[ص 821] فصل - گفته است : در فصل ٢ فرمودهاند مراتب تأويل مثل روح و بدن است پس ظاهر نماز بجاي خود است تأويل هم دارد و اگر بگوئي پس چيست كه امام شرع جديد ميآورد و شرع حكم ظاهر ابدان است نه حكم تأويل ، حكم تأويل فوق اين شرع است و مپندار امام شرع را بكلي از ميان برميدارد شرع نيست مگر امر بآنچه نفع دارد و نهي از آنچه ضرر ، چيزي وقتي حلال و وقتي حرام و بالعكس است بر حسب صلاح و فساد خلق در اوقات مختلفه انتهي ، شرع جديد را تصديق فرمودهاند و تأويل را فوق شرع ، پس دانسته شد كه بشرع تأويلي ايشان مؤمن و متمسكند .
جواب - كاش ديگر خلاصه نميكردي و متعرض رد و بحث نميشدي كه خدا ميداند كه خلاصه كردنت مثل جهال است و جواب دادنت مثل اطفال و يك منصف خداترس ميخواهم كه بردارد آن فصل شريف را ملاحظه نمايد و اول ببيند كه آنچه اين مرد گفته خلاصه آن هست يا نيست ثاني اينكه كجاي آن مطلب محل ايراد است ؟ خلاصه و در اين مقام ميگوئيم كه البته فرمايشات خداوند و آلمحمد (ع) ظاهر و تأويل و باطن همه را دارد و كيست كه بتواند منكر وجود اين معاني بشود ؟ اما ظاهر كه محل شبهه نيست و اما تأويل خداوند ميفرمايد مايعلم تأويله الا الله و الراسخون في العلم و همچنين ميفرمايد و لقد جئناهم بكتاب فصلناه علي علم هدي و رحمة لقوم يؤمنون هل ينظرون الا تأويله يوم يأتي تأويله يقول الذين نسوه من قبل قد جاءت رسل ربنا بالحق فهل لنا من شفعاء فيشفعوا لنا او نرد فنعمل غير الذي كنا نعمل قد خسروا انفسهم و ضل عنهم ما كانوا يفترون پس انكار تأويل را نميتوان كرد و همچنين در اخبار آلمحمد (ع) شواهد اين معني و معاني باطنيه بسيار است و سابق بر اين ذكر بعضي از آنها شده است و عرصه تأويل غير عرصه ظاهر است عرصه شرع ظاهر دنيا است و تا دنيا سرپا است [ص 822] شرع ظاهر البته بايد باشد و تأويل عرصه آن عرصه مثال است و مثال در اين دنيا مثل روح است در بدن همچنين تأويل در ظاهر مثل روح است در بدن و تا در دنيائيم بحكم تأويل تنها نميتوان عمل كرد چنانكه غذاي دنيوي را بايد خورد تا اينكه تقويت بدن بشود و تحصيل علم هم بايد نمود تا اينكه تقويت روح بشود و اگر بخواهي بتحصيل علم تنها بگذراني اين بدن زيست نميكند و هلاك ميشود و اگر بخواهي دليل اينكه عرصه تأويل عالم بالا است دست بياوري در همين آيه شريفه كه مخصوص ذكر آنرا نمودم ملاحظه كن كه ميفرمايد يوم يأتي تأويله يقول الذين نسوه من قبل قد جاءت رسل ربنا بالحق فهل لنا من شفعاء فيشفعوا لنا او نرد فنعمل غير الذي كنا نعمل يعني آن روز كه تأويل كتاب ميآيد ميگويند آنها كه ترك كردند آنرا پيش از اين كه رسل پرورنده ما حق آورده بودند پس آيا شفعائي هستند كه براي ما شفاعت كنند يا برگرديم پس عمل بكنيم غير آنچه عمل ميكرديم ، پس ملاحظه كن كه در آن روز طمع بازگشت ميكنند و بديهي است كه برنميگردند و اين عرصه برزخ است و قيامت كه طمع بازگشت ميكنند و ممكن نيست و الا اگر در دنيا بودند حاجت ببازگشتي نبود در همان مقام كه بودند فورا ايمان ميآوردند و از ايشان پذيرفته ميشد پس ببين چگونه فرمايشات مشايخ ما مأخوذ از كتاب و سنت است كه كتاب خدا صريح است در اين كه يوم تأويل ديگر بازگشت براي كسي نيست . و بدانكه سابق بيان كردهايم كه تأويل در فرمايشات اهل بيت (س) از براي آن معني خاصي است و معني عامي اما معني عام آن همان مصداق لفظ است خواه معني ظاهر باشد يا تأويل بمعني اخص يا باطن هر چه باشد آنرا تأويل ميگويند و معني خاص آن همان است كه در لسان حكمت بيان ميشود كه معني را باول خود برگردانند و بروز آنرا در عوالم ديگر مشاهده كنند پس تأويل بمعني عام در دنيا و آخرت و مثال [ص 823] همه جا ممكن است چنانكه سابق هم تفصيل اين مطلب را ذكر كردهايم و اين است كه حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد كه از براي قرآن تأويل است پس بعضي از آن آمده است و بعضي ميآيد پس هر گاه واقع شد تأويل در زمان امامي از ائمه ميشناسد آنرا امام آن زمان ، و اما بمعني خاص آن است كه ظهور و بروز آن در عوالم ديگر است ، پس ملتفت اين نكته باش كه بكار ميخورد . باري غرض اين بود كه تأويل حق هست يقينا بنص كتاب خداوند و فرمايش اهل بيت (س) و ظاهر هم هست و تا دنيا سرپا است حكم ظاهر دنيا البته بايد باشد و محال است كه برداشته بشود ولو هر روزي بر حسب مصلحت حكمي بكنند اما مطلقا بدون حكم دنيائي نخواهد شد چنانكه طبيب مريض را منع از غذا خوردن بكلي نميكند اما غذاي مناسب براي او ترتيب ميدهد و از باقي منع ميكند و امام عليه السلام هم كه تشريف ميآورد البته ظهور او در دنيا است و در آخر الزمان ظهور ميفرمايد پس احكام شرع ظاهر را برنميدارند و چون در آن وقت چشم مردم بعالم مثال باز ميشود طوري كه فرمودند كه جن و ملائكه را ميبينند و با آنها تكلم ميكنند طوري كه با حاشيه خود تكلم ميكنند پس بعضي احكام آن عالم هم بمقتضاي آن زمان بر ايشان جاري ميشود و هيچ منافات با احكام ظاهريه ندارد هر دو بر جاي خود هستند بعينه همان مثلي كه عرض كردم غذا ميخوري كه قوت بدن تو باشد و تحصيل علم ميكني كه قوت نفس انساني تو باشد و بهيچيك از اينها قناعت از ديگري نميتوان كرد ، حالا اگر من گفتم كه بايد تحصيل علم كرد تو بر من ايراد ميكني كه پس معلوم است كه تو دين تأويلي داري بلي تأويل اگر از آلمحمد است (ص) و حق است واجب است كه من بآن متدين باشم و اگر نيست حرام است خداوند ميفرمايد فلينظر الانسان الي طعامه و امام (ع) تأويل ميفرمايد كه يعني فلينظر الي علمه عمن يأخذه حال من اين قول خدا را [ص 824] ميگيرم و ملاحظه ظاهر آنرا ميكنم كه آيا طعام من حلال است يا حرام صالح است و نافع يا مضر و هر چه حلال و نافع است ميخورم ملاحظه تأويل آنرا هم ميكنم و ملاحظه ميكنم كه علم خود را از كه اخذ كردم آيا از آلمحمد است (ص) يا از دشمن ايشان اگر از دشمن ايشان است احتراز ميكنم و اگر از ايشان است اخذ ميكنم ، پس تأويلي كه مشايخ ما ميفرمايند اين است كه از نص اخبار آلمحمد (ع) ظاهر ميشود و البته بآن متدين هستيم و بظاهر فرمايش ايشان هم بحول الله و توفيقه ميگيريم اما تو كه تأويلات ميكني كه هيچ مأخذ صحيح از براي آنها نيست باطل ميگوئي .
فصل - گفته است : در فصل ٣ فرمودهاند هر شيئي را علامتي است و از اين مقدمه نتيجه گرفتهاند كه ولي را صفات مخصوصه ولايت است و آن ده صفت است عصمت و نص و اعلميت و اتقي و اسخي و اشجع و معجز و دليل بر ادعاي خود چشم او خواب رود و قلبش خواب نرود از پشت سر ببيند بول او را زمين بلع نمايد ، در فصل ٤ فرمودهاند از علامات مخصوصه امام زمان اين است كه صورت او شبيه پيغمبر آخر الزمان ميباشد و هم ● باطنش اسم باطن او و اسم ظاهرش اسم ظاهر او ، در فصل ٥ فرمودهاند بعد از عروج رسول الله و ائمه اطهار و غيبت امام دست ما از همه جا كوتاه شد ضرورياتي چند در ميان گذاردهاند كه اينها را خليفه و قائم مقام خود قرار دادهاند بعضي آنها بحد بداهت رسيده است از آنها توحيد و نبوت و امامت ائمه هدي و افضليت خاتم انبياء است و از آنها است كه فساد محرم است و از آنها است امام حكم بقاعده ميفرمايد شرع بيمعني و مزخرف نخواهد آورد امام دروغگو نيست امام سلطان است و سائس نميشود انتهي ، صفات مخصوصه ولايت كليه الهيه و قائم بامر الله بين كل متفق است و نصاري از حضرت روح [ص 825] ديدند و مسلمين از جمال حبيب و اين حزب از نفس مباركي كه بدون تأويل معصوم بود و اعلم و اتقي و اشجع و اكرم و اشد استقامة و اعظم انقطاعا و اعلي حسبا و نسبا و اشبه الخلق برسول الله خلقا و خلقا و اسم ظاهر و باطنش موافق و مطابق بود ديدند و بخونشان شهادت دادند و مناط نيست احتجاب نفوسي كه بحجبات علميه و دلالات ظنيه و تأويلات وهميه متمسك شده نرفتند و بصفات مجاهد طالب متصف نشدند بر تكذيب و اعراض باقي ماندند از قبل هم امثال ايشان در حق مخازن علم و معادن رحمت لايتناهي همين نسبتها را دادند چه شدند تالله انهم الآن في العذاب المهين ، و در مقامي فرمودهاند لا نبي بعدي از ضروريات است نفرمودند لا ظهور بعدي و لا كتاب بعدي بمذهب ايشان بايد و ابعثهم اللهم مقاما يغبطه به الاولون و الآخرون را تأويل نمود و آيات لقا را از صراحتش بيرون برد و الخاتم لمن سبق و الفاتح لمن استقبل و هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن را لغو دانست نعوذ بالله من تحريف الغالين و انتحال المبطلين و تأويل الجاهلين .
