و اما آنچه گفته كه اوست دابة الارض و بمظلوميت كبري ظاهر ميشود گمانم اين است كه جعل صرف باشد زيرا كه اخبار بسيار در بحار و عوالم و تفسير برهان [ص 494] روايت كردهاند در معني دابة الارض كه مراد از آن اميرالمؤمنين عليه السلام است و حديثي كه دلالت بكند بر اينكه دابة الارض قائم (ع) است و بمظلوميت كبري برميخيزد ابدا نديديم و اعتمادي هم بروايات مصنف ابدا نيست و هر يك از مؤمنين را كه در كذب و خيانت اين شخص در روايات شبههايست خواهش داريم كه ده يا بيست حديث از آنچه روايت كرده در اصول ملاحظه كنند و صدق عرض مرا علانيه ببينند و با اين وضع شبهه نيست كه اعتمادي بقول آنها نيست تا مأخذ حديث دست آيد و صدر و ذيل آن ملاحظه شود و اگر درست بدقت ملاحظه كني ميبيني كه يك آيه يا يك حديث دست حضرات نيامده كه واقعا دلالتي بر مراد آنها داشته باشد مگر هر چه جعل كنند يا اول و آخر خبر را بياندازند يا برأي تأويل كنند و خالي از يكي از اين سه شق نيست الحمد لله درست تدبر بكن تا حق مقام را دريابي .
فصل - گفته است : و سيصد و سيزده نفر از اطراف عالم از نقبا و نجبا حولش مجتمع ميشوند اين عدد در شيخ طبرسي كه طبرستان است جمع شدند و بخونشان شهادت دادند انه هو الحق و ما بعد الحق الا الضلال بلكه خون هر يك بر صفحه عالم نوشت انا العبد و موت بانواعه و ستاره ذوذنب قبل از ظهور و وقت ظهور و بعد ظاهر و خروج رايات سود از خراسان و مشرق رايت قائم است در ظل آنها درآئيد ولو بسينه روي برف باشد مرتفع شد و نفوس زكيه كثيره در ظلش از هستي خود گذشتند و كذلك اتصال اخبار و جريان سفن نار و نزديك شدن مدن و ديار را ملاحظه نما تا يقين كني كه عندهم علم كل شئ في لوح حفيظ بلكه جزئيات ظهور و احكامش در اخبار مذكور است و اگر بعض آيات متشابه و اخبار آحاد چون عقل سليم و حكمت و آفاق و انفس و سنت الهيه مؤيد آنها و مفسر آنها است محكم و متواتر است و مفيد علم و يقين خواهد بود .
[ص 495] جواب - چه قدر مضحك است سخنان اين جماعت كه سيصد و سيزده نفر از بزرگان مؤمنين كه همه صاحبان علوم و آثار و عبادات و خوارق عادات كه شأن ايشان را خداوند دانا است اصحاب آن بزرگوار هستند كه خداوند آنها را براي آن حضرت ذخيره كرده و جماعتي از ايشان در نزديكيهاي ظهور كه آثار و علامات قريبه بروز ميكند خود ايشان در مكه و حوالي آن حاضر ميشوند و باقي همينكه امام (ع) ميان ركن و مقام ميايستد و آنها را ندا ميكند فورا همه حاضر ميشوند بعضي بطي الارض و بعضي بر ابر سوار ميشوند و شأن ايشان آن قدر است كه در حديث شريف ميفرمايد امام (ع) كه ايشان صاحب لواها هستند و حكام خدايند در زمين و در جنگ روم بر روي آب راه ميروند و قوت هر يك ايشان بقدر چهل مرد است و دلهاي ايشان مثل پاره آهن است رهبانند در شب و شيرانند در روز كتاب عمل آنها كف دست آنها است كه بمحض اينكه درميمانند نظر بكف دست خود ميكنند و تكليف خود را ميدانند و هكذا ساير فضيلتها كه براي آنها فرمودهاند و اين مرد حيا نميكند يك مشت مردمان اراذل و اوباش كه بطمع حطام دنيا گرد ملا حسين بشروئي و ملا محمدعلي خراساني جمع شده و حسب الفتواي حضرات دست از جميع رسوم اسلام بلكه همه اديان برداشته و با قرةالعين اعمال قبيحه شنيعه بجا ميآوردند كه نفوس سليمه از شنيدن آنها مشمئز است و ميرزا عليمحمد هم با آنها نبود و او را ظاهرا بتبريز برده بودند و در چهريق محبوس بود و بعد از آنكه در مازندران بناي جنگ شد همه آنها كشته شدند مگر معدود بسيار كمي كه دروغهاي حضرات را ديدند و تائب شدند پس حال اينها چه شباهت دارد بحال اصحاب امام غريب است والله گفتن اين كلمات و از آن غريبتر شنيدن و قبول كردن اين همه تفصيل در اخبار و اين همه ذخيره كردن اصحاب براي قائم آلمحمد و اين همه اخبار ظهور و وعد و وعيد براي اين بود كه اين [ص 496] مرد برخيزد بدون هيچ كمالي و هيچ صفتي از صفات امامت و اين دعوي را بكند و جمعي هم قبول بكنند آن وقت اصحابش در جائي مقتول شوند و خودش هم جاي ديگر بخوارتر وجهي كشته شود و هيچ در اوضاع عالم تغيير حاصل نشود والله كه از حكمت و عدل پروردگار كمال دوري را دارد كه همه اين اخبار و آثار براي همين باشد و اخبار متعدده داريم كه اسماء اشخاصي كه بايد حاضر بشوند و بلاد ايشان را ذكر فرمودهاند و باين حرفهاي مفت نميتوان دست از آنها برداشت مگر آنكه امام (ع) برخيزد با صفات خاصه امامت از علوم و اخلاق و معجزات و خوارق عادات و غير آنها آن وقت خود او بفرمايد كه فلان حديث كه بشما رسيده بود صحيح نبود يا مراد از آن آنچه فهميدهايد نبوده و الا بغير اين نميشود و صفات خاصه امامت را الحمد لله بعقل و نقل فهميدهايم و كسي كه صاحب آن صفات نباشد او را امام نميدانيم و آنها امري نيست كه احتمال تغيير و تصحيف در آنها باشد .
اما ساير امور مثلا مثل اسامي سيصد و سيزده نفر مادام كه امامي با صفت امامت نبينيم تسليم روايات را داريم اما چون محتمل تصحيف است بعد از آنكه تشريف آورد و او را شناختيم تسليم امر او را خواهيم نمود و لا حول و لا قوة الا بالله .
و اما بسياري مرگ و ستاره ذوذنب كه گفته است پيش از ظهور و حين ظهور و بعد ظاهر شد از اين قبيل آنچه ديدهايم علايم قبل از ظهور است و بعد از ظهور اگر چه قتل بسيار خواهد فرمود ولي آن دخل بعلايم ظهور ندارد و علي اي حال اينها از علائمي كه مقارن ظهور حكما بايد باشد نيست و تعدد و تكرر آنها هم مانع ندارد شايد همينها كه واقع شده از علامات بوده و شايد بعد هم واقع بشود و امر اينگونه علايم نيست مثل سفياني و دجال و صيحه در شهر رجب و شهر رمضان كه حكما بايد قريب بظهور واقع شود و بتوان بآنها استدلال كرد .
و اما ساير علامات اولا حتمي نيستند و ثانيا موقت نيستند و چيزي كه [ص 497] امرش باين منوال باشد محل اعتماد نيست بايد دليلي پيدا كرد كه احتمال خلاف در آن نرود و با اين اوضاع آخر الزمان كه هر روز علم باطلي برميخيزد يك روز از شيراز يك روز از مصر يك روز از هند و هكذا غير اينها اگر بنا باشد كه باين علايم بگيريم و نظر بعلايم حتميه و آثار خاصه امامت نداشته باشيم بايد هر روز تابع يكي از مدعين بشويم و البته اين كار صحيح نيست و بفرمايش خودشان شصت علم كذابين و دوازده نفر از بنيهاشم كه يا جزو شصت علمند يا خارج و البته بعضي از اين علامات هم مقارن با بعضي از ايشان خواهد بود پس چگونه ميتوان اعتماد بآنها نمود بلي بعد از ظهور علايم حتميه موقته اينها هم هر چه شده باشد مؤيدات است .
