و اما آنچه گفته است كه اطوار اين شخص را بهوي و جنون و سفاهت [ص 525] نميتوان نسبت داد تا آخر ، خدا ميداند كه سفيه آن كسي است كه اين شخص را عاقل بخواند چه جاي اينكه پيغمبر يا امام بداند كسي كه اين همه جهالت و ناداني و عجز و ضعف و غير اينها در او مشهود است چگونه ميتوان او را با اين دعاوي عاقل خواند مگر هر كه مجلدات كتاب نوشت اين امام يا پيغمبر ميشود كتاب رموز حمزه و الف ليله والله هزار مرتبه بامزه‌تر و بافايده‌تر و درست‌تر نوشته شده با اينكه تمام دروغ گفته‌اند اما اطفال و زنان بآنها مشغول ميشوند و مدقوقين از خواندن آنها فايده مي‌بينند اين مزخرفات كه نه لفظش صحيح است نه اعرابش درست نه ربط بهم دارد كه در حقيقت اشهد بالله براي طبع مستقيم شنيدن اين كلمات مهوع است چگونه ميتوان آنها را بقرآن نسبت داد كه همان دشمنان علانيه ميگفتند در باب قرآن كه چه قدر صاحب حلاوت است و بالاي آن مثمر است و پائين آن شاخ و برگ آورنده و اين قول بشر نيست ، جمعي عوام عجم را گرد خود جمع كرده‌ايد و مزخرفات اين مرد را براي آنها ميخوانيد آنها هم كه معلوم است هيچ سرشان نميشود و بتطميعات هي دل آنها را گرم ميكنيد و بيچارگان را گمراه ميكنيد . خلاصه و بعد از اين ذكر كلمات او در اين كتاب ميآيد و انشاء الله توضيح خرافات او را ميكنم .

و اما آنچه كه خبر از قتل خود داده است ، همه دزدان سر گدار هم اين مطلب را ميدانند كه سلطان و حكام ولايات نميگذارند كه اينها با اين وضع جاني بسلامت بيرون ببرند شوخي است كه شخص جاهل نادان عاجز مدعي اين امر بزرگ بشود و اين همه فتنه و آشوب در ميانه مسلمين سرپا كند البته بيقين ميداند كه او را ميكشند كيست كه خود بخود بدون استحقاق خون جمعي از مسلمين را گردن بگيرد و باز اميد حيوة براي خود داشته باشد و از كمال شقاوت باز هم اسباب‌چيني براي ديگري ميكند زيرا كه آدميزاد طالب اسم است و با اينكه مرگ را بيقين ميداند دوست ميدارد كه بعد [ص 526] از او هم باز اسم او بر زبانها باشد اين است كه باين تدبير هي اظهار تعشق و دوستي نسبت بديگري ميكند كه بعد از او اسم خودش بلند شود و الا در حقيقت عشقي باو هم نداشته تحسبهم جميعا و قلوبهم شتي و اين كلمات مغلوط بي‌معني كه از او نقل كرده اگر مال اوست همه از همين باب است كه گفتيم و عبارت آخرش كه اصلا دخلي بخبر از قتل خود ندارد گفته است كه مشتاق آنم كه در راه تو كشته شود خلاصه كه والله اين سخنان لايق سؤال و جواب نيست .

فصل - گفته است : مذهب و تشريع اين امر بديع آنكه جميع اشيا را مظاهر و مطالع لا اله الا الله كه جامع جميع اسماء و صفات الله دانسته و هر شيئي را بقدر و اندازه چنانچه ادني و پست‌تر از همه جماد است بعد نبات بعد حيوان صامت بعد انسان و بعد انسان كامل و او مظهر و مظهر اسماء و صفات است كذلك در عالم تشريع همين حكم جاري مظهر اعلاي اشرف و اكمل و اعظم و ابهاي اين كلمه مباركه مظهر ظهور است و كل اشياء بدرجاتها و مراتبها مراياي او و مظاهر اويند موقنين و مقبلين بدرجاتهم مظاهر الا الله‌اند و شجره ملعونه كه مقابل آن مظهر اثبات نفي شود يعني بر تكذيب و اعراض و انكار و اعتراض برخيزد مظهر لا اله است و نفوسي كه بواسطه اعراض و احتجاب او محتجب شوند بحسب اعراضهم و اعتراضهم مظاهر لا اله خواهند بود و همواره ثمره و نتيجه هر ظهور قبلي از اثبات و نفي در ظهور بعد ظاهر ميشود چه كه اوست محك و ميزان و صراط لذا بسم الله الاعلي الاعلي در حقيقت اوليه و رتبه اولي مظهر و ناطق اين كلمه مباركه است در ظهور اولي و مقبلين بدرجاتهم مظاهر اويند و يوم فصل كه يوم ظهور آخرت اوست مطالع الا الله از مظاهر لا اله فصل ميشوند يعني نفي هر ظهوري در ظهور بعد معلوم ميشود و مظهر بسم الله الانزل الانزل آن شجره خبيثه مجتثه است [ص 527] كه در ظهور بعد بر اعراض و تكذيب ما لم‌يحيط بعلمه برخيزد .

جواب - اين منتهاي تحقيق حضرات است كه يك چيزي سر و دست و پا شكسته از كتب علما ميدزدند و نسبت باين مرد ميدهند و ما اگر بخواهيم مقامات اربعه تكوين و تشريع را در اين مقام بيان كنيم مناسب نيست زيرا كه اين جماعت عوامند و از مطالب مرتبه علميه منتفع نميشوند مثل اينكه عوام عرب را ملاحظه ميكني كه زبان صحيح خود را از دست داده‌اند و عباراتي چند بهم ميبافند كه در هيچ كتاب لغتي ديده نميشود و اگر انسان با ايشان بزبان فصيح بليغ سخن بگويد هيچ ملتفت نميشوند كه انسان چه ميگويد لابد بايد با آنها بهمان زبان كج و كور سخن گفت تا منتفع بشوند ،

چونكه با طفلان سر و كارت فتاد هم زبان كودكان بايد گشاد

و هيهات كه ما بتوانيم باين گنگي سخن بگوئيم چنانكه انشاء الله خواهي ديد پس ميگوئيم اولا كه چون سابق بر اين در مقامي تصريح كرد كه از ذات غيب الغيوب سخني نيست و او را با خلق ارتباط و نسبتي نباشد و سخنها همه در اسماء و صفات است چنانكه در همين جا باز تصريح باسماء و صفات ميكند و اين سخن اگر بقواعدي كه از آل‌محمد (ع) رسيده است باشد منافات با توحيد ندارد چنانكه فرمودند نحن والله الاسماء الحسني التي امر الله ان تدعوه بها و فرمودند من عرف مواقع الصفة بلغ قرار المعرفة لهذا ما هم بظاهر كلام او گرفته و متعرض نميشويم ولي ميگوئيم كه تو بخيال خود تكوين و تشريع را جدا كردي و هر يك را آيت و مثل از براي ديگري قرار دادي حال در اختلاف درجات جماد و نبات و حيوان و انسان ملاحظه كن كه آيا اين از جهت صرف صورت عرضي دنيائي است يا جهت ديگر دارد كه مثلا اگر جمادي در عالم يافت شد كه بعينه نبات باشد در صورت ظاهر مثل بعضي سنگهاي شجري كه انواع اقسام ديده ميشود [ص 528] يا بعضي سنگها كه بعينه بصورت كدو يا بادام يا زنجبيل و امثال آن ديده ميشود آيا اين احجار حقيقة نبات ميشوند يا جمادند و در صورت عرضي بالعرض شباهتي بنبات پيدا كرده‌اند و نبات واقعي نيستند و همچنين در ميانه نباتات كه بعضي بصورت حيوان ميشوند مثلا بعينه مار ميشود يا مثل كله ميمون ميشود و امثال اينها آيا حقيقة اين حيوان است يا در صورت عرضي بالعرض شباهتي پيدا كرده و همچنين در حيوانات كه بعضي در صورت شبيه بانسان ميشوند مثل ميمون و خرس و امثال آنها آيا اينها حقيقة انسانند يا در صورت عرضي شبيه شده‌اند و واقعيت ندارد شبهه نيست كه هيچ عاقل اينها را بصرف شباهت صورت ظاهر از حيز خود بالا نميبرد و اعتنائي باين صورت نيست و هر چند سنگ شجري بعينه مثل درخت شده است اما چون جذب و دفع و هضم و امساك و زياده و نقصان و ساير قوي و صفات نباتي از براي آن نيست آنرا نبات نميخوانند و همچنين نبات بر فرض كه بصورت حيوان شود اما تا قواي حيواني از ديدن و شنيدن و چشيدن و بوئيدن و غير اينها براي او حاصل نشود حيوان واقعي نيست ،

