و اما آنچه گفته و كل شئ بما قدر او يقدر تا آخر ، اگر معني صحيحي براي اين ضماير بخواهيم بكنيم بايد مرجع همه را مشية الله كه چند سطر پيش ذكرش شده قرار بدهيم ولي اينكه ميگويد اوست اول مؤمن بمن يظهره الله و اوست اول مؤمن بمن ظهر كلام صحيحي نيست زيرا كه خود اين اظهار فعلي است كه بمشيت ميشود و مشيت سابق بر اوست و اگر چه تو گفتي از براي او كل اسماء حسني بوده و يكي از آنها مؤمن هست كه در كتاب مجيد المؤمن المهيمن فرموده است ولي معني آن ايمن‌كننده است نه ايمان‌آورنده و ايمان و تصديق در مقام عبوديت است نه در اين مقام كه تو او را صاحب اسماء حسني بلكه آيت توحيد ميخواني كلماتي چند شنيده و هيچ نفهميده است كه موقع هر كلامي كجا هست و مزخرفات ميگويد و اين جماعت جهال مي‌پسندند اگر نه اين بود كه مقصود تنبه خلق بود والله كه قابل نيست كه انسان نظر كند چه جاي اينكه وقت خود را صرف رد و بحث نمايد ، و اگر مقصود از ضماير آيت معرفت است كه در كنه كل شئ قرار داده سابق گفتيم كه همچو معلوم است كه آيتي كه در فرد فرد است صاحب اين صفات است و باز اين جا هم كه اين صفات را ذكر كرده و اين خطا است و اگر مقصود آيت كليه است كه در مجموع گذارده شده اولا كه در عبارت ذكري از آن نيست و ثاني اينكه آن هم باز راجع بمشية الله ميشود و هر چه هست آية الله است و آيت ربوبيت و ما فقد في الربوبية وجد في العبودية و ما فقد في العبودية اصيب في الربوبية و ايمان و تصديق و تسليم همه صفت بنده است و در مقام ربوبيت جاري نميشود و حال اينكه اين آيت با آن همه تنزيه و تقديس خود او بالفاظ ركيكه تو من يظهره الله است و خود ايمان بخود آوردن معني [ص 552] ندارد .

و اما آنچه گفته و اوست شئ واحد كه خلق كل شئ بخلق او ميشود و رزق كل شئ برزق او داده ميشود و موت كل شئ بموت او ظاهر ميشود و حيوة كل شئ بحيوة او و بعث كل شئ ببعث او لم‌تر عين الوجود بمثله لا من قبل و لا من بعد ذلك اسم الالوهية و طلعة الربوبية المستقرة في ظل وجهة الالوهية و المستدلة علي سلطان الوحدانية ، مراد از اين كلمات مزخرفه اگر اين است كه خلق و رزق و موت و حيوة كل شئ بر دست او يعني مشية الله يا آية الله جاري ميشود كه اين سبك بيان غلط است زيرا كه موت و حيوة لازم هستند و بنا بر اين معني مراد اماته و احياء است و اگر مراد اين است كه يعني او كه خلق كرده شد ساير همه خودشان خلق ميشوند و محتاج بخلق جديدي نيستند و همچنين برزق او رزق داده ميشوند و محتاج برزق جديدي نيستند و بموت او همه ميميرند و بحيوة او زنده ميشوند و ببعث او مبعوث ميشوند كه اين ديگر خطائي است بزرگتر ، اولا كه از براي خداوند در خلقت منير و نور هر يك جعلي خاص است و اين است كه در حديث شريف فرمودند خلق الله المشية بنفسها ثم خلق الاشياء بالمشية پس ببين كه بخلق مشيت مخلوق نشدند تا آنكه بعد بسبب مشيت آنها را خلق فرمود و همچنين است امر در رزق و موت و حيوة و كلية اين حيوة و موت و خلق و رزقي كه در مخلوقات بمشيت جاري ميشود هيچيك در خود او جاري نيست ابدا لايجري عليه ما هو اجراه و لايعود فيه ما هو ابداه و وقتي كه او باشد محل اسماء حسني و وجه پروردگار چگونه موت در او جاري ميشود و حال اينكه فرمود كل شئ فان و يبقي وجه ربك ذو الجلال و الاكرام و فرمود كل شئ هالك الا وجهه و اگر بنا شد مشية الله و آية الله بميرد ديگر ابدا خلق موجود نخواهند شد زيرا كه اقتضاي ايجاد او در ذات خداوند نيست و مشيت و آيت او هم كه بقول تو مرده است و از اين گذشته كه اسم آن چيزي [ص 553] است كه خبر از مسمي بدهد و دلالت بسوي او بنمايد پس اگر اسم خداوند موت بر او جاري بشود دلالت كند بر موت خداوند و اين خطائي است بين و مقالي است شنيع چه قدر جاهلند اين جماعت ، در حديث شريف ميفرمايد كه علت موت طبايع مختلفه است و از عرصه طبايع مختلفه كه پا بالا گذاردي موت را بصورت كبشي املح ذبح ميكنند حالا اين جماعت موت را در آيت توحيد پروردگار جاري ميكنند و صاحب دلايل العرفان ميگويد كه اين خرافات جوهر توحيد است و جوهر كتب آسماني و اگر شنيده كه خداوند به پيغمبر خود (ص) فرموده است كه انك ميت و انهم ميتون اين فرمايش خطاب بمقام بشري است كه فرمود انا بشر مثلكم و الا در مقام بالا در قدسي خطاب بايشان فرموده است كه كل شئ فان الا جاهي و انتم جاهي لاتبيدون و لاتهلكون و لايبيد و لا يهلك من تولاكم و خود ايشان فرمودند ان ميتنا اذا مات لم‌يمت و ان قتيلنا اذا قتل لم‌يقتل .

خلاصه و اما عبارات عربي او كه ديگر تماشائي است و خدا ميداند كه اگر از كسي هزار خارق عادت ببيني و آن وقت اين قسم عبارت بگويد و بگويد اينها هم معجز من است همين دليل است كه آن هزار خارق عادت هم تمام شعبده بوده و هيچيك واقعيت نداشته و لازم نيست كه عيوب صرفي و نحوي آنرا بشمريم و در حقيقت كلامي كه بكلي بي‌معني است عيوب عربيت آنرا هم نميتوان گفت اگر كلام معني مربوطي داشته باشد ميتوان گفت كه صحيحش بحسب عربيت چيست و الا فلا همين قدر ترجمه عبارتش را ميگويم تا فارسي‌فهمان قدر آنرا بدانند ميگويد : و اگر ميدانستم اينكه بچشد البته البته هر چيزي دوستي او را ذكر نميكردم ذكر خودمان را و وقتي كه بدرستي كه آنها چونكه سجده نكردند از براي آن ، كه شايد مراد وجهة الوهيت باشد ، خلق كرده شد كينونت آنها بآنچه اين كينونت در آن است و بر آن است و الا همه هرائينه نميچشند از حب او ، [ص 554] يا همه چونكه ميچشند البته البته از حب او كه نور است در نور از نور بسوي نور بر نور هدايت ميكند خدا از براي نور خودش هر كس را كه بخواهد و بلند ميكند البته البته خدا از براي نور خودش هر كس را كه اراده كند بدرستي كه خدا ابتداكننده و برگرداننده است . اين بود ترجمه كلامش و اين دو سه كلمه آخر چونكه بعضي را از قرآن دزديده و مخلوط كرده بالنسبه معني دارد و اما كلمات اولش كه نامربوط صرف است و حاجت برد و بحث ندارد .

بعد هم تحقيقاتي در باب حروف حي كرده است كه ملا حسين بشروئي و امثال او باشند كه در حقيقت حروف موتند كه ظاهرا جمع كثيري را كشتند و حقيقة جماعتي را از صرافت دين و ايمان انداختند كه موت حقيقي است .