و اما رايات خراسان و مشرق در اخبار ذكر آنها مكرر شده است و در غالب فرمودهاند كه بايد بيايند داخل كوفه شوند از جمله فرمايش حضرت امير عليه السلام است و تقبل رايات من شرقي الارض غير معلمة ليست بقطن و لا كتان و لا حرير مختوم في رأس القنا بخاتم السيد الاكبر يسوقها رجل من آلمحمد (ص) تظهر بالمشرق و توجد ريحها بالمغرب كالمسك الاذفر يسير الرعب امامها بشهر حتي ينزلوا الكوفة طالبين بدماء آبائهم فبينما هم علي ذلك اذ اقبلت خيل اليماني و الخراساني يستبقان كأنهما فرسي رهان شعث غبر جرد اصلاب نواطي و اقداح ، تا آخر حديث شريف و همچنين حضرت باقر (ع) فرمود كأني بقوم قد خرجوا بالمشرق يطلبون الحق فلايعطونه ثم يطلبونه فلايعطونه فاذا رأوا ذلك وضعوا سيوفهم علي عواتقهم فيعطون ما سألوا فلايقبلونه حتي يقوموا و لايدفعونها الا الي صاحبكم قتلاهم شهداء اما اني لو ادركت ذلك لاستبقيت نفسي لصاحب هذا الامر و نيز در حديثي حضرت سيدالشهداء (ع) از حضرت امير (ع) سؤال كرد كه چه زمان خداوند زمين را از ظالمين پاك ميكند و حضرت تفصيلي فرمود تا آنكه فرمود اذا قام القائم بخراسان و غلب علي ارض كوفان و الملتان ، و في نسخة [ص 498] ارض كرمان و الملتان و جاز جزيرة كاوان و قام منا قائم بجيلان ، تا آخر علايمي كه ذكر فرمود آن وقت فرمود ثم يقوم القائم المأمول و الامام المجهول له الشرف و الفضل و هو من ولدك يا حسين لا ابن مثله يظهر بين الركنين ، تا آخر و در حديثي حضرت ابوالحسن فرمود اذا تحركت رايات قيس بمصر و رايات كندة بخراسان او ذكر غير كندة و در حديثي حضرت امير (ع) فرمود و الرايات السود من خراسان و در حديثي حضرت صادق (ع) فرمود لا بد لبنيفلان ان يملكوا فان ملكوا ثم اختلفوا تفرق ملكهم و تشتت امرهم حتي يخرج عليهم الخراساني و السفياني هذا من المشرق و هذا من المغرب يستبقان الي الكوفة كفرسي رهان هذا من هنا و هذا من هنا حتي يكون هلاك بنيفلان علي ايديهما اما انهم لايبقون منهم احدا ثم قال خروج السفياني و اليماني و الخراساني في سنة واحدة في شهر واحد في يوم واحد نظام كنظام الخرز يتبع بعضه بعضا فيكون اليأس من كل وجه ويل لمن ناواهم و في نسخة ويل لمن ناواه و ليس في الرايات اهدي من راية اليماني هي راية هدي لانه يدعو الي صاحبكم و عن ابيعبدالله (ع) قال خروج الثلثة الخراساني و السفياني و اليماني في سنة واحدة في شهر واحد في يوم واحد و ليس فيها راية باهدي من راية اليماني يهدي الي الحق و در حديث ديگر فرمود حضرت باقر (ع) و يبعث السفياني جيشا الي الكوفة و عدتهم سبعون الفا فيصيبون من اهل الكوفة قتلا و صلبا و سبيا فبينا هم كذلك اذ اقبلت رايات من قبل خراسان تطوي المنازل طيا حثيثا و معهم نفر من اصحاب القائم الي ان قال و يبعث السفياني بعثا الي المدينة فيسفر المهدي منها الي مكة الي ان قال و القائم يومئذ بمكة و قد اسند ظهره الي البيت الحرام مستجيرا به ينادي يا ايها الناس انا نستنصر الله و من اجابنا ، تا آخر حديث و نيز از حضرت باقر (ع) كه فرمود تنزل الرايات السود التي تخرج من خراسان الي الكوفة فاذا ظهر المهدي بعث اليه بالبيعة .
[ص 499] اينها اخباري است كه در بحار و عوالم از طرق شيعه در اين باب روايت شده است و از طرق عامه نيز اخباري چند روايت شده و در عوالم و بحار از كشف الغمة روايت كردهاند كه او از حافظ ابونعيم احمد بن عبدالله روايت كرده باسناده عن ثوبان انه قال قال رسول الله (ص) اذا رأيتم الرايات السود قد اقبلت من خراسان فاتوها و لو حبوا علي الثلج فان فيها خليفة الله المهدي و باسناده عن عبدالله قال بينا نحن عند رسول الله (ع) اذ اقبلت فئة من بنيهاشم فلما رآهم النبي (ص) اغرورقت عيناه و تغير لونه فقالوا يا رسول الله مانزال نري في وجهك شيئا نكرهه فقال انا اهل البيت اختار الله لنا الآخرة علي الدنيا و ان اهل بيتي سيلقون بعدي بلاء و تشريدا و تطريدا حتي يأتي قوم من قبل المشرق و معهم رايات سود فيسألون الحق و لايعطونه فيقاتلون و ينصرفون فيعطون ما سألوا فلايقبلون حتي يدفعوه الي رجل من اهل بيتي فيملأها قسطا كما ملأها جورا فمن ادرك ذلك منهم فليأتهم و لو حبوا علي الثلج و عن ثوبان قال قال رسول الله (ص) يقتل عند كنزكم ثلثة كلهم ابن خليفة ثم لايصير الي واحد منهم ثم تجيئ الرايات السود فيقتلونهم قتلا لميقتله قوم ثم يجيئ خليفة الله المهدي فاذا سمعتم به فاتوه فبايعوه فانه خليفة الله المهدي (ع) و في رواية تجيئ الرايات السود من قبل المشرق . اين اخبار را از طرق عامه داريم ولي نميدانم در عقايد حضرات اعتماد باخبار شيعه دارند يا عامه و آيا در صورتي كه اخبار عامه با اخبار شيعه مختلف شد كدام يك را بايد گرفت ائمه ما (ص) در تصحيح اخباري كه از ايشان روايت شده است بما دستور العمل دادهاند كه هر يك كه مخالف با عامه است بگيريد و حضرت صادق (ع) فرمود كه هر گاه دو حديث مختلف را بر كتاب خدا عرضه نموديد و در آن نيافتيد عرضه بر اخبار عامه كنيد پس هر كدام كه موافق با اخبار عامه شد آنرا ترك كنيد و هر كدام مخالف شد [ص 500] بگيريد ، و حضرت امام رضا (ع) نيز همين فرمايش را فرمود كه هر يك كه موافق اخبار عامه است ترك كنيد و در حديثي فرمود كه در مسئلهٔ كه از دوستان ما نهبيني كسي را كه سؤال كني از فقهاي عامه بپرس و خلاف آنچه فتوي ميدهد بكن كه حق در خلاف آنها است و نيز فرمودند كه بگير بآنچه مخالف عامه است كه رشد در خلاف آنها است و در حديثي فرمودند كه مرو نزد ايشان و سؤال هم مكن كه ايشان بر دين حنيفيه در هيچ امري نيستند . خلاصه كه اخبار بسيار در اين باب وارد شده بلي اگر در مقامي موافق اخبار ما روايات داشته باشند نميتوان ترك كرد بجهت اينكه ترك كردن آنها لازمهاش ترك كردن اخبار خودمان است در صورت موافقت و اما با وجود مخالفت چاره نيست جز اينكه اخبار عامه را ترك كنيم و باخبار شيعه بگيريم ولي اين جماعت در صدد اين مطالب نيستند و هر چه دست ايشان بيايد كه ممكن باشد اسباب اشتباهي فراهم بياورند مضايقه از گرفتن آن ندارند . خلاصه و در اين اخبار كه ملاحظه ميكني اما در رايت مشرقي كه ذكر اين نيست كه رايت قائم است ولي دلالت بر اين دارد كه آنها بعد از فتح واگذار بقائم ميكنند و در اخبار خودمان نيز نظير آنرا داشتيم و در آخر حديث حضرت باقر (ع) فرمود كه من اگر آن زمان را درك كنم خود را نگاه ميدارم براي صاحب الامر ، پس معلوم است كه صاحب الامر در ميان آنها نيست و بايد بيايد . اخبار آنها هم حديث اول دلالت ميكند كه دفع بقائم ميكنند ولي كجا او را مييابند و كي ميبينند معلوم نيست و روايت دويمشان صريح است كه حضرت بعد تشريف ميآورد . و اما رايت خراسان بلي روايت آنها صريح است كه امام (ع) در آنها است و در روايات خودمان بيش از همين نيست كه با رايت خراساني چند نفري از اصحاب قائم هستند و تتمه حديث صريح است در اينكه حضرت آن هنگام در مدينه [ص 501] است و بعد از رفتن قشون سفياني رو بآن طرف حضرت فرار ميكند رو بمكه تا آنكه از آنجا خروج ميكند و مراد از اينكه چند نفر از اصحاب قائم با رايت خراساني هستند اين است كه مثلا در كوفه كه خدمت او ميرسند باو ملحق ميشوند يا آنكه صداي او كه بلند ميشود بمكه ملحق ميشوند و لكن كليةً رايت خراساني رايت حق نيست زيرا كه صريح فرمودند در چند حديث كه در ميانه رايتها رايتي از يماني اهدي نيست و در حديثي فرمودند كه او دوست علي بن ابيطالب است و اين است كه بعد از ورود حضرت بكوفه و ديدن آثار امامت خود او و قشونش تمام ايمان ميآورند مگر زيديه كه با او هستند . خلاصه پس ببين كه از براي رايت خراساني مدحي در اخبار ما نيست و اخبار عامه هم معمول به ما نيست ابدا و اخباري كه مخالف با اين حديث عامي است منحصر باين چند حديث هم نيست بلكه صد حديث متجاوز داريم كه امام (ع) از مكه خروج ميفرمايد و بتفصيل و اجمال آنرا مكرر بيان فرمودهاند پس چگونه ميتوان كه اين همه اخبار شيعه را ترك كرد و يك حديث عامي را گرفت و در اخبار عامه هم نيز شاهد اين هست كه حضرت از مكه خروج ميكند چنانكه از امسلمه روايت كردهاند و ذكر آن در دو فصل بعد ميآيد . باري و از اينها همه گذشته تو خودت ميداني كه ميرزا عليمحمد آن اوقات كه ملا حسين و ملا محمدعلي از خراسان رو بمازندران رفتند مدتي بود كه او را به تبريز برده بودند و در چهريق محبوس بود و او را كه تو مهدي ميداني در ميانه آن جماعت نبود پس بالفرض كه اين خبر معمول به باشد موافقتي با حال شما ندارد عبث زحمت كشيديد .