گيرم كه مارچوبه كند تن بشكل مار كو زهر بهر دشمن و كو مهره بهر دوست

پس اگر داراي صفات خاصه حيواني است حيوان است و الا از حيز نباتي پا بالا نگذارده و همچنين ميمون و دُب اگر صفات خاصه انساني را دارايند انسان هستند و اگر نيستند هر چند كه شبيه انسان بشوند در صورت ظاهر تا بحدي كه اطباي قديم چون از تشريح انسان معذور بودند ميمون را تشريح ميكردند كه پي بصورت ظاهر انسان ببرند معذلك كله ميمون انسان نيست و حيوان است زيرا كه قواي خاصه انساني از ذكر و فكر و علم و حلم و ساير قوي از براي آن نيست و صرف صورت ظاهري است پس بصرف صورت عرضي [ص 529] نميتوان عرصه و حيز هر چيزي را معين كرد و بايد ملاحظه قوي و خاصيات را كه خاصه شخص است و صفت ذاتيه اوست آنها را جست و پي بحقيقت برد و در تشريع هم امر بهمين منوال است بدون شبهه چنانكه خود تو بعضي را مظاهر لا اله ميگيري و بعضي را مظاهر الا الله اگر چه تو بمحض هوس خود اين كار را كرده ولي از عقلا و دانايان سؤال ميكنم كه آيا خود بخود بدون جهت و سبب ميتوان اسم بر سر هر كسي گذارد يا بايد ملاحظه مناسبت و فعليت هر كسي را نمود اگر ملاحظه مناسبت شرط نيست مثل اينكه در عالم اعراض ، برعكس نهند نام زنگي كافور ، كه بقول عربها لاتسع الخرق علي الراقع تو براي خود بمقتضاي ميلت اسمي بگذار ديگري هم بمقتضاي ميلش اسم ديگر ميگذارد ولي نتيجه اين مطلب باصطلاح وقت گرو گذاردن ظاهر خواهد شد كه قطعه سنگي را كه الماس اسم گذاردي بجاي صد دينار گرو برنميدارند و اگر خود تو احيانا الماسي دست آوردي و اسم آنرا سنگ گذاردي در ازاي صد دينار نخواهي داد پس سخنها همه در صفات خاصه و ذاتيات هر چيزي است و اعتنائي باسمهاي بي‌مناسبت نيست . حال كه تا اينجا آمدي بگو بدانم اسماء و صفات الهي را چه فرض كردهٔ نه اين است كه اينها همانهاست كه در عالم تكوين از اعلي تا اسفل بروز و ظهور دارد و تمام عالم قائم باسمها و صفتهاي پروردگار است بلكه بجهت همين خلقت شده است كه حكايت اسمها و صفتهاي او را بكند بلكه خلاصه سخن همه اسم و صفت اوست چنانكه حكما گفته‌اند كه ليس الا الله و صفاته و اسماؤه و در حديث شريف همين مطلب را باين لفظ بيان فرموده‌اند كه ليس الا الله و فعله و نوره زيرا كه همه اسمها و صفات خداوند انوار اويند كه دلالت بر او ميكند پس در تشريع آن كسي كه مدعي اين است كه مظهر اسماء و صفات الهي است بايد فعليت عرش و كرسي و نجوم و افلاك و كواكب و عناصر و غيب و شهاده كل اينها [ص 530] در او بالفعل باشد تا اينكه گفته شود كه او بتنهائي مظهر كل اسماء و صفات است و الا بحرف مفت و ياوه‌گوئي امر نميگذرد و عرض كردم كه وقت گرو گذاردن نتيجه ظاهر ميشود اگر كسي مظهر اسمها و صفتهاي الهي است بايد مثل عرش محل امر پروردگار باشد و مثل كرسي و افلاك محل تقدير جميع امور كه حقيقة ليلة القدر بر او صادق باشد و آثار و خواص فلكي از او بروز كند و همچنين عناصر در او بالفعل باشد و خواص آنها را ظاهر كند بلكه حكايت اسمي را كند كه از همه اينها بالاتر است زيرا كه او مولود جامع است و اينها مفردات و خداوند وجود او را غايت همه مفردات قرار داده چنانكه فرمود لولاك لماخلقت الافلاك و در كتاب مجيد خود فرمود خلق لكم ما في الارض جميعا و البته مولود جامع طبيعت خامسه فوق مفردات چهارگانه دارد و يقينا طبيعت خامسه برتري دارد بر مفردات و اثر او در همه نافذ خواهد بود چنانكه ملاحظه ميكني كه حيوان كه صورت جامعه قوي و عناصر خود است چگونه هر يك آنها را بكار خود واميدارد و از كار بازميدارد پس آن كسي كه مولود جامع است البته احكام او بحول الله و قوته در جميع ملك ساري و جاري خواهد بود و ستارگان بامر او بزمين ميآيند چنانكه در تعيين خلافت و وصايت حضرت امير (ع) آمد و اين است كه خداوند فرموده و النجم اذا هوي ماضل صاحبكم و ماغوي و ماينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي و آفتاب بامر او برميگردد و تنطق ميكند چنانكه مكرر برگشت و جواب سلام علي بن ابيطالب (ع) را داد و ماه بيك اشاره او منشق خواهد شد چنانكه پيغمبر (ص) كرد و خداوند فرموده اقتربت الساعة و انشق القمر و عناصر تمام مطيع امر او خواهند بود چنانكه حضرت امير (ع) پاي خود را بزمين ميزد و زلزله ميشد و ميزد و از هم منشق ميشد و كوهها را ميخواندند و اجابت مينمودند و چوب خود را بفرات ميزد و فرو مي‌نشست تا جائي كه [ص 531] ماهيان نمودار ميشدند ، خلاصه سخن كه چندين هزار معجز از ايشان ديده شده و تو اگر منكري بر ما الحمد لله بدليل نقل و عقل ثابت شده كه كسي كه مظهر اسماء و صفات الهي است البته بايد صاحب اين افعال باشد زيرا كه در ملك كه همه اين افعال بروز ميكند باسماء الله و صفاته است اگر اين شخص هم مظهر آنها است بايد آثار آنها مترتب بر او باشد آتشي كه نسوزاند و آبي كه تر نكند و آسماني كه اثري از او بروز نكند اينها صورت‌كشي است و نقاشان بسي از اين قبيل نقشها ميكنند و ثمري كه نزد عاقل معتد به باشد بر آنها مترتب نيست باز هنوز نقاشي كه يك صورت عرضي نشان ميدهد و حسن منظري دارد كه در محل نظر شما آن هم نيست ، اي بي‌انصاف پنجاه‌هزار حديث را ترك ميكني كه همه مطابق با كتاب خدا و دليل عقل و آفاق و انفس است و بكلي منكر معجزات و خوارق عادات و علوم و حكمتها ميشوي و يك جاهل نادان احمق كه هيچ نميداند مگر اينكه كلمات مزخرفه بهم بافته اين را اختيار ميكني و بهمين قانع ميشوي جزاي تو بالاتر از اين نيست كه همين شخص در دنيا و آخرت دست‌گير تو باشد كه چنان لغزيده است كه خود را نميتواند نگاه دارد تا در درك اسفل قرار گيرد و تو هم كه متمسك باو شدهٔ البته تو را با خود خواهد برد و خداوند فرموده است كه من بهتر شريكي هستم براي هر كس كه او را شريك من بگيرند تمام عمل را واميگذارم بآن شخص كه اجر عمل‌كننده را بدهد و البته خسر الدنيا و الآخرة خواهد بود . باري پس مكرر در اين بيان كه كرديم نظر كن و عبرت بگير و خود را مفت مباز ثمر دنيائي كه نديديد آخرت را هم كه منكريد براي چه خود را مقيد كرده‌ايد ؟