فصل - باز بعضي از ديباچه مزخرف بيان را نوشته و گفته است : و بعد مخفي نباشد بر ناظرين اين كلمات كه خداوند خلق قرآن را عود فرمود در روز قيامت بظهور نفس خود در او و بعد خلق فرمود كل شئ را بدعا كان كل شئ ح قد خلق زيرا كه هر شئ كه خلق شده از براي يوم ظهور الله بوده زيرا كه اوست ما ينقطع اليه كل شئ و ما ينتهي اليه كل شئ و بعد كه ظاهر شد بظهور آيات قدرت خود شبهه نيست كه كل شئ بكمال ما يمكن ان يوصل بلقاء الله رسيدند دومرتبه خلق فرمود خداوند عزوجل مشيت اوليه را و خلق فرمود باو كل شئ را و چونكه خلق كل شئ در خلق بديع ذكر شد دليل است كه خلق او لم‌يزل و لايزال بوده اذ لم‌يكن شأن كان الله الها و لم‌يكن خلق يعبده و ان الله لم‌يزل في علو قدسه و ما دونه في دنو حده و اول خلق كل شئ در اين آن كه يوم جمعه است بما يذكره الله شده و حضرت رب العزة اين خلق بدع را بامر خود خلق فرمود الي ان يعيده و ان الله يبدء الخلق ثم يعيده يفعل ما يشاء و يحكم ما يريد الي ان يقول جل بيانه و مرتب فرموديم بيان را بعدد كل شئ تا كل شئ در كل شئ بذكر كل شئ متكمل [ص 555] شده بكمال كل شئ از براي ظهور قيامت اخري تا جزا دهد كل شئ جزاي كل شئ ان كان من نفيا بعدله و ان كان من اثباتا بفضله اذ علم او بكل شئ قبل از خلق كل شئ مثل علم اوست بكل شئ بعد از خلق كل شئ و قدرت او بر كل شئ قبل از خلق كل شئ مثل قدرت اوست بكل شئ بعد از خلق كل شئ الي ان يقول تعالي و اگر در قيمة اخري بعدد كل شئ از نفوس ممتنعه منيعه باو مؤمن شوند ثمره بيان ظاهر شده فلتسرعن في ذلك فلتسرعن في ذلك فلتسرعن في ذلك فلتسرعن في ذلك فلتسرعن في ذلك چه بسا باشد يك نفس او باشد و عود فرمايد خلق بيان را و سمواتي كه در بيان مرتفع شده در قبضه قدرت مطوي فرمايد الي آخر .

جواب - در حقيقت اين مزخرفات ديگر قابل جواب نيست و مطلبش اين است كه بواسطه قيام آنكه برميخيزد قيامت سرپا ميشود و قرآن كه خود شخص قائم است عود ميكند و خلق هم چون غايت وجودشان ظهور آن شخص است كأنه تازه خلقت ميشوند براي اين شخص و مشيت اوليه دومرتبه خلقت ميشود و خلق باو خلقت ميشوند ، و ملاحظه كن اگر اهل علم و معرفت هستي ببين چه قدر نادان است مشيت اوليه كه خداوند او را در عرصه سرمد قرار داده است كه از براي او ابتدا و انتها نيست و مرور ازمان و دهور ابدا بر او نميشود و حالي بعد حالي و مرتبه پس از مرتبه در او جاري نميشود زيرا كه فعل خداوند است و آيت اوست و اگر تغير حالات در او پيدا بشود دليل بر تغيير خداوند عالم است و اين است كه فرمودند لا كيف لفعله كما لا كيف له و اگر كيف از براي او نيست ساير اعراض هم از براي او نخواهد بود زيرا كه هيچ عرضي در خداوند راهبر نيست و آيت او البته بايد بري از اعراض باشد تا دلالت بر او بكند و تغيير لازمه اعراض است پس حالي بعد از حالي از براي او نيست و هميشه در حال اول است و حال ندارد و در آن اول است [ص 556] و آني از براي او نيست پس چگونه تصور ميشود كه دو مرتبه مشيت اوليه خلقت بشود ولي اين جماعت اين قدر كوته‌بين هستند كه كلماتي هم كه از علما ميشنوند جميعش را در همين دنيا و بوضع همين دنيا خيال ميكنند و اين است كه قيامت را هم در همين دنيا فرض كرده‌اند و شعور نميكنند كه اين كلمات غير از همان سخن دهريين كه ميگويند ميميريم و زنده ميشويم و ميميريم نيست و همچنين سخن تناسخي‌ها است كه ميگويند ارواح از اين ابدان بيرون ميرود و بابدان ديگر تعلق ميگيرد نهايت اگر روح مؤمن است ببدن طيبي و اگر روح كافر است ببدن خبيثي تعلق ميگيرد سخن اين جماعت هم خلاصه‌اش همين است اگر چه اينجا درست تفصيل نداده است ، و شايد اينكه ميگويد و چونكه خلق كل شئ در خلق بديع ذكر شد دليل است كه خلق او لم‌يزل و لايزال بوده مقصودش همين باشد كه يعني همان خلق سابق است كه مجدد خلق شده و از اين جهت لم‌يزل است پس معني اينكه قيامت عرصه بقا است اين شد بمذهب حضرات كه همين خلق هي مجدد خلق ميشوند و اين همه تفاصيل كه از عرصه قيامت و بهشت و دوزخ فرموده‌اند همه همين‌ها است كه در دنيا مي‌بينيم و نميدانم منكرين معاد را كه كافر و زنديق خواندند منكر وضع دنيا بودند يا منكر معاد بآن ترتيب كه انبياء فرموده‌اند منكر وضع دنيا كه احدي نبوده است شما هم كه غير از همين اثبات امري نميكنيد پس گفتگوها همه سر اسم است بلكه با بعضي آن هم نيست زيرا كه اهل تناسخ هم بعينه مثل شما ميگويند و آل‌محمد (ع) آنها را تكفير و لعن فرمودند ، خلاصه و تفصيل اين مطالب بعد از اين بايد بيايد .

و اما آنكه گفته كه مرتب فرموديم بيان را بعدد كل شئ يعني بعدد سيصد و شصت و يك كه حروف كل شئ است و اما آنكه ميگويد تا جزا دهد كل شئ را جزاء كل شئ ان كان من نفيا بعدله و ان كان من اثباتا بفضله ، عبارت غريبي است كه من جاره نصب ميدهد [ص 557] و مقصودش از نفي انكار اوست و از اثبات تصديق او و اول ميگويد جزا دهد كل شئ را جزاء كل شئ و معنيش اين ميشود كه بهر چيزي جزاي همه چيز را بدهد كه اثبات جبر است بر خداوند بعد ميگويد اگر از نفي است بعدل و اگر از اثبات است بفضل پس معلوم ميشود كه كسي كه از نفي است كه يعني كافر است خداوند جزاي كل شئ را باو از باب عدل ميدهد و كسي كه از اثبات است يعني مؤمن است خداوند جزاي كل شئ را باو از باب فضل ميدهد پس باين قاعده كافر استحقاقش براي جزاي كل شئ بيشتر است از مؤمن ، درست انصاف بدهيد و در كلامش نظر بكنيد و ببينيد كه خرافات هست يا نيست .

بعد ميگويد اذ علم او بكل شئ تا آخر ، انصاف بدهيد كه علم خداوند كه محيط بهر چيزي است لازمه‌اش اين است كه جزاي همه چيز را بهمه چيز بدهد ، خلاصه كه باقي كلماتش هم همين قسم خرافات است و حاجت بشرح ندارد ملاحظه كن و ببين .

