و از جمله اخبار است في البحار و العوالم اذا ظهرت راية الحق لعنها اهل الشرق و الغرب في البحار اذا رفعت راية القائم لعنها اهل الشرق و الغرب . جواب - در بحار هر دو راية الحق است و هر دو هم تتمه دارد تتمه حديث اول اتدري لم ذلك قلت لا قال للذي يلقي الناس من اهل بيته قبل خروجه ، و تتمه حديث دويم قلت له مم ذلك قال مما يلقون من بنيهاشم ، و بدانكه در حديث ديگر فرموده است حضرت صادق (ع) كه لايخرج القائم حتي يخرج قبله اثناعشر من بنيهاشم كلهم يدعو الي نفسه ، و در حديث ديگر فرمود و اتق الشذاذ من آلمحمد ، و مراد از شذاذ آلمحمد (ع) كسانيند كه سنت و طريقه ايشان را از دست دادهاند و بر خلاف ضرورت شيعه آلمحمد (ع) راه رفتهاند و دعاوي باطله نمودهاند و يكي از شذاذ آلمحمد و دوازده نفر بنيهاشمي از قرار ظاهر همين بدبخت ميرزا عليمحمد است كه دشمنتراشي براي صاحب الامر (ع) ميكند از دو جهت يكي اينكه خود و اتباعش مردم را از صاحب الامر روگردان ميكنند و يكي اينكه ساير مردمي كه گمراه هم نميشوند اما بسبب شما صدمات بر آنها وارد ميآيد همينكه آن حضرت تشريف بياورد از ناداني او را هم قياس بشما ميكنند پس او را لعن ميكنند خلاصه كه رسم اين است كه اهل باطل اهل حق را لعن ميكنند و اهل حق اهل باطل را پس صرف لعن از دشمن دليل حقيت و بطلان نيست بايد برهان صدق كه مخصوص اهل حق است تحصيل نمود هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين .
و باز گفته است في حديث زوراء يقتل فيها ثمانون رجلا من ولد فلان كلهم يصلح للخلافة قلت من يقتلهم قال اولاد العجم ، و ثمانون الف هم وارد شده علي تعبير كل ارض كربلاء و كل يوم عاشورا . [ص 468] جواب - اين حديث را مولاي بزرگوار من در تثقيف الاود جواب فرموده است و اول حضرات چنانكه ميبيني ثمانون رجلا نقل كردند بعد از آنكه مولاي من روحي فداه دروغشان را ظاهر فرمود كه در نسخه ثمانون الفا من ولد فلان است و در نسخه ثمانون الفا منهم ثمانون رجلا من ولد فلان است حال در اينجا گفته و ثمانون الف هم وارد شده علي تعبير كل ارض كربلا و كل يوم عاشورا و والله كه بسيار غريب است خرافات اين جماعت اول اينكه در خود اين حديث زوراء را امام (ع) معين فرموده كه در ري در سوق دواب كه ميروي كوه سياهي كه از يمين راه است آن زوراء است و در آنجا هشتادهزار نفر كشته ميشوند كه همه ايشان يا هشتاد نفرشان از ولد فلانند و صلاحيت خلافت دارند و خود شهر طهران الآن آن محل نيست كه زوراء باشد ثاني اينكه بر فرض كه هشتاد نفر از اين جماعت را در آنجا بدرك فرستاده باشند تا هشتادهزار تفاوت كلي دارد و مزخرفي كه گفته است كه علي تعبير كل ارض كربلا اولا كه همه مقتولين شما بهشتادهزار نميرسد بلكه تمام جمعيت شما از آن روز تا حال كه شصت سال ميگذرد بهشتادهزار نرسيده و كشته هم نشديد پس تعبير كل ارض كربلا يعني چه ؟ و ثاني اينكه اي احمق نادان آن كربلا است كه تربت سيدالشهداء است كه كل ارض كربلا فرمودهاند از جهت آن احاطه و كليت كه از براي آن حضرت است كه در اطراف زمين و آسمان نور او مشاهده ميشود چنانكه در زيارتش فرمودند كه اشاره باطراف آسمان نما و آن يوم شهادت اوست كه كل يوم عاشورا فرمودهاند كه احاطه بتمام روزگار كرده و در هر روز لواي عزاي اوست كه سرپا است چه دخل بري دارد كه اين همه در اخبار آنرا مذمت فرمودهاند ؟ خلاصه و ثالثا ميگوئيم كه ملاحظه كن من ولد فلان اشاره ببنيعباس است و اين در مقام مدح نيست و ذم است و صلاحيت خلافتشان هم بهمان منوال است كه ساير خلفاء بنيعباس بودند [ص 469] نه صلاحيت امامت و خلافت رسول خدا (ص) كه مدحي در آن باشد و اگر اين همه مردم صالح از براي خلافت باشند مثل اينكه ائمه (ص) خلفاء پيغمبر بودند ديگر شأن و درجه و اختصاصي از براي ايشان نميماند ، خلاصه كه بسيار جاهلند و مولاي بزرگوار من فرموده است كه احتمال ميرود كه اين اشاره بجنگ چنگيزي باشد كه در آن مقام جماعت بسيار را كشتند و اگر فرضا بالقطع اشاره بكشته شدن شما باشد دليل ذم شما است كه من ولد فلان خوانده شدهايد و دلالتي بر مدح شما ندارد .
