فصل - گفته است : و از سنه ظهور يعني ارتفاع نداي او بلا ستر و حجاب حضرت دانيال علي نبينا و آله و عليه السلام خبر فرموده فصل ١٢ دانيال در آن وقت سرور بزرگ ميكائيلي كه از جانب پسران قومت قائم است خواهد ايستاد و زمان تنگنائي كه از بودن طوائف تا بآن زمان نبوده است واقع خواهد شد و در آن زمان از قوم تو هر كس در كتاب مكتوب است نجات خواهد يافت و خوابيدِهاي در خاك زمين بسياري بيدار خواهند شد بعضي جهت حيوة ابدي و بعضي از براي شرمساري و حقارت ابدي و دانشمندان مثل ضياء سپهري و كساني كه بسياري را براه صداقت رهبري نمايند مانند كواكب تا ابد الآباد درخشان خواهند بود اما تو اي دانيال كلمات را مخفي كن و كتاب را تا بزمان انجام كار مختوم نما حيني كه بسياري گردش كرده علم زياده گردد آنگاه من دانيال نگريستم و اينك دو شخص ديگر يكي مرد ملبس شده بكتان بآن طرف نهر ايستاده بود و ديگري باين طرف نهر و آن يكي بمرد ملبس شده بكتان كه بالاي آبهاي نهر ميايستاد گفت كه انجام اين عجايبات تا بچند است و آن مرد ملبس شده بكتان را كه بالاي آبهاي نهر ميايستاد شنيدم در حالتي كه دست راست و دست چپ خود را بسوي آسمان بلند كرد و بحي ابدي سوگند ياد نمود كه براي يك زمان و زمانها و نيم زمان خواهد كشيد و بمحض تمام شدن پراكندگي قوت قوم مقدس همه اين حوادث بانجام خواهد رسيد و من شنيدم اما درك نكردم و گفتم كه اي آقاي من آخر اين حوادث چگونه خواهد شد او گفت كه اي دانيال راه خود پيش گير زيرا كه اين كلمات تا زمان آخر مخفي و مختومند بسياري پاك و سفيد و قال گذاشته خواهند شد و از اينكه شريران شريرانه رفتار مينمايند هيچيك از شريران درك نخواهند نمود اما دانشمندان فهم خواهند كرد و زمان رفع شدن قرباني دائمي و نصب شدن [ص 660] مكروهات مخربي يك‌هزار و دويست و نود روز خواهد بود خوشا حال كسي كه انتظار كشيده بروزهاي يك‌هزار و سيصد و سي و پنج برسد اما تو تا بانجام كار راه خود پيش گير زيرا كه باستراحت گذران نموده در انجام آن روزها در منصب خود خواهي ايستاد انتهي ، مقصود از روز سال است سفر اعداد فصل ١٤ آيه ٣٢ و بشماره روزهائي كه تجسس زمين ميكرديد چهل روز هر روز يك سال بار گناه خود خواهيد كشيد ، فصل ٤ حزقيل هر روزي را بجاي سالي بتو دادم ، در اين وحي مبارك از عظمت و بزرگي و هيمنه اين يوم عظيم و ظهور اعظم قويم و حوادث و علائم آن بشارت فرموده و آنچه حال مقصود است بعد از اشراق حضرت ختمي‌مآب خليفه ثاني اراضي مقدسه را تصرف فرمود و قرباني دائمي كه اعظم فرايض يهود است منع نمود و بني‌اسرائيل از آن اطراف طرد شدند و بعد از هزار و دويست و نود سنه حضرت بهاءالله جل اسمه الاعلي را بحكم دولتين عليتين ايران و عثماني و امضاي دول متحابه با هفتاد نفر بمدينه عكا وارد نمودند و بدء ورود در كوه كرمل از سفينه بيرون تشريف آورند تا ظاهر شود آنچه را كه فرموده از آسمان بر كوه كرمل مربي امكان نازل خواهد شد و كذلك تا تمام اين وحي مبارك باهر گردد فسبحان ربي الاعلي من ان تسبق ارادته ارادات من في الانشاء او يعجزه من في الارض و السماء لا اله الا هو المهيمن القيوم .

جواب - هوش از سر انسان ميرود كه پايه اشتباه‌كاري را تا بچه درجه گذارده و بچه كلمات كه ابدا دلالتي بر مقصود او ندارد خود را خوشحال كرده است و نقلي نيست اميد است كه رفع اشتباه هم بشود مشروط باينكه نظركنندگان واقعا طالب دين باشند و بدقت در آنچه ميگوئيم نظر كنند و اگر باين قناعت ندارند باصل كتب رجوع نمايند و صدق سخنان ما را دريابند . پس بدانكه حضرت دانيال علي نبينا و آله و عليه السلام در زمان [ص 661] حضرت داود (ع) بود چنانكه از بحار ظاهر ميشود كه از كليني (ره) روايت كرده از حضرت باقر (ع) كه خداوند بحضرت داود (ع) وحي فرمود كه به بنده‌ام دانيال بگو كه سه مرتبه معصيت مرا كردي آمرزيدم اگر مرتبه چهارم معصيت كردي نميآمرزم و آن حضرت تبليغ نمود و دانيال سحر برخواسته مناجات نمود و عرض كرد بعزت و جلال تو كه اگر حفظم نكني باز هم معصيت ميكنم ، تمام شد حاصل خبر . پس آن حضرت در زمان حضرت داود بوده است و پيش از داود هم مدتي بوده چنانكه موافق فصول اول كتاب دانيال آن حضرت از زماني كه بخت‌النصر بر بيت المقدس غالب آمده و جماعتي را باسيري برد ببابل من جمله دانيال بود و در بخت‌النصر اختلاف بسيار است كه آيا در چه زمان بوده حتي محل اختلاف است كه آيا آنكه بني‌اسرائيل را براي خون يحيي كشت اوست يا ديگري و در بحار از ابن‌اثير در كامل نقل نموده كه صحيح اين است كه بخت‌النصر همان است كه بعد از قتل شعيا بر بني‌اسرائيل غالب آمد و فصول اول كتاب دانيال هم شاهد همين است . خلاصه و بعد از آنكه اين مطلب را دانستي حال عرض ميكنم اگر فصول سابقه كتاب دانيال را ملاحظه كني خواهي يافت كه همه اين اخبار از همان گرفتاريهاي بني‌اسرائيل كه بعد از يوشع بن نون (ع) و بعد از قتل شعيا (ع) بر ايشان رو داد و ظهور موعود برخواستن داود عليه السلام است و ما اگر بخواهيم همه آنها را ذكر كنيم سخن بطول ميانجامد ولي اشاره بمضامين فصل يازدهم بايد كرد تا آنكه حل اشكال اين فصل بشود . پس بدانكه در فصل يازدهم ذكر جنگها كه ميانه ملوك جنوب با ملوك شمال واقع ميشده شده است و مراد از ملك جنوب در اين فصل ملك مصر و حوالي آن است زيرا كه در اوايل همين فصل ١١ و اواخر آن قرينه اين هست كه جنوب در اين مقام مراد مصر است چنانكه در آيه هفتم است كه در جايش يعني ملك [ص 662] جنوب و دختر او در جايش شاخه از ريشه‌هايش بر پا خواهد ايستاد و با لشكري آمده بقلعه‌هاي ملك شمالي داخل خواهد شد و با آنها كارسازي كرده غالب خواهد آمد و نيز خدايان و سروران و آلات پسنديده ايشان از نقره و طلا را اسيروار بمصر خواهد برد ، تا آخر آنچه ظاهر در همين است . و چون اين را دانستي بدانكه در بحار از ابن‌اثير در كامل نقل كرده است كه بعد از آنكه تابوت