و اما آنچه مصنف دلايل از فرمايش مولاي من روحي فداه نقل كرده در باب اينكه اسم سامري و فرعون را مثلا بتأويل بر سر ديگري ميتوان گذارد مثل اينكه در حديث شريف ابوموساي اشعري را سامري اين امت خواندند زيرا كه لا قتال گفت و همچنين عرض ميكنم ذكر فراعنه اين امت در اخبار مكرر شده است و فرعون و هامان را بابوبكر و عمر تأويل فرمودهاند و اين در مقامي تأويل باطن است و در مقامي تأويل خاص ، خلاصه كه مصنف باين فرمايش گمان كرده كه حال شاهدي از قول ايشان دست آورده و بر ايشان رد كرده است . اي بيمبالات تو در خاتمه كتاب ملاحظه كن و ببين كه مطلب ايشان از اين فرمايش چيست آن وقت ببين كه مؤيد مطلب تو هست يا نيست و تفصيل مطلب را خود ايشان فرمودهاند طوري كه راه شبهات بسته شده و در اينجا همين قدر اشاره ميكنيم كه اگر ناظري نظر كرد فرمايش ايشان در قالب اشكال نماند . پس بدانكه مراد از فرمايش ايشان اين است كه مثل تفرعن و سامريت اينها صفاتي هستند نوعيه كه در اشخاص بروز ميكنند و هر جا كه بروز كردند بآن اسم خوانده ميشود مثل اينكه كتابت صفتي است نوعي كه در اشخاص بروز ميكند و هر جا كه پيدا شد آن [ص 854] شخص را كاتب ميگويند و علم صفتي است نوعي و در هر كه پيدا شد او را عالم ميگويند بلكه مثل ظاهرتر هر كه صاحب غلام شد او را مولي ميگويند و هر كه صاحب ملك شد او را در اصطلاح مالك و رب ملك مينامند اما بديهي است كه كاتبان هر يكي براي خود شخصي هستند و هيچ دخلي بديگري ندارند و علما هر يك براي خود شخصي هستند و همچنين موالي و ارباب و هيچيك از اينها عين ديگري نيستند مسلما پس چه در آن واحد و چه در آنات مختلفه همينكه تو صاحب صفت كتابت را ديدي و او را كاتب خواندي بمحض اينكه ديگري را هم ديدي كه كاتب است كاتب ميگوئي و در اين اسم نوعي ملاحظه اختلاف اشخاص نميشود بلكه ملاحظه حسن و قبح خطوط و اقسام آنها هم نميشود هر كه بهر خطي بهر قسم نوشت او را كاتب ميگوئي اما معذلك كله همينكه ميرعماد براي تو يك كتاب نوشت مستحق جزاي خود است و انعام بسيار ميخواهد و اگر همان كتاب را نويسنده ديگر كه بدنويس است نوشت قطعا جزاي ميرعماد را باو نميدهي و آن مدحي كه از ميرعماد بسبب آن خط ميكردي از او نميكني و حال فرض ميكنم كه دويمي هم مثل ميرعماد بنويسد اگر تو جزاي ميرعماد را داده باشي دويمي را محروم از جزا نميتواني بكني و اگر جزاي او را نداده باشي و بشخص دويم بدهي بميرعماد ظلم كردهٔ البته ، آيا ممكن است كه تو تنخواه را از تاجري بگيري و ثمن آنرا بتاجر ديگر بدهي باين دليل كه من تنخواه از تاجر خريدهام و اين است تاجر ؟ حاشا و كلا اين ظلمي است فاحش و اگر بر تو روا نيست خداوند هم يقيناً چنين مجازاتي نميفرمايد چنانكه آيات قرآن صريح است در اين مطلب . همچنين است امر در سامريت و فرعونيت فرعون و سامري دو نفر بودند كه قبل از آنكه متصف بشوند باين دو صفت شخصي بودند مستقل براي خود و اين دو صفت را مثل لباس بخود پوشيدند و در قيامت البته بايد [ص 855] آن دو شخص بيايند و عقوبت پوشيدن اين دو لباس ميشوم را بچشند و هر كه تبعيت آنها را نمود و آن دو لباس را پوشيد بهمان اسم خوانده ميشود و همان جزا را ميبيند اما نه اينكه اشخاص ايشان يكي ميشوند بلكه در خصوصيات آن صفت هم مثل هم نميشوند چنانكه سامري لا مساس گفت و ابوموسي لا قتال گفت و شباهت نوعي در ميان آنها پيدا شد اما اشخاصشان و خصوصيات عملشان فرق كرد ، جزائي هم كه ميبينند اگر چه نوعا شبيه بجزاي يكديگر باشد اما در خصوصيات يقينا فرق دارد زيرا كه خداوند فرموده سيجزيهم وصفهم و همان قسم كه صفات نوعيه جزاي نوعي دارند صفات شخصيه هم جزاي شخصي دارند بلكه عين صفات اشخاص است كه جزاي ايشان است چنانكه صريح قول خداست و ماتجزون الا ما كنتم تعملون و پيغمبر (ص) فرمود انما هي اعمالكم ترد اليكم پس بسامري لا مساس برميگردد و بابوموسي لا قتال و اگر چه هر دو در صدّ عن سبيل الله مشاركت وصفي دارند اما كيفيت آنها فرق ميكند و ابوموسي سامري حضرت موسي (ع) نيست كه رجعت كرده باشد و هيچ خبر هم از حال او ندارد بلكه اظهار برائت از او را هم ميكند و جزاي واحد جزاي آن دو نيست بلكه هر يك جزائي براي خود دارند . پس درست ملاحظه كن و حقيقت مطلب را درياب و ضرورت مسلمين بلكه همه مليين را باين سخنان واهيه از دست مده و دست خدا را مغلول مدان كه مثل اين جماعت فرض كني كه خداوند ارواح معدوده يا دو روح يكي خير و يكي شر يا يك روح بمقتضاي اينكه مصنف تصريح كرد كه همه آخر مؤمن ميشوند و مجتمع ميشوند و رجوعشان بخداوند ميشود اين يك روح را خلقت فرموده و هي اين را تقليب ميكند تا باصل واحد خود برگردند بلكه اعداد افراد خلق را خدا دانا است و از براي هر يكي مقامي معلوم قرار داده كه در بالاي مقام خود بدءاً و عوداً هميشه معدوم بودهاند و خواهند بود [ص 856] و در آنجا كه خداوند آنها را خلقت فرموده هميشه موجود خواهند بود و فنا از براي آنها نيست و همان طور كه فرداً فرداً خلقت شدهاند فرداً فرداً عود ميكنند و غير از اين از عدل نيست بلكه با هيچ صفت از صفات توحيد درست نميآيد ، و اين جماعت با اينكه مدعي معرفتند والله خداي خود را نشناختهاند و توهمها ميكنند و مثلي در اين مقام ميزنم تقريبي تا بر تو واضح بشود كه بر عقبه يهود اين جماعت برگشتهاند و يد الله را مغلول دانستهاند يا ما ، فرض كن اگر كوزهگري گلي مهيا كند و مشتي بگيرد و كوزه بسازد و باز آنرا بشكند و كوزه ديگر بسازد يعني همان صورت كوزه را باز روي گل بگذارد و همچنين مرتبههاي بسيار و دايم شغل او همين باشد و كوزهگر ديگر باشد كه گل را مهيا كند و كوزه بسازد انواع اقسام و كاسه بسازد بشكلهاي مختلف و خمها بسازد و ظرفهاي گوناگون ترتيب دهد كه از هر يك فوايد بسيار برآيد و رفع حوائج ناس را نمايد آيا تو كوزهگر اول را ناقص و دستبسته ميداني يا كوزهگر دويم را ؟ شبهه نيست كه اولي ناقص است كه سواي صنعت كوزه از او چيزي برنيامده و هر چند تكرار عمل كرده همان كوزه را تجديد كرده و عمل تازهٔ نكرده است بلكه دست او مغلول است از ساير صنعتها و آن كسي را هم كه دستهاي او را غل ميكنند خود دست در گردن داشتن عملي است كه الآن دارا هست اما چون از ساير اعمال و افعال ممنوع است او را مغلول دانستهاند پس آن كسي كه خلق را يك روح ميداند يا ارواح معينه كه هي تكرار ميشود اوست كه يد الله را مغلول دانسته اما آن كسي كه ميگويد كل يوم هو في شأن اوست كه معتقد است كه هر آن خلقي جديد ميفرمايد و خلق خدا را نهايت نيست و همه هم در مقامات خود ثابت هستند بلكه نظر بعلم ازلي پروردگار هميشه معلوم خداوند بودهاند در مواقع خودشان و بر علم خداوند چيزي افزوده يا كاسته نميشود . خلاصه كه حيف اين [ص 857] مطالب است كه باين طورها بيان شود اما خداوند لعنت كند شيطان را كه ناچار ميكند انسان را .