جواب - اولا خود مسلمين در آن كتاب مبارك باين فصول معينه نظر نمايند و ببينند كه اين مطالب كه نوشته خلاصه آن فصول هست يا نه و چون آن كتاب مبارك در همه جا شايع است ديگر ما تفصيل نميدهيم يك كلمه همين قدر كه بداني چه قسم خلاصه ميكند مولاي من فرموده است : امام سلطان است و سائس ، نميشود كسي سياست نداشته باشد و امام شود . اين مرد ميگويد امام سلطان است و سائس نميشود ، انتهي . انشدكم بالله همين قسم بايد خلاصه كرد و اين قسم مزخرف سرود ؟ فرموده است شبيه پيغمبر است و اسم ظاهر و باطن او اسم ظاهر و باطن پيغمبر و از صلب امام حسن عسكري است و بطن نرجس خاتون و بعد از ظهور زمين را پر از عدل و داد ميكند و دولت دولت حق ميشود و جميع خلق تسليم و تمكين از آن سرور مينمايند ، [ص 826] و هكذا . و اين مرد چون ديده كه اينها ديگر خيلي بديهي است كه در ميرزا عليمحمد نبود و ادعا و تحكم برنميدارد همه را ترك كرده . خلاصه بهمان قدري كه خودش نوشته ما اكتفا ميكنيم :
گفته است كه بدون تأويل معصوم بوده ، عصمت او همين بود كه در مجلسي از مجالس خرافاتي چند سرود و ضبط كردند بي اطلاع او بعد گفتند مكرر بفرمائيد آنها كه اول گفته بود فراموش كرده بود عصمت او همين بود كه صبح خوابيد تا آفتاب سر زد كسي از مسلمين با او بود او را بطعنه بيدار كرد برخواست با كمال اضطراب گوشه چادر مشغول ببول كردن شد و گفت مبارك جي بالماء اگر شرعش اين بوده كه تا آن وقت بخوابد اضطرابش از چه بود و اگر نبوده چگونه تا آن وقت خوابيده و چگونه چشم او خواب بوده و قلب او خواب نبوده ؟ خلاصه و اين را هم بدان كه اگر امثال اين اعمال هم از كسي ديده نشود بلكه كمال صلاح و تقوي را هم ببينيم و سهو و خطائي هم نبينيم معذلك قائل بعصمت او نميتوانيم شد زيرا كه من از جميع حالات او مطلع نيستم شايد در آن اوقات خلاف عصمت از او سر بزند ، و از اين گذشته كه امام خودش اولي الامر است و ناسخ و منسوخ را ميداند و ما جاهليم پس اگر آنچه را كه از خود او تعليم گرفتهايم ميزان قرار دهيم شايد تكليف خود او غير از آنچه بمن فرموده باشد چنانكه نظائر اين در اخبار ايشان هست حتي فرمودند كه لاتنظروا الي ما اصنع انا و افعلوا ما تؤمرون و شايد كه كليةً امروز حكم برگشته پس من آنچه از پيش بواسطه خود او دانستهام چگونه بر او حجت كنم اين است كه در زماني كه پيغمبر (ص) در ميان باشد يا امام منصوص عليه در ميان است بايد نص بفرمايند بر امامت و عصمت امام بعد چنانكه در كتاب المبين روايت شده است عن موسي بن جعفر عن ابيه عن جده عن علي بن الحسين عليهم السلام قال الامام منا لايكون الا معصوما و ليست [ص 827] العصمة في ظاهر الخلقة فيعرف بها فلذلك لايكون الا منصوصا الحديث ، پس ملاحظه كن كه عصمت امري نيست كه از ظاهر خلقت معلوم شود و لابد بايد امام سابق يا پيغمبر (ص) نص بر او بفرمايد و در مثل اين زمان كه امام و پيغمبر در ميان نيستند نصوص ايشان بر فرزند امام حسن عسكري (ع) هست ولي اين هم امروز فايدهاش بما همين قدر است كه اگر مثل ميرزا عليمحمد كسي بيرون آمد و ادعاي عصمت نمود قبول نكنيم زيرا كه نصي بر او نيست اما خود امام كه بيرون ميآيد امروز من و تو چه ميدانيم كه اين فرزند امام حسن عسكري است تا آنكه بداني كه منصوص عليه است ، پس سبيل معرفت ما امروز همان راهي است كه پيش از اين هر پيغمبري كه مبعوث ميشد ميشناختيم و آن نبود مگر اينكه آيات نبوت از معجزات و علوم و اخلاق و آنچه لازمه اين امر است با او باشد پس امام را هم بايد بهمين معجزات و آيات بينات و علم بما كان و ما يكون شناخت و مگو تو كه خود علم ما كان و ما يكون نداري چگونه ميشناسي زيرا كه معرفت صدق او باخبار از مغيبات مثلا بسيار سهل است و مثل اين جماعت مگو كه اخباري كه از آينده ميدهد من تا كي انتظار بكشم تا صدق او را بفهمم زيرا كه اخبار از مغيبات منحصر باخبار آينده نيست مثل عيساي پيغمبر خبر از ما يأكلون و ما يدخرون بدهد و خبر از ضماير قلوب بدهد و هكذا پس بسيار سهل است معرفت اين مطلب و اما به بيانات و تحقيقات علميه اگر چه باشند كساني كه قراين دست بياورند و پي بعلم او ببرند اما اين كار عامه خلق نيست و معرفت آنها از همين راهها است كه علم آنها را دارند يا ميتوانند بسهولت دست بياورند . خلاصه پس از اين بيان دانسته شد كه اينكه مصنف گفته كه اين مرد بدون تأويل معصوم بود خود اين حرف پذيرفته نيست زيرا كه مسلم نصي كه درباره او نبوده و عصمت هم بفرمايش امام (ع) صفتي در ظاهر خلقت نيست و همچنين [ص 828] است امر در تقوي و كرم و استقامت و انقطاع زيرا كه تمام اينها شئون عصمت است و هيچيك اينها دانسته نميشود مگر بنص يا بمعجزات زيرا كه بالاتر از اين نيست كه تو اعمال و عبادات و رياضات شاقه از او ديده باشي سنيها هم عبادت بسيار ميكنند هنود هم جوكيه ايشان رياضات شاقه ميكشيدند تو از كجا ميفهمي كه اعمال ايشان پسنديده خداوند هست يا نيست و همچنين برامكه هم بذل و بخشش بسيار ميكردند تو از كجا ميفهمي كه كرم و سخاوتي كه خدا خواسته همين است و اگر بگوئي كه كيفيت و محل اين عبادت و سخاوت را ملاحظه ميكنم ميگويم پس تو خودت اولا مدعي مقامي كه موقع هر چيز را دانستهٔ و اگر مدعي نيستي پس البته اقرار بجهل خود بايد بكني و اگر جاهل شدي ميزان نميشوي و وقتي كه تو ميزان نشدي نميفهمي كه اين شخص اين عبادت و سخاوت را بجا كرده يا بيجا كرده و اينها بر فرضي است كه انسان عملي ببيند و الا شما كه چيزي نديديد و صرف سخني است كه ميگوئيد .
و همچنين است امر در استقامت و انقطاع ، كسي كه خودش مستقيم نيست چه ميفهمد كه استقامت كدام است ؟ آن سطّاره كه انداختي و دانستي كه مستقيم است كدام است ؟ اگر طبع خود تو است پس اول شما بسم الله اگر تو چراغ دست داري سفيهي كه عقب آتش ميگردي ، آيا استقامت و انقطاع او را بشرع پيغمبر (ص) موازنه كردي كه بديهي است كه اين مرد بشرع پيغمبر (ص) راه نرفت پس بچه قاعده فهميدي كه مستقيم است ؟ والله مردم از كلام قناعت دارند كه از هوا گرفته شود و تقطيع حروف و كلماتي شود خواه معني از براي آن باشد يا نباشد .
و همچنين است امر در باب شباهت او به پيغمبر ، زيرا كه اگر شباهت صوري منظور است جمال مقدس او را زيارت نكردهايم و اگر شباهت معنوي مقصود است علم آنرا نداريم .
