و اما استدلالي كه بآيه شريفه كما بدأكم تعودون كرده و گفته است كه چرا علماء اعلام آنرا از ظاهر بيرون ميبرند و بموهوم تفسير ميكنند كه اسباب انكار شود ، ميگوئيم در حقيقت تماشائي است كه با آن همه اظهار فضل و علم كه ميگويد ظهور شده و ابواب علوم براي ما مفتوح شده است و همه آن حقايقي را كه علماي اعلام شرح نمودهاند موهوم خوانده و اين معاني كه خود ميكند و ديده و خواهي ديد كه هر كس ادني مسكه داشته باشد ميفهمد كه اينها خرافات است اينها را حقيقت پنداشته و حيف كه نميتوان در اين مقام درست تحقيق مسائل را نمود و الا ميديدي كه موهوم سخنان اوست يا بيانات علما . خلاصه غرض او اين است كه بهمين قسم كه در اين عالم اعراض ملاحظه ميكني كه خداوند خلايق را از اين عناصر بطريق معلوم كه خوردن غذا و حصول نطفه در اصلاب و ترائب و اجتماع آن دو در ارحام باشد ابتدا فرموده و بهمين قاعده نيز برميگرداند [ص 687] يعني باز ميگيرد از همين عناصر و بهمان قاعده روز اول خلقت ميفرمايد و همان ارواح معينه در اين ابدان جلوه ميكند چنانكه بعد ميگويد و سخن ما هم در آن مقام انشاء الله خواهد آمد . خلاصه و دليل او بر اين همين است كه فرموده همان طور كه ابتدا فرموده شما را برميگرديد ، و گمان كرده حقيقت مراد را فهميده و ما بر سبيل مثل ميگوئيم كه اگر از شخص فلسفي نسخهٔ دست آوردي كه نوشته باشد كه هر گاه تدبير روح و نفس و جسد معين را بفلان قسم نمودي و آنها را تطهير و تعديل كردي و بفلان قاعده و ميزان تركيب نمودي اكسيري حاصل ميشود كه قطره او بر قنطار طرح ميرود و جمله را ذهب كامل ميكند و تو بگيري آن نسخه را و از روي همانچه نوشته بمعاني كه خود از او فهميدهٔ با كمال دقت عمل كني همينكه عمل تمام شد نتيجه آن طور كه او گفته حاصل نشود بلكه قطرهٔ از آن قطرهٔ مثل خود را هم صبغ و رزانت و ساير صفات ذهبي ندهد نه اين است كه تو يقين ميكني كه البته حكيم را در اين كلمات رمزي بوده است كه من بر آن برنخوردم و در عمل خود بر خطا رفتهام زيرا كه نتيجه كه ذكر كرده از اين عمل حاصل نشد و يا اين است كه ميگوئي در ذكر نتيجه هم مقصود او غير ظاهر كلامش بوده پس اگر اين احتمال دويم را درباره او دادي يا يقين كردي بآن پس البته او را حكيم نخواهي دانست و مردي لاغي و عابث و مغري بباطل خواهي شمرد و كدام اغراء بباطل از اين بالاتر كه كسي بيايد و باين تفصيل نسخه بنويسد كه عمر عزيز و مال انسان را تلف كند باميد اينكه قطره را بر قنطار طرح كند و طلاي سرخ حاصل شود و عاقبت هيچ ثمر بر آن مترتب نباشد سهل است كه عمر و مال تحصيلشده را هم تلف كند در حقيقت اغراء بباطل از اين بالاتر نيست . حال كه اين مطلب را از راه مثل دانستي ميگويم كه در اين آيه شريفه خداوند كيفيت عود را فرموده و تو بخيال خود مطلب را [ص 688] از آن دريافتهٔ ولي كلمات خداوند و فرمايشات معصومين منحصر بهمين يك فقره كه نيست در اين مقام كيفيت عود بيان شده و در جاهاي ديگر باز بيان كيفيت شده و ذكر ثمره و نتيجه شده است و كيفياتي كه در ساير مقامات ذكر شده كه مطابق با آنچه تو از اين فقره فهميدهٔ نيست ، علاوه با قطع نظر از آنها نتيجههائي كه براي عود و وصفهائي كه براي معاد فرمودهاند علانيه ميبينيم كه در اين وضع كه تو خيال كردهٔ نيست پس چرا تو خود را در فهم خود متهم نميكني اين همه كه در كتاب خدا و اخبار ائمه هدي (ص) فرمودهاند كه شما را براي بقا خلقت كردهاند و بدار خلود و بقا بايد برويد و اين دنيا زايل و فاني است و آخرت باقي است اگر اين سخنان محض حرفي است كه واقعيت ابدا نداشته كه سابقا گفتهايم كه پس صرفه را همانها بردند كه از اول اعتقاد بمعادي نكردند و شهوات زايله خود را براي امر زايل ديگر كه بر طبيعت دشوار است ترك نكردند زيرا كه اگر هر دو زايل است باز اقلا انسان بميل و هواي خود راه برود لذت او بيشتر است تا آنكه خلاف ميل خود راه برود مثل اينكه اگر طبيب جاهلي دواي بسيار بدمزه را براي مريض تجويز كند كه مناسب او نباشد كه اگر اين دواي بدمزه را هم خورد باعث بهبودي او نميشود نه اين است كه در همچو مقامي اولي اين است كه مريض همان چيزهائي كه موافق طبع اوست و خوشمزه است بخورد زيرا كه اگر اين دوا مضر است دوائي هم كه طبيب جاهل گفته آن هم مضر است و موافقت طبع در آنچه خودش خواسته مرجح است و اگر همچو اعتقادي درباره انبياء و اولياء داري و آنها را مغري بباطل ميداني كه واي بحال تو و اگر خير ، آنچه فرمودهاند واقعا و حقيقة صحيح و درست است و دار آخرت خانه بقا است و خلق در آن مقام باقيند كه هرگز فاني نميشوند و زندهاند كه هرگز نميميرند و اگر منعمند نعمت آنها بهيچ وجه [ص 689] شايبه عذاب ندارد و اگر معذبند شايبه نعمت در آن نيست و هكذا ساير آنچه فرمودهاند اينها در خلق امروز كه تو ميگوئي دار آخرت برپا شده چه قسم درست ميآيد كه همه زايل و فاني هستند بلكه تمام عالم فاني است و هيچ نعمتي خالص نيست و هيچ عذابي خالص نيست ، اگر ميگوئي كه اينها فنا نيست كه مكابره و بهتان است و اگر ميگوئي فنا است پس مصداق فرمايش معصومين چگونه ظاهر شده و اگر گوئي كه اين سخنان در ارواح است و ابدان هميشه در معرض فنا و زوال است عرض ميكنم اين سخن در همه زمانها جاري ميشود و ارواح و نفوس هميشه باقي بوده و هستند پس چه اختصاص دارد كه يك روزي را دنيا گفتند و يك روزي را آخرت و دنيا را دار فنا گفتند و آخرت را دار بقا ؟ درست فكر كن و انصاف بده . مردم در فهميدن مطالب ملاحظه جهات و حيوث مطالب را نميكنند و گمان ميكنند كه مطلب را دست آوردهاند اگر فكر بكنند خواهند ديد كه باين آساني كه بخيال خود مطلبفهم شدهاند نيست . و نيز ميگوئيم كه انبياء و اولياء بما فرمودند كه بمرگ ختم عمل انساني ميشود و اگر با ايمان رفت ايمان او زايل نميشود و اگر با كفر رفت كفر او زايل نخواهد شد و بدون شبهه دعوت خداوند و اولياء خلق را بسوي ايمان كار لغوي نيست و البته مثمر ثمر هست و كافر در معاد محال است كه مؤمن شود زيرا كه قضاي خداوند درباره او مبرم شده است و ديگر قوه و استعداد ايمان در كافر نيست چنانكه در صفت عالم علوي فرمودند صور عالية عن المواد خالية عن القوة و الاستعداد پس دعوتي كه انبياء و اولياء امروز ميكنند ثمر آن چه چيز است كافر كه مؤمن نخواهد شد و ، مشت بر سندان زدن بيحاصل است ، بلكه در حين موت بنا بر اين است كه اگر اقبال هم بكنند از ايشان پذيرفته نيست چنانكه خداوند از قول كفار فرموده كه حتي اذا جاء احدهم الموت [ص 690] قال رب ارجعون لعلي اعمل صالحا فيما تركت و از ايشان پذيرفته نيست بلكه در حقيقت دروغ هم ميگويند چنانكه خداوند جواب ميفرمايد كلا انها كلمة هو قائلها و من ورائهم برزخ الي يوم يبعثون و در جاي ديگر ميفرمايد و لو ردوا لعادوا لما نهوا عنه و انهم لكاذبون و نيز آن وقتي كه فرعون مشرف بر غرق شد و اظهار ايمان كرد خداوند ميفرمايد ءالآن و قد عصيت قبل پس جائي كه در حين موت پذيرفته نيست بعد از مردن و عود كردن چگونه پذيرفته ميشود بلكه در عود هم ايمان نخواهد آورد چنانكه خدا فرموده كه اگر رد كرده هم بشوند برميگردند بسوي آنچه نهي كرده شدند يعني بسوي كفر خود ، خلاصه سخن اينكه در معاد ديگر كفر و ايمان تغييرپذير نيست و در اين صورت دعوت كفار بسوي ايمان امري لغو و عبث خواهد بود .
