فصل - بعد از آنكه شرحي از اينكه هم اين مرد ذكر خير خلق و محبت و دوستي كل عالم و اطاعت و انقياد ولات امور و خدمت و نصرت دولت عادله بوده ميدهد عباراتي با جملههاي معترضه بسيار مينويسد كه حاصل همه آنها كفر و زندقه و مذهبي است كه نسبت بجميع شرايع انبياء (س) بدعت است و كفر و ضلالت و ابطال ثواب و عقاب و اولا ما فقره بفقره عبارات او را مينويسيم و جواب ميگوئيم و بعد اصل مطلب او را رد ميكنيم .
گفته است كه هرگز اميد نبود كه نفسي ظاهر شود و بقوت الهيه خلق مختلف العقايد و مختلف الاديان و مختلف الطبايع و المشارب را متحد الكلمة و متحد القول و مصلح علم و مهذب اخلاق امم در قليل مدتي فرمايد و سوف يحيط الارض و انا ظننا ان نعجز الله في الارض و لننعجزه هربا و لايحسبن الذين كفروا سبقونا انهم لايعجزون . جواب - آيات را غلط مينويسد آيه اولي ان لننعجز الله است و آيه ثانيه سبقوا انهم و مراد از همه اين تعجب كه كرده همين معدودي است كه گرد اين مرد جمع شدهاند كه هر باطلي در عالم برخيزد اين قدرها بلكه شايد اضعاف اينها گرد او جمع ميشوند و بناي عالم بر همين است ،
ذره ذره كاندر اين ارض و سماست جنس خود را همچو كاه و كهرباست
اين اجماعات دليل حقيت كسي نيست و اگر ميبود شيطان از جميع خلق احق بود زيرا كه تمام كفار و مشركين با همه اختلافي كه دارند در طاعت و انقياد امر او متحدند و با وجود اينكه همه بامر او حركت ميكنند در واقع اختلاف [ص 770] ندارند چون سلطاني كه جمعي از قشون خود را بمشرق بفرستد و جمعي را بمغرب و هر دو صادر از امر او هستند پس تعجب را از كار شيطان بكن و اين مطالب كه مقصود داري درباره او راستتر ميآيد و الا اين معدود كه گرد شما جمع شدهاند كه قابل اعتنا نيستند و معذلك مختلف هم هستند چنانكه در همين كتاب روي سخن تو بعد از مسلمين با آنها است كه بر ميرزا عليمحمد وقف نمودند يا آنكه معتقد بميرزا يحيي شدند و اعتنائي بميرزا حسينعلي ندارند و طوائف ديگر هم از قرار مذكور در ميان شما هستند پس همچو اتحادي هم كه قابل اعتنا باشد نداريد . و آن هم كه گفتهٔ مصلح علم و مهذب اخلاق امم شدهايد دعوي است بي برهان ، امم همچو اعتقادي ندارند و هر كسي هر چه تحصيل كرده بكد يمين و عرق جبين و اعمال و افعال خود كرده است اگر شما راست ميگوئيد كه اينها از عنايات شما است تغييري در امور بدهيد طوري كه محسوس شود كه تربيتهاي سابقه هم از لطف شما است و ما ديدهايم بعضي از مجانين را كه ماليخوليا بر سرشان زده درباره خود خيال كردهاند كه سلطانند و از همين قبيل خرافات سرودهاند و چون ديديم كه سخنهاي آنها باصطلاح پاورق ندارد دانستهايم كه ماليخوليا است و درباره شما هم علانيه اين مطلب را ميبينيم شما منكريد ، بسم الله آثار نفسانيه خود را اظهار كنيد تا ببينيم و تصديق نمائيم و الا اينگونه سخنان را مجانين هم ميسرايند بلكه بطوطي هم تعليم بكنند ادا ميكند . و اما آياتي كه نوشته است مسلم است كه از دست خداوند فرار نميتوان كرد و احدي او را عاجز نميكند و در دنيا جماعتي از اين مردم جهلا يا تجاهلا فرار ميكنند اما مفري ندارند و آخر مرگ آنها را درمييابد و در آخرت بجزاي خود ميرسند و همه مردم امرشان باين جا نميرسد كه در دار تكليف كه دنيا است معتقد بشوند كه مفري از خداوند نيست و رو باو بكنند كه تو گمان كرده كه اين اتحاد عمومي خواهد شد [ص 771] و اگر باين منوال بود خلقت ناري كه لاتنفد و ليس لها امد البته لغو خواهد بود .
و باز گفته است و الذين كفروا اعمالهم كسراب بقيعة يحسبه الظمآن ماءا حتي اذا جاءه لميجده شيئا و وجد الله عنده فوفاه حسابه و الله سريع الحساب نفس تكذيب آيات و كافر شدن بآيات حساب شدن است . جواب - اين كلمات معترضه بنظر ميآيد و مناسبتي با كلام سابق ندارد مگر اينكه مقصود او از ذكر آيه اين باشد كه اختلافات امم مثل سراب است و همينكه پيش رفتي چيزي نيست و هيهات كه مراد اين باشد و نظير اين آيه است آيه مثل الذين كفروا بربهم اعمالهم كرماد اشتدت به الريح في يوم عاصف لايقدرون مما كسبوا علي شئ ذلك هو الضلال البعيد و مراد از اين آيه مثل اعمال دشمنان آلمحمد است كه هر چه بزعم خود خيرات بجا آورند همه مثل خاكستري كه بباد داده شود متفرق ميشود و ثمري بحال آنها نميكند چنانكه در حديث شريف در ذيل همين آيه وارد شده و بهمين معني است آيه اولي چنانكه در برهان روايت كرده است از حضرت باقر (ع) فرمود آنچه حاصلش اين است و الذين كفروا بنواميهاند اعمال ايشان مثل سرابي است كه در بيابان است كه تشنه او را آب ميپندارد و همينكه ميرود ميبيند كه چيزي نيست و خدا را مييابد در نزد او پس حساب او را ميكند و خداوند سريع الحساب است ، و غرض اين است كه اعمالي كه از ايشان ديده ميشود بصورت خيرات مثل سراب است كه واقعيت ندارد و ذاتيت آنها همان شرور و خبائث است و هر كه نزديك آنها برود از خير كه آب حيوة حقيقي است چيزي نمييابد و اين است كه بعد از اين آيه ميفرمايد او كظلمات في بحر لجي يغشيه موج من فوقه موج من فوقه سحاب ظلمات بعضها فوق بعض اذا اخرج يده لميكد يراها و من لميجعل الله له نورا فما له من نور پس مثل اعمال ايشان را بظلمات ميزند كه بعض آن فوق بعض است [ص 772] و نوري در آنها نيست پس با وجود اينكه نوري در آنها نيست چگونه اختلاف امم برداشته ميشود هل يستوي الظلمات و النور . و اما آنچه در باب حساب گفته چون همه غرضش اين است كه بلكه همه اوضاع معاد را بهمين ظاهر دنيا بگذراند اين لفظ را ميگويد و ما ميگوئيم كه اينهمه كه در اخبار و آيات فرمودهاند كه حساب خلايق بايد بشود مقصود اين نيست كه خداوند علمي پس از جهل حاصل كند و خدا جاهل باعمال خلق نيست ابدا و اينكه فرموده ليعلمن الله الذين صدقوا و ليعلمن الكاذبين غرض ظهور علم حادث اوست در مقام خلق و در علم ازلي خود همه چيز را دانسته و اين است كه ميفرمايد انا كنا نستنسخ ما كنتم تعملون يعني عملهاي شما نسخه از آن علمي است كه براي خداوند ثابت بوده ، چنانكه از اخبار آلمحمد (ع) ظاهر ميشود ، پس غرض از حساب ظهور عمل براي خدا نيست بلكه خلق بايد خود واقف بر اعمال خود بشوند و حساب ايشان كرده بشود و باقي و فاضل خود را شعور كنند تا اينكه بفهمند كه خداوند ظالم نيست و در دنيا تو اين مطلب را علانيه ميبيني كه خلق واقف بر تمام اعمال خود نيستند و حسن و قبح اعمال خود را شعور نميكنند با اينكه خير و شر را بايشان فهمانيدهاند ولي معذلك چنان اعراض كردهاند كه از همه اينها غافل شدهاند پس اگر چه در نزد خدا حسابهاي همه شده باشد اما بايد از براي خلق در قبر و در آخرت همه اينها مذاكره بشود كه بفهمند و باين آساني كه تو خيال كردي امر نميگذرد .