و همچنين است سخن در باب اسم ، و تو كه آنچه ميگوئي صرف تحكم و ادعا هست و هيچ محتاج بمصداق در كلمات [ص 829] خود نيستي ولي فرض اينكه يك كسي باشد مثلاً مثل مدعي مصري كه او را محمد احمد ميگفتند و جامع اسم ظاهر و باطن هم بحسب ظاهر بود ولي اعراض در دنيا بسيار است صورت اين اسماء را بسا بالعرض بر دشمن خدا هم بگذارند پس اين علامات را كه در اخبار آلمحمد (ع) شمردهاند در موقع ذكر فضيلت است يا اينكه علامتي است كه بنص ولي يا برهان جلي بايد ثابت بشود و در اين زمان از نص امام بر آن شخص مجهول النسبي كه برميخيزد و ادعاي امامت ميكند كه محروميم پس ما را چاره نيست جز فرمايش ايشان كه فرمودند كه اگر مدعي ادعاي امامت كند سؤال بكنيد از او از اين امور عظيمه كه مثل او جواب ميگويد و اين امور عظيمه همين معجزات است و آيات بينات و خوارق عادات و خبر از مغيبات و امثال اينها مثل حاجت مردم بسوي او و عدم احتياج او باحدي و همچنين اشجع بودن و اعلم بودن و امثال اينها هم خوب است ولي معذلك امروز اگر ديدم از برابر هزار نفر فرار نكرد چه ميدانم كه اگر دوهزار نفر در برابر او ايستادند باز فرار نميكند ؟ بلي اگر ديدم مثل ميرزا عليمحمد با وجود اينكه شيطان اسباب فراهم آورد و سرباز اول عمداً تير را بريسمان زد و افتاد بسلامت معذلك تاب نياورد و فرار نمود و در مزبله يا طويله پنهان شد از اين يقين ميكنم كه اين شخص شجاع نيست سهل است كه زرنگي هم ندارد زيرا كه اگر همان جا ايستاده بود و گفته بود كه ببينيد اين همه تير خالي شد و بمن نخورد البته در دلهاي ضعفا رعب عظيمي پيدا ميشد و دست از او بازميداشتند ولي خداوند نگذارد كه چنين سخني بگويد و فرار نمود تا بر همه واضح شد كه هيچكاره نيست و باز او را آوردند و كشتند ، و ملاحظه كن كه اين جماعت او را مظهر الوهيت و آيت توحيد ميپندارند و اين مرد اين قدر نفهميده بود كه از تقدير خداوند گزير نيست اگر تقدير شده كشته شود كشته ميشود و فرار از تقدير نميتوان كرد و اگر [ص 830] تقدير نشده كه كسي هم قدرت كشتن او را ندارد پس چرا فرار كند ؟ بفداي وجود مقدس علي بن ابيطالب (ع) كه تاج الموحدين است و آية الله في العالمين كه فرمود من از جنگ فرار نميكنم زيرا كه اگر تقدير نشده كه كشته شوم كه كسي نميتواند مرا بكشد و اگر تقدير شده كه فرار سودي نميدهد ، عرض كردند چرا بر قاطر سوار ميشويد و در جنگ با قاطر تاخت و تاز نميتوان كرد فرمود من نه از جنگ ميگريزم و نه عقب گريخته ميروم پس حاجت بتاخت و تاز ندارم و فرمود اگر تمام عرب پشت بر پشت نموده بجنگ من بيايند فرار نميكنم . پس شجاع حقيقي اوست و موحد واقعي او كه در ميان قشون عايشه كه تشنه بخونش بودند ميايستد و مسأله توحيد بيان ميكند والله كه از خجالت او بايد بزمين فرو رفت كه همچو مردمان در ميان امت پيدا شدند كه ادعاي مقام او را بكنند و خود را آيت توحيد بشمرند و از ريسمان بزمين بيفتند و بگريزند و در مزبله يا طويله پنهان بشوند چه قدر بر اسلام و تشيع بايد گريست و از خجالت آلمحمد (ع) سر بزير انداخت . خلاصه پس اين حالت را كه ديديم يقين ميكنيم كه اين شخص قابل اعتنا نيست ولي اگر مثلاً ديديم با چند نفر جنگيد و فرار نكرد اگر چه تا يك درجه علم حاصل ميشود ولي باز كمال يقين و اطمينان وقتي حاصل ميشود كه يا نص پيغمبر صادق باشد يا آنكه خود او بحجت و برهان از جانب پروردگار اثبات امر خود را بكند و آن منحصر است بهمان صفات و علوم و معجزاتي كه پيش گفتهايم و شما خود صريحاً نفي معجزات را ميكنيد كه اين شخص دارا نبوده سهل است اخبار سابقين هم دروغ است و همه را منحصر ميدانيد باين كتاب كه اشهد بالله غير از خرافات هيچ نيست نه لفظ صحيح دارد و نه معني صحيح سواي كلماتي كه بهم بافته و در فصل بعد شايد علاوه بر آنچه سابق گفتهايم باز بياني بكنيم و در اين صورت كه شما كه خود از مؤمنين باو هستيد با نص [ص 831] صريح او نفي معجزات را ميكنيد و خلاف ضرورت تمام مليين ميگوئيد ديگر چه حاجت برفتن و آمدن است و چگونه روايت شما را تصديق كنيم ؟ و چون سابقا بيان معجزات شده است ديگر در اين مقام تفصيل نميدهيم .
و اينكه گفته كه لا نبي بعدي فرمودهاند و لا ظهور بعدي و لا كتاب بعدي نفرمودهاند ، اين هم سابق بر اين بتفصيل بيان شده و در اين مقام همين قدر ميگوئيم اولا كه سابق روايت كردهايم از حضرت امام رضا (ع) در حديثي كه در بيان اولي العزم فرمود كه شريعت محمد (ص) نسخ كرده نميشود تا روز قيامت و نبيي بعد از او نيست تا روز قيامت پس هر كس ادعا كند نبوت را بعد از نبي ما يا بياورد بعد از قرآن بكتابي پس خون او مباح است از براي هر كس كه بشنود اين را از او ، پس ملاحظه كن كه بعد از قرآن كتاب ديگر آورده نميشود ابدا و اين تحقيقات كه سابقا كرده كه حاصل آنها اين است كه اين كتاب بلكه نوع كتب جلوه همان قرآن است مثمر ثمري نيست زيرا كه بنا بر اين تورية و انجيل هم جلوه همان بودند و نفرمودند كه بعد از آنها كتابي نيست ولي بعد از قرآن فرمودند پس معلوم است كه مشار اليه همين جلوه است كه بعد از اين جلوه جلوه ديگر نيست . و اما اينكه گفته كه لا ظهور بعدي نفرموده است ، بملاحظه اينكه خود پيغمبر (ص) بايد رجعت بفرمايد و شيطان و اشياع او را بكشد و در ميان خلق سلطنت بفرمايد راست است معني اينكه لا نبي بعدي فرموده اين نيست كه من خود برنميگردم و خود آن حضرت البته برميگردد ولي تو بگو ببينم كه اين همه اخبار كه از ظهور داده بودند از ظهور امام ثانيعشر و وصي دوازدهم پيغمبر بود و رجعت پيغمبر و ساير ائمه (ص) را علاوه بر آن خبر داده بودند يا غير از اين بود ؟ شبهه براي عاقل منصف نيست كه خبر از ظهور امام ثانيعشر داده بودند خاصة و رجعت پيغمبر و ساير ائمه را بعد از ظهور آن حضرت خبر داده بودند و امام بلاشك وصي پيغمبر است [ص 832] و داعي بسوي او و ناشر شرع و كتاب او و بنا نيست كه كتاب جديدي كه ناسخ كتاب اوست و اشرف از آن بادعاي تو بياورد ، و اگر گوئي كه با وجود اينكه امام است معذلك ظهور پيغمبر هم هست و نبي هم خوانده ميشود زيرا كه اولنا محمد و آخرنا محمد فرموده ميگويم اين حديث را در زمان اول فرمودهاند و علاوه بر اين حضرت امير انا محمد و محمد انا هم فرمود چه شد كه آن روز اسم نبي بر او روا نبود چنانكه مكرر پيغمبر (ص) باو فرمود انت مني بمنزلة هرون من موسي الا انه لا نبي بعدي و همچنين در اخبار بسيار اين مطلب را فرمودهاند ، پس اسم نبي بر آن حضرت روا نبود زيرا كه آن ظهور ظهور وصايت و ولايت بود و صاحب الامر هم بيشبهه ظهور وصايت و ولايت است چنانكه فرمودند در صفت آن حضرت كه لايكون الا وصيا ابن وصي پس همان طور كه در ظهورات قبل كه بوصايت بود اسم نبوت جايز نبود حتي وحي نبوت را از خود نفي ميفرمودند و ممكن نبود كه كتابي بعد از قرآن بياورند كه آنرا معجز خود بخوانند چنانكه نكردند ، همچنين است امر در اين ظهور و ما بتصديق خدا و رسول و ائمه (ص) منتظر ظهور وصي پيغمبر هستيم و اين وضع كه شما ميگوئيد بالضروره از دأب اوصياء خارج است كه كتابي سواي كتاب پيغمبر بياورند و شرعي جديد مستقلا بگذارند . پس ولو ظهور ظهور خاتم باشد اما در هر ظهوري بر حسب آن ظهور رفتار خواهد شد چنانكه عرش و كرسي و افلاك و عناصر همه ظهور جسم هستند اما در عرش كار عرشي ميكند و در كرسي كار كرسي و در افلاك و عناصر كار آنها و از كرسي كار عرش ديده نميشود و زحل مثلا هرگز كار عرش را نميكند بلكه بر حسب قابليت خود حركتي بر خلاف عرش دارد هر چند كه عرش بقوت خود او را بحركت يوم و ليل حركت ميدهد اما زحل بواسطه اينكه قابليت او تاب مطاوعه عرش را مثل خود عرش ندارد اين است [ص 833] كه قدر قليلي از او پس ميافتد كه در هر سي سال يك دوره پس افتادن او را سنجيدهاند و اين از كمال مطاوعه اوست با عرش كه حركتي كه بعقب ميكند اين قدر بطيئ است و ساير كواكب مطاوعهشان كمتر است كه سيرشان بعقب سريعتر است . خلاصه مطلب اين است كه اگر چه همه اينها ظهورات جسم هستند معذلك هر يك شأن خود را دارند در مقام خود نه شأن جسم را ، پس قائم آلمحمد (ع) هم در عرصه ظهورات شأن آن حضرت وصايت است آن هم نه اعلي درجه وصايت بلكه خاتم الوصيين علي بن ابيطالب (ع) است و بعد از آن حضرت امام حسن (ع) و بعد از آن حضرت امام حسين (ع) و بعد از آن حضرت صاحب الامر (ص) بنا بر اخباري كه بر اين ترتيب دلالت ميكند و الا رعيت درك اين مطالب را نميكنند و معذلك اشهد ان ارواحكم و نوركم و طينتكم واحدة طابت و طهرت بعضها من بعض و با وجود اتحاد طينتها حكم نبوت در جاي خود است و حكم وصايت در جاي خود و سابق بر اين نيز شرح اين مطالب شده است و حاجت بتفصيل زياده بر اين نيست .