فصل - بعد از آنكه مزخرفات او را ذكر كرده صاحب دلايل ميگويد مقصود از قيامت ظهور من يظهره الله است ، و شرح هجده نفس حروف حي و واحد بياني از قبل عرض شد ، حال انصاف دهيد افتخار كل بتوحيد است از صدر اسلام تا حال باين تقديس و تنزيه و علو و ارتفاع احدي توحيد كرده جوهر كتب آسماني و خلاصه و ثمره كتب حكما و عرفا و شيخ اجل و سيد امجد ابجل اعلي الله مقامهم در اين خطبه جمع است و زياده ، اين است سرّ حديثي كه ميفرمايد در زمان حضرت موسي افتخار بسحر بود و در عصر حضرت عيسي بطب و در ايام اشراق نير بطحا بفصاحت و بلاغت باو عصا و بحضرت عيسي احياء اموات و بحضرت رسول روح ما سواه فداه قرآن و اين زمان افتخار كل بتوحيد و بيان تجريد است و باين علو و ارتفاع توحيد كرده كه حقيقة كل عاجزند از آوردن بمثل آن و حال آنكه در پنج ساعت هزار بيت [ص 558] بر لسان و قلم مباركش جاري و البته علما و عرفا و حكما با فكر نميتوانند اتيان كنند و كتب كل موجود است ، بعد باز شرحي از اينكه معجز غير از كتاب نيست و اين مرد برخواست و با عزم راسخ ادعا كرد و كتاب آورد و تمجيداتي از او و اينكه نص بر ميرزا حسينعلي كرده و چه قدر محبت باو داشته ، و باز آخر اظهار عدم يقين خود را كرده است و معذلك با آنكه خداوند فرموده و لاتقف ما ليس لك به علم از عقب او رفته و منتهاي سعي را در اغواء خلق دارد ، و اين مطالب همه جواب داده شده است و حاجت بتكرار نيست اما اين تعظيم و تكريمي كه از شيخ جليل و سيد نبيل ميكند خداوند لعنت كند اين جماعت را كه بمضمون اين شعر ميخواهند عمل كنند كه :

چنان با نيك و بد سر كن كه بعد از مردنت عرفي مسلمانت بزمزم شويد و هندو بسوزاند

والله كه هيچ ديني در دل ايشان نيست با مجوس مي‌نشينند و مجوسي ميشوند با نصراني و يهودي مذهب آنها را دارند اسم اسلام را ميبرند كه مسلمين را رو بخود كنند نسبت بشيخ و سيد اعلي الله مقامهما هم تعظيم ميكنند محض اينكه اصحاب ما را رو بخود كنند ولي نسبت بمولاي بزرگوار من اعلي الله مقامه و مولاي ديگرم روحي فداه الحمد لله ديگر بنفاق هم اظهار دوستي نميكنند و دليل اينكه نسبت بشيخ و سيد هم دروغ ميگويند اين است كه مولاي من (اع) در رسالهٔ كه بامر شاه شهيد طاب ثراه در رد باب نوشته‌اند مرقوم فرموده كه خود ميرزا علي‌محمد در معرفت اسم قدوس در مرتبه اول سوره نازل كرده و در آن سوره اين مزخرفات را ميسرايد كه : من اليوم الذي قرئ عليكم كتاب ربكم كتاب البيان حرمنا عليكم يا حروف كلمة البيان و مظاهر النقطة السائرة في هويات الظهور الي تفسير الزيارة و شرح الخطبة و كلما كتب الاحمد بيمينه و الكاظم بيمناه كما حرمنا علي الذين من قبلكم [ص 559] النظر الي عورات امهاتكم و ان هذا من فضلنا عليكم و علي الناس لعلهم يحذرون قل لو انتم تنظرون الي حرف مما حرمنا عليكم علي قدر لمحة البصر او ما هو اقرب ليحجبنكم الله عن مشاهدة من يظهره و هو يوم قيامتكم فاتقوا الله يا اهل البيان لعلكم تفلحون قل انظروا الي الذين ترأسوا بعدهما في الناس كيف انكروا امر الفرقان و كتبوا الي شطر الارض من غربها و شرقها ان الذكر لمجنون و ما جزاء الذين انكروا هذا الامر الا ليحجبهم عن نورنا في هذا و في يوم القيمة و اولئك عن امرنا لمن الغافلين ، بعد مزخرفاتي ديگر ميگويد تا آنكه ميگويد : قل ان الاحمد و الكاظم و الفقهاء لن‌يقدرون ان يفهموا و يتحملوا سر التوحيد بافعالهم و كينوناتهم اذ هم اهل التحديد و ما هم عند الله بعالمين ، تا آنكه باز ميگويد : يا اهل الذكر و البيان قد حرم عليكم اليوم بمثل ما حرمنا النظر الي اساطير الاحمد و الكاظم و الفقهاء القعود و الجلوس مع الذين اتبعوهم في الحكم لئلايضلوكم فتكونوا اذا لمن الكافرين و اعلموا يا اهل الفرقان و البيان انكم اليوم اعداء الذين اقتدوا بالاحمد و الكاظم و هم لكم عدو و ليس لكم علي الارض منهم و لا لهم منكم اشد عداوة و لقد القي بينكم و بينهم البغضاء و الشحناء و هو الله ربكم الرحمن قد كان بكل شئ محيطا و بما يعامل مع عباده عليما حكيما فمن يخطر علي قلبه سبع‌سبع عشرعشر رأس خردل من حب هؤلاء فليذيقنهم يوم القيمة من يظهره الله بنار اليم . اين است فقرات مزخرفه سوره كه گفته و اين جماعت كتمان ميكنند محض اينكه قلوب ضعفا را بخود مايل كنند و والله كه اعتقاد اين جماعت درباره خاتم و ائمه ما هم (ص) بهمين منوال است و ابدا معتقد بايشان نيستند ولي از ناچاري اظهار نميكنند و الا كسي كه معتقد بصدق ايشان است اين همه اخبار و آثار ايشان را چگونه انكار ميكند .

خلاصه و اما آنچه گفته كه اين زمان افتخار كل بتوحيد است ، اگر چه شبهه نيست كه حقيقة فخر بتوحيد است ولي مؤمن موحد همين كه [ص 560] توحيدش كامل شد خودبيني او زايل ميشود و فخر نميكند اما ملاحظه بايد نمود كه اينگونه مطالب بحسب واقع نفس الامر است يا بحسب اشتهار ميانه خلق ، شبهه نيست كه بحسب اشتهار ميانه خلق است و الا كمال خوب بحسب واقع هميشه خوب بوده و هست ، اين زمان هم شما تفحص كنيد در ميانه آلاف و الوف طلاب و ببينيد كه از صد نفر بلكه هزار نفر يك نفر را مي‌بينيد كه در صدد تكميل توحيد باشد يا غير از آنكه بعضي از ايشان چهار كلمه توحيد از كتب كلاميه ملاحظه كنند و بعد بروند و اوقات خود را تمام صرف اصول و فقه نمايند ديگر چيزي در ميانه ايشان هست و اين ابناء الملوك را در غير علم اصول و فقه ميگويند نه والله كه غير از اين چيزي نيست و اينكه يك جماعتي سعيشان در تكميل توحيد باشد دخل بامر عامه ندارد ، و از اينها گذشته كه هر قدر در اين زمان تعمق در توحيد داشته باشند خداوند از پيش در قرآن مجيد سوره توحيد و آيات سوره حديد و آيات ديگر را نازل فرموده كه تا ابد الدهر هر چه تعمق كنند بكنه آنها برنميخورند و خداوند باكمل وجهي رفع حاجت آنها را فرموده و در چندين آيه تصريح فرموده است كه اگر جن و انس جمع بشوند و بخواهند مثل اين را بياورند نميتوانند بياورند حالا شما توقع داريد كه ما دست از قرآن برداريم و مزخرفات شما را كه چنانكه بنص اخبار آل‌محمد دانستي همه‌اش كفر و شرك است بگيريم و ما توحيدي كاملتر از توحيد محمد بن عبدالله (ص) در عالم نميدانيم شما هم اگر بالفرض تابع او هستيد و همانكه او فرموده ميگوئيد كه معجزي براي شما نيست زيرا كه او سبقت گرفته است به بيان آن و اگر از آنچه او فرموده تعدي ميكنيد ما آنرا كفر و شرك و زندقه ميدانيم .