و باز گفته است ان الدين عند الله الاسلام و مااختلف الذين اوتوا الكتاب الا من بعد ما جاءهم العلم بغيا بينهم و من يكفر بآيات الله فان الله سريع الحساب جاءهم العلم مقصود اين نيست كه كفار دانسته حق را انكار كردند مقصود اين است كه علم آمد ايشان را سركشي كردند و نرفتند تا ادراك نمايند طغيانشان حاجب و مانع ايمانشان شد . [ص 773] جواب - نميدانم اين چه حمايتي است كه اين مرد مكرر از كفار و مشركين ميكند كه مقصود اين نيست كه كفار دانسته حق را انكار كردند خداوند فرموده و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم و فرموده يعرفون نعمة الله ثم ينكرونها و اين مرد مكرر بر خلاف اين دو آيه ميگويد و قول عدل در اين مقام اين است كه از براي كفار هم مثل مؤمنين درجات است و اين است كه خداوند از براي جهنم طبقات قرار داده كه در هر طبقه اهل آن ساكن شوند پس بعضي از ايشان هستند كه همين قدر كه شنيدهاند داعي هست و نرفتند و نشنيدند حجت بر ايشان تا يك درجه تمام شده و بعضي هستند كه ميروند و ميشنوند و يقين هم ميكنند و معذلك ايمان نميآورند و حجت خداوند بر هر دو بالنسبه بحال خودشان تمام است و اين است كه روايت شده در معني حجت بالغه كه خداوند در روز قيامت به بنده خود ميفرمايد كه اي بنده من آيا عالم بودي پس اگر بگويد بلي باو ميفرمايد چرا عمل نكردي و اگر بگويد جاهل بودم ميفرمايد چرا تعليم نگرفتي تا عمل كني پس خصمي ميكند با او و اين است حجت بالغه . عرض ميكنم بديهي است كه بايد معلم را بشناسد تا بتواند تحصيل كند و از براي اين هم درجات است يك دفعه ميشنود كه كسي داعي معلميت هست و حقيت و بطلان او را نميداند و حقي هم در دست او نيست بايد برود و بفهمد و يك دفعه رفته و فهميده و از علم او تحصيل نكرده و يك دفعه از علم او هم تحصيل كرده و عمل نكرده ، خلاصه كه درجات بسيار از براي خلق است و حجت خداوند بر همه تمام است و در ميانه مستضعفيني هم هستند كه اگر در دنيا حجت بر آنها تمام نشده در آخرت تمام خواهد شد و اختلاف در ميانه خلق بعد از آمدن علم است و بحسب درجات علم و عمل اختلاف حاصل ميشود و بهمان صورت كه از دنيا ميرود ابد الدهر باقي خواهد بود و مثاب يا معاقب خواهد بود ديگر اين خرافات كه حضرات ميسرايند [ص 774] مثمر ثمري نخواهد بود مگر ثمره زقوم و مناسبتي در اين آيه با مطلبي كه دست دارد ابدا نيست .
و باز گفته است و نضع الموازين القسط ليوم القيمة فلاتظلم نفس شيئا و ان كان مثقال حبة من خردل اتينا بها و كفي بنا حاسبين ميگذاريم ترازوهاي عدل را روز قيامت پس ظلم نميشود نفسي چيزي را و اگر بوده باشد مثقال حبه از خردلي ميآوريم او را و كافي است بما حسابكننده چه قدر صريح است كه اگر هم شاعر نيستند آوردن خود را كافي است بما يعني شهادت ما كافي است و اعظم است از شهادت عالمين . جواب - چه قدر اين جماعت عامي و جاهلند و چه مزخرفات بهم ميبافند مقصودش از اين تحقيق اين است كه چون معتقدند كه قيامت سرپا شده و مردم همه عود داده شدهاند و ملاحظه ميكنيم كه هيچ كس شاعر نيست كه كسي از سابقين بوده و عود داده شده اين است كه ميگويد اگر هم شاعر نيستند شهادت خداوند كافي است و استدلال غريبي است خردل در اين مقام مثل اعمال خلايق است ولو بقدر خردل باشد خداوند آنرا خواهد آورد و شخص عملكننده بايد شاعر باشد نه نفس عمل من حيث نفسه زيرا كه عمل صرف صفتي است از براي شخص و استقلالي از براي او نيست و وجود او و شعور او و ساير صفات او همه بسته بصاحب صفت است پس اگر نظر بنفس عمل بكني از خود هيچ ندارد و اگر نظر بصاحب صفت بكني داراي همه چيز است و شخص معاد انسان است با اعمال خودش كه همه تابع وجود او هستند و البته وقتي كه محشور ميشود هيچ چيز را از نفس خودش فاقد نيست چنانكه در اخبار بسيار فرمودهاند و خداوند صريحا فرموده كه من يعمل مثقال ذرة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة شرا يره و رؤيت عمل بدون شعور و ادراك متصور نيست و فرموده است و وجدوا ما عملوا [ص 775] حاضرا و لايظلم ربك احدا و فرموده است يوم تجد كل نفس ما عملت من خير محضرا و ما عملت من سوء تود لو ان بينها و بينه امدا بعيدا و يحذركم الله نفسه و الله رؤف بالعباد پس با اين همه آيات صريحه و اخبار صحيحه كه از خوف اطناب ذكر نكرديم ميتوان شبهه كرد كه كسي كه برميگردد شاعر نباشد كه برگشته و اگر شاعر نشد انفعال هم البته ندارد پس كيست كه آمده و كيست كه بجزاي خود رسيده چه قدر كار را سهل كردهاند و اين است كه فارغ البال هر چه ميخواهند ميكنند و والله كه تعقل و ادراك و شعور و انفعال آنها كه برميگردند هزار مرتبه از اهل دنيا بيشتر است و هزار مرتبه بهتر از دنيا شاعر نفس خود هستند و در دنيا ممكن است كه شخص از خود فراموش كند زيرا كه اسباب غفلت جمع است و در آخرت ممكن نيست . خلاصه و اينكه فرموده است كفي بنا حاسبين يعني از جهت حساب خداوند كافي است و اولياء او كافي هستند زيرا كه در حساب ايشان سهو و غفلت و خطا نيست نه اينكه بنده شاعر نباشد كه عود كرده و همينكه خداوند بفرمايد كه اوست كه آمده ولو خود شعور نكند كافي باشد اين كافي هست در خلقي كه از ابتدا شعور انسانيت نداشتهاند و در لوح محفوظ پروردگار ثابت هستند و در مقام خود شعور و ادراكي از براي ايشان نيست و عود ايشان را امام (ع) عود ممازجه ميفرمايد يعني بمبدء خود برميگردند و ممزوج ميشوند و تعيني از براي آنها نميماند اما باعيانهم در علم خدا ثابت هستند و اين مقصود از عود نيست زيرا كه علم خداوند بدأ و عودي ندارد و عود اين قسم خلق بهمان طور است كه فرمودهاند و ممتزج ميشوند با اصول خودشان و اما انسان بواسطه شعور و ادراكي كه داشته در حد خود ممتزج نميشود و مجاور است و هميشه باقي است و خود او استشعار بقاي خود را ميكند و عمل خود را مييابد و بجزاي عمل خود [ص 776] ميرسد و اگر بنا باشد كه بمحض شهادت علميه پروردگار امر بگذرد و خلق شعور نكنند پس كه معذب ميشود و كه منعم ميشود ؟ پس بايد كه همان طور كه فرموده كفي بنا حاسبين بفرمايد كفي بنا معذبين و كفي بنا منعمين بصيغه مفعول و عجب خداي مهرباني است كه خود از عوض بنده عذاب ميكشد و چه قدر بخيل است و محتاج كه جزاي اعمال بنده عايد خود او ميشود نعوذ بالله من غضب الله و استغفر الله ، قال الله تعالي ماخلقتكم لاربح عليكم و لكن خلقتكم لتربحوا علي اين سخنان كه مصنف در اين مقام ميگويد رايحه وحدت وجود ميدهد چنانكه شنيدي و خواهي شنيد و كفر آن ظاهر و بين است اما بقدر حضرات وحدت وجودي با اينكه آنها هم جاهلند از اين جماعت استنباط فهم و شعور نميشود .