از بني‌اسرائيل گرفته شد بعد از آن هيچ سلطاني را ملاقات نميكردند مگر اينكه خائف بودند پس جالوت قصد ايشان را كرد و او ملك كنعانيين بود و ملك او مابين مصر و فلسطين بود پس ظفر يافت بر بني‌اسرائيل و جزيه بر ايشان گذارد و تورية را از ايشان گرفت پس خواندند خدا را كه نبيي بر ايشان بفرستد كه مقاتله بكنند با جالوت ، خلاصه غرض اين است كه مراد از ملك جنوب در اينجا جالوت است كه از آن سمت آمده . و در آخر همين فصل يازدهم است كه در زمان آخرين ملك جنوب بر او هجوم خواهد آورد و ملك شمال با عراده‌ها و سواران و كشتيهاي بسياري مانند گردباد بر او خواهد آمد ، تا آنكه ذكر فتح ملك شمال و تسلط بر مصر و غارت آنرا ميكند و مراجعت نمودن بشام و قصر خود را ميان دريا و كوه مقدس زيبا بپا خواهد داشت ، و ظاهر از اين ترتيبات اين است كه مراد از ملك شمال طالوت است كه خداوند او را بر بني‌اسرائيل سلطان كرد و حضرت داود نصرت او را فرمود و ملك جنوبي را كه جالوت بود هلاك فرمود . بعد در فصل دوازدهم بلافاصله ميفرمايد در آن وقت سرور بزرگ ميكائيلي كه از جانب پسران قومت قائم است خواهد ايستاد و اين سرور بزرگ محتمل است كه مراد خود طالوت باشد و محتمل هم هست كه حضرت داود باشد زيرا كه بعد از كشتن جالوت بني‌اسرائيل اقبال بآن حضرت نموده و طالوت هم دختر خود را بآن حضرت داد و سلطنت مال آن [ص 663] حضرت بود و طالوت و داود هر دو از بني‌اسرائيل بودند كه آنها را پسران قوم خواند پس اين مدت هزار و دويست و نود روز تا سيصد و سي و پنج روز مدت ميانه رؤياي دانيال است تا وقوع اين امر و زمان رفع شدن قرباني دائمي و نصب شدن مكروهات مخربي همان است كه در فصل يازدهم در آيه سي و يكم فرموده است و از طرف او لشكرها خواهند ايستاد و پناه‌گاه مقام مقدس را پليد نموده قربانيهاي دائمي را رفع خواهند كرد و مكروهات مخربي را برپا خواهند نمود . خلاصه آنچه از ملاحظه اين فصول برميآيد اين است كه مراد ظهور طالوت و داود است كه فساد را برميدارند و سابق بر اين هم كه از صريح فصل يازدهم كتاب اشعيا و فصل سي و سيوم كتاب يرمياه اين مطلب را ثابت و محقق كرده‌ايم كه مراد از اين فرمايشات اخبار از ظهور داود و سليمان عليهما السلام است كه باسم و رسم و نسب از آنها خبر داده‌اند كه بعد از اين حوادث برميخيزند پس ديگر جاي شبهه نيست . و باز ميگوئيم كه همين فصل دوازدهم دانيال كه نقل شده اگر چه در بعضي كلمات با نسخهٔ كه نزد من موجود است از كتاب دانيال اندك تفاوتي داشت ولي چون مضر بمطلب نبود چندان متعرض نشده غرض اين است كه در همين عبارات ملاحظه كن ببين انجام اين حوادث را از چه زمان خواسته است آيا هيچ اشاره در اين مقام ببعثت خاتم (ص) هست كه انجام حوادث را از بعثت يا هجرت تا آخر خواسته باشد مگر هر جا هر لفظ كه ذكر شد اين را در هر مقام ميتوان معني كرد ؟ دانيال در اين مقام سؤال از حوادثي كه در زمان او پديد ميشده كرده است و انجام آنها را هزار و دويست و نود روز معين كرده‌اند تو حالا بهوس بدون هيچ شاهد و بينه حمل ميكني بر طول مدت از هجرت تا اين زمان آن هم نه از هجرت بلكه از زمان عمر كه بعد از هجرت بود و اقلا پانزده سال تفاوت حساب است و ملاحظه كن كه رفع قرباني [ص 664] دائمي و نصب شدن اوضاع مخربي در آن زمان اول فساد بوده است زيرا كه شرع تورية بر آن بوده و ميبايست بآن عمل نمايند و رفع شدن آن جايز نبود ولي بعد از بعثت پيغمبر (ص) كه شرع تورية منسوخ شده رفع شدن آنها فساد نيست بلكه اصلاح است و اگر چه عمر در هر حال مفسد بوده اما اين امور بدستور العمل حضرت امير عليه السلام واقع ميشده و بنا بر همين بوده است كه همه اين احكام برچيده و منسوخ شود پس نظر بنوع اسلام اينها فساد نبوده است و ميبايست همين طور بشود و از وضع بيان اين شخص معلوم است كه بعد از هزار و دويست و نود سال كه اينها بشام رفته‌اند باز تشييد امر يهود كرده و شرع آنها را بر اسلام ترجيح داده است . خلاصه چه بگويم در فساد اين كلمات و كجاست گوش شنوائي كه بشنود و نميدانم اقرار باين داري كه دانيال پيغمبر خدا بوده است و مخالفت امر پروردگار را نميكند و اگر نسبت عصياني بايشان داده شود مراد ترك اولي است چنانكه محقق است و فاش نمودن سرّ پروردگار از براي پيغمبر معصيت بزرگ خواهد بود و در اين فصل خداوند حكم فرموده كه كلمات را تا انجام كار مخفي دار ، پس اگر اين كلمات صحيح است و از پيغمبر خداست البته بعد از انجام كار و گذشتن اين وقايع ابراز داده و سبقت نگرفته زيرا كه سرّ خدا را فاش نميكند و معصوم فرمود من اذاع سرنا كمن قتلنا قتل عمد لا قتل خطاء پس اگر صحيح است معلوم است كه دخلي بوقايع آخر الزمان ندارد زيرا كه بديهي است كه ابراز اين مطالب بسا از دوهزار سال بگذرد كه قبل از اين بوده و اگر صحيح نيست كه محل اعتماد و استدلال هم نيست ، پس ملتفت نكته باش .

و نيز اينكه گفته كه هر روزي يك سال است بچه دليل ؟ مگر عقوبت بني‌اسرائيل كه عوض هر يك روز يك سال شده حكما بايد در اين مقام هم اين طور بشود چه ملازمت ميانه اين دو است ؟ مقصود اين است كه يك حرفي [ص 665] زده بشود اعم از اينكه صحيح باشد يا نباشد .

و اما فقره كتاب حزقيل كه بكلي مفاد آن برعكس است كه ميفرمايد بار گناه خاندان يهوداه را چهل روز بكش هر روزي بجاي سال بتو دادم ، و مطلب اين است كه عوض چهل سال معصيت آنها تو چهل روز مبتلا باش پس اين برعكس مراد است بنا بر اين هزار و دويست و نود روز كه چهل و سه ماه تقريبا ميشود و سه سال و هفت ماه است بايد مراد باين قاعده سه روز و چهارده ساعت بشود زيرا كه سالش يك روز بايد بشود پس اين خرافات چه چيز است كه ميسرائي در هر جا بايد ملاحظه كرد و ديد كه چه مقصود دارند نه اينكه هر چه بزبان جاري شد گفت . يك منصف خداترس ميخواهم كه بدقت در كلمات او و عرضهاي من نظر كند و ببيند كه حق كدام است و باطل كدام .