فصل - گفته است : و ديگر فرمودهاند سبحان الله چه مزخرفات است كه ميگويد رسول خدا تحدي فرمود كه مثل ده سوره يا يك سوره يا يك قصه اين قرآن نميتوانيد بياوريد اين مرد ميگويد مثل يك حرف نميتوانيد بياوريد و همه قرآن را در يك كلمه جمع مينمايم ما حاضريم بخوان ببينيم اين مزخرفات بقدر يك دم مارگيرها اثر ميكند انتهي ، خلاصه جواب اي آقاي بزرگوار در مدت پنجاه سال هشتادهزار نفس و زياده از هر قبيل در اين راه و اين كلمات رايگان جان دادند بقدر دم مارگيرها در آن حضرت اثر ننمود و اذا نزلت سورة فمنهم من يقول ايكم زادته هذه ايمانا الآية ، الي كافرون ، تا آنكه گفته : اگر جميع اهل ايران جمع و ظهر يكديگر شوند يك كلمه مثل سلطان نميتوانند بياورند و معلوم است كه ما سوي الله مثل خدا نميتوانند بگويند و بياورند ، و بعد گفته : جسد او را جانور نخورد و فرار ننمود و انكار نفرمود و قالوا و فعلوا في حقه ما قالوا و فعلوا في عيسي و ميرزا حسينعلي حاج سليمان خان را قبل از شهادت مأمور آذربايجان كرد و بعد از شهادت جسد او را حركت داد و حال در اوعيه محكمه موجود است نسبت كذب بنفوسي كه از ماسوي گذشتند نميتوان داد فتمنوا الموت ان كنتم صادقين ، تا آخر آنچه گفته .
جواب - هوش از سر عاقل ميرود كه اين جماعت چه قدر از عقل محرومند يا آنكه عالما عامدا از كلام حق اعراض دارند انصاف دهيد اي مسلمانان كه رسول خدا صلي الله عليه و آله اين تحديات را كه فرموده بچه قسم بوده است ، آيا نه اين است كه فرموده مثلا حديثي يا سورهٔ يا ده سوره يا [ص 858] مثل آنرا بياوريد و اين از جهت اين است كه تحدي كه ميكنند دأب اين است كه مصدق از فصحا و بلغا بيايند و ملاحظه كنند كه آيا آن كلمات كه در برابر قرآن گفته شده در فصاحت و بلاغت بدرجه او رسيده است يا نرسيده و اين است كه در ايراداتي كه جهال بر قرآن ميكردند حضرت از كلام فصحاي عرب شاهد ميآوردند بلكه گاه خود آنها را ميطلبيدند و آنها را بلطايف تدبير واميداشتند كه كلامي بگويند كه معلوم بشود كه ايراد مورد از جهالت است مثل روايتي كه معروف است كه در لفظ استهزاء و كبّار و عُجاب بر آن حضرت ايراد كردند كه اين كلمات فصيح نيست آن حضرت فرمود كه شهادت كه را قبول داريد ؟ عرض كردند فلان شخص و حضرت امر فرمود او را حاضر كردند و جائي را معين فرمود كه بنشيند همينكه نشست فرمود از آنجا برخيز و در فلان محل بنشين برخواست در آنجا نشست و باز او را تا چند مرتبه بلند كرد و نشانيد آن شخص هم كه مسلم نبود كه مطيع باشد متغير شد و عرض كرد اتستهزؤني و انا من كبار العرب ان هذا لشئ عجاب حضرت فرمود كه بشنويد مصدق شما بدون سؤال من باين الفاظ متكلم شد . و مخصوص باين تدبير او را بسخن درآورد از دو جهت ، يكي اينكه خود او اگر از اول ميدانست كه مطلب چيست شايد بيانصافي ميكرد و ديگر اينكه اگر تصديق هم مينمود محتمل بود كه بگويند از تو حيا كرد يا احتياط نمود و تصديق بيجا كرد ، خلاصه كه دأب اين است كه در مقام تحدي بايد مصدق تصديق كند . حال اي متعنت بگو ببينم كه اين مرد كه تحدي بيك حرف از كتاب خود مينمايد مصدق چگونه بايد تصديق كند كه فرضا الفي كه اين شخص گفته احدي نميتواند بگويد معني اين حرف چه چيز است اگر چه در قرآن كه كلام خداست البته الفي را هم كه خداوند بفرمايد احدي در آن موقع با آن جهات [ص 859] و حيوث حكمت كه در آن جمع است مثل آنرا نميتواند بگويد اما اين امري نيست كه فصحا و بلغائي كه مصدقند بفهمند كه الف الم مثلا با الفي كه شخص ديگر گفته فرق دارد پس احتجاج باين نميتوان كرد و چه فرق ميكند نگاهي هم كه پيغمبر (ص) بزيد نام ميكند حقيقة احدي از آحاد نميتواند مثل او نگاه كند زيرا كه او نظر ميكند و تا حقيقت زيد براي او مكشوف ميشود و سايرين نظر ميكنند و جز رنگ ظاهر او را درك نميكنند حال آيا صحيح است كه پيغمبر بفرمايد كه احدي از شما مثل من نظر نميكند و ديگر هيچ شرحي هم ندهد و آنچه هم كه در اين نظر ديده بيان نكند همين قدر بفرمايد كه معجز من اين است كه شما مثل من نميتوانيد نظر كنيد و مصدقين از عامه ناس از بيغرضان ميآيند و ملاحظه ميكنند كه او چشم را گشود و نظر كرد ديگران هم بهمين طور و هيچ فرق ميان صورت اين دو نظر نميگذارند پس اين رسم تحدي نيست و والله بس است در جهالت و ناداني كه كسي ادعاي نبوت بكند و اينگونه تحدي بكند زيرا كه مصدقين ميآيند و گوش ميدهند و قسم ياد خواهند كرد كه ما هر چه گوش فرا ميداريم فرقي ما بين الفي كه فلان گفته با الف فلان نميفهميم بلكه ميگوئيم كه بيك كلمه يا يك آيه هم تحدي مشكل است زيرا كه مثل مدهامّتان فرضا كلمهايست و آيه هم هست حال آيا احدي از عرب تا آن زمان تفوه بكلمه مدهامّتان نكرده بود و بعد از آن هم مثل آنرا نميتوانستند بياورند مدهامّتان نباشد ملتفّتان باشد چه فرق ميكند و چگونه ميتوان تميز داد كه اينها كدام يك فصيح است و كدام يك نيست ؟ خلاصه پس ببين كه آن اولي چه خرافات گفت و اينها چگونه پسنديدند .