و از جمله روايتي است كه ميگويد في روضة الكافي عليه كمال موسي و بهاء عيسي و صبر ايوب فيذل اولياؤه في زمانه و تتهادي رأوسهم كما تتهادي رأوس الترك و الديلم فيقتلون و يحرقون و يكونون خائفين وجلين مرعوبين تصبغ الارض من دمائهم و يفشو الويل و الرنة في نسائهم اولئك اوليائي حقا . جواب - بلي اين ذيل حديث لوح است كه جابر از حضرت فاطمه سلام الله عليها روايت كرده است و جماعتي از اصحاب آنرا روايت كردهاند و در بحار باسناد مختلفه نقل ميكند بلكه به عبارات مختلفه نيز از جمله يكي از روايات كه از امالي شيخ نقل ميكند در آخر حديث ميفرمايد و الخلف محمد يخرج في آخر الزمان علي رأسه غمامة بيضاء تظله من الشمس ينادي بلسان فصيح يسمعه الثقلين و الخافقين هو المهدي من آلمحمد (ص) يملأ الارض عدلا كما ملئت جورا و در روايت ديگر كه مولاي بزرگوار من از مشارق الانوار فرموده است يذل اولياؤه في غيبته است و وجه استدلال حضرات باين حديث اين است كه خواستهاند عذري براي مخذول و منكوب شدن خودشان پيدا كنند و كلمه يذل اولياؤه في زمانه را بزمان ظهور آن حضرت معني ميكنند و اين مبني بر مذهب باطل ايشان است كه صاحب الامر را از اول غيبت تا وقت خروج ميرزا عليمحمد يا وقت تولدش مرده ميانگارند [ص 470] و زمان او را مخصوص بزمان اين مرد ميدانند غافل از اينكه هزار و شصت سال است كه شيعه يا صاحب الزمان گفتهاند و او را زنده ميدانند و ضرورت شيعه و اخبار ايشان دلالت بر اين مطلب ميكند و ادله عقليه صحيحه قائم بر اين است كه آن حضرت اين مدت زنده بوده است و همه اين زمان زمان اوست و غايب بودن او هيچ منافي نيست با اينكه زمان زمان او باشد مثل اينكه موسي بن جعفر عليهما السلام سيزده سال در زندان هارون بودند و غايب از نظر مردم طوري كه بعضي بكلي از آن حضرت فراموش كرده بودند و نميدانستند كه امامي دارند معذلك بدون شبهه زمان زمان موسي بن جعفر (ع) بوده است و همچنين است امر با غيبت امام زمان (ع) نهايت آن بزرگوار در زندان نيست و ميان مردم راه ميرود و او را نميشناسند و زمان زمان آن حضرت است و اين همه بلاها و صدمات كه بر دوستان آن حضرت در مدت اين هزار و شصت سال واقع شده همه مصائب زمان اوست و بنا بر نسخه مشارق الانوار كه يذل اولياؤه في غيبته باشد كه هيچ محل اشكال نيست و دلالتي بر مطلب آنها ندارد و بنا بر روايت امالي كه هم ملاحظه كردي كه در ظهورش بچه كيفيت است و ابر چگونه سايه بر سرش ميافكند و ندا ميكند كه اين است مهدي آلمحمد (ص) و فرمود كه پر ميكند زمين را از عدل همچنانكه پر شده است از جور ، حال آيا اين صدمات كه بر اولياء او وارد شده است و ميشود اينها جور است يا عدل اگر جور است كه بايد رفع بشود و اگر عدل باشد كه فرق آنرا با جور بايد فهميد و منحصر بهمين يك فقره هم نيست لااقل در پانصد حديث فرمودهاند كه صاحب الامر بايد زمين را پر از عدل و داد كند اگر عدل و داد همين است كه ميبينيم پس هميشه زمين پر از عدل و داد بوده و كار تازه نشده است و اگر اينها عدل نيست بايد البته رفع كرده شود و نميدانم جهت چيست كه بايد آن همه اخبار صريحه را كه همه [ص 471] مؤيد بكتاب خداست كه بايد صاحب الامر ملك را بظاهر مسخر كند ترك كرد و بمحض اينكه در اين حديث ذكر اين مطلب نشده است راضي باين بشويم كه بعد از هشتهزار سال تقريبا كه همه را وعده دادند كه صاحب الامر ميآيد و زمين را پر از عدل و داد ميكند همه اين وعدهها را دروغ بينگاريم و تأويلات مزخرف كنيم و حال اينكه اگر بناي تأويل باشد در زمان نمرود و فرعون و جبت و طاغوت اين امت هم ممكن بود كه تأويل كنيم و قوت و غلبه را براي ابرهيم و موسي و ائمه سابقين (ص) اثبات كنيم و واقعا هم در باطن همين طور بوده و ايشان غالب بودهاند زيرا كه واسطه فيض همه عالم بودهاند و البته غلبه با ايشان بوده پس چه فرق ميانه ازمنه سابقه با اين زمان ؟ خلاصه و باز در خود همين حديث بهمين لفظ كه حضرات نقل ميكنند نظر ميكنيم بيش از اين كه نداري كه يذل اولياؤه في زمانه يعني دوستان او ذليل ميشوند در زمان او و ساير آنچه از مصائب شمرده شده همه راجع باولياء اوست و ذكري از ابتلاي خود حضرت نيست و اين مرد از وقتي كه اين ادعاي باطل را كرد الحمد لله آب خوش از گلويش پائين نرفت و بضرب و شتم و حبس مبتلا بود تا بدرك واصل شد پس اين حديث را هم مطابقه با حال شما ابدا نيست .
و از جمله اخباري كه نقل كرده اين است في البحار ان لقائمنا اربع علامات من اربعة نبي موسي و عيسي و يوسف و محمد اما العلامة من موسي الخوف و الانتظار و اما العلامة من عيسي ما قالوا في حقه و اما العلامة من يوسف السجن و التقية و اما العلامة من محمد يظهر بآثار مثل القرآن . جواب - اين حديث را هم در بحار بچند سند نقل كرده است و هيچيك موافق با آنچه حضرات نقل ميكنند نيست پس در باب ما فيه (ع) من سنن الانبياء نقل ميكند باسنادش عن ابيبصير قال سمعت اباجعفر عليه السلام يقول في صاحب [ص 472] هذا الامر اربع سنن من اربعة انبياء سنة من موسي و سنة من عيسي و سنة من يوسف و سنة من محمد (ص) فاما من موسي فخائف يترقب و اما من يوسف فالسجن و اما من عيسي فيقال انه مات و لميمت و اما من محمد (ص) فالسيف و دو سند ديگر براي اين روايت ذكر كرده و باز باسنادش از ابيبصير قال سمعت اباجعفر (ع) يقول في صاحب الامر سنة من موسي و سنة من عيسي و سنة من يوسف و سنة من محمد (ص) فاما من موسي فخائف يترقب و اما من عيسي فيقال فيه ما قيل في عيسي و اما من يوسف فالسجن و التقية و اما من محمد (ص) فالقيام بسيرته و تبيين آثاره ثم يضع سيفه علي عاتقه ثمانية اشهر و لايزال يقتل اعداء الله حتي يرضي الله قلت و كيف يعلم ان الله عز و جل قد رضي قال يلقي الله عز و جل في قلبه الرحمة و باز روايت كرده باسنادش عن ابيبصير قال قال ابوعبدالله (ع) ان في صاحب هذا الامر سننا من الانبياء سنة من موسي بن عمران و سنة من عيسي و سنة من يوسف و سنة من محمد صلي الله عليه و عليهم فاما سنته من موسي فخائف يترقب و اما سنته من عيسي فيقال فيه ما قيل في عيسي و اما سنته من يوسف فالستر جعل الله بينه و بين الخلق حجابا يرونه و لايعرفونه و اما سنته من محمد (ص) فيهتدي بهداه و يسير بسيرته و در باب سير و اخلاق آن حضرت نيز روايت ميكند عن ابيبصير قال سمعت اباجعفر الباقر (ع) يقول في صاحب هذا الامر شبه من اربعة انبياء شبه من موسي و شبه من عيسي و شبه من يوسف و شبه من محمد (ص) فقلت