فصل - گفته است : در فصل ٦ كلمات و آيات اين ظهور امنع را مزخرف و نامربوط و بيمعني و غلط فرمودهاند و باين افترا تسكين غل صدر و طفي نار حسد نموده و فرمودهاند بعد از آنكه خرافات خود را ديد گفت حروف و كلمات نزد من سجده نمودند و من آنها را مرخص نمودم كه جاي هم استعمال شوند و هر يك عمل يكديگر نمايند اگر اين فرمايش صدق و صحيح است چرا عين عبارات ايشان را نقل نفرمودند كه اعظم برهان بر خرافات باشد و اكبر دليل بر بيمعني بودن و مستغني از رد كردن و تكلفات وارده نمودن است منصفين عالم بفطانت و ذكاوت و آگاهي آحاد و افراد اين حزب معتقدند تا چه رسد بنفس مباركي كه بقوت بيان و قدرت تبيان اين نفوس زكيه را تصرف [ص 834] و تسخير فرموده و بكلمهاش خاضع داشته .
جواب - اما آنچه گفته كه باين بيانات اطفاء نايره حسد نمودهاند نه اشهد بالله حسد نميبرند سهل است كه شكر و سپاس الهي را ميگويند كه بايشان علم و معرفت داده كه قبح اين خرافات را بيان كنند و چگونه حسد ميبرد كسي كه خودش در زمان اندك دويست جلد كتاب تصنيف و تأليف نموده باشد و اجوبه مسائل غامضه را كه از اطراف و اكناف عالم سؤال شده است داده باشد و از بيانات و دروس و مواعظ حكيمانه او كه هر يك مجلس آن دريائي است از علم و معرفت تقريبا چهار كرور بيت نوشته شده باشد حال حسد باين كلمات مزخرف بيان ببرد والله كه ادني شاگرد او عار دارد از اينكه يك سطر عبارت نظير او بنويسد خلاصه حمل بر حسد نكنيد كه تمام آنچه نوشته ارزاني خود شما باشد .
و اما اينكه گفته كه اگر اين فرمايش صدق و صحيح است عين عبارت او را چرا ننوشتند ، كسي نگفته كه اين عبارت بيان است يا كتاب مزخرف ديگر او بعينه همان طور كه تو امروز از عبارات او براي هر كس نقل ميكني در ابتداء هم همين طور هر كس از دوستان او نقلها ميكردند و نوشتجات متفرقه از او ميآوردند و مولاي بزرگوار من اعلي الله مقامه در رسالهٔ كه بامر شاه شهيد در رد آن مرد نوشتهاند مرقوم فرموده كه چون ديد كه غلطهايش از عذر و اعتذار گذشت و مردم اعتراض ميكنند از قرار نوشتجات منتشره گفت من قطب روزگارم و همه عالم بر گرد من ميگردند و باذن و اجازه من حركت ميكنند جميع حروف و كلمات آمدند پيش من سجده كردند و من همه را مرخص كردم كه هر يك معني ديگري را بدهند و خاصيت ديگري را ببخشند ، حالا تو امروز كه كتاب نوشتهٔ بعد از پنجاه سال انكار ميكني و نميدانم كيستي و در چه سن بودهٔ بسا ابدا در آن زمان نبودهٔ يا آنكه طفل غير مميزي بودهٔ و تحكم ميكني كه همچو چيزي نبوده و نيست و خداوند براي هر چيزي [ص 835] دليل صدقي گذارده تو اگر خود اهل عربيتي خود در گوشه خلوت خود بنشين و نظر كن ببين عبارات بيان موافق عربيّت هست يا نيست ؟ اگر خود عربيت كامل نداري مصدق بيغرض در ميان خلق بسيار است از آنها سؤال كن و خدا را بخود حاضر ببين و تعنت را كنار بگذار ، همين عباراتي كه تو خود در همين كتاب نخبه كردهٔ و از بيان نقل نمودهٔ ببين اينها عربي است ؟ هوش از سر انسان ميرود كه اويي است كه تو ميخواهي حقيت خود را اثبات كني بگوئي شب روز است و روز شب و از من توقع تصديق كني حال تو بهمين كلمات ميخواهي اثبات حقيت اين مرد را بكني و اين عبارات نه لفظ صحيح دارد و نه معني صحيح ، ميگوئي بهمينها تصديق كن ، و نسخه بيان در نزد من موجود نيست ولي بعضي عبارات در همين كتاب نقل كرده و من هم از نوشتن تمام آنها معذورم زيرا كه تطويل بلا طائل است اما معدودي از عبارات عربي آنرا مينويسم تا صحت و سقم آنها معلوم شود و چون عبارات را ناقص نقل كرده در معاني هم سخن بسيار نميتوان گفت .
باري از آن جمله است : في الباب الخامس من الواحد الثالث في ان المقاعد المرتفعة اذا يأذن يرفع و الا يثبت الامر بيد الله له الخلق و الامر يفعل ما يشاء و يحكم ما يريد لايسأل عما يفعل و كل عن كل شئ يسألون ، غلط است اذا يأذن اذا اذن اولي است ، يرفع و يثبت ترفع و تثبت بايد باشد ، و اگر الامر فاعل يثبت است لفظا عيب ندارد اما معني غلط است زيرا كه ثبوت امر براي خدا محل استثنا نيست و در هر حال ثابت است ، و كل عن كل شئ يسألون ظلمي است فاحش و خداوند فرموده معاذ الله ان نأخذ الا من وجدنا متاعنا عنده و لايكلف الله نفسا الا وسعها و الا ما آتاها .
گفته است في الباب الحادي و العاشر من الواحد الرابع : من يتجاوز عن حدود البيان فلايحكم عليه حكم الايمان سواء كان عالما او سلطانا او ملوكا او مملوكا ، غلط است ملوك جمع است و ساير مفرد .
و در باب بعد : في ارتفاع [ص 836] كل بقاع كانت فوق الارض ، غلط است كل البقاع التي يا كل بقعة بايد باشد .
في الباب الخامس من الواحد الخامس في اخذ اموال : الذين لايدينون بالبيان و رده ان دخلوا في الدين ، غلط است و ردها بايد باشد .
في الباب الخامس من الواحد السادس في حكم التسليم : ان يسلمن الرجال بالله اكبر و يجيبن بالله اعظم و النساء بالله ابهي و يجيبن بالله اجمل ، غلط است موقع نون تأكيد نيست و يجيبن دويم با نون تأكيد يجيبان بايد باشد و بي نون تأكيد يجبن بايد باشد و شما امروز را قيامت ميشمريد و اخوان خود را اهل بهشت و خداوند فرموده در چند جاي قرآن باين مضمون تحيتهم فيها سلام .
في الباب العاشر من الواحد السادس : فرض علي كل نفس ان ينقش علي عقيق الاحمر قل الله حق ، غلط است عقيق احمر يا العقيق الاحمر بايد باشد .
و اين مضمون را مكرر مينويسد : هميشه مراقب اول ظهور باش كه بقدر تسع تسع عشر عشر تاسعه صبر كني غير مذكوري عند الله و جميع اعمال تو باطل ميشود ، و اين تكليف ما لايطاق است و بنا بر اين كل اعمالشان باطل شده است .
في الباب الخامس من الواحد السابع : يوم ظهور شجره لنيحل لاحد ان يدين بدين الذي قد دان به قبل الظهور ، تا آنكه گفته ان انتم تحبون ان تفلحون ، چند غلط دارد يوم ظهور شجره اگر عربي مراد است الشجرة بايد باشد ، لنيحل لايحل بايد باشد ، بدين الذي قد دان به بالدين الذي قد دان به بايد باشد ، ان تفلحون ان تفلحوا بايد باشد .
في الباب الثاني من الواحد الثامن : يجب علي كل نفس ان يورث لوارثه ، غلط است يورث وارثه بايد باشد . و در همين باب : ذلك يوم ظهور من يظهره الله ان تؤمنن به فانكم انتم قد آمنتم بالله ، غلط است جاي نون تأكيد نيست ، و باز : و ان تعلمون لاتصبرون ، غلط است و ان تعلموا بايد باشد .
في الباب الخامس من الواحد الثامن : فرض علي من يقدر ان يأخذ ثلاث الماس عدد البسملة و اربع لعل اصفر و ستة زمرد و ستة ياقوت و يسلم لمن يظهره [ص 837] الله ، غلطهاي متعدد دارد : اول چرا عدد البسملة را وسط اعداد انداخته و حال اينكه متعلق بمجموع است ، ثاني تميزها ميبايست جمع و مجرور باشند ، ثالث اعداد ميبايست همه با تاء تأنيث باشد ثلاث و اربع مذكر شد و ستة در دو مقام مؤنث .