و اما آنچه در باب اين گفته كه فرمودهاند بقدر دم مارگيرها اثر ندارد و آيه قرآن ميخواند و تعريض مينمايد اما تعريضات كه جواب ندارد ولي آن روز [ص 860] كه در مقام محاكمه ميايستند خلق معلوم ميشود كه كه از كلام خدا ايمان زياده كرده و كه رجسي بر رجسي يعني شكي بر شكي افزوده است و امروز شأن ما اين است كه بيان مطالب را برسوم علميه بكنيم ، تو خواه از سخنم پند گير و خواه ملال . بدانكه كلام خداوند البته صاحب اثر هست بلكه كلام هر متكلمي كه قوت نفس دارد بحسب قوت او اثري ميكند ولي چيزهائي كه بايد متأثر بشوند مختلفند بعضي هستند كه خداوند بآنها اختيار شديد عنايت فرموده و ايشان همچنانكه در ساير امور مختارند در تأثر از كلام هم مختارند مثل انسان و بعضي هستند كه اختيارشان ضعيف است و باين سبب از هر چه كه بنا شد متأثر بشوند ميشوند و سلب تأثر را از خود نميكنند فرض كن آتش را خداوند با اثر احراق خلقت فرموده و البته مؤثر است و اگر يك نفر انسان را رو بآتش حركت دهي فورا خود را محافظت ميكند و از آتش دور ميشود و متأثر نميشود اما اگر يك سنگ يا قطعه آهن را در آتش بياندازي چون اختيار او ضعيف است در همانجا ميمانند تا مكلس بشوند پس اگر خواستي تجربه كني كه آيا آتش تو سوزنده است بواسطه شخص مختاري كه از آتش اجتناب ميكند نميتوان تجربه كرد زيرا كه او ميرود بجائي ميايستد كه برق آتش در نزد او با برق برف و يخ فرق نميكند پس ميگويد كه آتش تو سوزندگي ندارد و از آن طرف آدميزاد گاهي چنين ميكند كه در هنگام شدت سردي برف را ميگيرد و بدستهاي خود ميمالد تا حرارت از اندرون خودش بجهت دفع ضد بيرون آيد و دست او را گرم كند و در اين حال ميتواند دعوي باطلي كند كه برف گرم است و دست مرا گرم كرد و نشان تو هم بدهد ولي نه آن تصديقي كه از سردي آتش و نه اين تصديق كه از گرمي برف نموده هيچيك مناط اعتبار در نزد عاقل نيست زيرا كه اين شخص باختيار خودش اثر آتش و برف را از خود دور كرده [ص 861] است و انسان هر گاه بخواهد كه گرمي آتش و سردي برف را امتحان كند بمثل سنگ يا چوب و امثال آنها امتحان ميكند كه از شبهه دور است . چون اين مقدمه را دانستي عرض ميكنم قرآن كه در نزد ما و شما شبهه نيست كه صاحب اثر است و معذلك در آيه مذكوره ملاحظه ميكني كه فرموده است كه ايمان مؤمنين را زياد ميكند و رجس كافرين را و همچنين در آيه ديگر ميفرمايد و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنين و لايزيد الظالمين الا خسارا و اشاره ببياني كه كرديم فرموده است خداوند در آيات بعد از اين كه ميفرمايد و اذا انعمنا علي الانسان اعرض و نأي بجانبه و اذا مسه الشر كان يؤسا قل كل يعمل علي شاكلته فربكم اعلم بمن هو اهدي سبيلا يعني هر گاه انعام كرديم بر انسان اعراض ميكند و جانب خود را دور ميگيرد و هر گاه شري او را مس نمود مأيوس ميشود بگو كه هر كس بر طبيعت خود كار ميكند پس پرورنده شما داناتر است بكسي كه هدايتيابندهتر است براه ، پس ملاحظه كن كه اين امر را نسبت باختيار خلق داده پس در اين مقام از متأثر نشدن جماعتي از قرآن نميتوان استدلال بر بطلان قرآن كرد و همچنين از اقرار شما باثر بيان نميتوان استدلال بر حقيت آن كرد زيرا كه عرض كردم كه امر در طرفين باختيار است ملاحظه كن كه صحيفه ميشومهٔ كه عمر و ابوبكر و ابوعبيده و سالم و ديگران نوشتند چه اثري در خلق كرد كه تا امروز آلاف الوف مردم هنوز تابع آن صحيفه ميشومهاند و از آن طرف از آيات قرآن كه صريح در ولايت حضرت امير عليه السلام است احدي از آن جماعت متأثر از آن آيات نشد پس اگر تأثر دليل حقيت است بايد صحيفه ميشومه حق باشد و اگر عدم تأثر دليل بطلان است پس العياذ بالله قرآن باطل است پس باين سخنان با خلق مختار نميتوان احتجاج كرد و اگر امام يا پيغمبر (ص) بخواهند باعجاز بعضي آثار در ساير خلق بواسطه قرآن [ص 862] بروز بدهند ايشان را ممكن است ولي آن قسم عجالةً محل سخن ما نيست ، پس اين فرمايشي كه مولاي من روحي فداه فرموده است مطلب از آن اين است كه همان طور كه از براي آيات قرآن اثرهائي چند در حوائج و در امراض و در حيوانات و اشجار و جمادات بروز ميكند كه مجرب و معمول به همه است و مكرر ديدهايم و اين است يك راه كه از آن فهميدهايم كه آن كلام خداست حال اگر بيان هم باعتقاد شما كلام خداست بسم الله يك باران بتمام ابواب بيان جاري كنيد و يك مرض جزئي را بآن دفع كنيد و دم مار را بآن ببنديد و هكذا تا ما ببينيم كه آن هم همين طور اثر دارد و الا اگر بتأثر خودتان استدلال ميكنيد بتأثر عامه هم از صحيفه ميشومه استدلال بكنيد و والله كه از شما بعيد نيست زيرا كه معتقديد كه همه اينها آخر رجوع بحق و مظهر الوهيت مينمايند .
باري و اما آنچه گفته كه بدن ميرزا عليمحمد را جانور نخورد و فرار ننمود ، در آن موقع چندين هزار مخلوق جمع بودهاند و ديدهاند و حكايت كردهاند و در تاريخ نوشتهاند و ديگر حرف مغرضي مثل شماها مسموع نيست خاصةً كه قراين بلكه شواهد معتبره كذب شما موجود است و جان دادن شما دليل صدق مدعا نيست چه بسيار زنان و مردان كه از سفاهت خود عمدا سم ميخورند و خود را ميكشند و خوارج نهروان و اصحاب يزيد هم نيز جانها دادند و هر چه دلالت بر صدق و حقيت آنها كرد براي شما هم ميكند . و همچو معلوم است كه درباره او معتقد است كه كشته نشده و مثل حضرت عيسي ديگري بجاي او كشته شده است و نميدانم آن كدام جسد مطهر بوده كه حال در اوعيه محفوظ است خلاصه حرف مفت بسيار ميتوان زد ولي سلطان و برهان الهي بايد تا مطلب را اثبات نمايد .