ما شبه موسي قال خائف يترقب قلت و ما شبه عيسي فقال قيل فيه ما قيل في عيسي قلت فما شبه يوسف قال السجن و الغيبة قلت و ما شبه محمد (ص) قال اذا قام سار بسيرة رسول الله الا انه يبين آثار محمد و يضع السيف ثمانية اشهر هرجا هرجا حتي يرضي الله قلت فكيف يعلم رضا الله قال يلقي الله في قلبه الرحمة . حال ملاحظه كن كه هيچيك از اين روايات موافق با آنچه حضرات [ص 473] نقل ميكنند نيست و وضع عبارت هم پيداست كه از امام نيست زيرا كه خارج از قواعد عربيت است و عرب اربعة نبي نميگويد و همچنين جواب اما تفصيليه بايد مبدوء بفاء باشد مثل اما الغلام فكان ابواه مؤمنين و همچنين اما السفينة فكانت لمساكين و همچنين اما الجدار فكان لغلامين يتيمين و همچنين لفظ علامت در اين موقع بنظر دور از سياق كلام عرب است و در اين همه اخبار كه باين مضامين وارد شده بلفظ علامت نديدهايم و غالب بلفظ سنة يا شبه فرمودهاند و در حديثي فرمودند ادار في القائم منا ثلثة ادارها في ثلثة من الرسل خلاصه كه مأخذ اين روايت كه ميكنند همين اخباري است كه ذكر شد و غير از اين در مظانش ديده نشد و وجه استدلال حضرات اين است كه چون در اين حديث بيان قهر و غلبه آن حضرت نشده است و اين ملاعين هم الحمد لله قهر و غلبه حاصل نكردند لهذا اين حديث را پسنديدهاند و همچنين بآثار مثل القرآن را هم كه جعل كردهاند ديگر استدلال تمام است كه او هم آثاري مثل قرآن داشته و والله انسان خجالت ميكشد كه ذكر كلمات اين مرد را پهلوي قرآن بكند چه جاي اينكه آنها را مثل قرآن بخواند و نميدانم وجه شباهت چيست سواي همينكه مدعي شده كه بهتر از قرآن است و الا ملاحظه ميكني عربي نيست و تمام مزخرفات است عنوان مطلبي ميكند و بعد بياني ميكند كه هيچ ربط بآن عنوان ندارد احكام ميكند كه بكلي بر خلاف حكمت است و بر خلاف عدل و بر خلاف سنت همه انبياء و اولياء كه ديگر در اين مقام در صدد شرح زيادتر نيستيم و شايد بعد از اين انشاء الله بيايد بعلاوه اينكه ملاحظه كردي در اخبار كه سنتش از محمد (ص) اين است كه آثار او را بيان ميكند و بسيرت او راه ميرود و مأخذ « آثار مثل القرآن » كه جعل كردهاند « و تبيين آثاره » بوده و ملاحظه كن كه بكلي بر خلاف مفاد آن دلالت ميكند زيرا كه معني تبيين آثاره اين است كه همان آثار پيغمبر (ص) را بيان [ص 474] كند و شبهه نيست كه تبيين آثار تأكيد همان آثار است نه اينكه تأسيس وضع جديد باشد پس اين كلمه نقل بمعني هم نيست بلكه بكلي جعل است .
خلاصه و اما سنن ساير انبياء در اين روايات بطور اجمال بيان شده است ولي در روايات ديگر شرح داده شده و اگر بخواهيم همه آنچه روايت شده نقل كنيم سخن بطول ميانجامد اما بقدر ظهور مراد انشاء الله ذكر ميكنيم در بحار از محمد بن مسلم نقل كرده است قال دخلت علي ابيجعفر (ع) و انا اريد ان اسئله عن القائم من آلمحمد (ص) فقال لي مبتدئا يا محمد بن مسلم ان في القائم من آلمحمد (ص) شبها من خمسة من الرسل يونس بن متي و يوسف بن يعقوب و موسي و عيسي و محمد صلوات الله عليهم فاما شبهه من يونس فرجوعه من غيبته و هو شاب بعد كبر السن و اما شبهه من يوسف بن يعقوب فالغيبة من خاصته و عامته و اختفاؤه من اخوته و اشكال امره علي ابيه يعقوب (ع) مع قرب المسافة بينه و بين ابيه و اهله و شيعته و اما شبهه من موسي فدوام خوفه و طول غيبته و خفاء ولادته و تغيب شيعته من بعده بما لقوا من الاذي و الهوان الي ان اذن الله عز و جل في ظهوره و نصره و ايده علي عدوه و اما شبهه من عيسي فاختلاف من اختلف فيه حتي قالت طائفة منهم ماولد و قالت طايفة مات و قالت طائفة قتل و صلب و اما شبهه من جده المصطفي (ص) فخروجه بالسيف و قتله اعداء الله و اعداء رسوله (ص) و الجبارين و الطواغيت و انه ينصر بالسيف و الرعب و انه لاترد له راية و ان من علامات خروجه خروج السفياني من الشام و خروج اليماني و صيحة من السماء في شهر رمضان و مناد ينادي باسمه و اسم ابيه . و اخبار ديگر باز در اين باب وارد شده است و مولاي بزرگوار من در تثقيف الاود بتفصيل بيان فرموده است و بعد از فرمايش ايشان ديگر حاجت ببسط زياده بر اين نيست و در همين يك حديث ملاحظه كن و ببين كه خوف و تقيه و غير اينها همه مال زمان غيبت است و زمان ظهور بكلي اين اوضاع [ص 475] منقلب ميشود ،
بگذرد اين روزگار تلختر از زهر بار دگر روزگار چون شكر آيد
و اين مرد همه خوف و زحمتش مال زمان ظهورش بود و پيش از آنكه ادعا كند كسي كاري باو نداشت و محل اعتنا نبود و اختفائي در ولادتش هم نبود و در صدد قلع و قمع پدر و مادر او هم باحتياط از او نبودند خلاصه كه هيچ شباهت در اين مرد با انبياء خدا نبود و عبث اين اخبار را درباره او ميخوانند .
فصل - و باز گفته است : و احاديث امتحان و افتتان از حد تواتر گذشته است و كذلك اخبار مأثوره كه بذكر ظهور قائم و خروج سيف و غلبه و سلطنت شماها را در اين مدت تسلي داديم و نگاه داشتيم لاتحصي است و خروج سيف سيف بيان و مظلوميت است كه مهلك من هلك عن بينة است و محيي من حي عن بينة و با سنت الهيه هم مطابق است و كذلك سلطنت سلطنت حقيقيه است كه و ان جندنا لهم الغالبون و يأبي الله الا ان يتم نوره است و با آيات و اخبار و انفس و آفاق هم موافق است چنانچه ديدهايم كه با منع من علي الارض بجان در راه محبت محبوبشان جان ميدهند و غلبه بغني محال بوده و هست در عصمت رجعت لا بد للناس من ان يمحصوا و يغربلوا و يميزوا حتي يستخرج في الغربال خلق كثير و فيه ان هذا الامر لايأتيكم الا بعد اياس لا والله حتي تميزوا لا والله حتي يشقي من يشقي و يسعد من يسعد و فيه تفتنون كما يفتن الذهب ثم تخلصون كما يخلص الذهب و فيه لا بد ان تكون فتنة يسقط فيها كل بطانة و وليجة حتي يسقط فيها من يشق الشعر بشعرتين حتي لايبقي الا نحن و شيعتنا و فيه هيهات هيهات لا والله لايكون ما تمدون اليه اعينكم حتي تمحصوا لا والله لايكون ما تمدون اليه اعينكم حتي تميزوا لا والله لايكون ما تمدون اليه اعينكم حتي يشقي من يشقي و يسعد من يسعد و فيه [ص 476] و قد حلف ابوجعفر (ع) انه هو المضطر في كتاب الله امن يجيب المضطر اذا دعاه فيكشف السوء ، باري دعاي ندبه و عهدنامه و كلمه مباركه عجل الله فرجه مؤيد اين بيانات است و احاديث انه اقرب مني باللبن و اخف فوق الدابة و انه شاب و انه في الاصلاب و انه يقوم من قبره اي بطن امه باختلاف عبارات و بيانات و روايات و اوست دابة الارض و بمظلوميت كبري ظاهر ميشود بسيار است .
