و اما آنچه گفته كه معادي كه ميگوئيم تناسخ و حلول نيست بلكه تجلي و ظهور است ، اولا بايد معني تناسخ و تجلي را فهميد تا آنكه دانست كه حق مسأله چيست اما تناسخ پس در كتاب المبين روايت شده است كه زنديقي سؤال كرد از حضرت صادق عليه السلام كه خبر بده مرا از كسي كه گفته است بتناسخ ارواح از چه گفتند اين را و بچه حجت بر مذاهب خود قائم شدند فرمود بدرستي كه اصحاب تناسخ بتحقيق كه پشت سر انداختند منهاج دين را و زينت دادند براي خود ضلالات را و بيرون كردند انفس خود را در شهوات و گمان كردند كه آسمان خاويه است كه در او چيزي از آنچه وصف كرده ميشود نيست و اينكه مدبر اين [ص 712] عالم در صورت مخلوقين است بحجت كسي كه روايت كرده است كه ان الله عز و جل خلق آدم علي صورته جنتي نيست و ناري نه و بعث و نشوري نميباشد و قيامت در نزد ايشان خروج روح است از قالب خودش و داخل شدن آن است در قالب ديگر اگر در قالب اول نيكوكار بود برميگردد در قالبي بهتر از آن در اعلي درجه دنيا و اگر مسيئ باشد يا غير عارف ميگردد در بعضي دواب متعبه در دنيا يا هوام مشوهة الخلقه و نيست بر ايشان صومي و نه صلوتي و نه چيزي از عبادت اكثر از معرفت كسي كه واجب است بر او معرفت او و هر چيزي از شهوات دنيا مباح است از براي ايشان از فروج نساء و غير آن از اخوات و بنات و خالات و زنان شوهردار و همچنين ميته و خمر و دم پس قبيح شمردند مقاله ايشان را كل فرق و لعن نمودند ايشان را كل امم پس چون سؤال كرده شدند حجت را منحرف شدند و حيران گرديدند پس تكذيب كرد مقاله ايشان را تورية و لعن كرد ايشان را فرقان و گمان كردند با همه اينها كه اله ايشان منتقل ميشود از قالبي بسوي قالبي و اينكه ارواح ازليه بود كه در آدم بود و همين طور در يكي است بعد از ديگري تا امروز پس هر گاه كه خالق در صورت مخلوق باشد پس بچه استدلال ميشود بر اينكه يكي از اينها خالق صاحب خودش است و گفتند كه ملائكه از فرزندان آدمند هر كه گرديده است در اعلي درجه دينشان بيرون رفته است از منزله امتحان و تصفيه پس او ملك است پس طوري خيال ميكني ايشان را كه نصاري هستند و طوري دهريه ميگويند كه اشياء بر غير حقيقت هستند پس بتحقيق كه واجب ميشود بر ايشان اينكه نخورند چيزي از لحمان را بجهت اينكه دواب در نزد ايشان كل آنها از فرزندان آدمند كه منقلب شده‌اند در صورت آنها پس جايز نيست خوردن لحوم قرابات ، تا آخر حديث شريف كه شايد بعض فقرات آنرا باز ذكر كنيم . و درست ملاحظه كن و انصاف بده كه مذهب [ص 713] اين جماعت اشبه چيزها است بتناسخ در اعمال و افعال كه در اولي كه اين بدعت را گذاشتند خود را بكلي مرخص كردند و گفتند كه حزن بر اهل قدس نبايد وارد شود و اين اوقات هم كه از ترس مسلمين شرعي بخود بسته‌اند محض سخن است و عمل بمقتضاي آن نميكنند چنانكه علانيه از ايشان ديده شده و در فروج كه ديگر امرشان شهره آفاق است كه از هيچ چيز پرهيز ندارند در توحيد هم كه علانيه دعوي الوهيت و ربوبيت دارند ملائكه را هم كه چنانكه سابقا از كلامشان دانستي از بني‌آدم ميدانند در باب معاد هم كه علانيه بهمين طور خروج روح از قالبي است و دخول در قالبي ديگر و غير از اين بعث و نشور و جنت و ناري نيست و همه همين است نهايت حالا در يك جزئي اگر از آنها نشنيده باشيم كه مثلا كفار در صورت دواب ميشوند شايد ولي باز اثبات حيوانيت و بهيميت و سبعيت براي همين كفار ميكنند ، خلاصه كه در حقيقت اسمي سزاوارتر از تناسخ نيست كه بر اين جماعت گفته شود .

