جواب - خداوند بحق آل‌محمد (ع) ما را بر صراط مستقيم ثابت‌قدم دارد والله كه باور نميشود كه كسي در زمره عقلا محسوب شود و اينگونه هذيانات بگويد و اگر چه بعضي كلماتش مثل كسي است كه در خواب سخن بگويد ولي چون مقصودش معلوم است جواب ميگوئيم اول نميدانم اين مطلب را دانسته است كه مراد خداوند از اين فرمايش چه بوده است و پيغمبري كه از برادران بني‌اسرائيل بايد بيايد كيست ؟ ظاهر استدلال او اين است كه آن را بهمين شخص تفسير كرده است و غريب است كه با اين همه اظهار تتبع و ادعاي اسلام هنوز نفهميده است كه مقصود خداوند كه بوده و من براي تو فرمايش حضرت امام رضا عليه السلام را با رأس‌الجالوت كه از علماي يهود بود و در [ص 577] مجلس مأمون با آن حضرت مجادله نمود و در بحار نقل كرده روايت ميكنم حضرت امام رضا (ع) فرمود كه آيا ميداني اي يهودي كه موسي بن عمران وصيت فرمود بني‌اسرائيل را پس فرمود بايشان كه زود باشد كه بيايد شما را نبيي از برادران شما پس او را تصديق كنيد و از او بشنويد پس آيا ميداني كه براي بني‌اسرائيل برادراني غير فرزندان اسمعيل (ع) باشد اگر قرابت اسرائيل را از اسمعيل ميشناسي و سببي كه ميانه آن دو بود از قبل ابرهيم رأس‌الجالوت عرض كرد اين قول موسي (ع) آنرا دفع نميكنيم حضرت فرمود آيا آمده است از برادران بني‌اسرائيل نبيي غير محمد (ص) عرض كرد نه حضرت فرمود آيا پس نيست كه صحيح شد اين نزد شما عرض كرد بلي و لكن من دوست ميدارم كه تصحيح بكني آنرا از براي من از تورية پس حضرت آيات چند از تورية خواند و مطلب را ثابت نمود . پس ببين كه مراد از پيغمبري كه از برادران بني‌اسرائيل باشد محمد بن عبدالله (ص) است و علاوه بر اين ملاحظه كن كه خداوند بيش از يك پيغمبر صاحب شرع از برادران بني‌اسرائيل خبر نداده است و بي‌شبهه خاتم (ص) پيغمبر صاحب شرع بوده است و غير از او پيغمبر صاحب شرعي از اخوان بني‌اسرائيل انبياء خدا بما خبر ندادند بلكه از بني‌اسرائيل هم خبر نداده است چنانكه در همين حديث مشار اليه حضرت بدعاي داود (ع) در زبور استدلال فرمود كه اللهم ابعث مقيم السنة بعد الفترة و فرمود كه مقيم سنت بعد از فترة محمد است رأس‌الجالوت عرض كرد كه آن عيسي است حضرت فرمود كه عيسي مخالفت سنت نكرد و موافق سنت تورية بود تا خداوند او را بآسمان بالا برد . خلاصه پس پيغمبر صاحب شرع جديد در حقيقت بعد از حضرت موسي (ع) خاتم است (ص) فقط .

و اما آنچه گفته در باب تسديد و تأييد و عدم ردع طوري كه خلايق از او قبول كنند و محال و ممتنع شمرده كه نفسي بدون تعليم و تعلم بلا معين و ياور و عدم خزينه [ص 578] و دفينه بتواند بر خلاف عقيده اهل ارض صحبتي بدارد ، ميگوئيم اولا اين مرد پيش از دعوي امامت تحصيلي كرده بود و از عرض طلاب بود و بعضي طلاب ديگر كه طالب حطام دنيا بودند كه آنها را حروف حي اسم گذاردي گرد او جمع شدند و بكمك يكديگر اين مزخرفات را بهم بافتند و او نامربوط ميگفت و آن جماعت كه خودت سابق همه را علماء مقدسين خواندي تصحيح اباطيل او را ميكردند و اما خزينه و دفينه نداشتن مانع از اين كار نيست و همه مدعين بباطل بهمين دعاوي كسب مال ميكنند و شخصي در زمان انبياء سابق طلب دنيا كرد از هر راه و براي او حاصل نشد شيطان باو ياد داد كه دين تازهٔ اختراع كن مال از براي تو جمع ميشود پس بناي دعوت گذارد و دين تازهٔ آورد جماعت بسيار گرد او جمع شدند و مال فراوان دست آورد و وقتي متذكر شد كه براي دو روز دنيا اين چه كار بود كه كردم و فرداي قيامت چه جواب خواهم گفت و خواست توبه كند و بجماعتي كه گرد او بودند گفت كه من خطا كرده بودم باو گفتند كه خطا نكرده بودي و لكن از دين خود مرتد شدي تا آنكه بنبي آن زمان وحي شد كه بفلان بگو كه هر چه سعي كني گناه تو آمرزيده نميشود مگر آنكه تمام كساني كه با اين عقيده باطله مرده‌اند همه را زنده كني و ايشان را با همه احيائي كه هستند براه راست واداري آن وقت تو را ميآمرزيم . خلاصه مطلب اين است كه غالب اهل باطل امرشان همين طور هست كه همين دعاوي باطله را اسباب معاش خود قرار ميدهند و چه دعوي مناسب‌تر براي اين كار كه مردمي كه هزار سال منتظر امام بوده‌اند و از ظلم و جوري كه عالم را فرا گرفته بالامان آمده‌اند يك دفعه اين دعوي را بشنوند البته گرد او جمع ميشوند و بعد از آن هم كه جمع شدند اغلب طبايع كه مسلم اسير نفس اماره و شهوات هستند يكمرتبه ايشان را مرخص كني كه از هيچ عمل شنيع اجتناب لازم نيست و اهل قدس را حزن و ملال نبايد [ص 579] بگيرد ببين ديگر براي اجتماع خلق و جمع حطام دنيا بهتر از اين دامي هست اكسير هم مثل اين عمل فايده دنيوي ندارد .

خلاصه و اما آنچه گفته بر فرض محال بر خداست كه ردع و دفعش فرمايد چنانچه فرمود البته بايد بميرد ، اولا كه بر ما ثابت و محقق است كه در كلمات كتب عهد عتيق و جديد تصحيفات بسيار است و شايد بعد از اين در مقامي اشاره بآن بكنيم پس باين واسطه اعتماد تامي بجزئيات الفاظ اين كتب نيست ثاني اينكه مراد از اينكه فرموده است آن پيغمبر بايد البته بميرد تهديد است كه كسي كه ميداند ميميرد و بايد فرداي قيامت جواب بگويد چرا اقدام بدروغ و دعوي باطل مينمايد نه اينكه مراد اين باشد كه بمحضي كه دروغ از دهان او بيرون آمد فورا خواهد افتاد و مرد اگر بنا بر اين باشد پس ديگر هيچ باطلي در دنيا نخواهد ماند و سابق بر اين اين مطلب را بتفصيل جواب داده‌ايم و اگر بنا بر اين بود فرعون با دعوي الوهيت چهارصد سال عمر نميكرد مسيلمه كذاب آنهمه مهلت داده نميشد بلكه فرق نميكند ادعاي پيغمبري يا امامت بدروغ همه علي السوي است اين همه غاصبين حق ائمه ما (س) كه سالهاي سال زندگاني كردند از چه جهت بود و حضرت امير (ع) ميفرمايد در خطبه اما بعد فان الله سبحانه لم‌يقصم جباري دهر قط الا بعد تمهيل و رخاء و لم‌يجبر عظم احد من الامم الا بعد ازل و بلاء و در كلام ديگر فرموده و لئن امهل الله الظالم فلن‌يفوت اخذه و هو له بالمرصاد علي مجاز طريقه و بموضع الشجي من مساغ ريقه الحديث ، و از اينها گذشته كه خود اين آيات دليل است كه اين مرگ فوري نيست نمي‌بيني كه خود خداوند امتحان دروغ‌گوئي او را باين قرار داده كه چيزي بنام خدا بگويد و واقع نشود و در آخر فرموده است آن پيغمبر آنرا از روي غرور گفته از او مترس . ملاحظه كن كه دلالت ميكند كه تا آن زمان كه كذب او ظاهر ميشود هنوز زنده است و فرموده از او [ص 580] مترس و بسا خبري بدهد كه چندين سال بعد وعده او باشد . خلاصه كه در اين مطلب شبهه نيست كه از اول زمان آدم تا كنون بنا بر اين نبوده است كه هر كه دعوي باطلي كند فورا او را هلاك كنند و هر كسي باجلي كه خداوند از براي او قرار داده ميمرده است دور يا نزديك و شايد كه در اجل او بالنسبه تعجيل شود چنانكه فرمودند كه هر كه ادعاي امامت بباطل كند خداوند عمر او را كم ميكند و او را هلاك ميكند چنانكه ميرزا علي‌محمد هم بعد از دعوي دوامي نكرد و كشته شد .