جواب - گويا از دروغهاي طولاني مصنف را ملالي گرفته است كه مختصر كرده كاش بيشتر ملول ميشد كه بسكوت صرف ميرسيد . باري اما اخبار امتحان و افتتان بسيار است و بعضي از آنها همين فقرات است كه روايت كرده و نسبت بعصمت و رجعت كه داده است گويا سهو باشد زيرا كه در آنجا نديديم ولي در بحار و عوالم هست و جزئي تغييري هم دارد اما چون مخل بمعني نبود متعرض نشديم اما نميدانم از اين اخبار چه فهميده است كه آنها را شاهد خود قرار داده يقين گمان كرده است كه هنوز خلق در ظهور امام (ع) بايد امتحان بشوند و هر كس شقي ميشود بشود و هر كس سعيد ميشود بشود و حال اينكه مقصود ائمه ما (س) از اين اخبار اين نبوده است بلكه مقصود اين است كه در طول غيبت خلق امتحان ميشوند و مؤمن و كافر از هم جدا ميشوند و همينكه آن حضرت تشريف ميآورد كفار را قتل ميكند و عمده مقصود از اين امتحان در دنيا همين است كه كسي كه مستحق قتل است از آنكه مستحق نيست جدا بشوند چنانكه اخبار صريحه در اين باب وارد شده است و در عصمت و رجعت و بحار روايت فرمودهاند عن ابن ابيعمير عمن ذكره عن ابيعبدالله (ع) قال قلت له ما بال اميرالمؤمنين (ع) لميقاتل فلانا و فلانا و فلانا قال لآيات في كتاب الله عز و جل لو تزيلوا لعذبنا الذين كفروا منهم عذابا اليما قال قلت و ما يعني بتزايلهم قال ودايع مؤمنين في اصلاب قوم كافرين [ص 477] و كذلك القائم لنيظهر ابدا حتي تخرج ودايع الله عز و جل فاذا خرجت ظهر ● من اعداء الله فقتلهم و عن ابرهيم الكرخي قال قلت لابيعبدالله (ع) او قال له رجل اصلحك الله الميكن علي (ع) قويا في دين الله عز و جل قال بلي قلت كيف ظهر عليه القوم و لميمنعهم و كيف لميدفعهم و ما منعه في ذلك قال آية في كتاب الله عز و جل منعته قال قلت و اي آية قال قوله لو تزيلوا لعذبنا الذين كفروا منهم عذابا اليما اذ كان لله عز و جل ودايع مؤمنون في اصلاب قوم كافرين و منافقين فلميكن علي (ع) ليقتل الآباء حتي تخرج الودايع فلما خرج الودايع ظهر علي من ظهر و كذلك قائمنا اهل البيت لنيظهر ابدا حتي تظهر ودايع الله فاذا ظهرت يظهر علي من ظهر فقتله . پس ببين كه مقصود از اين امتحانات همين قتل بوده است و الا امتحان بدون قتل در زمان ساير ائمه و انبياء (ص) هم ميشده است و باز اين مطلب را امام (ع) مفصلا بيان فرموده است در حديث طويلي كه در بحار از سدير صيرفي از حضرت صادق (ع) نقل نموده است و مفضل نيز حاضر بود كه فرمود و اما ابطاء نوح (ع) فانه لما استنزل العقوبة علي قومه من السماء بعث الله عز و جل جبرئيل الروح الامين بسبع نوايات فقال يا نبي الله ان الله تبارك و تعالي يقول لك ان هؤلاء خلايقي و عبادي و لست ابيدهم بصاعقة من صواعقي الا بعد تأكيد الدعوة و الزام الحجة فعاود اجتهادك في الدعوة لقومك فاني مثيبك عليه و اغرس هذا النوي فان لك في نباتها و بلوغها و ادراكها اذا اثمرت الفرج و الخلاص فبشر بذلك من تبعك من المؤمنين فلما نبتت الاشجار و تأزرت و تسوقت و تغصنت و اثمرت و زهي الثمر عليها بعد زمن طويل استنجز من الله سبحانه و تعالي العدة فامره الله تبارك و تعالي ان يغرس من نوي تلك الاشجار و يعاود الصبر و الاجتهاد و يؤكد الحجة علي قومه و اخبر بذلك الطوايف التي آمنت به فارتد منهم ثلثمأة رجل [ص 478] و قالوا لو كان ما يدعيه نوح حقا لماوقع في وعد ربه خلف ثم ان الله تبارك و تعالي لميزل يأمره عند كل مرة ان يغرسها تارة بعد اخري الي ان غرسها سبع مرات فمازالت تلك الطوايف من المؤمنين ترتد منهم طائفة بعد طائفة الي ان عاد الي نيف و سبعين رجلا فاوحي الله عز و جل عند ذلك اليه و قال يا نوح الآن اسفر الصبح عن الليل لعينك حين صرح الحق عن محضه و صفي الامر للايمان من الكدر بارتداد كل من كانت طينته خبيثة فلو اني اهلكت الكفار و ابقيت من قد ارتد من الطوايف التي كانت آمنت بك لماكنت صدقت وعدي السابق للمؤمنين الذين اخلصوا التوحيد من قومك و اعتصموا بحبل نبوتك بان استخلفهم في الارض و امكن لهم دينهم و ابدل خوفهم بالامن لكي تخلص العبادة لي بذهاب الشك من قلوبهم و كيف يكون الاستخلاف و التمكين و بدل الخوف بالامن مني لهم مع ما كنت اعلم من ضعف يقين الذين ارتدوا و خبث طينتهم و سوء سرايرهم التي كانت نتايج النفاق و سنوخ الضلالة فلو انهم تنسموا من الملك الذي اتي المؤمنين وقت الاستخلاف اذا اهلكت اعداءهم لنشقوا روايح صفاته و لاستحكمت سراير نفاقهم و تأبد حيال ضلالة قلوبهم و كاشفوا اخوانهم بالعداوة و حاربوهم علي طلب الرياسة و التفرد بالامر و النهي و كيف يكون التمكين في الدين و انتشار الامر في المؤمنين مع اثارة الفتن و ايقاع الحروب كلا فاصنع الفلك باعيننا و وحينا قال الصادق (ع) و كذلك القائم (ع) تمتد ايام غيبته ليصرح الحق عن محضه و يصفو الايمان من الكدر بارتداد كل من كانت طينته خبيثة من الشيعة الذين يخشي عليهم النفاق اذا احسوا بالاستخلاف و التمكين و الامن المنتشر في عهد القائم (ع) قال المفضل فقلت يا بن رسول الله ان النواصب تزعم ان هذه الآية نزلت في ابيبكر و عمر و عثمان و علي قال لايهدي الله قلوب الناصبة متي كان الدين الذي ارتضاه الله و رسوله متمكنا بانتشار الامن في الامة و ذهاب الخوف من قلوبها و ارتفاع الشك من صدورها في عهد واحد [ص 479] من هؤلاء و في عهد علي عليه السلام مع ارتداد المسلمين و الفتن التي كانت تثور في ايامهم و الحروب التي كانت تنشب بين الكفار و بينهم ثم تلا الصادق (ع) حتي اذا استيأس الرسل و ظنوا انهم قد كذبوا جاءهم نصرنا ، خلاصه فرمايش آن حضرت اين