و چون اين را دانستي حال بايد معني تجلي و ظهور را فهميد و چون مسأله علمي است در اينجا نميتوان تفصيل داد اما باختصار چند كلمه ميگوئيم پس بدانكه مراد از تجلي در كلمات عرفا و حكما و صوفيه اين است كه چيزي عكس و مثال خود را در هويت چيزي القا كند و در نزد تحقيق ميگوئيم كه اين دو قسم است يا اين است كه صاحب هويت مذكوره چيزي است كه وجود مستقلي از براي خود نسبت بآن مثال دارد مثل آئينه نسبت بمثال آفتاب و شاخص خارجي كه آئينه براي خود شخصي است مستقل و مثال آفتاب يا چيز ديگر از خارج در او عكس مياندازد و يا اين است كه وجود مستقل خارجي ندارد بلكه مراد از آن انيت و خودي خود آن مثال است مثل تجلي كه مؤثر بآثار خودش ميكند كه از براي آثار قبل از تجلي مطلقا وجودي نيست و همين كه مؤثر تجلي ميكند از براي تجلي او دو جهت [ص 714] است جهتي بمؤثر دارد و جهتي بخودي خودش كه همان هويت و انيت اثر است و مثل اين مطلب مثل اين است كه جسم تجلي بعرش و كرسي و افلاك و عناصر نموده است و مقصود اين نيست كه صورت عرش و كرسي و ساير پيشتر موجود بودند و جسم نبودند بعد جسم در آنها تجلي نمود و جسم شدند بلكه مراد اين است كه خود عرش و كرسي و ساير تجلي جسمند و يك دفعه خداوند آنها را ايجاد فرموده و از براي هر يك آنها دو جهت است جهتي بجسم دارند و جهتي بخودي خودشان . و اين جماعت اهل فهم اين مطالب نيستند كه درست تحقيق كنند و اين است كه بيش از يك كلمه چيز ديگر نتوانسته بگويد ولي بعد از آنكه در كلمات ايشان ملاحظه ميكني مي‌بيني كه مقصودشان همان قسم اول از تجلي است زيرا كه در همه جا مثل بآفتاب و آئينه‌ها ميزنند و بالاتر از اين چيزي درك نكردند و اگر از روي فهم هم سخني بگويند لابد بايد همين را بگويند بجهت اينكه اين ابدان كه ملاحظه ميكني همه قبل از آنكه ارواح در آنها جلوه كند وجود مستقل داشته‌اند زيرا كه همين خاك و آب است كه منقلب بغذاها ميشود و نطفه‌ها از غذاها ساخته ميشود و باز مدد نطفه‌ها همه از آن غذاها كه از عناصر موجوده در عالم گرفته ميشود ميرسد و بهمان مدد نمو ميكنند پس همه اين ابدان بمنزله همان آئينه‌ها است كه از سنگ ساخته شده و آفتاب ارواح در آنها جلوه كرده است و اگر اعتقاد بكند كه اين بدنها نسبت بارواح آثار حقيقي آنها هستند خبطي است فاحش زيرا كه اثر در همه حال تابع مؤثر خودش است و علانيه مي‌بيني كه اينها پيش از جلوه روح موجودند و بعد از قطع جلوه و اعراض روح هم باز بدن موجود است پس اين بدن اثر حقيقي نيست بلي مگر مثل اينكه رد پاي انسان را هم كه روي خاك ميماند اثر ميگويند اين بدن هم محل رد پاي جلوه روح است و اينها اثر حقيقي نيست . خلاصه پس غرض [ص 715] از اينكه روح در اين بدن جلوه كرده اين است كه روح بمنزله آفتاب در عالم خود ايستاده و عكس او ميافتد در اين بدن و بهمين اندازه هم مانع نيست كه گفته شود روح داخل اين بدن شد يا خارج شد يعني اقبال باين بدن كرد يا اعراض نمود مثل اينكه همه كس ميگويند كه آفتاب داخل صفه شد و باندرون حجره رفت و بيرون رفت همه اينها استعمالاتي است كه شايع است و از اين باب است كه خداوند ميفرمايد نفخت فيه من روحي دميدم در او از روح خودم ، و در همين حديث تناسخ در آخر آن امام (ع) بيان ميفرمايد كه بدنهاي خلايق مثل اينكه طلا از خاك گرفته شود بشستن بآب و مثل اينكه مسكه را از لبن بگيرند باين طور جمع ميشود تراب هر قالبي و نقل ميشود باذن قادر بطرف روح پس برميگردند صورتها باذن مصور بمثل هيئت خودشان و داخل ميشود روح در آنها پس همينكه مستوي شد انكار نميكند از نفس خود چيزي را ، يعني داراي آنچه كه بوده هست . خلاصه پس با اينكه روح در عالم خود هست مثل اينكه آفتاب در آسمان خود هست و جلوه ميكند در بدنها معذلك گفته ميشود كه روح داخل در بدن شد و خارج از بدن گشت و جهت حكمتي اين مطلب را بخواهيم بيان كنيم در اين مقام مناسب نيست و غرض اين است كه استعمال اين لفظ جايز است پس بعد از آنكه اين مطلب را دانستي و استعمال اين لفظ را در كلام امام عليه السلام مشاهده كردي از اين بفهم كه كفري كه آن حضرت براي اهل تناسخ اثبات فرموده‌اند نه بصرف اين لفظ است كه گفتند روح در قالب داخل ميشود زيرا كه اين لفظ را خود امام هم فرموده است پس چگونه تكفير ميكند بر چيزي كه خودش معتقد بآن است ولي تكفير جهات چند دارد يكي از اين باب كه گفتند از اين قالب بيرون ميآيد و بقالب ديگر داخل ميشود زيرا كه اجماعي مسلمانان است كه بايد بقالب خودش برگردد نه بقالب ديگري [ص 716] زيرا كه برگشتن بقالب ديگري لازمه آن ابطال ثواب و عقاب است و قالب اول بجزاي خود نميرسد ، و ديگر اينكه ابطال جنت و نار و حشر و نشر بآن قواعد و ترتيباتي كه فرموده‌اند زيرا كه در اين دنيا آن ترتيبات فراهم نيست ، و ملتفت اين نكته باش كه با اينكه اهل تناسخ گفتند كه از قالب ديگر سر بيرون ميآورد و اين خودش بحسب لغت بعث و نشري هست و عودي اثبات ميشود معذلك امام (ع) فرمود كه اينها منكر بعث و نشور هستند و جهت دو چيز است كه اشاره بآنها ميشود يكي اينكه بعث و نشوري كه خداوند فرموده باين قسم نيست و اوضاع قيامت بكلي غير اوضاع دنيا است و ثاني اينكه قالبها و ارواح هر دو بعث و نشور دارند و باين وضع شبهه نيست كه قالبها برنگشتند اين است كه منكر بعث و نشور شمرده شدند . حال ملاحظه كن و انصاف بده كه آن اسباب كفري كه امام (ع) براي اهل تناسخ شمرده در شما جمع هست يا نيست ولو اينكه لفظ را تغيير داده باشيد تناسخ و حلول نگفته باشيد و تجلي و ظهور گفته باشيد و فرق مسأله چه ميشود نزاع در لفظ كه نبود كه تو لفظ را برگردانيدي مطلب همه اين بود كه اولا هيچ قالبي حاكي روحي كه مختص باو نبوده نميشود و ثاني اينكه بعث و نشور بجهت مجازات است كه واقعا و حقيقة مؤمن بجزاي خير خود برسد و نعمت خالص از نقمت باو بدهند و كافر برعكس اين و امروز باعتقاد مسلمين و شما شبهه نيست كه مؤمنين مبتلا ببلاها و صدمات هستند و كفار غالبا برعكس و احيانا اگر يك نعمتي از نعم دنيا براي مؤمن حاصل باشد اضعاف آن براي كفار جمع است و بهمين طور تقدير خداوند جاري شده و اگر اسباب يأس مؤمنين نميشد موافق حديث شريف عصابه از آهن بر سر كافر مي‌بستند كه درد بسر او نگيرد ولي ترحم بحال ضعفاي مؤمنين ميكنند و اين است كه خداوند ميفرمايد و لولا ان يكون الناس امة واحدة لجعلنا [ص 717] لمن يكفر بالرحمن لبيوتهم سقفا من فضة و معارج عليها يظهرون و لبيوتهم ابوابا و سررا عليها يتكئون و زخرفا و ان كل ذلك لما متاع الحيوة الدنيا و الآخرة عند ربك للمتقين پس ببين حكمت پروردگار بر چه جاري شده اگر چه تمام ملك را براي مؤمنين خلقت فرموده ولي در دنيا بمؤمنين و كفار همه ميدهد اما در آخرت خالص از براي مؤمنين است چنانكه خداوند فرموده قل من حرم زينة الله التي اخرج لعباده و الطيبات من الرزق قل هي للذين آمنوا في الحيوة الدنيا خالصة يوم القيمة و در حديث شريف فرمودند كه زينتي كه بيرون آورده است خداوند براي بندگان خود و طيبات از رزق مال مؤمنين است كه در دنيا كفار آنها را غصب كرده‌اند و در آخرت خالص است از براي مؤمنين كه ديگر كسي نميتواند غصب كند . حال ملاحظه كن ببين همه اينها در دنيا مغصوب است يا نه اگر مغصوب است كه پس معلوم است هنوز دار آخرت برپا نشده و خالص از براي مؤمنين نشده است و اگر مغصوب نيست پس باعتقاد تو همه متصرفين مؤمنين هستند و خوش بسعادت كسي كه در صف يهود و نصاري ايستاده و خوشحال هم هست . خلاصه پس از آنچه عرض كردم دانستي كه نزاع در لفظ نبود و تغيير لفظي كه حضرات دادند سودي بآنها نكرد .

و اما آنچه گفته كه اكثري جزاي عالم آخرت با ثمره ارسال رسل و انزال كتب را فرق نداده‌اند تا آخر آنچه گفته ، كلام مشوشي مينمايد و وجود رسل را ثمرات بسيار است و ثمره ارسال ايشان همين است كه راهنمائي خلق را نموده و بسوي معرفت خداوند و عبادت او ايشان را بخوانند تا هر كه اختيار آنرا مينمايد بمطلب برسد و جزائي كه خداوند از براي آن مهيا فرموده باو عطا كرده شود و هر كه اختيار خلاف آنرا مينمايد بعد از اتمام حجت باشد و بعقوبت خود برسد و از براي اين امر مقدماتي است كه از باب مقدمه انبياء و اولياء بامر پروردگار [ص 718] آنها را ترتيب ميدهند كه مراد از آنها فراهم آوردن اسباب عيش در دنيا باشد تا خلق زيست كنند و در اين ضمن هر كه ميخواهد تحصيل معرفت و عبادت كه علت غائي است بكند و بدار قرب پروردگار فايز شود و معاد را از آخرت جدا كردن خبطي است علانيه زيرا كه مراد از معاد برگشتن ارواح است بسوي ابدان و برگشتن ارواح است با ابدان بمبدأ خودشان و اين در مقامي است كه متأخر از دنيا است و دنيا دون آن مقام است لهذا دنيا را دنيا گفتند و آن مقام كه خلق بمبدأ خود برميگردند آخرت چنانكه حضرت پيغمبر (ص) در حديث ابن‌سلام فرمود و فقرات آنرا نقل كرديم و اين است حق مطلب ديگر كلمات مشوشه سرودن و مطالب بدعيه كه خارج از ضرورت اسلام است گفتن مثمر ثمري نيست .

فصل - و باز نقل كرده قوله تعالي الم‌يأن للذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكر الله و ما نزل من الحق و لاتكونوا كالذين اوتوا الكتاب من قبل فطال عليهم الامد فقست قلوبهم و كثير منهم فاسقون اعلموا ان الله يحيي الارض بعد موتها قد بينا لكم الآيات لعلكم تعقلون ان المصدقين و المصدقات و اقرضوا الله قرضا حسنا يضاعف لهم و لهم اجر كريم و الذين آمنوا بالله و رسله اولئك هم الصديقون و الشهداء عند ربهم لهم اجرهم و نورهم و الذين كفروا و كذبوا بآياتنا اولئك اصحاب الجحيم اعلموا ان الحيوة الدنيا لعب و لهو و زينة و تفاخر و تكاثر في الاموال و الاولاد كمثل غيث اعجب الكفار نباته ثم يهيج فتراه مصفرا ثم يكون حطاما و في الآخرة عذاب شديد و مغفرة من الله و رضوان و ما الحيوة الدنيا الا متاع الغرور سابقوا الي مغفرة من ربكم و جنة عرضها كعرض السماء و الارض اعدت للذين آمنوا بالله و رسله ذلك فضل الله يؤتيه من يشاء و الله ذو الفضل العظيم سبحان الله مالك الملك چه كفران و ناسپاسي و چه شرك و الحادي از اين خاطئان ظاهر شده كه سكر و عذاب زلزله [ص 719] ساعت از ديدن و شنيدن و فهميدن كل را بكلي منع نموده و بازداشته كأن اعمالنا و افعالنا جعل سدا من بيننا و سدا من خلفنا و پوشانيده است چشمهاي ما را كه نمي‌بينيم .