فصل - گفته است : در انجيل باب ١١ مكاشفات يوحنا آيه ١ نيي چون عصا بمن داده شد كه برخيز و هيكل خدا و قربانگاه عبادت كنندگاني كه در اويند بپيما و ٢ قصر بيرون هيكل را بگذار و مپيما زيرا كه بقبايل داده شده و شهر مقدس را چهل و دو ماه پايمال خواهند نمود ٣ و دو شاهد خود را قدرت خواهم بخشيد كه پلاس پوشيده يك‌هزار و دويست و شصت روز اخبار نمايند ٤ اينها دو درخت زيتون و دو چراغدانند كه نزد خداي زمين ايستاده‌اند ٥ و اگر كسي خواهد كه آنها را ضرر رساند آتشي از دهان ايشان بيرون آمده دشمنان آنها را فرو ميگيرد كه اگر كسي خواهد آنها را ضرر رساند همچنين بايد كه كشته شود ٦ و اينها قدرت بر بستن آسمان دارند كه در ايام نبوت خود باران نبارد و قدرت بر ابرها دارند كه بخون مبدل نمايند و زمين را بهر گونه مصيبت كه ميخواهند گرفتار نمايند ، و در باب ١٢ آيه ١ و علامتي بزرگ در آسمان سرزد كه زني پوشيده بود خورشيد را و ماه زير پايش بود و بر سرش تاجي بود از دوازده ستاره ٢ و آبستن شده از درد زه و عذاب [ص 666] زائيدن فرياد مينمود ٣ و علامتي ديگر در آسمان پديد آمد كه ناگاه اژدهاي بزرگ آتشين كه هفت سر و ده شاخ داشت و بر سرهاي او افسر ميبود ٤ و دمش ثلث كواكب آسمان را جاروب نموده بر زمين ريخت و آن اژدها نزد آن زن كه درد زادن بود ايستاده كه چون بزايد بچه‌اش را فرو گيرد ٥ و زائيد بچه ذكوري را كه بعصاي آهنين بر همه طوايف حكم خواهد نمود و آن بچه را ربوده نزد خدا و تختش رسانيدند و آن زن گريخت به بيابان در آنجا مكاني داشت كه از خدا معين شده بود كه در آنجا او را يك‌هزار و دويست و شصت روز بپروراند انتهي ، دو شاهد حضرت ختمي‌مآب و ولايت‌مآب روح العالم فداهما است كه هزار و دويست و شصت روز كه چهل و دو ماه ميشود و هر روز يك سال است بايد نبوت نمايند و زني كه خورشيد پوشيده شد حضرت صديقه طاهره است و خورشيد خاتم انبياء است كه بظهور ولايت ظاهر ميشود و دوازده ستاره ائمه هدي هستند و دوازدهمي ايشان حضرت صاحب العصر و الزمان است و ذكوري كه بعصاي آهنين بر همه طوايف حكم خواهد نمود اين ظهور اعظم است و اژدهاي بزرگ آتشين كه هفت سر و ده شاخ داشت و دمش ثلث كواكب آسمان را جاروب نمود خلفاي بني‌اميه و عباسيه و ملوك ملت باهره هستند و در اين وحي مبارك از شهادت حضرت سيدالشهداء روح الوجود لجوده الفدا و سادات علمائي كه شهيد شدند و يا از صراط مستقيم منحرف گشتند خبر فرموده و در قرآن گذشت يدبر الامر من السماء الي الارض و حديث مشهور عند انقضاء المص بالمر يقوم المهدي و احاديث اخري بسيار است و از قبل گذشت كه حضرت قائم سلطنتش پنج يا هفت يا نوزده است و بعد سلطنت سلطنت سيدالشهداست و مقصود از ظهور قائم صاف كردن راه و مژده و بشارت بظهور آن عالم‌پناه و مظهر الله است و شيخ احسائي در عصمت رجعت نقل نموده كه ملخص آن اينكه بيرون ميآيد حسين با قائم و هست صامت و بيرون [ص 667] ميآيد اميرالمؤمنين بعد از موت قائم بهشت سال پس مابين خروج سيدالشهداء و ظهور اميرالمؤمنين نوزده سال است و آن وقت اول سلطنت حسيني است .

جواب - پناه ميبرم بخداوند از شر شياطين انس و جن كه چگونه اسباب اضلال خلق را فراهم كرده‌اند ، و اولا بطور اجمال ميگوئيم كه كليةً باين كتب اعتماد تامي نيست زيرا كه صريحا در قرآن خداوند فرموده است ويل للذين يكتبون الكتاب بايديهم ثم يقولون هذا من عند الله ليشتروا به ثمنا قليلا و اخبار آل‌محمد (ع) در تفسير آن وارد شده كه دليل بر اين است كه تحريفات در اين كتب واقع شده است و شايد اين مطلب بعد از اين بتفصيل ذكر بشود و ثاني اينكه يوحنا كه صاحب اين انجيل و اين مكاشفات است معلوم نيست كه كيست اگر چه گفته ميشود كه اين يوحناي ديلمي است و موافق فرمايش حضرت امام رضا (ع) كه در بحار نقل شده در استشهاد بر نصاري يوحناي ديلمي عدل مقدم بود نزد مسيح و در نزد او بود شهادت بر خاتم و اهل بيت او (س) ولي باز از فرمايش آن حضرت معلوم ميشود كه يوحناي صاحب انجيل غير از آن باشد زيرا كه اول آنكه فرمود آن حضرت كه حواريين دوازده نفر بودند و اعلم و افضل ايشان الوقا بود و اما علماي نصاري سه نفر بودند يوحناي اكبر باجّ و يوحنا بقرقيسا و يوحناي ديلمي بزجاد تا اينكه فرمود اي جاثليق آيا خبر نميدهي مرا از انجيل اول وقتي كه آنرا گم كرديد نزد كه يافتيد و كه براي شما وضع نمود اين انجيل را جاثليق عرض كرد كه انجيل را گم نكرديم مگر يك روز تا اينكه تر و تازه يافتيم پس بيرون آورد آنرا بسوي ما يوحنا و متي حضرت فرمود كه چه قدر كم است معرفت تو بسر انجيل و علماء آن پس اگر همچنين است چرا اختلاف كرديد در انجيل و اين است و جز اين نيست كه واقع شده است اختلاف در اين انجيلي كه امروز در دست شما است پس اگر بر عهد اول بود اختلاف در آن نميكرديد و لكن من افاده ميكنم بتو علم [ص 668] اين را ، بدان كه بعد از آنكه انجيل اول مفقود شد جمع شدند نصاري نزد علماشان پس گفتند كه عيسي بن مريم كشته شد و انجيل را گم كرديم و شمائيد علما پس چيست نزد شما پس الوقا و مرقابوس بآنها گفتند كه انجيل در سينه‌هاي ما است و ما بيرون ميآوريم آنرا بسوي شما سفر سفر در هر يكشنبه پس محزون مباشيد بر آن و كنايس را خالي نگذاريد يا مختل نكنيد پس بدرستي كه ما زود باشد كه تلاوت بكنيم آنرا بر شما در هر يكشنبه سفر سفر تا اينكه جمع بكنيم كل آنرا پس قصد كردند الوقا و مرقابوس و يوحنا و متي پس وضع كردند براي شما اين انجيل را بعد از آنكه انجيل اول را گم كرده بوديد و اين است و جز اين نيست كه اين چهار نفر شاگردان شاگردان اولين بودند . تا آخر حديث و عبارت حديث محتمل است كه طبقه سيوم شاگردان باشند يا طبقه دويم زيرا كه فرموده است تلاميذ التلاميذ الاولين پس اگر تلاميذا بخوانيم كه الف را علامت نصب بگيريم و لتلاميذ الاولين را جدا بگيريم شاگردان سه طبقه ميشوند و اگر تلاميذ اول را اضافه بدويم بگيريم و اولين هم صفت دويم دو طبقه ميشوند علي اي حال شبهه نيست كه تلاميذ اول نبوده‌اند و يوحناي ديلمي كه عدل مقدم بود نزد مسيح از تلاميذ اول محسوب ميشود و يوحناي صاحب انجيل شايد شاگرد او بوده و از او روايت نموده است ، علي اي حال كلية اعتماد تامي باين اناجيل كه نيست .

