هبطت اليك من المحل الارفع ورقاء ذات تغرد و تمنع
دنيا محل تجارت و كسب انساني است چون شخصي كه در وطن خود فقير و بيچيز است ببلد ديگر ميرود و در آنجا تجارت و اكتساب اموال ميكند و بوطن خود برميگردد و در آنجا سالهاي سال زندگاني ميكند و عجب از ما است كه وطن اصلي را فراموش كرده و اين بازاري كه در غير وطن ما سرپا شده كه از هر متاعي در آن هست ولي ايامي چند بيش نيست از انقطاع آن چشم پوشيده و دست از كسب كشيده و بتماشاي زخارف اين سوق دل خوش كرده پسفردا كه ايام اين بازار منقضي ميشود لابد و لاعلاج بايد بوطن برگرديم و اهل وطن خواهند گفت كه تو در بازار چه كردي و چه آوردي خواهي گفت كه من ملتفت انقطاع آن نبودم و بتماشاي آن مشغول شدم و پيش از آنكه كسبي براي خود بكنم بازار برچيده شد و دست من خالي ماند پس مايه افسوس و حسرت و ندامت و سرشكستگي نزد اهل وطن تا ابد الدهر [ص 796] خواهد بود اللهم اسلك بنا سبيلك الواضح و متعنا بالمتجر الرابح بحق محمد و آلمحمد عليهم السلام الداعين اليك و الدالين عليك ان الله اشتري من المؤمنين اموالهم و انفسهم بان لهم الجنة ، خلاصه پس اگر چه اكتساب آخرت در دنيا ميشود اما حقيقت آن مكشوف نميشود مگر بعد از نفخ صور كه بايد در دنيا مرد و از برزخ سر بيرون آورد و در آنجا نيز مرد و از آخرت سر بيرون آورد و تا علايق دنيويه و برزخيه را داريم درك حقيقت آخرت را محال است كه بكنيم و اگر كسي باختيار در دنيا ترك علايق نمود اگر چه بالمره تا در دنيا راه ميرود نشود اما بالنسبه فرق ميكند و در اين هنگام درك آخرت را بهتر از ديگران خواهد كرد و اين است كه زيد بن حارثه گويا بود عرض كرد برسول خدا (ص) كه زفير جهنم را در گوش خود ميشنوم و مردم را براي حساب وقوف ميبينم اما معذلك كله بعد از آنكه مرد و از دنيا رفت كيفيات ديگر براي او مشهود ميشود تا در دنيا است مثل خيال براي او ظاهر ميشود و همينكه مرد همه را در واقع مشاهده ميكند ، ببين تفاوت ره از كجاست تا بكجا ، پس از كلمات جاهلانه مصنف گمان مكن كه همه اخبار همين بوده كه حال در دنيا ميبينيم و همين تصورات و توهمات كه براي ما امروز حاصل است هيهات هيهات آن جهنمي كه امروز فرض ميكني بالنسبه بآنچه در آخرت خواهي ديد مثل بهشت است و بهشتي كه مؤمنين امروز فرض كنند بالنسبه بآنچه در آخرت خواهند ديد مثل جهنم است اين است كه فرمودند الدنيا سجن المؤمن و جنة الكافر .
فصل - در اين مقام عباراتي نوشته و اول استعاذه نموده كه ميگويند اين نفوس مدعي مرتبه سيدالشهداء (ع) هستند و بعد صريحا آن مرتبه و مرتبه بالاتر را دعوي نموده و گفته است كه سابق بدليل و برهان اين مطلب ثابت شده و حال آنكه ثابت نشد و تمام آنچه گفته بود بدليل و برهان فهميدي [ص 797] كه خبط و خطا بود . و باز از جمله عباراتي كه گفته اين است كه صدق و حقانيت بمظلوميت و مقهوريت بهتر ظاهر ميشود و فرمايشي از حضرت امير (ع) در باب تشريف آوردن حضرت موسي و حضرت هرون نزد فرعون نقل كرده كه عليهما مدارع الصوف و بايديهما العصا فشرطا له ان اسلم بقاء ملكه و دوام عزه فقال الاتعجبون من هؤلاء يشرطان لي دوام العز و بقاء الملك و هما بما ترون من حال الفقر و الذل فهلاالقي عليهما اسورة من الذهب اعظاما للذهب و جمعه و احتقارا للصوف و لبسه و لو اراد الله سبحانه حيث بعثهم ان يفتح لهم كنوز الذهبان و معادن العقيان و مغارس الجنان لفعل و لو كانت الانبياء اهل قوة لاترام و عزة لاتضام و ملك تمد نحوه اعناق الرجال لكان اهون علي الخلق في الاعتبار و ابعدهم في الاستكبار و لآمنوا عن رهبة قاهرة او رغبة مائلة بهم فكانت النيات مشتركة و الحسنات مقتسمة و لكن اراد ان الاتباع لرسله و التصديق بكتبه امورا له خاصة لاتشوبها شائبة ، الي آخرها . و بعضي از فقرات خطبه مباركه را از وسط عبارات بدون قرينه انداخته و شايد بملاحظه اين بوده كه حجتي بر او نباشد زيرا كه از جمله آنها است : و لكن الله سبحانه جعل رسله اولي قوة في عزائمهم و ضعفة فيما تري الاعين من حالاتهم مع قناعة تملأ القلوب و العيون غني و خصاصة تملأ الابصار و الاسماع اذي .
عرض ميكنم كه بهمين قوت عزيمت است كه معجزات و خوارق عادات از ائمه (ص) و انبياء (ع) بروز ميكرد و در حديث شريف عرض كردند خدمت امام (ع) كه عيسي (ع) بر آب راه ميرفت فرمود يقين او كم بود و الا بر هوا راه ميرفت ، پس بقوت عزيمت و يقين است كه معجزات از ايشان بروز ميكرد و در اين شبهه نيست كه خلق تا در معرض امتحانات هستند انبياء و اولياء كمتر از زخارف دنيا كه مردم بالطبع مايلند بخود ميگيرند مگر معدودي از ايشان كه مصالح ديگر اقتضا كرده است مثل يوسف بن يعقوب (ع) و سليمان بن [ص 798] داود و اسكندر ذوالقرنين عليهم السلام كه از اوضاع دنيا هم فراهم فرمودند و در ائمه ما نيز (ص) بعضي بحسب مصالح زمان قدري از دنيا را بخود ميگرفتند و از براي آن حكمتها است كه اگر بخواهيم شرح كنيم سخن بطول ميانجامد و عجالةً انكار نداريم كه دأب انبياء و اولياء كليةً بر همين بوده كه در صدد جمع دنيا نبودهاند زيرا كه مردم بالطبع اقبال بدنيا و مال دنيا دارند و هر جا كه ببينند مطلب ايشان حاصل است بسوي آن ميشتابند ولي نه اينكه صرف صورت فقر و فاقه دليل حقيت باشد و الا بايد تابع همه فقرا و مساكين عالم بشويم و چه بسيار از آنها كه فاسق و فاجر و كافر و مشرك هستند و چه بسيار كه جاهل و عاجز هستند و بدون شبهه متابعت ايشان صحيح نيست ، ولي خداوند آنچه لازمه حقيت است از علم و تقوي و ورع و قوت و قدرت نفسانيه بايشان عطا كرده است چنانكه بهمين حضرت موسي (ع) بصريح قرآن آياتي چند عطا فرمود كه عقلها حيران ماند و سحره با آن اعمال غريبه عجز خود را مشاهده نمودند و فورا تسليم كردند و اين است كه در اول همين حديث اشاره فرموده كه بايديهما العصي همين عصا بود كه آن حضرت انداخت و اژدهاي عظيم شد و قصر فرعون را فرا گرفت و مارهاي سحره را بلعيد و سحره كه باميد عطاي فرعون و مشاركت در سلطنت او آمده بودند و سحر ميكردند اگر قوتي از براي خود مشاهده كرده بودند و ضعف حالي از براي موسي هرگز ايمان نميآوردند اما معذلك طينت آنها پاك بود كه ايمان آوردند و فرعون و ساير حاضرين هم آيات آن حضرت را ديدند و معذلك ايمان نياوردند و سحره هم پيش از ديدن آيات موسي ايمان نداشتند بلكه مطيع امر فرعون و مشرك بخداوند بودند چنانكه از قرآن همه اين مطالب بديهي است و مسلم كسي كه هنوز در حال شرك و كفر و ضلالت است نميآيد بآيات تأويليه كه شما مزخرفات ميسرائيد