است كه بعد از آنكه حضرت نوح (ع) قوم خود را نفرين فرمود خداوند جبرئيل را فرستاد نزد آن حضرت و هفت دانه استه خرما فرستاد و فرمود كه اينها بندگان منند و بصاعقه آنها را هلاك نميكنم مگر بعد از الزام حجت ، تو هم كوشش كن در اين باب و استهها را غرس كن همينكه ثمر داد فرج ميرسد و بمؤمنين هم خبر بده حضرت بفرموده عمل كرد همينكه درختها ثمر داد باز خداوند امر فرمود كه استه آنها را غرس كن و باز كوشش كن در دعوت در اين وقت سيصد نفر از قوم او مرتد شدند و گفتند اگر نوح صادق بود در وعده خداي او خلف نبود بهمين طور تا هفت مرتبه و در هر دفعه جماعتي مرتد شدند و هفتاد و چيزي ماندند وحي رسيد كه حال ديگر طينتهاي خبيثه از طيبه جدا شد و اگر من كفار را هلاك ميكردم و اين جماعت منافقين را باقي ميگذاشتم وعده من بمؤمنين كه آنها را در زمين خليفه كنم و متمكن در دين نمايم و خوف ايشان را بامن بدل كنم تا اينكه عبادت مرا از روي خلوص و يقين بكنند اين وعده صدق نميشد زيرا كه منافقين در ميانه آنها بودند و باز بناي حسد و طلب رياست و فساد را ميگذاشتند اين است كه باين تفصيل آنها را از مؤمنين جدا كردم تا وعدهام صدق شود و حال كشتي را بساز بعد حضرت صادق (ع) فرمود كه همچنين است امر قائم (ع) غيبت او طول ميكشد تا همه منافقين از مؤمنين جدا بشوند بسبب طول غيبت آن وقت امام برميخيزد و خليفه در زمين و متمكن در دين ميشود و امن در عالم منتشر ميشود ، مترجم گويد كه جهت امن اين است كه دشمنان را هلاك ميكند همچنانكه نوح هلاك كرد ، بعد مفضل عرض كرد كه نواصب گمان ميكنند كه [ص 480] آيه استخلاف و تمكين درباره ابوبكر و عمر و عثمان و علي است فرمود خدا هدايت نكند قلوب ناصبه را كي ديني كه خدا و رسول (ص) پسنديدهاند متمكن بود بانتشار امن در امت و ذهاب خوف از قلوبشان و ارتفاع شك از سينههاشان در عهد يكي از اينها و عهد علي (ع) با ارتداد مسلمين و فتنههائي كه برانگيخته ميشد و جنگهائي كه ميانه كفار و آنها واقع ميشد . خلاصه پس ملاحظه كن كه غرض از امتحانها چيست و بكجا بايد برسد امروز تو ملاحظه ميكني كه دايم مردم در انقلابند و هر روز يكي مؤمن ميشود و يكي كافر ميشود و يكي مرتد ميگردد و كجا رسيده است بآنجا كه مؤمنين محض شده باشند و كفار محض و علاوه كه ودايع مؤمنين در اصلاب كفار هست و خورده خورده بيرون ميآيند و ملحق بمؤمنين ميشوند و در كليه اين مطلب براي ما و شما هيچيك شبهه نيست نهايت شما مؤمن را معتقد بعقيده خود ميدانيد و ما مؤمن را معتقد بعقيده خود و علي اي حال شبهه نيست كه از مسلمين و شما هر دو هي زياد و كم ميشوند پس معلوم است كه هنوز اختلاط هست و از اخبار دانستي كه تا وقتي كه اختلاط هست امام (ع) تشريف نميآورد و احيانا نادري هم در ميان بماند در همان اوايل ظهور امام (ع) باز هر كسي باصل خودش برميگردد تا هر كه مستحق قتل هست كشته شود و زمين از لوث آنها پاك شود و استخلاف و تمكين واقعي حاصل شود و از همين فقره حديث كه امام (ع) در جواب مفضل فرمود بطلان مزخرفات اين مرد را بفهم كه ميگويد خروج سيف سيف بيان و مظلوميت است و كذلك سلطنت سلطنت حقيقيه است كه ان جندنا لهم الغالبون و يأبي الله الا ان يتم نوره ملاحظه كن كه امام (ع) فرمود كه عهد حضرت امير عليه السلام وقت اين استخلاف و تمكين نبود زيرا كه اين همه ارتداد مسلمين و فتنهها و حروب واقع ميشد و علاوه كه غالب اصحاب خود حضرت امير (ع) منافقين بودند و اگر ميخواست [ص 481] حضرت بدعتهاي خلفاء را تغيير دهد قبول نميكردند چنانكه در حالاتشان مذكور است و سيف بيان و مظلوميت را داشتهاند و سلطنت حقيقيه را هم داشتهاند و همچنين ساير ائمه همه امرشان باين منوال بوده است و خودشان فرمودند كه متي سلبنا الملك يعني در حقيقت و باطن كسي ملك را از ما سلب نكرده است اما معذلك در ظاهر ملك ايشان را غصب كرده بودند و بر منبر ايشان بالا رفته بودند پس اگر بسلطنت باطني باشد كه اين همه وعده و وعيد از چه جهت است خدا ميداند كه هوش از سر انسان ميرود كه در چه امور واضحه بديهيه انسان بايد پا بيفشرد و در صدد اثبات برآيد و آيه و ان جندنا لهم الغالبون كه ميخواند آيات بعدش را ملاحظه كن كه ميفرمايد فتول عنهم حتي حين و ابصرهم فسوف يبصرون افبعذابنا يستعجلون فاذا نزل بساحتهم فساء صباح المنذرين خود آيات واضح است كه اشاره بعذاب بواسطه قائم (ع) ميكند و از قمي (ره) روايت شده است كه مراد نزول عذاب است بساحت بنياميه و اشياع ايشان در آخر الزمان پس غلبه دنياوي جند خداوند بعد از حجت و برهان بشمشير صاحب الامر (ص) خواهد بود ، و همچنين مراد از اتمام نور اتمام آن است بواسطه قائم آلمحمد عليهم السلام هر گاه بيرون بيايد تا اينكه خداوند غالب بكند او را بر كل دين تا اينكه عبادت كرده نشود غير خداوند چنانكه در بحار نيز از قمي (ره) نقل كرده و نميدانم با وجود بودن اين همه كفار و مشركين و نواصب و منافقين غير خدا عبادت كرده ميشود يا نه اگر نميشود كه چرا سعي داريد مردم را از عبادت خدا بازداريد يا از راهي كه دارند براه ديگر ببريد و اگر عبادت شيطان را ميكنند چنانكه صريح كلمات شما است پس بعد از شصت سال معلوم است كه هنوز صاحب الامر (ص) نيامده كه باينجا برسد زيرا كه مدتهائي كه معين شده است براي ظهور و غلبه او اين قدرها نيست چنانكه در اخبار فرمودهاند كه هشت ماه شمشير او بر شانه اوست [ص 482] و ميكشد تا خداوند در قلب او رحمت القا كند ، خلاصه پس اينها كه ميگويند همه مزخرفات است و عاقل باين سخنان گوش نميدهد .