و اگر باز تأويل مزخرف بكني چنانكه حاصل حرفتان همين است كه فايده اين دعوتها اين است كه اين شخص كافر اقبال بكند و آن وقت روح فلان مؤمن باو تعلق ميگيرد و اين است كه اسم ائمه (ص) يا انبياء يا اولياء را بهمين خيالات بر سر مردم ميگذاريد ، و ما را از اين مطلب جوابها است يكي آنكه در فصل سابق از باب مقدمه ذكر كرديم كه چنين چيزي محال است و اگر اهل حكمت باشي علانيه صدق آنچه را كه عرض كردم خواهي دانست ثاني اينكه ميگوئيم كه اين شخص كافري كه تو ميگوئي كه اقبال ميكند و روح فلان مؤمن باو تعلق ميگيرد آيا خود او قبل از ايمان براي خود شخصي بوده انساني و عملي داشته و مستحق جزائي بوده است يا نه اگر نبوده كه روي سخن و دعوت تو با كه بود و چرا رو باسب و الاغ نميكني كه آنها را موعظه و نصيحت بكني و اگر شخصي بوده است انساني و البته مكلف بوده و از براي او ثوابي و عقابي البته هست حالا كه روح فلان مؤمن در او جلوه كرد روح خود او كجا رفت [ص 691] آيا اين بدن مظهر دو روح ميشود پس روح كافر و روح مؤمن هر دو در اين است و او را هم عذاب ميكنند و هم نعمت ميدهند يا آنكه روح كافر از ميان رفته و كجا رفته است آيا جزو هوا شد و بكلي ثواب و عقاب او باطل شد يا آن هم ببدن ديگر متعلق شد و در اين بدن نيز با روح صاحب بدن چگونه جمع ميشوند ؟ خلاصه كه درست فكر بكن ببين كه اين كلمات كه ميگويند سواي خرافات چيزي هست يا نيست و بعد از همه اين تفاصيل اين روح كه ببدن تعلق ميگيرد آيا كمالات و صفات و آثاري كه سابق داشت كه بآنها شناخته ميشد با او هست يا نيست اگر هست بايد نشان بدهد و اگر نيست كه اين هم مثل ساير دعاوي باطله .
و اما آنچه گفته كه اين كلمات در قرآن باجماع مفسرين متشابه است تا آخر آنچه گفته ، در اول كتاب شرحي در اين باب نوشتهايم و باز هم در اين مقام ميگوئيم اگر اعتقاد شما اين است اعتقاد ما اين است كه جميع كلمات كتاب بلكه غير كتاب نيز همه بر ما متشابه است بلكه مجهول صرف و اداة معرفت در ما گذارده نشده مگر هر چه خداوند بوساطت اولياءش بر ما تعريف فرمايد و ايادي تعريف ايشان مختلف است ايادي عامه دارند و ايادي خاصه و قرآن از جمله چيزها است كه بايد ائمه اطهار (ص) بايادي خاصه خود تفسير آنرا بما بفهمانند و مراد اين است كه بنطق از ايشان و سمع روات امناء و نقل كردن بسوي ما بايد تفسير آنرا بفهميم و يا امام (ع) با صفات خاصه امامت ظهور فرمايد و بنمايانيدن صفات خود تعريف نفس مقدس خود را اولا براي ما بفرمايد و بعد بيان فرمايند از معاني قرآن آنچه را كه صلاح دانند و امروز هنوز اين سعادت را نيافتهايم كه امام (ع) ظاهر شود ولي همان قدري كه صلاح دانستهاند از سابق در اخبار خود بيان فرمودهاند و ثقات و امنا براي ما نقل كردهاند و آنچه مشايخ ما (اع) در بيان آيات فرمودهاند همه مأخوذ از فرمايشات [ص 692] اهل بيت است كه يك كلمه از رأي و هواي خود نفرمودهاند و هر كه تصديق ندارد اگر اهل نظر است خود باخبار اهل بيت (س) رجوع كند و الا سؤال كند تا صدق اين دعوي را مشاهده كند و در اين صورت كه تمام آنچه فرمودهاند بتبعيت اهل بيت عصمت و طهارت (ص) بوده است هر كه ميخواهد انكار كند و هر كه ميخواهد تصديق كند ما را غمي از آن نيست و تفصيل زياده بر اين هم حاجت نداريم .
فصل - آياتي چند در اين مقام شاهد بر مطالب خود آورده از جمله اين است يا ايها الناس ان كنتم في ريب من البعث فانا خلقناكم من تراب ثم من نطفة ثم من علقة ثم من مضغة مخلقة و غير مخلقة لنبين لكم و نقر في الارحام ما نشاء الي اجل مسمي ثم نخرجكم طفلا ثم لتبلغوا اشدكم و منكم من يتوفي و منكم من يرد الي ارذل العمر لكيلايعلم من بعد علم شيئا و تري الارض هامدة فاذا انزلنا عليها الماء اهتزت و ربت و انبتت من كل زوج بهيج ذلك بان الله هو الحق و انه يحيي الموتي و انه علي كل شئ قدير و ان الساعة آتية لا ريب فيها و ان الله يبعث من في القبور ، تفسير اين آيه مباركه را اين آيه مباركه ميفرمايد ان الله يسمع من يشاء و ما انت بمسمع من في القبور بالاجماع قبور غفلت مقصود است .