جواب - گويا مقصود اين است كه آياتي پشت سر هم بنويسد و بخرج عوام بدهد كه اينها همه دليل مطلب ما است و نميدانم جهت چيست كه يك جائي وقوف ميكند آيات كه بسيار است در بند مناسبت مقام هم كه نيست پس علت وقوف چيست ؟ خلاصه پس آيه اولي موافق حديث شريف تأويلش جاري در اهل زمان غيبت است نه غير ايشان كه بواسطه طول غيبت قلوب ايشان قسي ميشود و بيشتر ايشان فاسقند و مراد از زنده كردن زمين بعد از مرگ آن اقامه عدل است بعد از جور و مقصود از موت زمين كفر اهل زمين است و چون قائم (ع) اقامه عدل ميفرمايد زمين را زنده ميكند حال نميدانم امروز اقامه عدل شده و كفر از عالم برداشته شده يا نه ؟

و آيه ان المصدقين تا آخر در ثواب صدقه و قرض الحسنه است كه در آخرت بشخص ميدهند و در حديث شريف ميفرمايد كه بر باب جنت مكتوب است كه صدقه بعشر است و قرض بثمانية‌عشر .

و آيه و الذين آمنوا تا آخر در ثواب ايمان است و عقاب كفر كه در آخرت بشخص ميرسد و دليل بر اين است كه مؤمن صدّيق است و شهيد بهر قسم كه از دنيا برود چنانكه در اخبار فرموده‌اند .

و آيه اعلموا ان الحيوة الدنيا تا آخر در ذم حيوة دنيا است و مثل فناء آن بنباتي كه خشك ميشود و صريح است در اينكه آخرت امرش بر خلاف دنيا است و در آنجا عذاب شديد است و مغفرت از خداوند و رضوان يعني عذاب بر كفار و مغفرت و رضوان از براي مؤمنين و امروز اگر عذاب مؤمنين بيشتر نباشد لااقل مقسوم و مشترك ميانه كافر و مؤمن است نهايت در مؤمنين عذاب گفته نشود بلا گفته ميشود غرض كه شدايد دنيا بر ايشان بسيار است و البته در بهشت براي مؤمن [ص 720] باين منوال نخواهد بود و اگر نعوذ بالله اين طور باشد زحمت بيهوده كشيده كه خود را از شهوات خود بازداشته .

خلاصه و آيه آخر در امر بسبقت بايمان است و عمل و كسب درجات ايمان چنانكه در اخبار بيان فرموده‌اند و وعده جنتي كه عرض آن بقدر عرض آسمان و زمين است و همچو جنتي امروز براي مؤمنين در اين دنيا فراهم نيست بلكه فرموده‌اند الدنيا سجن المؤمن و جنة الكافر دنيا از براي مؤمن زندان است و از براي كافر بهشت و كافر هر قدر كه در اين دنيا سخت بگذراند همينكه بآخرت ميآيد و عذاب آخرت را مي‌بيند خواهد ديد كه همان شدايد دنيا براي او جنتي بود كه از دست رفت .

خلاصه و اما تحقيقاتي كه از خود كرده ملاحظه كنيد بچه چرب‌زباني ميخواهد باطل خود را در اذهان جا بدهد كه اينكه مردم درك عذاب نميكنند با اينكه من ميگويم كه قيامت سرپا است و كفار در آتشند بجهت اين است كه شدت عذاب آنها را مست كرده و غافل از عذاب شده‌اند و شايد منظورش اشاره بقول خداوند است كه ميفرمايد يا ايها الناس اتقوا ربكم ان زلزلة الساعة شئ عظيم يوم ترونها تذهل كل مرضعة عما ارضعت و تضع كل ذات حمل حملها و تري الناس سكاري و ما هم بسكاري و لكن عذاب الله شديد و در اخبار شرح زلزله ساعت را بتفصيل فرموده‌اند و در تفسير و تري الناس سكاري از علي بن ابرهيم وارد شده است كه يعني عقل از سرشان ميرود از شدت خوف و فزع و متحير ميشوند ، عرض ميكنم اين معني سكاري است و ملاحظه ميكني كه خداوند فرموده كه سكاري نيستند و لكن عذاب خدا سخت است ، و از اين گذشته كه هر قدر عقل از سر ايشان برود از حيوان كه بي‌عقل‌تر نميشوند و حيوان را هم اگر در آتش بياندازند البته احساس سوزش و درد ميكند و همچو نيست كه ملتفت عذاب نشوند و چگونه چنين باشد و حال اينكه غفلت در آن مقام نيست و عذاب خدا سست شدن ندارد [ص 721] چه جاي اينكه بجائي برسد كه درك نكنند چنانكه خداوند ميفرمايد ان المجرمين في عذاب جهنم خالدون لايفتر عنهم و هم فيه مبلسون يعني عذاب جهنم سست نميشود از ايشان و مأيوسند از خير ، و اين است كه حضرت امير (ع) بعد از آنكه بعضي از عذابهاي جهنم را شمرد فرمود در عذابي هستند كه حرارت آن شديد است و آتشي كه مطبق است بر اهلش كه گشوده نميشود از ايشان ابدا و داخل نميشود بر ايشان بادي ابدا و منقضي نميشود عمر ايشان ابدا عذاب هميشه شديد است و عقاب هميشه تازه است خانه زوال نيست كه فاني بشود و آجال قوم منقضي نميشود ، انتهي . حالا تو را بخدا انصاف بده كه همچو عذابي غفلت برميدارد پس اينكه امروز مي‌بيني كه خلق از عذاب غافل شده‌اند با اينكه در حقيقت جهنم احاطه بآنها نموده بدان كه هنوز در دنيايند كه چشم و گوش و ادراك ايشان بسته است و اين است كه بمواعظ خداوند متعظ نميشوند و نادم از اعمال خود نيستند و اما در آخرت نادم خواهند شد و هر چه التماس كنند كه مهلت بدهيد برگرديم و عمل كنيم نخواهند داد بلكه اگر التماس كنند كه ما را بكشيد كه درك عذاب نكنيم آنها را نميكشند چنانكه خداوند فرموده و نادوا يا مالك ليقض علينا ربك قال انكم ماكثون يعني اي مالك پرورنده تو ما را بكشد جواب ميدهد كه در جهنم خواهيد بود ، يعني مرگي نيست و زنده خواهيد بود . خلاصه پس اينها دل خوش كردن است كه مصنف زحمت كشيده و از خداوند مسألت ميكنيم بحق محمد و آل‌محمد عليهم السلام كه دست ما را از دامان ولاي آل‌محمد كوتاه نكند و ميان ما و ايشان جدائي نياندازد .

فصل - گفته است : از اعياد متبركه اسلام بزرگ اسلام يوم مبعث است يعني يومي كه حضرت خاتم انبياء بنبوت و خاتم النبييني در اين عالم مبعوث شد اصل بعث در اين عالم بوده حال چه شده كه بموهومي تعبير گشته و قال لهم نبيهم [ص 722] ان الله قد بعث لكم طالوت ملكا الآية ، و آيات ديگر كه لفظ بعث در مقام ارسال رسل در آن مذكور است نقل كرده و عباراتي نصيحت‌آميز از خود و ميرزا حسينعلي نوشته است .

جواب - پناه ميبرم بخداوند تا چه درجه اين بدبخت اشتباه‌كاري ميكند برداريد اي دوستان كتب لغت را ملاحظه كنيد از براي الفاظ بعضي معاني مشتركه است باشتراك لفظي يا باشتراك معنوي كه يك لفظ بر معاني متعدده استعمال ميشود حتي آنكه در الفاظ بسيار است كه در معاني متضاده استعمال ميشود و بقراين كلام و وضع استعمال فهميده ميشود كه مراد چه هست و قرآن بلسان عرب نازل شده و نعوذ بالله مثل بيان نيست كه نه عربي است و نه عجمي بلكه خرافات است و استعاذه از اين بود كه چرا روزگار باينجا رسيده كه اسم بيان را رديف قرآن ميبريم . خلاصه پس بعث در لغت عرب بمعني ارسال هست و بمعني نشر هم هست و نشر بمعني احياء است و زنده كردن پس بعث رسل مراد ارسال رسل است كه خداوند ايشان را بسوي خلق ميفرستد و بعث اموات مراد احياء اموات است چنانكه فرموده فاماته الله مأة عام ثم بعثه و اگر بنا باشد هر جا استعمال لفظ بعث ميشود بمعني احياء بگيريم درست نميآيد پس در كلام عرب بعث بالكتاب و بالهدية هم ميگويند بعث الناقة هم استعمال ميكنند همه اينها پس بمعني عود است هوش از سر انسان ميرود از اين ادله پس مبعث پيغمبر (ص) يعني روزي كه پيغمبر را برسالت بسوي خلق فرستاده و بعث طالوت يعني هنگامي كه او را بجهت سلطنت بر بني‌اسرائيل فرستاده است و تو انصاف بده كه روز مبعث مبعث محمد بن عبدالله (ص) است يا غير آن شبهه نيست كه مبعث آن حضرت است و شبهه نيست كه در آن روز چهل سال از عمر مقدس آن حضرت گذشته بود كه مبعوث شد و آن حضرت از هنگامي كه در شكم مادر بود بلكه [ص 723] در اصلاب آباء نبي بود بلكه فرمود كه كنت نبيا و آدم بين الماء و الطين و اين است كه از هنگامي كه در شكم مادر بود تا زمان چهل سالگي دايم آيات نبوت از او بروز داشت طوري كه بر دوست و دشمن مخفي نبود پس اگر مراد از بعثت او عود او بود ميبايست اقلا همان روز كه تولد ميكند با آن آثار و علامات آن روز را مبعث او بگويند چرا يك روزي از ايام چهل سالگي او را مبعث گفتند و همچنين در ساير انبياء و طالوت نيز مردي بود و چندين سال از سن او گذشته بود چرا آن روزي كه او را بسلطنت فرستادند بعث طالوت گفتند و حال اينكه پيش از آن زمان هم همان طالوت بود كه بود پس يقين است كه مراد از اين بعث احياء نيست زيرا كه زمان احياء سابق بر آن بوده ، پس ببين كه چه خرافات ميگويد كه نه با لغت و نه با استعمال عرب و نه با دليل عقل هيچيك درست نميآيد و همه محض اشتباه‌كاري و اضلال خلق است خداوند ريشه باطل را از جهان براندازد و فرج آل‌محمد (ع) را تعجيل فرمايد .