و اما آنچه گفته از اتصال اخبار و كشتيهاي آتشي و راههاي آهن معروف هست كه در اخبار فرمودهاند كه در آخر الزمان از راههاي دور با هم نجوي ميكنند و بر اسبهاي آتشي سوار ميشوند ولي عجالة در [ص 502] نظر ندارم كه جائي ديده باشم و بر فرض صحت مسلم است كه اعلام باطله كه در آخر الزمان برميخيزند هر يكي مقارن با بعضي از اين علامات خواهند بود و شبهه نيست كه قرين علامات شدن دليل حقيت كسي نيست حتي اينكه ممكن است كه مقارن ظهور علامات حتميه اعلام باطله چند برخيزند بلكه از اخبار ظاهر است كه البته چنين خواهد شد پس بصرف ديدن علامات حتميه نميتوان بيكي از آن اعلام گرويد و لكن آيات و علامات خاصه امامت را ملاحظه بايد نمود اين است كه مفضل بعد از آنكه از حضرت صادق (ع) شنيد كه دوازده رايت مشتبه بلند خواهد شد بنا گذارد گريستن حضرت فرمود چرا گريه ميكني عرض كرد چگونه گريه نكنم و حال آنكه ميفرمائيد دوازده علم مشتبه بلند ميشود كه هيچيك از ديگري شناخته نميشود ما چه كنيم حضرت نظر فرمود داخل صفه و فرمود اين آفتاب را ميبيني عرض كرد بلي فرمود امر ما ظاهرتر از اين آفتاب است و در حديثي نيز به مفضل فرمود كه اگر مدعي ادعاي امامت نمود سؤال بكنيد او را از اين امور عظيمه كه جواب ميدهد در آنها مثل او و بحضرت صادق (ع) عرض كردند امام بچه شناخته ميشود فرمود بسكينه و وقار عرض كردند ديگر بچه چيز فرمود بمعرفت حلال و حرام و بحاجت مردم بسوي او و او محتاج باحدي نيست و در نزد اوست سلاح رسول خدا (ص) عرض كرد راوي كه آيا ميباشد مگر وصي پسر وصي فرمود نميباشد مگر وصي پسر وصي . خلاصه پس بصرف مقارنه علامات نميتوان گرفت و بايد آثار امامت را ملاحظه نمود .
باري و مكرر در كلمات اين شخص ذكر ادله كتاب و سنت و آفاق و انفس ميشود اما ادله كتاب و سنتش را مكرر ميبينيم كه چه قدر استدلالات بيجا ميكند و اما ادله آفاق و انفس گويا اين كلمه را ياد گرفته و هي تكرار ميكند اما هيچ نديديم كه در موقعي دليل آفاقي يا انفسي اقامه كند و ما در صدد نيستيم و الا بحول الله [ص 503] ممكن است كه دليل اقامه كنيم كه بچشم خود ببيني كه ممكن نيست قائم باين منوال كه تو ميگوئي از اوصاف او ظهور كند بلكه مسلم بايد با صفات خاصه امامت بروز كند و زمين را واقعا و حقيقة پر از عدل و داد كند و زميني كه پر از ظلم و جور است از همين باب است كه امام سلطنت خود را اظهار نفرموده است اگر ظاهر شد چون آفتاب كه طالع شود و ظلمات يكمرتبه فرار كند بهمين منوال عالم پاك و پاكيزه خواهد شد عجل الله فرجه و سهل مخرجه و ساير ائمه (ص) اگر چه در ميان خلق بودند معذلك امر خود را بطور كمال ظاهر نفرمودند و بر حسب مصالح دست روي هم گذاردند و همان مصالح بود كه عاقبت منجر بغيبت امام (ع) شد و تا مصالح روزگار از آن وضع كه بوده برنگردد آن حضرت ظهور نميفرمايد و همينكه آن علل مرتفع شد امام (ع) امر خود را پنهان نميگذارد و بكمال ظهور جلوه ميكند و همه اوضاع عالم البته ديگرگون خواهد شد و باين وضعها كه ميبيني نخواهد ماند .
فصل - گفته است : في العوالم يظهر صبي من بنيهاشم ذو كتاب جديد و احكام جديد الي ان قال و اكثر اعدائه العلماء و فيه يظهر صبي من بنيهاشم ذو كتاب جديد يبايع الناس بكتاب جديد علي العرب شديد فان سمعتم منه شيئا فاسرعوا اليه في الاربعين يظهر صبي من بنيهاشم ذو كتاب جديد فيدعو الناس فلميجبه احد و اكثر اعدائه العلماء فاذا حكم بشئ لايطيعوه فيقولون هذا خلاف ما عندنا من ائمة الدين ، در اخبار و آثار اختلاف بسيار است ولي اگر بدقت و انصاف و بصر لاتري في خلق الرحمن من تفاوت و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا ملاحظه نمائيم و اختلافات مقامات و اوقات و مشاعر و مدارك را مشاهده كنيم اختلاف نخواهيم يافت ، تا آنكه گفته آنچه خلاصهاش اين است كه آنچه فرمودهاند از آثار و علامات همه ظاهر شده و مرض كل اين است كه نيامده و ندانستهاند ، و مزخرفاتي از اين باب گفته [ص 504] و آيات و اخبار در تبعيت اين امت ساير امم را خوانده است و كلماتي نصيحتآميز و تمجيداتي از حضرات و آيات ديگر نيز بيمناسبت نوشته است .
جواب - سابق بر اين يك فقره يظهر صبي من بنيهاشم را نقل كرده بود و اجمالا از باب احتياط باكثر كتب نسبت داده بود و اينجا ديگر تقليد صاحب ايقان را نموده و بقول او مطمئن شده غافل از اينكه بقول همه كس مطمئن نميتوان شد مكرر بر مكرر از اول تا آخر عوالم را مراجعه كرديم و باين لفظ كه روايت كرده حديثي نديديم و حديث آخر را هم كه از اربعين نقل كرده عجالة اربعين در نزد من موجود نيست ولي مولاي بزرگوار من در كتاب تثقيف الاود نوشتهاند كه آن هم نيست مگر عبارتي از محييالدين ابن عربي كه آنرا هم تصحيف كردهاند و باين الفاظ كردهاند و اگر درست ملاحظه كني سبك عبارات اين اخبار هم بعبارات خود اينها ميماند زيرا كه بسيار مغلوط و خارج از قواعد عربيت است بهر حال كه اين اخبار را در عوالم نديديم بر فرض هم كه باشد طوري نميشود و دلالتي بر حقيت شما ندارد .
اما آنكه صبيي از بنيهاشم ظاهر ميشود ، البته امام از بنيهاشم هست و هر امامي از ائمه اثنيعشر از بنيهاشم است اما هر بنيهاشمي امام نيست اگر اين كلمه را تصديق داري اميدي هست و اگر تصديق نداري و بصرف بنيهاشم بودن قناعت داري كه واي بر اسلام و مسلمين كه مثل خلفاي بنيعباس هم امامت امت را خواهند داشت زيرا كه از بنيهاشم هستند و چون سابق هم شرحي در باب اين روايت نوشتهايم ديگر در اين مقام حاجت بتفصيل نيست . و همچنين در باب كتاب جديد سابق شرح دادهايم .