و اما آنچه ميگويند كه اخبار مأثوره كه بذكر ظهور قائم و خروج سيف و غلبه و سلطنت شماها را در اين مدت تسلي داديم و نگاه داشتيم لاتحصي است ، لاتحصي در اين مورد گفته نميشود زيرا كه دو سه حديث بيشتر نيست آن هم وقتي كه ملاحظه كني دليل مطلب او نميشود در بحار نقل كرده است از علي بن يقطين قال قلت لابيالحسن موسي (ع) ما بال ما روي فيكم من الملاحم ليس كما روي و ما روي في اعاديكم قد صح فقال (ص) ان الذي خرج في اعدائنا كان من الحق فكان كما قيل و انتم عللتم بالاماني فخرج اليكم كما خرج ، يعني چه حكايت است كه آنچه روايت شده است در شما از وقايع عظيمه نيست همچنانكه روايت شده و آنچه روايت شده در اعادي شما واقع شده است فرمود آنچه بيرون آمده است در اعداء ما از حق بوده است پس بوده همچنانكه گفته شده و شما مشغول كرده شدهايد باماني پس بيرون آمده است بسوي شما همچنانكه بيرون آمده و در روايت ديگر است از آن حضرت (ع) كه ان الشيعة تربي بالاماني منذ مأتي سنة و قال يقطين لابنه علي ما بالنا قيل لنا فكان و قيل لكم فلميكن فقال له علي ان الذي قيل لكم و لنا من مخرج واحد غير ان امركم حضركم فاعطيتم محضه و كان كما قيل لكم و ان امرنا لميحضر فعللنا بالاماني و لو قيل لنا ان هذا الامر لايكون الي مأتي سنة او ثلثمأة سنة لقست القلوب و لرجعت عامة الناس عن الاسلام و لكن قالوا ما اسرعه و ما اقربه تألفا لقلوب الناس و تقريبا للفرج ، حضرت فرمود بدرستي كه شيعه تربيت كرده ميشوند باماني و آرزوها مدت دويست سال و يقطين كه از اتباع بنيعباس بود از پسرش علي كه از خواص امام موساي كاظم (ع) بود سؤال كرد كه چه حكايت است كه براي ما گفته شد و همان طور شد و براي شما [ص 483] گفته شد و نشد آن طور علي در جواب گفت كه آنچه بشما و ما گفتهاند هر دو از مخرج واحد است ، مترجم گويد زيرا كه هر دو را پيغمبر و ائمه (ص) فرمودهاند ، غير از اينكه امر شما وقتش رسيده بود و حقيقت واقع را بشما دادند و همان طور شد و امر ما وقتش نرسيده است پس ما را بآرزوها مشغول كردند و اگر گفته ميشد بما كه اين امر نميباشد تا دويست سال يا سيصد سال هرائينه دلها قسي ميشد و عامه مردم از اسلام برميگشتند و لكن فرمودند كه چه زود است و چه نزديك بجهت تأليف قلوب مردم و نزديك كردن فرج . و معلوم است كه علي بن يقطين اين بيان را از امام (ع) شنيده بوده . باري سابقا اخباري چند نقل كردهايم كه از زمان سيدالشهداء (ع) تا آخر ائمه شيعه منتظر ظهور امام (ع) بودهاند و موافق اخبار محتمل بوده است كه يكي از اين بزرگواران بامر برخيزد و جور و ظلم را از عالم براندازد ولي بحسب مصالح متجدده تأخير افتاده است چنانكه حضرت صادق (ع) فرمود كان هذا الامر في و اخره الله و يفعل بعد في ذريتي ما يشاء . پس ايشان عين واقع را فرمودهاند نهايت مصالح خلقيه سبب تأخير شده است چنانچه كسي اگر بگويد الآن ميآيم انشاء الله و بعد براي او مانعي برسد كه نتواند بيايد نميتوان گفت كه دروغ گفته و اگر طبيبي بمريض بگويد كه ديگر باكي نداري و فردا بتو نان خواهم داد و امشب مريض ناپرهيزي كند يا تصرف هوائي در او شود و تب كند و طبيب صبح نان ندهد نميتوان گفت دروغ گفته زيرا كه بنا بر اين بود اما بواسطه عرض بداء شد .
و از احتمال قيام ايشان هم كه بگذريم همچنانكه در اين حديث بيان فرمودهاند اين تربيت را در عرض اين دويست سال كه از همان زمان سيدالشهداء (ع) است تا زمان غيبت فرمودهاند بجهت حفظ قلوب شيعه و چه بسيار از اسرار كه بجهت عدم تحمل مردم آشكار نميشود و اما براي كساني كه متحمل بودهاند اظهار فرمودهاند و اخبار [ص 484] لاتحصي دليل اين مطلب است و اين اماني كه در اين مقام فرمودهاند مراد از جهت وقت ظهور آن حضرت است نه اينكه مراد اين باشد كه بعد از آنكه تشريف بياورد مطلقا شمشيري نباشد و قوت و قدرت و سلطنت ظاهره نباشد زيرا كه كلام خداوند صدق است و پيغمبر و ائمه (ص) اصدق الصادقين هستند و شبهه نيست كه اين وعده را فرمودهاند و البته ميان حال زمان ايشان با زمان قائم تفاوت هست و اگر هيچ تفاوت نباشد البته كلام ايشان دروغ صرف ميشود ولي دروغ نفرمودند اما همين فرمودهاند كه عما قريب مثلا خواهد شد و در صورتي كه قريب را ما و تو تحديدي جزئي بكنيم و واقع نباشد دليل كذب گوينده نيست و حتم نيست كه مقصود او را ما بفهميم چنانكه خداوند فرموده يرونه بعيدا و نراه قريبا پس تعليلي كه شده است همينكه باين الفاظ فرمودهاند نه اينكه در اصل وقوع آن كيفيت باشد زيرا كه اگر هيچ فرق ميان آن وقت و زمان ظهور نباشد و بقول تو بهمان سيف بيان و مظلوميت و سلطنت باطنيه باشد ساير انبياء و ائمه هم بدون شبهه داشتند پس معني اين چيست كه فرمودند دولتنا آخر الدول اين چه دولتي است كه بايد بيايد و از زمان آدم تا آن زمان نبوده و معني اين چيست كه يملأها قسطا و عدلا كما ملئت جورا و ظلما والله كه خيلي امر ائمه ما را بازي گرفتهاند و بهمين حرفهاي مفت مردم را از صرافت دين مياندازند .