فصل - گفته است : خلق ذي روح بر چهار نوع است خلق الساعة كالهوام و الحشرات خلق البيض كالطيور و خلق التوالد كالحيوانات و هي صامتة متحركة بالارادة و ناطق مدرك للكليات و هذا الادراك بدئه من كلمة الله المطاعة و ليست من العناصر و الفلكيات بلي جسم و جسد هيكل و بدنش عرش ظهور كلمه مطاعه است التي هي من المشية الامكانية و الارادة الكونية خلق الانسان من صلصال كالفخار و خلق الجان من مارج من نار و اما الروح المنبعث فيه من الله و من الكلمة المحيطة النافذة المهيمنة علي العالمين يسألونك عن الروح قل الروح من امر ربي و مااوتيتم من العلم الا قليلا بشأني اين عالم را محكم و متقن خلق فرموده كه جميع صاحبان عقول و افئده از احصاء و ادراك ما ظهر منها و ستر فيها عاجز و قاصر بوده و خواهند بود [ص 724] و اگر في الجمله تغيير و تبديلي در آن فرض شود كل بكلي عاطل و باطل خواهد شد ساعت اگر في الجمله آلات و ترتيبش مختل شود مهمل و معطل است ابي الله ان يجري الامور الا باسبابها برهاني است كافي و لئن اتبع الحق اهواءهم لفسدت السموات و الارض و من فيهن بل اتيناهم بذكرهم فهم عن ذكرهم معرضون دليلي است وافي و اين اراده كونيه با اين قدرت و اقتدار و اتقان و استحكامش در ظهور و بلوغ مواليد ثلثه خود الي ما ينبغي و يليق محتاج است بمعاونت عقل عاقل هر قدر بيشتر و ظهورش زيادتر قواي مكنونه مخزونه در وجود بروزش زيادتر است و ظهورش بيشتر محرك عالم محبت است و حافظ و مربي و ناصر و مرقي آن عقل و مظهر و مظهر محبت و عقل مظاهر كليه الهيه‌اند هر قدر ظهور اعظم ظهور محبت عظيمتر و بروز عقل بيشتر است و ايشانند عقل اول در هر كور و دور كه حقيقة علل العلل است و بايشان است بدأ و عود موجودات و مكونات و محسوسات و معقولات اگر ببصر حديد و انصاف در آفاق و انفس و كتب آسماني و ظهور مطالع قدسي نظر نمائيم و تفكر كنيم فيما ظهر و يظهر منهم و زحمات و مشقاتي كه حمل ميفرمايند روح الوجود لجودهم الفداء شهادت ميدهم كه ايشانند حافظ وجود و معين وجود بل موجد وجود و ناصر وجود و مربي وجود و مرقي وجود و آنچه دارائيم از حيوة و زندگاني و عيش و سرور و بهجت و عزت و سعادت و سيادت از تفضل تربيت اين جواهر وجود و مطالع حضرت موجود است متكلم اسمه تعالي است و مظهر و ناطق آن اين طلعات قدسيه‌اند جميع اسماء حسني و صفات عليا از ايشان ظاهر است و حول ايشان طائف عالم محبت و عقل بايشان قائم است و قيام ايشان بالله لا حول و لا قوة بالله و الله الذي لا اله الا هو الذي ينطق في كل شأن و كل شئ بانه هو الله وحده لا شريك له المنشئ المبدع القادر السلطان الباقي الدائم الحي الابدي القدمي الرحمن الرحيم اگر درست [ص 725] در تعليمات اين ظهور اعظم و طلوع اكرم ابهي ملاحظه نمائيم و تفكر كنيم مشاهده مينمائيم عقل و محبت قبل در مقام نطفه و علقه بوده و حال بمقام احسن الخالقين رسيده بار الها چه خواهد شد وقتي كه ثمرات سدره بيان اين ظهور ظاهر شود و لطائف و زهورات اين شجره عرفان بعلوم و صنايع و حكم و بدايع ظهور نمايد فوالله آن وقت كل ارض جنت ابهي و فردوس اعلي و رضوان است فروح و ريحان و جنة نعيم تحيتهم فيها سلام و آخر دعويهم ان الحمد لله رب العالمين اين است كه بطلوع و اشراق نير جودشان عالم وجود بخلعت جديد و حيوة تازه و عقل و هوش بديع و دانش و بينش منيع مخلع ميشود و هياكل انساني بروح بيان و معاني و روح ملكوت قدسي مبعوث ميگردد مقصود آنكه بدأ انسان از الهيات است اگر الهيات را ترقي داد و بالهيات اقبال نمود طبيعيات تابع الهيات ميشود و متابعت احكام شرع مينمايد و جعلوا التقوي سرابيلهم ذلك الكتاب لا ريب فيه هدي للمتقين اين است كه حضرت رسول فرموده شيطان من ايمان آورده و اگر نعوذ بالله طبيعيات را ترقي داد و رو بطبيعيات رفت الهيات مخمود ميشود و حكم ميت و جماد و خشب مسنده در حق او جاري ميگردد و لقد خلقنا الانسان في احسن تقويم ثم رددناه الي اسفل سافلين الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات فهم اجر غير ممنون ، و العصر ان الانسان لفي خسر الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر .

جواب - آنچه عمده در اين خرافات است در كتاب مبارك تقويم العوج بتفصيل جواب داده شده است اين بنده هم مختصري در اين مقام جواب ميدهم ولي جواب شافي كافي آن است كه در آن كتاب مبارك مرقوم شده و اينكه اين بدبختان قانع بآن فرمايشات نشده‌اند اشهد بالله از اين باب است كه طالب حق نيستند حكمة بالغة فماتغن النذر و الا اگر طالب حق بودند محال [ص 726] بود كه مطالبي را كه با كتاب خدا و سنت پيغمبر (ص) و اخبار ائمه هدي (ص) و ادله آفاق و انفس و ضرورت امم اثبات فرموده‌اند باز انكار كنند و باز خرافات خود را مثل اطفال دبستان كه هوس تصنيف و تأليف ميكنند و كلمات بي‌ربط مينويسند اينگونه تحقيق نمايند و عجب اين است كه با اين عامي‌گري و جهالت ادعاي معرفت و علم هم دارند و امامشان هم ظاهر شده و ابواب تأويل هم برايشان گشوده شده است و ما اگر بخواهيم در كلمه كلمه آنچه گفته سخن بگوئيم و جواب بدهيم موجب اطناب است ولي عمده مقصود را جواب بايد گفت و آن اين است كه همچو گمان كرده‌اند كه نوع انسان يعني از خاتميين (ص) گرفته و انبياء (ع) و اناسي همه از يك سنخند و روحي كه ظاهر در كل است روح من امر الله است و انسان اگر الهيات را ترقي داد و طبيعيات را تضعيف نمود بآنجا ميرسد كه خاتم انبياء (ص) فرمود كه شيطان من اسلام آورده و اگر طبيعيات را تقويت نمود و الهيات را تضعيف كرد حكم ميت و جماد و خشب مسنده درباره او جاري ميشود و اراده كونيه پروردگار با همه قدرت و اقتدارش محتاج بعقل عاقل است و محرك عالم محبت است و حافظ و ناصر و مربي محبت عقل است و مظهر عقل و محبت مظاهر كليه‌اند كه مراد انساني باشد كه الهيات را بر طبيعيات مقدم داشته و ديگر جزئيات خرافاتي كه سروده حاجت بذكر ندارد و نميدانم كفر و شرك در عالم معني آنها چيست و چه ايمان محكمي حضرات دست آورده‌اند كه هر چه از اين قبيل سخنان بگويند عيب نميكند ؟ و اولا كفر آنچه درباره اراده كونيه گفته چون متعلق بتوحيد است مقدم ميداريم و ميگوئيم خداوند در كتاب مجيد خود فرموده است من كفر فان الله غني عن العالمين پس مطلقا حاجت در خداوند نيست و بي‌شبهه اگر اراده خداوند محتاج بمعاونت چيزي باشد دلالت بر حاجت او كند زيرا كه آيت پروردگار است و اين است كه فرمودند [ص 727] لا كيف لفعله كما لا كيف له باري و نيز فرموده است انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون پس مي‌بيني كه امر خود را كه همان اراده اوست مشروط بهيچ چيز نفرموده و اگر محتاج بود اظهار حاجت او را ميفرمود و نيز فرموده است ان يشأ يذهبكم و يأت بخلق جديد و ما ذلك علي الله بعزيز پس پرورندهٔ كه اگر بخواهد همه خلق را ميبرد و باز مجددا احداث ميكند چگونه اراده او محتاج بديگري است ؟ و در دعاي بعد از صلوة فاطمه زهرا صلوات الله عليها است كه در حال سجده بايد خواند يا من ليس غيره رب يدعي يا من ليس فوقه اله يخشي يا من ليس دونه ملك يتقي يا من ليس له وزير يؤتي الدعاء ، و در دعاء افتتاح كه در هر شب شهر رمضان وارد شده الحمد لله الذي لم‌يتخذ صاحبة و لا ولدا و لم‌يكن له شريك في الملك و لم‌يكن له ولي من الذل و كبره تكبيرا تا اينكه ميفرمايد الحمد لله الذي لا مضاد له في ملكه و لا منازع له في امره الحمد لله الذي لا شريك له في خلقه و لا شبه له في عظمته تا اينكه ميفرمايد الحمد لله الذي ليس له منازع يعادله و لا شبه يشاكله و لا ظهير يعاضده قهر بعزته الاعزاء و تواضع لعظمته العظماء فبلغ بقدرته ما يشاء و همچنين در اخبار و ادعيه بسيار اين مطلب بيان شده است و بگو ببينم كه خود اين عقل مخلوق باين اراده كونيه كه ميگوئي هست يا نيست اگر نيست پس يا قديم است يا خالق ديگري غير از خداوند دارد و امر و اراده خداي ما هم يكي است چنانكه فرمود و ما امرنا الا واحدة پس نميتوان گفت بامر ديگر او را خلق فرموده و معين امر ديگرش قرار داده پس اثبات حاجت براي اراده پروردگار از كمال بي‌خردي است و عقلي كه تو او را معين اراده پروردگار دانستي از كلام تو منفعل و شرمنده شد ولي چون تو و امثال تو داراي عقل نبوديد ملتفت شرمندگي او نشديد ، و اينكه فرموده است كه ابي الله ان يجري الاشياء الا بالاسباب دليل حاجت او نيست زيرا كه كسي كه خود او خالق اسباب است [ص 728] و مسبب الاسباب است من غير سبب چنانكه فرمودند خلق المشية بنفسها پس چگونه حاجت در او و اراده او فرض كرده ميشود و اگر بگوئي كه مقصود من هم از اين حاجت همين بوده كه امور را باسباب جاري ميكند ميگويم لفظ را هم بايد تصحيح كرد كه منافي با توحيد نباشد نمي‌بيني كه نصاري هم مقصودشان از ابنيت عيسي اين نيست كه از خدا تولد يافته بلكه غرض ابنيت تشريف است و خداوند آنرا نپسنديده و فرموده است لقد كفر الذين قالوا ان الله ثالث ثلثة و فرموده است و قالت اليهود عزير ابن الله و قالت النصاري المسيح ابن الله ذلك قولهم بافواههم يضاهئون قول الذين كفروا من قبل قاتلهم الله اني يؤفكون پس ببين كه خداوند آنها را كافر خوانده و در جاهاي ديگر مشرك خوانده و با اينكه تصريح ميكردند كه مقصود ما محض تشريف است معذلك عذر ايشان پذيرفته نيست و آنها را كافر خوانده‌اند پس چگونه تو اراده خداوند را باين تأكيد محتاج بمعين و ناصر ميداني و اينكه حواريين گفتند نحن انصار الله مقصود اين نيست كه نصرت خداوند در افعال و ارادات او بكنند بلكه چون حضرت عيسي (ع) فرمود من انصاري الي الله آنها عرض كردند نحن انصار الله و غرض اين است كه نصرت عيسي (ع) نصرت خداست مثل اينكه ساير معاملاتي كه با انبياء و اولياء ميشود نسبت بخداوند داده ميشود و از همين باب است قول خداوند ان تنصروا الله ينصركم و يثبت اقدامكم و نصرت خدا نصرت رسول اوست (ص) و اينها از باب تشريف است كه خداوند پسنديده است و رخصت داده . خلاصه اينها است نتايج دعاوي باطله ايشان كه توحيد را كامل كرده‌اند كه خداي خود را محتاج و فقير بشمرند و بجزاي خود خواهند رسيد چنانكه فرموده است لقد سمع الله قول الذين قالوا ان الله فقير و نحن اغنياء سنكتب ما قالوا و قتلهم الانبياء بغير حق و نقول ذوقوا عذاب الحريق .

باري و اما آنچه در باب [ص 729] تقسيم خلق ذي روح گفته اولا خود اين تقسيم خطا است و جاهلانه سخني گفته خلق البيض منحصر در طيور نيست بلكه در هوام مثل مار تخم ميگذارد و ديده شده و در حيوانات بحري ماهي تخم ميگذارد و در برّي مثل سلحفاة برّي كه آنرا سنگ‌پشت ميگويند نيز تخم ميگذارد و نيز در طيور خفاش بر خلاف ساير طيور آبستن ميشود و ميزايد و حيض دارد و بچهار پا راه ميرود و عنكبوت از حشرات است در مخزن نوشته كه زير شكم او پردهٔ سفيد پيدا ميشود و در زير آن پرده بچه‌هاي او مكون ميشوند و چون قابل تولد شوند پرده جدا ميشود و بچه‌ها توليد ميكنند و بچه‌هاي آنرا ديده‌ايم و خلق الساعة نيز اگر مراد اين است كه نه تخم ميگذارد و نه توليد ميكند بلكه از خاك مكون ميشود در بعضي حيوانات مثل موش مكرّر ديده شده كه مكون ميشود از خاك و توليد هم ميكند ، خلاصه كه اين تقسيمات خرافات است و اقسام خلق خدا را خداوند ميداند و بعضي از آنها را در كتبي كه در اين علم نوشته‌اند شرح داده‌اند . و نيز انسان را در عداد ساير حيوانات شمردن مثل اينكه منطقيين انسان را حيوان ناطق ميشمرند در نزد حكيم عارف خطائي است بيّن و حقيقة انسان ابدا از سنخ اين حيوانات معهوده نيست ، باري غرض تفصيل اين مطالب نيست همين قدر اشاره كردم كه معلوم باشد كه تمام كلمات خرافات است .

و اما آنكه اناسي را يك نوع شمرده و فرق در متابعت هوي و طاعت خدا دانسته كه ديگر خطائي است كه معفو نميشود زيرا كه در حقيقت انسانيت عامه كه در نوع اناسي هست نسبت بروح نبوت و خاتميت بمنزله حيوان است نسبت بانسان و همچنانكه حيوان مركب سواري انسان است كه بر او سوار ميشود و از او پياده ميشود و حيوانيت خاصه انساني هم همين نسبت را دارد و اين است كه وقتي جنون عارض ميشود و انسانيت بكلي زايل ميشود و حيوانيت ميماند و بسا يك وقتي باز برميگردد پس اين حيوانيت در حقيقت مركب سواري اوست [ص 730] كه هر وقت حرون و شموس ميشود او را ترك ميكند و هر وقت رام است بر او سوار ميشود خلاصه كه بمنزله مركب اوست و همچنين نباتيت انساني بمنزله چراگاه حيوان است كه در آن ميچرد و جماديت او بمنزله زميني است كه علف از او ميرويد و هيچيك از اينها دخل بحقيقت انسان ندارد همچنين است امر در روح نبوت و خاتميت اصل آن دو نيز بهمين ترتيب نسبت بانسان افتاده‌اند و هر انساني مظهر روح نبوت نميشود مگر آن انسان كه از اول طينت او را براي نبوت گرفته‌اند و هر نبيي حامل روح خاتم نميشود و حضرات اين مطلب را عنوان ميكنند تا فارغ البال هر يك هر چه ادعا ميخواهند بكنند و امر باين آساني نيست و آن كسي كه مبدأ او از عالم نبوت نيست اگر مادام ملك الله عبادت كند و در متابعت امر خداوند بجائي برسد كه يك صغيره از او سر نزند محال است كه بمقام نبوت برسد و ظلم از خداوند نيست بلكه همان امري كه روز اول در بدأ ايجاد قبول كرده باو عطا ميفرمايد و از همانجا كه طينت او گرفته شده بهمانجا خواهد برگشت و حضرت عيسي (ع) فرمود كه بآسمان بالا نميرود مگر هر كه از آسمان نازل شده باشد و در حديث حضرت صادق (ع) است در بيان معراج خاتم انبياء (ص) كه در فطرة السليمه نقل شده كه جبرئيل عرض كرد يا محمد بجائي گام زدي كه احدي از ملائكه و انبياء گام نزدند و علت آنرا امام (ع) بيان فرمود كه اگر روح و نفس او از آنجا نبود قادر بر اينكه بآنجا برسد نبود ، پس كسي كه طينت او از مقام نبوت نيست محال است كه بمقام نبوت برسد و كسي كه طينت او از مقام خاتم (ص) نيست محال است كه بآن مقام فايز شود و بعضي از اخبار طينت و حديث نفوس را در اين مقام عرض ميكنم تا اينكه بداني كه