و اما اين فقرهاش كه اكثر اعداء او علما هستند باين لفظ در اخبار نديدهايم و شايد مأخذ همه اينها همان عبارت محييالدين باشد كه مولاي من از اربعين نقل فرموده كه گفته است يضع الجزية و يدعو الي الله بالسيف و يرفع المذاهب عن الارض فلايبقي الا الدين [ص 505] الخالص اعداؤه مقلدة العلماء اهل الاجتهاد لما يرونه يحكم بخلاف ما ذهب اليه ائمتهم و واضح است كه مراد محييالدين از اين ائمه كه گفته همان علماء مقصود است زيرا كه عامه علماء خود را ائمه ميخوانند و خاصة لفظ ذهب اليه در اصطلاح در مقام فتوي گفته ميشود كه هر يك باجتهاد خود از طرفي رفتهاند . باري و لفظ علما را هم حضرات از همين عبارت برداشتهاند و حال اينكه او مقلدة العلماء گفته است . بلي شيخ مرحوم (اع) روايت فرمودهاند كه اكثر ما يرد عليه المتفقهون و اين لفظ غالبا مستعمل در جائي است كه كسي فقه را بتكلف بخود بگيرد و واقعيت نداشته باشد و البته كسي كه با قائم معارضه كند چنين هم خواهد بود و ممكن است كه مأخذ فرمايش شيخ اوحد (اع) حديثي باشد كه در كتاب المبين از سيد هاشم بحريني در حلية الابرار نقل شده در حديثي و يسير الي الكوفة فيخرج منها ستةعشرالفا من البرية شاكين في السلاح قراء القرآن فقهاء في الدين قد قرعوا جباههم و شمروا ثيابهم و عمهم النفاق و كلهم يقول يا ابن فاطمة ارجع لا حاجة لنا فيك فيضع السيف فيهم علي ظهر النجف عشية الاثنين من العصر الي العشاء فيقتلهم اسرع من جزر جزور فلايفوت فيهم رجل و لايصاب من اصحابه احد دماؤهم قربان الي الله الخبر ، پس بمقتضاي اين حديث متفقهين معارضه با آن حضرت دارند و لفظ فقهاء از باب طعن درباره ايشان استعمال شده و الا فقيه نيست آن كس كه رد بر قائم (ع) كند . خلاصه اما نتيجه معارضه ايشان هم اين است كه از عصر تا وقت عشاء شانزدههزار نفر را تندتر از آنكه شتري را نحر كنند بكشند نه اينكه امام (ع) هم مثل اجداد طاهرينش كه از شر مجتهدين عامه راحت نداشتند و صبر بر اذيت آنها ميكردند صبر كند بلكه بزودي آنها را قتل ميكند و زمين را از لوث وجودشان پاك ميكند . حال امروز شما اگر اين كار را كردهايد كه ديگر با كه معارضه داريد ؟ برنيايد ز كشتگان آواز ، اگر [ص 506] اينها همه مقتولين هستند كه ديگر جاي گله نيست و از كشته ديگر صدمه هم بشخص نميرسد ، و اگر كشته نيستند پس معلوم است كه اين اخبار هنوز مصداقش بروز نكرده زيرا كه همان كه گفته است كه فقها چنين ميكنند همان شخص گفته كه فورا همه را ميكشند طوري كه هيچ آسيبي هم از آنها باصحاب امام (ع) نميرسد . خلاصه كه الحمد لله اين جماعت در استدلال بمتشابهات هم بيربطند و هر چه دست و پا ميكنند چون حيواني كه در وحل افتاده است بيشتر فرو ميروند و حجت بر ايشان تمامتر ميشود و مفتضحتر ميشوند و در اخبار و آثار همان طور كه گفته حقيقة اختلاف نيست و متفقا دلالت بر بطلان اين جماعت ميكند و يك حديث كه شاهد صدق اين جماعت باشد در آلاف الوف اخبار نيست ميگوئي نه از روي انصاف و طلب دين و رضاي پروردگار در آنها نظر كن نه اينكه اول همچو گوساله براي خود بسازي آن وقت بگردي در اخبار و دليل و برهان تحصيل كني بلكه اول رجوع بآلمحمد (ع) بكن و حق را بشناس آن وقت پي اهلش برو زيرا كه حقيت ايشان را مسلم كردهايم و حقيت ديگري هنوز معلوم نيست پس چراغ فرمايشات ايشان را بدست بگير و عقبش برو تا بحول الله گمراه نشوي و السلام .
فصل - گفته است : معلوم بوده كه سلطنت حضرت قائم روح ما سواه فداه در اخبار و آثار پنج سنه و هفت و نه و نوزده معين شده و جميع صحيح است و حضرته عليه الصلوة و السلام موعود فرقان و مكمل فرقان است و ظهور حسيني روح الوجود له الفداء موعود تورية و انجيل و قرآن و بيان است كه كتاب مبارك حضرت قائم باشد بلكه موعود زند و پازند و دساتير آسماني است چنانچه در نامه شصت و پنجم ساسان در صفحه ٢١٦ صريحا سنه ظهور آن هويت نور را خبر فرموده قوله چو هزار سال تازي آئين را گزرد چنان شود آن آئين از جدائيها كه اگر بآئينگر نمايند نداندش تلويح بيان آنكه بعد از [ص 507] خرابي و فقدان احكام اسلام و فرا گرفتن ظلم و جور عالم را آن آفتاب الهي حضرت هوشيدر است از پرده غيب بعالم شهاده چهره نمايد بلكه جميع ملل و طوايف منتظر كليه كه جامع جميع اديان و مذاهب و رافع اختلاف است هستند كه يملأ الارض قسطا و عدلا كما ملئت ظلما و جورا و چون ظهور حسيني با ظهور قائم حقيقة يك ظهور است و اوست دفنكننده قائم كه حقيقة قبر حيات اوست و ظهور قائم ظهور تبشير و انذار است لذا در اخبار و آثار فرق و فصل نفرموده ، تا آخر آنچه گفته و چون صرف دعاوي است و استدلالي ندارد حاجت بذكر آنها نيست .
جواب - اما در باب مدت ملك قائم آلمحمد (ع) اخبار متعدده مختلفه از طرق سني و شيعه روايت شده است اما از طرق عامه در بحار روايت كرده است عن ابيسعيد الخدري قال خشينا ان يكون بعد نبينا حدث فسألنا نبي الله (ص) فقال ان في امتي المهدي يخرج يعيش خمسا او سبعا او تسعا زيد الشاك قال قلنا و ما ذاك قال سنين قال فيجيئ اليه الرجل فيقول يا مهدي اعطني قال فيحثي له في ثوبه ما استطاع ان يحمله و عن ابيسعيد ان النبي (ص) قال يكون في امتي المهدي ان قصر فسبع و الا فتسع تنعم فيه امتي لمينعموا مثلها قط تؤتي الارض اكلها و لاتدخر منهم شيئا و المال يومئذ كدوس يقوم الرجل فيقول يا مهدي اعطني فيقول خذ و عن امسلمة زوج النبي (ص) قال يكون اختلاف عند موت خليفة فيخرج رجل من اهل المدينة هاربا الي مكة فيأتيه ناس من اهل مكة فيخرجونه و هو كاره فيبايعونه بين الركن و المقام و يبعث اليه بعث الشام فتخسف بهم البيداء بين مكة و المدينة فاذا رأي الناس ذلك اتاه ابدال الشام و عصايب اهل العراق فيبايعونه ثم ينشأ رجل من قريش اخواله كلب فيبعث اليهم بعثا فيظهرون عليهم و ذلك بعث كلب و الخيبة لمن لميشهد له غنيمة كلب فيقسم المال و يعمل في الناس بسنة رسول الله (ص) [ص 508] و يلقي الاسلام بجرانه الي الارض فيلبث سبع سنين ثم يتوفي و يصلي عليه المسلمون . اينها اخباري است كه از عامه روايت شده است و شيخ اوحد (اع) در عصمت و رجعت روايت فرمودهاند و همان سبع را كه بقدر هفتاد سال ما است ترجيح دادهاند و تسع را بجهت موافقت با عامه ترك فرمودهاند و اما در اخبار خودمان بطور اختلاف روايت شده است و در كتاب المبين از حلية الابرار روايت شده است در حديثي در وصف مهدي عليه السلام از رسول خدا (ص) و يملك عشرين سنة و از عوالم عن الحسن بن علي بن ابيطالب عن ابيه صلوات الله عليهما قال يبعث الله رجلا في آخر الزمان و كلب من الدهر و جهل من الناس يؤيده بملائكته و يعصم انصاره و ينصره بآياته و يظهره علي الارض حتي يدينوا طوعا او كرها يملأ الارض عدلا و قسطا و نورا و برهانا يدين له عرض البلاد و طولها لايبقي كافر الا آمن و لا طالح الا صلح و تصطلح في ملكه السباع و تخرج الارض نبتها و تنزل السماء بركتها و تظهر له الكنوز يملك ما بين الخافقين اربعين عاما فطوبي لمن ادرك ايامه و سمع كلامه و سمع