فصل - گفته است : در فصل دهم ميخواهند در احاديث و اخباري كه در اين ظهور اعظم از قبل مخازن علم الهي خبر فرمودهاند رخنه و شبهه نمايند ، قرآن [ص 863] و آيات آفاق و انفس را چه ميكنند و ظهور را باين تصرف و تسخير و هيمنه و قوت و قدرت چه مينمايند ، فرمودهاند اين احاديث را باين طور نديده و نشنيدهام ، نديده و نشنيده نميتواند ديده و شنيده را تكذيب نمايد عدم وجدان دليل بر عدم وجود نيست ، تا اينكه فرمودهاند نوع اين مطلب صحيح است كه امام شرع جديد و كتاب جديد ميآورند و متفقهين هم بآن حضرت عداوت مينمايند بلكه علماي سوء آن زمان بدتر از همه علماي سوء عالمند از فرمايش و تصديق ايشان مدعاي اين حزب ثابت و انكارشان مردود است ، تا آخر آنچه گفته .
جواب - مراد از اين اخبار و آيات و ادله آفاق و انفس كه ميگويد همينها است كه سابق ذكر كرده است و براي منصفين ظاهر شده است كه اثبات مدعاي شما را نميكند و بعضي از آنها را هم از مولاي بزرگوار من سؤال كردهاند و بتفصيل جواب فرموده و اهل بصيرت نظر كنند و فرمايشاتي كه فرموده ببينند و اين جوابها هم كه اين مرد داده ملاحظه نمايند ببينند كه اينها سخن جاهل است يا عالم .
و مراد از اين اخباري كه فرمودهاند باين الفاظ نديدهام آن است كه حضرات از عوالم و غير آن روايت ميكنند كه فرمودهاند يظهر من بنيهاشم صبي ذو كتاب جديد ، تا آخر و علاوه بر آنكه مولاي من فرموده است كه اين اخبار را نديديم اشهد بالله كه ما هم باز مكرر از اول تا آخر عوالم ملاحظه كرديم و باين لفظ حديثي نديديم و ما فرض صحت آنرا نموده جواب شافي كافي دادهايم و بودن و نبودنش فرق نميكند زيرا كه بديهي است در ميانه اهل اخبار كه هر گاه حديثي باشد مجمل و مبهم و حديثي يا اخبار ديگر باشد مفسر و مبين مجمل را حمل بر مبين ميكنند پس ما چندين حديث داريم كه صاحب الامر (ص) فرزند حسن بن علي بن محمد بن علي الرضا است تا برسول خدا (ص) و فرض اين است كه فرمودهاند صبيي [ص 864] از بنيهاشم است پس اين كلمهايست مجمل كه حمل بر همان اخبار مبينه بايد بشود و نميتوان باين حديث مجمل كه هنوز مأخذ آنرا دست نياوردهايم بطور عموم گرفت و هر بنيهاشمي كه مدعي امامت شد از او قبول كرد .
باري و اما آنچه گفته كه شرع جديد و كتاب جديد را تصديق كردهاند و اين تصديق مدعاي شما است اول تو ملاحظه كن ببين مرادشان از آن دو چيست بعد اظهار سرور كن ، مراد از كتاب جديد همان كتابي است كه خداوند بر پيغمبر (ص) نازل فرمود و بخط علي بن ابيطالب (ع) مكتوب است كه لايأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه نه اين خرافات كه تمام بيمعني است و مراد از سنت جديده سنت پيغمبر است (ص) كه اصل آنرا بدون تحريف و تغيير و تقيه ميآورند و احكامي كه بحكم آن حضرت بايد نسخ شود نسخ ميكنند و همين بس است كه شما در همه اينها مدعي استقلال و استبداديد . و از اين گذشته كه صرف كتاب و سنت آوردن اهل حق و باطل هر دو ميآورند پس اگر كسي اهل معرفت است نظر ميكند كه چگونه كتابي است و چگونه سنتي و حق و باطل را تميز ميدهد و اگر اهل معرفت نيست آيات و معجزات ديگر بايد تا آنكه حقيت آنها ثابت شود و سابق مفصلا شرح دادهايم و از اخبار آلمحمد (ع) بر اين مطالب شاهد آوردهايم و مولاي بزرگوار من بتفصيل جواب فرموده و حاجت بتكرار نيست .
فصل - چون مولاي من روحي فداه از اخبار و آثار شاهد آوردهاند كه مراد از كتاب جديد كتابي است كه بر پيغمبر (ص) نازل شده و آن در نزد اهل بيت (س) ضبط است و آنرا ميآورند و همچنين شريعت پيغمبر را (ص) بطور صدق و كمال ميآورند بخيال خود رد كرده كه قرآن تحريف نشده و سنت هيچ خلاف سنتي در آن نيست و گفته كه اني تارك فيكم الثقلين را نميتوان تأويل نمود و انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون را مهمل دانست [ص 865] و اليوم اكملت لكم دينكم را معطل گذاشت و اگر در اخبار دليلي بر تحريف كتاب باشد صحيح نيست و تقيه است و امثال اين خرافات را سروده .
جواب - در مقدمه شرح تحريف كتاب را عرض كرديم و از اخبار آلمحمد (ع) دانستي كه چه بسيار از كتاب را كه ترك كردند و در باقي چه بسيار كه پيش و پس نمودند و حروفي چند در همين كتاب موجود هست كه زايده است يا ناقصه و بيرون آمد عبدالله بن عمرو بن عاص از نزد عثمن و اميرالمؤمنين (ع) را ملاقات نمود و عرض كرد بيتوته كرديم در امري كه اميدواريم كه خداوند ثابت بدارد اين امت را اميرالمؤمنين (ع) فرمود هرگز مخفي نخواهد ماند بر من آنچه شما در آن بيتوته كرديد تحريف كرديد و تغيير داديد و تبديل نموديد نهصد حرف را سيصد حرف تحريف كرديد و سيصد تغيير داديد و سيصد تبديل نموديد بعد فرمود فويل للذين يكتبون الكتاب بايديهم ثم يقولون هذا من عند الله تا آخر آيه . و اقلا دويست حديث بسا داريم كه بالفاظ مختلفه دلالت بر اين مطالب ميكند و در كتاب قرآنِ بحار بسياري از آنها مضبوط است و كتب تفاسير كه اخبار آلمحمد (ع) را نقل نمودهاند مثل برهان و كنز الدقايق و عياشي و قمي و مرآة الانوار و تأويل الآيات و غير اينها كه اعيان علما نوشتهاند همه مملو است از شهادت بر اين مطلب ، حالا اين جاهل نادان از ميان درآمده مثل اينكه انكار پنجاههزار اخبار معجزات را هم كرده اينها را هم منكر است و گمان كرده كه فرمايش پيغمبر (ص) اني تارك فيكم الثقلين مخالف اين مطلب است و حال اينكه مؤيد اين مطلب است زيرا كه فرموده است اني تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي اهل بيتي لنيفترقا حتي يردا علي الحوض پس كتابي كه در دست هفتاد و سه فرقه اسلام هست با اينكه همه سواي يك فرقه از آلمحمد (ع) منقطعند و ايشان را ترك كردهاند چگونه بعينه كتاب منزل من السماء است اگر چه نميگويم [ص 866] كه در اين كه باقي مانده زوايد بسيار هست ولي موافق فرمايشات آلمحمد (ع) حروف زايده در آن هست و آيات بسيار كه شايد بقدر ثلث اينكه مانده باشد از آن سقط شده است و قرآن تمام كامل در نزد آلمحمد است و از ايشان جدا نميشود و در دست اين خلق نيست و اگر از اول دست از ايشان برنداشته بودند قرآن هم در ميان بود . و باز ميگوئيم كه اني تارك فيكم الثقلين فرموده اگر معني اين اين است كه هيچ تصرفي از امت در آنها نميشود پس شكستن پهلوي فاطمه زهرا و ريسمان گردن علي بن ابيطالب و شهادت آن بزرگوار و شهادت امام حسن و امام حسين و ساير ائمه (ص) كه شهيد شدهاند همه را انكار كن باين دليل كه پيغمبر (ص) فرمودهاند اني تارك فيكم الثقلين خلفاء جور و ظلم را هم كه غصب حق آلمحمد (ص) را نمودند بكلي انكار كن و مثل عامه همه را صحابه پيغمبر (ص) و مؤمنين بدان ، هوش از سر انسان ميرود كه اين جماعت چه قدر نادان و چه قدر بيباكند .