و اما مكاشفات كه ديگر امرش بمراتب سست‌تر ميشود و محقق نيست كه اينها هم از همان صاحب انجيل است يا ديگري زيرا كه دانستي كه متعدد بوده‌اند كه مسمي بيوحنا بوده‌اند و علي اي حال مكاشفه كه براي او بشود بسيار مشكل است اعتماد بآن زيرا كه اثبات نبوت و رسالتي براي او نميتوان كرد و نصاري كه در اين كتب مينويسند يوحناي رسول اعتمادي بقولشان نيست چنانكه بولس ملعون را هم رسول مينويسند و وصي حضرت عيسي (ع) شمعون بوده [ص 669] است پس خودبخود اعتماد برؤيائي كه او ديده باشد چگونه ميتوان كرد و اينكه ما هم گاهي فقرهٔ از مكاشفات يا غير آن نقل كرده‌ايم بجهت الزام تو است كه معتقد بآنهائي . خلاصه و ثانيا ميگوئيم بچه دليل اين ايام كه ذكر شده هر روزي را سال ميتوان گرفت مگر همين كه در عقوبت بني‌اسرائيل باين منوال شد همه جا و در كلام همه كس بايد اين طور بشود و اگر بنا باشد كه دليل ديگر بر مقدار اين روز ملاحظه كنيم كه قول خداوند ان يوما عند ربك كالف سنة مما تعدون كليت و عموم او بيشتر است و قياس موردي خاص بمورد خاصي ديگر در هيچ شرعي جايز نبوده و اول كسي كه قياس نمود ابليس بود ان كان و لابد حكم مسأله خاصه را از عمومات و كليات بيرون آوردن اولي است زيرا كه اين از افراد قياس نيست و در اخبار تجويز شده است ولي معذلك آن هم براي ما مشكل است زيرا كه اعراض در احكام بسيار است و بايد همه جا متابعت نصوص نمود . پس بعد از آنكه مسلم بكني كه مكاشفه يوحنا صحيح است بايد دليل ديگر بياوري كه روزش حكما يك سال است و بعد از آن بر فرض قبول هر دو مطلب قطعا يوحنا اگر كسي است كه قول او مطاع است و مقصودش هم هزار و دويست و شصت سال بوده يقينا اين وعده از چيزهائي كه محتمل بدا نباشد نيست زيرا كه سابقا بادله كتاب و سنت ثابت كرده‌ايم كه در اين امر توقيت نمودن بطور حتم نخواهد شد و هر كه توقيت نمايد بدون ترس بايد او را تكذيب نمود و حضرت صادق (ع) در همين باب فرمود كه دروغ گفته‌اند وقاتون ما اهل بيتي هستيم كه توقيت نميكنيم بعد فرمود خداوند ابا فرموده مگر اينكه وقت موقتين را خلف كند ، انتهي . و از باب بيست و چهارم انجيل متي سابقا نقل كرديم كه خبر از آمدن مسيح است (ع) و مسيحان كاذب تا اينكه فرمود اما از آن روز و ساعت هيچكس اطلاع ندارد حتي ملائكه آسمان جز پدر من و بس ، انتهي . و موقتين اهل حق توقيت [ص 670] نميكنند مگر با شرط بدا و چه بسيار كه بدا ميشود بجهت امتحان و غير آن مثل وعد موسي (ع) كه سي روز بود و چهل روز شد پس بر فرض تصديق همه مقدمات لابد اين از اخبار بدائيه خواهد بود پس بمحض وجود همچو خبري نميتوان دعوي هر مدعي را در آن وقت قبول كرد بلكه در صورت حتم بودن هم نميتوان قبول كرد زيرا كه ممكن است كه هم امام در آن وقت بيايد و هم غير امام و هر دو هم دعوي امامت داشته باشند پس باين اخبار نميتوان امام را شناخت بلكه بهمان آثار امامت كه خاصه اوست بايد گرفت نه باين سخنان واهيه و آثار امامت هم همانها است كه در اخبار و آثار از معصومين ما نقل شده و ما منتظر همچو امامي هستيم بلكه محتاج بهمچو امامي هستيم و اگر صاحب آن فضائل و مقامات نباشد خلق را حاجتي دست او نيست و طبيب حقيقي آن است كه دردها را دوا كند و اگر قادر بر دوا كردن نيست طبيب نيست بلكه متطبب است . خلاصه و بعد از اين مقدمات ميگوئيم كه اگر اين ايام و ابتدا و انتهاي آنها هيچ ربطي بعالم ظاهر ندارد كه ديگر حاجت باين زحمات نيست از هر جا هر چه ميخواهي بگو و اگر تطبيق با وضع ظاهر هم بايد بشود چنانكه خود تو ميخواهي همه اين سخنان را با تاريخ هجري درست بياوري پس اولا از بعثت پيغمبر (ص) تا آن زمان كه تو منظور داري هزار و دويست و هفتاد و سه سال است و بچه دليل ميتوان سيزده سال قبل از هجرت را از حساب انداخت آيا آن زمان دعوت نميفرمود و صدمات و زحمات اهل مكه را بر خود نميگذاشت كه چنين نيست پس جهت ندارد اين مطلب و اين يك اختلاف در حساب ، ثاني اينكه مولودي را كه آن زن زائيد بعقيده ما محمد بن الحسن صاحب الزمان است (ص) و بعقيده تو ميرزا علي‌محمد پسر ميرزا رضاي بزاز شيرازي تو ببين اين حساب با كدام يك درست ميآيد زيرا كه آيه اين است كه آن زن گريخت به بيابان در آنجا مكاني داشت كه از خدا معين شده بود [ص 671] كه در آنجا او را يك‌هزار و دويست و شصت روز بپروراند پس اگر روز را سال حساب كني از عمر شريف محمد بن الحسن عجل الله فرجه تا سنه هزار و دويست و شصت ، هزار و سه چهار سال تقريبا گذشته و دويست و پنجاه و شش سال مثلا از اين حساب كسر است ميرزا علي‌محمد شيرازي هم كه در آن زمان بيست و سه چهار سال ظاهرا بيشتر نداشته پس هزار و سي و پنج سال كسر دارد و اگر در قيد مطابقه با ظاهر نيستي اولا كه دروغ ميگوئي بجهت اينكه حسابها را از هجرت كردهٔ و اگر واقعا نظر بظاهر نداري كه پس خاتم انبياء و ائمه اطهار (ص) پيش از هزارهزار عالم خلقت شده‌اند و فرمود كنت نبيا و آدم بين الماء و الطين و درباره علي بن ابيطالب (ع) فرمود مرحبا بمن خلقه الله قبل ابيه باربعين الف عام و حضرت آدم انوار معصومين را در ساق عرش ديد و بآنها متمسك شد تا عصيان او آمرزيده شد و در نزد مسلمين شبهه در وجود مقدس ايشان پيش از همه چيز نيست پس اين حسابها چگونه تطبيق ميشود و چه ميتوان از آنها فهميد و دين خود را باين بازيچه‌ها چگونه ميتوان باخت ؟

و آنچه گفته كه در اين وحي مبارك از شهادت حضرت سيدالشهداء (ع) خبر داده است شايد منظورش اين آيه است كه در فصل يازدهم در شرح حال آن دو شاهد كه بايد هزار و دويست و شصت روز نبوت بكنند ميگويد و چون شهادت خود را باتمام رسانند آن حيوان كه از گود بي‌پايان برميآيد با آنها خواهد جنگيد و بر آنها دست خواهد يافت و آنها را بقتل خواهد رسانيد ، ميگوئيم كه اول فرموده كه اين دو شاهد هزار و دويست و شصت روز اخبار نمايند و در ترجمه ديگر است كه نبوت نمايند و در آيه هفتم است كه چون شهادت خود را باتمام رسانند و اين ظاهر است كه بايد بعد از هزار و دويست و شصت روز باشد و اين هم با شهادت حضرت سيدالشهداء (ع) تطبيق نميشود . خلاصه كه حرفها محض سخني است كه گفته شده و بر فرض كمال مطابقه [ص 672] حجتي در آن نيست .

و اما آيه يدبر الامر من السماء و فقره حديث ابي‌لبيد كه سابقا بيان آنها شده كه هيچ دلالتي در آنها بر مراد او نيست عصمنا الله و جميع المؤمنين من شر الشياطين بحق محمد و آله الطيبين صلوات الله عليهم اجمعين .