ابوجعفر (ع) يقول عسق عدد سني القائم (ع) و قاف جبل محيط بالدنيا من زمرد اخضر فخضرة السماء من ذلك الجبل و علم علي (ع) كله في عسق و سمع يقول والله ليملكن رجل منا اهل البيت ثلثمأة سنة و يزداد تسعا قال فقلت له متي يكون ذلك قال بعد موت القائم (ع) قيل فقلت له و كم يقوم القائم (ع) في عالمه حتي يموت قال تسععشر سنة من يوم قيامه الي يوم موته و عنه قال يملك القائم ثلثمأة سنة و يزداد تسعا كما لبث اصحاب الكهف في كهفهم يملأ الارض عدلا و قسطا كما ملئت ظلما و جورا فيفتح الله له شرق الارض و غربها و يقتل الناس حتي لايبقي الا دين محمد (ص) يسير بسيرة سليمان بن داود و يدعو الشمس و القمر فيجيبانه و تطوي له الارض و يوحي اليه فيعمل بالوحي بامر الله و عنه في حديث طويل فيمكث علي ذلك سبع سنين مقدار كل سنة [ص 509] عشر سنين من سنيكم هذه ثم يفعل الله ما يشاء و عن ابيعبدالله (ع) قال يملك القائم تسعةعشر سنة و اشهر و از عصمت و رجعت من ارشاد المفيد روي ان مدة دولة القائم (ع) تسعةعشر سنة يطول ايامها و شهورها . عرض ميكنم اخباري كه از عوالم روايت فرمودهاند در بحار هم موجود است و ملاحظه ميكني كه هفت سال و نوزده سال و نوزده سال و چند ماه و بيست سال و چهل سال و هفتاد سال و سيصد و نه سال همه روايت شده است و در حديث مفضل فرمايش ديگر فرموده است كه باعث روشني چشم مؤمنين است قال المفضل يا مولاي فكم تكون مدة ملكه (ع) فقال قال الله عز و جل فمنهم شقي و سعيد فاما الذين شقوا ففي النار لهم فيها زفير و شهيق خالدين فيها ما دامت السموات و الارض الا ما شاء ربك ان ربك فعال لما يريد و اما الذين سعدوا ففي الجنة خالدين فيها ما دامت السموات و الارض الا ما شاء ربك عطاء غير مجذوذ و المجذوذ المقطوع اي عطاء غير مقطوع عنهم بل هو دائم ابدا و ملك لاينفد و حكم لاينقطع و امر لايبطل الا باختيار الله و مشيته و ارادته التي لايعلمها الا هو ثم القيمة و ما وصفه الله عز و جل في كتابه و الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي خير خلقه محمد النبي و آله الطيبين الطاهرين و سلم تسليما كثيرا كثيرا . عرض ميكنم اين فقره را شيخ اوحد (اع) حمل فرمودهاند بر اينكه چون آن بزرگوار بعد از موت نيز رجعت هم خواهد فرمود و با اجداد طاهرين خود (ص) خواهد بود اين ملك لاينفد و حكم لاينقطع مال آن زمان است و ساير اخباري كه در اين باب وارد شده است حديث هفتاد سال را بر همه ترجيح دادهاند و باقي حمل بر زمان استقرار دولت و زمان قبل از استقرار و تنها بودن و با سيدالشهداء (ع) بودن و امثال اينها حمل شده است و در صدد تفصيل آن نيستيم و غرض اين است كه ميرزا عليمحمد كه باعتقاد شما قائم بوده است شش هفت سال يا كمتر بعد از دعوي بيجائي كه [ص 510] كرد در دنيا بود تا بدرك واصل شد و ابدا در سنوات تغييري حاصل نشد كه هر سالش بقدر ده سال بشود و نيز در وضع عالم هر چه جور و ظلم بواسطه خود او زياد شد و ابدا قسط و عدلي در عالم پيدا نشد و ساير آنچه در اخبار ملاحظه كردي از سيرت آن بزرگوار نيز ديده نشد و ما مخصوص اخبار را بتفصيل ذكر كرديم تا اهل بصيرت ملاحظه كنند و ملتفت شوند اگر اين اخبار راست است موافق روايات شيعه و سني سيرت قائم (ع) غير از سيرت اين مرد است چنانكه علانيه ديدي و اگر دروغ است نعوذ بالله كه مدت ملكش هم دروغ است چه حكايت است كه باين جزء اخبار بايد گرفت و باقي را ترك كرد و حال اينكه اين جزء از اخبار كه مدت ملك را معين فرمودهاند شاهد بسياري از ساير اخبار ندارد و از ظاهر قرآن هم شاهد بر آنها نداريم مگر حديث سيصد و نه سال موافق فرمايش امام (ع) كه با مدت لبث اهل كهف موافق است و اما ساير اجزاء اين اخبار را ملاحظه كن كه بسا هزار حديث مؤيد آنها است و ابدا شباهتي بسيرت ميرزا عليمحمد ندارد چه شده است كه آنها را ترك كردهايد و همين جزء را بزعم خود گرفتهايد و اگر ساير اجزاء اخبار را تأويل ميكني و معاني برأي خود ميكني چه شده است كه سنواتش تأويل ندارد حيف كه ما در صدد بيان حقايق نيستيم و الا ميديدي كه ثابت ميكرديم كه مطلبي كه بنا شد تأويل بشود البته زمان و مكان آن هم بايد تأويل بشود چنانكه اگر گفتيم كه همينكه صبح شد نهار غليان را بايد از انبار آورد و تناول نمود پس اگر نهار غليان را بطعام نفساني كه علم است تأويل كردي البته انبارش را هم بايد تأويل نمود زيرا كه علم در اين انبارهاي رسمي قرار نميگيرد صبحش را هم نيز بايد تأويل نمود زيرا كه طلب علم صبح و شامي از ايام دنيا ندارد طلب العلم فريضة علي كل حال همچنين است امر در اين مقام اگر بنا شد حكيمي اجزاء حديث را تأويل [ص 511] كند همه اجزاء آنرا بمناسبت يكديگر تأويل خواهد كرد و اگر بنا بگرفتن بظاهر شد همه را بظاهر ميگيرد و اين مزخرفات كه شما ميگوئيد نميگويد و البته همه اخبار آلمحمد (ع) هم ظاهر دارد و هم تأويل و هر دو را اگر ميدانيم ميگيريم و اگر نميدانيم قناعت بظاهر ميكنيم چنانكه فرمودند كه من عمل بما علم كفي ما لايعلم و اين خلق كه ملاحظه ميكني تمام ايشان در ظاهر شريك هستند و تكليفات ظاهريه براي همه است و مخاطباتي هم كه شده ظاهر آنها را كل بايد بگيرند و اما تأويل بعضي از اين خلق اهل آن هستند پس ظاهر را در جاي خود و تأويل را در جاي خود ميگيرند و اين مطلب بسي واضح است زيرا كه ميبيني كه در ابدان دنيويه و مشاعر خاصه كه متعلق بدنيا است همه شريك هستيم ولي در مشاعر باطنيه همه يكسان نيستيم و البته ظاهر و باطن هر دو بنده خدايند و خداوند تكليف خاص هر يك را باو ميرساند . خلاصه مطلب اين بود كه در اين اخبار علاوه بر بيان مدت بيان سيرت آن حضرت هم شده است و در ساير اخبار هم نيز مفصل شرح سيرت آن حضرت را نمودهاند چه شده كه باقي را ترك ميكنيد و كلمه پنج يا هفت را ميگيريد محض اينكه ميرزا عليمحمد همين قدرها تقريبا در ميان بود و كشته شد و مضمون غريبي گفته است كه ميرزا حسينعلي قبر حيوة ميرزا عليمحمد است اين مطلب مسلم است كه بعد از آنكه او را كشتند تن او را در جائي كه گويا خندق شهر بود انداختند و سگها بدن او را خوردند با اينكه مخصوص در حديث وارد شده است كه سبع گوشت اولاد فاطمه (ع) را نميخورد و زني در زمان متوكل مدعي شد كه من زينب خاتونم و متوكل درماند و امام علي النقي (ع) فرمود كه سبع گوشت اولاد فاطمه را نميخورد داخل در محبس سباع بشو تا مسئله معلوم شود و خود آن حضرت داخل شد و سباع نهايت خضوع و انكسار را بجا آوردند بعد متوكل خواست كه آن [ص 512] زن را بياندازد و التماس كرد و گفت فقر مرا باين راه واداشت و از او درگذشت ، و اين مرد مدعي امامت كه سگها او را خوردند البته از اولاد فاطمه (ع) نبوده است ولو او را از سادات ميخوانند ولي يقين است كه يا عيبي كرده يا شيطان شركتي نموده علي اي حال مضمون مضحك اين است كه با اينكه شبهه نيست كه سگها او را خوردند معذلك ميگويد كه ميرزا حسينعلي قبر حيوة او است و همچو معلوم است كه او هم در ميانه آنها بوده يا ارواح آنها متعلق باو شده .