و اما قول خداوند انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون حفظ فرموده است قرآن را بر حسب وعده خود طوري كه لايمسه الا المطهرون و آن در نزد آلمحمد (ع) محفوظ است چنانكه حضرت امام حسن (ع) بمعويه فرمود كه آن مجموع است و محفوظ در نزد اهلش ، و اخبار بسيار شاهد اين معني است و اين كتاب هم كه در نزد ما است باز بالنسبه محفوظ است اول اينكه خداوند نگذارده كه چيز قابلي بر آن بيفزايند بلكه بعضي حروف بيش نيست ثاني اينكه آلمحمد (ع) در اخبار خود بيان فرمودهاند حروف زايده را الا اينكه از باب تقيه اذن ندادهاند كه آن طور قرائت كنيم ، و اما آنچه معاندين كم كردند آنها دست ما نيست و اين منافات ندارد با اينكه فرموده محفوظ است زيرا كه نفرموده در دست عموم امت محفوظ است بلكه مجملا فرموده كه محفوظ است و الآن هم بالتمام و الكمال در نزد صاحب الامر (ع) هست .
و اما [ص 867] آنچه فرموده اليوم اكملت لكم دينكم ، اگر اين آيه دليل اين است كه از قرآن هيچ ساقط نميكنند پس در اصل دين صريحتر است پس بنا بر اين بعد از پيغمبر دين تازه و بدعت جديده هم باعتقاد تو گذارده نشده زيرا كه دين خدا كامل است ، هوش از سر انسان ميرود كه منكر اين همه بديهيات ميتوان شد و بانكار همه اينها باطلي را مثل ميرزا عليمحمد حق شمرد و معتقد بآن شد .
و از اينها غريبتر اين است كه ميگويد اخباري كه دليل تحريف است تقيه است ، اي مرد تحريف و تغيير را خلفاء جور مثل عمر و عثمان و تابعين آنها دادند و تقيه از آنها است اگر اين اخبار تقيه بود ميبايست نفي تحريف را بكند زيرا كه عامه اقرار نميكنند كه خلفاء كتاب خدا را تحريف كردند و البته شيعه و ائمه (ص) در زمان آنها با حضورشان تقيه ميكردند پس چگونه اين اخبار كه دليل تحريف است تقيه ميشود ؟ و از اينها گذشته كه در احتجاج حضرت امام حسن (ع) با معويه و غير آن اخبار متعدده وارد شده است كه ائمه با آنها محاجه ميفرمودند كه قرآن را تغيير داديد و بسياري از آن ضايع ماند و آن در نزد ما محفوظ است باملاء رسول خدا و خط علي (ع) و فرمود آن حضرت بمعويه كه گمان كردند قومي كه ايشان اولي بكتاب هستند از ما حتي تو اي پسر هند ادعاي اين را داري . حالا اين الفاظ تقيه است ؟ نه والله كه هيچ تقيه نيست و ان كان و لابد اگر تقيه كرده بودند ميبايست نفي تحريف بكنند نه اثبات تحريف و خوب بود كه اين جماعت با اين جهالت ديگر تفقه نميكردند و مزخرفات نميگفتند .
فصل - بعضي فرمايشات را نقل ميكند و جوابي هم ندارد چيز ديگر ميگويد از جمله ميگويد كه فرمودهاند اين ملاعين بعد از آنكه ديدند كه آن قهر و غلبه كه براي امام است در وقت ظهور برايشان حاصل نشد معذرتي براي خود پيدا كردند ، تا آنكه گفته كه فرموده شصت مدعي [ص 868] برميخيزد و دوازده نفر آنها سيدند و سلاطين هم قلع ميفرمايند بعد جواب ميگويد بسياري از اين مدعيهاي كذبه بعد از غروب حضرت سيد در شيخيه و طوايف اخري از صلب وهم و بطن هوي بيرون آمدند و از علائم حتمي ظهور است .
جواب - در حديث شريف فرمودهاند كه شصت نفر مدعي باطل همه ادعاي نبوت ميكنند و از اهل اطلاع سؤال ميكنم كه در ميان شيخيه آن كسي كه مدعي نبوت شده است كيست ؟ احدي از ايشان چنين ادعائي نكرده و خداوند لعنت كند هر كه بعد از محمد بن عبدالله صلي الله عليه و آله ادعاي نبوت كند . باينكه تهمت بزني بديگران روي تو سفيد نميشود در رئيس شما كه شبهه نيست كه مدعي نبوت و امامت شده است و خداوند ببركت موالي ما بطلان او را ظاهر كرد .
و اينكه گفته از علائم حتمي ظهور است منظورش اين است كه از آنها بود سفياني و دجال و باين عقده دل خود را گشوده است . براي سفياني و دجال اوصافي در اخبار آلمحمد (ع) ذكر شده است كه در احدي ديده نشده ان كان و لابد رئيس شما در حوالي شام بود و از جهت مكان با سفياني مناسبتي داشت ولي معذلك اين آن سفياني نيست زيرا كه آن هشت ماه قبل از ظهور خروج ميكند و سالها گذشت و ظهور امام نشد . اما موافق اخبار سفيانيها متعددند و خدا دانا است كه بعد از كدام يك امام (ع) ظاهر شود باري ، كلوخانداز را پاداش سنگ است .
فصل - و باز گفته است كه اينكه در باب حديث لوح فرمودهاند كه مراد زمان غيبت است يعرفون نعمة الله ثم ينكرونها .
جواب - فقره حديث لوح اين است كه سيذل اوليائي في زمانه تتهادي رأوسهم تا آخر و هزار و شصت سال از غيبت امام (ع) ميگذرد كه [ص 869] شيعه دايم يا صاحب الزمان گفتهاند و در محبت و ولايت او مبتلاي ببلاها و صدمات بودهاند و هستند ، حال اين جماعت زمان را مخصوص ميگيرند بزمان ظهور او و آن وقت ميگويد كه بايد اين ذلتها در زمان ظهور بر اولياء وارد آيد اول كه بضرورت شيعه همه اين مدت گذشته و آينده تا ظهور او از زمان اوست و همه اين مصائب در زمان او بر شيعه وارد آمده ولي بعد از ظهور بنص اخبار آلمحمد (ع) جميع اين ذلتها برطرف ميشود و منتهاي عزت و قوت و شوكت براي آن حضرت (ص) و اصحاب او حاصل ميشود و منافات ندارد با اينكه در حديث لوح فرمودهاند كه در زمان او اولياءش ذليل ميشوند چنانكه اگر مخبر صادق خبر بدهد كه در سال آينده قحط شديد خواهد شد و باز خبر بدهد كه در سال آينده فراواني بسيار خواهد بود اين دو خبر منافات با هم ندارند و در صورتي كه شخص راستگو است منكر هيچيك نبايد شد زيرا كه ممكن است كه مثلا در اول سال قبل از حصاد قحط شديد باشد و بعد از حصاد فراواني بسيار باشد و مكرر همين طور شده پس هر دو خبر را از مخبر صادق بايد قبول كرد و بعد از آنكه بديهي است كه از هزار و شصت سال قبل از اين تا آن وقت كه خدا دانا است همه زمان صاحب الامر است (ص) و حديث لوح صادر از ايشان و آيات و اخبار هم كه همه دليل اين است كه در زمان ظهور خاصة جميع زمين پر از عدل و داد ميشود و امام (ع) غالب بر كل زمين ميشود چنانكه فرموده ليظهره علي الدين كله و فرموده و نمكن لهم في الارض نيز همه اينها صادر از ايشان پس بچه دليل ميتوان انكار نمود اينها را و فقره حديث لوح را تعميم داد در جميع زمان او و زمان او را هم تخصيص داد بوقت ظهور ، جميع اينها كلماتي است كه ابدا دليلي بر آنها نيست .
