبه نشود و اهميتي به گفته جهال مده زيرا حسن خط مثل حسن بيان است و همانطور كه بهترين بيان ، فصيحترينِ آنست خط هم بهترينش واضحترينش است .
يازدهم : مراعات مناسبت بين شكل حروف است كه مطلبي است مهم و حسني است در خط كه مخفي نيست و آن از چند راه است :
از جمله اينكه حرفي را بزرگتر از آنچه حقش است ننويسي و حرف كناري را كوچكتر از آنچه حق آنست نكني .
ديگر اينكه كلمات يك سطر را بزرگ ننويسي و كلمات سطر ديگر را كوچك كه بنظر چنان برسد كه با دو قلم نوشته شده .
ديگر اينكه اگر امكان آن وجود داشت كه حرفي بزرگ يا كوچك نوشته شود شكلي را كه مناسبت آن با دو طرفش و با همه كلمات سطر [ص 11] و تمام سطور و كل نوشته بيشتر باشد انتخاب كني .
ديگر اينكه كرسي حروف را مراعات كني و سعي در صافي خط بنمائي و اين با شناختن اصول حروف و فروع آنها مقدور ميشود كه اصول را برابر هم مينويسي و فروع را آزاد ميگذاري و بايد آنرا بتو بياموزم : پس هر چه از اين حروف كه خارج خط خواه بالا يا پائين واقع شود آن فرع است و آنچه مقارن خط باشد آن اصل است و بايد روي سطر بطور صاف و برابر نوشته شود و بعضي بالاروندهاند و بعضي پائينرونده باين شكل
و بايد هر حرفي كه جاي آن روي خط است روي خط واقع شود و هر چه محل آن بالا يا پائين خط است بالا يا پائين خط سر جاي خودش گذارده شود و آنطور كه در بعض خطها كلمات روي هم سوار ميشود بر خلاف حكمت است و شايسته است كه ترك شود و بنظر ميرسد كه عقلها كاملتر شده و ميل به ترك آن خطها كردهاند و خطي بين شكسته و نستعليق رايج شده كه اگر آنچه را كه گفتيم در آن مراعات كنند از ديگر خطوط ايشان به حكمت نزديكتر است .
ديگر اينكه نقطه را آنقدر دور نگذاري كه جاي آن معلوم نشود و آنقدر نزديك حروف نگذاري كه آنرا زشت كند و دو نقطه مربوط به دو حرف را با هم تركيب مكن و نقطه كه ميگذاري واضح بگذار تا سه نقطه با دو تا يا دو نقطه با سه تا اشتباه نشود .
ديگر اينكه اگر كلمات را اعراب ميكني حركات را آنقدر دور مگذار كه باعث اشتباه شود و نه آنقدر نزديك كه حروف را معيوب كند و نقطههاي سطر و حركات آنرا مراعات كن كه داخل هم نشوند و اشكالي ندارد كه اگر جائي را بيش از حد لازم خالي ديدي كمي نقطه [ص 12] يا حركات را نزديك كني اگر جاي آنها باشد و خوب كاري است و اما فاصله دادن و خارج شدن از روال ساير نقطهها و حركات درست نيست .
دوازدهم : باريك كردن قلم است و حدش آنست كه نه به اسراف برسد و نه به امساك چون هر كس قلم را بحد امساك باريك كند كه قرائت خط مشكل شود اگر بماند و چشمش ضعيف شود استفاده از آن نميبرد و پشيمان ميشود و اگر بميرد بد او را ميگويند پس كار خوبي نيست و درشت و جلي كردن قلم بطوري كه چند كلمه روي كاغذ بنويسد و بعد جا براي بقيه مطلب نماند نيز اسراف است بلكه بايد قلمش را بين بين بگيرد تا بهيچ يك از آن دو طرف نرود پس بر تو باد به حسنه بين دو سيئه و خير الامور اوسطها .
سيزدهم : حذف زوائد است و آن مطلب بزرگي است كه گوئي مردم بر ترك آن همرأي شدهاند بخصوص عجم كه ايشان از آداب مصنوعي بيفايده چيزها مينويسند كه طبيعت مستقيم از آن بدش ميآيد و چيزي جز نفاق و خدعه نيست و اگر احيانا راست هم بنويسند حاصلي جز اسراف و درازنويسي و صرف عمر و تضييع قلم و مركب و كاغذ ندارد و چنين ميبينم كه گوئي مردم از اين رسم خسته شده و آنرا قبيح ميشمارند و اراده كوتاه كردن اين تشريفات را دارند و اين دليل ترقي زمان است و نامه نوشتن را از پادشاه دنيا و آخرت با آن عظمت ياد بگير و او حضرت سليمان است عليه السلام كه خداوند از او نقل كرده و فرموده : بسم الله الرحمن الرحيم ان لاتعلو عليّ و أتوني مسلمين ، يعني بسم الله الرحمن الرحيم بر من برتري نجسته و با تسليم [ص 13] نزد من بيائيد ، پس به اصل غرض بپردازيد نه به حاشيه و عَرَض كه همان مرض است ، ولي اين كار در كساني كه مقيد باين امورند ممكن نيست لكن آن را در اخوان خود رواج دهيد و اكتفا به مراد كنيد تا كمكم اين مطلب منتشر شود .