خلاصه و اما استدلالي كه بزند و پازند و دساتير كرده چون اين جماعت اگر چه از ناچاري اسمي از آلمحمد (ع) و اخبار ايشان بر زبان ميرانند محض اينكه دامي باشد براي مسلمين ولي در باطن ابدا معتقد باخبار آلمحمد (ع) نيستند اين است كه ملاحظه نميكنند كه آلمحمد (ع) در باب كتاب مجوس چه فرمودهاند و در باب تورية و انجيل چه بيان كردهاند در فصل الخطاب روايت فرموده است از وسائل از حضرت امير (ع) كه مجوس ملحق بيهود و نصاري شدند در جزيه و ديات بجهت اينكه بوده است از براي ايشان در زمان گذشته كتابي و از حضرت صادق (ع) سؤال كردند از مجوس فرمود پيغمبري داشتند و او را كشتند و كتابي داشتند آنرا سوختند آورد پيغمبر ايشان كتاب ايشان را در دوازدههزار جلد گاو و گفته ميشد بآن جاماست . پس ببين كه كتابي كه داشتهاند بكلي از ميان آنها رفته و امروز تازه مصنف دلايل حقي در نزد آنها سراغ كرده است و از پي آنها رفته و حالا كه رفته چه دست آورده : چون هزار سال تازي آئين را گذرد چنان شود آن آئين از جدائيها كه اگر بآئينگر نمايند نداندش . اين وضع را پيغمبر (ص) در حديث شريف فرمود كه از سنه دويست و چهل ببعد چنين خواهد بود و اين دليل نيست كه بايد حكما آن وقت امام (ع) ظهور كند بلكه خود اين امر كه مردم معرض از دين و شرع و آئين بشوند و در دين تغييرات و بدعتها حادث شود [ص 513] لازمهاش غيبت امام عليه السلام خواهد بود و هر قدر باين وتيره طول بكشد تا آن وقتي كه ودايع طينتهاي مؤمنين از كفار جدا نشود امام (ع) ظاهر نخواهد شد پس خود فساد آئين بحدي كه آئينگر او را انكار بكند و نشناسد دليل اين نيست كه حكما بايد ظهور كند بلكه اگر در ميان خلق قوابلي كه قابليت ظهور او را دارند هست ظهور ميكند و الا فلا پس در اين فقره هم دلالتي نيست و حال اينكه آئين را پيغمبر (ص) در زمان خود آورد و در آخر فرمود كه اي مردم هر چه شما را ببهشت نزديك ميكرد شما را امر كردم و از هر چه كه شما را بجهنم نزديك ميكرد نهي كردم و فرمود اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام دينا و از آن زمان تا آن زمان كه مقصود تو است هزار و دويست و شصت بود و اگر بگوئي كه تماميت شريعت تا انقضاي زمان ائمه بود ميگويم ائمه (ص) از خود شرعي نداشتند و آنچه ميفرمودند از پيغمبر (ص) ميفرمودند و شرع را پيغمبر (ص) خود تمام فرمود و تبليغ رسالت كرد و از ميان رفت و اگر بگوئي كه تبليغ رسالت خود را بائمه فرمود و بعد ايشان تمام فرمودند ميگويم ائمه (ص) هم تبليغ بعلما و روات اخبار فرمودند و بعد از ايشان بساير خلق ميرسد پس اگر تبليغ بائمه (ص) خاصة باعث تماميت نيست تبليغ ايشان هم بعلماي شيعه خاصة باعث تماميت نميشود بلكه بطريق اولي بجهت اينكه بآلمحمد (ع) تبليغ تمام شرع شده است ولي علماي شيعه چه بسيار چيزها را كه جاهلند پس بنا بر اين هرگز شرع تماميت ندارد و اگر صحيح است كه خدا بر زبان پيغمبر (ص) فرموده در هزار و سيصد و بيست سال پيش از اين كه امروز كامل كردم دين شما را و تمام كردم بر شما نعمت خود را و پسنديدم اسلام را كه دين شما باشد پس از آن زمان تا زماني كه تو ميگوئي دويست و شصت سال علاوه بر هزار گذشته پس عبارت دساتير هم هيچ مطابقه [ص 514] با زمان شما ندارد .
باري و اما آنچه گفته كه چون ظهور حسيني با ظهور قائم حقيقة يك ظهور است تا آنكه گفته لهذا در اخبار فرق و فصل نفرموده ، چنين نيست حضرت باقر (ع) ميفرمايد والله ليملكن منا اهل البيت رجل بعد موته ثلثمأة سنة و تزاد تسعة قيل متي يكون ذلك قال بعد القائم (ع) قيل و كم يقوم القائم في عالمه قال تسعةعشر سنة ثم يخرج المنتصر الي الدنيا و هو الحسين (ع) ، تا آخر و در حديث ديگر بحضرت صادق (ع) عرض كردند من اول من يخرج قال الحسين يخرج علي اثر القائم (ع) و در حديث مفضل بعد از جنگ با سفياني و كشتن او ميفرمايد ثم يظهر الحسين (ع) في اثنيعشرالف صديق و اثنين و سبعين رجلا اصحابه يوم كربلا . و شيخ اوحد (اع) در عصمت و رجعت فرموده است كه از بعضي روايات ظاهر است كه سيدالشهداء (ع) بعد از آنكه پنجاه و نه سال از قيام قائم (ع) گذشت تشريف ميآورد و يازده سال با هم هستند بعد قائم (ع) شهيد ميشود . بلي در حديثي هم فرمودند كه سيدالشهداء (ع) وقتي رجعت ميكند كه موافق با قيام قائم است و مراد اين است كه در حالي كه قائم (ع) قائم است رجوع ميكند زيرا كه در اخبار ديگر فاصله گذاردهاند و دو حديث باين طور جمع ميشود چنانچه شيخ اوحد (اع) جمع فرمودهاند ، پس اينكه گفته است كه در اخبار و آثار فرق و فصل نگذاردهاند بيجا گفته و چون ميخواهد استدلالات بيجا و تأويلات برأيي كه ميكند تطبيق بر مطلب خود كند اين طور ميگويد و الا اين قدر از اخبار بياطلاع نيست .
فصل - بعد مزخرفاتي بهم ميبافد و اظهار حيرتي ميكند كه نميدانم چرا در بيان ظهور ميرزا حسينعلي را معلق بعلامت و دلالتي نكرده تا اينكه ميگويد و چون ناظرين از اصطلاح بيان آگاه نيستند محض اطلاع عرض ميشود وجود مباركي كه اول از مكه معظمه بعد در شيراز در سنه ستين بحكم [ص 515] حديث في سنة الستين يظهر امره و يعلو ذكره بامر الله بامر قيام فرمود و منصف متقي نميتواند احوال و اطوارش را بهوي نسبت دهد و يا بجنون و سفاهت چنانچه بانبياي اولي العزم اهل جهالت اين دو جهت را از پيش نسبت دادهاند و خود بيانات او اعظم دليل و اقوي حجت است كه آيات است و از خداست و وحي آسماني و فرقان رباني است و مطابق آيات و احاديثي كه بعض آنها گذشت بر امر الله ايستاد و خود را ذكر و باب بقية الله و نقطه اولي ناميد و از اهل علم نبودند و تعليم و تعلم نفرموده بودند در مدت پنج يا هفت سال كه بشارت و خدمت خود را من عند الله تكميل فرمودند زياده از بيست مجلد آيات و خطب و مناجات و صور علميه و شئون فارسيه و دعوات بر قلب مباركش نازل و از لسان و قلم معجز بيانش ظاهر گرديد و در بسياري از كتب و بيانات خبر از شهادت خود فرموده در راه محبت و عبوديت محبوب و مقصودش كه باسم من يظهره الله و بقية الله ذكر نموده كأني سمعت مناديا ينادي في سري افد احب الاشياء اليك الفداء في سبيل الله و در مقامي يا بقية الله قد فديت بكلي لك و ماتمنيت الا القتل في محبتك و السب في سبيلك و كفي بالله العلي معتصما قديما و در مقام ديگر اني و من في الفردوس بالحق الاكبر لمشتاقة الي نفس قد قتلت في سبيلك .
جواب - اما اينكه گفته است كه اول از مكه معظمه مقصودش اين است كه خود او بيت الله بوده و الا آن بيچاره مكه نتوانست برود و بعد از آنكه بناي ادعا را گذارد با مرده قرار داد كه سال آينده مكه ميرويم و از آنجا خروج ميكنيم همينكه خواست برود ممنوع شد اين است كه گفتند خود او بيت الله است چنانكه سابق اشاره باين مطلب كرد ديگر نميدانم خودش اگر بيت است از خودش چگونه خروج ميكند و پيشتر اشاره باين مطلب شده است باز بجهت توضيح بيان عرض ميكنم كه مأمون بحضرت [ص 516] امام رضا (ع) عرض كرد كه خبر ده مرا از بزرگتر فضيلت علي بن ابيطالب (ع) در قرآن حضرت آيه مباهله را قرائت فرمود كه قل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءكم و نساءنا و نساءكم و انفسنا و انفسكم و مسلم است كه حضرت پيغمبر (ص) از ابناء حسنين را آورد و از نساء فاطمه را و از انفس علي بن ابيطالب (ع) را پس معلوم است كه علي نفس پيغمبر است مأمون گفت كه بجاي ابناء حسنين را آورد و نقلي نيست و بجاي نساء فاطمه (ع) را بتنهائي آورد و لفظ نساء كه جمع است منافات نداشت با اينكه فاطمه يك نفر بود چه ميشود كه مراد از انفس هم شخص خود پيغمبر (ص) باشد نه علي بن ابيطالب حضرت فرمود چنين نيست خداوند فرموده كه بيائيد بخوانيم ابناء و نساء و انفس خود را و خواندن صحيح نيست مگر اينكه شخص غير را بخواند مثل اينكه امر كردن صحيح نيست مگر اينكه غير را امر كند و شخص خود را انسان نميخواند و امر نميكند مأمون تسليم كرد و عرض كرد كه همينكه جواب آمد سؤال ساقط ميشود . حال من هم با تو بهمين منوال محاجه ميكنم و اگر تسليم نكردي معلوم است كه شقاوت تو از مأمون هم بيشتر است پس ميگويم داخل شدن و خارج شدن و خليفه در جائي گذاردن تمام اينها در جائي گفته ميشود كه غيري در ميان باشد نه اينكه شخص نسبت بخود اين الفاظ را بگويد در خود داخل شدم كلامي است بيمعني و از خود خارج شدم سخني است مزخرف تو ملاحظه كن كه امام (ع) نسبت بمكه چه ميفرمايد آن وقت كه نفس زكيه را ميفرستد بمكه و اهل مكه او را قتل ميكنند ميفرمايد باصحاب خود كه من نگفتم بشما كه اهل مكه مرا نميخواهند و همچنين بعد از آنكه سه نفر عامل حضرت را در مكه شهيد ميكنند حضرت امر ميفرمايد جماعتي از قشون خود را از جن و انس كه بروند و اهل مكه را بكشند مگر هر كه ايمان [ص 517] بياورد و ميفرمايد كه اگر نه اين بود كه رحمت پروردگار سبقت گرفته است بر غضبش و منم اين رحمت هرائينه خود برميگشتم و آنها را قتل ميكردم ولي شما برويد و قتل كنيد ميروند و از صد نفر بلكه هزار نفر يكي را باقي نميگذارند ، معني اين سخنان چيست همه اينها العياذ بالله راجع بوجود مقدس خود اوست حاشا و اگر گوئي كه خود او بيت الله است و اين سخنان در مجاورين اين بيت است ميگويم مجاور اين بيت يعني كساني كه در سايه ديوار اين خانه زيست ميكنند مؤمنين هستند كه مستحق قتل نيستند نه كفار و منافقين و نصاب در ميانه ايشان با آلمحمد (ع) دوري است ابعد مما بين السماء و الارض و همسايه ايشان شمرده نميشوند و جميع اين سخنان در عالم اعراض است و دنيا كه امور بغصب و تغلب پيش ميرود و منافقين همسايگان خانه خدا شدهاند و امام (ع) همه را بقتل خواهد رسانيد . خلاصه پس اين تأويلات بيمعني است و در تأويل هم بايد ملاحظه پيش و پس عبارات را نمود نه هر تأويل در هر مقام بجا ميشود .