در باب بعد في دخول الحمام : اربعة يوم مرة واحدة ، اربعة ايام بايد باشد چنانكه خودش باز ثمانية ايام گفته ، و نكتهٔ در اين مقام است و آن اين است كه يك وقتي شخصي زباني اختراع ميكند و بر طبق زبان ساير مردم نيست اما خود اين زبان كه اختراع كرده بايد ترتيبي داشته باشد كه صحيح و سقيم آن تميز داده شود حالا اگر اختراع تو اين شده كه اربعة يوم بگوئي ديگر ثمانيه ايام چيست و اربع لعل ديگر كدام است پس ملاحظه بكن كه نامربوط صرف است و نه پيش خود ميزان دارد و نه با ميزان كلام عرب راست ميآيد . خلاصه و در آخر اين باب مينويسد : طوبي لمن يدرك لقاء الله يوم ظهوره و كان علي طهارة عن ما يحبه الله ، و اين بيمعني است خود او و اتباعش عن ما يحبه الله خود را پيراستهاند اما نجس شدهاند نه طاهر ، درست انصاف بدهيد و ملاحظه كنيد .
و نيز در باب بعد ميگويد در بيان آنچه بمن يظهره الله ساجد شود ارواح عليين است و اگر نفسي بهم رسد كه ساجد نشود اوست كل دون عليين ، ملاحظه كن و انصاف بده كه يك نفسي كه ساجد نشود چگونه كل دون عليين ميشود .
في الباب السادس من الواحد التاسع : ينبغي علي الناس ان يعزن طايفة تظهر فيها النقطة ، غلط است ان يعزوا بايد باشد و نون تأكيد هم بيجا است .
و در باب بعد گفته : قل الله انهيكم عن النفي و ما ينسب اليه ، غلط است نهاكم بايد باشد .
خلاصه كه اين قليلي از كثير غلطهاي عبارات اوست كه بجهت نمونه اشاره كرديم و خدا رحم كرده است كه اتباع او روز اول كه اين خرافات را مينوشت هي ميگرفتند و تصحيح ميكردند و بعد منتشر ميكردند كه اگر بصرافت اول گذارده بودند ديگر بيش از اينها تماشا داشت ، و يك رقعه عربي بخط [ص 838] خودش بمولاي من (اع) نوشته است كه بيست غلط در همان رقعه نوشته و مولاي من آنرا عنوان فرموده و رسالهٔ در رد او نوشته است ، و عباراتي در ذم مشايخ ما نوشته كه سابق بر اين ذكر كردهايم پر از غلط است ، و ديگر معاني و تحقيقات كه ميكند كه ثكلي از آنها ميخندد و كمال تعجب است والله از كسي كه اندك سواد داشته باشد و احتمال بدهد كه اين شخص اهل لسان است چه جاي علم و چه جاي مقام و چه جاي امامت و نبوت لا لامر الله يعقلون و لا من اوليائه يقبلون حكمة بالغة فماتغني الآيات و النذر عن قوم لايؤمنون .
و اما آنچه گفته كه منصفين عالم بفطانت و ذكاوت و آگاهي آحاد و افراد اين حزب معتقدند تا چه رسد بنفس او كه بقوت بيان تصرف نفوس كرده ، بلي شما كه خود را اعلم علماي اين گروه ميدانيد فطانت و ذكاوت شما را از اول كتاب تا اينجا سياحت كرديم كه بحق خداوند هر را از بر تميز نميدهيد چنانكه از شرحهاي سابقه ظاهر شده . و اما تصرف خود او بقوت بيان در قلوب نميدانم تصرف ايشان بيشتر بود يا تصرف عمر بن الخطاب كه كرورها از مردم فدائي آنهايند و حال اينكه امروز نه شمشيري بالاي سرشان است و نه مالي بآنها بذل ميشود بلكه فقط خبث طينتها است كه آنها را باين راه واداشته و يكي از علماي سني شب در كتب ملاحظه ميكرد و حقيت اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب (ع) بر او ظاهر شد صبح آمد در ملأ شاگردان و گفت مرا بكشيد كه حقيت علي را فهميدهام و اينها از تصرف رؤساء نيست و روز قيامت شيطان ميگويد ماكان لي عليكم من سلطان الا ان دعوتكم فاستجبتم لي فلاتلوموني و لوموا انفسكم تا آخر ، پس سلطاني از براي رؤساء نيست الا اينكه مشاركت در خبث طينت باعث انجذاب قلوب ميشود بسوي جهنم .
فصل - گفته است : و در فصل ٧ و ٨ نسبت دين تأويلي و تناسخ دادهاند تا اينكه فرمودهاند موافق عقل و نقل آن قالب در دنيا بسيار نيست عدد محصوري [ص 839] است كه از آن روح و صفت حكايت ميكند و آن همان چهارده نفس مقدسند ، در فصل ٢ فرمودهاند طريق باطن آنكه شئ را رو بمؤثر كه آلمحمدند حركت ميدهيم اگر نوراني است و بجهل مطلق اگر ظلماني است ، و در فصل ٣ فرمودهاند اصل اين مطلب محل سخن است كه ميشود بدني سر از ارحام بيرون آورد و بگويد من سلمانم يا نه اين مخالف ظواهر اخبار است و جمعي از علماي شيعه تناسخ دانستهاند ولي اين حضرات بابيه هيچ منع از تناسخ نمينمايند و بهمين نحو ادعا ميكنند سخن ما در آن موتي است كه از قبر خود بيرون ميآورند قبل از ظهور بمعجز امام يا بمقتضاي طبيعت بآن قسم كه خدا دانا است و حقيقة آن از اسرار آلمحمد است و آن غير تناسخ است ، و در فصل ٩ بعد از مقدمات نتيجه گرفتهاند كه حال هم هر كه گوسالهصفتي را پيشواي خود سازد و مردم را بآن دعوت نمايد او را سامري ميخوانيم و باندك حسدي قابيل و بتفرعني فرعون اما موسي در هر قالبي بروز نميكند انتهي ، بعد بالفاظ زشت كه لايق خود اوست متكلم شده و گفته است آن مطلبي را كه شما از اسرار ميدانيد اين جماعت برخوردهاند و جسد بلا روح مرده است روح بلا جسد ظهور و بروز ندارد و حقيقت محمديه است كه تجلي ميفرمايد و قوالب بعد هم اشرف از قوالب قبل هستند و الا تناسخ و تكرار لازم ميآيد و روا نيست كه بر عقبه يهود برگرديم و دست خدا را بسته دانيم ما ننسخ من آية او ننسها نأت بخير منها او مثلها المتعلم ان الله علي كل شئ قدير اولميروا ان الله الذي خلق السموات و الارض قادر علي ان يخلق مثلهم و جعل لهم اجلا لا ريب فيه فابي الظالمون الا كفورا و نفس مباركي از اعلي افق سيادت كه آراسته بصفات و علامات بود برخواست و اهل عالم را رو بر مؤثر كه خاتم انبياء است حركت داد و نفوسي چند كه در زمان وحدت خرق حجب تقليد نمودند شهادت دادند كه اين است [ص 840] ظهور موعود الله الذي انزل الكتاب و الميزان كتاب و ميزان با هم است قائم را با ميزان كه همان آيات است سنجيدند و موافق يافتند و گفتند هذا ما وعدنا الله و رسوله الحمد لله الذي صدقنا وعده و اين جماعت مردهگاني هستند كه سر از قبر بيرون آورده بآن قسم كه خدا خواسته و آن از اسرار است و جماعتي كه انكار نمودند سامري و قابيلند كه سر از قبر خود بيرون آوردهاند بآن قسم كه خدا خواسته و آن غير تناسخ است چه آثار كفر و ايمان كه از سابقين ظاهر شد از اينها هم ظاهر گشت و بعد از خلع ارواح از ابدان بجزايش ميرسد تا اينكه گفته مثل مثل شمس و مراياي حاكيه از اوست هر يك باسمي ديگر و وصفي آخر و تجلي اعظم از اول ظاهر شدند و كتاب بعد محيط و مهيمن بر كتاب قبل بود ،
گر هزارانند يك تن بيش نيست جز خيالات عددانديش نيست
بر مثال موجها اعدادشان در عدد آورده باشد بادشان
اين بود خلاصه آنچه در اين مقام ذكر كرده .