و اما آنچه گفته كه اگر بغنا و اقتدار اين امر پيش ميرفت بعض علما و سلاطين ميكردند ، اي مرد از خدا بترس و اين همه اشتباه‌كاري مكن علما و سلاطين كساني از ايشان كه اهل ايمانند كه اگر همه دنيا را هم بر ايشان عرضه كنند دعوي باطل نميكنند و اما كساني كه اهل ايمان نيستند طبايع مردم مختلف است و هر كسي از امور دنيا يا آخرت يا خير يا شر راغب بامري ميشود و بنا نيست كه هر كه شيطان بر او غالب شد و اسباب فراهمي ديد ادعاي نبوت بكند يكي اين معصيت را ميكند و ديگري معصيت ديگر چنانكه از حالات مردم اين مطلب پيداست .

و اما آنچه از قوت قلبش گفته ، نميدانم قوت قلب اين شخص بيشتر بوده يا فرعون ذي الاوتاد كه با آن همه آيات موسي (ع) دست از دعوي باطل خود برنداشت عصاي موسي تمام قصر فرعون را نزديك بود ببلعد بحدي كه فرعون از ترس از تختش افتاد و خود را فاسد كرد و باز ميگفت بموسي (ع) كه لئن اتخذت الها غيري لاجعلنك من المسجونين نميدانم قوت قلب اين مرد بيشتر بوده يا عمر و ابوبكر كه چندين هزار معجز از پيغمبر و علي بن ابيطالب عليهما السلام ديده بودند و زور بازوي علي را هم ميدانستند معذلك غصب حق او را كردند و عمر خود را اميرالمؤمنين خواند و همچنين ساير خلفائي كه بودند قوت قلب اين احمق نسبت بآنها مثل قطره‌ايست در دريا اگر چه اين هم در حد [ص 581] خود مثل يكي از آنها است و غصب حق صاحب الامر (ص) را كرد ولي پيشينيان پيغمبر و ائمه را ميديدند و آيات و معجزات ايشان را مشاهده ميكردند و با وجود اين بر باطل خود ايستادگي ميكردند و اين مرد امام را نميديد و آنچه شنيده بود يا باور نداشت يا انكار ميكرد علي اي حال كه در قوت قلب يعني شقاوت ادني شاگرد عمر بن الخطاب است ، و اگر گوئي كه ادعاي نبوت و تغيير شريعت امر ديگر است گويم نزاعها در اسم كه نيست و در معني عمر هم ادعاي نبوت داشت بلكه ادعاي الوهيت داشت زيرا كه علانيه حلال خدا را حرام ميكرد و باك نداشت و خداوند در كتاب مجيد خود فرموده درباره يهود و نصاري اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله و خدمت پيغمبر (ص) عرض كردند كه كي ايشان علماي خود را خدايان گرفتند فرمود نبود كه حلال را حرام ميكردند و حرام را حلال و آنها قبول ميكردند عرض كردند چنين بود فرمود همين است معني اينكه آنها را خدايان گرفتند پس در حقيقت عمر هم علاوه بر ادعاي پيغمبري و امامت ادعاي خدائي هم داشت و ملعون با كمال قوت قلب و شقاوت نفس بر باطل خود ايستادگي كرد پس اگر ايستادگي شما دليل حقيت شما است عمر هم باين قاعده اهل حق بوده و خداوند حشر شما را با او بكند .

و اما مسأله خلاقيت ايشان كه مشعر فهم بيان را در خلق احداث كرده ، كه ديگر كلامي است كه ثكلي از آن ميخندد و حاجت بجواب ندارد و بعضي كلمات او سابق گذشت و بعد از اين هم شايد بيايد .

و اما آنچه در باب اخبار بغيب گفته ، والله هوش از سر انسان ميرود كه در همين كلام كه از تورية نقل كرده خداوند دليل كذب پيغمبر را واقع نشدن اخبار او قرار داده و خاصه اين نحو امتحان در جائي ميشود كه خبر از آينده بدهد و اين مرد در مقام استدلال بآيه توراة تكذيب توراة را ميكند و ميگويد حجت الهي باين نحو تمام و كامل نخواهد بود و حال اينكه اخبار بغيب منحصر [ص 582] بخبر از آينده نيست كه انتظاري در آن باشد خبر دادن از آنچه ميخوريد و اندوخته‌ايد كه صدق و كذبش فوري بروز ميكند آيا باين حجت الهي تمام و كامل ميشود يا نميشود ؟ از خدا بترس و تا باين درجه باعث گمراهي خلق مشو .

فصل - گفته است : و همچنين آنچه او بخواهد و بفرمايد چه كه من عند الله مطاع است نه مطيع چنانچه آيات كثيره محكمه قرآن شهادت بر اين معني ميدهد و ذكر شد و اين است مقصود آنچه در مواضع عديده از تورية و انجيل نازل شده خداوند خدايت را امتحان منما در انجيل متي باب ١٢ آيه ١٨ ● فريسيان پاسخ دادند و گفتند اي استاد از تو خواهش ديدن آيتي را داريم ايشان را جواب داده گفته كه طبقه شرير زناكار آيت را جستجو مينمائيد و جز آيت يوناه پيغمبر آيتي بوي داده نخواهد شد انتهي ، اين مضمون در چند موضع نازل است و اعظم برهان و اكبر دليل است كه كور و كر و گنگ و ديوانه و ابرص و مرده را كه شفا بخشيد شفاي ايماني بود چه اگر واقع شده بود ديده و يا شنيده بودند و سؤال ديدن آيتي نمينمودند و علاوه آن جوهر صدق ميفرمود فلان و فلان نميفرمود طبقه شرير زناكار و مؤيد اين معني انجيل متي باب ١٣ آيه ٥ از آن رو كه دل اين قوم سنگين است و سخنها را گران استماع مينمايند و چشمشان را بر هم مينهند كه مبادا ببينند و بگوش بشنوند و بدل دريابند و توبه نمايند و من ايشان را شفا بخشم انتهي ، باري مقصود از آيت يوناه برخواستن از خواب غفلت و برخواستن در معاد است و با اينكه مخالف عادت بود مشعر قبول و ايمانش در مقبلين خلق شد و يحق الله الحق بكلماته و يقطع دابر الكافرين و المجرمين مصدق اين بيان ، و باز يكي دو آيه و مزخرفاتي در باب اينكه غير كتاب معجزي نيست گفته و بعد دو سه باب از بيان كه دليل اين مزخرفات است نقل ميكند كه بعد انشاء الله [ص 583] ذكر خواهد شد .