و اما آنچه از عصمت و رجعت ملخص كرده در آن هم اشتباه‌كاري كرده است زيرا كه صريح فرمايش ايشان اين است كه اولا سابق معين فرموده‌اند از اخبار كه مدت ملك قائم (ع) هفتاد سال است و بعد در ذيل حديثي در رجعت سيدالشهداء (ع) ميفرمايد يراد منه و الله و رسوله و هم (ع) اعلم ان كرة الحسين (ع) بعد ظهور القائم (ع) بتسع و خمسين سنة كما مر و يطول عمره و ملكه علي ما يظهر لي من احاديثهم (ع) خمسين الف سنة حتي تسقط حاجباه علي عينيه من الكبر و يربطهما بعصابة حتي يتمكن من النظر ، الي ان قال : فيكون خروجه هذا موافقا لظهور القائم (ع) لانه يدرك من ملكه احدي‌عشرة سنة و موافقا لخروج اميرالمؤمنين (ع) الاول لانه بعد موت القائم (ع) بثمان سنين ، الي آخر . پس ببين تفاوت مسأله چه قدر است چون در حديث وارد شده كه سيدالشهداء (ع) ميفرمايد كه بيرون ميآيم بيرون آمدني كه موافقت دارد خروج اميرالمؤمنين و قيام قائم خودمان و حيوة رسول الله را و شيخ جليل بانضمام با ساير اخبار شرح فرموده‌اند كه رجعت سيدالشهداء (ع) بعد از پنجاه و نه سال از ظهور قائم است و عمر خود آن حضرت پنجاه‌هزار سال ميشود و اين خروج موافق قيام قائم هست زيرا كه تمام مدت ملك قائم هفتاد سال است و سيدالشهداء يازده سال آخر آنرا درك ميكند و نيز موافق با خروج اميرالمؤمنين (ع) هست زيرا كه آن حضرت هشت سال بعد از موت قائم (ع) خروج ميكند . اين بود ملخص اين فرمايش با آنچه پيش بيان فرموده‌اند پس اميرالمؤمنين (ع) نوزده سال بعد از رجعت سيدالشهداء (ع) رجعت ميكند و سيدالشهداء (ع) پنجاه و نه سال بعد از ظهور قائم (ع) خروج ميكند [ص 673] و مي‌بيني كه قطع هم نفرموده‌اند بلكه باين قسم اخبار مختلفه را جمع فرموده‌اند حالا باين قسمي كه جمع شده ببين اين سنوات كدام يك با آنچه بر شما گذشته موافقت كرده ميرزا علي‌محمد و ميرزا حسينعلي با هم بودند و چهار پنج سالي ميرزا علي‌محمد زندگي كرد و كشته شد و ميرزا حسينعلي خورده خورده بناي زمزمه گذاشت و مدت كمي گذشت و او هم مرد و پنجاه‌هزار سال نشد و همان كس كه اعداد كم را گفته اعداد بسيار را هم فرموده و آنچه هم فرموده درست فرموده است و اغراق ابدا در كلام ايشان نيست ولي شما خود را بتأويلات بيجا عبث خوشحال ميكنيد و سودي نميبريد .

فصل - بعد از اين ادله از بيان هم عباراتي نقل كرده و رد و بحث در اين باب موكول بسوي طوائف مختلفه خودشان است ولي يك عبارت را بجهت تفريح خاطر مؤمنين و اعتبار ايشان مينويسم ملاحظه كنند كه ديگر كلام از اين مستهجن‌تر ولو آنكه انسان عمد كند كه خرافات بگويد ممكن هست يا نيست گفته است : فلتراقبن فرق القائم و القيوم ثم في سنة التسع كل خير تدركون فلتراقبن فرق اعظم و عظيم من اول ذلك الامر قبل ان يكمل تسعة كينونات الخلق لم‌تظهر و ان كلما رأيت من النطفة الي ما كسوناه لحما ثم اصبر حتي تشهد خلقا آخر اذا قل فتبارك الله احسن المبدعين ، عرض ميكنم آشنائي داشتيم كه گاهي بر سبيل مزاح عبارات و اشعار عربيه و فارسيه بالفاظ فصيحه ميخواند و هيچ معني مقصود نداشت و خدا ميداند بمراتب از اين عبارات مطبوع‌تر بود ملاحظه كنيد كه اگر كسي اندك سواد داشته باشد باين قباحت حرف ميزند و چه قدر شبيه است برمزهاي اطفال و بلها كه شخصي ميگفت اگر گفتي چه در دامن دارم همه تخم‌مرغها را بتو ميدهم و اگر كه گفتي چند عدد است هر ده تا را هم خواهم داد ، خلاصه و بعد باز بناي تحقيق گذارده است كه مراد از موت و كري و كوري و حيوانيت و سبعيت كه در كلمات خداوند و انبياء [ص 674] و اولياء هست همه همان كفر و شرك و بي‌ايماني و شرارت و نفسانيت و جهالت است كه سبب تكذيب آيات و لقاء الله ميشود و هر كه تصديق كند زنده خواهد شد و فقراتي از كتب آسماني كه دلالتي بر اين مطلب داشته نقل كرده و اين را مقدمه قرار داده براي بيان معاد كه بخيال خود كرده است .

جواب - در حقيقت كار مشكلي است كه شخص با عوام و جهال كه دخل و تصرف در معقولات ميكنند طرف بشود و گفتگو نمايد زيرا كه بر هيچ ميزاني مستقيم نيستند كه انسان از آن راه داخل شود ولي طرف ما در اين بيانات كساني هستند كه دشمني با جان خود ندارند و طالب راه هدايت هستند و اميدوار بفضل و كرم صاحب الامر صلوات الله عليه و علي آبائه الطاهرين هستم كه زبان آساني مرحمت فرمايند كه بياني بكنيم كه آن جماعت كه منظور نظر مايند بهره‌مند شوند و چون او اين مطلب را كه ذكر كرده مقدمه قرار داده است براي اصل مطلبي كه دارد ما هم بيان اين مطلب را از باب مقدمه بايد بكنيم و نوع اين مطلب را هم كه موت و كري و كوري باين معاني كه ذكر كرده استعمال ميشود منكر نيستيم ولي حقيقت آنرا بايد فهميد . پس عرض ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله كه خداوند از براي انسان دو خلق قرار داده يكي اينكه خلق فرموده است همه اناسي را و بهر يك آنها بر حسب قابليت حيوة و چشم و گوش و مشعرهاي ظاهري و باطني از خيال و فكر و علم و عقل عطا فرموده و بعضي از ايشان بحسب قابليت از بعضي مشاعر محروم مانده‌اند و اين خلق در اين عالم كه ملاحظه ميكني اصل است از براي خلقت دوم و در اين خلقت اول نيكي و بدي و كفر و ايماني نيست و همه يكسان هستند و خلقت دويم آن است كه انبياء و اولياء خود را بسوي ايشان ميفرستد و ايشان را هدايت ميفرمايند پس هر كه تصديق نمود مؤمن ميشود و روح الايمان در او خلقت ميشود و هر كه [ص 675] تكذيب نمود كافر ميشود و روح كفر در او ايجاد ميشود اين است كه خداوند در كتاب مجيد خود فرموده كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين مبشرين و منذرين يعني مردم همه امت واحده بودند يعني در ميان ايشان اختلاف نبود و كفر و ايماني نداشتند و اگر ميخواهي بگو همه مؤمن بودند زيرا كه خداوند بهر يك ايشان امر فرموده بود بشو پس موجود شده بود و بعد خداوند پيغمبران را فرستاد كه ايشان را بشارت بدهند و بترسانند پس هر كه تصديق نمود روح ايمان در او خلق ميشود و هر كه تكذيب نمود روح كفر و نيز فرموده است سبح اسم ربك الاعلي الذي خلق فسوي و الذي قدر فهدي يعني تسبيح بكن اسم پرورنده‌ات را كه اعلي است و خلق فرموده پس مستوي نموده و تقدير فرموده بعد هدايت فرموده و همچنين آيات ديگر باين معني بسيار است و در اخبار آل‌محمد عليهم السلام شواهد اين معني بسيار است و در كتب آسماني نيز بيان آن هست چنانكه در همين مقام مصنف از حضرت عيسي (ع) نقل ميكند كه فرمود تا كسي تولد تازه نيابد ملكوت پدر را نميتواند ديد تا كسي از اب و روح متولد نشود در