و اما اشارات و كناياتي كه در كلامش گذاشته بيك شعر مولوي در جواب قناعت ميكنيم :

مه فشاند نور سگ عوعو كند هر كسي بر خلق و خوي خود تند [ص 532] 

و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون .

و اما آنچه گفته كه ثمره و نتيجه هر ظهور قبلي از اثبات و نفي در ظهور بعد ظاهر شد ، تا آخر مزخرفات كه يوم ظهور بعد را يوم فصل و يوم ظهور آخرت خوانده و مقبلين و معرضين جزاي عمل خود را در ظهور بعد مي‌بينند مذهب غريبي است والله چندين هزار سال گذشت و همه‌اش دنيا را خانه عمل خواندند و عالم برزخ و آخرت را دار جزا و بهيچ وجه من الوجوه نيك و بد و نعمت و عذاب دنيائي را محل نظر نگرفتند بلكه مؤمنين از اول روزگار تا كنون هميشه مبتلاي بصدمات و عذابها و بلاها از جانب خداوند بودند و همه را هي وعده دادند كه غم مخوريد و از ايمان خود دست برنداريد كه دنيا فاني است و خواهيد مرد و هر كسي پاداش عمل خود را خواهد ديد و مؤمنين منعم بنعمتهاي بي‌منتهي خواهند شد و كفار بعذابهاي بي‌منتهي معذب خواهند بود و نعمت مؤمنين از هيچ جهت شايبه عذاب در آن نيست و عذاب كفار از هيچ جهت شايبه نعمت در آن نيست و تو همه اين حرفها را بسخنان مزخرف بي‌معني تفسير ميكني و در ظهور پيغمبر (ص) همه مؤمنين را كه بانواع بلاها مبتلا بودند آنها را رجعت اموات مؤمنين قبل ميداني و جميع كفار و نصاب را كه بانواع نعمتهاي دنيويه منعم بودند رجعت اموات سابقينشان ميداني حكايت غريبي است كه اصحاب سيدالشهداء را ميكشند و حضرت بهر يكي تسليه ميدهد و ميفرمايد صبراً بني الكرام مرگ مثل قنطرهٔ است كه از آن ميگذريد و بنعمت ابدي و معانقه حور حسان منعم ميشويد ، اول كه خود او را در همان زمان ظهور آخرت پيشينيان ميداني و باين قاعده منعم شد كه زياده از سيصد و بيست زخم بر جسد مطهرش وارد آمد و تشنگي ميانه چشم او و آسمان مثل دود حايل بود و همه اينها در ظاهر نعمتش بود پس چرا دوستانش از معصومين و غير ايشان هزار و دويست و شصت سال است كه اشكشان خشك نشده [ص 533] و فرزندش صاحب الامر عرض ميكند در زيارتش كه لئن اخرتني الدهور و عاقني عن نصرك المقدور فلاندبنك صباحا و مساءا و لابكينك بدل الدموع دما پس همه اين گريه و زاريها براي اين است كه چرا سيدالشهداء (ع) منعم شد پس اينها العياذ بالله از باب حسد است نه از باب محبت ؟ والله كه هوش از سر انسان ميرود از كلمات مزخرفه اين جماعت . و همچنين بزعم تو العياذ بالله و استغفر الله ميرزا حسينعلي ظهور حسيني است چون سيدالشهداء (ع) در ظهور پيغمبر در حقيقت نصرت اسلام را فرمود و دين را آشكار كرد در اين ظهور خداوند رحمن رحيم كريم منعم فياض باو جزاي خير داده كه چندين سال او را در عكا حبس نمودند كه نتوانست پا بيرون بگذارد تا مرد و دوستان او را در اطراف عالم چون در آن ظهور همه جان داده بودند و نصرت كرده بودند در اين ظهور جزاي خير دادند و وعده‌هاي سيدالشهداء همه‌اش همين شد كه باز آنها را بكشند و تمام كنند و نگذارند آب خوش از گلوي ايشان پائين برود و اسم خود را نتوانستند ببرند و استغفر الله چون روي سخن با عوام است چاره از همين قسم بيان ندارم شخصي را حاكم غضب كرده بود ميخواست او را چوب زند و ديگري شفيع او شد و رفت مجلس حكومت و برگشت و گفت شفاعت كردم فرمودند گوش او را هم ببرند و بعد از چوب زدن از شهر هم بيرون كنند ، حالا العياذ بالله اصحاب سيدالشهداء باين نصرتي كه كردند سيدالشهداء را در نزد خداوند شفيع كردند كه در آخرت آنها را منعم بنعمتها كنند و آن حضرت شفاعت فرموده ولي فايده شفاعتش اين شده است كه در آخرت كه امروز است بعضي را بكشند و بعضي را چوب بزنند و حبس كنند و فحش بدهند و هم‌شانه سگ ببندند و در كوچه و بازار بگردانند در حقيقت عجب شفاعتي فرموده و چه خوب آخرتي از براي آنها ساخته همه عيش شما باين است كه مزخرفات اولي و دويمي را خوب حفظ كنيد ثمر اينها [ص 534] براي شما چه شده است ؟ والله كه از خدا بايد شرم كرد و از اولياء خدا بايد حيا نمود و وعده و وعيدهاي ايشان را باين سستي نگرفت .

از آن طرف ملاحظه كن كساني كه معرض از شما هستند ببين چه نعمتها و عزتها و دولتها و علمها و كمالات براي آنها ميسر شده در كتب مولاي من (اع) نگاه كن و ببين كه از الف و باء گرفته تا علومي كه از آنها در ميانه مردم بالاتر نيست در هر يك صاحب تصنيف و تأليف است و در حقيقت همه را تجديد كرده است و بر وفق فرمايش آل‌محمد (ع) جاري شده است و از علوم و معارف از اخبار آل‌محمد (ع) چيزي چند استخراج فرموده كه هيچ گوشي نشنيده و هيچ چشمي نديده و بحسب ظاهر دنيا هم الحمد لله با عزت و احترام و نعم دنيويه عيش نمود حالا باعتقاد شما العياذ بالله او معذب بوده و شما كه چهار كلمه سر و دست پا شكسته از كتب خود ما دزديده‌ايد و هر كلمه را هزار تصحيف و تغيير داده‌ايد و بكلي از قواعد اسلاميه خارج نموده‌ايد حال شما بهمين چهار كلمه اهل جنان شديد و ديگران اهل نيران ؟ هيهات هيهات چه قدر از عقل محروميد ، اين دنيا كه مي‌بينيد خانه عمل است و آخرت دار جزا است و عرصه بقاء است و خلود و مرگ را در ميان بهشت و جهنم بصورت كبشي املح ذبح ميكنند و هر كه در نعمت است ابد الدهر منعم است خالدين فيها و هر كه در عذاب است ابد الدهر معذب است و خالدين فيه و در عرصه برزخ نيز جزائي موقت تا زمان انقضاي آن هست و طول آن بسيار است و از خداوند باستشفاع بآل‌محمد (ع) ميطلبيم كه در آن عرصه ما را در زمره دوستان ايشان شمرد و اهل جنت قرار دهد .