جواب - اوّلا از تشر اين اجماع كه بيرون نبايد رفت زيرا كه در برهان از علي بن ابرهيم نقل كرده است از معصوم كه در تفسير اين آيه فرمود كه يعني اين جماعت نميشنوند از تو همچنانكه نميشنوند كساني كه در قبرها هستند ، پس معلوم است كه مراد اين نيست كه اين جماعت در قبرها هستند و چگونه ميتوان ايشان را حقيقةً مرده خواند و حال اينكه از براي ميت تكليف نيست و ثواب و عقابي بر آنچه در حال موت از او ديده ميشود متفرع نيست [ص 693] ابدا و اگر بنا باشد كه تكليف داشته باشند پس همه اموات عالم بايد معذب بشوند زيرا كه تمام عبادات از ايشان فوت شده و بالبداهه اگر كسي در ميان مردم راه برود و بالمره جميع اعمال خير را ترك كند معاقب خواهد بود پس اگر مردگان هم مثل احياء مكلفند پس ديگر خلقت جنت لغو خواهد بود زيرا كه همه باين درد مبتلايند ، حال كافر را كه در بعضي مقامات مرده خواندهاند اگر واقعا همين مرگ مراد است پس ديگر تكليف از براي او نيست و مستحق ذمي هم بر كفر خود نميشود زيرا كه شأن ميت همين است و عقابي هم از براي او نبايد باشد و همه اينها از ضرورت اسلام بلكه همه مليين بلكه خود شما كه در حقيقت همه ملل را پشت سر انداختهايد خارج است پس مراد از اين موت كه در اين مقامات فرمودهاند موت اختياري است كه انسان باختيار خود روح الايمان خود را ميميراند و باختيار خود طلب حيوة ميكند چنانكه فرمود استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم و بنا بر قول تو بعث و نشور مخصوص است بهمين جماعت كه بموت اختياري روح الايمان خود را ميرانيدهاند و وقتي از خواب غفلت بيدار شده مبعوث ميشوند پس سخني از گذشتگان مطلقا نيست و ما و تو هم كه ميميريم بكلي باطل و فاني ميشويم پس مثل همان جماعت كه گفتند من يحيي العظام و هي رميم ما هم بگوئيم ، و اگر ميگوئي كه همان گذشتگان باين قسم زنده ميشوند و بثواب و عقاب خود ميرسند ، ميگويم اولا در كفار گذشته چه ميگوئي زيرا كه كافر را چه گذشته و چه حال ولو در ميان مردم راه رود مرده ميخواني پس بنا بر اين از براي كافر عودي مطلقا نيست زيرا كه بلاشك در معاد جميع خلق بايد زنده بشوند حتي كفار و عذاب خود را بچشند و اگر آرزوي مرگ را هم در جهنم بكنند نخواهند ديد چنانكه خداوند فرموده و استفتحوا و خاب كل جبار عنيد من ورائه جهنم و يسقي من ماء صديد يتجرعه [ص 694] و لايكاد يسيغه و يأتيه الموت من كل مكان و ما هو بميت و من ورائه عذاب غليظ و در اخبار فرمودهاند كه مرگ را در ميانه بهشت و جهنم بصورت كبشي املح ذبح ميكنند كه اهل بهشت و جهنم ديگر مرگ را نميبينند و تو مرگ را بمعني بيداري از خواب غفلت معني ميكني از براي كافر كه البته چنين بيداري نيست پس از براي كافر عودي مطلقا نيست و عقابي بر كفر خود نميبيند پس در كمال آسودگي بلوازم كفر خود بپردازد ، و ثاني اينكه باعتقاد تو هر گاه اين كافر از خواب غفلت بيدار شد ميشود معاد يك مؤمني از سابقين و غفلتي كه پيش در حال كفر داشته باين قاعده بايد اين مرگ همان مؤمن باشد پس درست ملاحظه كن ببين چه همه مفاسد بر اين مترتب است و هرگز در هيچ آيه كتاب يا سنت ديدهٔ كه فرموده باشند مؤمني كه از دنيا ميرود زماني بر او ميگذرد كه كافر ميشود بخداي خودش و اين است مرگ او بعد دومرتبه ايمان ميآورد و اين است حيوة او و بعث او و اگر اين طور است معني اين آيه چيست كه فرمود لاتحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون پس اگر ممكن است كه كفر عارضشان بشود چگونه احياء هستند و اگر ميگوئي كه كافر شخص ديگري است و مؤمني كه عود ميكند در بدن كافر شخص ديگر همان سؤال پيش را ميكنيم كه شخص كافر كجا ميرود و آيا آن موهومي بود مثل سراب يا وجودي داشت ؟ خلاصه درست در كلمات اين جماعت غور بكن ببين سواي خرافات هيچ هست يا نه .
فصل - و از جمله آيات اينها است : و لقد خلقنا الانسان من سلالة من طين ثم جعلنا نطفة في قرار مكين ثم خلقنا النطفة علقة فخلقنا العلقة مضغة فخلقنا المضغة عظاما فكسونا العظام لحما ثم انشأناه خلقا آخر فتبارك الله احسن الخالقين ثم انكم بعد ذلك لميتون ثم انكم يوم القيمة تبعثون و من آياته انك تري الارض خاشعة فاذا انزلنا عليها الماء اهتزت و ربت ان الذي احياها [ص 695] لمحيي الموتي و انه علي كل شئ قدير ، اول كيفيت خلق انسان را فرموده و بعد خلق و عود نبات را و بعد فرموده ذلك بان الله هو الحق و انه يحيي الموتي تا اينكه احياء اموات را بموهوم تعبير ننمائيم همين قسم آية الله جاري شده و سنة الله التي لنتجد لسنته تبديلا و لا تحويلا را ديدهايم كه همين قسم كه خلق فرموده عود ميفرمايد چه كه اين عالم مزرعه آخرت است و اول بايد جميع اين مراتب در اين عالم واقع شود و با هيچ امري هم مخالف و مغاير نبوده و با همه عوالم مطابق و موافق است .