و باز گفته است يا بني انها ان تك مثقال حبة من خردل فتكن في صخرة او في السموات او في الارض يأت بها الله ان الله لطيف خبير و مؤيد اين بيان يومئذ لايسأل عن ذنبه انس و لا جان يعرف المجرمون بسيماهم فيؤخذ بالنواصي و الاقدام قل اللهم فاطر السموات و الارض عالم الغيب و الشهادة انت تحكم بين عبادك فيما كانوا فيه يختلفون . جواب - در اخبار آلمحمد (ع) در ذيل آيه اولي فرمودهاند از محقرات ذنوب بپرهيزيد كه بگوئيد گناه ميكنم و استغفار ميكنم كه خداوند فرموده ان تك مثقال حبة من خردل الآية ، و مقصود مصنف همان مضامين باطلهايست كه در ذيل آيه سابقه گفت و جواب او گفته شد . و اما اينكه گفته مؤيد اين بيان يومئذ لايسأل عن ذنبه انس و لا جان مقصود او اين است چون اصل سخن در عطوفت و مهرباني ميرزا حسينعلي است كه نسبت بخلق اظهار ميكند و تصريح كرد باين كه خلق مختلف الطبايع را متحد كرده و زود باشد كه اين اتحاد احاطه بهمه زمين بكند و غرضش اين است كه همه مردم مؤمن [ص 777] ميشوند باو و خداوند هم بايشان لطف ميكند چنانكه ان الله لطيف خبير فرموده حالا خوشحال شده است كه مؤيدي براي اين مطلب دست آورده و ميگويد خداوند فرموده يومئذ لايسأل عن ذنبه انس و لا جان اما خداوند چشم و عقل او را گرفته كه آيه بعد را هم نوشته كه در همين جا بطلان مقصود او را برساند كه فرموده است يعرف المجرمون بسيماهم فيؤخذ بالنواصي و الاقدام و بايد از اخبار اهل بيت (س) تفسير هر دو آيه معلوم شود تا فساد مذهب او ظاهر گردد پس در برهان روايت كرده است از ميسر كه گفت شنيدم از ابيالحسن رضا (ع) كه ميفرمود ديده نميشود از شما در آتش دو نفر نه والله و نه يك نفر عرض كرد اين مطلب در كجاي كتاب خداست جواب نفرمود تا مدتي گذشت و ميسر گفت كه روزي در طواف با آن حضرت بودم يكمرتبه فرمود اي ميسر اذن داده شد بمن كه جواب تو را بگويم از فلان مسأله كه سؤال كردي عرض كردم آن مطلب در كجاي كتاب خداست فرمود در سوره الرحمن قول خداي عزوجل فيومئذ لايسأل عن ذنبه منكم انس و لا جان عرض كردم در آيه منكم نيست فرمود بدرستيكه اول كسي كه آن را تغيير داد ابناروي بود و اين بجهت اين بود كه حجت بود اين آيه بر او و بر اصحاب او و اگر در آيه منكم نباشد هرائينه ساقط ميشود عقاب خداي عزوجل از خلق او وقتي كه سؤال كرده نشد از ذنبش انسي و نه جان و از علي بن ابرهيم نيز از معصوم كه فرموده است منكم يعني از شيعه و بعد شرح فرمود كه هر كه ولايت اميرالمؤمنين و برائت از اعداء او را داشته باشد و حلال او را حلال بداند و حرام او را حرام بداند بعد داخل بشود در ذنوب و توبه نكند در دنيا عذاب كرده ميشود بر آنها در برزخ و بيرون ميآيد روز قيامت و نيست از براي او ذنبي كه سؤال كرده بشود از آن در روز قيامت . عرض ميكنم پس مشاهده كن كه آيه اصلش چه بوده است و مراد چيست و مصنف چگونه بظاهر او مغرور [ص 778] شده و دليل دست آورده كه حكم سيف برداشته ميشود و همه خلق مستحق عطوفت ميشوند و بالاخره متحد ميشوند . آيه بعد را ملاحظه كن كه فرموده يعرف المجرمون بسيماهم تا آخر و در چند حديث در برهان وارد شده كه خداوند خالق خلق است و محتاج نيست كه كسي را بسيماي او بشناسد ولي مراد از اين آيه اين است كه قائم آلمحمد (ع) مجرم را بسيماي او ميشناسد و آنها را ميگيرد بنواصي و اقدام و ميزند بشمشير . عرض ميكنم قائمِ اين جماعت مجرم را نشناخت ابدا و كرورها مجرم از شمشير او معاف بودند و ابدا اعتنا باو نداشتند بلكه يك طايفه مجرمين كه جرم آنها بسيار است همانها بودند كه نصرت او را كردند و او نشناخت ولي قائم آلمحمد (ع) شناخت و از پرده غيب دست دراز كرد و آنها را بقتل رسانيد و اگر فضل خداوند شامل شود و ظهور فرمايد نسبت بعموم مجرمين چنين خواهد كرد و سيدالشهداء و اميرالمؤمنين و پيغمبر خدا (ص) هم كه رجعت فرمايند نسبت بعموم مجرمين از احياء و راجعين چنين خواهند كرد و اگر اين سخنان واقعيت ندارد خلقت جهنم هم لغو خواهد بود زيرا كه باعتقاد تو همه خوب ميشوند . و اما آيه قل اللهم تا آخر مقصودش همان تأويل برأيي است كه اول اشاره كرده و بعد هم تصريح ميكند كه اين ظهور حاكم در اختلافات است و رافع آنها ، و در اين مقام دو آيه از بعد از آيه قل اللهم عرض ميكنم تا بداني كه مقصود از حكم در اختلافات چيست خداوند ميفرمايد و لو ان للذين ظلموا ما في الارض جميعا و مثله معه لافتدوا به من سوء العذاب يوم القيمة و بدا لهم من الله ما لميكونوا يحتسبون و بدا لهم سيئات ما كسبوا و حاق بهم ما كانوا به يستهزؤن يعني و اگر جميع آنچه در زمين هست و مثل آن با آن مال ظالمين باشد هرائينه آنرا فدا ميدهند از بدي عذاب در روز قيامت و ظاهر شود از براي ايشان از خداوند آنچه گمان نميكردند [ص 779] و ظاهر شود از براي ايشان سيئات آنچه كسب كردند و احاطه كند بايشان آنچه بآن استهزاء ميكردند يعني جهنم ، حال ملاحظه كن كه مراد خداوند از حكم در اختلاف چيست و اين جماعت چه تأويلات فاسده ميكنند و در اول همين سوره زمر است الا لله الدين الخالص و الذين اتخذوا من دونه اولياء مانعبدهم الا ليقربونا الي الله زلفي ان الله يحكم بينهم فيما هم فيه يختلفون ان الله لايهدي من هو كاذب كفار و در برهان از حضرت صادق (ع) روايت كرده است كه رسول خدا (ص) فرمود كه خداي تبارك و تعالي ميآورد روز قيامت بهر چيزي كه عبادت كرده ميشود از دون او از شمس و قمر و غير ذلك بعد سؤال ميكند هر انساني را از آنچه عبادت ميكرده پس ميگويد هر كه عبادت غير او را كرده كه اي پرورنده ما ما عبادت نميكرديم آنها را مگر بجهت زيادتي تقرب بسوي تو فرمود پس خداوند تبارك و تعالي بملائكه ميفرمايد كه بخوانيد آنها را و هر چه عبادت ميكردند بسوي آتش مگر آن كسان كه استثنا كردهام كه آنها از آتش دورند . عرض ميكنم مراد از كساني كه استثنا شدهاند مثل ملائكهاند و حضرت عيسي (ع) كه خلق آنها را عبادت كردند ولي داخل آتش نميشوند چنانكه در حديث شريف در ذيل آيه شريفه ان الذين سبقت لهم منا الحسني اولئك عنها مبعدون وارد شده خلاصه كه حكم خداوند در آنچه اختلاف ميكنند باين قاعده است نه اينكه رفع اختلاف ميشود .