فصل - گفته است : و نقطه اولي كه من عند الله باسم قائميت قيام فرمود و من عند الله كتاب و آيات آورد و اظهار حجت و بينه نمود جميع ما نزل عليه و ظهر من عنده را لقوله تعالي الرحمن علم القرآن خلق الانسان علمه [ص 535] البيان ببيان ناميد و بيان فارسي را هم مخصوص بيان فرمود كه كتاب احكام و جوهر ما نزل عليه و آخر ما نزل منه است و بيان را مرتب فرمود بنوزده باب كه مطابق با حرف بسم الله الرحمن الرحيم و عدد احرف لا اله الا الله حقا حقا و عدد وجود و اسم الله الواحد است و هر باب را هم بنونزده باب كه ضرب ١٩ در ١٩ ( ٣٦١ ) ميشود كه عدد ايام سنه و عدد كل شئ است تدوين را با تكوين مطابق فرموده و جميع احكام را از احرف كتاب ظهور و احكام و اوامر و نواهي را بنوزده كه عدد واحد است ختم فرمودند چنانچه هجده نفر مؤمنين اول را كه محل اشراق ظهور واقع مثل جناب ملا محمدعلي بارفروشي و جناب ملا حسين بشرويه و جناب آقا سيد يحيي و امثالهم را كه از مشاهير علما و فضلا و متقين و مقدسين بودند حروف حي ( ١٨ ) ناميدند و وجود مبارك خود را كه مجلي در اين وجودات حي است چون افزوده شود واحد ميشود و اين واحد را واحد بياني فرمودند و در ظل هر واحدي يك واحد مرآت از نفوس زكيه كه مؤمنين اول بعد از واحد اول بودند نيز مرايا فرمودند كه مجلي و مراياي حاكيه از او كل شيءاند تكوينا و تدوينا و نظام احكام را بهمين ترتيب نازل فرمودند مثلا صلوة ١٩ ركعت صوم ١٩ يوم ماه ١٩ يوم سنه ١٩ شهر و اين نظام و تطبيق بدع است و حقيقة خوارق عادات و از افكار بشر خارج است و سر اينكه جميع احكام و اوامر و نواهي را بنونزده نازل و ختم فرموده‌اند آنكه ظهور بعد از نوزده سنه تجاوز نمينمايد و سلطنت آن بزرگوار نوزده سنه است چنانكه ميفرمايد بعدد كاف نميرسد و اين است خطبه بيان فارسي تا ناظرين و متبصرين كه كلام كل متكلم را دليل علي عقله و علمه و فهمه ميدانند بانصاف ملاحظه فرمايند كه چگونه عجز كل را ثابت فرموده .

جواب - اين مرد را نقطه اولي ميخوانند از باب ادعاي مزخرفي است [ص 536] كه خود او كرد كه من در مقام نقطه‌ام و محمد بن عبدالله در مقام الف پس خود را اشرف از خاتم (ص) دانسته و در حقيقت اين خرافات ديگر حاجت بجواب ندارد زيرا كه ما بادله و براهين اثبات كفر و شرك او را كرده‌ايم و با اين وصف با ادناي مسلمين برابري نميكند چه جاي مؤمن چه جاي معصومين (ص) چه جاي اينكه اشرف از خاتم النبيين عليه و آله صلوات الله و صلوات المصلين باشد و همچنين من عند الله باسم قائميت قيام فرمود و من عند الله كتاب و آيات آورد كل اينها من عند الشيطان است و قائم آل‌محمد (ع) وصي پيغمبر است (ص) و بنا نيست كه كتاب جديدي باو وحي بشود و آنچه فرموده‌اند از كتاب جديد مراد همان قرآن است كه بر پيغمبر (ص) نازل شده كه تمام و كامل آن در خزينه آل‌محمد (ع) هست و همان را خواهند آورد و نيز احكام جديده كه پيغمبر (ص) در باب قتل باو مرحمت ميكند مسمي بكتاب جديد شده است كه بر عرب شديد است زيرا كه قتل ميكند آنها را و اما اين مزخرفات نه من عند الله است و نه همچو وعده بما شده و سابق بر اين بيان اين مطالب شده است و اما آنكه اسم كتابش را بيان گذارده است و مأخوذ از قول خداي تعالي است در سوره رحمن ، اسمهاي بي‌مناسبت در عالم اعراض بسيار است ، برعكس نهند نام زنگي كافور ، و چه نقلي است ، جائي كه خلافت و سلطنت آل‌محمد (ع) را غصب كنند و اسم اميرالمؤمنين بر سر خود بگذارند اينگونه اسماء را بطريق اولي ميتوان غصب كرد و دليل غصبيت و ملكيت بروز آثار است اگر آثار بيان از آن ظاهر است بيان است و اگر آثار بيان ظاهر نيست كلمات صادره از شيطان است در برهان نقل كرده است از ابي‌الحسن الرضا (ع) كه فرمود انسان علي بن ابيطالب است كه خداوند تعليم او فرموده بيان هر چيزي را از آنچه مردم بآن محتاجند و از حضرت صادق (ع) نقل كرده است كه فرمود بيان [ص 537] اسم اعظم است كه بآن هر چيزي را دانسته ، عرض ميكنم صفات اسم اعظم را شنيدهٔ يك حرف از آن را بآصف بن برخيا (ع) دادند و تخت بلقيس را از شهر سبا مسافت يك ماه راه بطرفة العين نزد حضرت سليمان حاضر كرد و در قرآن خداوند بيان اسم اعظم را فرموده و اين است كه در شأن او ميفرمايد و لو ان قرآنا سيرت به الجبال او قطعت به الارض او كلم به الموتي و الآن با همه نقص و قصوري كه در خود خلق هست آثار از قرآن مشاهده ميكنند كه عقلها حيران است اگر اين خرافات شما واقعا بيان است آثار اسم الله اعظم و علم كل شئ را نشان بدهيد مگر بحرف مفت جميع امور دنيا ميگذرد بسم الله اگر حقيت خود را ميخواهيد ظاهر كنيد شما بمزخرفات مسمي به بيان متمسك شويد ما هم بقرآن متمسك ميشويم ببينيم آثار اسم اعظم از قرآن بروز ميكند يا از خرافات شما ، اينكه بسيار كار سهلي است و مسئله زود معلوم ميشود و ما خود براي خود مدعي امري نيستيم اما بهمان اندازه معرفت كه بخداوند و ائمه خود (ص) حاصل كرده‌ايم ميدانيم كه محال است باطل از جهت حجت و برهان بر حق غالب شود ، خلاصه كه ان هي الا اسماء سميتموها انتم و آباؤكم ماانزل الله بها من سلطان و آنكه خداوند نازل فرموده درباره امام (ع) است نه ميرزا علي‌محمد پسر ميرزا رضاي شيرازي .