فصل - چون مولاي بزرگوار من در باب حديث زوراء فرمودهاند كه [ص 870] روايت ثمانون را نديدهام و ثمانون الف هست و اول انكار كرده كه نديدن شما مناط نيست تا اينكه گفته كه ثمانون الف هزار مقابل شهادتش بر صدق مدعاي ايشان زيادتر است و اگر بفرمايند در زوراء محققا ثمانون الف شهيد نشدند كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا از مطالب محققه مسلمه است .
جواب - سابق بر اين مفصلا جواب اين مطالب داده شده و مولاي بزرگوار من بتفصيل جواب فرمودهاند و در اين مقام حاجت باطناب نيست كل ارض كربلا فرمودهاند كل ارض زوراء كه نفرمودهاند كل يوم عاشورا فرمودهاند و چه دخل بساير ايام دارد چرا اين قدر بيانصافي ميكني اگر ميخواهي سخني برأي بگوئي كه چه حاجت بخواندن حديث و آيه است و اگر حديث و آيه ميخواني بايد ملاحظه معني كه اراده فرمودهاند نمود ، بعد از آنكه ملاحظه عظمت زمين كربلا و بزرگي روز عاشورا ميشود گفته ميشود كه بزرگي اين دو احاطه بجميع مكانها و زمانها كرده و همه آنها را محل مصيبت نموده و كجا از براي زوراء همچو بزرگي است و كي اين جماعت در زوراء كشته شدند و خود حديث شاهد است كه زوراء آن كوه سياهي است كه در سوق دواب از ري كه ميرفتند در طرف راست راه واقع بود و چه دخل باين شهر حاليه طهران دارد و از اين گذشته كه حديث صريح است كه اين جماعت از ولد فلان هستند يعني بنيعباس و مراد از صلاحيت خلافتي كه فرموده است مثل خلافت هرون و مأمون است و اين در مقام مدح نيست ، خلاصه انصاف بده و ملاحظه كن كه سواي مهملات مجملات هيچ ندارند .
فصل - گفته است : و حديث في سنة الستين يظهر امره و يعلو ذكره را چند قسم روايت فرمودهاند و آخر فرمودهاند شايد تصحيف شده باشد و [ص 871] في شبهة لتستبين باشد اولا اذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال ثانيا علي زعمه الباطل و تأويله العاطل ظهور حضرت موعود در شبهه است كه هرائينه آن كشف ميشود چنانچه شبهه بود و چون ميزان قسط و محك عدل بميان آمد معلوم و واضح شد و صادق و كاذب مصدق و مكذب مفهوم شد و منفصل گرديد ثالثا مرحوم خان والدشان در فصل الخطاب في سنة الستين روايت فرمودهاند .
جواب - نميدانيم بر اسلام بگرييم يا بكلمات اين مرد بخنديم خداوند شيطان را لعنت كند كه ملجأ ميكند انسان را از اينكه با جهالي كه مثل كودكان حرف ميزنند سخن بگويد كلماتي چند آموختهاند و نميدانند در كجا بايد گفت و خوشحالند كه هي دفترها پر ميكنند . اولا در رساله مباركه مولاي من نظر كن و ببين آنهمه جوابهاي محكمه كه مفري جز تسليم ندارد فرموده است و اين مرد بزعم خود باين سه كلمه جواب همه را داد و بخود باليده كه هي تنويع جواب نموده و اولا و ثانيا گفته ثاني اينكه ملاحظه كن اين هنوز نفهميده كه رد بر خود بكند يا بر مولاي من روحي فداه شما ابتداءا برداشتهايد و اين حديث را برأي معني كردهايد و تأويل بيجا نمودهايد ايشان فرمودهاند كه نسخ اين حديث مختلف است و هيچيك دليل قول شما نيست و جوابهاي بسيار فرمودهاند حالا اين شخص جواب ميگويد كه اولا اذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال ، اينكه اي جاهل رد تو است بعد از آنكه نسخ حديث مختلف شد و احتمالات آمد استدلال تو كه مستدل بآن هستي باطل ميشود ، ما كه از پي متشابهات نرفته بوديم و استدلال بآنها نكرده بوديم تو باين حديث مختلف متشابه گرفته بودي پس چون احتمالات آمد استدلال تو باطل شد . بيچاره اين كلمه را ياد گرفته و نميداند كجا بايد گفت و ما بين المحذورين مبتلا شدهايم اگر تشريح خرافات اينها را نكنيم امر بر ضعفاي مسلمين مشتبه ميشود و اگر تشريح بكنيم اينها دست [ص 872] ميآورند و عيوب كلمات خود را ملتفت شده در صدد اصلاح و تلبيس ديگر برميآيند ولي چاره از گفتن نيست و دست خدا بالاي دستها است و جعلنا علي قلوبهم اكنة ان يفقهوه و في آذانهم وقرا .
و اما در وجه دويم معني كه براي كلمه في شبهة ليستبين كرده غلط است و اين لام ابتدا نيست و لام انتهاء است مثل سقناه لبلد ميت و معني باين طور ميشود كه ظاهر ميشود در شبهه تا اينكه ظاهر بشود امر او و بلند بشود ذكر او .
و اما ميزان قسط و محك عدل كه بميان آمده اگر كتاب و سنت است و تسديد و تأييد خداوند كه بر خلاف حكم كردند و اگر اختيار شما است كه آن مسأله ديگر است .
و اما آنكه گفته كه مولاي بزرگوار من اعلي الله مقامه في سنة الستين نقل فرمودهاند كسي منكر نشده كه باين لفظ روايت شده و خود مولاي ديگر من در اين رساله تصريح فرموده كه باين لفظ روايت شده و چه مانع است كه نسخي اصح از نسخي كه مرحوم آقا (اع) دست آوردهاند بعد از ايشان دست آمده باشد و حال اينكه ثابت فرمودهاند كه موافق هر يك از نسخ دلالتي بر قول شما ندارد و چون سابق مفصلا بيان دفع اشكال از حديث شريف شده در اين مقام ديگر تفصيل نميدهم .
فصل - گفته است : و حديث العلم سبعة و عشرون حرفا فجميع ما جاءت به الرسل حرفان فاذا قام القائم يبث باقي الوجوه منزل كتاب مستطاب ايقان نازل فرمودهاند قوله جل بيانه و عز برهانه و امري را كه انبياء و اولياء و اصفياء بآن اطلاع نيافته و يا بامر مبرم اظهار نداشتهاند اين همج رعاع بعقول و علوم و ادراك ناقص خود ميزان مينمايند اگر مطابق نيايد انكار مينمايند اتحسب ان اكثرهم يسمعون او يعقلون ان هم الا كالانعام بل هم اضل سبيلا انتهي ، بعد بالفاظي كه لايق خود اوست اشاره بمولاي من كرده كه امري را كه انبياء و اولياء و اصفياء بآن اطلاع نيافته را ذكر فرموده و يا بامر مبرم [ص 873] اظهار نداشته را ترك فرموده و بعد رد كردهاند كه بيان نفرمودن دليل ندانستن نيست ، و اين شخص جواب ميگويد كه صاحب ايقان اين را هم گفته بود كه يا بامر مبرم اظهار نداشته ديگر چرا رد كرديد ، و باز چون از مقصود آنها آگاه بوده كه مقصودشان تفضيل اين مرد است بر خاتم و ائمه (ص) خواسته متشابهي ذكر كند كه ما را ملزم كند گفته است : و ديگر آنكه از مطالب مسلمه محققه حضرت شيخ و جناب سيد ارواحنا لهما الفداست كه از قرآن و آثار بيرون آوردهاند و جميع آفاق و انفس و كتب آسماني و ظهورات مظاهر قدسيه را شاهد آن آوردهاند كه باطن ولايت اشرف از نبوت است و ظهور قائم ظهور بطون است و جناب ايشان خوب اين معني را ميدانند و همين است كه در صدهزار پرده اسم آنرا ركن رابع گذاشتهاند حال محض رد و اعتراض او را ظهور وصايت انگاشتهاند حفظت شيئا و غابت عنك اشياء .