ملكوت خدا وارد نشود آنچه از جسم متولد شده جسم است و آنچه از روح متولد شده روح است ، تا آخر و اين تولد تازه مراد تولد روح الايمان است در انسان كه اين است خلقت دويم و روح الكفر هم كه پيدا ميشود نيز تولد تازه‌ايست نهايت محبوب نيست و الا از براي آن هم پدري است كه شيطان باشد اين است كه خداوند فرموده و شاركهم في الاموال و الاولاد و از نطفه آن پدر تولد مييابد ، خلاصه و اين خلقت دويم نيز كلية در حد خود مطابق است با خلقت اول پس همان قسم كه در خلقت اول بر حسب قابليتها بعضي خلق كامل بودند و صاحب روح حيوة و عقل و علم و مشعرهاي باطني و اعضاء و جوارح و بعضي ناقص بودند در خلق دويم نيز بهمين منوال [ص 676] است و هر كسي بر حسب قابليت خود تولد جديد در او بوضعي ميشود پس همان طور كه در خلق كوني اولي ممكن بود كه جنين بعد از آنكه بدن او ساخته شد سقط شود و روح حيوة باو تعلق نگيرد يا آنكه تعلق بگيرد و باز دومرتبه بميرد و روح از او خارج بشود همچنين در خلق جديد و تولد تازه ممكن است كه جنين سقط شود و حيوة پيدا نكند و ممكن است كه بعد از تعلق حيوة باز بميرد و همان طور كه ممكن بود كه در بعضي مشاعر و آلات او اختلال بهم رسد و هر گاه ميمرد در همه مشاعر او اختلال حاصل ميشد و بدنش گنديده و فاسد ميگشت همچنين است امر در تولد تازه اگر ايمان و تصديق در او ابدا حاصل نشد بمنزله جنيني است كه سقط شده و اگر حاصل شد و باز مرتد گرديد بمنزله آن است كه بعد از زندگاني ميميرد و چون علت غائي همه ايجاد همين معرفت و عبادت و ايمان است احكام حيوة و موت و كوري و كري و غير اينها در خلق بملاحظه همان خلقت دويم و تولد تازه جاري ميشود و اين است كه خداوند ميفرمايد فانها لاتعمي الابصار و لكن تعمي القلوب التي في الصدور پس چه بسيار كه بحسب بدنهاي كوني عمومي زنده‌اند و راه ميروند و چشم و گوش دارند معذلك آنها را مرده و كر و كور بخواند نظر بهمان خلقت دويم كه نقصي در او حاصل شده است ، ولي نكته در اين مقام هست كه بايد ملاحظه نمود و آن اين است كه اين خلقت دويم و تولد تازه امري نيست كه نسبت بخلقت اول بظاهر استقلال داشته باشد بلكه آن خلقتي است كه بايد بر روي خلق اول گذارده شود چون رنگي كه روي پارچه گذارده ميشود كه تا پارچه نباشد رنگ نميشود و اشاره باين رنگ است قول خداوند كه ميفرمايد صبغة الله و من احسن من الله صبغة بلكه مثل صورت كوزه كه بر روي گل گذارده ميشود و تا اول گل نباشد نميتوان صورت كوزه را ايجاد كرد و لابد بايد صورت [ص 677] كوزه را روي گل بگذارند و هر جا كه خواستند كوزه را ببرند با گل بايد ببرند كه اگر خواستي گل را بگذاري و صورت كوزه را با خود ببري و بآن منتفع شوي ممكن نيست و مقصود از گل ماده كوزه است هر چه باشد نه اين گل ظاهري . خلاصه و اين است كه در عالم نديدهٔ كه روح الايمان يا روح الكفر بدون اينكه مثلا زيد و عمروي باشد كه اين روح در او خلقت بشود همين طور خود آن روح موجود بشود و مستقل بايستد بلكه ناچار اول بايد زيد و عمرو موجود بشوند و بعد از آن اين روح در آنها خلقت بشود و آنها وقايه آن روح باشند و همان قسم كه در اول اين وقايه را ميخواهد هميشه محتاج بآن هست مثل اينكه صنعت كتابت لابد از براي شخصي حاصل ميشود و صنعت كتابت بدون شخص پيدا نميشود و اين امر در دنيا و آخرت همه جا جاري است و شخص زيد همه جا بايد باشد تا روح الايمان يا روح الكفر ثابت بماند و چون تا اين جا آمدي باز ميگويم كه اين روح الايمان اصلش از نور شارع مقدس است و بواسطه دعوت او حاصل ميشود و روح الكفر اصلش از ظلمت شيطان است و بدعوت او حاصل ميشود ولي هر يك از اينها در انسان بر حسب قابليت او بروز ميكند و اين نكته را بايد نيكو دريافت كه حل بسياري از مسائل باين ميشود و مثل اين مطلب مثل اين است كه آفتاب نوري يك رنگ و يك شكل از او سر ميزند و اختلافي در آن نيست اما چون در آئينه‌هاي زرد و سبز و قرمز عكس مياندازد در هر يكي برنگ او ميشود و باسم او مسمي ميگردد و اثر مخصوص از او بروز ميكند و اگر آن آئينه مخصوص را بشكني آن رنگ و شكل مخصوص براي نور آفتاب نميماند و آن اسم از او برداشته ميشود زيرا كه منشأ اين رنگ و شكل همان آئينه بود كه از ميان رفت و نور آفتاب اين رنگ و شكل از او بروزي نداشت همچنين است امر در اين مقام شارع مقدس (ص) يك دعوت [ص 678] عامه ميفرمايد كه خصوصيتي در آن نيست و هر كسي كه آن دعوت را اصغا ميكند و قبول مينمايد بر حسب قابليت خود قبول ميكند و اگر انكار ميكند نيز بر حسب قابليت خود اوست و درجات ايمان و كفر بحسب اختلاف قابليتها در قبول و انكار مختلف ميشود پس در مؤمنين آن كسي كه قابليت او از هيچ جهت نقص ندارد ايمان را بطور كمال قبول ميكند و آنكه در آن نقصي هست بر حسب نقص خود و همچنين در منكرين كسي كه قابليت او بهمه نقايص ملوث است كفر او باسفل درجه ميرسد و هر كه نقص او كمتر است درجه بالاتر را قبول ميكند و آثار قابليتها در روح ايمان و كفر محسوس است و از اين باب است كه فرموده‌اند كه ناقص الخلقه و زايد الخلقه كه از حد اعتدال خارج شده‌اند قبول ايمان نميكنند و آنان هم كه قبول ميكنند بي‌شبهه جميعشان بيك درجه از ايمان نميرسند چنانكه فرمودند كه از براي ايمان ده درجه است و سلمان در درجه دهم است و ابوذر در نهم و مقداد در هشتم و همچنين است امر در ساير و ما منا الا له مقام معلوم و اشخاصي كه در يك درجه هستند مسلم از براي هر يك يك خصوصيتي كه بآن شناخته ميشوند هست چنانكه در صلحاء مؤمنين ملاحظه ميكني كه بحسب درجه همه جزو صلحا هستند اما معذلك هر يكي يك خصوصيتي كه بآن شناخته ميشود دارد مثل اينكه در شكلها اختلاف دارند و در صنعتها هر كسي صنعتي دارد همچنين در متعلقات ايمان هر كسي بحسب قابليت خصوصيتي دارد مثلا يكي در باب نماز اهتمامش بيشتر است يكي در باب روزه فرض كن يكي در فلان علم سعي دارد يكي در علم ديگر و هكذا و اين جماعت اگر چه در شأن و رتبه همه مساوي هستند ولي باختلاف حالات تميز داده ميشوند چون كوزه‌هائي كه از يك گل بسازي هر يك آنها شكلي ميگيرد كه بآن شناخته ميشود . خلاصه حال فلان زيد مؤمن را كه در رجعت يا آخرت ميآورند البته بايد با همان قابليت زيدي كه از اول [ص 679] داشته و روح الايمان را بمناسبت آن قابليت بوضع مخصوص قبول كرده بياورند تا زيد آمده باشد كه اگر آن قابليت با او نباشد آن زيد با آن ايمان خاص نيامده است مثل اينكه آن نور سبز بآن درجه معين كه در فلان آئينه مخصوص از آفتاب جلوه كرده بود اگر بخواهي آن نور