چهاردهم : مراجعه مجدد است و امر مهمي است زيرا انسان مأخوذ از نسيان است ، و در مراجعه دو فايده است : يكي اصلاح هر چه اشتباه شده و دوم تغيير مطالبي كه در حال غضب يا حزن و تحير شديد نوشته شده و چون حال شخص تغيير كند و مراجعه نمايد بسا از آنچه نوشته خوشش نيايد و قبح آنرا بفهمد چنانكه اگر در كلام خود فكر كني قبح آنرا ميفهمي پس بايد هم در لفظ و هم در معني سخن خود را باز نگري .
اينها اموري است كه هرگاه انسان آنها را مراعات كند در علم خط و نويسندگي كامل ميشود و اين علوم از ائمه بما رسيده پس سلام خدا بر ايشان باد كه ما را بحال خود نگذارده و همه چيز حتي كتاب و حكمت را بما تعليم دادند و حمد ميكنيم خدا را بر همه آن نعمتها كه بواسطه ايشان بر ما منت گذارده و بما مرحمت فرموده است .
ديگر از مطالبي كه بايد در اين مقدمه ، مقدم داشت تفصيل وسائل نوشتن و حالات آنها بر نحو حكمت و صواب است :
از جمله آنها قلم است . بدانكه بهترين قلم ، قلم رايج در بلاد اسلام است كه همان ني قرمز بلند معروف باشد و گفته شده كه بهترين نوع آن را از قريه « واسط » از آباديهاي شوشتر ميآورند و بعد از آن قلمهائي [ص 14] است كه از اطراف آن محل آورده ميشود و بهترين آنها ني قرمز پررنگ و صاف بدون خميدگي و توخالي است كه داخل آن سفيد بوده و سختي آن باندازه معتدل و بندهاي آن دراز باشد و سطح آن چربي و برق و صفا داشته و سنگين و گِرد واقعي باشد . پس چنين قلمي را بگير و با آتش داغ كن و با پارچه آنرا مالش بده كه برق و جلاي خوبي پيدا ميكند و بندهاي آن را جدا ميكني ، لكن قلمي كه براي نوشتن اختيار ميشود نبايد خيلي بلند باشد كه بر دست سنگيني كند و خيلي كوتاه هم نباشد كه از انگشت سبابه كوتاهتر شود و حد وسطش يك وجب است .
سپس دو چاقوي قلمتراش آماده ميكني يكي براي تراشيدن كه بهتر است وسط تيغه آن قدري برجسته و محدب باشد و يكي براي قط زدن كه وسط تيغه آن بهتر است قدري گود و مقعر باشد تا روي قط زن كه ميگذاري بر پشت قلم منطبق گردد و طرفين نوك قلم نشكافد و ريش نشود . و در تراشيدن قلم بايد عوامل سختي و نرمي آنرا بشناسي چون قلم اگر خيلي نرم باشد با آن خوب نميشود نوشت و اگر خيلي سخت باشد مركب پائين نميآيد كه به نوك آن برسد ( يعني باصطلاح خوب مركب نميدهد ) و از نويسنده هم بخوبي فرمان نميبرد . پس بدان كه اگر زبانه بلند باشد قلم نرم ميشود و اگر كوتاه باشد سخت ميگردد ، و اگر اولِ تراش را از نزديك جائي كه قلم را بدست ميگيرند گود بردارند نرم ميشود و اگر شيب آن صاف و بدون گودي باشد سخت ، و از حيث عرض اگر دو طرف آن تراشيده و كمعرض گردد نرم ميشود و اگر عرض آن زياد شود سخت ، و از حيث كلفتي اگر گوشت قلم تراشيده شود تا به پوست يا نزديك آن برسد نرم ميشود و اگر پرگوشت [ص 15] نگه داشته شود سخت ، و از حيث فاق اگر فاق آن دراز باشد نرم ميشود و اگر كوتاه شود سخت . و از حيث خود قلم هم تفاوت ميكند چرا كه اگر رسيده و خشك باشد سخت و اگر نرسيده و كال باشد نرم ميشود ، و اگر سياه باشد سختتر است و اگر قرمز روشن يا نارنجي يا سفيد باشد نرم ميشود ، و اگر گوشت آن قرمز و خشك شده باشد سخت و اگر سفيد و في الجمله مرطوب باشد نرم ميشود ، و اگر كلفت باشد سخت ميشود و اگر باريك باشد نرم ميگردد . پس بايد عقل خود را بكار بري كه اگر خود قلم نرم بود با عوامل سختي آنرا سخت كن و اگر سخت بود با عوامل نرمي آنرا نرم كن تا معتدل شود .