جواب - اما آنچه گفته است كه من عند الله او مطاع است نه مطيع كلامي است درست و سابق شرح اين مطالب شده اينجا هم مجملا اشاره ميكنيم كه مطاعيت ايشان از مطاعيت خداوند كه بالاتر نيست و خداوند هم دعاي بندگان خودش را مستجاب ميكند و منافات با مطاعيت او ندارد بلكه امر فرموده است بدعا كردن و آنرا عبادت خوانده و ترك آنرا استكبار شمرده است و البته بنده بايد دعا كند و خداوند بر حسب دعاي بنده عطا كند و باز هم مطاع است نه مطيع و همچنين است امر در باب طلب معجزات منافاتي با مطاعيت خداوند يا انبياء او ندارد و اين است كه حضرت ابرهيم با كمال بندگي كه داشته است عرض ميكند بخداوند كه ارني كيف تحيي الموتي قال اولم‌تؤمن قال بلي و لكن ليطمئن قلبي و همچنين است سؤال ساير بندگان و اين است كه در پنجاه‌هزار احاديث در معجزات در مواضع معدودي اتفاق افتاده است كه انبياء خواهش سائل را قبول نفرموده‌اند و سابق بر اين شرح جهات حكمت عدم قبول از اخبار و آثار و دليل عقلي شده است و در اين مقام بمناسبت استدلالي كه بفقره انجيل كرده است ميگوئيم كه گذشته از خود معجزه كه آيا مصلحت در آن هست يا نيست سائلين مختلف هستند بعضي از روي صدق سؤال ميكنند باين معني كه ولو هنوز ايمان نياورده ولي نيت او اين است كه اگر واقعا آيتي ديد تسليم نمايد و ايمان بياورد و بعضي سؤال ايشان از روي تعنت است و نيت تسليم ندارند و اين مطلب را انبياء خدا هم بعلم خود ميدانند و هم از ظاهر حالات و كيفيت سؤال سائل اين مطلب ظاهر ميشود طوري كه غير نبي هم متعنت و غير او را تميز ميدهد چنانكه خداوند فرموده قد بدت البغضاء من افواههم و ما تخفي صدورهم اكبر و سؤال متعنت البته لازم نيست بر پيغمبر كه آنرا اجابت نمايد زيرا كه معجز آوردن [ص 584] بجهت اين است كه خلق هدايت بشوند و كسي كه متعنت است و آثار قبول و تسليمي در او نيست چندان ثمري در اتيان معجز نيست مگر اينكه نبي بخواهد حجت را بر او تمام كند يا غير سائل باين سبب هدايت شود اين است كه در حديثي كه سابق نقل كرديم در احتجاج پيغمبر (ص) با ابوجهل و جماعت ديگر از قريش چونكه آنها گفته بودند كه آيت ظاهر بكن و ما نميدانيم كه بعد از ظهور آيت آيا ايمان خواهيم آورد يا نه آن حضرت بعد از حجتهاي بسيار كه اقامه فرمود كه اين آيات كه شما خواسته‌ايد يا آيت نيست يا صلاح نيست يا اسباب هلاكت شما است و غير اينها فرمود و بعد از اينها شما متعنت هستيد و خود ميگوئيد كه بعد از بروز آيت نميدانيم كه ايمان ميآوريم يا نه پس در اين صورت چه سود دارد كه من ظاهر كنم و باز معذلك بجهت اتمام حجت آياتي چند هم بروز داد ، خلاصه كه سؤال از روي عناد و سركشي لازم نيست كه اجابت شود . چون اين مقدمه را دانستي حال عرض ميكنم كه در اين باب از انجيل متي كه مصنف فقرهٔ از آنرا نقل كرده اولا چند معجز از حضرت عيسي (ع) ذكر شده و ثاني بيان شده است كه فريسيان كه اين جواب را در اين موقع شنيدند از كمال سركشي ايشان بوده كه در همين باب بيان آن شده است چنانكه در اول آن باب است كه در آن هنگام عيسي در روز سبتي از ميان كشتها عبور نمود و شاگردان وي گرسنه بودند پس شروع بماليدن خوشِها و خوردن نمودند و چون فريسيان اين عمل را مشاهده نمودند گفتندش اينك شاگردان تو عملي را مينمايند كه كردن آن در روز سبت جايز نيست و حضرت عيسي (ع) از عمل داود و شهادت تورية بر آنها ثابت فرمود كه عيب ندارد تا آنكه از آيه نهم ببعد ميفرمايد و چون از آن مكان بيرون رفت به مجمع ايشان درآمد و شخص دست‌شلي در آنجا حاضر بود پس ايشان از وي سؤال نموده گفتند كه آيا در روزهاي سبت شفا دادن جايز است تا بر وي ادعا نمايند ايشان [ص 585] را گفت كه كيست در ميان شما كه يك گوسفند داشته باشد و هر گاه كه در روز سبت در گودالي افتد او را نخواهد گرفت و برداشت و فضيلت انساني بر ميشي چه قدر است پس بنا بر اين اقدام بامور خير در ايام سبت جايز است آنگاه آن مرد را فرمود كه دست خود را دراز كن و او آنرا دراز كرده كه مانند آن دست ديگرش درست شد آنگاه فريسيان شورائي از براي وي برپا نمودند كه او را هلاك گردانند و چون عيسي از اين مقدمه مطلع گشته از آنجا رحلت فرمود و جمع بسياري بعقب وي آمده كه همگي آنها را تندرست نموده و ايشان را تأكيد فرمود كه آنرا اظهار ننمايند تا آنكه در آيه ٢٢ ميفرمايد آنگاه ديوانه كور و گنگي را نزد وي آوردند و او را شفا بخشيد كه آن كور و گنگ گويا و بينا گرديد و مجموع آن گروه محو گرديده گفتند كه آيا اين فرزند داود نيست ليكن چون فريسيان اين مقدمه را شنيدند گفتند بدرستيكه اين كس جنان را بيرون نمينمايد مگر باستظهار ملك جنها بعلزبول بعد حضرت براي آنها ثابت فرمود كه چنين نيست بلكه بمعاونت روح است و تعرضات و نصايح بايشان فرمود تا آنكه در آيه سي و هشتم است آنگاه تني چند از نويسندگان و فريسيان پاسخ داده گفتند اي استاد از تو خواهش ديدن آيتي را داريم ايشان را جواب داده گفت كه طبقه شرير زناكار آيت جستجو مينمايد و جز آيت يوناه پيغمبر هيچ آيتي بوي داده نخواهد شد چه بوضعي كه يوناه سه شبانه‌روز در شكم ماهي ماند فرزند انسان همچنان سه شبانه‌روز در شكم زمين خواهد ماند و مردان نينويه با اين طبقه در محاكمه خواهند ايستاد و آنرا ملزم خواهند نمود زآنرو كه آنها بموعظه يوناه توبه نمودند اينك از يوناه بزرگتري در اينجاست ملكه جنوب در محاكمه با اين طبقه خواهد برخواست و بر آن حكم خواهد نمود زيرا كه او بجهت شنيدن حكمت سليمان از اقصاي زمين آمد و اينك از سليمان بزرگتري در اينجا [ص 586] است ، تا آخر عبارات كه باز بآنها تعرض فرمود . خلاصه اول اشتباه كاريهاي اين مرد را ملاحظه كن كه صريح فرمايشات حضرت عيسي است كه مراد از يوناه پيغمبر يونس بن متي است كه شرح حال او را خداوند در كتاب مجيد خود فرموده و در كتب عهد عتيق كتابي مخصوص در تفصيل حال آن حضرت است و در ترجمه اصفهاني مخصوصا در همين مقام باسم يونس ترجمه كرده و در اينجا نيز حضرت عيسي (ع) بيان فرموده است و اين مرد معني ميكند كه مقصود برخواستن از خواب غفلت است ولو اينكه امت او از خواب غفلت بيدار شدند ولي اين چه دخل بآيت يونس دارد و چه دلالت بر حقيت يا بطلان پيغمبر ميكند مگر حضرت ابرهيم (ع) كه خودش بتنهائي مؤمن بود كه خداوند در شأن او ميفرمايد ان ابرهيم كان امة قانتا لله و امام (ع) در تفسير آن ميفرمايد كه بر ديني بود كه احدي بر آن دين نبود هيچ دلالتي بر بطلان ابرهيم (ع) ميكند كه ايمان يا كفر خلق را آيت خود گيرند آن شمائيد كه بتصديق خودتان بدعوي ميرزا علي‌محمد استدلال ميكنيد كه اين دليل حقيت اوست ولي انبياء و اولياء (ص) اين نحو استدلالات واهيه كه لايسمن و لايغني من جوع نميكنند تو ببين خود آن حضرت صريح ميفرمايد كه يونس سه شبانه‌روز در شكم ماهي ماند من هم سه شبانه‌روز در شكم زمين خواهم ماند پس آيت يونس زنده بودن در شكم ماهي و بيرون آمدن و باز مراجعت بسوي امت است و مراد حضرت عيسي (ع) هم همين است كه بظاهر خواهيد ديد كه شبه مرا بكشند ولي من كشته نميشوم و زنده خواهم بود همچنانكه يونس در شكم ماهي زنده ماند چنانكه از انجيل متي آنجا كه ذكر صلب آن حضرت و دفن اوست ظاهر است كه فريسيان از آن حضرت روايت كردند كه فرموده بعد از سه روز برميخيزم و بهمين احتياط حراست ميكردند و در انجيل مرقس باب ١٦ ذكر برخواستن آن حضرت را از قبر كرده ، خلاصه و بهمين فقره ميتوان استدلال [ص 587] بر نصاري كرد و اثبات نمود كه عيسي (ع) زنده است . باري غرض اين است كه اشتباه‌كاري تا باين حد و حال اينكه بسا ده‌هزار نسخه تورية و انجيل در ايران پهن باشد و معذلك حيا نكند كه مردم مي‌بينند و ملتفت ميشوند .