را بجاي ديگر ببري لابد بايد همان آئينه را با خود ببري و اگر آئينه را شكستي آن نور مخصوص از دست تو ميرود زيرا كه نور آفتاب ميماند و در آن رنگ سبز نيست ، پس ملتفت نكته باش كه رنگ مخصوص در آن درجه خاص تا اين آئينه هست هست و همينكه اين آئينه برداشته شد ديگر آن رنگ نميماند پس آن مؤمن مخصوص در آن درجه از ايمان با آن صفت خاصه كه بآن از اهل اين درجه تميز داده شده لازمه همين قابليت زيد است كه اگر اين قابليت نباشد آن هم نخواهد بود پس در رجعت و معاد بايد همان شخص زيد بيايد كه حقيقة عود نموده باشد و اگر شخص او نيايد هر چند نور شارع مقدس تابنده هست اما خصوصيت بكسي ندارد و اسم فلان مؤمن و فلان مؤمن روي آن نيست مثل اينكه نور آفتاب بخودي خودش اسم قرمزي و سبزي روي آن نيست و اگر گوئي كه ممكن است كه آئينه اول را بشكنيم و آئينه ديگر نظير اول بسازيم عرض ميكنم كه اين خيالي است كه تو ميكني و در واقع چنين نيست زيرا كه علانيه و محسوس مي‌بيني كه جميع اوضاع عالم در يكديگر اثر ميكند حتي از براي زمان اثر است و از براي مكان اثر است از همه محسوس‌تر از براي قرانات و اوضاع فلك اثر است و اگر اهل نظر باشي خواهي دانست كه آن قران مخصوص كه الآن واقع ميشود كه زيد در اين دنيا متولد ميشود اين قران نه پيش از اين واقع شده و نه بعد از اين واقع خواهد شد ولو بحسب اسم گفته بشود كه قران علويين مثلا در هر چند سال يك مرتبه واقع ميشود اما اولا اگر ساير اوضاع فلك را ملاحظه كني خواهي ديد كه اين غير از آن است نهايت [ص 680] علويين دو مرتبه قران كرده‌اند اما ساير قرانات وضع ديگر است ، ثاني اينكه بر فرض كه در باقي هم موافقت بكند همين بس است كه قران دويم بعد از اول واقع شده و البته بواسطه تكرار در طبايع افلاك و زمين هر دو اختلاف حاصل شده چنانكه اگر يك چوب بقوت مخصوصي بر بدن كسي بزني و چوب ديگر باز بهمان قوت بزني البته دويمي اثر ديگر خواهد داشت زيرا كه بدن صدمه اول را خورده و تحملش براي دويمي كم شده است ، مثل واضح‌تر مثلا يك مقدار بخصوص از سم الفار هست كه ميتوان آنرا خورد اما اگر همان را مكرر كردي اذيت بسيار خواهد كرد و بسا انسان را بكشد ، پس اگر اين مطلب را دانستي بدان كه بدون شبهه آن قران مخصوص كه حاصل شد علاوه بر آنكه طبايع خود افلاك فرق ميكند در زمين اثري مخصوص بروز ميكند كه چون همان قران تكرار بشود اثر ديگر حادث ميشود زيرا كه قابليت زمين تفاوت كرده و از اينجا است كه منجمين نميتوانند حكم صحيح بي اختلاف بكنند زيرا كه اختلاف حالات زمين را نميدانند ، پس اگر اين مطلب را دانستي بدانكه باين تدبير ظاهري نميشود كه قابليتي كه امروز براي زيد خلقت شده مكررا با همين افلاك و عناصر قابليت ديگر نظير اول خلقت شود و خداوند قادر هست ولي افعال خود را باسباب جاري ميكند و اين اسباب از اول باين وضع قرار داده شده و نقص در خلقت حكيم نيست و عجز هم ندارد چنانكه اگر نجار با اره بريد و سوراخ نكرد نميتوان گفت كه نجار عاجز است كه با اره سوراخ نكرده بلكه اين آلت كه ساخته براي همين قدر كار است اما متك را هم ساخته است بجهت اينكه سوراخ هم بكند ، همچنين رجعت نمودن و عود كردن اشخاص باوضاع اين افلاك نيست و براي اين خداوند اوضاع ديگر ساخته كه بعينه اشخاص را برميگرداند و با اينكه در قدرت خدا فرق نيست معذلك خيلي سهلتر و آسان‌تر از خلقت روز اول اما نه بوضع خلقتي كه در اين زمان [ص 681] مي‌بيني كه از ارحام سر بيرون ميآورند ، و اين است كه در قرآن و اخبار آل‌محمد عليهم السلام مي‌بيني كه در معاد اول خداوند همه اوضاع عالم را بهم ميزند و بعد از آن خلق را برميگرداند و جهت اين است كه تا اين اوضاع سرپا است اشخاص برنميگردند مگر اينكه وقتي خداوند بخواهد بر دست انبياء و اولياء خارق عادتي بروز دهد كه بي كمك اين اسباب عاديه باشد و جماعتي كه پيش از اين برگشته‌اند كه در قرآن ذكر آنها شده و همچنين جماعتي را كه امام عليه السلام در ابتداي ظهور برميگرداند همه بقوت اعجاز آن بزرگواران بوده و هست نه باين اسباب فلكي و ارضي و بعد از آنكه آن حضرت تشريف آورد و اوضاع عالم را برگردانيد خورده خورده خلق بنا ميگذارند رجعت كردن . خلاصه پس بچشم عبرت در آنچه عرض كردم نظر كن و ببين كه با اين اختلاف آثار كه در عالم مشهود است ممكن نيست كه دو قابليت خلق بشود كه از جميع جهات نظير يكديگر باشند بلكه هر يكي صاحب بدني مخصوص و روحي مخصوص براي خودش ميشود و روح الايمان يا روح الكفر در او بر حسب شخص او بروز ميكند و هر كسي عملي و ثواب و عقابي خاص بخود دارد و بسخنان جاهلانه اين جماعت گوش مده كه همچو فرض كرده‌اند كه خداوند معدودي خلق آفريده و هي اينها را ميميراند و دومرتبه زنده ميكند پس هر ظهوري معاد ظهور قبل است و بعد از اين باز بتفصيل رد اين مطالب بايد بشود پس اين مقدمه را داشته باش تا بمطلب برسيم .

فصل - گفته است : و در قرآن مجيد بسيار است اموات غير احياء و لكن لايشعرون ● و از قبل ذكر شد و در اخبار و آثار بي‌شمار است اذا قام القائم قامت القيامة فتشوا الكتب كي لاتضلوا و آنچه ذكر قيامت و ساعت و قيام [ص 682] اموات از قبور و حساب و ميزان و جنت و نار و حشر و نشر و مبدء معاد است اولا ظاهر است بر اينكه كما بدأكم تعودون فريقا هدي و فريقا حق عليه الضلالة ● چرا علماي اعلام از ظاهرش بيرون ميبرند و بموهومي تعبير مينمايند كه عرفا و حكما و عقلايشان انكار دارند و ثانيا آنكه جميع مفسرين اجماع دارند كه از آيات آنچه متعلق بظهور و جنت و نار و قيامت و معاد و امثال ذلك است متشابه است و لايعلم تأويله الا الله و الراسخون يا الا الله و الراسخون في العلم يقولون آمنا هر دو يكي است و تأويلش را قبل از يوم تأويل يا بايد معصوم بيان فرمايد كه منصوص است من لدن صاحب الظهور و يا حضرت قائم عجل الله فرجه كه مؤيد است من لدن مكلم الطور و حال آنكه يوم تأويل خود آيات ظاهر است و مدل بر مقصود است و محتاج بتأويل و خروج از ظاهر نيست خود آيات ظاهر بل اظهر است چه كه يوم تأويل و رجوع و اياب است و يوم اخذ ثمره و نتيجه است و مصاديق آيات مشهود و معلوم و اگر هم محتاج به بيان باشد از معصوم بتلويح و كنايه كه ابلغ از تصريح است بيان شده چه كه يوم تصريح نبوده و از اسرار بوده و اگر هم بيان نشده نفسي كه بجميع آيات و بينات و دلالات و معجزات و خوارق عادات و استقامت لا مثل لها و تصرف در اركان عالم قيام بر امر الله فرموده بيان ميفرمايد بايد بتمام خضوع و خشوع و تسليم و رضا قبول نمائيم .