و اما آنكه بيان را مرتب كرده بنوزده باب كه مطابق باحرف بسم الله الرحمن الرحيم و عدد احرف لا اله الا الله حقا حقا و عدد وجود و اسم الله الواحد است ، پس بدان كه بسم الله الرحمن الرحيم نوزده حرف حساب ميشود در صورتي كه الف ساكنه الله را كه ما قبل آخر است حساب نكنند زيرا كه در كتابت ظاهر نميشود و كلمه طيبه لا اله الا الله را هم بر حسب رسم كه حروف غير مكتوبه را حساب نكنند دوازده حرف ميشود و حقا حقا هم اگر دو الف كه علامت نصب است حساب كني و قاف را بحسب [ص 538] كتابت يكي بگيري شش ميشود پس تمام حروف هجده حرف ميشود و اگر دو الف نصب را چون خارج از حروف كلمه است حساب نكني و هر قافي را چون مشدد است اگر چه مكتوب نيست دو حساب كني و لام الّا را هم بواسطه تشديد با اينكه مكتوب نيست دو حساب كني نوزده حرف ميشود اما وقتي كه بنا شد غير مكتوب هم حساب بشود الف ساكنه اله و الله هم بايد حساب شود زيرا كه ملفوظ هستند پس بنا بر اين بيست و يك حرف ميشود و اگر بنا باشد بواسطه مكتوب نبودن حساب نشود دو قاف و لام الّا هم مكتوب نيستند و نيز بسم الله الرحمن الرحيم هم اگر غير كتابت بايد حساب بشود الف ساكنه الله و رحمن هم بايد حساب بشوند پس باز بيست و يك حرف ميشود پس معلوم است كه حسابها همه بر حسب ميل است و هوي و ملاحظه قاعده در آن نيست .

و اما عدد وجود و واحد بلي نوزده است ولي كلام ما در اصل اين بيان خواهد آمد انش‍ .

و اما آنكه هر باب را نوزده باب ديگر كرده و نوزده در نوزده سيصد و شصت و يك ميشود كه عدد ايام سنه است و عدد كل شئ است ، اينجا هم نيز محل سؤال است كه عدد سنه كه گفته آيا اختراع جديدي است يا تبعيت قواعد سابقه است اگر اختراع جديد است كه اين همه تعظيم و خارق عادت شمردن لازم ندارد من هم ميگويم حسابها را از روي كلمه مباركه احد ميكنم كه سيزده است و سيزده ماه قرار ميدهم سالم هم صد و شصت و نه روز است و عيب ندارد كه با هيچ قاعده معموله از سابق درست نيست زيرا كه اختراع جديد است و هوس كرده‌ام كه اين طور قرار دهم بعضي تطبيقات هم ميكنم نه فلك و چهار عنصر هم سيزده است ، معصومين هم رجال ايشان سيزده نفر هستند ، كلمه لا اله الا الله هم لام الّا مشدد است دو تا ميگيرم ميشود سيزده حرف ، محمد رسول الله هم سيزده حرف است بملاحظه تشديد ميم دويم محمّد با الف ساكنه الله ، علي ولي الله هم [ص 539] با دو ياء مشدد و الف ساكنه الله سيزده است ، الرحمن الرحيم هم آيه حمد است و با الف ساكنه رحمن سيزده حرف است ، و هكذا از اين قبيل تطبيقات هم ميكنم دليلي كه تو بر بطلان اختراع من و حقيت اختراع خود داري چيست و اگر مقصود اختراع جديدي است كه موافقت با رسوم سابق هم داشته باشد سال سيصد و شصت و يك روز با كدام قاعده موافقت دارد آيا اين سال قمري است يا غير آن اگر قمري است كه مابين هر دو اجتماع نيرين بيست و نه روز است و دوازده ساعت و چهل و چهار دقيقه و سال موافق اين حساب سيصد و پنجاه و چهار روز و هشت ساعت و چهل و هشت دقيقه ميشود و كسر را هم روي هم ميبرند و در هر سي سال يازده روز در سال دويم و پنجم و هفتم و دهم و سيزدهم و پانزدهم و هجدهم و بيست و يكم و بيست و چهارم و بيست و ششم و بيست و نهم در هر يكي از اين سنوات يك روز اضافه ميكنند بقواعدي كه در كتب تقاويم ثبت است و اگر سال شمسي است موافق آنچه از رصد طموخارس و ابرخس كه از متقدمين‌اند نقل كرده‌اند سيصد و شصت و پنج روز و ربعي است و بارصاد ديگر جزئي از اين كمتر چنانكه برصد بطلميوس چهار دقيقه و چهل و پنج ثانيه از ربع كمتر است و برصد ايلخاني كه منسوب بمحقق طوسي است يازده دقيقه و برصد محيي‌الدين مغربي دوازده دقيقه و برصد تباني سيزده دقيقه و سي و شش ثانيه و بارصاد اهل ختا نه دقيقه و برصد الغ‌بيك گوركان ده دقيقه و چهل و پنج ثانيه خلاصه كه با رصد طموخارس كه سيصد و شصت و پنج روز و ربعي است تفاوت جزئي دارند كه بربع ساعت نميرسد و تواريخ مشهوره كه هست از رومي و يزدجردي و جلالي همه بهمين اندازه است الا اينكه جلالي يازده دقيقه تقريبا كمتر است و بحسب زيج فرنگي چون موجود نيست بدقت معلوم نيست كه چه قدر ميشود ولي بحسب آنچه در تقاويم مينويسند سال فرانسه [ص 540] سيصد و شصت و شش روز است پس سال شما موافق با اين حسابها هيچيك كه نيست يك سخني براي خود گفته و در نظر امثال تو جاهل جلوه كرده است و مثل شماها را مثل اطفال مي‌بينم كه بزرگي كه ميخواهد آنها را بازي دهد يك صنعت جزئي كه در نظر بچگان تازگي دارد ميكند و آنها را بهمين مشعوف و مشغول ميكند و در نظر بزرگتران هيچ كار تازهٔ نكرده بلكه يقينا كار بي‌حكمت بي‌معني هم كرده است كه اطفال را خوش آيد .