و آنچه گفته كه با سنت الهيه هم موافق است مگر همين سنت الهيه نبود كه آخر قوم نوح را هلاك فرمود مگر معدودي از مؤمنين و همين سنت الهيه نبود كه فرعون و اشياع او را هلاك كرد و همچنين ساير انبيائي كه عذاب نازل كردند و كفار قوم خود را هلاك كردند همه اينها سنت الهيه است كه بايد در اين امت نيز جاري شود و اينها ديگر امري نيست كه متحمل تأويل باشد زيرا كه همه اهل تواريخ و سير نقل ميكنند و آنها ديگر اهل تأويل [ص 485] نبودند كه كلامشان بر غير ظاهر حمل شود و عجب اين است كه اين جماعت اين زمان را زمان قيامت و رجعت ميشمرند و البته هر كسي در قيامت بايد بجزاي عمل خود برسد و يقين است كه كسي را كه معذب ميكنند خود او بايد متألم از عذاب بشود نه اينكه تو در خارج بگوئي معذب است و خود او در كمال عيش و لذت باشد زيرا كه عذاب و نعمت هر كسي نسبت بحال خود اوست نه ديگري حال آن عذابي كه بكفار رسيده كه خودشان درك آنرا كردهاند چيست و اگر اين بحسب اعتقاد ديگري است كه ما هم والله الآن شما را در جهنم ميدانيم آيا شما هيچ درك تألمي از خود ميكنيد ؟
باري و اما آنچه گفته كه اين جماعت با منع من علي الارض در راه محبوبشان جان ميدهند ، نميدانم مقصود چيست بمناسبت كلام پيش يعني غلبه ايشان در جان دادن است خداوند اين غلبه شما را زياد كند كه همه در راه محبوبتان جان دهيد خوارج نهروان و اصحاب جمل و اصحاب معويه هم جان در راه محبوبشان دادند پس غالب شدند و حضرت سيدالشهداء عليه السلام كه شهيد شد نفس كشته شدن را غلبه نشمرد بلكه از حيث مآل امر آنرا غلبه شمردند چنانكه وقتي كه يزيد عرض كرد بسر مقدس آن حضرت كه لاينا الغلب يا بن ابيتراب فرمود و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون يعني مآل امر من بغلبه خواهد بود كه فرزندم حجة بن الحسن (ع) ميآيد و از شما انتقام ميكشد و خود من برميگردم و از شما خون خود را ميگيرم و در قيامت نيز من منعم بنعمتها خواهم بود و تو معذب خواهي بود ، پس ظهور غلبه را براي يوم منقلب فرمود نه براي آن روز و اگر نفس كشته شدن دنيائي غلبه بود كه در همان روز از قشون يزيد اضعاف قشون سيدالشهداء كشته شدند و تا كسي واقعا تن بمرگ نداده باشد برابر سيدالشهداء عليه السلام و حضرت عباس و حضرت علياكبر و شجاعان اصحاب ايشان نميايستد پس همه [ص 486] اين بدبختان اهل حق بودهاند و غالب شدند حقيقة ؟ هيهات هيهات ، همه اينها خرافات است .
و اما آنكه گفته غلبه بغني محال بوده و هست ، حق دارد آدم فقير بيچاره كه ضرب الله مثلا عبدا مملوكا لايقدر علي شئ خاصة وقتي كه جاهل باشد از اين قبيل سخنان بسي ميگويد اما نه دل خودش خوش ميشود نه ديگري از صاحبان عقل گول ميخورد ، سليمان بن داود كه غلبه او بغني شهره آفاق است مگر پيغمبر خدا نبود پيغمبر خدا (ص) صد شتر و هزار گوسفند ميبخشيد غلبه بغني حاصل نكرد امام (ع) فرمود بشخصي مگر تو گمان ميكني خداوند دنيا را براي دشمنان ما خلقت فرموده است ، و خداوند در كتاب مجيد خود فرموده قل من حرم زينة الله التي اخرج لعباده و الطيبات من الرزق قل هي للذين آمنوا في الحيوة الدنيا خالصة يوم القيمة كذلك نفصل الآيات لقوم يعلمون قل انما حرم ربي الفواحش ما ظهر منها و ما بطن و الاثم و البغي بغير الحق و ان تشركوا بالله ما لمينزل به سلطانا و ان تقولوا علي الله ما لاتعلمون يعني بگو اي پيغمبر كه حرام كرده است زينت خدا را كه بيرون آورده است براي بندگان خود و طيبات از رزق را بگو كه اينها از براي مؤمنين است در حيوة دنيا ولي كفار غصبا شركت ميكنند و در قيامت خالص است از براي مؤمنين همچنين تفصيل ميدهيم آيات را از براي قومي كه ميدانند بگو كه خداوند حرام فرموده فواحش ظاهريه و باطنيه را و گناه و ظلم بغير حق را و اينكه شريك بگيريد با خدا آنچه سلطاني بر آن نازل نفرموده و اينكه بر خدا ببنديد آنچه نميدانيد . پس ببين كه خداوند دنيا را بر مؤمنين حرام نفرموده است بلكه براي خودشان خلقت فرموده است نهايت كفار غصب كردهاند و در يوم قيامت كه حقيقة قيامت صغري است و يوم ظهور و رجعت است خالص ميشود براي مؤمنين ، بعد محرمات را بيان ميفرمايد و از روي انصاف نظر كن كه همهاش درباره اين جماعت مبدعين [ص 487] عين واقع است در برهان روايت كرده است اخبار بسيار كه ائمه ما (ص) خود لباسهاي فاخر ميپوشيدهاند و امر بپوشيدن ميفرمودند و اين آيه را تلاوت ميفرمودند و از جمله حديثي است كه عباس بن هلال بحضرت امام موساي كاظم (ع) عرض كرد جعلت فداك چه قدر در نظر مردم خوش ميآيد كه كسي غذاي درشت بخورد و لباس خشن بپوشد و خشوع بكند فرمود آيا ندانسته كه يوسف (ع) نبي پسر نبي بود قباهاي ديباج ميپوشيد كه تكمههاي آن طلا بود و در مجالس آل فرعون مينشست و حكم ميفرمود و مردم محتاج بلباس او نبودند كه ببينند چيست ولي محتاج بعدل او بودند و اين است و جز اين نيست كه مردم از امام محتاجند باينكه هر گاه بگويد صدق بگويد و هر گاه وعده كند وفا كند و هر گاه حكم كند بعدل باشد بدرستي كه خداوند حرام نميكند طعامي را و شرابي را از حلال و اين است و جز اين نيست كه حرام فرموده است حرام را كم باشد يا زياد و بتحقيق كه خداوند فرموده قل من حرم زينة الله التي اخرج لعباده و الطيبات من الرزق و از حضرت امير (ع) روايت كرده است در كتابي كه باهل مصر مرقوم فرمود كه بدانيد اي بندگان خدا كه متقين جمع كردند عاجل خير و آجل آنرا شريك شدند اهل دنيا را در دنياشان و شريك نشدند با ايشان اهل دنيا در آخرتشان خداوند مباح كرد بر ايشان در دنيا آنچه كفايت بكند