جواب - اين مطلب صحيح است كه اين آيات همه مثل است براي كيفيت احياء و از اين آيات صريحتر هم هست چنانكه ميفرمايد و نزلنا من السماء ماءا مباركا فانبتنا به جنات و حب الحصيد و النخل باسقات لها طلع نضيد رزقا للعباد و احيينا به بلدة ميتا كذلك الخروج و در برهان از علي بن ابرهيم نقل كرده كه اين جواب است از قول ايشان ائذا متنا و كنا ترابا ذلك رجع بعيد پس فرموده است خداوند كه همچنانكه آب را هر گاه نازل بكنيم از آسمان پس بيرون ميآيد نبات از زمين همچنين شما هم بيرون ميآئيد از زمين و در كتاب المبين از حضرت امير (ع) نقل فرموده است در حديثي بعد از ذكر اين آيات و امثال آنها كه اينها مثالي است كه خداوند اقامه فرموده از براي ملحدين بآن حجت را در اثبات بعث و نشور بعد از موت . و مصنف عيش كاملي كرده كه دليل دست آورده بر اينكه بهمين قاعده توالد و تناسل كه در ظاهر ملاحظه ميكني معاد هم بعينه بهمين وضع است و الآن مردم در حال معادند و گمان كرده كه با هيچ جا هم مغاير و مخالف نيست و حال اينكه از آنچه عرض كردم دانستي كه با همه جا مخالف است و ابدا صفاتي كه از براي معاد و عائدين هست در ظاهر راست نميآيد و شأن متدين اين است كه همينكه ديد آن صفات ظاهر نشد بگويد پس معلوم است كه مقدمات را نفهميدهام [ص 696] و الا حكيم اغراء بباطل نكرده است خلاصه و در كتاب المبين نقل فرموده از برهان از حضرت پيغمبر (ص) در حديث نفخ صور بعد از نفخه اولي كه تمام خلايق همه ميميرند حتي اسرافيل كه دمنده صور است و ساير ملائكه و بعد كيفيت احياء اموات را بيان ميفرمايد كه خداوند آبي از آسمان هفتم از بحر حيوان نازل ميكند كه شبيه مني رجال است و چهل سال بر زمين ميبارد و ميشكافد زمينها را و داخل ميشود زير زمين بسوي استخوانهاي پوسيده پس ميرويند ابدان بآن آب همچنانكه زرع بمطر ميرويد خداوند فرموده و هو الذي يرسل الرياح بشرا بين يدي رحمته تا آنكه فرموده است كذلك نخرج الموتي همچنانكه بيرون آورده نبات را همچنين بيرون ميآورد بآب حيوان پس جمع ميشوند عظام و عروق و لحوم و شعور پس برميگردد هر عضوي بجاي خودش كه در دنيا بود پس برميگردد هر موئي بهيئت خودش كه در دار دنيا بود پس ملتئم ميشوند اجساد بقدرت خداوند جل جلاله و باقي ميمانند بدون ارواح بعد از آن خداوند اسرافيل را مبعوث ميكند تا اينكه نفخه ثانيه را بدمد و همه را زنده كند ، بتفصيلي كه در حديث شريف فرموده است . و قطعا مصنف اگر بر اين فقره حديث گذرد خواهد گفت بحر حيوان كه همين اناسي هستند كه حيوة دارند و ماء حيوان هم ماء خود آنها است كه فرمودند شبيه مني رجال است و هيهات كه مراد اين باشد زيرا كه آنكه اين فرمايش را فرموده باقي فرمايشات را هم كه در صدر همين حديث و باقي اخبار هست نيز فرموده است ملاحظه كن كه اول ميفرمايد كه تمام اهل زمين و آسمان بايد بميرند و چشمههاي زمين فرو رود و انهار خشك شوند و بناها خراب شود و اشجار و كوهها و درياها همه در هم ريزند و بعض در بعض داخل شوند در شكم زمين و احدي صاحب روح نماند كه جوابدهنده باشد طوري كه خداوند خود جواب خود را ميفرمايد ، و تو امروز در اين عالم نظر كن ببين امر اينطور است يا هر سري [ص 697] صدائي دارد و هر كسي دعوي ميكند و دعوت خداوند هم بايشان ميرسد اما همينكه ميفرمايد لمن الملك غالب ميگويند لنا لا لك زيرا كه اگر اقرار دارند كه لله الواحد القهار چرا آنچه در ملك است در غير رضاي او صرف ميكنند ، و اگر ميگوئي كه خير اينها امواتند و مجيب هم خداست و همه را هم خود در راه رضاي خود صرف ميكند ، عرض ميكنم پس معني اين فرمايشات چيست كه در همين حديث پيغمبر (ص) ميفرمايد كه بعد از آنكه باقي ماند ملك از براي خداي واحد قهار ميفرمايد خداوند بدنيا كه اي دنيا انهارت كجا است و اشجارت كجا سكّانت كو عمّارت چه شدند پادشاهان كجايند پسرهاي پادشاهان كجايند جبابره كجا رفتند ابناء جبابره كجا رفتند كجايند آنها كه رزق مرا خوردند و در نعمت من متقلب شدند و عبادت غير مرا كردند پس احدي جواب او را نميگويد پس خود خداوند ميفرمايد لله الواحد القهار ، تا آخر حديث اين سخنان يعني چه اگر بمعاني دور از صواب ميگوئي كه همين امروز در دنيا همين طور است ميگويم پس همه اين سخنان كه شيطان مردم را اغوا كرد و آنها معصيت خداوند را نمودند و در ملك ظلم و فساد و جور نمودند و دعوي الوهيت و ربوبيت كردند و رزق خداوند را خوردند و كفران نعمت او كردند همه اين حرفها موهومات است و هيچ طور نشده بود و بيهوده ما را دعوت بطريق مخصوص ميكردند و اگر اينها شده است پس در نزد نفخ صور بايد همه اينها زايل بشود كه كلمات خداوند مصداق داشته باشد حال امروز چه شده آيا همه اينها زايل شده كه بما بفهمان زوال آنها را يا نشده پس چگونه قيامت سرپا شده يا از اصل نبوده پس اين افتخارات خداوند در اين مقام چه معني دارد نيست و نبوده كه قابل اين سخنان نيست پس مراد از اين آيات و اين فرمايشات اين وضعهاي ظاهر ابدا نيست و وقتي بايد بيايد كه همه اين اوضاع عيانا و شهودا واقع شود و تو ملاحظه كن همين [ص 698] مثل را بعينه در جاي ديگر براي حيوة دنيا و فناء آن ميفرمايد و اضرب لهم مثل الحيوة الدنيا كماء انزلناه من السماء فاختلط به نبات الارض فاصبح هشيما تذروه الرياح و كان الله علي كل شئ مقتدرا و در جاي ديگر ميفرمايد انما مثل الحيوة الدنيا كماء انزلناه من السماء فاختلط به نبات الارض مما يأكل الناس و الانعام حتي اذا اخذت الارض زخرفها و ازينت و ظن اهلها انهم قادرون عليها اتاها امرنا ليلا او نهارا فجعلناها حصيدا كأن لمتغن بالامس كذلك نفصل الآيات لقوم يتفكرون پس ببين كه مثل حيوة دنيا كه فاني است و زايل ميشود بخلق نبات و فناء آن بعد از وجود زده شده و مثل احياء خلق هم بعد از موت نيز باخراج نبات از زمين زده شده نهايت چون خلق زنده ميشوند كه باقي بمانند در آن مقامات ديگر ذكر فناء نباتات را نميفرمايد اما در اين مقام كه مقصود فناء دنيا است يك جا ميفرمايد كه ميگردد گياه خشكشده