و باز مصنف باين قناعت نكرده و گفته است در همه جاي قرآن است كه اختلاف عالم و نفاق امم را جمال قدم و مظهر اسم اعظم برميدارد و جميع امور راجع بحضرت مكلم طور است و از تورية و انجيل از قبل ذكر شد و كيف تكفرون بالله و كنتم امواتا فاحياكم ثم يميتكم ثم يحييكم ثم اليه ترجعون قال الذين لايعلمون مثل قولهم فالله يحكم بينهم يوم القيمة فيما كانوا فيه يختلفون هل ينظرون الا [ص 780] ان يأتيهم الله في ظلل من الغمام و الملئكة و قضي الامر و الي الله ترجع الامور ربنا انك جامع الناس ليوم لا ريب فيه ان الله لايخلف الميعاد و لكن ليبلوكم فيما آتاكم فاستبقوا الخيرات الي الله مرجعكم فينبئكم فيما كنتم تختلفون قل لمن ما في السموات و الارض قل لله كتب علي نفسه الرحمة ليجمعنكم الي يوم القيمة لا ريب فيه الذين خسروا انفسهم فهم لايؤمنون كذلك زينا لكل امة عملهم ثم الي الله مرجعهم فينبئهم بما كانوا يعملون ان في ذلك لآية لمن خاف عذاب الآخرة ذلك يوم مجموع له الناس و ذلك يوم مشهود و مانؤخره الا لاجل معدود يوم يأت لاتكلم نفس الا باذنه فمنهم شقي و سعيد تبارك الذي له ملك السموات و الارض و ما بينهما و عنده علم الساعة و اليه ترجعون يوم يبعثهم الله جميعا فينبئهم بما عملوا احصاه الله و نسوه و الله علي كل شئ شهيد . جواب - اين سخنان است بانضمام ذكر اين آيات كه رايحه وحدت وجود ميدهد اما نه بسبك ساير وحدت وجوديها زيرا كه آنها در ذات سخن ميگويند و اين جماعت گاهي تنزيه ذات را ميكنند ولي ظهور الوهيتي دارند و همه را با او يكي ميگيرند و باين آيات استدلال ميكنند و اين است عبارتي كه از بيان از باب نهم از واحد ثاني نقل ميكند : في ان القبر حق از براي هر روحي قبري در امكنه خود مقرر و كل منتهي ميشود بظهور من يظهره الله بنفسي كه بعث او بعث كل است و حشر او حشر كل و خلق او خلق كل و خروج او از قبر خروج كل از قبر خود ، و در باب هفتم از واحد ثاني گفته : في القيمة و هو قيام مظهر نفس الله علي امر الله . خلاصه پس حاصل مطلب حضرات اين ميشود كه او كه عود ميكند معاد كل ثابت ميشود و همه در او جمع ميشوند طوري كه امتياز برداشته ميشود و اين است كه مصنف دلايل گفت كه لازم نيست شاعر باشند بلكه شهادة الله كفايت ميكند و ممكن است [ص 781] كه وحدت موجود مرادشان باشد و آن هم باطل است و در اين مقام اول بايد رجوع بسوي خداوند را از اخبار آلمحمد عليهم السلام و دليل عقلي كه مستنبط از فرمايش ايشان است فهميد تا آنكه مطلب ظاهر بشود پس در برهان در ذيل آيه و كيف تكفرون بالله از امام حسن عسكري (ع) روايت كرده كه فرمود رسول خدا (ص) بكفار قريش و يهود چگونه كافر ميشويد بخدائي كه دلالت كرده است شما را بر طريق هدي و دور كرده است شما را اگر اطاعت بكنيد او را از سبيل هلاكت و شما اموات بوديد در اصلاب آباء و ارحام امهات پس زنده كرد شما را بيرون آورد احياء بعد ميميراند شما را در اين دنيا و داخل قبر ميكند بعد زنده ميكند در قبور و نعمت ميدهد در قبور مؤمنين بنبوت محمد (ص) و ولايت علي را و عذاب ميكند كافرين را در قبور بعد بسوي او راجع ميشويد در آخرت باين كه بميريد در قبور بعد از آن پس زنده بشويد از براي بعث در روز قيامت راجع بشويد بسوي آنچه بتحقيق كه وعده كرده است شما را از ثواب بر طاعات اگر فاعل طاعات باشيد و از عقاب بر معاصي اگر مفارق طاعات باشيد . عرض ميكنم احتمال ميدهم لفظ مفارقيها در آخر حديث مقارفيها بوده يعني اگر مكتسب معاصي باشيد و تصحيف شده است و مطلب ظاهر است . پس ملاحظه كن كه مراد از رجوع بسوي خدا رجوع بسوي امر خداست كه ثواب و عقاب باشد ، و چند حديث در ذيل آيه هل ينظرون الا ان يأتيهم الله وارد شده است كه مراد اتيان و مجيئ امر الله است زيرا كه ذات خداوند منزه از انتقال و مجيئ است پس قول خداوند و الي الله ترجع الامور هم كه فرموده يعني رجوع امور همه بامر خداست و صادر از او هستند و همچنين الي الله مرجعكم و امثال اين كلمات هر چه هست مراد رجوع بامر اوست نه ذات او چنانكه حضرت امير (ع) در خطبه خود ميفرمايد و كيف يجري عليه ما هو اجراه و يعود [ص 782] فيه ما هو ابداه و يحدث فيه ما هو احدثه اذا لتفاوتت ذاته و لتجزأ كنهه و لامتنع من الازل معناه و لكان له وراء اذا وجد له امام و لالتمس التمام اذا لزمه النقصان و اذا لقامت آية المصنوع فيه و لتحول دليلا بعد ان كان مدلولا عليه الخطبة ، پس محال است كه رجوع خلق بذات پروردگار شود و اين بيان شريف كه حضرت در خطبه فرموده است خود هم دليل عقل است و هم نقل زيرا كه بديهي است كه اگر بنا باشد خلق از ذات پروردگار ابتدا بشوند و بذات او برگردند در ذات او تفاوت و تغيير حادث ميشود و كنه او متجزي ميشود زيرا كه فرض شده كه خلق اجزاء ذاتيه او باشند و از ذات او خارج شده باز بسوي او برگردند و البته تفاوت و تجزيه در ازل ممتنع است و ازليت از براي متفاوت و متجزي ممتنع زيرا كه هر چه متجزي است مسبوق بعدم است و قائم بغير كه صانع و تركيبكننده او باشد پس چگونه ازل قديم ميشود و نيز هر چه خلق از ذات او صادر شوند و بسوي او برگردند اَمامي كه مخرج و مدخل خلق است براي او ثابت ميشود و هر چه امام دارد البته وراء هم دارد پس محدود است و متناهي و متنقص و محتاج بتمام شدن است و چنين چيزي مصنوع است و مصنوع دليل بر صانع است چنانكه در اخبار فرمودهاند و شبهه در آن نيست پس محال است كه رجوع خلق بذات پروردگار بشود و مراد از همه اين فرمايشات اين است كه رجوع بامر او ميكنند چنانكه بامر او صادر شدهاند . و مصنف خواهد گفت كه غرض ما هم همين است و همان امر است كه آنرا باسم الوهيت ميخوانيم ، و ميگوئيم اولا خود اين خطا هست كه امر الله را باسم الوهيت بخواني زيرا كه امر الله فعل الله است و فعل آن چيزي است كه خبر از حركت مسمي بدهد چنانكه امام (ع) فرموده است و حركت صادر از مسمي است نه خود مسمي است و خطا كردند آنها كه اراده خداوند را ذات خدا گرفتهاند و امام (ع) با دليل و برهان بر آنها [ص 783] رد فرمود كه آيا نه اين است كه اراد و