و بايد باريكي و كلفتي قلم نيز مراعات گردد چه خط جلي و درشت نيازمند قلم كلفت و خط خفي و ريز محتاج قلم باريك است و مابين آنها هم به تناسب خودش پس اگر كسي برعكس كند البته كار را خراب خواهد كرد .
اما در مورد زبانه قلم ، قلمي كه براي خط جلي تراشيده شده اگر كلفت باشد بايد زبانه آن درازتر شود كه معتدل گردد و آنكه براي خط خفي تراشيده شده اگر باريك باشد بايد زبانهاش براي معتدل شدن كوتاهتر شود و مابين آنها به تناسب و همه اينها براي كسب اعتدال است و حد اعتدال آن چهارده نقطه به قط خودش است مانند قلمي كه خداوند بآن لوح خود را نوشت و اگر با اين نسبت نرم ميشود با ساير عوامل سختي آنرا تعديل كن و اگر معتدل نشد قلم سختتري براي خودت پيدا كن چون كوتاهتر از آن خلاف حكمت است و دست كثيف ميشود و انگشتان به نوشته نزديك شده آنرا ميپوشاند و نوشتهات را سياه ميكند ، [ص 16] و گوشت قلم را براي خط شكسته بيشتر برميداري و براي نسخ كمتر و براي نستعليق از آن هم كمتر ، و گوشت قلم خفي را بيشتر برميداري و قلم جلي را كمتر چون پرگوشتي مانع دقت و ظرافت خط ميشود و حال آنكه گوشت اضافه قلم را از سائيدگي بهتر حفظ مينمايد و قلّت آن دوام را كم ميكند و بر قلم جلي بيش از خفي صدمه وارد ميآيد لذا احتياج به گوشت بيشتري دارد ، و اگر نستعليق را ظريفتر از نسخ مينويسي امر بعكس ميشود ( يعني در اين صورت گوشت قلم را براي نستعليق بيش از نسخ بايد برداشت تا انعطاف قلم بيشتر شود ) .
و اما از نظر عرض ، قلم جلي محتاج عرض بيشتري است و قلم خفي بعكس آن ، و بهتر است كه زبانه قلم مثل نيمه مخروطي باشد كه از طول بريده شده و البته جايز نيست كه نوك قلم از اواسط زبانه عريضتر باشد .
و اما فاق معتدل بايد از نظر طول چهار ششم زبانه باشد چون اگر بيشتر شود مركب به بالا سرايت كرده و دست شخص و زبانه قلم را سياه و كثيف ميكند و اگر قلم با اين طول فاق سخت ميشود قلم نرمتري براي خود طلب كن و اگر نرم ميشود قلم سختتري پيدا كن ، و بايد يك فاق بزني ، و بعضي هستند كه وقتي دو ثلث گوشت قلم را تراشيدند آنرا روي قطزن گذارده و بشدت فشار ميدهند تا خودش بشكافد و بعضي بعد از اتمام تراش قلم آنرا با قلمتراش فاق ميزنند و اولي سختتر و خارج از اختيار است و دومي آسانتر و بيشتر باراده توست و اگر راه دوم را انتخاب كردي تراش ناقصي بآن بده و اطراف آن را مرتب كن و قط ناقصي بزن تا محل فاق مشخص شود . سپس فاق را بطوري بزن كه [ص 17] اگر پشت قلم بطرف تو باشد طرف راست آن كه معروف به جانب وحشي است از طرف چپ كه معروف به جانب اِنسي است بيشتر و تقريبا دو برابر آن باشد يعني طرف وحشي را تقريبا دو ثلث قلم و اِنسي را يك ثلث آن ميگيري چون بيشتر صدمه بر طرف وحشي وارد شده و سائيدگي آن بيشتر است . و بعضي فاق را وسط ميزنند و شكي نيست كه بيشتر گرفتن طرف وحشي به حكمت نزديكتر است و مطابق است با قلم ابداع كه خداوند با آن لوح را نوشت چنانكه در مباحثات خود آنرا محقق كردهايم و منظور ما از اينكه جانب انسي بايد نصف جانب وحشي باشد اين نيست كه اگر احيانا فاق در وسط واقع شد لازم باشد كه جانب انسي را بتراشي تا نصف طرف راست شود بلكه مراد آن است كه طرف راست از همان اول بايد بيشتر گرفته شود و زيادتر بودن جانب وحشي مطلوب است نه كم كردن جانب انسي ، پس بفهم .