و اما آنچه گفته كه كور و كر و گنگ را كه شفا بخشيد شفاي ايماني بود و اگر واقع شده بود ديگر سؤال آيتي نمينمودند ، انشدك بالله اي كسي كه گمراهي خود را طلب نميكني كه شفاي ايماني بخشيدن هيچ باعث حيرت در انسان ميشود و هيچ محتاج باين سخنان هست كه بگويند اين شخص جنان را بيرون نميكند مگر باستظهار ملك جنها بعلزبول تو ببين كه اين جماعت ديده بودند كه اين شخص كور و گنگ و ديوانه است و جن در او تصرف ميكند و بعد باز ديدند كه جن بيرون رفت و بينا و گويا و هشيار شد و خواستند سخني بگويند كه اشتباه‌كاري كرده باشند و گفتند تو بمعاونت ملك جن اين كار كرده و حضرت جوابها فرمود كه يكي از آنها اين آيه است كه چه سان كسي در خانه شخص پرزوري رفته و رختهايش را بگيرد جز آنكه اول آن مرد زبردست را ببندد و بعد از آن خانه‌اش را غارت نمايد و حاصل فرمايش اين است كه من بايد اول خود ملك جن را اسير كنم و بعد از آن جن را از تن جني بيرون كنم پس ببين كه اين سخنان كه در اين موقع از فريسيان سر زده است هيچ دخلي بعالم كفر و ايمان دارد پس نبوده است مگر اينكه واقعا و حقيقة شخص ديوانه و كور و گنگ ظاهري بوده و حضرت او را شفا داده و اين جماعت از تعنتي كه داشتند ايمان نياورند و محملها چيدند و همچنين آيت اول را كه ديدند كه دست شل را شفا بخشيد نيز بهمين قاعده بوده و بمحض ايمان يك نفر كه بسا ابدا اظهاري هم نكند شوري و تمهيد قتل نميخواهد ، پس ببين كه آيات متعدد در همين جا ذكر شده كه فريسيان ديدند و در صدد قتل حضرت بودند و آخر هم كردند آنچه كردند چنانكه شرح [ص 588] شقاوت و عناد و اعمال فريسيان در اناجيل مكرر شده است ، حال همچو جماعتي كه عزم قتل او را دارند و ابدا سؤال ايشان از روي صدق نيست بلكه در حقيقت سخريه و استهزاء است آن وقت كه باز ميآيند سؤال آيت ميكنند چه حق دارند كه نبي آنها را اجابت كند اين است كه تعرض نموده اولا باين لفظ كه طبقه شرير زناكار و كجا از پيغمبران يا ائمه شنيده كه نسبت بكسي كه واقعا بجهت طلب معرفت آيت خواسته است باين سختي و درشتي سخن بگويند پس نبوده است مگر اينكه اين جماعت علاوه بر معاصي كه داشتند محض طلب دين سؤال نميكردند و ثانيا باز تعرض نموده و بنا بر معني كه ظاهر است فرموده از ميان شما خواهم رفت . خلاصه كه درست در عبارات از روي انصاف نظر كن ببين كه صدق اين است كه ما گفتيم يا آنكه مصنف گفته و در اناجيل معجزات بسيار از آن حضرت نقل كرده‌اند كه هيچيك قابل اين تأويلات مزخرفه نيست يك فقره ديگر نقل ميكنيم كه علانيه ببيني كه اين تأويلات باطل است باب دويم انجيل مرقس : و بعد از چندي باز وارد كفرناحوم شده چون شهرت يافت كه در خانه است بي‌درنگ جمعي ازدحام نمودند بقسمي كه بيرون در نيز گنجايش نداشت و براي ايشان كلام را بيان ميكرد كه ناگاه بعضي نزد وي آمده مفلوجي را بدست چهار نفر برداشته آوردند و چون بسبب جمعيت نتوانستند نزد او برسند طاق جائي را كه او بود باز كرده و شكافته تختي را كه بر آن مفلوج خفته بود بزير هشتند عيسي چون ايمان ايشان را مشاهده نمود مفلوج را گفت اي فرزند گناهان تو آمرزيده شد ليكن بعضي از كاتبان كه در آنجا نشسته بودند در دل خود تفكر نمودند كه چرا اين شخص چنين كفر ميگويد غير از خداي واحد كيست كه بتواند گناهان را بيامرزد در ساعت عيسي در روح خود ادراك نموده كه با خود چنين فكر ميكنند بديشان گفت از بهر چه [ص 589] اين خيالات را بخاطر خود راه ميدهيد كدام سهل‌تر است مفلوج را گفتن گناهان تو آمرزيده شد يا گفتن برخيز و بستر خود را برداشته بخرام ليكن تا بدانيد كه پسر انسان را استطاعت آمرزيدن گناهان بر روي زمين هست مفلوج را گفت تو را ميگويم برخيز و بستر خود را برداشته بخانه خود برو او برخواست و بي‌تأمل بستر خود را برداشته پيش روي همه روانه شد بطوري كه همگي حيران شده خدا را تمجيد گفتند مثل اين امر هرگز نديده بوديم . عرض ميكنم ملاحظه كن اين وضع ديگر محتمل تأويلات هست اولا ايمان كه داشته ثاني اينكه گناه او را هم جداگانه آمرزيده ثالثا در حضور كاتبان كه مثل فريسيان بودند او را شفا داد كه محل عجب همه شد پس چگونه اين را تأويل بشفاي ايماني ميتوان كرد ؟