نه هر كه طرف كله كج نهاد و تند نشست كلاه‌داري و آئين سروري داند [ص 731] 

پس در كتاب المبين از جابر بن عبدالله روايت شده است گفت عرض كردم برسول خدا (ص) كه اول چيزي كه خداي تعالي خلق فرموده چيست فرمود نور نبي تو است اي جابر خلق فرموده آنرا پس خلق كرده از آن هر خيري را تا اينكه فرمود پس نظر كرد بسوي او بچشم هيبت پس ترشح نمود آن نور و صد و بيست و چهار هزار قطره از او چكيد پس خلق فرمود خداوند از هر قطره روح نبيي و رسولي را بعد ارواح انبياء نفس زدند پس خلق فرمود خدا از انفاس ايشان ارواح اولياء و شهداء و صالحين را و از حضرت علي بن الحسين (ع) روايت شده است كه خداوند پيغمبران را از طينت عليين آفريده قلوب ايشان و ابدان ايشان را و قلوب مؤمنين را از آن طينت خلق فرموده و ابدان مؤمنين را از پائين‌تر از آن طينت خلق فرموده است ، تا آخر و از حضرت صادق (ع) روايت شده است در حديثي كه طينتها سه تا است طينت انبياء و مؤمن از اين طينت است مگر اينكه انبياء ايشان صفوه آن طينتند و ايشان اصلند و از براي ايشان است فضل ايشان و مؤمنون فرعند از طيني لازب همچنين تفريق نميكند خداوند ميانه ايشان و شيعه ايشان و در فصل الخطاب از حضرت امير (ع) روايت شده است در حديثي كه فرمود شنيدم از پيغمبر (ص) كه ميفرمود خداوند خلق را بر سه طبقه خلقت فرموده است و در سه منزل ايشان را منزل داده پس اين است قول خداوند در كتاب اصحاب الميمنة و اصحاب المشئمة و السابقون السابقون و اما آنچه ذكر شده است از سابقين پس انبياء مرسلون هستند و غير مرسلين قرار داده است خداوند در ايشان پنج روح روح القدس و روح الايمان و روح القوة و روح الشهوة و روح البدن پس بروح القدس مبعوث شدند انبياء مرسلين و غير مرسلين و بروح الايمان عبادت كرده‌اند خدا را و شريك نگرفتند با او چيزي را و بروح القوة مجاهده كردند با دشمن خود و معالجه كردند معايش خود را و بروح الشهوة بلذايذ [ص 732] طعام رسيدند و شباب نساء را نكاح كردند و بروح البدن حركت نمودند بعد فرمود تلك الرسل فضلنا بعضهم علي بعض منهم من كلم الله و رفع بعضهم فوق بعض درجات و آتينا عيسي بن مريم البينات و ايدناه بروح القدس بعد فرموده است در جماعت ايشان و ايدهم بروح منه ميفرمايد گرامي داشته است ايشان را بآن روح و تفضيل داده است ايشان را بر هر كه سواي ايشان است و اما آنچه ذكر كرده شد از اصحاب ميمنه پس ايشان مؤمنين هستند حقا باعيان ايشان پس قرار داده است در ايشان چهار روح روح الايمان و روح القوة و روح الشهوة و روح البدن . تا آخر حديث شريف كه عوارضي كه عارض اين ارواح ميشود در مؤمنين از ضعف قوي و معاصي بيان فرمود ولي درباره انبياء (ص) ذكري از عوارض نفرمود و سؤال شد حضرت باقر عليه السلام از علم عالم پس فرمود كه در انبياء و اوصياء پنج روح است روح القدس و روح الايمان و روح الحيوة و روح القوة و روح الشهوة پس بروح القدس شناخته‌اند ما تحت عرش را تا ما تحت الثري بعد فرمود كه اين ارواح حدثان بآنها ميرسد مگر روح القدس پس بدرستيكه آن لهو و لعب نميكند . تمام شد حديث شريف و بديهي است كه روح الايمان با نبودن روح القدس حدثان معاصي باو ميرسد و با بودن او نميرسد مگر عوارضي كه از باب ضعف بدن و تحليل رفتن قوي و عروض امراض عارض بشود پس بواسطه مرض مثلا معذور از صيام بشود يا از قيام در صلوة و امثال آنها و اما عروض معاصي با بودن روح القدس محال است ، و اين را هم بدان كه اين روح بحقيقتها در احدي از انبياء سابقين نبوده است و مخصوص است بخاتم انبياء (ص) و ائمه اطهار (ع) و در باقي انبياء وجهي از وجوه اوست كه هست چنانكه حضرت امام رضا عليه السلام فرمود كه خداي عزوجل تأييد فرموده است ما را بروحي از خودش كه مقدس است و مطهر و ملك نيست و نبوده است با احدي از گذشتگان مگر با رسول [ص 733] خدا (ص) و آن با ائمه از ما است تسديد ميكند ايشان را و توفيق ميدهد ايشان را و آن است عمودي از نور ميان ما و خداي عزوجل ، انتهي . و در حديثي اين روح را كه مخصوص بايشان است بكلي غير از روح القدس شمرده‌اند چنانكه در كتاب المبين از علي بن ابي‌طالب (ع) روايت شده است حديثي كه حاصلش اين است كه از براي خدا نهري است دون عرش او و دون آن نهر نوري است از نور او و در دو طرف نهر دو روح مخلوق است روح القدس و روح من امره و از براي خداوند ده طينت است پنج از بهشت و پنج از زمين تا اينكه فرمود كه هيچ نبيي و ملكي نيست مگر اينكه بعد از خلق او دميده ميشود در او از يكي از دو روح غير از ما اهل بيت پس بدرستيكه خداوند خلق فرموده ما را از ده طينت جميعا و دميده است در ما از دو روح جميعا پس چه قدر طيب خواهند بود ، انتهي . و در باب نفوس دو حديث از اميرالمؤمنين (ع) روايت شده است قريب بيكديگر و يكي از آن دو را نقل ميكنيم در كتاب المبين روايت شده است كه اعرابي سؤال كرد از آن حضرت از نفس فرمود از كدام نفس سؤال ميكني عرض كرد و آيا نفس انفس عديده است امام (ع) فرمود بلي نفسي است ناميه نباتيه و نفسي حسيه حيوانيه و نفسي ناطقه قدسيه و نفسي الهيه ملكوتيه عرض كرد يا مولاي نباتيه چيست فرمود قوه‌ايست كه اصل آن طبايع چهارگانه است ابتداي ايجاد آن نزد سقوط نطفه است مقر آن كبد است ماده آن از لطايف اغذيه است فعل آن نمو و زياده است و سبب فراق آن اختلاف متولدات است و هر گاه مفارقت كرد برميگردد بآنچه از آن ابتدا شده عود ممازجه نه عود مجاوره عرض كرد يا مولاي نفس حيوانيه چيست فرمود قوه‌ايست فلكيه و حرارتي است غريزيه اصل آن افلاك است بدأ ايجاد آن در نزد ولادت جسمانيه است فعل آن حيوة است و حركت و ظلم و غشم و غلبه و اكتساب اموال و شهوات دنيويه [ص 734] و مقر آن قلب است و سبب فراق آن اختلاف متولدات است پس هر گاه مفارقت كرد برميگردد بآنچه از آن ابتدا شده عود ممازجه نه عود مجاوره پس معدوم ميشود صورت آن و باطل ميشود فعل آن و وجود آن و مضمحل ميشود تركيب آن عرض كرد و چيست نفس ناطقه قدسيه فرمود قوه‌ايست لاهوتيه بدأ ايجاد آن در نزد ولادت دنيويه است مقر آن علوم حقيقيه دينيه است مواد آن تأييدات عقليه است فعل آن معارف ربانيه است سبب فراق آن تحلل آلات جسمانيه است پس هر گاه مفارقت كرد برميگردد بسوي آنچه از آن ابتدا شده عود مجاوره نه عود ممازجه عرض كرد يا مولاي نفس لاهوتيه ملكوتيه چيست فرمود قوه‌ايست لاهوتيه جوهره‌ايست بسيطه زنده است بالذات اصل آن عقل است از آن ابتدا شده و از او حفظ كرده و بسوي او دلالت نموده پس اشاره كرده عود آن بسوي اوست هر گاه كامل شود و مشابه گردد و از اين نفس ابتداي موجودات شده و بسوي او برميگردند بكمال پس اين ذات الله عليا است و شجره طوبي است و سدرة المنتهي است و جنة المأوي است هر كه او را