و اما قط بايد با چاقوئي كه تيغه آن گود و كماني باشد زده شود تا بر پشت قلم منطبق گردد و تمام عرض قلم را يكباره بگيرد و سختي قطزن بايد باندازه بوده و نه مثل سنگ باشد كه تيغه چاقو را خراب و كند نمايد و نه نرم باشد بطوري كه هرگاه قط بزني و فشار قط بر آن وارد شود قلم در آن فرو رود ، و بهترين انواع قطزن استخوانها هستند و بهترين آنها عاج است و بعد انواع شاخ ، و بايد پشت قطزن بقدر عرض نوك قلم صاف بوده و برجسته نباشد كه اگر چنين باشد سر قلم بر آن منطبق نشده و موقع قط زدن اطراف آن شكافته و ريش ميشود ، و بهتر است طول آن بقدر چهار انگشت چسبيده باشد تا در كف دست قرار گيرد و حركت نكند . پس چون خواستي قط بزني حتما شست چپ را [ص 18] پشت تيغه قلمتراش بگذار چون بسيار ميشود كه ميشكند و ميپرد و البته دست چپ خود را با قطزن محكم روي ران قرار ده و قلم را حتما از عرض و طول در وسط قطزن بگذار چون بسيار پيش ميآيد كه تيغه منحرف شده و قطزن كج ميشود و چاقو انگشتان را ميبرد و نظر به جهال مغرور كه اعتنا باين امور ندارند مكن چون حكيم كسي است كه جميع كارهاي خود را بر نهج حكمت و صواب جاري كند .
و اما درباره قط صاف كه جزم ناميده ميشود و قط كج يا منحرف ، بدان كه اين بر حسب نوع خط تفاوت ميكند . بعضي قلم را بطور جزم و با زواياي قائمة بطوري كه مناسب قلم باشد قط ميزنند و بدون شبهه اين براي ثلث و رقاع و نسخ بلكه نستعليق مناسبتر است . و بعضي آنرا منحرف ميكنند و اين جماعت دو دسته شدهاند ، بعضي آنرا منحرف به راست ميكنند يعني وقتي كه پشت قلم بطرف ناظر باشد ، و زاويه راست را حاده ( منفرجه ظ ) و زاويه چپ را منفرجه ( حاده ظ ) قرار ميدهند و اين انحراف براي خطوط معكوس و هر خطي كه جلي بودن و كلفتي حروف در آن مطلوب باشد مناسب است ، و بعضي آنرا منحرف به چپ ميكنند و زاويه چپ را منفرجه و راست را حاده قرار ميدهند و اين انحراف براي خط تحرير و شكسته و تركيب اين خط و خط نستعليق كه در فارسي شكسته نستعليق ناميده ميشود و هر خطي كه ظرافت و نازكي آن مطلوب باشد مناسب است . و شكي نيست كه قلمي كه در حالتي كه پشت آن بطرف تو است منحرف به راست باشد براي خط معكوس كه از چپ به راست نوشته ميشود مناسب است لذا ميبيني كه دواير جيم و عين و حروف مشابه آنها و هر چه از حروف [ص 19] كه جهت آن معكوس است با آن خوب نوشته ميشود و چون در خط كوفي حروفي كه از چپ به راست نوشته ميشود زياد است نوشتن آن با قط منحرف معكوس و قط جزم خوب ميشود و منحرف بهتر است ، و منحرف به چپ براي خطي كه از راست به چپ نوشته شود مناسب است و چون حروف معكوس در خط اين زمانها كمتر است منحرف به چپ براي خط ايشان البته مناسبتر و از منحرف به راست بهتر است . علاوه بر اين هر خط خوبي كه نوكهاي تيز داشته باشد البته نيازمند اصلاح است و اصلاح به نحو اكمل جز با زاويه سر قلم ممكن نيست حال حاده باشد يا قائمه و اگر زاويه حاده طرف راست باشد اصلاح ممكن است و همچنين اگر قائمه باشد و اما اگر زاويه چپ حاده باشد همه متفقند كه اصلاح ممكن نميشود مگر بسختي بسيار و زحمت آن بر كسي پوشيده نيست الا اينكه كلفتي نوك حروف و جلي بودن خط كوفي اقتضاي انحراف معكوس را دارد و در چنين حالي انحراف قلم به راست اشكالي ندارد لكن مقتضاي حكمت در قلم ابداع آنست كه زاويه راست كه متعلق به جهت وجود مفعول است حاده و زاويه چپ متعلق به ماهيت آن منفرجه باشد .