جواب - اما در باب موت مطلب از آنچه بيان كرديم ظاهر شد . و اما در باب آنكه روايت كرد اذا قام القائم قامت القيمة ، عجالة كه همچو عبارتي از اخبار نظرم نيست و ظاهر اين است كه خواسته نقل بمعني كند و باين لفظ گفته و تعبير درست نياورده و در اخبار بسيار است كه قيامت و ساعت و يوم دين و غير اينها را بقيام قائم تفسير فرموده‌اند و در اين مطلب شبهه نيست ولي اين [ص 683] تفسيرات دليل اين نيست كه قيامت و ساعت منحصر است بيوم قيام قائم بلكه دليل اين است كه از براي قيامت دو معني است بلكه سه معني است كه قيام قائم (ع) باشد و رجعت و قيامت بمعني اخص و اگر بنا باشد كه يك معني كه از براي آيه كردند منحصر در همان معني باشد پس علم همه چيز در اين قرآن باين كوچكي چگونه گذارده شده است نيست اين مگر از اين جهت كه از براي هر آيه معاني بسيار هست و اثبات يك معني نفي معاني ديگر را نميكند و اين است كه در بحار از حضرت صادق (ع) نقل كرده كه فرمود قرآن بر هفت حرف نازل شده و ادني چيزي كه براي امام است اينكه بهفت وجه فتوي دهد و حضرت باقر (ع) فرمود كه از براي كتاب خدا ظاهري است و باطني و معنيهاي چند و حضرت امير (ع) فرمود كه تأويل هر حرفي از قرآن بر چند وجه است و در اخبار متعدد است كه از براي قرآن باطني است و باطن باطني و ظاهري و ظاهر ظاهري . خلاصه پس اگر ساعت و قيامت را بقيام قائم تفسير فرموده‌اند دليل اين نيست كه از براي آنها معني ديگر نيست و بايد در اخبار خودشان ملاحظه كرد و همان طور كه او گفته كه تفتيش كنيد كه گمراه نشويد ما هم باخوان خود ميگوئيم كه تفتيش بكنيد كه گمراه نشويد در برهان روايت كرده است از حضرت صادق (ع) كه فرمود ايام خداوند كه مرجوّه است سه روز است يوم قيام قائم عليه السلام و يوم كرة و يوم قيمة ، عرض ميكنم پس ببين كه ميانه اين سه روز فرق گذارده و از هم جدا فرموده‌اند و در حديث مفضل بعد از آنكه حضرت صادق (ع) تفصيل زنده كردن عمر و ابوبكر و قصاص از آنها را فرمود مفضل عرض كرد كه اي سيد من اين آخر عذاب آن دو است فرمود هيهات اي مفضل بخدا قسم هرائينه رد كرده ميشوند آن دو و حاضر ميشود البته البته سيد اكبر محمد رسول خدا (ص) و صديق اكبر اميرالمؤمنين و فاطمه و حسن و حسين و ائمه عليهم السلام و مؤمنين [ص 684] ماحضين و كفار ماحضين و هرائينه قصاص كرده ميشود از آن دو از براي جميعشان حتي آنكه هر روز و شبي هزار مرتبه كشته ميشوند و رد كرده ميشوند بآنچه پرورنده آنها خواسته ، پس ببين كه ذكر قيام قائم و رجعت و قيامت هر سه جدا از يكديگر شده است و در عوالم از تفسير نعماني نقل كرده است از اميرالمؤمنين (ع) كه فرمود و اما رد بر كسي كه انكار رجعت نموده است پس قول خداي عزوجل و يوم نحشر من كل امة فوجا ممن يكذب بآياتنا فهم يوزعون يعني بسوي دنيا و اما معني حشر آخرت پس قول خداي عزوجل است و حشرناهم فلم‌نغادر منهم احدا ، و حاصل دو آيه اين است كه در باب رجعت ميفرمايد كه آن روزي كه از هر امتي فوجي را محشور ميكنيم و فوج بعض مراد است و آيت قيامت اين است كه ميفرمايد محشور كرديم ايشان را و ترك نكرديم از ايشان احدي را پس كل محشور ميشوند در قيامت ، خلاصه و باز فرمود امام (ع) و حرام علي قرية اهلكناها انهم لايرجعون يعني در رجعت حرام است بر اهل قريه كه هلاك شده‌اند اينكه برگردند و براي آنها رجعت نيست و اما در قيامت پس ايشان رجعت ميكنند و مثل قول خداي تعالي و اذ اخذ الله ميثاق النبيين لما آتيتكم من كتاب و حكمة ثم جاءكم رسول مصدق لما معكم لتؤمنن به و لتنصرنه قال ءاقررتم و اين نيست مگر در رجعت ، مترجم گويد كه چون نصر در مقامي است كه از براي اعداء قوت و قدرتي باشد و در قيامت چنين نيست ولي در دنيا است كه اعداء غلبه پيدا ميكنند پس بايد انبياء خدا بدنيا برگردند و نصرت خاتم انبياء را بكنند ، و باز آيات ديگر ذكر فرمود از وعده‌هائي كه خداوند بايشان فرمود كه ايشان را در زمين خليفه فرمايد و فرمود كه همه اينها در رجعت است و نيز ذكر جماعتي از راجعين سابق را فرمود . خلاصه مطلب اين است كه باين اصرار اثبات ميفرمايد حضرت امير (ع) كه رجعت غير از قيامت است و آن روز ديگر است [ص 685] و اين روز ديگر ، حالا اين جماعت از ميان درآمده مطلب‌فهم شده‌اند و همه اين ايام را بهمين امروز ميخواهند تأويل كنند و نيز از حضرت باقر (ع) روايت كرده است در شرح فرمايش حضرت امير (ع) كه فرمود علي يدي تقوم الساعة فرمود يعني رجعت پيش از قيامت خداوند نصرت ميكند بمن و بذريه من مؤمنين را و نيز عرض كردند بحضرت امير (ع) كه آيا حيوتي پيش از قيامت هست و بعد از آن مرگ فرمود بلي و از حضرت باقر و حضرت صادق (ع) روايت كرده كه فرمودند هر قريه كه هلاك كرد خدا اهل آنرا بعذاب برنميگردند در رجعت پس اين آيه از اعظم دلالت است در رجعت زيرا كه احدي از اهل اسلام انكار ندارند كه كل مردم برميگردند بسوي قيامت آنكه هلاك شده و آنكه هلاك نشده پس قول خداي تعالي لايرجعون قصد فرموده است رجعت را پس اما بسوي روز قيامت برميگردند تا اينكه داخل آتش بشوند . خلاصه كه اگر صد حديث بخواهيم نقل كنيم كه دلالت كند بر اينكه قيامت غير از رجعت است و قيام قائم (ع) مقدمه رجعت است ميسر است و در بحار و عوالم موجود الا اينكه ذكر همه موجب اطناب است و همين چند حديث كافي است خاصة كه مشحون بآيات قرآن است و خداوند فرموده و لنذيقنهم من العذاب الادني دون العذاب الاكبر كه عذاب ادني در رجعت است و عذاب اكبر در قيامت است چنانكه در اخبار فرموده‌اند و در حديث ابن‌سلام است كه عرض كرد برسول خدا (ص) كه خبر بده مرا از دنيا كه چرا اسمش را دنيا گفتند فرمود اي ابن‌سلام بجهة اينكه دنيا خلق شده است از دون آخرت و اگر با آخرت خلق شده بود فاني نميشد همچنانكه فاني نميشود آخرت ، تا اينكه عرض كرد كه آخرت چرا اسمش آخرت شد فرمود بجهت اينكه آن متأخر است از دنيا و بعد از دنيا است وصف كرده نميشود سالهاي آن و احصا نميشود ايام آن و نمي‌ميرد ساكن آن ، عرض ميكنم [ص 686] پس ملاحظه كن و انصاف بده كه نه وقتشان يكي است و نه وصفشان يكي است ، و باز عرض كرد كه خبر بده مرا از شيئي كه لاشئ است و شيئي كه بعض شئ است و شيئي كه فاني نميشود از او شيئي فرمود اما شيئي كه لاشئ است اين دنيا است كه نعيمش ميرود و ساكنش ميميرد و ضوءش خاموش ميشود و اما شئ بعض شئ وقوف خلايق است در صعيد واحد پس آن شئ بعض شئ است و اما شيئي كه فاني نميشود از آن شئ پس جنت و نار است كه فاني نميشود از جنت نعيمش و كم نميشود از نار عذابش پس هر كه از بندگان بگويد كه نعيم جنت فاني ميشود يا عذاب خدا منقضي ميشود پس آن كافر است بخدا در هر چيزي . خلاصه پس بر فرض كه لفظ قيامت و ساعت بر هر دو استعمال شده باشد يا بر هر سه دليل اتحاد آنها نيست چنانكه عرب لفظ عين را بر چشم و چشمه و طلا و كاسه زانو و غير اينها استعمال ميكند آيا اين استعمال دليل يكي بودن اينها است نه والله كه نيست اين قول سواي خبط و قصد اضلال مردم .