چشم از عطاهاي فرعون و مشاركت در ملك او بپوشد [ص 799] و بگويد مثلا مراد از احياء عصا هدايت كسي است كه سابقا چون خشب مسنده بوده و اين عصا عصاي آدم (ع) بود كه بارث در نزد انبياء بود تا بشعيب پيغمبر (ع) رسيده بود و از شعيب بموسي رسيد و نميتوان خود آن عصا را اول بشخص كافري كه مثلا در مرتبه نباتي است تأويل نمود و چنين كسي تكيهگاه انبياء نبوده و مآرب خود را بچنين كسي برنميآوردند كه تو تأويل بكني كه احياء عصا هدايت چنين كسي است و تو ملاحظه كن كه هر داعي كه در عالم برخواسته جماعتي متابعت او را كردهاند و همين فرعون آلاف الوف از قبطيان تابع او بودند و ظاهر اين است كه قائل بربوبيت او هم بودند چنانكه خود فرعون بموسي هم همين تكليف را كرد و گفت لئن اتخذت الها غيري لاجعلنك من المسجونين پس باعتقاد فرعون و اعتقاد قبطيان همه آنها هدايت يافته بودند بفرعون پس موافق تحقيقات شما همه احياء شده بودند و فرعون اموات را زنده كرده پس صاحب معجز بوده است پس شما هم فرعوني بشويد چنانكه هستيد ، پس اينها خرافات است كه مراد از احياء اموات هدايت كفار است كه در حكم مردهاند زيرا كه اين سخني است كه در حق هر داعي نسبت بتابع خودش ميتوان زد و اين خارق عادت نيست كه دليل حقيت بشود و حال اينكه آيت را براي منكر ميآورند و منكر همين قبول تابع را موت او ميداند مثل اينكه من الآن معتقدم كه شما كه تسليم امر ميرزا عليمحمد را كردهايد مردگان هستيد بنص قول خداوند كه كافر را مرده خوانده حال هر چند تو ادعاي حيوة بكني من كه موافق اعتقاد خود تو را مرده ميدانم اين چگونه معجزي ميشود براي من كه سبب اتمام حجت براي من بشود ؟ پس اين قسم احياء معجز انبياء (س) نيست و اتمام حجت ايشان باين نميشود زيرا كه در صورت ظاهر كه ملاحظه ميكني شركاء ايشان در اين امر بسيار است و هر داعي نسبت بتابع خود همين حرف را ميزند پس آنكه سبب امتياز انبياء است [ص 800] چيست و مسلم اين آيات كه خداوند در قرآن از موسي و عيسي و انبياء ديگر از احياء موتي و غير ذلك نقل فرموده اموري است كه بآنها مردم را هدايت كردهاند و خلق دانستهاند كه اين عمل مخصوص بايشان است و از جانب خدا آمدهاند حال آيا اين همان امر مشترك بوده يا چيزي بوده كه اختصاص بايشان داشته اگر امر مشترك بوده پس جهت حقيت ايشان و بطلان ساير چيست و چرا اسم اين آيات را خارق عادت گذاردند و حال اينكه بصورت ظاهر امر معتادي است كه در همه دعاة و مدعوين جاري ميشود درست تدبر بكن ببين اين تأويلات فاسده را ميتوان در اين همه آيات كتاب و اخبار ائمه اطياب (ص) جاري كرد يا نه ؟ اهل دنيا سواي صور دنياويه چيز ديگر درك نميكنند در صورتي كه دو نفر ميبينم كه هر دو مدعي نبوتند و جمعي تابع آن و جمع ديگر تابع ديگري او ميگويد من احياء اموات نمودهام و اين جماعت پيش از آنكه ايمان بمن بياورند اموات بودند و حال زنده شدهاند ديگري هم بعينه همين كلام را ميگويد از كجا بفهمم كه كدام يك حق ميگويند و كدام يك باطل ؟ الآن تو ميگوئي ميرزا عليمحمد احياء اموات كرده و شما همه مردگان بوديد و او شما را هدايت كرده و زنده شدهايد ديگري هم بعينه همين حرف را درباره ديگري ميگويد ما كدام يك را بپذيريم ؟ خلاصه كه بتقريب سخن آمد و غرض اين بود كه اگر انبياء خدا زخارف دنيا را بخود نميگيرند اينگونه آيات و علامات كه باعث ظهور حقيت ايشان است البته بهمين وضع ظاهري كه همه ذوي العقول ميدانند كه خارق عادت اين است بايد با ايشان باشد ديگر اين سخنان ياوه مثمر ثمري نيست .
و نكته ديگر در اين مقام اين است كه عرض كردم كه تا خلق در معرض امتحان هستند انبياء خدا زخارف دنيا را بخود نگرفتهاند تا اينكه مردم در اقبال بايشان غرض دنيوي نداشته باشند ولي ما از اخبار آلمحمد (ع) [ص 801] دليل داريم كه خلق در نزد ظهور امام (ع) كفر و ايمانشان بالنسبه بساير زمانها خالص ميشود و مؤمن از كافر جدا ميشود و اين است كه آيه شريفه لو تزيلوا لعذبنا الذين كفروا را تفسير بوقت ظهور امام (ع) فرمودهاند كه آن وقت است كه مؤمن از كافر جدا ميشود و هر يكي محض و خالص ميشوند و اگر بقيهٔ از شوائب و اعراض در ايشان مانده باشد در همان اوايل ظهور امام (ع) بحرارت وجود مقدس او زايل ميشود و بعد از آن ايمان مؤمنين خالص ميشود و كفار ماحضين هم بقتل ميرسند و اين است كه از اخبار آلمحمد (ع) ظاهر ميشود كه در اوايل ظهور امام (ع) امر بهمين منوال است كه در اخبار فرمودهاند ما طعامهم الا الجشب و ما لباسهم الا الغليظ يا الا الخشن و اما بعد از آنكه اعراض گرفته شد و ايمان مؤمنين خالص شد و از معرض امتحان بيرون آمدند ديگر اوضاع عالم ديگرگون ميشود و كنوز ارض بر او ظاهر ميشود و بركات آسمان فرو ميريزد و اموال عالم براي او جمع ميشود حتي آنكه مالها در حضور او مثل خرمن ريخته ميشود و هر كه سؤال ميكند باو عطا ميفرمايد آن قدر كه او را مستغني بكند و اداء ديون شيعه خود را ميفرمايد زيرا كه آن روز كه آنها را پرهيز ميدادند عليل و مريض بودند و ميبايست پرهيز بكنند تا رفع علل ايشان بشود ، اين است كه ائمه مسلمين هم بعلت اينكه بفرمايش حضرت امير (ع) كي لايتبيغ بالفقير فقره و يتأسي به خودشان هم از زخارف دنيا بخود نميگرفتند و دوستان خود را هم پرهيز ميدادند اما بعد از آنكه رفع علتها شد ديگر مانع ندارد كه همه قسم نعمتي بايشان عطا كنند مثل اينكه در بهشت اضعاف همه دنيا بادني مؤمن خواهند داد و هيچ نميفرمايند كه باز صبر كنيد و منعم بنعم بهشت نشويد و اينكه فرمودهاند الجنة اسفلها اكل و شرب و اعلاها العلم يا آنكه فرمودهاند اذا تنعم اهل الجنة بالجنة تنعم اهل الله بلقاء الله دليل اين نيست كه اهل [ص 802] علم اكل و شرب ندارند يا آنكه اهل الله نعم جنت را دارا نيستند بلكه انواع نعم براي ايشان حاصل است الا اينكه از براي نعم درجات است و همه درجات نعم براي مؤمن كامل جمع است و آنكه در رتبه از او پستتر است از نعم عاليه ندارد و اين است كه فرمودند كه دو مؤمن كه در بهشت قصد زيارت يكديگر را ميكنند آنكه در درجه بالا است بدرجه پائين ميآيد و آنكه در درجه پائين است بدرجه بالا نميرود ، و فرض بهشت را هم مثل دنيا بايد كرد زيرا كه نشأه اولي آيت نشأه اخري است اهل علم در همين دنيا هم كه راه ميروند كمال لذت ايشان از علم است ولي معذلك بدن بشري غذا هم ميخواهد و نكاح هم ميكند اما معذلك روح او معلق ببالا است طوري كه كأنه ابدا سر اين سفره ننشسته و با اهل خود نخوابيده است ، همچنين است امر در بهشت همه