لميرد ميگوئي پس اگر اراده ذات بود ميبايست باين قول تو ذات نفي و اثبات بشود پس گاه باشد و گاه نباشد ، خلاصه پس اين يك خطا است و خطاي ديگر اينكه مراد از رجوع بامر هم اين نيست كه متحد بامر بشوند بلكه مراد همين است كه در عرف همه خلق شايع است كه ميگويند مرجع فلان قبيله مثلا فلان شخص است و مراد اين نيست كه راجع بذات او هستند يا راجع بنفس امر او هستند بلكه مراد اين است كه در مقام خود هستند و امر و نهي او در ايشان نافذ است و مطيع امر او هستند و بهمين قاعده است رجوع خلق بامر پروردگار يعني امر خدا در ايشان نافذ است و جاري است و احدي تخلف از حكم او نميتواند بكند و درباره هر كه حكم بجنت كرد ممضي است و درباره هر كه حكم بنار كرد ممضي است . و اگر بگوئي اين قسم رجوع بامر در دنيا هم هست پس چرا فرموده در قيامت رجوع بامر ميكنند ، عرض ميكنم از براي اين مطلب دو جواب است يكي اينكه راست است كه خلق در دنيا هم رجوعشان بامر خداست اما علايق دنيويه چشمهاي آنها را بسته و درك اين مطلب را نميكنند و همينكه بآخرت برگردند ميبينند كه گزيري از امر خدا نيست و ديگر اينكه راست است كه خلق در دنيا هم رجوعشان بامر خداست اما چون خداوند ايشان را مختار خلق فرموده و حول و قوه خود را مصاحب ايشان كرده اين است كه تا در دنيا هستند قضاي خدا درباره ايشان حتم نميشود و امور محتمل بدا است ولي همينكه مردند و از دنيا رفتند قضاي خدا درباره ايشان حتم ميشود و البته تماميت امر پروردگار باين است كه بحد امضاء برسد و آن هنگام مردن است اين است كه گفته ميشود همينكه مردند رجوع بامر خدا ميكنند يعني بامر ممضاي پروردگار كه ديگر احتمال بدا در آن نيست و حيف اين بيانات نغز است كه در اين رساله ذكر بشود ولي الحمد لله درك نميكنند . خلاصه كه مقصود اين نيست [ص 784] كه رجوع بامر ميكنند يعني با نفس امر الله مطلق يكي ميشوند زيرا كه ابتداي آنها هم از نفس امر خداوند نبوده و در آن مقام همه نيست بودهاند و الآن هم نيستند و بعد از اين هم بآنجا برنميگردند ، رد پاها تا لب دريا بود ، و ما منا الا له مقام معلوم ، و لكل درجات مما عملوا ، و كما بدأكم تعودون . پس همان قسم كه ابتداءا از نفس امر مطلق پروردگار نيامدهاند بآنجا هم برنميگردند اما در مقامات خود كه ايستادهاند امر خدا درباره ايشان صادر و نافذ و جاري ميشود . و دليل ديگر بر اين مطلب اين است كه شبهه نيست كه عود دادن خلق بجهت مجازات است كه هر كسي بجزاي عمل خود برسد و هر كسي عمل خود را در مقام شخصيت خودش ميكند نه آنجا كه نيست چنانكه كوزه محل آب ميشود و آب از آن ميتوان خورد آنجا كه كوزه است نه در گل كه ذكري از براي آن نيست مگر به نيستي ، همچنين انسان عمل ميكند و ميدهد و ميگيرد آنجا كه هست نه در جائي كه نيست كه بالاي مقام او باشد پس البته جزاي عمل خود را در مقام خودش كه عمل كرده بايد ببيند و غير از اين از عدل نيست بلكه باعث بطلان ثواب و عقاب است زيرا كه في المثل هر گاه كوزه از گل ساخته شد بسيار نازك و لطيف كه مستحق اين شد كه كوزه آبخوري سلطان باشد و كوزه ديگر بسيار ضخيم و بد و ناهنجار كه فرضا براي آبخوري تونتاب خوب است پس آنرا براي سلطان بردن و ديگري را بتونتاب سپردن تا جائي است كه كوزهها هستند و اگر آنها را خورد كردي و نرم نمودي و جزو گل نمودي ديگر صورت خاصي براي هيچيك نميماند و گل را نه ميتوان گفت كه مناسب سلطان است و نه ميتوان گفت كه مناسب تونتاب و اگر بملاحظه اينكه گل اصل است آنرا بسلطان دادي جزاي كوزه ضخيم باطل ميشود و اگر بتونتاب دادي جزاي كوزه نازك لطيف باطل ميشود پس ملتفت نكات مثل باش و امر در حقيقت هزار مرتبه بالاتر از اينها است [ص 785] و اينها مثلهاي عرضي دنيائي است پس جزاي هر كسي را باو در مقام خودش بايد داد و بالاتر از مقام او نه شخص او ميماند و نه خير و شر او و محال است كه چيزي از مقام خود تجاوز كند ملتفت نكته باش كه اگر كوزه را نرم كردي و باز گل كردي صورت كوزه گل نشده است بلكه آن باطل شده است و گل است كه گل است پس جزائي كه بصورت كوزه بايد داد اگر بگل دادي بصورت كوزه نرسيده و خلقت كوزه عبث شده است و امر در بالا بالاتر از اين است و در دنيا گل بگل برميگردد و در آنجا گل هر كسي هم در جاي خودش هست و از جاي خود بالا نميرود . خلاصه كه اهل فهم اين مطالب كم است و تفصيل زياده بر اين لازم نيست پس رجوع بامر پروردگار هم مراد همان است كه هر كسي در مقام خودش كه هست امر خدا در او نافذ ميشود يعني اگر اهل ثواب است باو ثواب ميدهند و اگر اهل عقاب است او را عقاب ميكنند چنانكه صريح فرمايش پيغمبر (ص) بود در حديثي كه نقل كرديم . و اما اينكه فرموده است ربنا انك جامع الناس ليوم لا ريب فيه يا فرموده ليجمعنكم الي يوم القيمة يا فرموده ذلك يوم مجموع له الناس مراد از اين جمع شدن اين نيست كه همه يكي بشوند و يك شخص بشوند كه حشر او حشر كل باشد و بعث او بعث كل بلكه مراد اين است كه همه در آن روز حاضر ميشوند و در ارض قيامت ميايستند مؤمن با حسنات خودش و كافر با سيئات خود و هر كسي در مقام خودش ميايستد و آخر بجزاي خود ميرسد نه اينكه ممتزج بشوند و يكي بشوند اين است كه حضرت امير (ع) عود انسان را مجاوره فرموده و عود حيوانات را ممازجه فرموده است و آن انسان كه عودش مجاوره است اعم از كافر و مؤمن است و از ضعفا نيز و هر كسي بشخصه در آن مقام حاضر ميشود و قرآن شاهد اين مطلب است اين است كه ميفرمايد جئتمونا فرادي كما خلقناكم اول مرة و فرادي جمع فرد است يا جمع فردان و معني [ص 786] آيه اين است كه آمديد ما را فرداً فرداً همچنانكه اول مره خلق كرديم شما را و فرموده است يوم يفر المرء من اخيه و امه و ابيه و صاحبته و بنيه لكل امرئ منهم يومئذ شأن يغنيه وجوه يومئذ مسفرة ضاحكة مستبشرة و وجوه يومئذ عليها غبرة ترهقها قترة اولئك هم الكفرة الفجرة يعني روزي كه فرار كند مرد از برادر خودش و مادر و پدرش و صاحبه و فرزندانش از براي هر مردي از ايشان در آن روز شأني است كه مشغول دارد او را رخسارههائي