جواب - اولا ملاحظه كن كه كتاب ايقان و صاحب او را بچه القاب ميخواند و حال اينكه نظرم ميآيد در حديثي امام (ع) نهي فرمود از اينكه مثل جل جلاله در تعظيم ايشان ذكر كنند و فرمود كه آنچه مخصوص خدا است براي غير او نبايد ذكر كرد ولي اين جماعت چون كارشان بسيار سهل شده و هر كتابي را منزل من السماء ميخوانند و هر بي سر و پائي را ظهور ربوبيت و الوهيت ميدانند اين است كه آنچه هم كه مخصوص خداست براي آنها ذكر ميكنند و نميدانم چه فضلي براي اين جماعت ميسر شده كه براي ائمه ما (ص) نبوده است كه ايشان راضي نشدند كه مثل عزوجل براي ايشان ذكر شود و اين جماعت باك ندارند ، خداوند دين و ادب را از انسان نگيرد .
و اما آنچه گفته كه عبارت ايقان اين نبوده ، اولا مولاي من فرموده است كه در يكي از نوشتجات ايشان ديدهام چه ميداني ايقان بوده است ، و ثاني اينكه در نوع اين مطلب شبهه نيست كه شما اين ظهور را اشرف ميدانيد و اشرفيت لازمهاش [ص 874] زيادتي علم است پس چرا انكار ميكنيد ، و ثالث اينكه اگر مقصود اين نبوده چرا از پي متشابهات ميگرديد كه شاهد بر اشرفيت دست بياوريد ؟ و بعضي عبارات مشايخ (اع) را در اين مقام بايد ذكر نمود تا رفع اشتباه بشود :
از جمله فرمايش سيد مرحوم اعلي الله مقامه است كه در شرح قصيده ميفرمايند در مقامي : العنوان الاول الولاية المطلقة الاولية الكلية الظاهرة بامر كن و بقوله السارية بنورها و ظهورها في جميع الذرات الوجودية من مبدأ الغيب الي آخر مراتب التعينات و ان كان لا نهاية لها و لها الهيمنة بالافاضة علي الاشياء كلها بجميع مراتبها و اطوارها العنوان الثاني رتبة النبوة و هي الوساطة في التشريع و في التكوين ايضا بوجه دقيق و لا شك ان النبوة مقامها بعد الولاية و ان كان الجامع له السبق علي المتفرد و بجمعيته تفرد كما ان المتفرد بتفرده اجتمع و اقترن ، بعد بمناسبت اينكه صاحب قصيده از عامه است الزاما لهم عبارتي از محييالدين نقل فرموده تا اينكه فرموده است : و هذا هو الذي نقلنا عنه سابقا من ان الحضرة المحمدية اقرب الحضرات الي الحضرة الاحدية فكانت له الولاية العامة الواقفة علي كل مذروء و مبروء و له النبوة الخاصة العامة المطلقة فهو من حديث ولايته اعلي منه من حيث نبوته و بالامرين تقدم علي صاحب الولاية فقط ، انتهي . ملاحظه كن كه ميفرمايد شكي نيست كه نبوت مقام او بعد از ولايت است و اگر چه آن كسي كه جامع مقام ولايت و نبوت است يعني خاتم (ص) از براي او سبقت است بر متفرد يعني بر اميرالمؤمنين (ع) كه صاحب ولايت بتنهائي است و جامع كه خاتم باشد بسبب جامعيت متفرد شده كه نظيري براي او نيست و منال ايدي خلق نميشود همچنانكه متفرد يعني علي (ع) بسبب اينكه صاحب ولايت بتنهائي است و مقام او بعد از خاتم است او مجتمع و مقترن شده است يعني با خلق ، و بعد باز تصريح ميفرمايد كه حضرت محمديه از براي اوست ولايت عامه كه واقف بر كل مخلوقات است [ص 875] و از براي اوست نبوت خاصه كه مخصوص باوست و احدي صاحب آن مقام نيست و عامه مطلقه است يعني مبعوث بسوي كافه ناس است حتي آلمحمد (ص) ، بعد ميفرمايد پس خاتم از حيث ولايتش اعلي است از حيث نبوتش يعني مقام ولايتش اشرف از مقام نبوت است و چون صاحب نبوت و ولايت هر دو هست پيشي گرفته بر صاحب ولايت فقط يعني بر علي بن ابيطالب (ع) و ساير ائمه اطهار ، پس ببين كه با اينكه ولايت را اشرف از نبوت ميگيرند معذلك ولي را اشرف از نبي نميگيرند زيرا كه نبي صاحب ولايت و نبوت هر دو هست و ولي صاحب ولايت بتنهائي چنانكه خداوند فرموده انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الآية ، پس نبي را رسول و ولي هر دو خوانده و اما آن كسان كه ايمان آوردهاند يعني ائمه اطهار (ص) همان صاحب ولايتند زيرا كه عطف بر رسول شدهاند و عطف مقتضي مغايرت است .
و شيخ اوحد امجد در شرح زيارت ميفرمايد در مقامي : الولاية هي ظهور الولي الحق سبحانه لخلقه بما لهم و عليهم في كل شئ و هو قوله تعالي الرحمن علي العرش استوي و محلها الذي يسعها قلب محمد صلي الله عليه و آله كما قال تعالي ماوسعني ارضي و لا سمائي و وسعني قلب عبدي المؤمن و قلب الولي من قلب النبي صلي الله عليه و آله كالضوء من الضوء و الي هذا اشار بقوله اعطيت لواء الحمد و علي (ع) حامله ، و در مقام ديگر ميفرمايد در ذيل حديثي : فاخبر ان نوره (ص) بقي يطوف بالقدرة ثمانين الف سنة و الظاهر ان المراد منه ان يطوف علي حكم الولاية هذه المدة التي هي مقدار سبق ظهور الولاية علي النبوة التي هي العظمة و جلال العظمة فلما وصل الي مقام النبوة سجد لله تعظيما لانه هو شأن النبوة بخلاف الحال الاول الذي هو شأن الولاية فانه مقام ربوبية لا مقام عبودية فقام بالنبوة و قام علي بالولاية بعد محمد (ص) ، انتهي . پس در هر دوي اين عبارت ملاحظه كن كه با اينكه ولايت را اشرف از نبوت [ص 876] شمردهاند معذلك اول كسي كه صاحب مقام ولايت شده است خاتم است صلي الله عليه و آله و بعد از آن حضرت حضرت امير (ع) بلكه تصريح ميفرمايد شيخ اوحد (اع) باينكه هر نبيي ولي هست اما هر وليي نبي نيست چنانكه در رساله شرح سوره توحيد و آيه نور و مسائل ديگر ميفرمايد : فالنبوة هي اخبار و رسالة عن اوامر الملك و نهيه و الولاية هي تولي سلطنة الملك و مملكته و تدبيرها و النظر فيها و النبي لما كان حاملا لامر الملك و نهيه الي الرعية لزم ان تكون له ولاية ليتصرف في تبليغ الرسالة و تقويم الرعية علي حسب مراد الملك فكانت الولاية لازمة للنبوة و لا عكس فكل نبي ولي و لا عكس الي آخر ، پس ملاحظه كن كه هر نبيي مقام ولايت كه بالنسبه بمقام او از براي او هست ولي هر وليي در مقام خود صاحب نبوت نيست و خاتم (ص) جامع اعلي درجات اين دو صفت است .