فصل - گفته است : و چون اين طلوعين اعظمين و نيرين اقدمين في الحقيقة يكي است لذا در اخبار و آيات ظهور قائم و رجعت مشابه است و تميز [ص 561] و تفصيلش محتاج بشرح و بسط بسيار است كه خارج از مقصود عارض است لذا در يك مقام بيان ميشود شبهه نيست كه سعادت و سيادت و بزرگواري انسان در فهم غوامض مسائل الهيه و تحقيق اصول اديان و ما يثبت به الايمان است و تقليد و تقييد و تحديد همواره مردود بوده و هست و اذا قيل لهم اتبعوا ما انزل الله قالوا بل نتبع ما الفينا عليه آباءنا اولو كان آباؤهم لايعقلون شيئا و لايهتدون الحمد لله آباء اين مستظلين در ظل شريعت غرا كانوا من الذين يعقلون و يهتدون و لكن در تقليد و گفتن اين قول مثل امم سلف خواهيم بود كه گوش و قلب و فؤاد را از عرفان و مشاهده و اصغا منع مينمائيم و باقوال و بيانات نفوسي كه خود ميگوئيم و معتقديم كه معصوم نيستند و محيط و مهيمن نبوده و بوحي و الهام مؤيد نه بلكه در مسائل فروعيه خود را اهل يقين ندانسته تمسك نموده‌ايم و خود را از جميع فيوضات محروم كرده‌ايم و اذا فعلو فاحشة قالوا انا وجدنا عليها آباءنا و الله امرنا بها قل ان الله لايأمر بالفحشاء اتقولون علي الله ما لاتعلمون چنانچه بسيار شنيده شده كه علماي اعلام وفقهم الله علي ما يحب و يرضي من دون تفكر و تدبر و من غير تأمل و تبصر تهمت باين حزب را فتوي ميدهند غافل از اينكه اين افترا علت اقبال ميشود و شاهد كذب خود ايشان ميگردد و اذا قيل لهم تعالوا الي ما انزل الله و الي الرسول قالوا حسبنا ما وجدنا عليه آباءنا اولو كان آباؤهم لايعلمون شيئا و لايهتدون و اذا تتلي عليهم آياتنا بينات قالوا ما هذا الا رجل يريد ان يصدكم عما كان يعبد آباؤكم و قالوا ما هذا الا افك مفتري و قال الذين كفروا للحق لما جاءهم ان هذا الا سحر مبين و شبهه نيست كه قبل از ظهور خاتم انبياء روح ما سواه فداه ملت نصاري حق بوده‌اند و آبائشان در ضلالت نبودند و علاوه آيا تصور ميشود نفوسي كه اين قول را ميگفتند خود و آبائشان را در ضلالت و گمراهي گمان كنند لا والله خود آيات شاهد است كه حق ميدانستند و گمان [ص 562] باطل ابدا نمينمودند بل قالوا انا وجدنا آباءنا علي امة و انا علي آثارهم مهتدون و كذلك ماارسلنا من قبلك الآية ، اين است كه هيچ امري بدون محك و ميزان و تجربه و امتحان و افتتان قبول نشده و نميشود و هو الذي خلق السموات و الارض في ستة ايام و كان عرشه علي الماء ليبلوكم ايكم احسن عملا ، و آياتي ديگر دالة بر امتحان ذكر كرده و گفته : عرض شد كلمات قرآن موضوع است از براي معاني كليه و شامل كل من في السموات و الارضين و خلق الاولين و الآخرين است علاوه انصاف دهيد نفوسي كه بايمان و عرفان و حضور و طواف و بل هجرت و نصرت و شدت با آن حضرت بوده‌اند معذلك امتحان شوند چگونه است حال نفوسي كه جز عزت و ثروت و غنا و راحت و نعمت و رخا در ظل شريعت غرا نديده و گوششان جز نفوذ امرش را نشنيده الم احسب الناس الآية ، انجم علم و هدايت اين آيه را بظهور حضرت قائم تفسير فرموده‌اند ، و دو آيه ديگر در معني امتحان ذكر كرده .

جواب - اما آنچه گفته كه اين طلوعين يكي است و در اخبار مشابه فرموده‌اند و تفصيلش را نداده سابق بيان كرديم كه ظهور قائم (ع) و رجعت سيدالشهداء را تفصيل فرموده‌اند و اين جماعت چون صرفه بدعتشان نيست لهذا بهم مي‌پيچند و كلية حضرت باقر (ع) فرموده است كه ايام الله يوم يقوم القائم (ع) و يوم الكرة و يوم القيمة و نيز اخبار و آيات ديگر كه اين سه روز را تفصيل ميكند بسيار است و در حديث ميفرمايد آيت رجعت اين آيه است يوم نحشر من كل امة فوجا تا آخر و آيت قيامت اين آيه است و حشرناهم فلم‌نغادر منهم احدا خلاصه و الفاظ بحسب معاني لغويه گاهي استعمال ميشوند و امر بر جهال مشتبه ميشود مثلا قيامت چون از قيام است كه فرمود يوم يقوم الناس لرب العالمين و در قيام قائم هم خود آن حضرت قيام بامر ميفرمايد و بعضي از اموات هم قيام ميكنند و همچنين [ص 563] در رجعت همه ماحضين قيام ميكنند اين است كه بحسب لغت لفظ قيامت در هر سه مورد استعمال ميشود ولي آن وقت كه هر سه را پشت سر هم ميشمرند شبهه نيست كه الفاظ مترادفه و تكرير بي‌ثمر منظور ندارند بلكه هر يك روزي خاص است و كيفيتي خاص دارد .

خلاصه و اما آنچه گفته كه سعادت بفهميدن ما يثبت به الايمان است نه بتقليد ، البته سعادت كامله بفهم است ولي تو ملاحظه كن كه اين خلق اگر همه بخودي خود اهل فهم بودند كه حاجتي ببعث رسل و انزال كتب نبود و بعد از آن هم كه رسل مبعوث شدند و كتابها آورند اگر همه مكلفين يكمرتبه بمنتهي درجه معرفت برسند كه اختلاف درجات از ميان خلق ميرود و تابع و متبوع از هم شناخته نميشود چون چراغي كه از چراغي درگيرد همين قدر بقول ابن‌مالك :