هستند در آن روز كه روشن هستند و خندان و خوشحال و رخسارههائي هستند در آن روز كه بر آنها غبار نشسته و فرا ميگيرد آنها را تاريكي اين جماعت ايشانند كفره فجره ، حال ملاحظه كن كه اين وضع با اتحاد درست ميآيد يا نه و در صفت اهل بهشت ميفرمايد اخوان علي سرر متقابلين برادراني هستند كه بر تختها برابر يكديگر نشستهاند ، و در صفت اهل جهنم فرموده است اذ تبرء الذين اتبعوا من الذين اتبعوا و رأوا العذاب و تقطعت بهم الاسباب و قال الذين اتبعوا لو ان لنا كرة فنتبرأ منهم كما تبرأوا منا كذلك يريهم الله اعمالهم حسرات عليهم و ما هم بخارجين من النار يعني وقتي كه تبري كردند آنان كه متابعت كرده شدند يعني رؤساء ضلالت از آن كسان كه متابعت كردند و ديدند عذاب را و منقطع شد از ايشان اسباب و گفتند كساني كه متابعت كردند كه كاش از براي ما برگشتني بود يعني بدنيا كه ما هم تبري بكنيم از رؤساء همچنانكه از ما تبري كردند همچنين مينماياند خداوند بايشان اعمال ايشان را حسرتها و نيستند ايشان خارج از آتش ، تو را بحق خدا انصاف بده ببين اين فرمايشات با سخنان اين جماعت وفق ميدهد يا نميدهد كه همه خوب ميشوند و همه جمع ميشوند و غرض اصليش اين است كه همه يكي ميشوند چنانكه صريح عبارت ميرزا عليمحمد بود و چگونه جمع و متحد ميشوند و حال اينكه خداوند فرموده ان الساعة آتية اكاد اخفيها لتجزي كل نفس بما تسعي پس اگر با هم جمع و متحد شدند هر نفسي [ص 787] چگونه جزا داده ميشود و بسياري از آيات كه ذكر جمع دارد صريح است در اينكه مراد اين نيست كه متحد ميشوند يا آنكه همه مؤمن ميشوند چنانكه فرموده ذلك يوم مجموع له الناس و ذلك يوم مشهود و مانؤخره الا لاجل معدود يوم يأت لاتكلم نفس الا باذنه فمنهم شقي و سعيد پس ببين كه با وجود اينكه جمع شدهاند بعضي شقيند و بعضي سعيد ، و بعد شرح حال شقي و سعيد را در آيات بعد ميفرمايد كه شقي در آتش است و سعيد در جنت ، و در جاي ديگر ميفرمايد و تنذر يوم الجمع لا ريب فيه فريق في الجنة و فريق في السعير و لو شاء الله لجعلهم امة واحدة و لكن يدخل من يشاء في رحمته و الظالمون ما لهم من ولي و لا نصير يعني و بترساني خلق را از روز جمع كه ريبي در آن نيست فريقي در جنت هستند و فريقي در سعير و بعد بر سبيل امتناع ميفرمايد كه اگر خداوند بخواهد همه را امت واحده قرار ميدهد ولي نخواسته و لكن داخل ميكند هر كه را كه بخواهد در رحمت خودش و ظالمون از براي ايشان ولي و ناصري نيست ، و همچنين فرموده است يوم يجمعكم ليوم الجمع ذلك يوم التغابن و من يؤمن بالله و يعمل صالحا يكفر عنه سيئاته و يدخله جنات تجري من تحتها الانهار خالدين فيها ابدا ذلك الفوز العظيم و الذين كفروا و كذبوا بآياتنا اولئك اصحاب النار خالدين فيها و بئس المصير يعني روزي كه جمع ميكند خداوند شما را براي روز جمع آن روز تغابن است كه اهل جنت اهل جهنم را مغبون ميكنند و هر كه ايمان بياورد بخداوند و عمل صالحي بكند ميپوشاند از او گناهان او را و داخل ميكند او را جناتي كه جاري ميشود از تحت آنها نهرها و خالدند در آن جنات و اين است رستگاري عظيم و كساني كه كافر شدند و تكذيب كردند بآيات ما اين جماعت اصحاب نار هستند و خالدند در آن و بد بازگشتي است ، پس ببين كه با وجود اينكه روز جمع است فرد فرد مردم از مؤمن و كافر بجزاي خود بايد برسند و چه قدر احمقند جماعتي كه سخنان اين [ص 788] جماعت را ميشنوند و مغرور بآنها ميشوند و پيروي آنها را ميكنند و آنها كه مطالب اين جماعت را دست آورده و پيروي ميكنند نيست والله مگر اينكه از اول اعتقاد بمعاد نداشتهاند بلكه معتقد بنبوت و امامت هم نبودهاند و ديدند كه سخنان اين جماعت هم منافي با عقايد خودشان نيست و پيرو آنها شدند و الا كسي كه حقيقة معتقد بمعاد است و منتظر اينكه شخص او بجزاي عمل خودش برسد محال است كه گول اين سخنان را بخورد . و اينكه در اخبار آلمحمد عليهم السلام ديدهٔ كه مثلا اعمال خير مؤمنين را نسبت بخود آلمحمد (ع) ميدهند دليل مطلب حضرات نيست اولا كه همان طور كه فرمودهاند نحن اصل كل خير و من فروعنا كل بر همين طور فرمودهاند كه اعداؤنا اصل كل شر و من فروعهم كل فاحشة و در قيامت هم ايشان ميآيند با جميع فروع خودشان و اجر هر خيري كه از هر كس صادر شده بايشان ميرسد و اعداء ايشان هم ميآيند با جميع فروع خودشان و وزر هر شري كه از كسي سر زده بآنها ميرسد و علت اين مطلب دو چيز است يكي علت ظاهري و يكي باطني اما علت ظاهري اين است كه فرمودهاند من سن سنة حسنة فله اجر من عمل بها الي يوم القيمة و من سن سنة سيئة فله وزر من عمل بها الي يوم القيمة و چون آلمحمد (ع) سنن حسنه را در جميع عالمها گذاردهاند اجر جميع عملكنندگان بايشان ميرسد و همچنين سنن سيئه را اعداء ايشان گذاردهاند پس وزر هر كس كه عمل بآنها بكند بآنها ميرسد و مراد از اين اين نيست كه خود عملكننده بياجر ميماند چنانكه معلم كه تعليم قرآن بانسان ميكند هر چه انسان قرائت كند اجر قرائت مثلا بمعلم ميرسد ولي خود شخص قاري هم البته اجر ميبرد و همچنين كسي كه بگفته ديگري معصيت بكند البته آمر و مأمور هر دو عقاب دارند بلكه بسا مباشر عمل را بر سبب كه آمر است مقدم ميدارند در عقاب و اين علة در همه خلق جاري ميشود [ص 789] اين است كه بطور عموم فرمودهاند كه هر كه سنت حسنهٔ بگذارد اجر عملكننده بآن را تا روز قيامت ميبيند و همچنين در طرف مقابل ، و اما علت باطني اين است كه خداوند مؤمنين را از نور آلمحمد (ع) خلقت فرموده و هر چه از خيرات هم كه از مؤمنين سر بزند همه از نور ايشان است و البته ايشان مثاب و مأجور بهمه آنها هستند اما مراد اين نيست كه اشخاص مؤمنين مثلا بيبهره ميمانند يا اشخاصشان بكلي باطل و فاني ميشوند معاذ الله زيرا كه خداوند مؤمنين را از نور آلمحمد (ع) كه دون درجه آلمحمد است خلقت فرموده و رجوع و عود مؤمنين بذات آلمحمد (ع) نيست زيرا كه بدأ ايشان هم از ذات آلمحمد (ع) نيست بلكه از نور ايشان است كه مراد همان مقام مؤمنين باشد و اينكه ايشان هم فرمودهاند كه اياب خلق بسوي ما است