باري و اما فقره ديگر كه از باب سيزدهم نقل كرده آن هم مؤيد سخني است كه ما گفتيم زيرا كه دانستي كه شخص سركش شقي كه گوش و چشم خود را بكلام انبياء باز نميكند مستحق اين نيست كه ايشان باو شفا بخشند و تو ملاحظه كن كه حضرت اين جواب را در چه مقام فرموده چون حضرت بياناتي بطريق مثال فرمود و شاگردان عرض كردند كه چرا با ايشان بطور مثال حرف ميزني حضرت فرمود زيرا كه دريافتن اسرار ملكوت آسمان بشما داده شده و بايشان داده نشده است بنا بر اين هر كس كه دارد باو داده خواهد شد و زياد خواهد گرديد و اما هر كس كه ندارد نيز آنچه دارد از وي گرفته خواهد شد پس بآنها در مثالها سخن ميرانم ، تا آنكه بعد از دو آيه آيه مذكوره را فرموده و غرض اين است كه اگر چشم و گوش را باز نمايند و توبه كنند بآنها شفا بخشم يعني از علم خود بآنها بياموزم و البته حكمت آن حضرت شفا بوده است ولي اين دليل اين نيست كه حضرت معجزي سواي همين نداشت و آن هم براي مصدقين خاصة اگر مثلا شخص كور يهودي را [ص 590] خدمتش آورده بودند و فرموده بود كه توبه نمايد تا شفا بخشم باز جاي شبهه بود كه مراد شفاي ايماني است يا شفاي ظاهري و اما جائي كه عرض ميكنند كه چرا بمثل حرف ميزني ميفرمايد اگر توبه نمايند شفا ميبخشم اصلش محل سؤال آيت و معجزي نيست و ما هم كه ميگوئيم عيسي شفاي از كوري و كري ميداده باين قسم آيات كه بداهة مراد چيز ديگر است استدلال نميكنيم . خلاصه و در اين باب حضرت دو مثال فرموده است كه خبر از ظهور امام (ع) و هلاك شدن اعداء او ميدهد و عيب ندارد ذكر كنيم فرمود ملكوت آسمان مردي را شباهت دارد كه بذر نيكوئي را در زمين خويش زراعت نمود و چون مردم بخواب رفتند خصم وي آمده و در ميان آن گندم گندم ديوانه كاشت و روان گرديد و چون كشته نمو نمود و خوشه برآورد آن گندم ديوانه نيز ظاهر گرديد پس ملازمان رئيس نزد وي آمده گفتند مولانا آيا كه تخم نيكو در مزرعه خويش نكشتي اين كاكلك را از كجا بهم رسانيد بايشان گفت كه خصمي اين عمل را نموده است ملازمان وي را گفتند كه پس آيا ميخواهي كه رفته آنرا برچينيم گفت ني مبادا كه چون خواهيد كه گندم ديوانه را جمع نمائيد گندم را نيز با وي بركنيد بلكه هر دو را بگذاريد كه تا وقت حصاد نمو نمايند و هنگام حصاد درونده‌گان را خواهم گفت كه اول كاكلك را جمع نمائيد و بجهت سوخت دسته‌ها بنديد و گندم را در انبار من جمع نمائيد ، و باز مثلهائي چند فرمود تا آنكه در آيه ٣٢ است : آنگاه عيسي جماعت را برگردانيده بخانه رفت و شاگردان وي نزد وي آمده گفتند كه مثل كاكلك كشت را بجهت ما شرح نما ايشان را جواب داده گفت آنكه بذر نيكو كارد فرزند انسان است و مزرعه دنيا است و تخمهاي نيك ابناي ملكوت و كاكلكها فرزندان شريرند و دشمني كه آنها را كاشته بود شيطان و موسم حصاد انجام جهان و درونده‌گان ملئكه‌اند پس [ص 591] بر همان وضع كه گندم تلخ جمع ميشود و در آتش سوخته ميگردد بهمان طريق در عاقبت اين جهان خواهد بود كه فرزند انسان فرشتهاي خود را خواهد فرستاد كه جميع چيزهاي لغزش‌دهنده و بدكاران را از مملكت وي فراهم خواهند آورد و آنها را در تنور آتش خواهند افكند و در آنجا گريه و فشار دندان خواهد بود آنگاه عادلان مانند آفتاب در ملكوت پدر خود خواهند درخشيد و هر كس كه گوشهاي شنوا دارد بشنود ، تا آنكه بعد از چند آيه ميفرمايد : و نيز ملكوت آسمان دامي را ماند كه در دريا افكنده شده و از تمامي اجناس فراهم آورده و چون پر گشت بر كناره‌اش برآوردند پس نشسته خوبها را در ظرفها جمع نموده و بدها را بيرون انداختند و بهمين وضع در انتهاي دنيا خواهد گرديد كه فرشتگان بيرون خواهند آمد و بدان را از ميان راستان اخراج خواهند نمود و آنها را در تنور آتش خواهند افكند چنانكه گريه و فشار دندان در آنجا خواهد بود ، تا آخر آنچه فرموده و اين همان بياني است كه خداوند در كتاب مجيد خود ميفرمايد لو تزيلوا لعذبنا الذين كفروا و در اخبار فرموده‌اند كه قائم ما بيرون نميآيد تا خوب و بد از هم تميز داده شوند و ودايع نطفه‌هاي مؤمنه از اصلاب كفار بيرون آيد و نطفه‌هاي كافره از اصلاب مؤمنين بيرون آيد آن وقت امام (ع) ظاهر شده و تمام بدان را خواهد برانداخت و نيكان در ظل حمايت او بكمال عيش زندگاني خواهند كرد . حال با مصنف كه دليل از تورية و انجيل ميطلبد ميگويم كه شبهه نيست كه اين فرمايشات خبر از ظهور امام عليه السلام است كه فرزند انسان حقيقي اوست كه فرمودند نحن الناس و بعد از آنكه بامر برخيزد البته فرشتگان خود را خواهد فرستاد چنانكه در اخبار فرموده‌اند كه ملائكه نصرت او را ميكنند و تمام اعداء خود را هلاك خواهد كرد و امروز مي‌بيني كه همه اعداء او در كمال شوكت و اقتدار راه ميروند [ص 592] و هلاك نشده‌اند پس معلوم است كه هنوز بامر برنخواسته و اگر گوئي كه مراد از هلاكت هلاكت بكفر است كه فرمودند اموات غير احياء و مايشعرون ايان يبعثون گويم اين نحو هلاكت از همان زمان كه پيغمبر (ص) آنها را مرده خواند بلكه از زمان عيسي (ع) بلكه از زمان آدم (ع) بود و بمحض اينكه قابيل هابيل را كشت در حقيقت خود قابيل مرد و هابيل زنده بود لاتحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون و همچنين در عهد همه انبياء پس اگر اين مراد بود ديگر وعده آخر الزمان را چرا ميدادند و نويد مرتفع شدن ظلم و جور را بچه جهت داده‌اند آيا همين كفار ولو در حقيقت امواتند ظلم و جور دارند يا اين هم نيست خدا ميداند كه امر را بازيچه گرفته‌ايد و دل خود را خوشحال ميكنيد و همه آنچه ميگوئيد مزخرفات است .

فصل - از همه استدلالات بامزه‌تر استدلال به بيان است و در حقيقت اسراف است در قلم و كاغذ كه صرف كلمات بيان شود ولي تا يك درجه ضرور است كه خرافات او را هم دوستان بشنوند و قدر عقايد حقه كه دارند بدانند چون انكار معجزات را نمود و آنها را مقصور بر صرف آيات كرد و گفته است كه بآيات خلق افئده و كينونت كل شئ ميشود و ترقي و تربيت حاصل ميشود حال دليل از بيان آورده كه : في الباب الثامن من الواحد السادس من استدل بغير آيات البيان و عجز الكل عن الاتيان بمثلها فلا دليل له و من يروي معجزة فلا حجة له و من يدعي الآيات فلايتعرضه احد و لا بد ان يقرئن ذلك الباب تسعة‌عشر يوما مرة واحدة و يتفكرن فيما نزل فيه بالليل و النهار ، الي قوله : و ظاهر است كه بعد از غروب شمس احدي نميتواند مثل آيات او اتيان نمايد اگر در كور فرقان ظاهر شد در اين كور هم ظاهر ميشود با وجود اين امتناع كه غير من يظهره الله احدي نتواند مدعي شد اين [ص 593] امر را فرض است در بيان كه اگر نفسي ظاهر شود و آياتي از او ظاهر گردد احدي متعرض او نشده لعل بر آن شمس حقيقت حزني وارد نيايد حال هم اگر بشنويد چنين امري ظاهر شده و يقين نكنيد تكسب امري ننمائيد كه سبب حزن او شود اگر چه اين تصوري است محال ولي همين قدر كه ذكر اسم او نمود بر صاحبان حب او بعيد است كه او را محزون كنند احتراما لاسم محبوبهم زيرا كه امر او از دو شق بيرون نيست يا اوست و حال اينكه غير او ممكن نيست آيات بر نهج فطرت نازل فرمايد كه چرا نفسي تكذيب حق كرده باشد و حال اينكه شب و روز در انتظار ظهور او عمل ميكرديد و اگر بر فرض امتناع نفسي خود را نسبت داد واگذارند امر او را با خدا بر خلق نيست كه حكم بر او نمايند اجلالا لامر محبوبهم و حال آنكه نفسي نيست كه تواند چنين ادعائي كند اگر در كور فرقان ظاهر شد در بيان هم خواهد شد آيات او بنفسه دليل است بر ضياء شمس جود او و عجز كل دليل است بر فقر و احتياج بسوي او سبب اين امر آنكه يوم ظهور حق قدمهاي ايشان بر صراط نلغزد و بآيه شبحي كه در افئده ايشان است بر مكون وجود خود بآن آيه حكمي نكنند كه كل اعمال آنها باطل گردد و خود خبر نشوند و اگر كل بر اين يك امر اطاعت كنند بر خداوند است كه حق را بر ايشان القا فرمايد و القاي حجت و دليل در قلوب فرمايد بادله ظاهره كه از قبل او مشرق ميگردد تا اينكه مؤمنين توانند در حق او اظهار يقين نمايند و دون ايشان نتوانند اظهار وقوف كه وقوف در حق دون حق است و كافي است كل اهل بيان را اگر باين باب عمل نميكند في الباب الثامن من الواحد الرابع في ان بآياته يخلق كينونة كل شئ و يرزق و يميت و يحيي فلتنتظرن يا اولي الانظار فانا كل منتظرون في الباب الثاني من الواحد الثالث في ان بقوله يخلق كل شئ لان قوله قول الله اگر در ظهور فرقان رسول الله [ص 594] بكلمه ولايت تكلم نميفرمود خلق ولايت نميشد اگر نفسي درك ظهور من يظهره الله را نمايد هيچ فضلي در حق او و كل اعلي‌تر از اين نيست كه ذكر شئون ناريه نزد او نشود كه غيرت الله خلق نار ميفرمايد انتهي .