و اما حد انحراف ، انحراف زياد و تيزي زاويه وحشي جايز نيست چون البته بسرعت سائيده و ريش ريش شده و ميشكند بلكه بقدر مسمائي كفايت ميكند بهمين اندازه كه زاويه وحشي قدري تيزتر باشد ، و دليل آن اين است كه قلم جزم و زواياي قائمه بادوامتر است و ديرتر ريش ميشود اگر چه كه زاويه منفرجه از آن دوامش بيشتر است ولي قائمه هم نسبت به حاده بادوامتر است و همراه هر حاده منفرجهاي هست پس [ص 20] وقتي كه براي اصلاح نياز به تيزي قلم پيدا كرديم به كمتر اندازهاي از آن اكتفا ميكنيم كه بقدر يك پنجم تا يك ششم عرض نوك قلم منحرف شود و مقدار آن بر حسب اختلاف خطوط است و در حقيقت هر خطي نياز به كمي انحراف دارد ، پس اگر خواستي كه آنرا به چشم ببيني و مقدار آنرا بفهمي خط مستقيمي مثل خط ( ا - ب ) بكش
بعد بر نقطه ( ا ) خط ( ا - ج ) را عمود كن و بر نقطه ( ب ) خط ( ب - د ) را ، سپس ( ا - ب ) را به پنج يا شش قسمت تقسيم كن ، بعد از نقطه ( ب ) بقدر يك قسمت از آن فرض ميكني كه ( ه ) باشد بعد خطي از ( ا ) به ( ه ) ميكشي كه زير آن خط حد انحراف است پس زاويه وحشي قلم را بر زاويه ( ا ) زير خط ( ا - ه ) ميگذاري و قلم را طوري قط ميزني كه بر آن خط منطبق شود ، و اين نهايت تحرير در امر قلم است .
در دوات است . بدان اي فرزند كه بهترين دوات آنست كه از بلور يا شيشه يا چيني يا كاشي لعابدار باشد و اما فلزات اگر طلا باشد اشكالي ندارد لكن فلزاتي را كه زنگ ميزنند تجويز نميكنم چنانكه داخل كردن زنگار در مركب را نيز تجويز نميكنم چون زنگ فلز مركب را از دو طريق خراب ميكند يكي اينكه آنرا تند و خورنده ميكند و كاغذ را ميخورد و ديگر اينكه زنگ در مركب جز به تدبيري خاص بطور كامل حل نميشود پس در مركب بصورت دُرد معلق مانده و مانع سيلان آن ميشود و خلاصه آنكه فلزات براي دوات البته مناسب نيستند و زاج موجود در مركب فلز را ميخورد و زنگار آن مركب را البته خراب ميكند .
[ص 21] و اما بزرگي و كوچكي دوات ، بدان كه جايز نيست كه دوات بزرگ باشد و مركب زيادي بگيرد كه چندين روز بماند و در نتيجه ترشيده و فاسد شود و اطراف آن بو بگيرد و نه آنكه خيلي كوچك باشد كه هر روز مركب آن خشك شود و محتاج به ريختن مركب شوي چون مركب در دوات بايد نضج ديگري بگيرد و اگر مهلت نيابد كه نضج بگيرد هميشه مركب تو نضج نگرفته و خام است . و بايد دوات گرد باشد تا ليقه در زواياي آن حبس نشود و مركب در گوشههاي آن بيحركت نماند كه در نتيجه بدبو و فاسد شود پس گرد بودن دوات لازم است تا ليقه در آن بطور يكنواخت بگردد ، و جايز نيست كه دوات بسيار عريض باشد كه قلم به جاهائي از آن نرسد و مركب در آن بماند و متعفن و بدبو شود بلكه شايسته است كه عرض آن بطوري باشد كه قلم بهمه اطراف آن برسد ، و نبايد دوات بطوري گود باشد كه قلم در آن فرو رفته و دست تو و همه سر قلم بوسيله مركب سياه و كثيف شود و ته دوات متعفن و ترشيده و بدبو گردد و مركب را خراب كند بلكه حد عمق آنست كه قلم را مركبي كند و دو ثلث از سرقلم بتواند داخل آن شده و يك ثلث سفيد بماند .
و اما دهانه دوات جايز نيست طوري تنگ باشد كه تو را وادار نمايد تا هر بار قلم را داخل ميكني نياز به توجه داشته باشي و نه آنقدر بزرگ باشد كه همه ليقه در معرض هوا قرار گيرد و هوا بآن خورده و هر ساعت خشك شود و كافي است كه اندازه دايره آن بقدر داخل كردن انگشت سبابه باشد .