شناخت شقي نميشود و هر كه جاهل بآن شد ضال و غاوي ميشود سائل عرض كرد و چيست عقل فرمود جوهري است دراك محيط باشياء از همه جهات آنها عارف است بشئ پيش از كون آن پس آن علت موجودات است و نهايت مطالب ، انتهي . و اينكه در صفت نفس لاهوتيه ذات الله عليا فرموده مقصود ذات غيب الغيوب نيست بلكه از باب تشريف است مثل بيت الله و امثال آن چگونه نه و حال اينكه آنرا فرع عقل گرفته‌اند و ذات پروردگار فرع چيزي نيست بلكه اصل چيزي هم نيست و نسبتي ميانه او و خلق مطلقا نيست . خلاصه پس از اين حديث شريف ظاهر ميشود كه مراتب نفس چهار است و عقل فوق همه اينها است و در حديث ديگر هم كه كميل روايت ميكند بهمين ترتيب مراتب نفوس را شمرده است و در آخر [ص 735] فرموده است كه عقل وسط كل است ، پس معلوم است كه عقل قطب نفوس است و اشرف از كل آنهاست و ملاحظه ميكني كه اين نفوس هر يك بالنسبة بآنكه دون درجه اوست چيزي نيست كه براي همه افراد پائين‌تر ميسر گردد چنانكه علانيه مي‌بيني كه هر نباتي قابل روح حيواني نيست و چه بسيار نباتات كه در عالم سقط شده‌اند و بمقام حيواني نرسيده‌اند و مسلم است كه چون استعداد آن مقام را نداشته‌اند بآنجا نرسيده‌اند و اگر استعداد داشتند از جانب خداوند بخلي نبود و همچنين هر حيواني قابل اينكه روح انساني كه ناطقه قدسيه است باو تعلق بگيرد نيست و چه بسيار از حيوانات كه سقط ميشوند و بآن مقام نميرسند و همچنين هر انساني هم قابل اينكه نفس الهيه ملكوتيه باو تعلق بگيرد نيست و اگر قابل بود از جانب خداوند بخلي نبود چنانكه فرموده است كه اجيب دعوة الداع اذا دعان و قابليت نفس ناطقه ابدا مسألت نفس الهيه را نميكند مثل اينكه ميمون فرض كن مسألت نفس ناطقه را نمينمايد و اگر هزار سال ميمون را تربيت بكنند و فرض اين كنيم كه جميع حركات او در ظاهر مثل انسان شود آخر بمقام انسانيت نميرسد و همينكه مرد برميگردد بآنچه از آن ابتدا شده و ممازج با آن ميشود و اما آنكه از اول قابليت آن براي انسانيت ساخته شده هزار مرتبه آسانتر و زودتر و بهتر بآن مقام ميرسد و همچنين است امر در اناسي و انبياء (ص) ، نوع اناسي همه آنها قابليتشان مناسب روح نبوت كه روح لاهوتي باشد نيست ولي آن قابليت مخصوص كه براي اين كار ريخته شده مناسب است و بزودي ميرسد پس نه اين است كه اين مقام امري باشد كه هر كه طلب بكند و بقول تو خود را خالص بكند در عبادت پروردگار بآنجا برسد بلكه عرض ميكنم كه آنكه اهل آن مقام نيست در حقيقت اهل طلبش نيست هر چند كه اسمي بر زبان جاري بكند چنانكه بديهي است كه اگر بميمون [ص 736] بياموزند كه بگويد انسانيت خوب است و من طالب انسانيت هستم اين لفظ را ميگويد ولي صرف اصواتي است كه بزبان او جاري شده و ابدا درك معنيي از آن نميكند و مقصودي ندارد و اگر تدبيري بكنند كه بعضي چوبها را بر هم بزنند كه از آن صوتي خارج شود كه من طالب حيوانيت يا انسانيت هستم خود آن چوبها ابدا قصدي و غرضي در اين اصوات نخواهند داشت مثل جعبه حافظ الصوت كه فرنگيان ساخته‌اند هر كلمهٔ كه از آن بالاتر نباشد و هر دعا و مسألتي كه از آن شريفتر نباشد ممكن است كه در آن منطبع شود و مكرر هم اعاده ميكند و الحاح در دعا و مسألت هم مينمايد اما هرگز اين جعبه بآن مقام نميرسد بلكه حقيقةً مسألت آنرا هم نكرده است و همچنين است امر عامه اناسي نسبت بمقام نبوت و امر عامه انبياء بمقام خاتم (ص) زيرا كه از اخبار آل‌محمد (ع) دانستي كه ايشان مخصوصند بروحي كه در دون آن درجه نيست پس هر چند عبارات و كلماتي اهل مرتبه پائين‌تر بر زبان برانند ولي آن معني و مقامي كه براي اهل مرتبه بالا است نه درك ميكنند و نه قصد او را مينمايند و نه طلب او را ميكنند و نه ميتوانند رو بآن جانب حركت بكنند اين است كه حضرت امير (ع) در صفت خاتم ميفرمايد كه هيچ سبقت‌گيرنده بر او سبقت نميگيرد و هيچ ملحق‌شونده باو ملحق نميشود و هيچ طمع‌كننده طمع ادراك مقام او را نميكند و پيغمبر (ص) باميرالمؤمنين (ع) فرمود كه يا علي نشناخت خدا را مگر من و تو و نشناخت مرا مگر تو و خدا و نشناخت تو را مگر خدا و من . پس وقتي كه كسي ايشان را نشناخته است طلب مقام ايشان طلب مجهول مطلق است كه معني از براي آن نيست و هر چند كه مردم اسمي از ايشان شنيده‌اند اما چون درك معني آنرا نكرده‌اند طلب آن مقام محال است . مثل ظاهري عرضي آنكه كسي بشنود اسم اكسير را و بعضي از صفات ظاهريه آنرا آن وقت در طلب او جاهلانه برآيد و هي [ص 737] تجربيات بي‌معني و بي‌قاعده بجا بياورد آخر باين مطلب نخواهد رسيد و اين مثلي است ظاهري زيرا كه ممكن هست در اين مردم كه كسي داراي اكسير بشود اما ممكن نيست كه كسي بمقام خاتم برسد يا برتري بجويد زيرا كه او اشرف فعليتي است كه خداوند در قوه امكان گذاشته و بيرون آمده است و ديگر محال است كه مثل اوئي غير از او پيدا بشود و نقصي در قدرت پروردگار نيست و خداوند قدرت بي‌نهايت خود را در خلقت خاتم انبياء بروز داده زيرا كه كمال بي‌نهايت خود را باو عطا فرموده است پس چگونه فرض ميشود كه مثل اوئي غير از او يا بهتر از اوئي پيدا شود اما بهتر از او كه واضح است و اما مثل او هم ممكن نيست زيرا كه عرض كردم كه خداوند كمال بي‌نهايت خود را باو داده و اگر مثلي غير او پيدا بشود البته كمال هر يك از آن دو متناهي ميشود زيرا كه اگر متناهي نشود دو تا نخواهد شد خلاصه كه آنچه ممكن بوده است كه خداوند بخلق عطا كند بايشان داده و ايشان هم حق عبوديت را بجا آورده‌اند چنانكه فرمود قل ان كان للرحمن ولد فانا اول العابدين و ممكن نيست كه ديگري از اين خلق بمقام ايشان برسد . و همچنين در مقام انبياء احدي از اناسي كه طينتشان از طينت انبياء نيست بآن مقام نميرسند چنانكه حيوان صامت بمقام انسانيت نميرسد و اين طمعي است خام كه حضرات آنرا دست‌آويز كرده و اثبات مقامات عاليه براي خود ميكنند و تو ملاحظه كن كه انبياء خدا كه از زمان بودنشان در رحم آثار نبوت از ايشان ظاهر بوده است و در رحم تكلم ميكرده‌اند مثل عيسي و يحيي عليهما السلام و غير اين دو بزرگوار اين بكدام تحصيل دنيوي بوده كه بتوان از آن راه رفت و باين مقام رسيد و هر چند كه اين جماعت منكر همه اين معجزات خواهند بود ولي مسلمين چاره از تصديق ندارند زيرا كه اخبار آل‌محمد (ع) پر است از شواهد اين مطلب ، و با اين جماعت بدليل عقل سخن ميگوئيم اگر چه از آن هم منتفع نميشوند ولي براي آن [ص 738] هم اهلي هست پس از باب مقدمه ميگوئيم كه شبهه نيست كه هيچ چيز از مبدأ خود تجاوز نميكند و هر قدر ترقي بكند منتهي درجه او اين است كه بمبدأ خودش برگردد و اگر بخواهد از آنجا بگذرد فاني و مضمحل ميشود مثل اين مطلب اين است كه از براي كوزه مبدئي هست كه در همان مقام