درجات نعمت براي مؤمن كامل جمع است اما همّ او مصروف نعم بالا است و كمال لذت او از آنها است و اختلاف درجات جنت و نعم آن هم مثل دنيا نيست بلكه آن قسم است كه مناسب آنجا است . خلاصه غرض اين است كه تا خلق در معرض امتحانات دنيويه هستند از دنيا بايد پرهيز داده شوند و همينكه خالص شدند ديگر اين قيود و حدود برداشته ميشود و در آن وقت هر چه باو بدهند خير اوست اين است كه در حديث شريف فرمودند كه عجب است از مؤمن كه اگر همه دنيا را باو بدهند خير اوست و اگر همه دنيا را از او بگيرند خير اوست . و همچنين است امر در مقهوريت و مظلوميت ايشان ، اما در مؤمنيني كه طينتهاي ايشان اختلاط دارد كه معلوم است بهمين بلاها و مصيبتها بايد پاك بشوند و بعد از آنكه پاك شدند ديگر مانعي از اينكه انواع نعم بر ايشان فرو ريزد در ايشان نيست ، و اما در معصومين و كملين از اولياء ايشان علل ابتلاي ايشان بسيار است و در اسرار شهادت سيدالشهداء (ع) مكرر در اخبار اهل بيت (س) بيان شده و مشايخ ما شرح فرمودهاند و همه علل [ص 803] در نزد ظهور امام (ع) برداشته ميشود و ديگر مانع نيست از اينكه بقهر و غلبه و استيلا ظاهر بشوند ، و عجب است والله از كسي كه ادعاي اسلام و تشيع بكند و گمان بكند كه خداوند تمام دنيا و عزت و سلطنت آنرا براي دشمن آلمحمد (ع) خلقت فرموده و خود ايشان در دنيا هرگز نبايد عزيز بشوند و حال اينكه وجود آنها بطفيل وجود آلمحمد عليهم السلام خلقت شده حال عزت و سلطنت دنيا تمام مال آنها است و آلمحمد (ع) و دوستان ايشان بايد بكلي ممنوع باشند ، عرض كردم كه تا خلق طينتهاشان مختلط است و در معرض امتحانند آلمحمد عليهم السلام اين وضعها را بخود ميگيرند كه مؤمن از غير مؤمن جدا شود ولي آن روز كه از هم جدا شدند ديگر سبب ندارد كه اين طور باشد ، مثلا تا نطفه مؤمن در پشت كافر هست كافر مهلت داده ميشود و همين كه او را مهلت دادند طغيان ميكند و همين كه طغيان كرد ظلم ميكند و همين كه ظلم كرد آلمحمد (ع) مظلوم واقع ميشوند اما همين كه طينتها از هم جدا شد از همان اول او را مهلت نميدهند كه باينجاها برسد و سبب ندارد كه ديگر او را مهلت بدهند ، مگر تو نميداني كه خداوند همه اين ملك را بجهت عبادت و معرفت خود خلقت فرموده و تا اين شخص كافر محتمل است كه خود او ايمان بياورد يا از اعقاب او مؤمني بيرون آيد او را مهلت ميدهند و همينكه اين احتمال برداشته شد ديگر مهلت دادن او حكمتي ندارد بلكه وجود او در آن هنگام لغو ميشود و فورا خداوند او را هلاك ميكند پس ديگر قدرت اينكه ظلم بكند و ائمه ما (س) مظلوم واقع بشوند براي او نميماند . و همچنين از علتهاي بزرگ شهادت سيدالشهداء (ص) و ائمه ديگر اين است كه بجهت اينكه كفاره گناهان شيعه ايشان بشود بسبب حزن و اندوهي كه بر ايشان وارد ميآيد و در آن وقت كه طينتهاي مؤمنين بكلي از شايبه كفر و ضلالت خالص ميشود البته باعث معصيت از وجود ايشان بيرون ميرود و اين [ص 804] است كه همه بمقامات و درجات عاليه ميرسند پس در اين وقت اگر صاحب الامر (ع) خون سيدالشهداء (ع) را هم از دشمنان او بگيرد نقلي نيست و خواهد گرفت چنانكه اخبار صريح است كه آن حضرت بخونخواهي سيدالشهداء (ع) برميخيزد و خداوند فرموده و من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا و فرموده ثم بغي عليه لينصرنه الله و همه اينها در باب خونخواهي سيدالشهداء است كه قائم (ع) ميفرمايد ، و خونخواهي بمظلوميت ماء الشعير گندمي است ، هزار و سيصد سال چيزي كم بعد از سيدالشهداء باز مظلوم بودند آيا در زمان ظهور هنوز بايد مظلوميتي علاوه بر اينها بشود كه خونخواهي بشود خونخواهي بدفع دشمن است نه بتقويت او ، اين خرافات چيست كه ميسرائيد و دل خود را خوش ميكنيد ؟ و همچنين از علتها كه بجهت مظلوميت ايشان شمردهاند چنانكه در حديث حسين بن روح اعلي الله مقامه است اين است كه از آنجا كه در معرفت داعي حق و باطل لازم بود كه انبياء و اولياء صاحب معجزات باشند تا علامت اين باشد كه از جانب خدا مبعوث شدهاند و رؤيت معجزات باعث اين بود كه ضعفاء درباره ايشان ادعاي ربوبيت كنند چنانكه مكرر كردند اين است كه خداوند تقدير فرمود كه با وجود آن آيات مبتلا ببلاها و محن هم بشوند تا حجتي براي گمراهان نماند و مشرك بخداوند نشوند مگر بعد از اتمام حجت ، و در زماني كه قائم آلمحمد (ع) برميخيزد مؤمنين ايمانشان قوت ميگيرد و بصيرت ايشان زياد ميشود و ميدانند كه شريكي براي خدا نيست و با همه اين آيات انبياء و ائمه (ص) از حد بندگي بالا نميروند بلكه هر چه در بندگي خالصترند شأن و درجه ايشان بيشتر است و اين آيات و معجزات هم همه چيزهائي است كه خداوند بر دست بندگانش از ملائكه و غير ايشان جاري ميكند و اينها دليل الوهيت نيست اين است كه ديگر بعد از آن حاجت نيست كه انبياء و اولياء مظلوم و مقهور [ص 805] باشند ، و تو بگو ببينم كه آيا براي احكام خداوند مصالح هست يا نيست ؟ اگر نيست پس نعوذ بالله عبثكار است و اگر هست آيا اين مصالح در اين دنيا كه دايم در تغيير است ممكن هست كه تغيير بكند يا نه ؟ البته ممكن است ، پس چه مانع است كه يك وقتي زمان اقتضا بكند كه مظلوميت و مقهوريت ايشان برطرف شود مگر سليمان بن داود نبود كه با آن سلطنت و جاه و جلال و دستگاه حركت ميكرد و جن و انس طوع فرمان او بودند مگر اسكندر ذوالقرنين نبود كه آن سلطنت عظيم را خدا باو داد مگر حضرت يوسف نبود كه در ازاي آنكه او را بظلم باسم بندگي فروختند امر او بجائي رسيد كه تمام ملك مصر از آن او شد و تمام اموال و نفوس مردم را خريد كه همه عبد رق او شدند و بعد از آن همه را آزاد فرمود و اموال آنها را بآنها رد كرد ، اينها كه ديگر از معجزات بنا نيست شمرده شود زيرا كه خارق عادت نيست مثل سلطنت حضرت يوسف و چه بسيار كه سلطنتهاي بزرگ كردهاند پس اگر تو منكر معجزاتي منكر سلطنت حضرت يوسف اقلا مشو و بدلالت قرآن و اخبار اهل بيت (س) و حكايات مورخين معتمدين بگير ، پس چه مانع است كه همان طور كه آن روز همچو اقتضائي در ملك پيدا شد و خداوند بر حسب آن امر را جاري فرمود بعد از اين هم بشود پس چرا اين همه آيات و اخبار را منكر بشويم و اين همه براهين صحيحه را كه عقل شهادت بصحت آنها ميدهد كنار بگذاريم محض اينكه هوس كردهٔ تو كه يك نفر عاجز ضعيف جاهلي را امام بخواني حيف است والله كه اين همه جان بكني و زحمت بكشي و خود بدست خود قلاده بندگي يك جاهل عاجزي را بر گردن خود بگذاري و هي التماس بكني كه ديگران هم از همان راه بيايند .