و اما آنچه گفته است كه از شيراز برخواسته ، سابقا بخيال خود دليلي بر اين مطلب آورده است كه پيغمبر (ص) فرموده است لو كان العلم منوطا بالثريا لتناولته رجال من فارس و جواب گفتيم كه فارس اختصاص بشيراز ندارد و بشهادت لغت و دلالت اخبار اين مطلب ظاهر شد و اين عرف مستحدثي است كه در اين ايام پيدا شده و اخبار آلمحمد (ع) حمل بر آن نميشود علاوه بر اينكه علم دست آوردن دليل امامت نميشود و صفات امامت منحصر بعلم نيست .
و اما آنچه گفته در سنه ستين بحكم حديث في سنة الستين يظهر امره و يعلو ذكره بامر الله بامر قيام فرمود جواب از اين را مولاي بزرگوار من روحي فداه مفصلا فرموده است و در اينجا هم بطور اجمال جوابي ميگوئيم و بدانكه سابق بر اين در مقامي كه بخيال خود ميخواست وقت ظهور را معين كند اخباري [ص 518] چند نقل كردهايم كه اين امر توقيت نخواهد شد و از جمله صدر همين حديث شريف است كه امام (ع) بآيات بسيار از كتاب خدا ثابت فرموده كه اين امر توقيت نخواهد شد و علم آن در نزد خداست و هر كه مدعي علم آن شود مشرك بخداوند گرديده است و اين فقره حديث كه در اينجا ذكر شده متصل بهمان بيان است انصاف بده كه آيا ممكن است كه امام بعد از آيات بسيار كه استدلال بآنها فرموده و فرموده است كه ان من وقت لمهدينا وقتا فقد شارك الله تعالي في علمه و ادعي انه ظهر علي سره در همان مقام خودش توقيت كند و آيا علم بي عمل غير از همين است كه در همين آن كه ميفرمايد توقيت شرك است همان ساعت خودش توقيت كند و نه اين است كه فعل او تكذيب قولش را كرده و قول او تكذيب فعلش را كرده و باين واسطه از عصمت سهل است كه شخص از تقواي ظاهر هم خارج ميشود انصاف بده كه اگر كسي بگويد شرب خمر حرام است و شارب الخمر از حوض كوثر نميآشامد و مدمن الخمر مثل بتپرست ميماند و در همان آن خودش جام شراب در دستش است و مشغول خوردن و عربده كردن تو را بحق خداوند چنين كسي را امام سهل است كه عالم يا صالح يا عابد يا متقي ظاهري ميتوان شمرد يا شبهه ميتوان كرد كه اين معتقد بكلام خود هست والله كه هيچ عاقل چنين شبهه نميكند و اگر چنين شبهه بتوان كرد بايد تمام مسلمين را اتقيا و زهاد و عباد بلكه معصومين بشمري زيرا كه نمييابي كسي را كه علانيه بگويد كه زنا و لواط و شرب خمر و ساير فواحش حلال است و ترك نماز و روزه و حج و زكوة و خمس مثلا جايز است زيرا كه اگر علانيه چنين سخني گفتند البته آنها را از زمره مسلمين خارج ميكنند و تا در زمره مسلمين هستند مخالف ضرورت آنها نميگويند اما معذلك در عمل ايشان كه ملاحظه ميكني چه بسيار كه مرتكب فواحش [ص 519] ميشوند و فرايض را ترك ميكنند پس بنا بر اين شبهه بايد همه را معصومين بشمريم زيرا كه مخالفت عمل با قول باعتقاد تو منافات با عصمت ندارد و اعظم معاصي البته شرك بخداوند است چنانكه خداوند فرموده و ان الشرك لظلم عظيم و فرموده است ان الله لايغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء حال امام ميآيد اول ده آيه مثلا از كتاب خدا ميخواند و ثابت ميكند كه هر كس مدعي توقيت از براي مهدي ما بشود مشرك بخداوند شده آن وقت خودش فورا توقيت بكند آيا نعوذ بالله هوي و هوس بر او غالب شد كه چنين كرد يا آنكه فراموش كرد كه چنين گفت يا العياذ بالله اول بر خطا رفته بود و بعد متذكر شده منصرف گرديد بلي اين وضعها براي ائمه شما منافي با امامت نيست اما ائمه ما امرشان باين منوال نبود و معصوم و مطهر بودند و خداوند در شأن ايشان فرموده انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا ملاحظه كن اين حديث شريف را و ببين آيا چنين امري در حق امام ممكن هست در بحار نقل كرده است كه ابوقره بحضرت امام رضا (ع) عرض كرد كه ما روايت كردهايم كه خداوند رؤيت و كلام را قسمت فرمود ميان دو نفر پس قسمت موسي (ع) كلام را قرار داد و از براي محمد (ص) رؤيت را حضرت فرمود پس كيست مبلغ از جانب خداي عزوجل بسوي ثقلين جن و انس كه لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار و لايحيطون به علما و ليس كمثله شئ آيا محمد (ص) نيست عرض كرد بلي فرمود پس چگونه ميآيد مردي بسوي خلق جميعا پس خبر بدهد ايشان را كه از نزد خدا آمده و بسوي او ميخواند بامر الله و ميگويد لاتدركه الابصار و لايحيطون به علما و ليس كمثله شئ بعد بگويد كه من ديدهام او را بچشم خودم و بعلم خود احاطه باو كردهام و او بصورت بشر است آيا حيا نميكنند زنادقه نتوانستند همچو تهمتي [ص 520] باو بزنند كه بياورد از جانب خدا چيزي را بعد خلاف آنرا از وجه ديگر بياورد ، تا آخر حديث شريف . حال من هم باين جماعت ميگويم كه زنادقه و نصاب نتوانستند بائمه ما (ص) اينگونه نسبتها دهند و شما مضايقه نكرديد اگر منظور از اين كلمه توقيت بوده پس آنكه چندين آيه از قرآن خواند و ثابت كرد كه محال است توقيت بشود كيست حيا نميكنيد كه بائمه معصومين ما اينگونه نسبت بدهيد همين طور اگر بگوئيد كه دلمان خواسته كه اين مرد را امام خود بگيريم والله بهتر است از اينكه اينگونه تهمتها هم بائمه ما بزنيد . خلاصه پس بطور كليت بدانكه همچو چيزي محال است كه عملي را كه امام (ع) باين تأكيد شرك بشمرد آن وقت خودش فورا مرتكب بشود و تو ملاحظه كن كه نفرموده است براي ديگري شرك است و خود را خارج بكند بلكه مفضل ميدانست كه ديگري نميداند و از خود آن حضرت خواست و حضرت فرمود كه محال است كه توقيت كنم حال كه اين مطلب را دانستي فقره حديث شريف را بعينها روايت ميكنم و ترجمه مينمايم تا ببيني كه امام (ع) خلاف قول خود نفرموده و اين جماعت بيجا ميگويند پس در بحار است كه قال المفضل يا مولاي فكيف بدؤ ظهور المهدي عليه السلام و اليه التسليم قال (ع) يا مفضل يظهر في شبهة ليستبين فيعلو ذكره و يظهر امره و ينادي باسمه و كنيته و نسبه و يكثر ذلك علي افواه المحقين و المبطلين و الموافقين و المخالفين لتلزمهم الحجة بمعرفتهم به علي انه قد قصصنا و دللنا عليه و نسبناه و سميناه و كنيناه و قلنا سمي جده رسول الله (ص) و كنيه لئلايقول الناس ماعرفنا له اسما و لا كنية و لا نسبا والله ليتحقق الايضاح به و باسمه و نسبه و كنيته علي السنتهم حتي ليسميه بعضهم لبعض كل ذلك للزوم الحجة عليهم ثم يظهره الله كما وعد به جده (ص) في قوله عز و جل هو الذي ارسل رسوله بالهدي و دين الحق ليظهره علي الدين [ص 521] كله و لو كره المشركون قال المفضل يا مولاي فما تأويل قوله تعالي ليظهره علي الدين كله و لو كره المشركون قال (ع) هو قوله تعالي و قاتلوهم حتي لاتكون فتنة و يكون الدين كله لله فوالله يا مفضل ليرفع عن الملل و الاديان الاختلاف و يكون الدين