و باز آنكه گفته است كه جميع احكام را بنوزده ختم كرده حتي آنكه هجده نفر از كساني كه اول در اضلال خلق با او همدست شدند و همين ترتيبات و بازيها را بشور و كمك آنها كرد كه امثال ملا حسين بشروئي و ملا محمدعلي بارفروشي و سيد يحيي باشند از الواط و طلاب دنياطلب اينها را حروف حي ناميده و خودش كه اضافه ميشود باز نوزده ميشود و همچنين در طبقه دويم و همچنين نماز نوزده ركعت و روزه نوزده روز و همچنين بعضي احكام كه ذكر نكرده مثلا حد مهر نوزده مثقال نقره است يا طلا و مثقال نوزده نخود است و امثال اين مزخرفات اگر چه بعضي احكام منسوب بايشان ديده‌ام كه ربطي با نوزده ندارد ولي ما بنا بر قول همين شخص كه در اينجا گفته سخن ميگوئيم ، اولا ملاحظه كن در آنچه از شرايع انبياء (ص) شنيدهٔ ببين در هيچيك آنها اين وضع و اين ترتيب ديده شده كه جميع امور بر يك عدد جاري بشود يا آنكه در هر مقامي طوري است خاص خود ؟ همچو وضعي از شرايع ساير انبياء (ص) كه نشنيده‌ايم شرع خاتم (ص) هم كه بالبداهه اين قسم نيست و خود او فرموده است كه ماكنت بدعا من الرسل و ساير انبياء هم يقينا بهمين سبك خاتم (ص) احكام داشته‌اند نهايت مختصرتر و در بعضي جزئيات اختلاف داشته است مثل اينكه خود خاتم (ص) هم بعض احكام را نسخ ميفرمود و حكم ديگر ميآورد اما ابدا باين [ص 541] وضع كه عددي را اختيار كند و همه چيز را بر همان عدد جاري بكند در احكام ايشان نديده‌ايم و اين جماعت از باب جهل و حماقت اين اختراع و بدعت را گذارده‌اند كه در حقيقت همين دليل واضحي است بر بطلان ايشان و اين دليلي است شرعي و از عقل مطابق با نقل ميگويم كه شبهه نيست كه قوابل اعمال بالبداهه مختلف است و همه اقتضاي يك قدر و يك عدد نميكنند مثل اينكه در ادويه ملاحظه ميكني كه شربت همه آنها يكي نيست و از هر يك بمقداري مخصوص ميتوان استعمال كرد چنانكه پنجاه مثقال گندم مثلا ميتوان خورد اما پنجاه مثقال افيون نميتوان خورد ولي اندازه يك ماش يا نيم نخود يا جزئي بيشتر ميتوان استعمال كرد پس اگر طبيبي گفت كه از هر يك پنجاه مثقال بايد خورد دليل بر سفاهت طبيب است و اگر اين قول را بمحض توهّم بايد گفت كه مثلا آن قدري كه از گندم خورده ميشود به پنجاه قسمت قسمت ميشود آن قدري هم كه از ترياك خورده ميشود بر حسب خود به پنجاه قسمت موهومي قسمت ميشود اينكه سخني كه عاقل بگويد نيست زيرا كه قسمت بكمتر از اين و بيشتر از اين و انواع اقسام ميتوان كرد ملتفت باش كه چه عرض ميكنم و خرافات تحقيقات حضرات را بفهم . پس عدد نوزده را در جميع اعمال جاري كردن اگر حقيقي است لامحاله با اختلاف اعمال صحيح نيست و اگر موهومي است كه سخن موهوم بسي ميتوان گفت . پس شارع مقدس صلي الله عليه و آله حاجت مكلفين را بنماز سنجيده است و موافق حديث شريف مقدار وسع ضعفا را هم سنجيده است و احكام را عام در ضعيف و قوي قرار داده است از باب رفع حرج و امكان ضبط و غير آنها پس هفده ركعت نماز بر ايشان فرض فرموده و باز نوافلي چند راتبه و غير راتبه قرار داده است بجهت جبر كسر و نقصان فرايض و در روزه مثلا حاجت ايشان را سنجيده و آنرا سي روز يافته است و باز روزه‌هاي مستحب قرار داده بجهت جبر كسر [ص 542] و نقصان زكوة را در حبوب ده‌يك و ده‌نيم قرار داده و در نقود چهل و يك و در انعام بترتيب ديگر حقوق آل‌محمد (ع) را ده‌دو قرار داده است حج را مثلا براي مستطيع يك بار فرض فرموده و هكذا در هر حكمي از احكام عددي مناسب آن اختيار فرموده است زيرا كه اعمال مختلفه بدون شبهه مقتضي اعداد مختلفه است و آن حضرت باحاطه علم پروردگار كه واقف بر هر امري بوده است هر چيزي را بر حسب مصلحت بوضعي و اندازه قرار داده ، و آن كسي كه يك عدد را دست ميگيرد و همه چيز را بر همان جاري ميكند البته از عين جهالت و ناداني اوست كه خبري از خارج ندارد و عميانا تحكمي ميكند اگر چشم بصيرت داشته باشي مي‌بيني كه آن كسي كه مثلا از جغرافي باسررشته است مسافت بين هر دو شهر را بمقدار مخصوص معين ميكند اما آنكه جاهل است تحكما همه را يك اندازه ميشمرد و هر عاقل كه اين سخن را از او بشنود قطع ميكند كه سفيه و نادان است . خلاصه و از اين گذشته كه شارعين (ص) در عرصه شرع ظاهر متعرض امور كونيه عالم نشدند كه مثلا تغييري در سال و ماه و مثقال و ميزان بدهند زيرا كه منظور نظر ايشان در مقام شرع مطلب ديگر بوده است و مقصود اصلاح نفوس بوده و اينكه خداوند فرموده است ان عدة الشهور عند الله اثناعشر شهرا في كتاب الله مقصود تغيير وضعي نيست بلكه تقرير وضع است و منع از تغيير وضع فرموده آنجا كه ميفرمايد انما النسيء زيادة في الكفر خلاصه همه آنچه ميگويند خرافات است . و بعد از همه اين سخنان علت اختيار نوزده چيست اگر محض مطابقه اين چند اسم و چند كلمه طيبه است كه در غير اين عدد هم بسي يافت ميشود چنانكه از باب مثل در عدد سيزده هم دانستي و هر عددي كه انسان اختيار كند از اين قبيل تطبيقات ممكن است براي آن نمودن اينكه علت رجحان نميشود و تو در كلام ائمه اطهار (ص) يا در [ص 543] كلمات علما يك جائي ديدهٔ كه عددي را گرفته‌اند از جهالت همچو گمان كردهٔ كه صرف مطابقه عدد باعث رجحان شده و چنين نيست آنها اول حقيقت مسئله را دست آورده و بيان ميفرمايند و بعد اعدادي هم كه در كلمات مناسبه مطابق با آن هست ذكر ميكنند از باب تأييد مطلب و تشحيذ ذهن نه اينكه حقايق مطالب را از اين راهها بتوان بيرون آورد و اگر اين ممكن باشد پس هر كه حساب جمل را دانست مثلا بايد علامه دهر بشود هيهات هيهات كه از اين راهها بتوان حقيقت مطلب را دست آورد و تو صريح آيه شريفه را ملاحظه كن كه ميفرمايد ان عدة الشهور عند الله اثناعشر شهرا في كتاب الله يوم خلق السموات و الارض منها اربعة حرم ذلك الدين القيم فلاتظلموا فيهن انفسكم تا آخر و باطن اين آيه شريفه اگر چه در آل‌محمد (ع) است و اين است كه اين همه تأكيد فرموده و آن را دين قيم شمرده است ولي ظاهر آن هم در جاي خود مراد است و اين است كه در تفسير ظاهر آن فرمود حضرت صادق (ع) كه عده شهور در نزد خداوند دوازده بوده است آن روز كه آسمان و زمين را خلقت فرموده پس غره شهور شهر خداست عز ذكره كه آن شهر رمضان است ، تا آخر حديث شريف و پيغمبر (ص) در وقتي كه مرض او سنگين شده بود فرمود كه ايها الناس سال دوازده ماه است كه چهار تاي از آنها حرام است بعد بدست خود اشاره فرمود كه رجب مفرد است و ذوالقعده و ذوالحجه و محرم سه تا متوالي هستند ، تا آخر حديث شريف . پس شهوري كه ميفرمايد در نزد خداوند روزي كه آسمان و زمين را خلقت فرموده دوازده بوده‌اند معلوم است كه از عرصه حقيقت گرفته تا عالم اعراض همه بهمين منوال بوده است پس سبب چه بوده است كه اين حكم بايد منقلب بشود و سال نوزده ماه بشود اگر وجه حكمتي علاوه بر اين تطبيقات كه اختصاص باين عدد ندارد در مقام هست اظهار كنيد [ص 544] و الا بمحض اين ادله پذيرفته نيست زيرا كه دليل آن است كه بغير مدلول عليه خود دلالت نكند و از اين قبيل تطبيقات در اعداد ديگر هم جاري است ، و تو ملاحظه كن كه اينكه اصل و منشأ از براي همه احكام اوست بنا بر قول اين شخص امر باين سستي است پس آنچه متفرع بر اين است البته سست‌تر از اين خواهد شد زيرا كه هيچ فرعي باصل خود نميرسد .