فصل - در اين مقام تحقيقاتي كرده در باب اسم بهاء و اينكه آن اسم اعظم است و اين شخص را بهاء خواندهاند .
و والله بسيار غريب است اين استدلالات [ص 806] و از آن غريبتر است قبول كردن متديني آنها را ، اولا كه معلوم نيست كه اسم اعظم باشد و در دعاي سحر كه وارد شده و فرمودهاند كه اسم اعظم در اين دعا است اسماء متعدده در اين دعاء است از كجا كه اين مراد باشد بلكه از اخبار ديگر اسمهاي ديگر ظاهر است الا اينكه خوش ندارم در اين مقام بنويسم و بر فرض كه بدليل و برهان ثابت كردي كه اين اسم اعظم است چيزي را كه شما خود بجعل خود گذاردهايد و ان هي الا اسماء سميتموها انتم و آباؤكم ماانزل الله بها من سلطان ، و تخلقون افكا چه حجتي در اين است ؟ اين هم مثل اينكه ميرزا عليمحمد را قائم خوانديد و ميرزا حسينعلي را سيد شهداء دانستيد بلكه باسم الوهيت ميخوانيد چه حجتي در اين است ؟ خداوند خلق را مختار خلق فرموده محض همين كه هر كه هر چه ميخواهد بگويد و بكند تا سراير و ضماير ايشان ظاهر شود پس هيچ حجت در اين اسمها ابدا نيست ، شما كه عمد كرديد و جعل كرديد در آن هم كه مادرش اين اسم را بر او بگذارد حجتي نيست چه بسيار را كه بهاء ميگويند و اسمشان همين بوده و محل نظر احدي نيستند و اينكه شنيدهٔ حكما يعني مشايخ ما براي اسماء نبي و ائمه حكمتها بيان ميكنند اين بعد از آني است كه آثار و علامات و صفات ديگر در ايشان جمع بوده و مشاهده شده است پس ميگويند كه اسم ايشان هم از آسمان بمناسبت شأن و مقام ايشان نازل شده و هيهات كه در ساير خلق امر باين منوال باشد خاتم را محمد فرمودهاند بمناسباتي كه خدا دانا است محمد بن اشعث هم محمد بود و هيچ آن مناسبات را نداشت ، عثمان بن عفان يكي ميشود و عثمان بن مظعون و عثمان بن سعيد يكي ، ابوبكر و عمر هستند و در اولاد ائمه هم اين اسمها پيدا ميشود ، پس بر فرض كه اين اسمها بدون عمد اتفاق بيفتد اعتمادي بآنها نيست تا علامات حقيت جمع شود چه جاي اينكه شما عمد هم كردهايد و بهاءالدين عاملي (ره) را هم بهاء گفتند و اين [ص 807] اسم دليل شأني از براي او نيست ان اكرمكم عند الله اتقيكم . خلاصه كه در حقيقت دين را سخره پنداشتهاند و هر مزخرفي كه بر زبانشان جاري ميشود مضايقه نميكنند و ميگويند .
و در اين مقام عبارتي از شيخ بوني كه از مراشد عامه است نقل كرده كه گفته : ثم اعلم ان الله سوف يشرق اشراقا من الوجه البهي الابهي باسم البها في يوم المطلق في مرج عكا ، و گفته در وافي هم هست و اشهد بالله كه اعتمادي بروايات او نداريم زيرا كه دروغ بسيار از او تا كنون ديدهايم و بر فرض كه عين عبارت شيخ بوني باشد چه اعتماد بقول اوست اگر بنا باشد كه مقلد شيخ بوني بشويم كارمان خراب است عقايد باطله ديگر هم بايد داشته باشيم و در وافي هم اگر بر سبيل اعتماد نقل كرده شايد از عرق تصوفي است كه در ملا محسن بوده كه عقايد فاسده ديگر هم از وحدت وجود و غير آن داشته است اگر چه از يكي از رسائل او كه در اواخر تصنيف كرده همچو ظاهر است كه از عقايد باطلهاش منصرف شده و تكليف ما بملاحظه اين رساله اين است كه بر او طلب رحمت و استغفار نمائيم و علي اي حال عبارت شيخ بوني هيچ محل اعتنا نيست .
و نيز حديثي كه سابق هم روايت كرده بود كه ان لي كرة و لك كرتين نقل كرده و سابقا مفصلا شرح دادهايم و در اخبار صحيحه هم آنرا نديدهايم .
و باز عباراتي از ترجمههاي كتب انبياء نقل كرده و علاوه بر آنكه اعتمادي باصل كتب چنانكه دانستي نيست خاصة اين ترجمهها ولو بلفظ بهاء باشد دليل امري نميشود زيرا كه مثلا در اصل اين كتب كه بزبان لاتيني بوده يا يوناني يا عبري لفظي بوده كه بر معني حسن و جمال و عظمت استعمال ميكردهاند و اين معاني در لغت عرب الفاظ متعدده دارد بالفرض اگر بلفظ بهاء ترجمه كرده باشند چه دلالت بر مطلب تو دارد اگر بلفظ جمال يا عظمت تفسير شده بود چه ميكردي و در ترجمههاي اين كتب بسيار ميبينم كه همين قسم اختلافات هست و هر مترجمي بلفظي [ص 808] مينويسد و اين مترجمين معصومين نبودهاند و شهادت جرائيم مترجم را كه از علماي بزرگ نصاري است در حق آنها شنيدي ، و با وجود همه اينها عرض كردم كه اموري كه بعمد مخلوق واقع ميشود يا بدون عمد بحسب اعراض ملكيه واقع ميشود چيزي نيست كه انسان دين خود را باين جوره ادله از دست بدهد اگر درد دين داري درست ملتفت ميشوي و اگر نداري كه فاختر لنفسك ما تحلو .