جواب - اگر چه همه اين مطالب سابقا جواب داده شده ولي چون اين كلمات منشأ و مبدأ همه اين خرافات است در اين مقام هم بايد بياني كرد اولا بايد دانست كه از اول روزگار تا كنون هميشه داعي حق و باطل هر دو در ميانه خلق بوده‌اند و صريح كتب آسماني و فرمايشات انبياء و اولياء (ص) و ضرورت جميع مليين همه قائم بر اين است كه داعي بباطل در ميان خلق بوده است چنانكه در همين آيات توراة كه در دو فصل پيش ذكر شد تصريح باين مطلب شده و پيغمبر كاذب را تميز داده است و در انجيل متي نيز در باب بيست و چهارم در بيان رجعت عيسي (ع) بتفصيل خبر از مدعين نبوت و مسيحيت بكذب در آخر الزمان فرموده است و در غير آن مقام هم مكرر است و خداوند در كتاب مجيد خود فرموده و جعلناهم ائمة يدعون الي النار و يوم القيمة لاينصرون و لفظ امام بر نبي و امام هر دو استعمال ميشود چنانكه خداوند بحضرت ابرهيم (ع) فرموده است اني جاعلك للناس اماما قال و من ذريتي قال لاينال عهدي الظالمين پس ابرهيم و ذريه صفوه عادلين او را امام خوانده است پس در طرف باطل هم فرق نميكند مدعي باطل چه دعوي نبوت كند يا امامت جزو ائمه‌ايست كه يهدون الي النار و غرض اين است كه كسي پيش بيفتد و مردم را از راهي بخواند بهر اسم كه باشد ، خلاصه پس دعاة بباطل هميشه بوده‌اند اين است كه در كتاب المبين از بصائر الدرجات نقل شده است كه فرمود دنيا نميباشد مگر اينكه در او دو امام هست برّي و فاجري پس برّ آن است كه خدا فرموده و جعلناهم ائمة يهدون بامرنا و اما فاجر پس آن است كه فرموده و جعلناهم ائمة يدعون الي النار و يوم القيمة لاينصرون ، [ص 595] و نيز فرمود كه اصلاح نميكند يا صالح نيست مردم را - و ترديد از مترجم است - مگر امام عادلي و امام فاجري بدرستيكه خداوند ميفرمايد و جعلناهم الآية ، و نيز فرمود كه در كتاب پدرم خوانده‌ام كه ائمه در كتاب خدا دو امام است امام هدي و امام ضلال اما ائمه هدي پس مقدم ميدارند امر خدا را پيش از امر خودشان و حكم خدا را پيش از حكم خودشان و اما ائمه ضلال پس بدرستيكه ايشان مقدم ميدارند امر خود را پيش از امر خدا و حكم خود را پيش از حكم خدا بجهت اتباع اهوائشان و بجهت مخالفت آنچه در كتاب است . عرض ميكنم ملاحظه كن خود اين قول كه وجود مدعي بباطل را محال شمرده آيا مخالف كتاب خدا هست يا نيست و نيز انكار همه معجزات و تكذيب روايات مخالف كتاب خدا هست يا نيست ؟ اين همه معجزات كه در كتاب خدا از خاتم (ص) و موسي و عيسي و نوح و ابرهيم و داود و سليمان و عزير و يوسف و پيغمبران ديگر نقل فرموده است و باز در آيات بسيار حكم فرموده كه بروايت ثقات و امناء بگيريد و تكذيب نكنيد چنانكه فرموده يؤمن بالله و يؤمن للمؤمنين و فرموده فلولانفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا في الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون و فرموده كونوا مع الصادقين و هكذا حالا اين شخص برخواسته و در يك باب از كتابش اين همه مزخرف سرائيده كه تمام مخالف با كتاب خداست آن وقت همين كتاب بدعت را حجت خود شمرده است انشدك بالله بچنين كتابي چگونه اعتماد ميتوان كرد و اين احكام كه عرض شد تو بعقل خود ملاحظه بكن ببين اينها چيزي است كه نسخ‌شدني باشد مثلا تا يك زماني ميبايست تصديق قول امناء را نمود بعد اين حكم نسخ شده چه شده است كه نسخ شده آيا تمام خلق صاحب احاطه كليه شده‌اند كه ديگر محتاج بگرفتن روايات نيستند يا آنكه از اول بنا بر اين نبوده و اين چندين هزار سال مردم كه بروايات ميگرفتند و درباره انبياء [ص 596] معتقد بمعجزات بودند همه خطا بود و خداوند راضي شد كه مردم بر خطا و ضلالت باشند و بايشان نفهمانيد كه از اين راه كه ميرويد خطا است والله كه هوش از سر انسان ميرود كه شيطان چگونه تسفيه عقول مردم را كرده و دين را از دست ايشان گرفته است ، احمق ميگويد محال و ممتنع است كه كسي باين دعوي برخيزد در بحار ملاحظه نكرده كه بعد از آنكه پيغمبر (ص) از حجة الوداع برگشت و مريض شد اسود در يمن خروج كرد و مسيلمه در يمامه اما اسود اسم او عهيلة بن كعب بود و كاهن بود و شعبده‌باز و اعاجيب نشان ميداد و منطق او قلب شنونده را اسير ميكرد و بسوي صنعا رفت و آنجا را گرفت عامل رسول خدا (ص) بر قبيله مراد كه قروة بن مسيك بود بآن حضرت نوشت و آن حضرت فرستاد نزد جماعتي كه او را بكشند پس بدستياري زوجه او نقبي بحجره او زدند و فيروز ديلمي او را كشت و صدائي مثل صداي گاو از او برآمد حفظه او سبقت گرفتند كه چه حكايت است زوجه او گفت كه وحي بر پيغمبر نازل ميشود بعد اسود خاموش شد و تا بود شيطان ميآمد و باو دستور العمل ميداد و عمل ميكرد و اما مسيلمة بن حبيب كذاب او را رحمن يمامه ميگفتند و ميگفت آنكه نزد من ميآيد اسم او رحمن است و اول اسلام آورده بود و بعد برگشت و ادعاي نبوت كرد و نوشت برسول خدا (ص) من مسيلمة رسول الله الي محمد رسول الله (ص) اما بعد فان الارض لنا نصف و لقريش نصف و لكن قريش قوم يعتدون و كتاب را با دو نفر فرستاد نزد پيغمبر (ص) پس حضرت بآنها فرمود كه آيا شهادت ميدهيد كه من رسول خدايم عرض كردند بلي فرمود آيا شهادت ميدهيد كه مسيلمه رسول خداست عرض كردند بلي شريك با تو شده است فرمود اگر نه اين بود كه رسول كشته نميشود گردنهاي شما را ميزدم بعد نوشت آن حضرت باو من محمد رسول الله (ص) الي مسيلمة الكذاب اما بعد فان الارض لله يورثها من يشاء من [ص 597] عباده و العاقبة للمتقين و قد اهلكت اهل حجر ابادك الله و من صوب معك ، و مسيلمه مدعي بود كه شريك شده است با محمد (ص) در نبوت پس زني نزد او آمد و گفت بخوان خدا را از براي نخل ما و آب ما پس بدرستيكه محمد دعا كرده است از براي قومش پس دعاها كرد و معجزات بزعم خود اظهار مينمود و همه نتيجه برعكس ميداد و در آخر امر نماز را از ايشان برداشت و خمر و زنا را حلال كرد و امثال اين بدعتها و بنوحنيفه اتفاق بر او كردند و جمعيت ايشان چهل‌هزار مرد جنگي بود و وعده‌ها بايشان ميداد و در زمان ابوبكر لشكر اسلام آمده و بيست‌هزار نفر از آنها را كشتند بني‌حنيفه اين وضع را كه مشاهده كردند باو ميگفتند كه وعده‌هائي كه بما ميدادي كجا است ميگفت از احساب خودتان جنگ كنيد تا آنكه وحشي و ابودجانه خود آن ملعون را كشتند ، و نيز در تواريخ از آيات و سوره‌ها كه در برابر قرآن آورده بود نقل كرده‌اند كه از جمله سوره فيل است كه الفيل ما الفيل و ماادراك ما الفيل له خرطوم طويل و ذنب وثيل ولي بالفعل عين آنها نزد من موجود نيست كه نقل كنم و هزار مرتبه فصيح‌تر و بليغ‌تر از خرافات اين مرد سخن گفته كه از همين عريضه كه برسول خدا نوشت درجه فصاحت او پيداست . پس ببين كه اين سخنان كه دعوي بباطل محال و ممتنع است مزخرفات است مردم دعويها كردند آيات مزخرفه هم بخيال خود آوردند و بناي دنيا بر همين بوده است و ملاحظه كن كه اتباع او كه همه كفار و مرتدين بودند آنها از رسول خدا (ص) نقل معجزات ميكنند و از او هم در مقابل معجزات ميخواهند و البته معجزات تأويلي و خرافات شما در نظر كافر معجزه نيست كه مثل آنرا طلب نمايد و خاصة كه بعد از ايمان باو طلب ميكردند و هيچ نميگفتند كه همين ايماني كه آورده‌ايم معجزه است يا آيات اين شخص معجزه است ، خلاصه و ببين كه امر شما هم همين طور بود اول كه بناي جنگ را گذاشتيد [ص 598] بزرگتران شما وعده‌ها ميدادند كه عما قريب عالم را تسخير ميكنيم و جور و ظلم را برميداريم و بهر يك وعده‌ها و نويدها ميداديد و بهمين سخنان واهيه مردم را بهيجان ميآورديد تا آنكه الحمد لله شما را كشتند و دروغهاي شما ظاهر شد و هيچ تغييري در اوضاع عالم پديد نيامد حالا بعد از اين همه تفاصيل هنوز از خرافات خود دست برنداشته‌ايد ، پس مختصرا ميگوئيم كه اما اين آيات مزخرفه كه ديدي بر خلاف كتب آسماني و ضرورت همه مليين است و جايز هم هست كه مدعي بباطلي برخيزد و كتاب و آياتي هم بياورد و بدعتها هم بگذارد پس خود اين كتاب مسلم شاهد صدق كسي نميشود و شاهد صدقي از خارج بايد تحصيل نمود و سابق بر اين باز مفصل بيان كرده‌ايم كه اصل كتاب آوردن باين وضع خلاف كتاب خداست و حضرت امام رضا (ع) فرموده است كه هر كه مدعي نبوت شود بعد از خاتم و كتاب جديد بياورد قتل او بر جميع شنوندگان از او واجب است .