و هو بسبق حائز تفضيلا مستوجب ثنائي الجميلا

و اين تفضيل عرضي است پس بي‌شبهه همه بمنتهي درجه معرفت نميرسند و وقتي كه نرسيدند لابد از تقليد ميشوند و چاره جز اين نيست نهايت اينكه همين قدر معرفت بايد پيدا كرد كه صادق را از كاذب تميز داد و معصوم را از غير معصوم ولو از راه استدلال باشد بدون كشف شناخت آن وقت در جميع امور از او تقليد نمود آن وقت آنچه بتقليد او ميگويد فهم آنرا هم خداوند نصيب او كرد شكر خداوند را بجا آورد بر فهم و الا كه شكر كند بر اينكه اهل تسليم شده است و اين است كه در اخبار امر بتقليد آل‌محمد (ع) شده است و مدح تسليم را فرموده‌اند و حضرت صادق (ع) فرمود من دان الله بغير سماع من عالم صادق الزمه الله التيه الي الفناء و من ادعي سماعا من غير الباب الذي فتحه الله لخلقه فهو مشرك و ذلك الباب هو الامين المأمون علي سر الله المكنون و حضرت امير (ع) بكميل فرمود يا كميل لا غزو الا مع امام عادل و لا نقل الا من امام فاضل يا كميل هو نبوة و رسالة و امامة و ليس بعد ذلك الا موالين متبعين او مناوين مبتدعين انما يتقبل الله من [ص 564] المتقين و قيل للرضا (ع) جعلت فداك ان بعض اصحابنا يقولون نسمع الامر ممن يحكي عنك و عن آبائك فنقيس عليه و نعمل به فقال سبحان الله لا والله ما هذا من دين جعفر هؤلاء قوم لا حاجة بهم الينا قد خرجوا من طاعتنا و صاروا في موضعنا فاين التقليد الذي كانوا يقلدون جعفرا و اباجعفر قال جعفر لاتحملوا علي القياس فليس من شئ يعدله القياس الا و القياس يكسره ، و اخبار بسيار در مدح تسليم وارد شده است حتي فرمودند قد افلح المؤمنون يعني قد افلح المسلمون ان المسلمين هم النجباء پس ببين كه تسليم شخص را بكجا ميرساند ، بلي تقليد غير معصوم صحيح نيست و از علما كسي را كه شناختي كه از رأي و ظنون خود داخل نميكند و بصرف تقليد معصومين و بروايت از ايشان حكم ميكند بايد تقليد كرد نه ديگري و اگر چه علما را در روايت هم معصوم نميدانيم ولي الله من ورائهم محيط و امام را نيز حافظ و ناصر و مؤيد و مسدد ميدانيم و بر اوست كه حفظ فرمايد تا اينكه هر كه طالب هدايت است گمراه نشود و بهمين دليل عقلي و نقلي يقيني است كه الحمد لله در احكام يقين حاصل ميكنيم و بارد القلب و ثلج الفؤاد هستيم و تقليد ما تقليد آباء نيست تقليد آل‌محمد (ع) است و آباء واسطگاني بجهت رسانيدن اخبار اهل بيت (س) بوده‌اند .

و اما نصاري كه تو ميگوئي ملت ايشان حق بوده است و آبائشان حق بوده است ، همچو معلوم است كه اين جماعت همان طور كه خود را بمحض دعوي حق ميدانند هر مدعي را بهمين طور حق ميدانند نصارائي كه آن همه بدعتها گذاردند و از توحيدشان گرفته كه اصل دين است تا ساير احكام همه را فاسد كردند و امر را بجائي رساندند كه حجتهاي خدا پنهان شدند و انجيل از ميان ايشان رفت و چهار نفر از شاگردان حواريين هر يك برأي خود چيزي نوشت و بدعتها گذاشتند حالا مصنف دلايل ايشان را حق ميداند در ميان ايشان حق بوده است ولي جماعت معدود بسيار كمي كه از ترس مبدعين اظهار حق را نميتوانستند بكنند و آباء نصاراي عهد پيغمبر [ص 565] معلوم نيست كه همه اهل حق بوده‌اند بلكه در بسياري ايشان مسلم نبوده است و مذهب تثليث كه اساس مذهب ايشان است براي غالب ايشان بود .

و اما آنچه گفته كه علاوه خود را اهل ضلالت گمان نميكردند ، اين هم قولي است كه بر خلاف قول خداست اگر ضعيف جاهلي در ميان ايشان باشد كه رهبان امر را بر او مشتبه كرده باشند شايد و لكن علماي ايشان امر بر ايشان مشتبه نبود و در زمان پيغمبر (ص) و زمان سابق حق بر ايشان ظاهر شده بود و ميدانستند كه اهل ضلالتند و معذلك تسليم حق نميكردند و اگر اين طور نباشد مستحق عذاب الهي نميشدند و خداوند ميفرمايد و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم و فرموده است يعرفون نعمة الله ثم ينكرونها و در اخبار بسيار فرموده‌اند كه خداوند ابا فرموده است كه باطل را در دل اهلش حق لا شك فيه قرار دهد و از همين است كه خود تو اي صاحب دلايل از اول كتاب تا اين جا مكرر اظهار اضطراب و عدم يقين خود را ميكني .

خلاصه و اما آنچه در باب امتحان و افتتان گفته صحيح است خلق امتحانها ميشوند بانواع اقسام يك قسم هم بهمين است كه در اخبار مكرر فرموده‌اند كه اعلام باطله برميخيزند و مدعي امامت ميشوند و مثل شمائي گرد ايشان جمع ميشويد يك قسم هم باين است كه دعاة حق برميخيزند و خلق را دعوت ميكنند و از ايشان نميپذيرند و حاجت بتفصيل بيش از اين نيست .

فصل - گفته است : و عرض شد كه بحكم تورية و انجيل و فرقان و بيان بايد منتظر ظهوري شويم كه باسم الوهيت و ربوبيت و ولايت و ابوت بآيات در سنه هزار و دويست و نود در اراضي مقدسه بامر الهي قيام فرمايد و جميع احزاب مختلفه را در ظل كلمه جامعه الهيه جمع نمايد و اختلاف را بايتلاف تبديل نمايد و نزاع و جدال و نفاق و شقاق را بصلح و اصلاح و وفاق و اتفاق مبدل كند يملأ الارض قسطا و عدلا كما ملئت [ص 566] ظلما و جورا .

جواب - همچو مطلبي پيش از اين ذكر نشده ولي بعد از اين بزعم خود دليل ميآورد و خواهي دانست كه همه اينها خرافات است و همچو دليلي ابدا نداريم كه موقت باشد مطلقا يا باين وقت و علي اي حال از آن زمان تا حال سي سال است و ميرزا حسينعلي هم مرد و ابدا ايتلافي در احزاب مختلفه ديده نشد و شقاق و نفاق بصلح و وفاق بدل نشد و زمين بهمان قسم كه بوده پر از ظلم و جور است و اگر بگوئي در اين باب بداء شده ميگويم اين از وعده خداست كه بآل‌محمد (ع) فرموده است و ان الله لايخلف الميعاد و در حديث فرمودند كه قائم از ميعاد است و بدابردار نيست و وعده خداوند اين است كه فرموده وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم في الارض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذي ارتضي لهم و ليبدلنهم من بعد خوفهم امنا يعبدونني لايشركون بي شيئا پس اينها وعده خداست كه بقائم آل‌محمد (ع) فرموده است و يقينا خلف ندارد پس اين جماعت كه خلافتي نكردند و متمكن از دين خدا نشدند و ايمني حاصل نكردند و اعداء ايشان بر ايشان غالبند يقينا امام نيستند بلكه اهل حق هم نيستند زيرا كه ادعاي امامت بدروغ كفر و شرك است .