كه بادها آنرا متفرق ميكند يك جا ميفرمايد كه آنرا درو ميكنيم طوري كه گويا روز گذشته هم بپا نايستاده بود ، پس ملاحظه كن كه اين وضع كه در دنيا مشاهده ميشود از خلق نبات و حيوان از اول تا آخر مثل همان حيوة دنيا است كه فاني و باطل است و در مثل آخرت ذكر فناء نبات را نميكنند محض اينكه فنائي در آن مقام نيست پس در آنجا مراد صرف تمثيل بكيفيت خروج است و شبهه نيست كه اگر كيفيت خروج همين وضع عرضي دنيائي باشد از لوازم آن فناء خواهد بود و اگر چه اين سخنان كه ما ميگوئيم از قرار معلوم سبب الزام شما نميشود زيرا كه شما مضايقه از اين فناء نداريد اما عرض كردهايم كه روي سخن ما با مسلمين است كه با جان خود خصمي ندارند و ميگوئيم كه مراد از اين مثلها صرف همين قدر است كه بعد از آنكه بدنهاي ما و شما در اين خاك پوسيد مثل بذري كه در زمين ميپوسد بعد دومرتبه خداوند بآن آبي كه از بحر صاد نازل ميكند اجساد ما را جمع و ملتئم ميكند و در آنها روح ميدمد [ص 699] مثل اينكه بذر را بعد از پوسيدن باز ملتئم ميكند و جان نباتي بآن تعلق ميگيرد و گياه ميرويد و باين وضعهاي عرضي دنيائي نيست زيرا كه اين وضع بكار آخرت نميخورد و اين وضع ظاهر همان مثل حيوة دنيا است كه در آيات ديگر فرموده زيرا كه دنيا چون عرصه اعراض و اضداد و انداد است عرصه زوال و فنا است و نبات و حيوان و انساني هم كه در اين دنيا خلقت ميشود از همين عناصر مختلفه فراهم ميآيد چنانكه محسوس است و همينكه عرضي عارض شد كه بعضي از اين عناصر را غالب كرد كه از اعتدال اول اين مولود خارج شد منجر بفنا و موت او ميشود پس در نبات فرضا همينكه يبوست يا حرارتي بر او غالب شد كه رطوبت او را تمام كرد يا رطوبتي و برودتي غالب شد كه حرارت او را خاموش نمود البته باعث فساد درخت ميشود و روح نباتي از آن بيرون ميرود و همچنين است امر در حيوان و انسان پس اگر در معاد هم بهمين طور از اضداد مختلفه فراهم آيند البته باز فاني ميشوند و اين است كه در صنعت اكسير كه در دنيا مثلي بهتر از آن براي كيفيت معاد نيست حضرت امير (ع) عناصر آن را كه ميشمرد ميفرمايد نار حائلة و ارض سائلة و هواء راكد و ماء جامد و غرض اين است كه عناصر در اين مولود بايد كمال مشابهت در ميانه آنها باشد و اختلافي كه از اعراض حاصل شده از ميان آنها برود تا آنكه همه آنها طالب يك حيز و يك مقام بشوند و بالطبع از هم مفارقت نكنند و متأثر از اعراض خارجيه نشوند زيرا كه مثلا ماء در اين مولود اگر آن طبع منافرتي كه از آتش داشت در او باقي مانده باشد و هنگام طرح مثلا بخار شود و متصاعد گردد هوا هم كه البته مشايعت از او خواهد كرد آنچه باقي بماند چيز ناقصي خواهد بود كه هيچ اثر در اين نحاس يا هر چه براي طرح مهيا شده نخواهد كرد مگر اينكه آنرا فاسد كند پس ناچار بايد كه چنان اعتدالي در آن باشد كه [ص 700] اجزاء آن متفرق نشود و اثر خود را بكند و سالهاي بسيار در دنيا باقي بماند همچنين است امر در عود خلايق بايد اين اختلافات از عناصر وجود آنها برطرف شود تا باقي بمانند و اين است كه خداوند در كتاب مجيد خود و پيغمبر و ائمه (ص) در اخبار خود مكرر فرمودهاند كه همه اين اختلافات برداشته ميشود و آسمان و زمين از هم ميريزد و كوهها مندكّ ميشود و درياها و چشمهها خشك ميشود و بناها و اشجار همه بهم ميريزد و بعض داخل بعض ميشود در شكم زمين چنانكه در همين حديث نفخ صور حضرت پيغمبر (ص) تصريح باين مطالب فرموده است ، و غرض از همه اين مطالب اين است كه اين اختلافات را از ميان برميدارند تا آنكه خلق جديدي كه باز ميفرمايند تركيب از اضداد نباشد و فاني نشود حال تو اعتقادت اين است كه اينها كه ما ميگوئيم موهومات است و اعتقاد ما اين است كه آنچه تو ميگوئي از وهم هم پائينتر است و صحت و سقم همه اين حرفها آن روز معلوم ميشود كه بمحاكمه بايستيم اگر چه اعتقاد تو اين است كه همين امروز يوم فصل القضاء است ولي اثر آنرا نه خودت مشاهده كردهٔ و نه ميتواني بما نشان بدهي و ستعلمن نبأه بعد حين .
فصل - و باز نقل كرده است و لئن قلت انكم مبعوثون من بعد الموت ليقولن الذين كفروا ان هذا الا سحر مبين و اگر تعبير شود بر معني غير ظاهرش و بر عوالم غيب تفسير گردد پس ان هذا الا سحر مبين يعني چه بلكه مقصود اين است كه نفوسي كه قبول مينمايند كه بعد از موت برانگيخته شدهاند از سحر است و مؤيد ذلك ان تعجب فعجب قولهم ائذا كنا ترابا ائنا لفي خلق جديد آيا در خلق تازهايم ائذا كنا عظاما و رفاتا ائنا لمبعوثون خلقا جديدا آيا برانگيخته شدهايم خلق تازهٔ قل كونوا حجارة او حديدا او خلقا مما يكبر في صدوركم جواب تعجب و استفهام انكاري است فسيقولون من يعيدنا [ص 701] قل الذي فطركم اول مرة فسينغضون اليك رأوسهم و يقولون متي هو قل عسي ان يكون قريبا و يقول الانسان ائذا ما مت لسوف اخرج حيا اولايذكر الانسان انا خلقناه من قبل و لميك شيئا بل قالوا مثل ما قال الاولون قالوا ائذا متنا و كنا ترابا و عظاما ائنا لمبعوثون لقد وعدنا نحن و آباؤنا من قبل ان هذا الا اساطير الاولين المتر ان الله الذي خلق السموات و الارض بالحق ان يشأ يذهبكم و يأت بخلق جديد و ما ذلك علي الله بعزيز اوليس الذي خلق السموات و الارض بقادر علي ان يخلق مثلهم بلي و هو الخلاق العليم انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون و لئن اطعتم بشرا مثلكم انكم اذا لخاسرون ايعدكم انكم اذا متم و كنتم ترابا و عظاما انكم مخرجون هيهات هيهات لما توعدون ان هي الا حيوتنا الدنيا نموت و نحيي و ما نحن بمبعوثين ان هو الا رجل افتري علي الله كذبا و ما نحن له بمؤمنين ، اين نفوس چنانكه بعضي گمان كردهاند دهري و طبيعي نبودهاند و بزعم خود مؤمن بالله بودهاند چه كه ميگفتند ان هو الا رجل افتري علي الله كذبا و ما نحن له بمؤمنين و اگر نفسي اقرار بوحدانيت نمود البته بايد ثواب و عقاب بعد از خلع ارواح از ابدان را مقر و معترف شود و الا خلق بلا فائده و بلا ثمر است و مهمل خواهد بود و از عاقل حكيم محال است .