كله واحدا كما قال جل ذكره ان الدين عند الله الاسلام و قال الله و من يبتغ غير الاسلام دينا فلنيقبل منه و هو في الآخرة من الخاسرين ، تا آخر حديث شريف . اولا بدان كه كلمه في شبهة ليستبين را در نسخ اين حديث باختلاف روايت كردهاند در بحار و عوالم في شبهة ليستبين روايت كردهاند و در بعضي نسخ يظهر من سنة الستين امره روايت شده و مولاي من روحي فداه از سيد هاشم بحريني در محجة روايت فرموده است يظهر في سنة الستين امره حال ترجمه حديث را ملاحظه كن و خودت انصاف بده كه مراد چيست و كداميك از نسخ اصح است عرض كرد مفضل كه اي مولاي من پس چگونه است ابتداي ظهور مهدي عليه السلام و اليه التسليم فرمود اي مفضل ظاهر ميشود در شبهه تا اينكه واضح بشود پس بلند ميشود ذكر او و ظاهر ميشود امر او و ندا كرده ميشود باسم او و كنيه او و نسب او و بسيار ميشود اين ذكر بر افواه محقين و مبطلين و موافقين و مخالفين تا اينكه لازم بشود ايشان را حجت بمعرفت ايشان باو علاوه بر اينكه بتحقيق كه ما قصه كرديم و دلالت بر او نموديم و نسب او را معين كرديم و اسم و كنيه او را ذكر كرديم و گفتيم كه همنام جدش رسول خداست (ص) و همكنيه او تا اينكه نگويند مردم كه ما نشناختيم از براي او اسمي و نه كنيهٔ و نه نسبي بحق خدا كه هرائينه متحقق ميشود ايضاح باو و باسم و نسب و كنيهاش بر زبانهاي ايشان تا اينكه نام او را بعضي براي بعضي ذكر كنند همه اين بجهت لزوم حجت است بر ايشان بعد ظاهر ميكند او را خداوند همچنانكه وعده فرموده است بآن جدش را (ص) در قول خودش [ص 522] هو الذي ارسل تا آخر ، مفضل عرض كرد ليظهره علي الدين كله و لو كره المشركون تأويلش چيست فرمود تأويلش قول خداي تعالي است كه قتال كنيد با ايشان تا اينكه فتنه نباشد و دين كلش از براي خدا باشد پس والله اي مفضل هرائينه رفع ميشود از ملل و اديان اختلاف و همه دين يكي ميشود همچنانكه خداوند فرموده ان الدين عند الله الاسلام ، تا آخر . و غرض اين است كه همه مسلمين ميشوند حال تو انصاف بده كه اين سبك بيان دلالت بر چه دارد اگر شخص امام (ع) ظهور بفرمايد لامحاله آثار امامت هم با او خواهد بود ديگر اين تفصيل كه ما اسم و نسب را بيان كرديم و حجت را بر مردم تمام كرديم طوري كه همه معرفت او را حاصل بكنند منظور چيست تو ملاحظه كن كه معرفت اسم و نسب امري است كه در غيبت بكار ميخورد يا در ظهور فرض ميكنم كه شخصي آمد و گفت منم محمد بن الحسن الزكي العسكري (ع) و كنيه من هم ابوالقاسم است تو بگو ببينم كه آيا شنيدن اين اسم و نسب كافي است و بمحض همين معرفت حاصل ميشود نه والله زيرا كه احتمال صدق و كذب بسيار است و معصوم ديگر هم در ميانه نيست كه تصديق او را كند كه ما بتصديق او معرفت حاصل كنيم ولي در صورتي كه امام ثانيعشر هنوز تولد نفرموده است و معصومين ديگر اظهار اسم و نسب و كنيه او را براي خواص خود ميكنند و بعد از آن هم كه تولد ميكند و باز غائب ميشود و از شر اعداء ايمن ميگردد آن وقت بواسطه خواص مؤمنين اسم و نسب او در ميانه دوست و دشمن معروف ميشود معرفت غايبانه حاصل ميشود و البته بدؤ ظهور هر امري اين است كه اولا اسم او بلند شود تا خورده خورده شخص او پيدا شود چنانكه پيغمبر (ص) بواسطه اخبار انبياء (ص) و همچنين كهنه كه بودند قبل از تولدش اسم آن بزرگوار ذكر ميشد تا آنكه يك وقتي تولد فرمود تا آنكه مبعوث شد ، همچنين است امر صاحب الامر (ص) اسم مقدسش بواسطه اخبار [ص 523] آلمحمد (ع) معروف شده است تا آنكه يك وقتي ظاهر بشود اين است كه امام (ع) بعد از آنكه فرمايشات را در باب اسم فرمود و تأكيدات را نمود آن وقت فرمود ثم يظهره الله كما وعد به جده (ص) يعني بعد از ظهور اسم ظاهر ميكند خداوند شخص او را همچنانكه بجدش وعده فرموده . پس با اين سبك بيان معلوم است كه مراد از ظهور اول ظهور شخص او نيست و نيز معلوم است كه همان ظهور اسم هم بطور تدريج است كه اول ظهوري مقرون بشبهه دارد بعد از آن بلند ميشود ذكر او و ظاهر ميشود امر او و ندا كرده ميشود باسم او . تو را بحق خدا اين كلمات مال آن وقت است كه خود او ظهور كرده باشد نه والله و از همين كلمات پيش و پس پيداست كه كلمه في سنة الستين صحيح نيست بلكه في شبهة ليستبين است و بر فرض كه في سنة الستين باشد مراد از آن همان است كه در چند سطر بعد امام (ع) بيان ميفرمايد آنجا كه مفضل عرض ميكند يا سيدي و لايري وقت ولادته قال بلي والله ليري من ساعة ولادته الي ساعة وفاة ابيه سنتين و سبعة ● اشهر اول ولادته وقت الفجر من ليلة الجمعة لثمان خلون من شعبان سنة سبع و خمسين و مأتين الي يوم الجمعة لثمان خلون من ربيع الاول من سنة ستين و مأتين و هو يوم وفاة ابيه ، و ترجمهاش اين است كه مفضل عرض كرد اي سيد من و ديده نميشود وقت ولادتش فرمود چرا والله هرائينه ديده ميشود از ساعت ولادتش تا ساعت وفات پدرش دو سال و هفت ماه اول ولادتش وقت فجر است از شب جمعه هشتم شعبان سنه دويست و پنجاه و هفت تا روز جمعه هشتم ربيع الاول از سنه دويست و شصت و آن روز وفات پدر اوست . پس ملاحظه كن كه مراد از آن سنه ستين كه فرموده است همين سنه دويست و شصت خواهد بود كه بامامت [ص 524] برميخيزد زيرا كه از هجرت تا كنون سيزده شصت گذشته ● و در زمان حضرت صادق (ع) شصت اول كه گذشته شصت دويم هم اگر چه نگذشته بود ولي چون نزديك بود مسلم بود كه امام ثانيعشر (ص) باين زودي نخواهد آمد لامحاله بايد شصت سيوم منظور باشد و اگر در اين شبهه كني ميگويم كه پس جميع اين يازده شصتي كه از آن زمان گذشته محتمل بوده از كجا و بچه دليل تو هزار و دويست و شصت را پيدا كردي و اگر بگوئي كه بمقتضاي آيه ثم يعرج اليه في يوم كان مقداره الف سنة گفتم ميگويم اين تأويلي بود كه برأي كردي و معني آيه اين نيست كه سابق گفتي چنانكه ثابت كرديم . پس بمقتضاي قراين سبك بيان و تصريح بدويست و شصت در باب قيام حضرت بامامت معلوم است كه اگر في سنة الستين بوده همان سنه دويست و شصت را منظور داشتهاند و مراد از بدؤ ظهور هم بدؤ ظهور اسم است نه شخص چنانكه خود اين حديث شاهد اين مطلب است علاوه بر اينها حضرت صادق (ع) فرموده است كه بيرون نميآيد قائم مگر در سال طاق از سالها سنه يك يا سه يا پنج يا هفت يا نه پس سنه شصت زوج است و موافق اين حديث در سال زوج بيرون نميآيد و باز هم اگر قناعت نداري بر ما حرجي نيست و روي سخن ما هم با كساني است كه قصد گمراهي خود را ندارند نه كسي كه عمداً ميخواهد امر را مشتبه كند و مولاي بزرگوار من بتفصيل از اين شبهه جواب فرموده و اين مرد باز تعنت و اعتساف را از دست نداده است حكمة بالغة فماتغني النذر .