كه صورت كوزه را روي قبضه گل گذاردند باشد پس كوزه هر قدر ترقي بكند در همان حد خود كوزه است و منتهي درجه كمال او اين است كه كوزه بسيار خوبي و باصفائي بشود و اگر خواستي آنرا از مبدأ خودش حركت بدهي صورت كوزه در گل باطل ميشود كه ديگر ذكر كوزه و اسم آن و اثر و خاصيت آن در گل مطلقا نيست و گل كوزه نيست كه باين مقام رسيده باشد بلكه گل خودش اصل كوزه بود و كوزه شاخ و برگ آن بود و اصل البته مقدم است بر شاخ و برگ و شاخ و برگ هرگز بمقام اصل نميرسد چنانكه نور آفتاب هرگز بمقام آفتاب نميرسد و هميشه تابع اوست پس كليةً هيچ چيز از مبدأ خودش تجاوز نميكند و اين است كه شيخ مرحوم اعلي الله مقامه فرموده است كل شئ لايتجاوز ما وراء مبدئه و اخبار آل‌محمد (ع) پر است از شواهد اين معني و بعضي از آنها گذشت ، و چون اين مقدمه را دانستي عرض ميكنم كه اين خلق يعني بني نوع انسان كه ملاحظه ميكني آيا مبدأهاي مختلف از براي ايشان هست يا نيست اگر نيست كه پس بعضي از آنها اهليت اينكه راعي بشوند و بعضي مرعي نخواهند داشت چنانكه تصور نميشود كه گوسفندي شبان از براي ساير گوسفندان بشود زيرا كه در جميع صفات بهيميت با آنها شريك است و اگر آنها محتاج براعي هستند آن هم محتاج است و صلاح خود را نميداند چه جاي صلاح آنها و دفع اذيت گرگ را از خود نميتواند بكند چه جاي آنها و مرتع خود را نميداند چه جاي آنها خلاصه كه اگر بنا باشد گوسفندي شبان گوسفندان بشود از جهات بسيار باعث فساد [ص 739] حال گوسفندان بلكه تلف ايشان خواهد بود و هر چند از ميانه گوسفندان يكي پيش‌آهنگ واقع شود معذلك امر مفوض و موكول برأي پيش‌آهنگ نيست و منتهي كاري كه از پيش‌آهنگ برميآيد اين است كه چون قدري قوي‌تر و هشيارتر است فرمان شبان را زودتر درك ميكند و اطاعت ميكند پس همينكه مثلا از جوي جست باقي بمناسبت او ميجهند و اگر چوپان خود برود و امر را واگذار به پيش‌آهنگ كند بدون مهلت گرگان ميرسند و پيش‌آهنگ و ساير همه را پاره ميكنند اما اگر شباني كه نفس انسانيت در اوست از عقب آنها هست امر همه اصلاح ميشود و دفع اذيت گرگان از آنها ميشود . همچنين است امر در اناسي ، آن كسي كه راعي ايشان است البته بايد نفسي كه محيط بر همه آنها است در او باشد تا از عهده رعايت آنها برآيد و اگر او هم از سنخ يكي از آنها باشد هر چند كه تعليم گرفته و تربيت شده باشد آخر ميشود بمنزله پيش‌آهنگ در ميانه گوسفندان و محال است كه خود او باستقلال از عهده اين كار برآيد بلكه تربيت و تعليم او مادامي است كه دست راعي بر سر اوست و اگر عنايت خود را از او برداشت حال او و ساير يكي ميشود چنانكه در مثل گوسفندان اين مطلب را علانيه ديدي پس محال است كه راعي و مرعي از يك سنخ و يك درجه و از يك مبدأ گرفته شده باشند بلكه مبدأهاي مختلف دارند و اگر مختلف شدند محال است كه آنكه از مبدأ پائين‌تر گرفته شده بمقام بالاتر برسد چنانكه اگر شبان هزار سال گوسفندي را تربيت بكند كه يك روزي آن گوسفند بجاي شبان بنشيند و شباني كند بآن مقام نخواهد رسيد زيرا كه مبدأ گوسفند از عالم حيواني است و مبدأ شبان انسانيت . و اگر ايراد كني كه چه ميگوئي در اين باب كه سلاطين و حكام رعايت خلق را مينمايند و حال اينكه مبدئي هم بالاتر از مبادي رعيت ندارند عرض ميكنم از براي اين مطلب جوابها است و بيانات علمي دارد كه در اين [ص 740] مقام موقع بيان آنها نيست مگر بعضي كلمات ظاهريه و آن اين است كه چون خداوند خلق را مختار خلق فرموده است اگر خود ايشان باختيار خود از راعي حقيقي اعراض نمايند مثل شتراني كه وحشي شوند و از ساربان خود دست بردارند و خودشان بعض با بعض گرد آيند و مفاسدي هم در امر ايشان پيدا شود نقصي در خلقت حكيم نيست و اختياري است كه خود آنها كرده‌اند اين خلق هم امرشان باين منوال است و خود باختيار خود از راعي اعراض كرده بلكه اسباب غيبت او را فراهم كردند و راعي هم اگر چه قادر بر منع ايشان هست اما چون حكمت خداوند بر اين جاري شده كه امر باختيار باشد اين است كه راعي هم امر را باختيار گذارده و بعد از آنكه سرخود شدند بعضي بر بعضي بتغلب برتري جستند و لازمه خودسري همين هست و علاوه بر اين در حفظ نوع و برپا بودن اساس عيش دست راعي حقيقي بالاي سر متغلبين هست و اين است كه فرمودند قلوب ملوك بيد الله است و اوست كه قلوب آنها را بر مطيع مهربان ميكند و بر عاصي ساخط و يد الله راعي حقيقي است كه فرمود ان الذين يبايعونك انما يبايعون الله يد الله فوق ايديهم و معذلك مفاسدي هم از باب سوء اختيار ايشان در امر ايشان حادث شده و نقص از جانب حكيم نيست چنانكه حكيم عادل كه عطش آفريده آب را هم موجود كرده و اگر كسي باختيار خودش آب نخورد تا از تشنگي هلاك شود نقصي در خلقت حكيم نيست . خلاصه پس حكيم علي الاطلاق راعي حقيقي را صاحب نفسي مستولي و مهيمن بر رعيت قرار داده است كه در حفظ رعيت بكوشد تا هر كسي بمبدأ خود كه طينت او از آنجا گرفته شده برگردد و احدي از رعيت نيست كه بتواند بمقام راعي برسد و اگر ميتوانست از اول رعيت محض نميشد بلكه فرزند راعي بود يا برادر او و يقينا آثار فرزندي و برادري از اول در او پيداست و اصل و نسب و حسب او معين است و آنكه از صلب [ص 741] ديگري غير از او يا پدرش مثلا بيرون آمده و از جنس او نيست آخر ملحق باو حقيقةً نميشود هر چند كه كسي از رعيت را گرامي بدارد و بخود نسبت بدهد . خلاصه و اگر همه اين مطالب را منكري و مذهبي قريب بوحدت موجود را اختيار كردهٔ با اينكه اخبار آل‌محمد (ع) گواه بطلان آن است اين قدر را كه خودت تصريح كرده در اينجا و سابق كه جميع اسماء حسني و صفات عليا از ايشان ظاهر است و در آل‌محمد عليهم السلام اين مطلب مسلم است و تصديق داريم و آثار و علامات اين امر هم در ايشان محسوس بوده و ثقات و امناء براي ما نقل كرده‌اند و الآن هم از قبور مطهره منوره ايشان ديده ميشود و دوست و دشمن اتفاق بر آن دارند و خود ما از دشمن ايشان شنيده‌ايم و شبهه در اين باب نداريم ، حال آن كسي كه مدعي است كه باين مقام رسيده كه صاحب اسماء حسني شده بعضي از آثار اسماء حسني را بروز دهد بمحض ادعا كه هيچ عاقل نميپذيرد بلكه فعليت ميخواهد تا واقعيت آن معلوم شود . باري و جزئيات خرافات در اين كلمات بسيار است و حاجت بجواب همه آنها نيست الحمد لله خداوند بر زبان خودشان بطلانشان را ظاهر ميكند با آن همه اصرار و ابرام كه ثابت كرده بزعم خودش كه معاد برپا شده و ميزان نصب شده و بهشت و جهنم موجودند و مؤمنين در جنت و كفار در جهنم حالا تازه ميگويد كه اگر ثمرات سدره بيان ظاهر شود فوالله آن وقت كل ارض جنت ابهي و فردوس اعلي و رضوان است پس معلوم است كه هنوز خبري نيست و همه آنچه تا حال گفته بود دروغ بود .