فصل - مجملي از خروج بني‌اسرائيل از مصر و ابتلاي ايشان بتيه و بعد دخول ذريه ايشان باراضي مقدسه و طغيان ايشان در آن مقام و ابتلاي ايشان به بخت‌نصر و طيطوس قهرمان و اسير نمودن بخت‌نصر ايشان را و بردن ببابل ذكر كرده و ميگويد و انبياي بني‌اسرائيل از قبل اين وقوعات را بوحي و الهام و رؤيا خبر دادند و هر جا كه خبر ميفرمايند در آخر هم بشارت ميدهند كه خداوند لشكرها چنين ميفرمايد چون سوگند ياد نمودم اگر چه بجهت عصيانشان ايشان را حقير و ذليل و پراكنده نمودم ولي باز [ص 567] ايشان را عزيز و غالب و جمع خواهم نمود و در عصر مخصوصي ظهوري را باسم الوهيت و ربوبيت و ابوت در اراضي مقدسه ظاهر خواهم فرمود و آن ظهور اعظم جميع قبايل عالم را دعوت ميفرمايد و اختلاف امم را برميدارد و بني‌اسرائيل را باراضي مقدسه ميكشاند و كساني را كه در كتاب حيوة مكتوبند بعزت اوليه‌شان ميرساند و جميع نبوات بني‌اسرائيل حكايت از حقارت اول بني‌اسرائيل و عزت آخرشان است چنانچه در قرآن مجيد خبر فرموده و قضينا الي بني‌اسرائيل الآيات و اذ تأذن ربك ليبعثن عليهم الي يوم القيمة من يسومهم سوء العذاب ان ربك لسريع العقاب و انه لغفور رحيم يوم قيامت يوم ظهور آن نير اعظم است از قبل گذشت اين ظهور اعظم موعود جميع اديان و ملل است و جميع كتب از اين ظهور امنع بشارت فرموده .

جواب - در كتب انبياء از اين قبيل بيانات هست ولي خود مصنف ساخت و پرداخت نموده موافق ميل خود عباراتي نوشته است و اعتمادي بكلمات او نيست و كليةً اين مسأله را بدان كه همين قسم كه در زبان عربي لفظ رب و در زبان فارسي لفظ خدا در غير خداوند تبارك و تعالي استعمال ميشود و مقصود صاحب و مالك و بزرگ است چنانكه عرب رب مال ميگويد و رب بيت و رب دار و رب ملك و رباني سفينه و از اين باب است كه فرمودند رب الارض امام الارض و همچنين در فارسي ناخدا و كدخدا و خانه‌خدا ميگويند و مقصود از همه اينها صاحب و مالك و بزرگتر و امثال اينها است همچنين در زبان يوناني و عبري هم اين اصطلاح بوده است و در لغت خودشان بهمين طور جاري شده‌اند و شياطين يهود و نصاري بهمين الفاظ متمسك شده و درباره عزير بلكه عامه يهود كه گفتند نحن ابناء الله و درباره عيسي نيز الفاظي كه خود عزير و عيسي (ع) راضي نبودند گفتند و در كتاب مجيد خداوند ميفرمايد حكايت از خطاب بعيسي كه ءانت قلت للناس اتخذوني [ص 568] و امي الهين من دون الله و حضرت عيسي (ع) عرض ميكند ان كنت قلته فقد علمته تعلم ما في نفسي و لااعلم ما في نفسك و مصنف دلايل باين كلام متنبه نشده باز در اين مقام ميگويد كه ظهوري باسم الوهيت برميخيزد و مقصودش اثبات خدائي براي اكابر خودشان است و گمان ميكند كه باينكه گاهي از راه ناچاري تنزيه ذات احد را از اسم و رسم مينمايد عذرش پذيرفته ميشود و حال اينكه بعضي از نصاري را هم شنيده‌ايم كه ميگويند مقصود ما اين نيست كه عيسي مثلا حقيقة خداست بلكه مقصود جلوه خداست در عيسي و معذلك خداوند و انبياء او بهمين كه گفتند ابن الله است بر آنها سخط كردند و از آنها نپذيرفتند و حال اينكه صريح ميگويند كه مقصود ما ولادت نيست معذلك چون لفظ شايسته يگانگي خداوند نيست پسنديده نيست و همچنين است لفظ الوهيت چون مجمع الكمالات است و مَن تحير فيه الخلايق كه همه خلايق در او حيرانند روا نيست كه آن را در مخلوقات استعمال كنند زيرا كه اگر خلق مسمي بالٰه شود و اين لفظ درباره او راست باشد البته خود او در خود حيران نميشود زيرا كه حيرت از اين است كه حدود چيزي را انسان نبيند يا بجهت بزرگي او يا از اين جهت كه حد از براي او نباشد پس لامحاله متحير خواهد شد و معرفت او را بحقيقت حاصل نخواهد كرد و اين است كه پيغمبر خاتم (ص) فرمود ماعرفناك حق معرفتك و فرمود رب زدني فيك تحيرا و اما درباره خود انسان متحير نميشود زيرا كه معرفت خودش براي او حاصل است ، خلاصه كه در لفظ و معني هر دو بايد تابع انبياء و اولياء بود و نميتوان در مقام بندگي گفت كه من معني را درست كرده‌ام و مقيد بالفاظ نيستم چنانچه در اخبار آل‌محمد (ع) شاهد اين معني بسيار است و با يهود و نصاري مكرر در باب همين اسمها اعتراض نموده‌اند .