و اما ليقه چارهاي از آن نيست چنانكه قبلاً در اخبار گذشت و ترك آن [ص 22] جايز نيست و بايد نخ رشته و تابيده باشد و نبايد كه بافته باشد يا آنكه نرشته باشد مانند پنبه و پشم و بهترين ليقه ابريشم رشته و تابيده است و مقدار آن بقدري است كه دو ثلث دوات را پر كند و يك ثلث آن خالي بماند تا بتواند بنرمي يك طرف جمع شود و سر قلم از عهده آن برآيد و جاي نَفَسي در دوات براي مركب بماند تا ترشيده و بدبو نشود .
و اما درپوش دوات نبايد شيء چربي باشد كه مركب بآن رسيده و چرب شود پس كساني كه موم سر آن ميگذارند بد ميكنند چون چرب است مگر اينكه ليقه را با قلم بكوبند تا موم بآن نرسد كه در اين صورت اشكالي ندارد و سالمترين چيز براي اين كار چوب نرم درخت بيد يا غير آن است كه بشكل گلوي دوات تراشيده و در آن بگذارند و بطوري بر دهانه آن منطبق شود كه هوا داخل آن نگردد و اما فلزات جايز نيست و بهترين چيز براي درپوش دوات صمغي است كه از فرنگ ميآورند و هميشه نرم است پس لقمهاي چرمي براي دهانه دوات درست كرده و از آن صمغ با روش خاص خودش دور آن بمالند و در گلوي دوات بگذارند چرا كه هميشه نرم است و بر دهانه آن منطبق شده نميگذارد كه هوا داخل آن شود و چربي هم ندارد ، و با تنگي مجال و پريشاني خاطر اين نهايت چيزي است كه نوشتنش براي ما ممكن شد و ان شاء الله براي تو كفايت ميكند .
بسم الله الرحمن الرحيم
در دستوراتي در انتخاب مركب است و مطالبي كه بآن مربوط ميشود .
بدان اي فرزند و نورچشم من كه مردم بعد از آنكه راه نوشتن و رسم را [ص 23] فرا گرفتند محتاج به مركبي شدند كه هرچه بخواهند با آن بنويسند و حكما ديدند كه سياهي بر روي رنگهاي ديگر از مشخصترين رنگهاست و مناسبترين رنگ براي چشم است لذا مركب سياه را انتخاب كردند ، از اين گذشته خداوند آنرا براي رسم كتاب خود اختيار نموده چنانكه در وسائل باسنادش از محمد بن وراق روايت كرده كه گفت بر حضرت صادق عليه السلام كتابي را عرضه كردم كه در آن قرآني مهر زده و تعشير شده با طلا بود و در آخر آن سورهاي با طلا نوشته شده بود و آنرا به ايشان نشان دادم عيبي بر آن نگرفتند جز نوشتن قرآن با طلا چون فرمودند خوش ندارم كه قرآن جز با سياه نوشته شود چنانكه اول بار نوشته شد انتهي . پس چون حكما اين را دانستند براي ساختن آن تدابيري كردند و در آنچه شايسته آنست و اجزاء آن فكر كردند پس « دوده » را كه همان دود است بخاطر شدت سياهي و جسمانيت آن برگزيدند چون هرچه روحاني باشد پشتنما است و خود پيدا نيست ، و هر چيز سوخته و زغال شدهاي بجاي آن ممكن است بكار رود ، و از آنجا كه دوده ذرات پراكندهاي است نياز به مادهاي « لزج » هرچه باشد پيدا كردند كه آنها را بهم جمع كرده و به كاغذ بچسباند ، و محتاج مادهاي « گَس » شدند كه آنرا بر كاغذ ثابت نگه دارد تا بسرعت محو نشود ، و همچنين به مادهاي « تند و بُرنده » كه حالت لزج آنرا تمام كرده و مركب را رقيق كند و به برندگي خود در كاغذ نفوذ نمايد كه ثابتتر شود و نيز باعث لطافت و سيلان دوده شود تا از قلم فرمان برده و بسرعت جاري شود ، و در مقام ماده برنده و ماده گس هيچ چيز بخوبي « زاج » و « مازو » نيست چون اين دو اگر با رطوبت با هم [ص 24] مخلوط شوند سياه ميشوند و سياهي آنها خاصيتي اضافه بر تندي و گسي كه از آنها مطلوب بود ميگردد .