و حسابشان بر ما است و همچنين فرمودهاند كه بدءشان از ما است و عودشان هم بسوي ما است اين هم مثل كلام خداست كه فرموده خلق رجوع باو ميكنند و مرجع ايشان بسوي خداست همان طور كه در آن مقام ثابت كرديم كه رجوع خلق بذات خدا نيست بلكه بامر خداست آن هم نه بذات امر بلكه مراد اين است كه امر خدا نافذ در ايشان است همچنين است امر در شيعه نسبت بآلمحمد (ع) رجوع ايشان بآلمحمد است يعني رجوع بامر ايشان ميكنند و ايشانند كساني كه بامر ايشان مؤمنين منعم بنعمتها ميشوند بلكه امر ايشان نافذ در دشمنان ايشان هم هست و ايشانند قسيم جنت و نار و اين است كه در ذيل آيه ان الينا ايابهم ثم ان علينا حسابهم فرمودهاند كه خداوند ما را متولي حساب خلايق ميكند و امر بهشت و جهنم را بما واميگذارد پس ما دوستان خود را داخل جنت ميكنيم و دشمنان خود را داخل نار و بطور كليت فرمودهاند ان الينا اياب هذا الخلق ثم ان علينا حسابهم و در بعضي اخبار ذكر شيعه را خاصة فرمودهاند و علت آن آن [ص 790] است كه كفار هم اگر چه رجوع بايشان ميكنند اما بخلاف ايشان ، ولي شيعه رجوعشان بايشان است اما بطاعت و محبت ايشان ، اين است كه رجوع شيعه را خاصة در بعضي مقامات بسوي خود فرمودهاند . خلاصه پس غرض اين نيست كه رجوع شيعه بذات آلمحمد (ع) ميشود يعني با ذات ايشان يكي ميشوند و اگر اين طور بود ديگر حاجت نبود كه علي بن ابيطالب (ع) قسيم جنت باشد زيرا كه غير از شخص او كسي نيست كه قسمتي ببرد و همچنين اگر همه خلق مؤمنين ميشوند ديگر وجود نار و قسيم نار بودن و بر پشت جهنم سوار شدن و خذي هذا و ذري هذا فرمودن و امثال اين فرمايشات هيچيك معني صحيحي براي آنها نميماند . و بزبان ديگر در باب عدم رجوع مؤمنين بذات ايشان عرض ميكنم كه شبهه نيست كه مؤمنين از نور ايشان خلق شدهاند چنانكه فرمودند انما سميت الشيعة شيعة لانهم خلقوا من شعاع نورنا و نور ايشان البته كمال ايشان است و ايشان هميشه بايد كامل باشند پس اگر انوار ايشان وقتي زايل و باطل بشوند و منحصر بشخص ايشان بشود بدون نور يقينا نقص ايشان است چون قرص ماه كه منخسف شود البته نقص اوست پس محال است كه انوار ايشان در جاي خود زايل و باطل شوند بلكه هميشه در جاي خود هستند و ايشانند اوراق شجره آلمحمد (ع) و البته اگر اوراق درخت بريزد و زايل شود نقص درخت خواهد بود و زينت او تمام ميشود و اين است كه خطاب بشيعه و دوستان خود فرمودهاند كه كونوا لنا زينا و لاتكونوا شينا و اگر چه برگ درخت كه ميريزد قوه برگها همه در اصل تنه باشد اما معذلك زينت ظاهره درخت زايل ميشود و اين البته در مقام آلمحمد (ع) نقص است كه شيعه ايشان در مقامات وجود خود باطل و زايل بشوند بلكه ثابت و باقي هستند و در مقام خودشان رجوعشان باصل شجره است و محكوم بحكم او هستند و مستمد از امداد او اين است كه خداوند خطاب فرمود بايشان [ص 791] كه لاتبيدون و لاتهلكون و لايبيد و لايهلك من تولاكم و حيف اين مطالب بود كه در اين مقام ذكر كرده بشود ولي منظور اين بود كه اطراف مسأله شرح داده شود كه جاي سخن نماند و اينكه سخن مركب از اتحاد اشخاص بود و مؤمن شدن تمام خلق بملاحظه ظاهر عبارت بيان بود و ظاهر تحقيقات مصنف دلايل .
فصل - بعد از ذكر اين آيات گفته است : شايد بعضي كه لفظ موضوع را شنيده و از ما وضع له غافلند بگويند جميع آيات صحيح است و بيانات صريح كه كل امور و اختلافات راجع بيوم الله و الي الله است و اوست رافع اختلافات و جامع احزاب متفرقه و حاكم بينهم اختلاف در موضوع است كه اين مراتب و مقامات در اين عالم كه عالم اجسام و مركبات است ظاهر خواهد شد يا در عوالم مجردات بعد از خلع تعينات جسمانيات و بر فرض وقوعش در اين عالم از كجا مقصود اين ظهور است با اين مظلوميت و مقهوريت و شدت ابتلا و محن و رزايا و مصائب سر و علن كه بر هر يك از مؤمنين و صاحب امر وارد شده و حال آنكه بحكم آيات يوم غلبه و اقتدار و يوم هيمنه و احاطه و اجتبار است اولا ظهور و وقوعش در اين عالم از قبل بآيات و بينات ثابت و واضح شد ، صورتي در زير دارد آنچه در بالاستي ، قد علم اولوا الالباب ان الاستدلال علي ما هنالك لايعلم الا بما هاهنا الدنيا مزرعة الآخرة هر غيبي را البته شهادهايست چنانچه ذات مقدس باري تعالي كه مقدس است از غيبت و شهادت و ظهور و بطون و اوليت و آخريت مطالع قدسيه او تعالي شأنهم مطالع غيب و شهاده او و مواقع ظهور و بطون او و مظاهر اوليت و آخريت او و محال اسماء و صفات او تبارك و تقدس بوده و هستند و هر چه را در عالم شهاده دارا شديم و عمل كرديم و سزاوار گشتيم در عوالم اخري داريم و مشاهده مينمائيم و اجر خود را بفضل الله اخذ مينمائيم اگر در اين عالم از صراط ادق [ص 792] از شعر و احد از سيف و احر از نار گذشتيم در عوالم اخري ميگذريم و اگر بميريم بموت اختياري موتوا قبل ان تموتوا نزد ظهور سلطان ظهور در عوالم اخري نخواهيم مرد لايذوقون فيها الموت الا الموتة الاولي و وقاهم ربهم عذاب الجحيم فضلا من ربك ذلك هو الفوز العظيم و اگر در اين عالم در قبر سؤال نشويم و بتكذيب و تصديق آيات قيام ننمائيم در عوالم اخري جزاي مصدق يا مكذب چگونه صحيح است و اگر در اين عالم برتبه اقرأ كتابك كفي بنفسك اليوم عليك حسيبا نرسيم در عوالم اخري چگونه خواهد شد اگر در اين عالم مؤمن بظهور الله و لقاء الله و آيات الله نشويم در عوالم اخري چگونه مرزوق ميشويم اگر در اين عالم حق سبحانه و تعالي بظهور مظاهر خود ظاهر نشود ظهورش يعني چه اگر در اين عالم بجنت رضا و عرفان و ايقان داخل نشويم بعد خلود يعني چه اگر در اين عالم بمقام بلند يا ايتها النفس المطمئنة ارجعي الي ربك راضية مرضية مبعوث نگرديم در عوالم اخري چگونه متوقعيم اگر در اين عالم برتبه ارجمند انا عرضنا الامانة علي السموات و الارض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه كان ظلوما جهولا بقوت انسان كامل كه مظهر جامع است متصاعد نشويم نخواهيم بود و موعود نعيم و رضوان انسان است نه حيوان معترض لازال بوده و هست و لسان معترض بسته نخواهد شد .