باري و اما اصل اين مطلب كه اين ظهور در اراضي مقدسه بايد [ص 569] بشود آنچه ظاهر از كتاب اشعيا است كه در فصول متعدده باين مطالب خبر ميدهد اين است كه مراد از اين ظهور سليمان بن داود عليهما السلام بوده است زيرا كه حضرت سليمان پسر حضرت داود است و داود پسر يشي است چنانكه در نسب‌نامه مسيح (ع) در اول انجيل متي مذكور است كه : عوبيد پدر يشي و يشي پدر داود ملك و داود ملك پدر سليمان ، حال اين را كه دانستي در فصل يازدهم از كتاب اشعيا ملاحظه كن و فصول پيش و پس را هم ببين كه همه جا بيان همين مطالب شده است و در فصل يازدهم فرموده است : و نهالي از تنه يشي برآمده شاخه از ريشه‌هايش قد خواهد كشيد و روح خداوند كه روح حكمت و فطانت و روح مشورت و جبروت و روح علم و خشيت از خداوند است بر آن خواهد آرميد و او را در خشيت خداوند تيزهوش گردانيده موافق منظور نظرش حكم و مطابق مسموع گوشهايش تنبيه نخواهد فرمود بلكه ذليلان را بعدالت حكم و براي مسكينان زمين براستي تنبيه خواهد نمود و زمين را بعصاي دهانش زده بروح لبهايش شرير را خواهد كشت و كمربند كمرش عدالت و وفا نطاق ميانش خواهد بود و گرگ با بره سكونت داشته ببر با بزغاله و هم گوساله و پرواريها با شير جوان همخوابه خواهند شد و طفل كوچك راعي ايشان خواهد بود و گاو با خرس خواهد چريد و بچه‌گان آنها با هم خواهند خوابيد و شير مثل گاو كاه‌بن را خواهد خورد و شيرخواره بسوراخ صاغر مار بازي خواهد كرد و كودك از شير بازداشته شده دست خود را بمغاره افعي دراز خواهد نمود و در تمامي كوه مقدس من هيچ ضرر و فساد نخواهند كرد زيرا كه زمين از دانش خداوند مثل آبهائي كه دريا را فرو ميگيرند پر خواهد شد و در آن روز واقع ميشود كه ريشه يشي بجاي علم قومها خواهد ايستاد و طوايف آنرا تجسس خواهند نمود و آرامگاهش با جاه خواهد بود و در آن روز واقع ميشود كه [ص 570] خداوند بار ديگر دست خود را دراز خواهد كرد بقصد تحصيل كردن باقي‌ماندگان قومش كه از آشور و مصر و بيژوس و كوش و عيلام و شنعار و حماث و جزيره‌هاي دريا باقي مانده‌اند و علم را براي قبايل بلند خواهند كرد و رانده‌شدگان اسرائيل را جمع نموده پراكنده شده‌گان يهوداه را از چهار ركن عالم فراهم خواهد آورد تا آخر ، و در فصل دوازدهم باز فرموده است : در آن روز خواهي گفت كه ترا اي خداوند حمد ميكنم كه هر چند با من غضبناك بودي غضبت رفع شده بمن تسلي داده اينك خدا نجات من گرديده است متوكل شده نخواهم ترسيد زيرا كه خداوند خدا قوت و تسبيح من شده سبب نجات من گرديده است بنا بر اين آبها را از منبعهاي نجات بشادماني خواهيد كشيد ، تا آخر كه از همين قبيل است . پس ببين كه وعده خداوند باشعيا بآمدن سليمان (ع) بود كه از شامات تا اصطخر را داشت و در همه زمين و جن و انس و سباع و طيور و هوام و حشرات امرش جاري بود چنانكه در كتب اخبار و سير و تواريخ مذكور است و باد براي او مسخر بود كه بساط او را روزي مسافت دو ماه حركت ميداد صبح از شام حركت نموده در اصطخر قيلوله ميفرمود و عصر از آنجا حركت نموده تا شب بكابل ميرفت ، نميدانم اين همه اخبار و آثار و آيات قرآني كه شهادت بر معجزات سليمان عليه السلام ميدهد از رد شمس و حركت بساط و اطاعت جن و انس و حيوانات همه را بايد انكار كرد يا تسليم نمود و درباره صاحب الامر (ع) كه سليمان يك خادم اوست چه بايد گفت كه در حديث شريف ميفرمايد خداوند باد ملايم را بسليمان داد و باد سخت را براي قائم ما ذخيره كرده پس اگر سليمان با باد ملايم روزي مسافت دو ماه را طي ميكرد البته صاحب الامر با باد سخت جميع زمين و آسمان را طي خواهد نمود چنانكه در اخبار فرموده‌اند و خداوند و پيغمبران او نعوذ بالله سخن ياوه نفرموده‌اند و البته همه اينها واقعيت [ص 571] داشته و دارد و مع المداراة ميگويم در صورتي كه نخواهد اين طور سير كند آيا نظر باطني خود را ميتواند جولان دهد و از آسمان و زمين خبر دهد يا اينهم براي او ممكن نيست و مثل عيسي (ع) خبر از ما يأكلون و ما يدخرون ميتواند بدهد يا خير ؟ خلاصه و در كتاب يرمياة در فصولي كه بيان خرابي بيت المقدس و قتل و غارت كلدانيان و بخت‌نصر و اسير نمودن بني‌اسرائيل و بردن ببابل است در فصل سي و سيوم ميفرمايد كه كلدانيان بقصد جنگ نمودن مي‌آيند و آبها را با لاشه‌هاي مردماني كه در غضب و حدت خود كشتم پر خواهند ساخت چونكه روي خود را از اين شهر بسبب تمامي شرارت ايشان پنهان نمودم اينك من بآنها عافيت و علاج رسانيده شفا خواهم بخشيد و بايشان فراواني سلامت و حقيقت كشف مينمايم و اسيرشده‌گان يهوداه و اسيرشده‌گان اسرائيل را باز پس خواهم آورد و ايشان را مثل اول بنا خواهم نهاد و ايشان را از تمامي عصياني كه بمن ورزيدند پاك خواهم گردانيد ، و آياتي چند در رحمتهاي خود بايشان و آبادي اورشليم مجددا ميفرمايد تا اينكه ميفرمايد : خداوند ميفرمايد كه اينك روزها مي‌آيند كه سخن خيري كه بخاندان اسرائيل و خاندان يهوداه فرمودم اثبات خواهم نمود در آن ايام و در آن زمان از براي داود شاخه عدالت تنبيت مينمايم كه انصاف و عدالت را در زمين جاري خواهد ساخت در آن ايام يهوداه نجات خواهد يافت و اورشليم بامنيت مسكون خواهد شد و اسمي كه بآن خوانده خواهد شد يهواه‌صدقينو است زيرا كه خداوند ميفرمايد كه از براي داود مردي كه بر تخت خاندان اسرائيل بنشيند گم نخواهد شد ، تا اينكه باز ميفرمايد : و كلام خداوند بدين مضمون به يرمياه رسيد كه خداوند چنين ميفرمايد اگر عهد من با روز و عهد مرا با شب زايل توانيد كرد كه تا روز و شب در وقتش واقع نشوند آنگاه عهد من با بنده‌ام داود زايل ميشود تا آنكه [ص 572] از برايش پسري كه بر تختش بنشيند وجود نداشته باشد ، تا آخر فرمايشات كه باين مضامين است . پس ببين كه وعده‌هائي كه خداوند فرموده به بني‌اسرائيل موافق كتب انبياء منظور ظهور سليمان بن داود بوده است و سالهاي دراز است كه وعده خداوند وفا شده است و گذشته .