جواب - گمان كرده است كه بر اسرار واقف شده و هيهات كه رايحه مطالب حقه كه بيان عين واقع است بمشام او رسيده باشد و حيف كه زمان مقتضي بيان نيست و الا ميديدي كه اين جماعت محرومند و تمام امر خداوند را بازيچه انگاشتهاند و دل خود را بتوهمات خوش ميكنند ذرهم في خوضهم يلعبون و مولاي بزرگوار من ادام الله ايام افاضاته در مقدمه كتاب مذكور و در خاتمه آن كتاب بتفصيل اثبات فرموده است كه حضرات مذهبي غير از تناسخ ندارند نهايت در بعضي جزئيات با تناسخيان سابق فرق داشته باشند كه آنها ميگفتند ارواح كفار تعلق بابدان حيوانات ميگيرد و اينها اين را نگفتند و الا در ساير مطالب همان مذهب را اختيار كردند ، و اين بنده در اين رساله جزئيات ديگر از مذاهب اين جماعت برخوردم كه بعينه مذهب [ص 841] تناسخيان است مثل آنچه در باب ملائكه ميگويند و سابق اشاره بآنها شده است . خلاصه و مولاي من روحي فداه عباراتي چند از ايقان نقل فرموده كه بعينه مذهب تناسخيان را اثبات نموده است و خود اين مرد هم در همين مقام و در سابق تصريح بآنها نموده است نهايت چون در اخبار صريحا تكفير قائل بتناسخ را فرمودهاند اينها اسم را از خود دور ميكنند ولي رسم همان است و تناسخ غير از اين چيزي نيست كه روح از اين قالب بيرون آيد و بقالب ديگر تعلق گيرد شما كه بعينه همين سخن را داريد ميگوئيد ديگر اين همه خود را دور گرفتن و تناسخ را از خود نفي كردن براي چه چيز است مگر همينكه گفتي ارواح بمنزله شمس هستند و اجساد بمنزله مرايا از تناسخ خارج ميشود مراد از تناسخ اين است كه همان قسمي كه روح در قالب اولش بروز داشت بهمان قاعده در قالب ديگر بروز كند نهايت تو تعبير از اين ميآوري كه روح اول عكس در قالب ديگر انداخته بود و حال آن قالب شكست و قالب ديگر جاي او گذارده شد تناسخي ميگويد كه روح از اين قالب بيرون ميرود و در قالب ديگر داخل ميشود و بسا اگر شرح مراد خود را هم بكند بعينه همين سخن تو را بگويد و حال اينكه سابق ما ثابت كرديم از اخبار آلمحمد عليهم السلام كه كفر تناسخي از باب لفظ خروج و ولوج نيست زيرا كه اين لفظ را خود امام (ع) در آخر همان حديث شريف كه در رد آنها ميفرمايد آنجا كه بيان حق مسأله را ميفرمايد ذكر ميكند پس فرق مذهب آنها با مذهب حق در لفظ خروج و ولوج نيست كه شما از اين فرار كردهايد ولي فرق در اين است كه امام (ع) بيان ميفرمايد كه روح كه از بدن خود بيرون ميرود تراب بدن او محفوظ است در نزد كسي كه چيزي از او دور نيست و حين بعث هر روحي را ببدن خاص خودش برميگرداند و اهل تناسخ ميگويند كه از اين قالب بيرون ميرود و بقالب ديگر داخل ميشود و اين باطل است و شما هم [ص 842] كه همين را ميگوئيد حتي صريحا تجويز ميكنيد كه اشخاصي باشند در دنيا مدتهاي مديد زندگاني كرده باشند و براي خود صاحب عملي از خير يا شر باشند و يكدفعه منقلب بشوند و كس ديگر بشوند چنانكه در ايقان صريحا مينويسد بتفصيل و نظر باختصار يك فقره عبارت او را بيشتر نمينويسيم . گفته است : و همچنين ملاحظه شد كه اين نفوس قبل از فوز بعنايت بديع جديد الهي جان خود را بصدهزار حيله و تدبير از موارد هلاك حفظ مينمودند بقسمي كه از خاري احتراز ميجستند و از روباهي في المثل فرار مينمودند بعد از شرف بفوز كبري و عنايت عظمي صدهزاران جان رايگان انفاق ميفرمودند بلكه نفوس مقدسشان از قفس تن بيزار و يك نفر از اين جنود در مقابل گروهي مقاتله مينمودند معذلك چگونه ميشود كه اگر اين نفوس بعينه همان نفوس قبل باشند اينگونه امورات كه مخالف عادات بشريه و منافي هواي جسمانيه است از ايشان ظاهر شود باري اين مطلب واضح است كه بدون تغيير و تبديل الهي محال است كه اين قسم آثار و افعال كه بهيچ وجه شباهت بآثار و افعال قبل ندارد از ايشان ظاهر شود و در عرصه كون بوجود آيد چنانچه اضطراب ايشان باطمينان تبديل ميشد و ظن بيقين تغيير مييافت و خوف بجرأت مبادله ميگشت اين است اكسير الهي ، تا آخر آنچه گفته . ملاحظه كن كه چگونه تجويز ميكنند كه مخلوقي باشد سالهاي سال در دنيا زندگاني كرده باشد و اعمالي از خير يا شر از او سر زده باشد و يكمرتبه بكلي منقلب شود و شخص ديگر بشود و بكلي شخص اول باطل شود و ثواب و عقاب او از ميان برود و اين جاهل نادان اين قدر معرفت بحقيقت نفس انساني ندارد كه اينگونه تغييرات و اكتسابات را سبب تغير نفس ميداند و اگر اينها سبب تغير نفس است پس همان شخص كافر يا مؤمن يا ضعيف در حالت اول خود هر روز در حال تغيير و انقلاب است و هر روز شخص [ص 843] ديگري است زيرا كه هر روز علم تازهٔ دست ميآورد و عمل تازهٔ ميكند و چه فرق ميكند اگر بنا باشد اين تغييرات سبب تغير و انقلاب نفس انساني بشود جزئي و كلي آنها همه سبب تغيير ميشود چنانكه عدد ده را مثلا اگر يكي بر او افزودي تغيير ميكند و يازده ميشود و اگر هزار هم بر او افزودي تغيير ميكند و هزار و ده ميشود و اگر نفس انسان امرش باين منوال باشد كه اين تغييرات بر او وارد آيد پس در هر آن آن شخص ديگر خواهد بود و از كجا است كه انسان شصت سال عمر ميكند و هر وقت ملاحظه ميكند ميبيند كه خود او خود اوست و زياد و كم نشده ، و مثل اين جماعت مثل آن شخص است كه كدوئي بگردن خود بسته بود كه خود را گم نكند و رفت در آسياب خوابيد و شخص طحان كدوي او را باز كرده بگردن خود بست چون صبح شد بيچاره جاهل نظر كرد و ديد وضع ديگرگون است و با خود ميگفت اگر من منم كجا است كدوي گردنم ؟ هيهات اين جماعت با اين معرفت ادعاي معرفت توحيد ميكنند و حال اينكه نفس خود را نشناختهاند و باينگونه تغييرات نفس را گم ميكنند و عجب اين است كه مثل همان شخص صاحب كدو خود را مييابند و معذلك خود را گم ميكنند ، و ببرادران خود ميگويم كه :
اي برادر تو همه انديشهٔ مابقي لحمي دمي و ريشهٔ
خويشتن را گم مكن ياوه مكوش تو همان هوشي و باقي هوشپوش
و در حقيقت تعبير بانديشه و هوش هم از نفس انساني سزاوار نيست و او از اين هم بالاتر است زيرا كه انديشه و هوش هم در زيادتي و نقصان است و خداوند فرموده يرد الي ارذل العمر لكيلايعلم بعد علم شيئا و نفس انساني ابدا تغييرپذير نيست و اگر تغييرپذير بود پس چگونه باقي و دائم و خالد بود و چگونه مجزي و معاقب ميشد پس اينها خرافاتي است كه اين جماعت از جهل خود سرودهاند و در حقيقت يد الله را آنها مغلول دانستهاند [ص 844] كه گمان كردهاند كه همان ارواح سابقه است كه هي در مظاهر جديده بروز ميكنند و نميداند كه خداوند هر روز خلقي جديد ميآفريند و امام (ع) رد همين مطلب را از مذهب تناسخيان فرمود و فرمود من نسخ الاول و مطلب اين است كه اگر اينها ارواح قبل هستند روح اول از كجا آمد پس همان كه روح اول را خلقت فرموده قادر است كه ارواح بعد را هم بيافريند .