جواب - حق و باطل از اينجا شناخته ميشود كه باطل در نزد هيچ كس حق لا شك فيه نميشود و آخر شك او بروز ميكند و اين است كه فرمودند دروغگو حافظه ندارد همين عوالم غيب بود و تفاصيلي كه از معاد ميگفتيم كه همه را مكرر موهومات ميگفتي و ميگفتي كه چرا آنچه در باب معاد فرمودهاند بعوالم مجردات كه همه موهوم است و درك آنرا نميكنيم تأويل كنيم و آخر ديدي كه نميشود و اين بيان را در اين مقام كردهٔ اي بيانصاف مگر ما [ص 793] نميگفتيم كه دنيا مزرعه آخرت است و هر چه در دنيا كسب كرديم در آخرت داريم و هر چه كسب نكرديم نداريم نهايت تو تلبيس ميكردي و همين دنيا را آخرت ميشمردي و حال خداوند بر زبان خودت جاري كرد و اقرار كردي تا اتمام حجت بر تو بشود و والله كه در امر امامت هم بهمين منوال در شكي چنانكه مكرر صريحا اظهار شك خود را كردهٔ اما شيطان نگذاشته كه از غي خود دست برداري و با اينكه قدم راسخي از براي تو نيست هي سير ميكني و بسبب همين اضطراب از صراط مستقيم بجهنم افتادهٔ و خبر نداري . خلاصه شبهه نيست كه آنچه از اوضاع آخرت فرمودهاند ظهور آن در دنيا بايد باشد مثل اينكه خود دنيا ظهور آخرت است و اين است كه در حديث شريف فرمودند الدنيا رسم الآخرة و الآخرة رسم الدنيا و فرمودند الظهور تمام البطون و البطون تمام الظهور ما لمتكن كليات الحكمة تامة في ظهورها تامة في بطونها كانت الحكمة ناقصة من الحكيم و فرمودند الظاهر عنوان الباطن و خداوند فرموده قد علمتم النشأة الاولي فلولاتذكرون ولي باز نكات در مقام هست كه بايد ملتفت آنها بود يكي اينكه اگر چه صورتي در زير دارد آنچه در بالاستي ، اما معذلك كله صورت دنيائي مناسب دنيا است و صورت آخرتي مناسب آخرت و صورت دنيائي فاني و زايل است و خالد و باقي نيست و صورت آخرتي خالد است و از براي آن فنا نيست مؤمن در دنيا ايام معدوده عمل ميكند و بسا در مدت عمر يك مرتبه حج ميكند و در آخرت ابد الدهر بجزاي حج خود و ساير اعمال معدوده خود ميرسد زيرا كه نيت او اين بوده است كه اگر ابد الدهر در دنيا باشد عبادت كند و كافر در ايام معدوده بعضي معاصي معدوده ميكند و در آخرت ابد الدهر معذب خواهد بود زيرا كه نيت او اين بوده كه اگر ابد الدهر در دنيا باشد معصيت كند و اين است كه فرمودند فبالنيات خلد هؤلاء و هؤلاء و عمده اين است كه خود صورت [ص 794] دنيوي صورتي است محدود و متناهي و آخرت برعكس اين است با اينكه اين رسم همان است و مثل اين مطلب مثل اين است كه كره بلوري را برابر ميكني با نصف آسمان و عكس تمام آن نصف در اين كره كوچك ميافتد يا چشم خود را باز ميكني و ثقبه عنبيه بقدر موي خنزيري است و عكس نصف عالم در آن ميافتد پس عكسي كه در چشم تو است يا در بلوره است مثل دنيا است كه محدود و متناهي است و تنگ و خارج عالم مثل آخرت است كه بآن وسعت است كه خدا ميداند و اينها مثلهاي دنيوي است و وسعت آخرت از اين سخنان خارج است و بادني مؤمن بهشتي ميدهند كه هفت همسر اين دنيا است ، خلاصه غرض اين است كه اگر چه دنيا رسم آخرت است اما باين قاعده كه هر چه در دنيا است مناسب دنيا است و هر چه در آخرت مناسب آخرت . اما مثلي كه مصنف در اين مقام زده است بذات مقدس باري تعالي و ظهورات آن كه توهم كرده خطاي صرف است و خداوند در كتاب مجيد خود فرموده ليس كمثله شئ و از براي ذات مقدس خداوند ابدا مظهري نيست و مجلائي نيست و ذات پروردگار ممتنع كرده تمام چيزها را و مظهر غير از ظاهر است و غير از ظهور چنانكه آفتاب كه در آئينه عكس مياندازد آئينه و نور آفتاب و آفتاب سه چيزند ولو آنكه در منظر يكي ديده بشوند اما در مخبر سه چيزند پس اگر از براي ذات پروردگار كه بقول خود تو مقدس از غيبت و شهاده است و ظهور و بطون و اوليت و آخريت ظهوري در مظاهر باشد اين تنزيه و تقديس چگونه راست ميآيد پس ذات پروردگار مقدس و منزه از ظهور و بطون هر دو است و ممتنع فرموده همه چيز را ولي مظاهر مظاهر انوار او هستند و مجالي آيات او و اگر ذات پروردگار ظهوري داشت چرا معرفت ذات او متعذر بود پس او منزه از غيبت و حضور و ظهور و بطون است و كمال التوحيد نفي الصفات عنه لشهادة كل صفة انها غير الموصوف [ص 795] و شهادة كل موصوف انه غير الصفة و شهادة الصفة و الموصوف بالاقتران الممتنع عن الازل الثابت في الحدث ، خلاصه و اما دنيا محل ظهور آخرت هست و مزرعه آن و معذلك دنيا بر حسب دنيا است و آخرت بر حسب آخرت و همينكه بناي عود شود هر يكي باصل خود برميگردد اين است كه حضرت امير (ع) بجاثليق فرمود و الدنيا رسم الآخرة و الآخرة رسم الدنيا و ليس الدنيا الآخرة و لا الآخرة الدنيا اذا فارق الروح الجسم يرجع كل واحد الي ما منه بدئ و ما منه خلق ، و چون تا اينجا آمدي بدانكه چنانكه فرموده است كه آخرت دنيا نيست و دنيا آخرت نيست عرصه معاد هم دنيا نيست و معاد در آخرت است اما دنيا نقله است و راه سفر است و بايد دنيا را طي كرد تا بآخرت رسيد و عود بمعني برگشتن است بمقام اصلي خود و دنيا مقام اصلي انسان نيست و مقام او عرصه آخرت است ،