و اما آنچه گفته كه سرّ اينكه جميع احكام و اوامر و نواهي را بنوزده نازل و ختم فرموده‌اند آنكه ظهور بعد از نوزده سنه تجاوز نمينمايد و سلطنت آن بزرگوار نوزده سنه است چنانكه ميفرمايد بعدد كاف نميرسد ، سابقا دانستي كه اخباري كه در اين باب داريم از طرق شيعه هفت و نوزده و بيست و چهل و هفتاد كه همان هفت بقدر هفتاد سال از سنوات ما باشد و همچنين سيصد و نه همه اين روايات را داريم و در همچو موردي اگر از عهده جمع اخبار بدون تأويلات واهيه برنيامديم تكليف اين است كه تخصيص ندهيم و بت بر يكي نكنيم ، حال علت اينكه تو نوزده را اختيار كردي چيست و خود او هم كه گفته بعدد كاف نميرسد از باب اين است كه با وضعي كه پيش گرفته بود باور نميكرده كه بگذارند بيش از اين زندگاني بكند . خلاصه كه جميع كلماتشان بدون دليل است و همه محض تحكمات و بر فرض كه اخبار متفقا دلالت بر نوزده كرد يا علت رجحاني از خارج پيدا شد بچه دليل بايد همه احكام باين عدد جاري بشود ، بناء علي ذلك احكام خاتم (ص) هم ميبايست همه بر بيست و سه باشد زيرا كه مدت دعوت ايشان اين مقدار بوده است و ابدا نديده‌ايم در احكام ملاحظه از اين مقدار بشود و اينها استحساناتي است كه جهال را خوش آيد ولي حكيم نظري باين مطالب ندارد و در هر مقامي ملاحظه موضوع مسأله و اقتضائات آنرا ميكند و احكام بر طبق آنها جاري ميكند .

[ص 545] فصل - خطبه بيان فارسي را ذكر كرده كه در حقيقت حيف قلم و كاغذ است كه در نوشتن اين كلمات صرف شود اما چون بنظر حضرات خيلي عظم دارد ذكر ميكنيم تا اهل معرفت ملاحظه كنند و بر خرافات آنها واقف شوند . گفته است : بسم الله الامنع الاقدس تسبيح و تقديس بساط مجد قدس سلطاني را لايق كه لم‌يزل و لايزال بوجود كينونت ذات خود بوده و هست و لم‌يزل و لايزال بعلو ذات خود متعالي از ادراك كل شئ بوده و هست خلق نفرموده آيت عرفان خود را در هيچ شئ الا بعجز كل شئ از عرفان او و تجلي نفرموده بشئ الا بنفس او اذ لم‌يزل متعالي بوده از اقتران بشئ و خلق فرموده كل شئ را بشأني كه كل بكينونيت فطرت اقرار كنند نزد او در يوم قيامت باينكه نيست از براي او عدلي و نه كفوي و نه قريني و مثالي بل متفرد بوده و هست بمليك الوهيت خود و متعزز بوده و هست بسلطان ربوبيت خود نشناخته است او را هيچ شئ بحق شناختن و ممكن نيست كه بشناسد او را شئ بحق شناختن زيرا كه آنچه اطلاق ميشود بر او ذكر شيئيت خلق فرموده او را بمليك مشيت خود و تجلي فرموده باو بنفس او در علو مقعد او و خلق فرموده آيت معرفت خود را در كنه كل شئ تا آنكه يقين كنند باينكه اوست اول و آخر و اوست ظاهر و باطن و اوست خالق و رازق و اوست محيي و مميت و اوست مقتدر و ممتنع و اوست متعالي و مرتفع و اوست كه دلالت نكرده و نميكند الا بر علو تسبيح او و سمو تقديس او و امتناع توحيد او و ارتفاع تكبير او و نبوده از براي او اولي الا باوليت خود و نيست از براي آخري الا بآخريت خود و كل شئ بما قدر او يقدر فقد شئ بشيئيته و حقق بانيته و باو بدء فرموده خداوند خلق كل شئ و باو عود ميفرمايد خلق كل شئ را و اوست كه از براي او كل اسماي حسني بوده و هست و مقدس بوده ذات او از هر اسم و وصفي و متعالي بوده كافور ساذج او از هر بهائي و علائي و منزه بوده جوهر [ص 546] مجرد او از هر امتناعي و ارتفاعي و اوست اول و لايعرف به و اوست آخر و لايوصف به و اوست ظاهر و لاينعت به و اوست باطن و لايدرك به و اوست اول مؤمن بمن يظهره الله و اوست اول مؤمن بمن ظهر و اوست شئ واحد كه خلق كل شئ بخلق او ميشود و رزق كل شئ برزق او داده ميشود و موت كل شئ بموت او ظاهر ميشود و حيات كل شئ بحيات او و بعث كل شئ ببعث او لم‌تر عين الوجود بمثله لا من قبل و لا من بعد ذلك اسم الالوهية و طلعة الربوبية المستقرة في ظل وجهة الالوهية و المستدلة علي سلطان الوحدانية و لو علمت ان يذوقن كل شئ حبه ماذكرت ذكرنا و اذ انها لما لم‌تسجد لها خلقت كينونتها بما هي فيها و عليها و الا كل لما يذوقن من حبه نور في نور من نور الي نور علي نور يهدي الله لنوره من يشاء و يرفعن الله لنوره من يريد انه هو المبدأ و المعيد و اوست كه خداوند واحد احد از براي ظهور او بظهور نفس او هجده نفس قبل از كل شئ از نفس او خلق فرموده و آيت معرفت ايشان را در كينونت كل شئ مستقر فرموده تا آنكه كل بكنه كينونت خود شهادت دهند بر اينكه اوست واحد اول و حي لم‌يزل و حكم نفرموده احدي از ممكنات را الا بعرفان نفس خود و توحيد كنه كينونت ذات خود اذ ما سواه خلق عنده قد خلق بامره الا له الخلق و الامر من قبل و من بعد ذلك رب العالمين .

جواب - اشهد بالله كه نه خودش فهميد كه چه مزخرف بهم بافت و نه شما ميفهميد و عجب اين است كه ميگويد بعد از اين كه از صدر اسلام تا حال همچو توحيدي نشده و جوهر كتب آسماني است و با اين كمال ادعاي معرفت كتاب خدا و اخبار اهل بيت (ص) را هم دارند و اين مزخرفات را جوهر آنها ميدانند و حق دارند زيرا كه نميفهمند اينهمه آيات در كتاب خدا و خطب و فرمايشات از پيغمبر (ص) و ائمه هدي (ص) كه اگر اولين [ص 547] و آخرين جمع بشوند و بخواهند اكمل از آن بيانات بياني بكنند نخواهند كرد و هر چه هم كه امام (ع) از اسرار توحيد بيان فرمايد از همين كتاب و سنت شاهد آنرا خواهد آورد حتي همان كلمه كه ميفرمايد كه تمام اصحاب آن حضرت مگر يازده نفر نقيب و حضرت عيسي (ع) باقي همه فرار ميكنند و بعد برميگردند در ظاهر همين كتاب مجيد قرار داد شده است و قد خفي لشدة ظهوره و استتر لعظم نوره حالا اين چهار كلمه نامربوط كه بهم بافته است جوهر آن بيانات شده است هيهات هيهات والله كه منتهاي دوري را از مطلب و اعلي درجه كوري را از مقصود داريد و نميفهميد ، و ناچار بايد اجمالا اشاره ببعضي مزخرفات كه گفته بكنم كه كلماتم محض ادعا نباشد و اگر جسارت نبود بعضي از آيات و بعضي خطب را در اين مقام مينوشتم كه بداني سخنان اينها ياوه است ولي در برابر اينها كمال جسارت و سوء ادب است .

باري اما آنچه گفته كه لم‌يزل و لايزال بوجود كينونت ذات خود بوده و هست ، اولا وجود و كينونت هر دو يك معني دارند يعني بودن و تكرار اين دو لفظ در اين مقام بي‌معني است و اگر بمعني ثبوت هم معني كني يعني هست باز حاجت بتكرار نيست ، ثاني اينكه گفته بوجود كينونت ذات خود بوده و هست و همچنين بعلو ذات خود متعالي از ادراك كل شئ بوده و هست اين كلمات با توحيد آل‌محمد (ع) موافق نيست زيرا كه سخن تو در ذات است و بحضرت امام رضا (ع) عرض كردند در حديثي كه جماعتي ميگويند كه خداي عزوجل هميشه عالم بعلم است و قادر بقدرت و حي بحيوة و قديم بقدم و سميع بسمع و بصير ببصر فرمود امام (ع) كه هر كه بگويد اين قول را و دين بآن بورزد پس بتحقيق كه گرفته است با خدا خدايان ديگر و نيست از ولايت ما بر چيزي بعد فرمود امام (ع) لم‌يزل الله عز و جل عالما قادرا حيا قديما سميعا بصيرا لذاته تعالي عما يقول المشركون و المشبهون علوا كبيرا .