باري و اما آيه شريفه ما ننسخ من آية او ننسها نأت بخير منها او مثلها ، سابقا فرمايش امام (ع) را نقل كردهايم كه فرمود در نزول آيه الف و واوي نبود و اين را الحاق كردند و اصل آن اين طور بود ما ننسخ من آية او ننسها نأت بخير منها مثلها و تفسير فرمود كه يعني اتيان ثاني از نسخ اول بهتر است و بديهي است كه خلق مثل در جائي است كه غير اول منظور باشد و الا ميفرمود ما ننسخ من آية او ننسها نأت بها نميبيني خداوند ميفرمايد ما من دابة في الارض و لا طائر يطير بجناحيه الا امم امثالكم پس دواب و طيور را امثال خوانده و مسلم غير انسانند و اگر اين امثال را هم بهمان معني تفسير كني ديگر تمام مذهب تناسخ را بخود گرفته و از شما بعيد نيست ولي از حق دور است . خلاصه پس همه آنچه ميبيني كه خداوند در اين ملك ميآفريند هر يكي خلق خاص جديدي است و دخلي بسابقين ندارد و همه آنچه هم كه خلق ميكند باقي و دائم است و فرمودند كه خلقتم للبقاء لا للفناء و نفس هر كسي در حد خود داراي كمالات هست اما بدن دنيوي بجهت ضيقي كه از براي آن هست ناچار بايد اين كمالات را بتدريج بروز بدهد اين است كه يك روز جاهل است روز ديگر علمي زياد ميكند و روز ديگر كمالي ميافزايد روز ديگر صنعتي ميآموزد و روزي منهمك در اين بدن است و علايق دارد و روز ديگر مفارقه پيدا ميكند و در همه حال او اوست و بس و اوست كه روزي قطع علاقه ميكند از بدن و اوست كه دومرتبه ببدن خود متعلق ميشود و رجعت ميكند [ص 845] و باز ميميرد و مكرر ببدن خود متعلق ميشود و در قيامت محشور ميشود و ابدا تغيير و تبديل در ذات او حادث نميشود و زيد زيد است و عمرو عمرو و هيچيك تغيير نميكنند و منقلب بديگري نميشوند و بدن هر كدام مخصوص بخودشان است و محال است كه روح زيد در بدن عمرو بگنجد چنانچه شاگرد اگر نزد استادي تحصيل كند تا تمام علم و كمال او را بياموزد عاقبت شخص استاد باقي بر حال خود است و شخص شاگرد باقي بر حال خود و هيچيك منقلب بديگري نميشوند . خلاصه و سابق بر اين بزبانهاي ديگر اين مطالب بيان شده است و در اين مقام هم خود مولاي بزرگوار من بافصح بيان شرح فرموده و تفصيل زياده بر اين لازم نيست الا اينكه صاحب ايقان كه گويا استاد همه اينها است در اين بيان و هيچ كدام بدرجه تلبيس او نميرسند بياني ميكند اگر چه سابق ما هم بيانها كردهايم كه رد آن كلام را ميكند ولي اشاره هم در اين مقام ضرر ندارد و آن اين است كه ميگويد : از قبل دو مقام از براي شموس مشرقه از مشارق الهيه بيان نموديم يكي مقام توحيد و رتبه تفريد چنانچه از قبل ذكر شد لانفرق بين احد منهم و مقام ديگر تفصيل و عالم خلق و رتبه حدودات بشريه است و اين مقام هر كدام را هيكلي معين و امري مقرر و ظهوري مقدر و حدودي مخصوص است چنانچه هر كدام باسمي موسوم و بوصفي موصوف و امري بديع و شرعي جديد مأمورند تلك الرسل فضلنا بعضهم علي بعض منهم من كلم الله و رفع بعضهم درجات و آتينا عيسي بن مريم البينات و ايدناه بروح القدس نظر باختلاف باين مراتب و مقامات است كه بيانات و كلمات مختلفه از آن ينابيع علوم سبحاني ظاهر ميشود و الا في الحقيقة نزد عارفين معضلات مسائل الهيه جميع در حكم يك كلمه مذكور است چون اكثر ناس اطلاع بر مقامات مذكوره نيافتهاند اين است كه در كلمات مختلفه آن هياكل متحده مضطرب و متزلزل ميشوند ، تا آنكه [ص 846] شرحي در اين مقام داده و اطلاق ربوبيت و الوهيت در مقام وحدت ايشان نموده است تا آنكه گفته : و اگر نغمه اني رسول الله برآرند اين نيز صحيح است و شكي در آن نه چنانچه ميفرمايد ماكان محمد (ص) ابا احد من رجالكم و لكن رسول الله و در اين مقام همه مرسلند از نزد آن سلطان حقيقي و كينونت ازلي و اگر جميع نداي انا خاتم النبيين برآرند آن هم حق است و شبهه را راهي نه و سبيلي نه زيرا كه جميع يك ذات و يك نفس و يك روح و يك جسد و يك امر دارند و همه مظهر بدئيت و ختميت و اوليت و آخريت و ظاهريت و باطنيت آن روح الارواح حقيقي و ساذج السواذج ازليند و همچنين اگر بفرمايند نحن عباد الله اين نيز ثابت و ظاهر است ، تا آخر آنچه گفته و گمان كرده كه تحقيقي از اين شريفتر و لطيفتر نيست و حقيقت معرفت را دست آورده است و حال اينكه آنچه گفته خبطي است فاحش و خطائي است بيّن زيرا كه شبهه نيست كه خاتم انبياء (ص) مؤثر جميع خيرات عالم هست و همه از نور مقدس او خلقت شده است و ائمه اطهار (ص) همه با آن حضرت از يك نور و يك طينت هستند چنانكه فرمودند در زيارت كه اشهد ان ارواحكم و نوركم و طينتكم واحدة طابت و طهرت بعضها من بعض و ايشان هم در مقام حقيقت بالنسبه بهمه كائنات مؤثر هستند و جميع خيرات عالم از اشخاص انبياء (ص) و مؤمنين انس و جن و ملائكه و ساير خيرات همه شئون و شعب نور مقدس ايشان است بآن تفصيل و ترتبي كه در سلسله طوليه بيان شده است و بديهي است كه شئون و شعب نور مؤثر در مقام خود هيچيك مظهر اسم جامع مؤثر نميشوند چنانكه رؤيت و سماع و شم و ذوق و لمس مثلا آثار روح حيواني هستند و شئون و شعب اويند و هيچيك از اين صفات مظهر اسم جامع روح حيواني نميشوند و اگر ادعاي اين مطلب را هم بكنند از ايشان مسموع نيست زيرا كه اگر چشم مثلا ادعا كند كه منم مظهر جامع حيوانيت باو [ص 847] ميگويند كه يكي از كمالات حيوان شنيدن است شنيدن تو كجا است يكي از كمالات حيوان بوئيدن است بوئيدن تو كجا است يكي چشيدن است چشيدن تو كجا است و از عهده هيچيك از اين كمالات چشم برنميآيد و همچنين گوش بالنسبه بغير شنيدن و هكذا ساير اما در ميان اعضاء و جوارح قلب مدعي است كه من مظهر اسم جامع روح هستم كه همه كمالات از من است و چشم بفرمان من ميبيند و گوش بفرمان من ميشنود و ساير اعضاء هر يك بحكم من كار ميكنند پس من همه چيز دارم و اسم جامع بر من رواست ولي ساير اين طور نيستند و حق ميگويد و درست ميفرمايد اين است كه ميثاق ولايت و اطاعت قلب را از تمام اعضاء گرفتهاند و همه مطيع او هستند و اما اعضاء هر يكي نسبت بديگري اگر حكم قلب در ميان نباشد اطاعتي از يكديگر ندارند و اينكه ميبيني همه معين و ياور يكديگر هستند بخواهش خود آنها نيست بلكه هر يك از اعضاء عرض حاجت بقلب ميكنند و او امر ميكند ساير را كه كمك حال او باشند چنانكه اگر نور چراغ را بخواهي با خود ببري و در حاجت خود صرف كني محال است جز اينكه رو بچراغ كني و چراغ را با خود ببري كه نور چراغ بتبعيت او بيايد و الا بتنهائي اطاعتي از تو نخواهد كرد ، همچنين است امر در اين مقام اگر چشم نزد گوش هزار التماس كند كه يك كلمه براي او بشنود نخواهد شنيد مگر اينكه رو بقلب كند و از او بخواهد و او گوش را فرا دارد تا اينكه براي چشم بشنود . خلاصه غرض اين است كه اين آلات هر يكي در حد خود صاحب يك كمال مخصوصند و همان اسم بر او رواست و اگر ادعاي بالاتر كند از او مسموع نيست زيرا كه برهان ندارد و آن كمال كه ادعا كرده در او نيست و خاصيت آن از او بروز نميكند ، همچنين است امر در آن مقام و لهم المثل الاعلي هر چند كه انبياء (ص) همه آثار وجود مقدس خاتم (ص) هستند و از عرق جبين او خلقت شدهاند اما هر يك از ايشان را [ص 848] شأني خاص هست چنانكه فرمود تلك الرسل فضلنا بعضهم علي بعض تا آخر آيه و هيچيك از انبياء سواي محمد بن عبدالله (ص) مظهر اسم جامع حقيقت خاتم (ص) نيستند و اين است كه عصمت كليه از براي احدي از ايشان نيست و نسبت بهر يك ايشان نوع عصياني داده شده است اگر چه همان عمل براي مؤمنيني كه دون درجه ايشانند طاعت باشد ولي براي ايشان عصيان است چنانكه فرمودند حسنات الابرار سيئات المقربين و اختلاف در ميانه ايشان بالنسبه بمقام آلمحمد (ع) كه بسنجيم بسيار است بعضي اولي العزمند بعضي مرسلين بعضي انبياء و در ميانه ايشان اشخاصي هستند كه بسا مبعوث بر نفس خود هستند نه ديگري و همچنين در علم ايشان اختلاف است خضر عليه السلام ميداند آنچه موسي (ع) نميداند و مأمور ميشود كه از او تعليم بگيرد سليمان (ع) ميداند آنچه داود (ع) نميداند و هكذا همه ايشان نسبت بيكديگر امرشان بهمين منوال است و هر يك جهت خدمتي براي ايشان معين است و بديهي است كه بمقتضاي قابليت هر يكي مأمور جهتي ميشوند و اگر قابليت جامعه كليه در ميان ايشان بود مثل خاتم (ص) مبعوث بسوي كافه ناس ميشد ، و بالفرض اگر بگوئي كه اين بملاحظه صلاح حال ناس است و اقتضاي قابليت ايشان ، ميگويم اولا كه حكمت و عدل پروردگار در بالا و پائين و راعي و مرعي همه جا جاري است ثاني اينكه اگر اين طور است كه تو فرض كردهٔ جهت چيست كه بايد موسي (ع) از خضر (ع) تعليم بگيرد و سليمان فتوائي