و از همه اينها تماشائيتر استدلالاتي است كه بعبارات بيان بر اين مطلب كرده و عرض كردهام كه جواب اينها با طايفه بابي ازلي است هزار از اين دليلهاي بياني براي ما بياوري مثمر هيچ ثمر نخواهد بود .
و بعد باز آياتي و عباراتي در ذم تكذيب آيات ذكر كرده و بخيال خود نصايحي نموده و سابق بر اين هم همين مطالب را بتفصيل ذكر نموده و ما هم بتفصيل جواب دادهايم و حاجت بتكرار ندارد .
تا آنكه آغاز سخن بردّ كتاب مبارك تقويم العوج و تثقيف الاود نموده است و خرافات سروده و حيف كه حجم اين رساله بسيار شده است و خوانندگان را ملال ميگيرد و الا سزاوار است كه در اين مقام بتفصيل جواب بدهم اين قدر هست كه همه آنچه در اين مقام ميگويد سابق بر اين بتفصيل جواب داده شده و اميد است كه براي متدينين رفع شبهات شده باشد و در اين مقام هم مجملي جواب ميگوئيم و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و صلي الله علي محمد و آله الطيبين .
فصل - اولا بعد از ذكر اسم مقدس مولاي بزرگوار من روحي فداه و جسارتهائي كه كرده كه ذكر آنها شايسته نيست گفته است : و اعجب از كل در ارشاد العوام با ادعاي ايمان و اسلام نوشتهاند اگر شمشير سلطان نبود بابيه بر علما جزيه گذاشته بودند ، بعد جوابها از اين فرمايش داده است و يكي يكي آنها را ذكر نموده جواب ميگوئيم .
گفته است اولا در اين بيان منتهي تملق و دسيسه و چاپلوسي است . [ص 809] جواب - تملق پادشاه اسلام گفتن بر مسلم عيب شمرده نميشود خاصة از شيعيان ائمه اطهار (ص) باشد بلكه ما از جانب ائمه خود صلوات الله عليهم مأموريم كه همين قسم رفتار نمائيم چنانكه در فصل الخطاب از مجالس صدوق (ره) نقل شده است عن الصادق عن ابيه عن آبائه عن علي بن ابيطالب عليهم السلام قال قال رسول الله صلي الله عليه و آله قال الله جل جلاله اني انا الله لا اله الا انا خلقت الملوك و قلوبهم بيدي فايما قوم اطاعوني جعلت قلوب الملوك عليهم رحمة و ايما قوم عصوني جعلت قلوب الملوك عليهم سخطة الا لاتشغلوا انفسكم بسب الملوك توبوا اليّ اعطف قلوبهم عليكم پس ما مأموريم باينكه ترك سب ملوك را بكنيم و شاه شهيد طاب ثراه كه از شيعيان آلمحمد عليهم السلام بود و ناصر دين ايشان و در اين امر عظيم خاصة بذل جهد در نصرت آلمحمد (ع) فرمود و نگذارد كه شما غصب حق ايشان را بكنيد و اسم ايشان را بباطل بر سر خود بگذاريد و البته مستحق همه قسم تعظيم و تكريم و شكرگذاري و دعاگوئي بوده است و الآن هم دعاگوي آن شهيد هستيم خداوند درجات او را عالي كند و كشنده او را هم لعنت كند و ما آنچه ميگوئيم مطابق واقع است از روي صدق هم ميگوئيم و الآن عبارت خودت را نقل ميكنم كه مردم بدانند معني چاپلوسي و تملق چيست و جواب هم عرض ميكنم .
گفته است ثانيا رد و تشنيع و اهانت علما است . جواب - اين چه اهانتي است كه بگويند دشمن چنين كاري ميكرد جزيه گذاردن اهانت است اگر از اهل حق بر اهل باطل باشد ولي اهل باطل نسبت باهل حق هميشه اينگونه سلوكها كردهاند و مؤمن در واقع عزيز است اما بظلم و جور اهانت باو ميكنند چنانكه فرعون نسبت به بنياسرائيل كرد و از آنها بنده و خدم گرفت و اعمال خسيسه رذيله براي آنها معين كرد [ص 810] و هر كه كاري نميكرد جزيه از او ميگرفت ، مگر سلوكي كه خلفاء جور نسبت باهل بيت پيغمبر (ص) كردند نشنيدهٔ مگر اقرار به بندگي گرفتن يزيد را از سيد ساجدين (ص) نميداني ؟ البته دست ظالم همينكه بالا رفت هر كار توانست ميكند و كدام ظالم از شما بدتر كه اولا ظلم بآلمحمد عليهم السلام نموديد و حق ايشان را غصب كرديد بعد ظلم بر نفس خودتان كه آنرا مستحق نار كرديد و باز ظلم بر عامه ناس هر كه گمراه شد از ظلم شما بود و هر كه او را اذيت كرديد و خونش را ريختيد و مالش را برديد آن هم بيچاره مظلوم دست شما بود و البته اگر خداوند باز مهلت داده بود از اين بالاتر هم ظلمها ميكرديد ولي هر چه ميكرديد مؤمن في الواقع عزيز بود ولو جزيه بر او ميگذاشتيد .
گفته است ثالثا اظهار فضل و علم و قوت و بيان استدلال خودشان است . جواب - در اين كلمه از فرمايش ايشان كه همچو دلالتي نيست و اگر باشد چه ميشود البته عالمي كه در اغلب علوم صاحب تصنيف و تأليف باشد و مثل همين كتاب مبارك ارشاد العوام را كه در حقيقت ارشاد العلماء است و تا كنون نظير آن را نديدهايم و همه علما و وعاظ و اهل منبر از پرتو آن منتفع ميشوند بتصديق خودشان مكرر شده است كه روزي هزار بيت از آنرا تصنيف فرمودهاند البته هر چه در علم خود بفرمايند كم است و هر كه انكار دارد بردارد و بنويسد و از مصدقين معتمد انصاف ميپرسيم .