خلاصه پس وقتي كه خود خاتم قبل از جميع كاينات صاحب مقام ولايت بوده است و مقام نبوت را هم داراست البته او اشرف از جميع خلق خواهد بود و باينكه ائمه اطهار (ص) صاحب مقام ولايت شوند چه ظاهر آن و چه باطن اشرف از خاتم (ص) البته نخواهند شد زيرا كه او ظاهر و باطن ولايت هر دو را داراست بعلاوه نبوت پس اين خرافات كه ميگوئيد كه اين شخص را ظهور ولايت ميگوئيد و بعد از آن اشرف از خاتم ميدانيد همهاش خطا است ، اولا كه محقق كردهايم كه اين شخص مطلقا صاحب اين مقام نيست بلكه شيطان و آتش جهنم نسبت باو ولايت دارند چنانكه خداوند فرموده و ثانيا شخص امام (ع) هم كه تشريف بياورد بفرموده خودشان اشرف از خاتم نيستند و بنص اخبار آلمحمد (ع) هيچ علمي بآلمحمد (ع) نميرسد مگر اينكه اول بخاتم (ص) ميرسد و بعد از آن حضرت بايشان ميرسد بآن ترتيب كه دارند .
و اما اينكه گفته كه مراد مولاي من از ركن رابع اين است ، خداوند لعنت كند كاذب مفتري را اين جماعت بهمين قانعند كه تهمت بزنند [ص 877] چه دخل دارد مسأله ركن رابع باين مطلب ؟ ركن رابع ايمان در نزد مشايخ ما ولايت اولياء آلمحمد است و برائت از اعداء ايشان و ما شيعه آلمحمد (ع) را شعاع انبياء ميدانيم و انبياء (ص) را شعاع آلمحمد (ع) چنانكه خداوند ميفرمايد ان من شيعته لابرهيم و موافق اخبار يعني ابرهيم (ع) شيعه علي بن ابيطالب (ع) است و شعاع هرگز بمقام صاحب شعاع نميرسد چنانكه نور آفتاب هرگز بمقام آفتاب نميرسد و نور چراغ هرگز چراغ نميشود بلكه تابع اوست و بسته باوست و وجودش بسته باشراق اوست پس چگونه چيزي كه وجودش بسته باشراق ديگري است بمقام ذات او ميرسد پس شيعيان آلمحمد كه مراد مؤمنين انس هستند بمقام انبياء خدا يعني مثل ابرهيم و نوح و ساير انبياء نميرسند و انبياء هم نيز بمقام آلمحمد نميرسند ، پس ببين كه سخن ما چيست و افتراهاي اين مرد چه چيز است كه ميخواهد براي خود شريكي در قول بگيرد و ما پناه ميبريم بخداوند از اينكه با اين جماعت موافقت بكنيم لانهم ليسوا من الحنيفية في شئ و تمام آنچه ميگويند بدعت است .
فصل - گفته است : و حديث مروي بحار ان لقائمنا اربع علامات من اربعة نبي را هم بتكلفات صرفي و نحوي چه زحمتها كشيدهاند كه شبهه فرمايند عبارت حديث عربيت نداشته باشد دليل اينكه روايت صحيح نبوده و نيست ، تا آخر خرافاتي كه گفته .
جواب - فرمايش مولاي من روحي فداه در جواب اين است كه شايد حديث را بمعني خواسته روايت كند در عبارت هم سهو هست و باين مضمون احاديث متعدده است و بعد روايات را نقل فرموده است از عوالم و در هيچيك از روايات هم باين الفاظ كه اينها نقل كردهاند نيست و اين بنده هم سابق بر اين در جائي كه مصنف ذكر اين روايت را كرده بود از بحار روايات باين [ص 878] مضمون را نقل كردهام و تحريف كلي كه كردهاند اين است كه در آخر حديث و اما من محمد فالقيام بسيرته و تبيين آثاره بوده و اينها تحريف كردهاند و العلامة من محمد (ص) يظهر بآثار مثل قرآن كردهاند حال اگر شما مدعي هستيد كه بهمين لفظ كه شما گفتهايد در بحار هست آنرا نشان بدهيد و اگر قبول داريد كه نقل بمعني شده در نقل بمعني خلاف كردهايد اولا كه خلاف عربيت است و ثاني اينكه فرمودهاند و تبيين آثاره يعني تبيين آثار محمد (ص) و قرآن وحي خداست كه بر آن حضرت نازل شده و اثر خود آن حضرت شمرده نميشود چنانكه فرمود ماينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي و فرمود ان اتبع الا ما يوحي الي و تا وحي بر آن حضرت نازل نميشد ميفرمود نميدانم و خداوند فرموده و كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا ماكنت تدري ما الكتاب و لا الايمان پس قرآن اثر شخص پيغمبر (ص) شمرده نميشود بلكه كتاب خداست و اگر گوئي كه همه آنچه پيغمبر (ص) داراست عطاي خداست گويم راست است اما معذلك خزينهٔ كه خداوند قرآن را از آن نازل فرموده تا خزاين باقي فرق دارد و از اين است كه قرآن معجز است و باقي را بالفاظ و عبارات معجز نشمردهاند پس معلوم است كه از براي قرآن اختصاصي بخداوند عالم هست مثل اينكه در ظاهر همه زمين مخلوق خداست اما كعبه بيت الله شمرده شده و مساجد نسبت بخداوند داده شده و ساير داده نشده پس معلوم است كه وجه اختصاصي در اينها هست كه در باقي نيست . خلاصه كه قرآن كلام خداست و بعلم پروردگار نازل شده و اختصاص او از ميانه همه كلمات پيغمبران بلكه كتب ايشان بخداوند معلوم است چنانكه در مقدمه ذكر اين مطلب شده است لهذا آنجا كه گفته ميشود تبيين آثار محمد (ص) اين را تفسير كردن بقرآن درست نيست . و اگر ميگوئي كه عين اين لفظ فرمايش خود ايشان است حديث را از بحار [ص 879] نشان بدهيد و بر فرض صحت آثار مثل قرآن را نشان بدهيد و والله بسيار غريب است كه انسان اين قدر بيحيا باشد كه عبارات بيان را بگويد مثل قرآن است ساير عبارات خود پيغمبر (ص) و حضرت امير و ساير ائمه اطهار كه افصح عبارات اهل روزگار است مثل قرآن نيست و اينها حيا نميكنند و اين خرافات را كه نه لفظ صحيح دارد و نه معني درست اينها را مثل قرآن بلكه مهيمن بر آن ميدانند . خلاصه و مولاي بزرگوار من بتفصيل بيان فرمودهاند كه ابدا در اين حديث دلالتي بر صدق مدعاي شما نيست و اين شخص چون از جواب آنها درمانده بهمين متمسك شده كه حديث را تصحيح نكردهايد و خرافاتي سروده و آنها را هم ديدي كه فرمودهاند كه نقل بمعني است و اخباري چند باين مضمون داريم .