پس اجزاء مركب اين چهار عنصر هستند و عناصر تكميلي خارج از اينها هم دارد مثل تلخي براي اينكه مگس مركب را نخورد و براي اين منظور هيچ چيز مثل « صبر » نيست ، و « نبات » كه با آن براق ميشود ، و « مُورْد » كه سيلان آنرا تسهيل ميكند ، و « نمك » كه حالت لزج مواد آنرا از بين برده و كمك به سيلان آن ميكند و امثال اينها . بعد در نسبت وزني و آماده كردن و چگونگي تركيب آنها بر حسب نظرها و اغراض خود دخل و تصرف كردند . و اساس كار در آماده كردن مواد ، ساييدن شديد و مخلوط نمودن كامل است تا مجموع آنها شيء يكدستي شود كه رسوب نكند و اين كمال آن است .
و بعض نسخههائي را كه از اساتيد بما رسيده ذكر ميكنيم تا دستوري براي تو باشد :
* مركبي است كه چنانكه حكايت شده منقول از خط ميرعماد است كه در خط نستعليق كسي به گَرد او نرسيده و آن خط از او شروع و به او ختم ميشود ● ، طريقه آن : دوده ده ( مثقال ) ، صمغ عربي بيست ، [ص 25] صمغ را در آب ميخيسانند تا مثل عسل شهد شود بعد صاف ميكنند و سپس دو ثلث آن را در كاسهاي ريخته و دوده را در آن ريخته و ميزنند تا با آن مخلوط شود و ثلث ديگر را بعد از آنكه با هموزن خودش آب رقيق شد روي آن ريخته و ميزنند تا هرچه در ظرف بوده در آن حل شود و اگر ريختن آن در شيشه ممكن نبود آب بآن افزوده در شيشه ميريزند تا نصف شيشه و ده روز يا بيشتر آنرا مثل مَشك ميزنند سپس چهل ( مثقال ) زاج سياه گرفته كوبيده در آب ميريزند تا حل شود بعد آنرا صاف ميكنند بعد هشتاد ( مثقال ) مازو گرفته ميكوبند و نيم مثقال زعفران و دو دانَق ● صبر و دو مثقال افتيمون ● و پوست سبز گردو ده مثقال و نيل دو مثقال و اين اجزاء را بجز زاج در نيم من تبريز آب ريخته و ميجوشانند تا حجم آن نصف شود بعد صاف ميكنند بعد از آب زاج كمكم در آن چكانده و با دستهاي ميزنند و با نوشتن آنرا امتحان ميكنند تا ببينند كه رنگ آن سياه شده سپس از آن كمكم روي دوده و صمغ داخل شيشه ريخته و با نوشتن ميآزمايند تا اعتدال آن خوشايند شود بعد چند روز ديگر آنرا زده و ضبط ميكنند .
* مركبي ديگر كه منقول از ياقوت مستعصمي است كه خط نسخ منسوب بدو است و ظاهرا او اول كسي است كه خط ثلث را نسخ و منحرف كرد و آنرا تبديل به خط نسخ معروف در زمان ما نمود و [ص 26] مركب او از نظر رواني و سياهي و براقي معروف است ، طريقه آن : دوده نفت ( يعني نفت خام ) يا روغن بزر كتان كه به طرزي كه خواهد آمد آماده شده باشد ده ( مثقال ) ، صمغ عربي چهار ، مرقشيشاي ● سوخته پنج ، زنگار قبرسي سه ، نمك هندي و صبر سقوطري از هر يك دو مثقال ، صمغ را در ده برابرش آب حل و صاف كرده بعد ادويه را نرم كوبيده و با آب صمغ پنج روز روي سنگ ميسايند البته بجز مرقشيشا كه آنرا بعد از پنج روز با آن مخلوط ميكنند و سپس پنج روز ديگر آنرا ميسايند و بعد برميدارند ، در نسخه اينطور بود و ظاهر اينست كه صمغ بيست و چهار ( مثقال ) باشد .
* مركبي ديگر كه منقول از مجنون بن محمود است كه او هم يكي از اساتيد خط است ، طريقه آن : دوده و زاج سفيد باندازه هم و مازو مثل آندو و صمغ عربي مثل باقي ، مازو را كوبيده در آب ميخيسانند بعد كمي آنرا ميجوشانند و بعد در ظرف دربستهاي ميگذارند تا روي آن پوستهاي ببندد بعد پوسته را برداشته و ميگذارند تا دوباره ببندد و همين طور تا ديگر نبندد سپس آنرا صاف كرده و در شيشهاي ميكنند و صمغ را جداگانه در آب ميخيسانند تا مثل شهد شود بعد دوده را با صمغ در ظرف مس قرمز بوسيله دستهاي مسي مخلوط ميكنند بعد زاج را حل و صاف كرده و از آن كمكم روي دوده ريخته و ميسايند و از آب مازو كمكم روي آن ريخته و تا چهل روز ميسايند و هرچه بيشتر بسايند بهتر است بعد آنرا رقيق كرده و بوسيله پارچه پنبهاي كلفتي صاف ميكنند و [ص 27] در ظرف مسي يا شيشهاي ضبط مينمايند و مازوئي كه در مركب مصرف ميشود مازوي سبز سنگين است كه خراشيده نشده باشد و هر مرتبه بيست روز گذارده ميشود تا پوسته ببندد .