خلاصه گفته است رابعا شمشير را برهان تدمير و دليل بطلان اين امر عظيم خطير گمان كردهاند و از بينه ليهلك من هلك عن بينة و يحيي من حي عن بينة اعراض و از جند الله هم الغالبون و يأبي الله الا ان يتم نوره و لو كره المشركون و شهادت سيدالشهداء روح العالم لمظلوميته و وحدته و غربته الفداء و انبياء و اولياء و علمائي كه في سبيل الله شهيد شدند اغماض فرمودهاند حضرت سلطان ادام الله بقاءه متعرض اين [ص 811] حزب نشدند آنچه واقع شد باصرار و ابرام علماي ظاهره كه بلباس و اضله الله علي علم و بسفاهت بعضي از ولات و منتسبين بود بلكه در موارد بسيار ذات شاهانه بنفسه اين حزب را حفظ فرمودند يشهد بذلك كل منصف و مؤسس هذا النبأ العظيم و هذا النبأ الكريم . جواب - گويا صرف كلماتي در برابر كلماتي جواب است و مشروط بهيچ شرطي و مقيد بهيچ قيدي نيست ، اولا اگر تملق و چاپلوسي سلطان عيب است چنانكه ايراد اولت بود تمنا دارم سخنوران ملاحظه كنند كه اين كلمات تملق و چاپلوسي است يا يك كلمه كه مولاي من فرموده ؟ ثاني تهمت و افترائي كه بشاه شهيد زده حافظ و حامي اين حزب بودهاند شاه مرحوم از زمان وليعهدي با سن قليل در مجلسي كه مرحوم نظامالعلماء و مرحوم ملا محمد ممغاني حاضر بودند و با ميرزا عليمحمد صحبت كردند خرافاتي از او شنيدند كه محال بود ديگر توهم حقيت شما را بكنند حتي خود شاه شهيد غلط عبارت او را بشعر الفيه جواب فرمود و جودت ذهن او را علانيه مشاهده نمود كه باو گفتند خاتم (ص) خمس قرار داده شما چه شد كه ثلث قرار داديد جواب داد كه ثلث هم نصف خمس است و مضحكه عالم شد . و بعد از آن برداريد ناسخ التواريخ را بخوانيد و ببينيد همت پادشاه اسلام تا چه درجه مصروف قلع و قمع شما بود و لسانالملك نوشته كه كتاب را من البداية الي النهاية از نظر پادشاه گذرانيدم و فرمود كه اغراق و گزافگوئي ندارد و تمام صحيح است و خلعت و انعام مرحمت فرمود و شما راضي نشديد تا تهمت حمايت اين حزب شيطان را بشاه شهيد هم بزنيد و اگر راست ميگوئي كه شاه شهيد نسبت بشما حمايت ميفرمود پس شقاوت شما خوب ظاهر ميشود كه با وجود احساني كه خود اقرار كردي دو مرتبه تير بايشان زديد و مرتبه اول خداوند حفظ فرمود و كارگر نشد و در مرتبه دويم كرديد آنچه كرديد پس باقرار خودت كمال شقاوت را داريد كه [ص 812] كسي كه حامي شما بوده ميكشيد و آن وقت تحقيق هم ميكنيد كه اين ظهور همچو لطفي دارد كه حكم سيف را از عالم برداشته ، تعجب است كه انسان تا باين درجه دروغ بگويد و خجالت هم نكشد . و اما اينكه گفته كه شمشير را برهان تدمير گرفتهاند در اين عبارت كجا همچو دلالتي است كه بدليل كشته شدن معلوم شد كه باطل است بطلان شما بادله بيشمار ظاهر بود و از حسن الطاف پروردگار هم اين شد كه زود اساس شما را بر هم زد و خود مدعي را هم هلاك فرمود ، بلي اين قدر را از اخبار آلمحمد عليهم السلام داريم كه حضرت صادق (ع) فرمود ان هذا الامر لايدعيه غير صاحبه الا بتر الله عمره و نيز فرمود در حديثي و من ادعي فيما لايحل له فتح عليه ابواب التلف و حضرت سجاد (ع) بمحمد بن حنفيه فرمود در حديثي در اثبات امامت خود و ردع او از اين دعوي و هذا سلاح رسول الله عندي فلاتتعرض لهذا فاني اخاف عليك نقص العمر و تشتت الحال پس لازمه دعوي امامت باطله موافق اخبار كوتاه شدن عمر هست ، ولي از آن طرف اخبار و ادله امهال و استدراج را هم داريم . و نكته ديگر هم هست كه فرمودهاند هر كه دعوي امامت بباطل بكند عمر او كوتاه ميشود ولي از آن طرف هم همچو دليلي دست نياورديم كه هر كه مدعي امامت بحق بشود طويل العمر خواهد بود بلكه از براي هر يك ايشان اجلي است طويل يا قصير چنانكه در ائمه (ص) اگر چه هيچيك باجل حتمي خود از دنيا نرفتند ولي همان اجل غير حتمي در بعضي بسرعت رسيد و شهيد شدند و در بعضي بالنسبه طولي كشيد اين است كه بصرف كوتاهي عمر نميتوان اثبات بطلان كسي را نمود و مولاي من (اع) باين فرمايش كه فرموده نخواسته حقيت و بطلان شما را باين دليل اثبات كند بلكه بدليلهاي بسيار بطلان شما را بر عوام و خواص ظاهر فرمود و اينجا هم شكر خداوند نموده و ثناي پادشاه اسلام را فرموده كه قلع و قمع [ص 813] شما را فرموده است . خلاصه اين بود منتهاي تحقيق اين مرد كه اين خرافات را در رد اين كلام متين از فرمايشات مولاي من سروده است .
فصل - در جواب كتاب مبارك تقويم العوج و تثقيف الاود اولا انكار نموده است كه اينها عقايد ما نيست كتابهاي ما را برداريد ملاحظه كنيد .
و تعجب است والله كه بچه اندازه اين مرد بيحيا است اين همه اصرار و ابرام تو در انكار معجزات و شاهد از بيان آوردن مگر نبود كه پيش از اين جواب گفتهايم و در آن كتاب مبارك هم سائل از زبان شما نقل كرده و جواب فرمودهاند ، مگر همين معجزاتي كه بشهادت قرآن و ضرورت و اخبار متواتره ثابت شده است نبود كه تو خودت تأويل كردي مثلا احياء موتي را هدايت كفار پنداشتي و در آن كتاب مبارك بتفصيل جواب داده شده مگر همين اصرار و ابرام تو نبود كه آيات انبياء فقط آيات كتابيه است كه در آن كتاب هم ذكر شده و رد شده است مگر همين مطلب كه نوع اناسي يك سنخند و هر كه الهيات را بر طبيعيات ترجيح داد و داراي عقل و محبت شد مانع نيست كه جلوه خاتم بشود نبود كه بآن اصرار بزعم فاسد خود ثابت كردي و در آن كتاب مبارك بتفصيل رد فرمودهاند نهايت تو در اين كتاب آيات بسيار و اخبار بيشمار بدون ملاحظه هيچ مناسبتي ذكر كردي و سائل در آن كتاب اهل علم بود و از عقايد شما باخبر و ادله بيجاي شما را كه ديگر عدم مناسبت آنها كمال وضوح داشت ترك كرد . خلاصه و نيز در رساله ديگر كه در مقدمه شرحي از تأويل فرمودهاند مگر بناي شما بر تأويل نيست اسم صاحب الامر محمد بن الحسن عجل الله فرجه را بر سر ميرزا عليمحمد پسر ميرزا رضاي بزاز شيرازي گذاردن مگر غير از تأويل است ؟ ميگويند كه چرا از مكه ظهور نكرده ميگوئي خودش بيت الله است مگر غير از تأويل است ؟ مگر وادي السلام را بشام معني ميكني غير از تأويل است ؟ مگر قيام ميرزا عليمحمد و ميرزا [ص 814] حسينعلي را كه قيامت و حشر كل ميداني غير از تأويل است و غير از تناسخ است كه ارواح در غير قوالب خود جلوه كنند و هكذا ، تردستي شما باين شده كه بمحض اينكه ديديد در مسأله مجاب و مردود شديد انكار نمائيد و خجالت هم از دروغ نميكشيد .
فصل - گفته است : در فصل اول فرمودهاند هر حرفي از كتاب تدويني و تكويني را تأويلي بلكه تأويلاتي است مسلم و بطوني چند است و همچنين اخبار و كلمات آنها هفتاد وجه است و اگر هزار وجه داشته باشد وجه مناسبتي ميخواهد و اين مطلب در هفتاد بطن و هفتاد تأويل و هفتاد ظاهر شرط است و تأويل برأي مردود است تا آخر اين فصل شرح اين معني است ، بعد جواب گفته آنچه حاصلش اين است كه اولا همچو معلوم است كه ادعاي علم اين معاني را دارند و ظاهر كنند تا ببينيم و اگر ميگويند كه از اسرار است اين طايفه كشف اسرار نمودهاند و از ظواهر كتاب و بيانات صاحبان كتاب ظاهر كردند و ثانيا اين مقدمه است كه دين تأويلي نسبت باين طايفه بدهند و حال اينكه مدعي ركن رابع خود بدين تأويلي مؤمن است و هيچ دليلي بر مطلب خود ندارد اما اين حزب ادله بسيار بر مطلب خود دارند .