و اما آيه قرآن كه ميفرمايد و قضينا الي بني‌اسرائيل في الكتاب لتفسدن في الارض مرتين و لتعلن علوا كبيرا فاذا جاء وعد اولاهما بعثنا عليكم عبادا لنا اولي بأس شديد فجاسوا خلال الديار و كان وعدا مفعولا ثم رددنا لكم الكرة عليهم و امددناكم باموال و بنين و جعلناكم اكثر نفيرا ان احسنتم احسنتم لانفسكم و ان اسأتم فلها فاذا جاء وعد الآخرة ليسوؤا وجوهكم و ليدخلوا المسجد كما دخلوه اول مرة و ليتبروا ما علوا تتبيرا و در بحار از بيضاوي نقل كرده است آنچه حاصلش اين است كه فساد اولشان مخالفت احكام تورية بود و قتل شعيا و قتل ارميا و فساد دويمشان قتل زكريا و يحيي و قصد قتل عيسي و وعده اولي بخت‌نصر عامل لهراسف بسوي بابل و جنود او بود و بعضي گفته‌اند جالوت و بعضي گفته‌اند سخاريب از اهل نينوي و كردند آنچه كردند تا آنكه بهمن بن اسفنديار از جدش گشتاسف بن لهراسف سلطنت را ارث برد و بهمن بر بني‌اسرائيل ترحم كرد و اسراء ايشان را بشام برگردانيد و دانيال بر ايشان سلطان شد پس مستولي شدند بر هر كه از اتباع بخت‌نصر بود و بعضي گفته‌اند كه داود را بر جالوت مسلط كرد و او را كشت و اما عقوبت دويم باين بود كه مسلط كرد خداوند بر ايشان فرس را دفعه ديگر پس جنگ كرد با ايشان ملك بابل از ملوك طوائف و اسم او جوذر بود و گفته شده است خردوس گفته شده است كه داخل شد صاحب جيش به مذبح قربانيهاشان و يافت در آن خوني را كه ميجوشد سؤال كرد ايشان را از آن گفتند خون قرباني است كه از ما قبول نشده گفت راست نگفتند و هزاران از ايشان بر آن خون كشت [ص 573] و آرام نگرفت گفت اگر راست نگوئيد احدي از شما را باقي نميگذارم گفتند خون يحيي است گفت براي مثل اين خداوند از شما انتقام ميكشد بعد گفت اي يحيي پرورنده من و تو دانست آنچه كه بقوم تو از جهت تو رسيد پس آرام بگير باذن خدا پيش از آنكه باقي نگذارم از شما احدي را پس خون ساكن شد . و از طبرسي عليه الرحمه طورهاي ديگر هم روايت شده و حاجت بتفصيل نيست و از طرق اهل بيت (س) در برهان نقل كرده است كه فساد اول و ثاني را قتل علي بن ابيطالب و طعن امام حسن (ع) تفسير فرموده‌اند و علو كبير را قتل سيدالشهداء سلام الله عليه و كرة را در بعضي اخبار بخروج سيدالشهداء (ع) و در حديث پيغمبر (ص) با سلمان برجعت همه معصومين و شيعيان ايشان (ص) و رجعت كفار ماحضين و اخذ قصاص ايشان و از علي بن مهزيار در حديثش با قائم (ع) فرمود الاانبئك انه اذا فقد الصبي و تحرك المغربي و سار العماني و يرجع السفياني يؤذن الله لي فاخرج بين الصفا و المروة في ثلثمأة و ثلثة‌عشر رجلا سواد فاجيء الي الكوفة و اهدم مسجدها و ابنيه علي بناء الاول و اهدم ما حوله من بناء الجبابرة و احج بالناس حجة الاسلام و اجيء الي يثرب و اهدم الحجرة و اخرج من بها و هما طريان فآمر بهما تجاه البقيع و آمر بخشبتين يصلبان عليهما فتورق من تحتهما فيفتتن الناس بهما اشد من الفتنة الاولي فينادي مناد من السماء انتدي و يا ارض خذي فيومئذ لايبقي علي وجه الارض الا مؤمن قد خلص قلبه بالايمان قلت يا سيدي ما يكون بعد ذلك قال الكرة الكرة الرجعة ثم تلا هذه الآية ثم رددنا لكم الكرة و امددناكم باموال و بنين و جعلناكم اكثر نفيرا . و در تفسير و اذا جاء وعد الآخرة تا آخر از علي بن ابرهيم نقل كرده است كه مراد قائم (ع) و اصحاب اوست كه روهاي شما را سياه ميكنند و داخل مسجد ميشوند همچنانكه پيغمبر و اصحاب او در اول داخل شدند و بر شما بلندي بجويند و شما را [ص 574] بكشند بعد رو بآل‌محمد (ع) كرده است و فرموده است عسي ربكم ان يرحمكم اينكه نصرت بكند شما را بر دشمن شما بعد خطاب به بني‌اميه فرموده و فرموده و ان عدتم عدنا يعني برگشتيد بسفياني برميگرديم بقائم از آل‌محمد (ص) و جعلنا جهنم للكافرين حصيرا يعني حبسي كه در آن محصور ميشوند ، و اما آيه و اذ تأذن ربك ليبعثن عليهم الي يوم القيمة من يسومهم سوء العذاب در برهان از علي بن ابرهيم نقل كرده است كه مراد از ايشان يهودند كه خداوند معذب ميكند ايشان را و عذابشان هميشه‌ايست تا قيامت ، و طبرسي (ره) گفته است كه عذاب شديد بر ايشان ميفرستد بقتل و گرفتن جزيه از ايشان ، و مقصود بآن امت محمدند (ص) در نزد جميع مفسرين و از حضرت باقر (ع) اينطور روايت شده . خلاصه و اينكه مصنف دلايل گفته يوم قيامت يوم ظهور آن نير اعظم است ، بدو وجه مردود است اول صريح آيه و صريح روايت علي بن ابرهيم (ره) ، اين است كه اين عذاب پيش از قيامت بر ايشان نازل ميشود و از براي آن منتهائي غير قيامت نيست پس بنا بر اينكه عذاب‌كننده قائم (ع) باشد پس ظهور قائم قبل از قيامت است و عذابي كه بر يهود يا بر نصاب امت جد خود وارد ميآورد امدي غير قيامت نخواهد داشت و آن وقت در جهنم مخلد خواهند شد ، و ثاني بر فرض كه قيامت را خود يوم ظهور بگيريم بنا بر مذهب شما كه قائم قيام كرده عذابي كه نازل شده بر اين امت چيست و با زمان قبل چه فرق كرده است و خود شما الآن عذابتان شديدتر است يا امت محمد (ص) بلكه شما يا يهود ، والله كه اذل از يهود هستيد زيرا كه يهود در بازار مسلمين مرفه الحال مشغول بكسب خود هستند و امتناعي از يهود بودن ندارند و تقيه نميكنند و شما را الحمد لله بعد از شصت سال اين قدرت حاصل نشده است و آسوده باشيد كه دست صاحب الامر (ص) دايم در ملك جولان ميكند و محال است كه شما عزيز بشويد .

[ص 575] فصل - گفته است : اولا ظهور پيغمبر صاحب شرع و كتاب و معجزه‌اش آيات بنص تورية بايد اهل تورية منتظر باشند خلافا لزعم يهود كه از علما و مفسرين تورية شنيده و اعتقاد كرده‌اند كه هر كس بيايد بايد مروج تورية باشد و معجزه‌اش غير كتاب تورية مثني فصل ١٨ آيه ١٥ خداوند خدايت از شما از برادرانت پيغمبري را مثل من مبعوث ميگرداند سخن او را بشنويد ١٦ موافق هر آنچه در حوريب در روز جمعيت از خداوند درخواستي هنگام گفتنت كه قول خداوند خداي خود را ديگر نشنوم و اين آتش عظيم را ديگر نبينم مبادا كه بميرم ١٧ و خداوند بمن فرمود آنچه را كه گفتند نيكو است ١٨ از براي ايشان پيغمبري مثل تو از ميان برادران ايشان مبعوث خواهم كرد و كلام خود را بدهانش خواهم گذاشت تا هر آنچه باو امر ميفرمايم بايشان برساند ١٩ و واقع ميشود شخصي كه كلمات مرا كه او باسم من بگويد نشنود و من از او تفتيش ميكنم ٢٠ اما پيغمبري كه متكبرانه در اسم من سخني بگويد كه بگفتنش امر نفرمودم و يا باسم خدايان غير تلفظ نمايد آن پيغمبر بايد البته بميرد ٢١ و اگر در دلت بگوئي كه كلماتي را كه خداوند نگفته است چگونه بدانم ٢٢ چنانچه پيغمبري چيزي بنام من بگويد و واقع نشود آن امري است كه خداوند نفرموده بلكه آن پيغمبر آنرا از روي غرور گفته است از او مترس ، انتهي . از اين آيات باهرات واضح و مبرهن است كه مثل حضرت موسي بايد ظاهر شود كه صاحب شرع باشد و كتابش معجزه‌اش زيرا كه اگر صاحب شرع نباشد مثل موسي نيست و امرش را بشنويد لغو است بلكه خبر لغو است و معجزه لازم ندارد كل احكام تورية را ميشنوند و عاملند و اگر در دلت بگوئي نميخواهد چه كه هر كس احكام تورية را بگويد مكذب ندارد و شبهه در دل راه نيابد و آنچه ميگويد بشود مقصود اين است كه خود را بخدا نسبت دهد و خدا او را ردع نفرمايد بلكه تصديق و تأييد و تسديدش فرمايد [ص 576] كه خلق از او قبول كنند چه كه اگر نفسي بر خلاف عقايد اهل ارض قيام نمايد اولا محال و ممتنع است كه نفسي بدون تعليم و تعلم بلا معين و ياور و عدم خزينه و دفينه بتواند بخلاف عقيده اهل ارض و صحبتي بدارد و بر فرض محال بر خداست كه ردع و دفعش فرمايد چنانكه فرمود البته بايد بميرد نفرمود او را بميرانند و با خزينه و دفينه و لشكر اگر ممكن بود بعض علماي غني بااقتدار و سلاطين عالم جباري كه در ارض طغيان نمودند و بكمال جد و اجتهاد جريان حكم و نفوذ امرشان ميخواستند مدعي شده بودند و كتاب و امت داشتند ثانيا بايد قوت قلبش مقابل قلوب اهل عالم باشد بل زياده پس همين قيام اعظم معجزه و اكبر خارق عادت است ثالثا از قبل مشعر و مدرك فهم صحبت و قبول بيان او در خلق نبود و همين قبول بدون طمع و خوف دليل بزرگي است بر اينكه مظهر خلاقيت خداست و اگر مقصود چنان باشد كه بعضي گمان نموده‌اند كه خبر از بعد فرمايد حجت الهي تمام و كامل نخواهد بود بايد صبر كنند اگر آنچه فرمود ظهور يافت قبول نمايند و حال آنكه حجت الهي بايد از يوم اول تمام و كامل باشد .