و اما دو باب ديگرش كه مزخرف بهم بافته بدانكه اين احمقان اولي كه بناي اين دعوي را گذاشتند خودشان كه شعور مطلبي نداشتند بعضي از كتب شيخ و سيد (اع) را دست آورده و بنا كردند از فرمايشات ايشان دزديده و حشو و رثي از رأي خودشان داخل كرده و شرح سوره بقره بخيال خود نوشت و بهمين جهت بود كه عبارتش را ديدي كه صريحا منع كرد كه بكتب شيخ و سيد نظر نكنيد محض اينكه نبادا ملتفت بشوند كه از آنها ميدزدد و مغشوش و ممزوج با اباطيل خود ميكند و جهت ديگرش اين است كه در حقيقت رد خرافات ايشان خاصة بفرمايشات مشايخ ما ميشود اين است كه امر ميكند كه نظر نكنيد . خلاصه از جمله مطالبي كه در فرمايشات مشايخ ما ديده و باين عبارات بي‌معني تعبير آورده است مسأله سلسله طوليه است چون در اخبار آل‌محمد (ع) فرموده‌اند عباراتي كه حاصل آنها اين است كه خداوند از نور آل‌محمد (ع) انبياء خود را خلقت فرموده و از نور انبياء [ص 599] مؤمنين انس را و از نور ايشان مؤمنين جن را تا آخر سلسله و شرح اين بيان را فرموده‌اند كه مقصود ما از اين اشخاص كونيه خلق نيست و لكن مقصود روح الايماني است كه در ايشان است و روح الايمان از نور شارع مقدس (ص) در شخص خلقت ميشود و اگر از شارع اعراض نمود روح الايمان از او خارج ميشود مثل اينكه آينه كه از آفتاب رو گردانيد نور آفتاب از او زايل ميشود حالا اين بيان شريف لطيف را دست گرفته و هيچ نفهميده كه منظور ايشان چه بوده است و اين خرافات را كه هيچ ربط ندارد ميگويد مثلا بآيات يا بقول او كينونت هر چيزي خلق ميشود ، اي احمقان همين اشخاص بوده‌اند كه پيش از دعوي اين شخص هر يكي ده يا بيست يا سي يا چهل سال يا بيشتر يا كمتر در دنيا زيست كرده‌اند چگونه كينونت يعني بودن آنها بآيات او خلق شده كه بعد از پنجاه سال بزعم خود آيات آورده و نه خودش و نه آياتش در هيچ عالم نبوده است و معالجه اين جماعت را نميكند مگر شمشير صاحب الامر (ص) و عجل الله فرجه و سهل مخرجه ما اعظم حلمه و اطول اناته .

فصل - گفته است : و چون بتصريحات كتب آسماني و دلائل عقلي و نقلي ثابت و واضح گرديد كه معجزه و حجت و دليلي اعظم از آيات متصور و معقول نيست حال بشارت اشراق آن نير آفاق را باسم الوهيت و ربوبيت از صراحت كتب آسماني بشنويد فصل ٣٣ تورية مثني آيه ٢ خداوند از سينا برآمد و از سعير ● بر ايشان تجلي كرد و از فاران درخشنده شد و با هزاران هزار مقدس ورود نمود و از يمينش شريعت آتشين بايشان داده شد انتهي ، در اين وحي عظيم خداي عليم از ظهور مبارك موسوي و عيسوي و محمدي روح ما سواهم فداهم و ظهوري كه با هزارهزار مقدس ورود نمود خبر فرموده در كتب آسماني بسيار است كه مستقبل محقق الوقوع را بلفظ ماضي فرموده و نفخ في [ص 600] الصور فصعق من في السموات و الارض الا من شاء الله و اين ظهور اعظم است كه با هزارهزار مقدس اظهار امر فرمود و ارواح قدسيه نثار مقدمش گرديد و اين ظهور اعظم است كه بيمين قدرت و اقتدار و عضد رحمت و اختيار حجبات و سبحات وهم و تقليد را دريد و آفتاب ليس لجماله حجاب الا النور و لا لطلعته نقاب الا الظهور را از افق هويت ظاهر فرمود ، و در انجيل بسياري از مواضع است با هزاران هزار فرشته ميآيد تا الزام فرمايد دشمنان را و در رؤياي يوحنا و با وي بودند صد و بيست و چهار هزار كه اسم پدرش را بر پيشاني خود ثبت نموده بودند و آوازي را از آسمان شنيدم چون صداي آب و رعد و بربط و ميسرودند سرود تازه و هيچكس آن سرود را نتوانست آموخت جز آن يكصد و بيست و چهار هزار كس كه از زمين خريده شده بودند انتهي .