جواب - در اين مقام حق جواب اين است كه ما همان عبارات كتاب مستطاب تثقيف الاود را در اين مقام تكرار كنيم تا دروغ هر كسي ظاهر شود ولي خوف تطويل مانع از اين است و كتاب الحمد لله بطبع رسيده و در عالم منتشر است اگر طالب حقي است بسهولت ممكن است كه آنرا تحصيل نمايد . اولا در اين فصل مبارك ابدا دعوي اينكه تمام اين معاني در جميع كلمات تدويني و تكويني بر من ظاهر است نيست و اخبار بسيار از آلمحمد عليهم السلام نقل فرمودهاند كه تأويل برأي جايز نيست و حرام است و البته ايشان [ص 815] از رأي خود كه چيزي نخواهد فرمود و آنچه بفرمايند شواهد آنرا از فرمايشات آلمحمد (ع) كه بطور خصوص يا عموم فرمودهاند ذكر خواهند فرمود ديگر حال تا چه درجه شواهد از اخبار اهل بيت (س) دست آورده باشند نه تصريحي بآن فرمودهاند و نه ما ميدانيم .
و اينكه گفته كه حالا كه همچو معلوم است كه مدعي علم آنها هستيد بيان كنيد ببينيم ، اولا كه همچو اظهاري نشده چنانكه بر همه ناظرين واضح است ثاني اينكه بر فرض كه شده باشد مثل اين است كه عالمي مدعي علم اكسير شود جهال از او بخواهند كه اگر راست ميگوئي بيان آنرا بكن و سر خود را فاش بنما و همچو چيزي نخواهد شد و مسأله را دو مقام است يك مرتبه شخص مدعي امري ميشود و از مردم تصديق ميخواهد كه اقرار كنند بر صدق دعوي او و يك مرتبه اين طور نيست تصديقي از كسي نميخواهد يا مطلقا دعوي نميكند و در صورت اول بر او لازم است كه هر گاه خلق از او طلب برهان نمودند برهان صدقي كه خلق از آن بفهمند كه راستگو است اقامه نمايد آن هم يا باين است كه شاهدي از قول صادق ديگر كه خلق بقول او مطمئنند بياورد يا باين است كه خود علمي كه ادعا كرده ظاهر كند يا اين است كه لوازم آنرا ظاهر كند مثلا اگر مدعي شد كه من عالم بعلم اكسير هستم يا بايد شاهدي از قول عالم ديگر باين علم كه مردم دانستهاند كه او داراست بياورد يا آنكه خود اكسير را بتمام و كمال بسازد و دست بدهد يا آنكه اكسيرش را بياورد و بر مس طرح كند و آنرا فضه كند و نميتوان بر او حتم كرد كه تو اگر دارائي بيا و حكماً پيش روي من بساز زيرا كه اين علم از اسرار است و هرگز آنرا براي جهال مكشوف نميكنند و اين بر فرض اين است كه مدعي آن علم بشوند و تصديق هم بخواهند و كي همچو تصريحي كردند كه من همه اينها را ميدانم ؟ كسي كه خودش دليل و برهان ميآورد كه داراي اين علم نيست احدي مگر آلمحمد (ع) [ص 816] و هر كه از ايشان گرفته باندازهٔ كه از ايشان باو رسيده ميداند چگونه ميتوان باو گفت كه پس حالا كه چنين است بيان آنها را بكن .
خلاصه و اينكه گفته كه اين جماعت اسرار را از ظواهر كتاب بيرون آوردند و بر سر دار فاش كردند ، از اول اين كتاب تا اينجا شرح اين معني خوب شده است و سواي تأويلات برأي و بدون مأخذ از اخبار آلمحمد (ع) هيچ نبود و باز همان مثل اكسير را ميزنيم بهتر ملتفت مطلب ميشويم فرض كن نسخي چند دست آورده كه مردم ديگر هم ديده بودند و بحقيقت آنها برنخوردهاند يكي بيايد و مدعي شود كه بر اسرار اين نسخ واقف شدم آن وقت بنا بگذارد تحقيق كردن كه مراد از اين كلمات هر يكي چيست و آخر بعد از تفصيلات بقدر يك صنعت مفضض كه غالب بچهزرگرها آنرا ميآموزند و كار ميكنند فايده بر آن تحقيقات مترتب نشود . اقلا اين بچهزرگر الآن كه اين سرغليان را دست ما ميدهد بعينه مثل نقره است ولو بعد از آنكه دو سه مرتبه آتش گذاردند زرد شود و آثار برنجي آن ظاهر شود اما اين مفضض كه تو آوردي اشهد بالله از همان آن اول علانيه و واضح است كه برنج است و جز صرف دعوي تو هيچ ندارد حالا در اين صورت هي ادعا بكن كه من بر اسرار اين نسخ واقف شدم و آنها را بر سر دار فاش كردم اي مرد صدق قول تو آن وقت ظاهر ميشود كه قطرهٔ از اين اكسير را بر قنطار فضه طرح كني و همه را طلاي احمر كني كه همه زرگرهاي عالم بگويند كه اين است طلاي احمر ، مشك آن است كه ببويد نه آنكه عطار بگويد ، اسرار شما جز ادعا هيچ نيست و همه را بتحكم ميخواهيد ثابت كنيد طلاي تو در حجم و وزن با قلعي يكي است ميگويم رزانت طلاي شما كجا است ميگوئي اين حرف سادهلوحان قديمي است ، در رايحه مثل نحاس ميماند ميگويم اين متعفن است ميگوئي اينكه شنيده بودي طلا رايحه كريهه ندارد دروغ بود ، اين را اگر دو ساعت در جاي نمناك بگذاري زعفران [ص 817] ميشود يا زنجار ميشود ميگويم صفا و خلوص و اتحاد اجزاء اين كجا است ميگوئي اين حرفها را بشنو طلا همين است و اگر اين طلا نبود خداوند راضي بدروغ من نميشد و زبان مرا گنگ ميكرد ، و خداوند راضي بدروغ تو نيست اما از آن غنائي كه دارد تو را هم منع از دروغ باين قسم كه گنگ بشوي نكرده اما همه اين عيوب كه در طلاي تو هست براهيني است كه اقامه فرموده كه معلوم بشود تو دروغگوئي و مسلمانان گول تو را نخورند . درست ملاحظه كن ببين همه آنچه گفتم مطابق با وضع شما هست يا نيست ؟ مدعي ميشوي كه اسرار رجعت و ظهور را فهميدهٔ و امام ظاهر شده ، يكي يكي آثار امامت را ميخواهم هر كدام را بيك قسمي رد ميكني ، بر اسرار ظهور واقف شدهٔ بعد از اين تفصيلات يك امامي براي تو ظاهر شد كه نه علم دارد نه قدرت دارد نه عصمت دارد نه شجاعت دارد نه اثري بر وجود او مترتب است نه زمين را پر از عدل و داد كرده نه آثار ديگر كه لازمه وجود اوست بروز كرده هر چه ميگويم اينها كجا است هر يكي را بيك قسمي رد ميكني يا تأويل ميكني و خلاصه حرفت چنانكه صريحا گفتي بايد بصرف ادعاي تو من قبول كنم باين قسم كه تو كردي اگر كشف اسرار ميشود پس بيا و بنشين من در دو روز اسرار ملك و ملكوت را فاش ميكنم نهايت اگر نتيجه نداد تحكم ميكنم كه هر چه ميگويم قبول كن پس باين سخنان دل خود را خوشحال ميكنيد و ما شاء الله كان و ما لميشأ لميكن .