جواب - در حقيقت مهملات ميگويد و قابل جواب دادن نيست ولي چه كنيم كه اگر جواب نداديم مردم ميگويند كه يقين از عهده برنيامدند . اما آنچه در باب آيه اولي گفته تفسيري است برأي زيرا كه بنا بر آنكه گفته تقديرها بايد بگيريم كه هيچ دليلي بر آنها نداريم و هذا در قول آنها راجع است بهمين قول پيغمبر (ص) كه مبعوث ميشويد و سحر در لغت بمعني خدعه است يعني اين قول خدعهايست كه مردم بآن گول بخورند و تصديق شما را بكنند و نيز بمعني تمويه است و ظاهر كردن امري كه حقيقتي از براي [ص 702] آن نيست و چون آنها منكر بعث بودند و حقيقتي براي آن نميدانستند اثبات آنرا سحر ناميدند و نيز خود كلام و قول در صورتي كه حسن تركيبي داشته كه باعث استماله قلوب بشود آنرا عرب سحر ميگويد اين است كه فرمودند ان من البيان لسحرا زيرا كه همچنانكه سحر مؤثر است اين هم اثر ميكند پس باين ملاحظات اسم آنرا سحر گذاردند و چه فرق ميكند كه بگويند شما در عالم آخرت مبعوث ميشويد يا در اين دنيا كسي كه ميخواهد انكار كند هر كدام را مسمي بسحر ميكند و بر فرض كه مراد اين باشد كه آنها كه از شما قبول كردند بقوت سحر شما قبول كردند چه دلالت دارد بر اينكه قبول كردند كه باين قسم كه شما ميگوئيد مبعوث ميشوند و اين از سحر است مگر نميشود كه معني اين باشد كه قبول كردند كه در عالم ديگر مبعوث ميشوند و اين از سحر است و بعد از همه اينها مگر در معرفت معاد يا ساير مسائل بايد ديد كه منكرين از آن چه فهميدند يا جهال مقرين چه فهميدند منتهي اين است كه الفاظي كه از شارع مقدس شنيده ميشود و آن الفاظ در ميانه امت ضروري و بديهي ميشود عين آن الفاظ مطاع و متبع است و حرام است مخالفت ضرورت و اما فهم معاني آنها ديگر منوط بفهم جهال از مقرين و منكرين نيست و اگر بنا باشد متابعت فهم عوام بشود چيزها بايد گفت كه خدا و رسول (ص) ابدا راضي بآن نيستند .
و اما تأييداتي كه از آيات ديگر آورده است كه همه را ميخواهد در اين عالم ظاهر معني بكند اولا كه سابق گفتهايم ساير آنچه هم كه در صفت معاد فرمودهاند از تبديل آسمان و زمين و كوهها و درياها و مواقف قيامت و صراط و ميزان و جنت و نار و غير ذلك را هم بهمان صورت الفاظي كه فرمودهاند و بمعاني كه متبادر بذهن جهال است نشان بده تصديق كنيم چه شده كه يك فقره را بظاهر ميگيري كه عود بايد بهمين توالد و تناسل [ص 703] دنيائي باشد و ساير آنچه فرمودهاند همه را تأويل ميكني زيرا كه باين وجه صرفه مذهب خود را دانسته و مكرر گفتهايم كه تأويل حقي در دنيا هست و ظاهر حقي هم هست و اولا ظاهر و تأويل هر دو در جاي خود بايد باشند و ثانيا هر مطلبي كه خواستي تأويل آنرا بيان كني بايد جميع آنچه در آن باب فرمودهاند همه را تأويل كني تا با هم وفق دهد و الا يك كلمه را از ظاهر گرفتن و يك كلمه را از تأويل گرفتن با هم وفق نميدهد و اين مثل اين است كه خشتهائي از خاك بسازي و خشتهائي از هوا فرض كني آن وقت بخواهي اينها را روي هم بگذاري و عمارتي بنا كني همچو عمارتي بر پا نخواهد ايستاد . خلاصه و ثاني اينكه همان معاد كه اهل حق اثبات ميكنند و عالم آنرا عالم آخرت و عرصه بقا ميدانند بعينه همين وضع كه در كلام خدا و فرمايش ائمه هدي (ص) بيان شده كه استخوانهاي پوسيده بايد ملتئم شوند و مردم احياء گردند و در عرصه قيامت محشور گردند حتي هر موئي بفرمايش پيغمبر (ص) بجاي خود برگردد و بهيئت دنيائي شود اهل حق همين طور ميگويند و اعتقادشان هم همين است بلكه اعتقاد بالاتري دارند كه همان كه آنها ميگويند موافق ظاهر فرمايشات است و آنكه شما ميگوئيد بكلي بر خلاف ظاهر فرمايشات است و اگر انكار داري درست متوجه باش ببين چه ميگويم نه اين است كه ظاهر فرمايشات خدا و رسول (ص) اين است كه بايد همين عظام باليه باز زنده شود و با اين خيالات كه شما بهم بافتهايد از كجا و بچه دليل اين شخصي كه امروز تو اسم او را فرضا سلمان ميگذاري بدن او از عظام سلمان فراهم آمده و حال اينكه اين شخص مثلا در اقصي بلاد ايران متولد شده و پدر و مادر او در ايران بودهاند و ابدا به عربستان نرفته مداين را هم نديدهاند و از گندم مداين هم نخوردهاند و گندم مداين هم در محل قبر سلمان كشته نميشود و عظام او مستحيل بگندم نميشود [ص 704] پس بچه قسم شما ميگوئيد كه همان عظام سلمان است كه زنده شده و امروز دارد راه ميرود والله خيال نميكنند كه چه خرافات بهم ميبافند و خوشحالند كه مطلب فهميدهاند و اما ما ميگوئيم كه همان عظام سلمان بعينها محفوظ است در نزد كسي كه لايعزب عنه مثقال ذرة في السموات و لا في الارض و دومرتبه همانها را بعينها زنده ميكند و سلمان اعلي الله درجته برميخيزد طوري كه لايفقد من نفسه شيئا بلكه اگر كسي را درندگان بيابان خورده باشند و گوشت و پوست او در اطراف زمين پهن شده باشد بنص اخبار آلمحمد عليهم السلام تمام آنها در نزد خدا محفوظ است و همه را جمع ميكند و او را باز زنده ميكند و اشهد بالله كه غير از اين نيست و سواي اين با عدل پروردگار نميسازد زيرا كه همان روح و بدني كه طاعت و معصيت كردهاند همانها بايد بسزاي خود برسند و اگر غير آن بدن شد سزاي ديگري را باو رسانيدن ظلمي است فاحش و لاتزر وازرة وزر اخري حال انصاف بدهيد اي مسلمانان كه ما موافق ظاهر فرمايشات آلمحمد ميگوئيم يا اين جماعت ؟ و بهمان طور كه فرمودهاند مثل نبات ميرويد و مثل حيوان زنده ميشود و مثل انسان نطق ميكند و هيچ غرابت ندارد اگر نميفهمي فهم خودت را اصلاح بكن . و اينكه در اين آيات خلق جديد فرمودهاند از اين جهت است كه آن صورت اولي ميرود و بكلي باطل و مضمحل ميشود و آن طينتي كه براي آن صورت بود گرفته ميشود و پاك و پاكيزه ميشود و اعراضي كه از ذاتيت آن طينت نبود و همانها باعث مرگ او شده بود از آن طينت گرفته ميشود چنانكه در كتاب المبين از حضرت صادق (ع) روايت شده است در تفسير قول خداوند يوم هم علي النار يفتنون فرمود شكسته ميشوند در رجعت همچنانكه طلا شكسته ميشود تا اينكه برگردد هر چيزي بسوي شبه خودش يعني بسوي حقيقت خودش ، انتهي . و دومرتبه قالبي بعينه قالب روز اول ساخته [ص 705] ميشود و روح در او دميده ميشود پس اين ميشود خلقي جديد و اين است كه حضرت صادق (ع) در تغيير جلود اهل جهنم فرمود كه اگر خشتي را بگيري و بشكني و خاك كني و باز آنرا در قالب بزني آيا اين همان است كه بوده اين همان است و تغيير ديگر حادث شده و اصل يكي است . خلاصه پس خلق جديد باين قاعده است كه بعينه همان طينت روز اول را ميگيرند و صورت اوليه آنرا بهم ميزنند و باز ميسازند نه اينكه يك شخص جديدي از طينت جديده بسازند و روح ديگري را در او جا بدهند زيرا كه همين است تناسخي كه قائل بآن را كافر شمردهاند هر چند كه اين جماعت ميگويند كه ما تناسخي نيستيم ولي حقيقة تناسخ همين است كه اين جماعت ميگويند چنانكه بعد هم شرح آن خواهد آمد .