[ص 548] و باز گفته است و خلق فرموده كل شئ را بشأني كه كل بكينونيت فطرت اقرار كنند نزد او در يوم قيامت باينكه نيست از براي او عدلي ، تا آخر . اين تخصيصي كه داده است كه در يوم قيامت همچو اقراري كنند با مذهب عامه اوفق است تا مذهب آل‌محمد (ع) چنانكه در حديث شريف در باب رؤيت كه عامه قائلند كه خداوند در قيامت ديده ميشود حضرت امام رضا (ع) رد فرمود بر ايشان كه خالي نيست اين معرفت از اينكه ايمان باشد يا ايمان نباشد پس اگر اين معرفت از جهت رؤيت ايمان است پس معرفتي كه در دنيا از جهت اكتساب حاصل ميشود ايمان نيست بجهت اينكه آن ضد اين است پس در دنيا احدي مؤمن نيست بجهت اينكه ايشان نديده‌اند خداي عزوجل را و اگر نباشد اين معرفتي كه از جهت رؤيت است ايمان خالي نيست اين معرفتي كه از جهت اكتساب است اينكه زايل بشود يا زايل نشود در آخرت ، تا آخر حديث شريف و تتمه بيان آخر را بجهت وضوح نفرموده است و مراد اين است كه اگر ايمان از جهت اكتساب زايل ميشود پس لغو خواهد بود و اگر زايل نشود پس معلوم است كه در آخرت هم ايمان باكتساب است نه برؤيت ، و غرض از استشهاد بحديث اين است كه امر معرفت اختصاص بآخرت ندارد و اقرار بتوحيد را در دنيا از خلق خواسته‌اند و اين است فطرت اللهي كه خلق را بر آن خلقت فرموده كه حضرت باقر (ع) فرمود خلق كرد ايشان را بر توحيد در نزد ميثاق بر معرفت خودش كه او پرورنده ايشان است تا اينكه فرمود اگر اين نبود نميدانستند كه كيست پرورنده ايشان و كيست رزق‌دهنده ايشان و پيغمبر (ص) فرمود كه هر مولودي تولد ميكند بر فطرت يعني بر معرفت باينكه خداي عزوجل خالق اوست و اين است قول خداوند و لئن سألتهم من خلق السموات و الارض ليقولن الله ، عرض ميكنم و اخبار بسيار باين مضامين وارد شده پس تخصيص شما باقرار در يوم قيامت از جهت چيست [ص 549] آيا در دنيا از ايشان نخواسته يا طوري خلق كرده كه در دنيا ممكن نيست معرفت حاصل كنند و اقرار كنند پس ايشان را جبر كرده كه در دنيا تكليف فرموده كه اقرار بتوحيد نمايند ، و اگر منظور اين است كه در قيامت مؤمن و كافر همه اقرار ميكنند بتوحيد بمقتضاي فطرت بهمان وضع استدلال حضرت امام رضا (ع) عرض ميكنم كه آيا انكار منكر كه در دنيا داشت در آن مقام از او سلب ميشود پس سبب خلود او در نار چيست يا سلب نميشود پس انكار با اقرار چگونه جمع ميشود و حال اينكه ضدند و نيز در دنيا اين فطرت اگر در ايشان هست اختصاص بآخرت از چه راه است و اگر در ايشان نيست پس تكليف بتوحيد يعني چه و حال اينكه فرمود لايكلف الله نفسا الا ما آتاها و الا وسعها ، و حق مطلب اين است كه همه مجبول بر اين فطرتند در دنيا و آخرت ولي كافر با وجود معرفت انكار ميكند در دنيا چنانكه فرمود و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم و در آخرت هم كه ميآيد همين يقين و جحود هر دو با او هست پس بيقين حجت بر او تمام ميشود و بجحود مخلد در آتش ميشود پس در دنيا هم البته اين يقين در دل ايشان هست و گاه هم اظهار ميكنند چنانكه فرمود و لئن سألتهم من خلق السموات و الارض ليقولن الله و همچنين چند آيه ديگر كه باين معني است . و اگر مقصود او هم از يوم قيامت همين مزخرفي است كه شما ميگوئيد كه هر ظهوري را قيامت سابقين ميدانيد پس دنيا را بما نشان بدهيد و اگر بگوئي كه اين امري نسبي است ميگويم موافق آنچه ائمه ما (س) فرموده‌اند دنيا و آخرت با هم جمع نميشوند اگر دار عمل است و دنيا است دار جزا نميشود و اگر دار جزاست و آخرت است عمل و تكليف معني ندارد دار عمل محل فنا و تغيير است و دار جزا محل بقا و تقرير چگونه با هم جمع ميشوند اين سخنان مزخرف را كمتر ببافيد كه مثمر ثمري نيست .

و اما آنچه گفته بل متفرد بوده و هست بمليك الوهيت خود [ص 550] و متعزز بوده و هست بسلطان ربوبيت خود ، لفظ بل در اين موقع استدراك از چيست و گويا خودش هم ندانسته لفظ مليك هم در اين موقع غلط است و اما سلطان بالنسبه عيب ندارد زيرا كه در اين مقام البته معني مصدري مراد است و سلطان معني مصدري دارد اما مليك معني مصدري ندارد و بمعني مالك است و ملك بفتح ميم و كسر لام و خطا است كه گفته شود خداوند متفرد بوده بمالك الوهيت خود زيرا كه مالك ذاتي است كه ملكه از براي او ثابت بشود و غيري با خداوند نيست كه صاحب ملكه باشد درست تدبر كن و ببين كه خرافات است كه توحيد ميخوانند يا نه و سخن تو در اين موقع در تنزيه ذات بود اگر باز هم منظورت همان است اين سبك بيان خطا است چنانكه از فرمايش حضرت امام رضا (ع) در حديث اول دانستي .

و اما آنچه گفته كه خلق فرموده آيت معرفت خود را در كنه كل شئ تا آنكه يقين كنند باينكه اوست اول و آخر تا آخر ، ظاهر عبارت همچو معلوم است كه يقين كنند كل شئ كه صاحب اين يقين كل شئ است و اين خطا است و هر چيزي از توحيد خداوند بقدري كه در خود او و براي خود او ظاهر است درك ميكند نه بيشتر حتي آنكه در حديث شريف فرمودند كه مورچه وصف ميكند خداي خود را كه ان لله زبانيتين و بطور كليت فرموده‌اند كه تجلي لها بها و بها امتنع منها پس چگونه ممكن است كه همه بيك منوال توحيد كنند و اگر چنين است پس همه خلق صاحب يك درجه و يك مقام هستند و اگر بگوئي كه صاحب اين يقين غير از كل شئ است مثل اينكه خداوند فرموده سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق كه عارفين بحق غير از آفاق هستند گويم در عبارت اين مرد كه ذكر غيري نيست و اگر بخواهي كه هر خطائي كه ميگويد تقديري بگيري و بتقديرات آنرا درست كني كه پس كلمات زنادقه و بت‌پرستان را هم بتقديرات ميتوان تصحيح كرد . و نيز اول است باوليت [ص 551] خود و آخر است بآخريت خود خطا است بلكه خدا اول است بذاته و آخر است بذاته نه بصفتي زايد بر ذات خود و اوليت و آخريت او را هم معني خلقي نيست .