و اما آنچه گفته كه دين تأويلي مدعي ركن رابع دارد كه بدون دليل و برهان ميگويد ، تمنا دارم از منصفين كه در اين مقام درست متوجه عرض من شوند و ببينند همين كلمه كه گفته صرف تعنت و لجاج با حق هست يا نيست ؟ اولا كتب مولاي من (اع) كه در باب ركن رابع نوشتهاند يكي و دو تا نيست كتابهاي بسيار است و بسياري هم بطبع رسيده و در عالم منتشر است و هيچ مرادي از آن ندارند سواي [ص 818] اينكه بعد از اقرار بتوحيد و نبوت و امامت بايد دوستي دوستان آلمحمد (ع) و دشمني دشمنان ايشان را داشت ، حال از جميع اهل ملل و نحل ميپرسم كه اين امر بديعي است يا از اول روزگار تا آخر بنا بر همين بوده اشهد بالله كه اگر كسي بگويد اين امر بدعت است در دين از زمره عقلا خارج است زيرا كه هيچ صاحب ديني نيست مگر اينكه بايد متدينين بآن دين را دوست دارد و منكرين آن دين را دشمن دارد و در هيچ مذهب و ملتي شنيده نشده بلكه تصور نميشود كه حكم اين باشد كه موافق خود را در ملت و مذهب دشمن داريد و مخالف خود را دوست داريد و در حقيقت اين امر از بديهيات اوليه است و ادله كتاب و سنت بلكه تمام كتب انبياء همه شاهد اين است و بس است در سنجيدن عقل مصنف كه انكار اين معني را بنمايد و علت اختصاص اين مطلب بمشايخ ما اين است كه بعد از آنكه ملاحظه كردند كه شقاق و نفاق در ميان مردم زياد شده و ملاحظه اين امر عظيم را نميكنند و حقوق اخوان دين خود را بجا نميآورند و تعظيم برادر بزرگتر و ترحم بر كوچكتر نميكنند بلكه آن قدر از خيال دين بيرون رفتهاند كه تميز دوست و دشمن را نميدهند و حركات ايشان همه بر خلاف فرمايش خدا و رسول واقع ميشود و حال اينكه معرفت اين مسأله و عمل بآن از اشد فرايض است چنانكه حضرت صادق (ع) فرمود ان من اشد ما افترض الله علي خلقه ثلثا انصاف المرء من نفسه حتي لايرضي لاخيه من نفسه الا بما يرضي لنفسه منه و مواساة الاخ في المال و ذكر الله علي كل حال و نيز عرض كردند بآن حضرت كه ما حق المؤمن علي المؤمن قال سبع حقوق واجبات ما منها حق الا واجب عليه ان خالفه خرج من ولاية الله و ترك طاعته و لميكن لله فيه نصيب الحديث ، و همچنين حضرت امام رضا عليه السلام فرمود حق الاخوان فرض لازم و همچنين اخبار بسيار كه در باب معرفت ايشان و حقوق ايشان [ص 819] و محبت ايشان و ولايت ايشان و عداوت اعداء ايشان و شناختن بزرگ ايشان و كوچك ايشان و سلوك كردن با هر يك ايشان كه يك مجلد تمام از بحار الانوار و يك مجلد تمام از عوالم كه اقلا هر يكي شصتهزار بيت است و كتاب كفر و ايمان بحار مطبوع است و در عالم منتشر است و بعد از آنكه اين مطلب را ملاحظه كردند و اهميت آن بر جميع عقلا واضح است اين است كه اصرار نمودند و اين امر را ثابت فرمودند بادله بسيار از كتاب و سنت كه اگر بخواهم همه ادله آنرا بنويسم مجلدي بسيار بزرگ ميشود و عرض كردم كفر و ايمان بحار در همين باب است هر كه ميخواهد ملاحظه كند ببيند كه گزيري از دوستي دوستان و دشمني دشمنان هست يا نيست ، و چون تا اينجا آمدي حال ملاحظه كن كه ولايت اولياء آلمحمد (ع) و برائت اعداء آلمحمد اين امري نيست كه اختصاصي بكسي دون كسي داشته باشد كه فرضا دوست يك نفر مخصوصي از ايشان باسم و رسم كه در اخبار آلمحمد (ع) معين شده باشد بايد بود و ديگري را نبايد دوست داشت مگر دوستاني كه گذشتهاند كه در آنها حرف نيست و همچنين دشمني يك شخص مخصوصي منظور نيست بلكه از اول اسلام تا قيامت هر دوستي از دوستان آلمحمد (ع) كه آمده يا بيايد بايد دوست داشت و همچنين هر دشمني كه آمده يا بيايد بايد دشمن داشت و اين حكم عام است پس اگر من گفتم فلان كس از دوستان آلمحمد (ع) است و بايد او را دوست داشت تأويلي در اين باب نكردهام بلكه اين مقتضاي ظاهر فرمايش آلمحمد است (ع) كه بطور عموم فرمودهاند كه بايد دوستان ايشان را دوست داشت و اين شخص را هم من شناختهام كه دوست ايشان است پس بايد دوست بدارم و همچنين نفرمودهاند دوست ما در فلان جا است مثلا يا در فلان زمان است يا پسر فلان كس است و هكذا اين قيود و حدود هيچيك در اين مقام نيست و اين است كه من هم [ص 820] بطور كليت و عموم باين حكم در همه افراد ميگيرم . اما در باب امام (ع) از اخباري كه سابقا نقل كرديم و در كتب اصحاب ضبط است بديهي است كه امام ثانيعشر ما محمد بن الحسن العسكري عليهما السلام و والده او معين و هزار و كسري پيش از اين متولد شده و آثار و صفات خاصه معينه از براي اوست و كارهاي مخصوصه خواهد كرد ، حال تو از ميان درآمده ميگوئي اما شخص محمد بن الحسن (ع) العياذ بالله ميرزا عليمحمد پسر ميرزا رضاي بزاز شيرازي است اين تأويل بزرگ اولت كه هيچ دليل و برهان بر آن نداري و شخص خاص معين منصوص عليه را در غير او معني ميكني ، و بعد از آن معرفي او را كه براي ما كردهاند در آلاف الوف اخبار كه بطور عموم و خصوص فرمودهاند آثار و صفات از او ذكر كردهاند از علم و كمال و قوت و قدرت و شجاعت و غير اينها كه لاتعد و لاتحصي است و هيچيك از آنها در اين شخص نيست و علاوه بر اين چيزها در او هست كه در اخبار اهل بيت (س) صريحا نفي فرمودهاند اينها هم در اين شخص هست و همچنين آن افعالي هم كه از امام خبر دادهاند كه خواهد آمد و چنين و چنان خواهد كرد هيچ كدام را اين شخص نكرد از آنجائي هم كه امام ميبايست ظاهر شود نشد در آن زمان هم كه ميبايست ظاهر شود يعني زمان ظهور علامات حتميه نشد ، خلاصه هيچ چيزش بامام نميماند معذلك تو ميگوئي اين امام موعود است . حال تو را بحق خدا دين تأويلي دين تو است كه لفظ را در غير ما وضع له بدون دليل و برهان معني ميكني يا دين مولاي من كه آلمحمد (ع) فرمودهاند همه دوستان ما را دوست داريد و همه دشمنان ما را دشمن داريد و دوست و دشمن را تميز دهيد و حقوق ايشان را بجا آوريد گفتهاند سمعاً و طاعة و از معني ظاهر اين لفظ يك سر مو تخلف نكردهاند پس درست ملاحظه كن و قدر خود را بشناس و قدر اهل حق را هم بشناس .