و اما آنچه در ذيل آيه آخر گفته خيلي شباهت بهذيان دارد معلوم نيست كه روي سخن او با كيست و رد بر كه ميكند و اثبات چه مطلب را ميكند و اين آيه شريفه كه ذكر كرده است كه ان هي الا حيوتنا الدنيا نموت و نحيي و ما نحن بمبعوثين مفسرين معني ميكنند كه چون اين جماعت انكار بعث را داشتهاند مرادشان از اينكه گفتهاند ميميريم و زنده ميشويم زنده شدن خودشان نيست زيرا كه اگر باين اقرار كردند پس ببعث مقر شدهاند پس معني اين خواهد شد كه قومي از ما ميميرند و قومي زنده ميشوند و بعثي نيست يا آنكه عطف محض جمع است و ترتيب مراد نيست و جهت اين تفسير اين است كه مفسرين نديده بودند قومي را كه هم منكر بعث آخرت باشند و هم حيوتي بعد از موت قائل شوند ولي در اين آخر الزمان همچنين قولي هم پيدا شد زيرا كه علانيه ميبيني كه اين جماعت بعث آخرت را بكلي منكرند و صريحا آنرا موهومات شمردهاند و اين را اعتقاد دارند كه بعد از مرگ در همين دنيا بهمين وضع ظاهر يعني بتوالد و تناسل باز زنده ميشوند و همين امروز كه [ص 706] از روزهاي دنيا است معادشان است ، پس از بزرگي كلام خداوند چنان ميفهمم كه مخصوص باين ترتيب فرموده محض همينكه رد اين جماعت را هم بكند و خداوند دانا است كه چه اراده فرموده است . و آنچه گفته كه اين آيه رد بر دهريه نيست زيرا كه گفتند افتري علي الله پس بدانكه حضرت امير عليه السلام در حديث شريف ميفرمايد كه جماعتي از اين امت بودند كه در باطن بمقاله دهريه قائل بودند و در ظاهر بنفاق اظهار اسلام ميكردند و همانها سبب هلاك امت شدند . و معلوم است كه مراد از آنها اول و ثاني و امثال آنهايند پس ممكن است كه چون در ظاهر اقرار بتوحيد كردند و در باطن معتقد بعقايد دهريه بودند باين وضع رد بر آنها فرموده و خاصة كه آنها اگر چه بتپرست بودند ولي اصنام را شفعاء خود ميگرفتند و بزعم خود اقرار بخدائي داشتند اگر چه در حقيقت منكر بودند ولي اسم خدائي بفطرت يا بعادت بر زبان ميراندند چنانكه ابوبكر در اشعار خودش ميگويد :
دعينا نصطبح يا امبكر فان الموت نفث عن هشام
و نفث عن ابيك و كان قرما شديد البأس في شرب المدام
ايوعدنا ابنكبشة سوف نحيي و كيف حيوة اشلاء و هام
اذا ما الرأس زايل منكبيه فقد شبع الانيس من الطعام
و يقتلني اذا ما كنت حيا و يحييني اذا رمت عظامي
و لميكتف بجمع المال حتي امرنا بالصلوة و بالصيام
الا من مبلغ الرحمن عني باني تارك شهر الصيام
و تارك كل ما اوحي الينا حديثا من خرافات الانام
فقل لله يمنعني شرابي و قل لله يمنعني طعامي
و لكن الحكيم رأي حميرا فالجمها فتاهت باللجام
خلاصه پس ببين كه با همه انكار باز اسم خدا را برده و اين يا بر حسب [ص 707] متعارف است يا بر حسب عادت يا فطرت و در آيه هم بهمين منوال جاري شده و الا كسي كه حقيقة موحد باشد منكر معاد نميشود و اينها صريحا منكر معاد بودند پس موحد هم نبودند .
فصل - و باز نقل كرده : و اقسموا بالله جهد ايمانهم لايبعث الله من يموت بلي وعدا عليه حقا و لكن اكثر الناس لايعلمون قالوا ائذا ضللنا في الارض ائنا لفي خلق جديد بل هم بلقاء ربهم كافرون آيا گم شدهايم ما در زمين آيا بدرستيكه ما خلق تازه هستيم بلكه قائلين باين قول بديدن پروردگارشان كافرند ، و بعد آيات ديگر از همين قبيلها ذكر كرده و كاش ترجمه نميكرد ملاحظه بكن ببين اين كلمات ترجمه اين آيه هست و گويا آنها قرآن را هم مثل بيان فرض كردهاند كه هيچ مقيد بقواعد عربيت و ملاحظه الفاظ و اعراب آنها نبايد بود و ترجمه اين است كه آيا هر گاه ما گم شديم در زمين آيا ما در خلق تازه خواهيم بود بعد جواب ميفرمايد كه بلكه ايشان بلقاء پرورنده خود يعني ببعث و حشر كافرند حال ببين او چه ميگويد خلاصه كه بعد از ذكر آيات گفته است : اين آيات كه هر يك آن حجت است بر من في الارض و السموات و هر حرفي از آن محيي امكان دليلي است قويم و برهاني است عظيم بر اينكه يوم ظهور يوم اخذ ثمره و نتيجه است و يوم رجوع و اياب است و يوم مبدأ و معاد براي چه از معني ظاهرش بيرون بريم و معني كنيم بر آنچه نميدانيم و شاعر نيستيم و ادراك ننمودهايم بلكه قوه ادراك آن هم در خلق گذاشته نشده اين عالم عالم اجسام و مركبات است و عالم بعد از خلع ارواح از ابدان از مجردات و تا مجرد نشويم البته فهم مجردات را نداريم و اين معاد جسماني است كه كل بايد بآن مؤمن شويم و معتقد گرديم چه كه قوه ادراكش اگر مجرد از علايق وهم و ظنون و تقليد و تحديد شويم در خلق گذاشته شده و ميتوانيم بدانيم و بفهميم و لكن بسيار دقيق است چه كه [ص 708] تناسخ و حلول نيست بلكه تجلي و ظهور است و اكثري جزاي عالم آخرت را با ثمره ارسال رسل و انزال كتب كه در اين عالم است و خلق را تربيت مينمايد و ترقي ميدهد فرق ندادهاند ثمره نزول كتاب قبل كتاب بعد است و مبدأ و معاد حقيقة يكي است لا حول و لا قوة الا بالله چگونه فطرتهاي خلق تغيير كرده و تبديل شده كه چشم و گوش را از مشاهده منع كردهايم و قلب را از ادراك .