جواب - اولا در ترجمهٔ كه نزد من موجود است بعضي كلمات با اين عبارت كه از تورية نقل كرده اختلافي دارد ولي چون مطلب يكي است متعرض نيستيم خلاصه و ثانيا تو از روي انصاف و تدبر در اين كلمات نظر كن ببين آيا نه اين است كه مراد اين است كه با همان نوري كه از فاران درخشنده شد يا با هر سه آنها هزاران هزار مقدس بودند و اين ظهور چهارمي نيست چه اينكه ما منكر نيستيم كه خبر از ظهور امام (ع) در كتب آسماني داده شده ولي از براي هر كلامي معني است و هر مطلبي همه جا بيان نشده جائي كه ميفرمايد خداوند از سيني برآمد و از سيعير بر ايشان تجلي كرد و از كوه پاران درخشنده شد و با هزار هزاران مقدسان ورود نمود نه اين است كه مقصود اين است كه با همان ظهورات هزار هزار مقدسان بودند مثل اينكه اگر بگوئي سلطان از دارالخلافه بيرون آمد و با هزار هزار لشكر ورود نمود نه اين است كه منظور اين است كه لشكريان با همان سلطان بودند ؟ والله كه خيلي محل تعجب است و زحمت بسيار كه انسان جميع بديهيات را [ص 601] بايد بدليل و برهان ثابت كند محض اينكه اين جماعت در جميع بديهيات دخل و تصرف نموده و همه را تصحيف و تغيير ميدهند و متوقعند كه همه هم از ايشان تسليم كنيم . پس بدون شبهه در اين فقره هيچ خبري از ظهور چهارم داده نشده و بالفرض هم كه خبر داده شده باشد هزار حديث بيشتر هم از روايات خود داريم كه خيلي اصح از اينها است و كسي منكر اين مطلب نيست تو اگر راست ميگوئي موضوع را درست كن و محال است كه بتواني . خلاصه و اصل وجه استدلال او اين است كه ميخواهد ظهور باسم الوهيت و ربوبيت اثبات كند و ما را از اين دو جواب است يكي براي كساني كه در اسلام قدم راسخي دارند و ديگري براي امثال مصنف و يهود و نصاري اما براي مسلمين ميگوئيم كه اي برادران بر ما و شما حقيت محمد و آل‌محمد (ع) ثابت است و صدق ايشان اوضح من الشمس و ابده من الامس است و اين مطلب را بدلايل كتاب و سنت ما مسلم كرده‌ايم كه تورية و انجيلي كه در دست يهود و نصاري است مصحف است و صحيح آنها نزد ائمه ما است (ص) و همين فقره از تورية را امام ما و شما حضرت امام رضا (ع) بعربي ترجمه فرموده و نقل فرموده است و بي‌شك اگر هزار مترجم جمع بشوند و بخواهند اصح از امام ترجمه كنند قادر نيستند زيرا كه اولا دانسته‌ايد كه تورية صحيح كه از آسمان نازل شده نزد خود اوست فقط و ثانيا بر فرض كه آيه يا آيات صحيحه هم نزد ديگران باشد آنطور كه امام مقصود خدا را ميداند و آن طور كه او احاطه بزبانها دارد و ميداند كه هر لفظي ترجمه‌اش در لسان ديگر چيست احدي نميداند پس ملاحظه كن در بحار كه حضرت امام رضا (ع) در مجلس مأمون با رأس‌الجالوت كه بزرگ علماي يهود بود و مأمون ملعون از شدت عناد او و امثال او را از اهل اديان حاضر كرده بود كه امام (ع) را مجاب كند حضرت فرمود باو : هل تنكر ان التورية تقول لكم قد جاء النور من جبل طور سيناء و اضاء لنا من جبل [ص 602] ساعير و استعلن علينا من جبل فاران قال رأس‌الجالوت اعرف هذه الكلمات و مااعرف تفسيرها قال (ع) انا اخبرك به اما قوله جاء النور من قبل طور سيناء فذلك وحي الله تبارك و تعالي الذي انزله علي موسي (ع) علي جبل طور سيناء و اما قوله و اضاء للناس من جبل ساعير فهو الجبل الذي اوحي الله عز و جل الي عيسي بن مريم (ع) و هو عليه و اما قوله و استعلن علينا من جبل فاران فذاك جبل من جبال مكة بينه و بينها يوم ، و ترجمه‌اش اين است كه فرمود آيا انكار داري كه تورية ميگويد بشما كه آمد نور از جبل طور سينا و روشن كرد از كوه ساعير و ظاهر شد بر ما از كوه فاران رأس‌الجالوت عرض كرد اين كلمات را ميشناسم ولي تفسير آنها را نميدانم فرمود من خبر ميدهم تو را بآن اما قول خداوند نور آمد از قبل طور سينا پس اين نور وحي خداست كه بر موسي (ع) نازل شد بر كوه طور سينا و اما قول او و روشن كرد از براي مردم از كوه ساعير پس آن كوهي است كه خداوند وحي بسوي عيسي بن مريم (ع) فرستاده و او بر آن كوه بود و اما قول او و ظاهر شد بر ما از كوه فاران پس اين كوهي است از كوههاي مكه كه ميان آن و مكه يك روز راه است . پس ملاحظه كن كه اصل عبارت باين الفاظ كه در ترجمه‌ها است نبوده و يا اصل آنرا بر حسب عقايد فاسده خود تصحيف كرده‌اند يا در ترجمه خبط شده و صحيح همان است كه امام (ع) فرموده و اگر اعتقادت ضعيف است تصديق رأس‌الجالوت را ملاحظه كن با علم آنها و قرب زمانشان بزمان صدور و بلسان يوناني و عبري و اينكه نسخ آنها هر چه باشد معتبرتر از نسخ حاليه است هر چند كه از نسخ قديمه داشته باشند چنانكه مدعي هستند پس بدون شبهه اين ترجمه‌ها صحيح نيست و نميتوان مبناي عقايد دينيه را بر آنها گذارد و اگر بنا بر اين باشد چيزها بايد معتقد بشويم كه كفر آنها بر ما بديهي است مثل نسبت شرب خمر و زنا و قتل نفس محترمه به پيغمبران خدا زيرا كه در [ص 603] اين كتب اينها مذكور است اگر چه جماعت بابيه معتقد بهمه اينها هستند و از همين جهت در امامت امامشان هم اين معاصي را منافي امامت نميدانند ولي عرض كردم كه روي سخن در اين وجه با كساني است كه قدم راسخي در اسلام و تشيع دارند ، و اما با اين جماعت ميگويم كه اگر تو باصطلاح تورية و انجيل ميخواهي عارف بشوي در آنها ملاحظه كن همان طور كه سابق گفتم كه مثل اينكه در عربي لفظ رب و در فارسي لفظ خدا را در معني صاحب و مالك و بزرگتر و مربي استعمال ميكنند و مقصودشان الوهيت نيست در اين كتب هم امر بهمين منوال است و من مجال تتبع بسيار و شواهد بي‌شمار ذكر كردن ندارم اما بقدر ظهور مسئله ملاحظه كن در كتاب دانيال در خبر يكي از وقايع در آيه هشتم : و نيز خدايان و سروران و آلات پسنديده ايشان از نقره و طلا را اسيروار بمصر خواهد برد ، و در آيه سي و ششم : و آن ملك موافق رأي خود عمل نموده خويشتن را بر هر خدائي رفيع و متعظم خواهد نمود و بر ضد خداي خدايان عجيبانه گفتگو خواهد كرد ، تا آنكه فرموده : و بخداي پدران خود و بشوق زنان تفكر نخواهد نمود بلكه بهيچ خدائي تفكر نخواهد نمود ، تا آنكه فرموده : بدين منوال در مقامهاي مشيد عمل نموده بخداي بيگانه كه باو معترف است تا آخر ، و لفظ خدايان غير و خداي خدايان در غالب كتب بسيار استعمال شده و در تورية مثني است فصل دهم : زيرا كه خداوند خداي شما خداي خدايان و خداوند خداوندان خداي اعظم اكبر مهيب اوست كه طرف‌گيري نميكند و رشوه نميگيرد ، و نيز در اناجيل اسم خداوند بر عيسي (ع) مكرر استعمال شده . باري امثال اين عبارات بسيار است و استعمال لفظ خدا در اين معاني كه گفتيم نادر نيست پس در اين مقام هم نميتوان باين كلمات استدلال نمود كه باسم الوهيت ظهور مينمايد بلكه مقصود صاحب ملك است و كسي كه مربي همه ملك است و بالاتر از اين [ص 604] نيست كه ميگوئي خداوند در او جلوه كرده مگر هر جا كه خدا جلوه كرد بايد باسم خدائي خوانده شود در حديث ميفرمايد لقد تجلي الله لعباده في كلامه هرگز شنيده كه كلام خدا را خدا بخوانيد فرض اين است كه بواسطه ظهور ايشان گفته شود خدا ظاهر شد اما نه اينكه شخص ايشان را باسم الوهيت بخوانند در اين عبارات دليلي بر اين مطلب نيست ملاحظه كن و ببين .