* مركب ديگر از محمدابراهيم يزدي كه در متأخرين از جمله اساتيد خط است و صاحب سليقه درست و خط خوبي بوده ، طريقه آن : دوده بزر كتان هفت وزن و اگر نبود روغن منداب كه بزر پرروغني است مثل بزر ترب كه بدن شتر را با آن چرب ميكنند ، صمغ عربي سفيد هشتاد و چهار ، مازو هشتاد و چهار ، جوهر زاج و زعفران از هر يك كمي . مازو را كوبيده در ظرفي مسي خيسانده و آفتاب ميدهند تا آب رنگ بگيرد بعد آب آنرا برداشته و دوباره آب ريخته و آفتاب ميدهند تا رنگ گرفته و جوهر آن در آب حل شود و اين عمل را تكرار ميكنند تا آب ديگر رنگ نگيرد سپس آن آبها را آفتاب ميدهند و هرچه روي آن ببندد گرفته و رسوب آنرا هم دور ريخته و محلول صاف آنرا برميدارند بعد زاج را در آب حل كرده و در آب مازو چكانده حركت ميدهند تا خوب سياه شود مثل اينكه خودش مركبي باشد بعد دوده را با صمغ محلول خوب مخلوط كرده و آن آب سياهرنگ را كمكم روي آن ميريزند و مرتباً روي سنگ ميسايند و هر وقت غليظ شد آب بآن اضافه كرده ميسايند تا به تمام و كمال تركيب شود .
* مركب ديگر كه منقول است از اميرعلي مشهور به حَسنالخط و آنرا [ص 28] از ياقوت نيز نقل كرده و طريقه آن اينست : دوده مدبَّر ● چهار ( مثقال ) ، صمغ عربي و زاج قبرسي و برگ مورد و برگ حنا از هر يك دو مثقال ، نوشادر نيم مثقال ، مازو هشت ، زعفران و نبات مصري از هر يك نيم مثقال ، پنج من آب را در ديگي سنگي ميجوشانند تا سه من بماند بعد هر دانه مازو را پنج يا شش تكه كرده سپس هر يك از مواد زاج و مازو و صمغ و برگ مورد و برگ حنا را جداگانه در آب خيس ميكنند بطوري كه آب بالاتر از هر ماده بايستد بعد آبها را صاف و با هم مخلوط كرده ميجوشانند تا حدي كه اگر با آن بنويسند روي كاغذ پخش نشود بعد برميدارند سپس دوده را با نوشادر ميسايند و با صمغ محلول خوب مخلوط ميكنند و از آن آب كمكم در آن ميريزند بعد زعفران و نبات را در كمي از آن آبِ جوشيده ميجوشانند و صاف كرده و كمكم در مركب ميريزند و بسيار ميسايند تا كاملا تركيب شود سپس صاف كرده ضبط ميكنند و اين مركب بطوري كه گفته شده از روي كاغذ پاك نميشود .
* مركب ديگر كه رنگينكماني است طريقه آن : دوده مدبَّر دو درهم ، صمغ عربي چهار ، مازوي سبز دو و نيم درهم ، زاج تركي يك درهم ، صمغ و زاج را حل كرده و مازو را كوبيده خيس ميكنند بعد از هر يك از مواد برگ حنا و برگ مورد و وسمه و افتيمون ( زيره رومي ) نيم درهم گرفته و با مازو بمدت يك شبانهروز ميخيسانند سپس بملايمت [ص 29] ميجوشانند تا حدي كه ديگر روي كاغذ پخش نشود بعد برداشته با پارچه كلفتي صاف ميكنند بعد نيل و صبر زرد بآن اضافه ميكنند و پس از آن دوده را با محلول صمغ و زاج خوب مخلوط كرده و بسيار ميكوبند و از آن آب كمكم در آن ريخته آزمايش ميكنند تا الوان آن ديده شود و بايد دستهاي كه با آن بهم ميزنند از برنج يا آهن باشد بعد رقيق كرده با پارچه حرير صاف ميكنند و نيم درهم مشك و يك مثقال زعفران كه در گلاب حل شده باشد به آن اضافه كرده و در ظرف مسي ضبط ميكنند .