را بداند كه داود (ع) نداند پس بالبداهه در ميانه ايشان اختلاف درجات هست چنانكه صريح قرآن است و هيچيك از ايشان در حكايت كمالات خاتم انبياء بدرجه محمد بن عبدالله (ص) نميرسند و اوست بمنزله قلب در ميان همه ايشان اين است كه حضرت امير (ع) فرمود انا و اصحابي ناشئة القطب و اعلام الفلك و اصحاب آن حضرت در اين مقام پيغمبر است (ص) و ائمه [ص 849] اطهار (ص) كه مصاحب اويند و اين است مراد از فرمايش پيغمبر (ص) كه مثل اصحابي كالنجوم بايهم اقتديتم اهتديتم نه آنچه مردم گمان كردند و گمراه شدند ، خلاصه پس محمد بن عبدالله (ص) در ميانه همه انبياء بمنزله قلب است و ساير همه اعضاء و جوارح او و هيچيك حكايت اسم جامع خاتم را نكردهاند سواي او و اين است كه عصمت كليه مخصوص بآن حضرت است و ائمه اطهار (ص) و علم ما كان و ما يكون در نزد ايشان است و فرمودند كه اگر ميانه موسي و خضر بودم خبر ميدادم بايشان كه من اعلم از هر دوي آنهايم ، و هكذا و فضل خاتم بالنسبة بتمام ايشان كه ضروري مسلمين است و فضل ائمه (ص) بر ايشان ضروري شيعه است و اين است كه ميثاق ولايت و طاعت و نصرت آلمحمد (ع) را از همه ايشان گرفتهاند و هيچيك را نميرسد كه مدعي مقام محمد بن عبدالله (ص) و ائمه اطهار (ص) شوند چنانكه چشم و گوش را نميرسد كه همسري با قلب بكنند زيرا كه آنها محتاج بقلبند و مطيع امر او و او حاكم و فرمانفرما در ميان آنها و شأن او ارفع از تمام آنها است و خرافات اين جماعت را نشنو كه اگر هر يك ادعاي خاتم النبييني (ص) بكنند رواست ، از براي احدي از ايشان روا نيست سواي محمد بن عبدالله صلي الله عليه و آله و اوست آن كسي كه معراج رفت و جبرئيل عرض كرد كه بجائي گام زدي كه احدي پيش از تو گام نزده است و احدي هم بعد از تو گام نميزند و اين است كه آن حضرت همينكه از اعلي مقامات نزول فرمود در دون درجه ذات خود مثلا موساي پيغمبر را درك فرمود و موسي در باب نماز شفاعت امت را كرد و تخفيف خواست و آن حضرت باز عروج فرمود و عرض كرد و نيز انبياء ديگر را در عرض راه ملاقات فرمود و اما در مقام بالا فرمود بجائي رسيدم كه همه خلق را سواي خود ميت ديدم ، و همچنين در مقام كمالاتْ خاتم (ص) داراي علم ما كان و ما يكون است و ساير انبياء نيستند [ص 850] خاتم داراي معجزات تمام انبياء بود و آنها هر يك بعض معجزات داشتند و هر فضلي كه خداوند بهر يك از انبياء (ص) داده است افضل و اشرف از آنرا بخاتم داده است چنانكه حضرت امير (ع) همه اين مطالب را در اخبار مفصله شرح فرموده است ، پس بدون شبهه حتي باقرار خودت فضل محمد بن عبدالله از همه ايشان بيشتر است چنانكه قرآن صريح است در اين باب و حضرت امير (ع) نيز بيان اين مطلب را فرموده است و از قرآن بر فضل آن حضرت بر جميع استدلال فرموده و فضل بمعني زيادتي است و جامع بودن او و ناقص بودن ساير بالنسبة باو ، و با وجود نقصْ ادعاي مقام او را نمودن البته سزاوار نيست و در مقام ايشان جسورانه سخن گفتن خوب نيست . در همان مقام مثل ميگوئيم جسم اگر چه مؤثر همه اجسام هست و همه نور او هستند اما در ميانه اجسام عرش است كه جامع جميع كمالات جسم است و بمنزله قلب در ميانه ساير اجسام و ساير اجسام همه اعضاء و جوارح اويند پس خاك دعوي عرشي نميتواند بكند و اگر ادعا كرد از او ميخواهند وسعت و عظمت عرش را و سرعت حركت او را و محل تقدير خداوند بودن را و حركت دادن تمام افلاك و كواكب را و كجا از براي خاك اين كمالات هست بلكه از براي افلاك هم نيست پس ولو همه آثار جسم باشند و او اولي بهمه از خود آنها باشد اما حقيقت او كه دسترس اينها هيچيك نيست زيرا كه اگر خاك مثلا حقيقت جسم بود ميبايست كه باقي جسم نباشند و حال اينكه شبهه نيست كه همه آثار جسمند پس حقيقت جسم در نزد هيچيك نيست ولي اسمهاي اوست و انوار و كمالات او كه هر يك حكايت كردهاند و بديهي است كه اسم جامع او را غير از عرش احدي حكايت نكرده و اگر بر فرض محال ادعا هم بكنند از ايشان مسموع نيست زيرا كه كلامي است بي برهان اما جسم چون مالك كل است و سلطان كل و اولاي بكل از كل اين است كه همه را بخود نسبت ميدهد [ص 851] ولي در اجسام سواي عرش نميتوانند خود را حاكي جسم بطور كمال بدانند و مدعي جسميت بشوند پس همه ايشان بآمال و اماني خود محجوبند انت غير محجوب عن خلقك الا ان يحجبهم الآمال دونك . خلاصه پس مدعي مقام خاتميت شدن بر احدي سزاوار نيست مگر محمد بن عبدالله (ص) و ساير انبياء چنين ادعائي نخواهند فرمود چگونه و حال اينكه در بيان عصيان آدم (ع) و شجره خلد گفته ميشود كه طمع از شجره علم آلمحمد (ع) كرد و اين بود عصيان او ، و ابتلاي انبياء بواسطه تأملي بود كه در باب ولايت آلمحمد (ع) كردند ، پس چگونه ميشود كه با اين وضع يكي از ايشان مدعي خاتميت شوند ؟ هيهات هيهات شما خاتم انبياء را نشناختيد كه اينگونه خرافات را تجويز ميكنيد اما انبياء (ص) هر يكي در حد خود عارفند بشأن و درجه ايشان و ميدانند كه منال ايدي ايشان نيست حضرت امير (ع) در شأن پيغمبر (ص) ميفرمايد كه هيچ برتريجوينده بر او برتري نميجويد و هيچ ملحقشونده باو ملحق نميشود و هيچ طمعكننده طمع ادراك مقام او را نميكند ، پس چگونه ميشود كه انبياء خدا مدعي خاتميت بشوند ؟ و چون تا اينجا آمدي بدان كه هر يك از انبياء در حد خود صاحب شأني و درجهٔ هستند و عملي و علمي دارند و البته بايد بجزاي خاص بخود برسند و جزاي خاتم (ص) فوق جزاي ايشان است و ايشان درك جزاي او را نميكنند همچنانكه بفرمايش حضرت امير (ع) طمع ادراك مقام او را هم ندارند و كدام دليل از اين بالاتر كه خداوند آدم (ع) ( را . ظ ) از خوردن از آن شجره منع فرمود زيرا كه آن مخصوص بود بآلمحمد (ع) و از آن شجره كه ممنوع شد البته در مقام خود جزائي كه مناسب خود آن حضرت است خداوند باو ميدهد و جزائي هم كه بآدم (ع) در مقام خودش ميرسد اگر چه همان هم انعامي است كه خداوند بآلمحمد (ع) فرموده زيرا كه آدم هم فرع شجره ايشان است اما اين جزا لايق مقام ذات آلمحمد (ع) [ص 852] نيست و ايشان را در مقام خود جزائي است مخصوص بخود ايشان و اين است كه در حديث شريف حضرت امير (ع) در جواب مسائل يهودي فرمود كه منزل محمد (ص) از جنت جنت عدن است و آن وسط جنان است و نزديكتر از همهٔ بهشت بعرش رحمن جل جلاله و كساني كه ساكن با او ميشوند ائمه اثناعشرند و حضرت باقر (ع) فرمود كه تسنيم اشرف شرابي است در جنت و محمد و آلمحمد (ع) صرف آنرا مينوشند و براي اصحاب يمين و ساير اهل جنت آنرا ممزوج ميكنند . پس ببين كه جزائي كه مخصوص بايشان است در خور هيچكس نيست و جزائي هم كه مخصوص انبياء و شيعه ايشان است مناسب حال خود ايشان است اگر چه همه انعام خداست بآلمحمد ولي يك دفعه هست كه سلطان انعامي بشخص انسان ميكند و يك دفعه انعامي بغلام او ميكند و اين هم انعام بآقا است ولي معذلك انعامي كه بخود او كرده مثلا تنپوش مبارك است و انعامي كه بغلام كرده لباس بازاري است و فرق بسيار دارد . خلاصه غرض اين بود كه انبياء در مقام خودشان در هر شأن و درجه كه هستند بايد بعينه جزاي عمل خود را ببينند چنانكه فرموده است سيجزيهم وصفهم و فرموده است و ماتجزون الا ما كنتم تعملون پس برگشتن ايشان در رجعت و معاد اگر بقول تو باين است كه خاتم (ص) برميگردد و اوست آدم و نوح و ابرهيم و ساير بگو ببينم كه جزاي خاص هر يك از انبياء (ص) كه در حد خود مستحق بودند در مقام خاتم چگونه جاري ميشود و آيا نقص مقام خاتم نيست كه جزائي كه بادناي پيغمبران بايد بدهند بشخص او بدهند و تو اين همه اخبار را نديدهٔ كه انبياء (ص) هر يكي بچه منوال بعرصه قيامت ميآيند و خاتم بچه منوال ؟ همه از شفاعت امت معذرت ميخواهند بسبب ترك اولائي كه از ايشان سر زده و حواله بخاتم ميكنند بلكه شهادت تبليغ رسالت خود را از خاتم (ص) ميخواهند بلكه در حقيقت و واقع ايشان بشفاعت محمد و آلمحمد (ع) [ص 853] داخل جنت ميشوند و احدي از اولين و آخرين مستغني از ايشان نيست و فرمودند كه همه انبياء در قيامت در تحت لواي خاتم (ص) ميايستند معني اين كلمات چيست ؟ آيا با آن وضع كه شما بهم بافتهايد و ميخواهيد رجعت و قيامتي بسازيد درست ميآيد ؟ نه والله كه چنين نيست ، و مسأله مؤثريت ايشان كه فرمودند انا آدم انا نوح دخلي بمسأله بدأ و عود ندارد ايشان مؤثرند و اولاي بكل از كل و انبياء از نور ايشان كه دون درجه ايشان است خلقت شدهاند و در مقام عود هم بهمان مقام كه از آن ابتدا شدهاند برميگردند و هيهات كه از مقام آلمحمد (ص) ابتدا شده باشند يا بآنجا برگردند و ما منا الا له مقام معلوم .