جواب - ديگر در اين مقام داد تحقيق را داده است ، اما آنچه گفته كه تا مجرد نشويم فهم مجردات را نداريم كلام حقي است ولو تو خبر از خود داري كه سلسلهٔ كه هفتاد ذراع است بر خود بستهٔ و با همين سلسله در قيامت محشور خواهي شد چنانكه خداوند فرموده و ديگر از ديگران چه خبر داري بلكه جماعتي خود را مجرد كرده باشند و معني اين چه چيز است كه قوه ادراك آن در خلق گذاشته نشده و حال اينكه تو خودت ميگوئي كه ارواح در خلق هست و ارواح از عالم مجردات است پس چرا قوه درك مجردات در انسان نيست مثل اينكه خداوند در بدن انسان چشم داده مبصرات را ميبيند گوش داده مسموعات را ميشنود همچنين بانسان روح داده مجردات را ميفهمد و بالاتر از روح داده بالاتر از مجردات را ميفهمد و فرمودند اتقوا فراسة المؤمن فانه ينظر بنور الله و فرمود خداوند ان في ذلك لآيات للمتوسمين و حضرت پيغمبر (ص) مشاهده فرمود يكي از اصحاب را كه ظاهرا زيد بن حارثه بود و ديد كه حالت او متغير است فرمود كيف اصبحت عرض كرد اصبحت علي يقين فرمود علامت يقينت چيست عرض كرد زفير جهنم را در گوش خود ميشنوم و گويا ميبينم خلايق را كه براي حساب ايستادهاند و از اين قبيل عرايض كرد فرمود ثابت باش بر اين حالت عرض كرد يا رسول الله دعا بفرما كه خداوند شهادت نصيب من كند و دعا فرمود و بعد از چند روز [ص 709] بيرون رفت بجهاد و كشته شد . پس همين طور خرافات سرودن كه مشعر در خلق نيست يعني چه ؟ تو چون عرصه معاد را همين دنيا توهم كردهٔ و دل بهمين دنيا بستهٔ از فهم عالم آخرت محروم ماندهٔ ولي ساير خلق همه اين طور نيستند و بعضي علايق خود را قطع كرده و باين مقام رسيدهاند تو فكري براي خود بردار و ليس لمن لايعلم حجة علي من يعلم .
و اما آنچه گفته كه اين معاد جسماني است كه همه بايد بآن مقر شويم ، خداوند لعنت كند منكر معاد جسماني را و بعد از آنكه شرح مطلب تو و خود را كرديم آن وقت ظاهر ميشود كه منكر معاد جسماني كيست و اگر بخواهم بتفصيل بيان كنم خود اين كتابي مستقل بايد بشود ولي بطور اجمال ميگويم كه ضرورت قائم شده بر اينكه معاد جسماني است و جسم يعني آن جوهري كه قابل ابعاد ثلثه باشد بنا بر آنچه طبيعيين و كلاميين ميگويند و مشايخ ما اعلي الله مقامهم چون ملاحظه كردند كه غير از ابعاد ثلثه هم عارض جسم ميشود آنرا جوهر قابل مطلق فرمودند كه شامل ابعاد ثلثه و غير آنها بشود چنانكه ميبيني كه هر جسمي فرضا طول و عرض و عمق معيني دارد و رنگ هم از براي آن هست مكان هم دارد زمان هم دارد حيز هم دارد فعل هم دارد انفعال هم دارد خلاصه كه همه اعراض عارض آن ميشود پس اين است كه آنرا جوهر قابل مطلق گفتند و بدون شبهه اگر تو اين خشت را كه امام (ع) بآن مثل زده است بگيري و صورت اول آنرا بشكني و باز گل كني و بصورت خشتي ديگر بسازي از جسميت بيرون نميرود و باز جسم است زيرا كه باز هم تعريف جسم كه جوهر قابل باشد بر آن صدق ميكند و اگر قابل نبود دومرتبه بصورت خشت نميشد حال ملاحظه كن آنچه در اخبار آلمحمد (ع) فرمودهاند و خداوند فرموده كه آسمان و زمين را بدل ميكنيم و همچنين در انسان فرمودهاند كه بعد از آنكه مرد در اين خاك ميپوسد و دومرتبه خداوند طينت اولي او را ميگيرد و بصورتي شبيه [ص 710] بصورت اول ميسازد معني اين اين است كه از جسميت بيرون ميرود نه والله اگر آن خشت كه شكستي و دومرتبه ساختي از جسميت بيرون رفت بدن انسان هم ميرود و اگر نرفت اين هم نميرود بلكه اگر در خشت اولي كه داشتي سنگ و ريگي بود كه باعث اين بود كه خشتي سست و بيدوام بشود كه اگر آنرا مثلا خواستي آجر كني سنگ آن آهك ميشود و بمحض اينكه رطوبت بآن رسيد از هم ميپاشد اگر بعد از آنكه خواستي دومرتبه آن خشت را بسازي سنگ آنرا بيرون كني و گل آنرا درست لت بدهي و خشت خوبي بسازي آيا اين از جسميت بيرون ميرود نه والله كه باز هم جسم است پس باين فرمايشات كه مشايخ ما جميعش را از اخبار آلمحمد (ع) برداشتهاند معاد را از جسماني بودن بيرون نكردهاند و واقعا و حقيقة جسماني است . و يك نكته در اين جا بايد دانست و آن اين است كه بايد فهميد كه مقصود از معاد جسماني چيست آيا همين است كه معاد بايد در عالم اجسام باشد يا آنكه مراد اين است كه هر كسي كه بعرصه معاد ميآيد با جسم خودش بيايد ؟ اما تحقيقات شما كه همه اين است كه بايد در عرصه اجسام باشد خواه خلق با جسم خود بيايند يا با جسم ديگري و اين خطا است و كفر محض و مذهب اسلام اين است كه بايد هر كسي با همان جسم خودش كه در دنيا داشت بعينه بدون زياده و نقصان بعرصه آخرت بيايد ملاحظه كن اخبار آلمحمد (ع) را بلكه كتاب خدا را ببين صريح در همين هست يا نيست نه اين است كه خداوند همه جا ميفرمايد كه همين عظام را زنده ميكنيم چنانكه گفتند من يحيي العظام و هي رميم و جواب فرمود قل يحييها الذي انشأها اول مرة و هو بكل خلق عليم و فرموده است قد علمنا ما تنقص الارض منهم و عندنا كتاب حفيظ پس يقين است كه همان طينت اوليه بايد زنده شود حالا شما كه مدعي هستيد خلاف ضرورت نكردهايد و معاد را جسماني ميدانيد بمن بفهمانيد [ص 711] كه آن طينت اوليه جسمانيه در اين اشخاص جديد از كجا و چه قسم پيدا شده و در فصل پيش گفتيم كه فلان مؤمن كه مثلا در گوشه از عالم از دنيا رفته و استخوان او در آنجا پوسيده است بچه قاعده و بچه وجه آمده است و بدن از براي اين شخص كه تو ميگوئي اين معاد فلان است شده و مسلم چنين انتقالي نشده است پس بدان كه مقصود تو از معاد جسماني همين است كه در عالم اجسام است اما جسم مخصوص زيد نام عود نكرده است و اين كفر صراح است زيرا كه عود بجهت اين است كه هر كسي بجزاي خود برسد و از اين جهت آنرا يوم دين گفتند پس اگر جسم مخصوص هر كسي عود نكرد جزا بكه داده شده جزاي روح كه مال خود اوست دخلي ببدن ندارد جزاي تن كجا رفت و اين خلاف حكمت و عدل را بر خداوند چگونه اثبات ميكني ؟ و حال ملتفت بشو كه منكر معاد جسماني كيست زيرا كه مسلم مقصود از معاد جسماني اين است كه مردم با اجسام خودشان عود كنند و بر تو است اثبات كني كه اينها اجسام خود آنها است و اگر رفتي بيان كني كه مقصود از جسم طينت اصلي است من هم مثل تو ميگويم كه موهومات چيست كه ميگوئي و حال درك كن كه موهوم كلمات تو است يا بيانات ما .