ايشان را و بينياز فرمود ايشان را و فرمود خداي عزوجل قل من حرم زينة الله تا آخر ساكن شدند دنيا را بافضل آنچه مسكون شد و خوردند آنرا بافضل آنچه خورده شد شريك شدند اهل دنيا را در دنياشان پس خوردند با ايشان از طيبات آنچه ميخورند و آشاميدند از طيبات آنچه ميآشامند و پوشيدند از افضل آنچه ميپوشند و منزل گرفتند افضل آنچه منزل ميگيرند و تزويج كردند از افضل آنچه تزويج ميكنند و سوار [ص 488] شدند از افضل آنچه سوار ميشوند و رسيدند بلذت دنيا با اهل دنيا و ايشان فردا همسايگان خدايند پس از او تمنا ميكنند و او عطا ميكند و دعوت ايشان رد كرده نميشود و نصيب ايشان از لذت كم نميشود پس بسوي اين اي بندگان خدا مشتاق ميشود هر كه عقل دارد و عمل ميكند بتقواي خدا و لا حول و لا قوة الا بالله ، تا آخر حديث . خلاصه كه اخبار بسيار است در اين باب و اگر در اخبار ديدهٔ كه لباس قائم (ع) غليظ است و غذاي او درشت آن اخبار را هم ببين كه مالهاي دنيا همه براي او جمع ميشود و پيش روي او خرمن ميشود و آن قدر عطا ميكند كه ديگر كسي محتاج بزكوة پيدا نميشود و شما بعد از آنكه خود را فقير و محتاج ديديد با اينكه الآن براي صد دينار جان ميدهيد معذلك شيطان امر را بر شما مشتبه كرده كه از براي قائم و اصحاب او هم مال دنيا جمع نيست و تو اين را بدان كه كمال اجر در اين است كه با وجود فراهم بودن اسباب انسان طلبا لمرضات الله بر خود سخت بگيرد و انفاق كند نه اينكه باصطلاح مستوري از بيچادري باشد همه گدايان عالم غذاي درشت و لباس غليظ دارند و فضلي از براي ايشان نيست پس قائم (ع) و اصحاب او با وجود جمع بودن اسباب زاهدند در دنيا نه اينكه فراهم نباشد ، و ديگر اينكه دنيا مذموم است براي طبايع ضعيفه كه باعث طغيان ايشان است همچنانكه فقر هم براي بعضي باعث نسيان است چنانكه در دعا از غناي مطغي و فقر منسي هر دو پناه ميبري و اصحاب امام (ع) شأنشان از اين سخنان بالاتر است كه بمال دنيا طغيان كنند يا بعدمش نسيان پيدا كنند پس جهت ممنوع بودن ايشان چيست ؟ باري هي سعي دارند كه اوضاع ظهور را با وضع خود تطبيق كنند و آخر نخواهد شد .
و اما آنچه روايت كرده است از حضرت باقر (ع) كه انه هو المضطر في كتاب الله امن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السوء اگر چه تصحيف كرده ولي چون [ص 489] مخل بمعني نيست متعرض نميشويم و ميگويم آيا اين اضطرار از براي صاحب الامر (ع) باطني است و در سلطنت باطنيه ايشان نعوذ بالله فتوري بهم رسيده يا ظاهري است شبهه نيست كه در سلطنت باطنيه ايشان هرگز فتور بهم نرسيده و اضطرار پيدا نكردهاند پس مسلم اضطرار ايشان ظاهري است كه چون صلاح ملك را در دفع اعادي ندانستهاند و بآنها مهلت دادهاند اين است كه غصب حق ايشان را كردهاند و ايشان را مضطر نمودهاند حال كشف سوء كه مراد كشف همين اضطرار ظاهري خواهد بود بچه منوال خواهد بود نه اين است كه بايد رفع همين اضطرار ظاهر را نمود و آن ممكن نيست مگر بدفع دشمنان طوري كه ديگر كسي قدرت غصب حق ظاهري ايشان را نداشته باشد و نيز فرمود است خداوند و يجعلكم خلفاء الارض و اين صريح است در اينكه اضطرار ايشان از همين جهت غصب خلافت بوده است و قطعا خلافت باطنيه ايشان دسترس احدي از آحاد نيست كه بتواند غصب كند همين خلافت ظاهري است كه غصب كردند و ايشان را مضطر كردند و خداوند آنرا بايشان خواهد داد و كشف سوء اذيت دشمنان را خواهد نمود اين است كه در بحار در ذيل همين آيه مباركه نقل ميكند از حضرت باقر (ع) كه اين آيه نازل شده است درباره قائم (ع) كه هر گاه بيرون آيد عمامه ميبندد و در نزد مقام نماز ميگذارد و تضرع بسوي پرورنده خود ميكند پس هيچ رايتي از او رد كرده نميشود . عرض ميكنم كه معني رد نشدن رايت باطني است يا ظاهري اما در باطن كه هرگز رايت ايشان رد نشده است كسي كه تو خودت ميگوئي فعال لما يريد است و سلطنت حقيقيه هميشه از براي ايشان هست و جند الله هم الغالبون پس رايات باطنيه ايشان هرگز برنميگشته و اضطراري از آن باب نداشتهاند همه آن گفتگوها مال ظاهر است پس آيا بايد دعاي او مستجاب شود و خداوند كشف سوء بكند و خلافت زمين را باو بدهد و رايت او از هيچ [ص 490] جنگي خائب و خاسر و منكسر برنگردد يا نه ؟ دل خود را بتأويلات خوش كردهايد آن هم بحرف مفت كه يك كلمه واقعيتدار نيست .
باري و تأييدات دعاي ندبه و عهدنامه و كلمه مباركه عجل الله فرجه هم بهمين منوال است فرجي كه از براي امام (ع) خواهش ميكنيم منظور فرج باطني نيست زيرا كه باطنا هميشه ايشان فرج دارند ولي در ظاهر است كه اعداء غلبه دارند و بر آن حضرت تنگ گرفته شده طوري كه غايب شده است و از خداوند مسئلت داريم كه خداوند فرج او را نزديك فرمايد و دفع شر اعادي او را بنمايد .
و اما احاديث انه اقرب مني باللبن و اخف فوق الدابة و انه شاب بلي باين مضامين اخبار وارد شده است نهايت اين شخص تصحيف كرده فرمايش امام (ع) اين است و ان صاحب هذا الامر اقرب عهدا باللبن مني و اخف علي ظهر الدابة و همچنين فرمودند و صاحبكم شاب حدث و در حديثي فرمودند و يظهر في صورة فتي موفق ابن ثلثين سنة و لكن اگر اينها حديث امام است اينها هم هست كه در عوالم از حضرت امام حسن (ع) نقل ميكند در حديث طويلي تا اينكه در وصف قائم (ع) فرمود ذاك التاسع من ولد اخي الحسين ابن سيدة الاماء يطيل الله عمره في غيبته ثم يظهره بقدرته في صورة شاب ابن دون اربعين سنة ذلك ليعلم ان الله علي كل شئ قدير و از حضرت امام رضا (ع) نقل كرده كه از آن حضرت سؤال شد كه ما علامة القائم (ع) منكم اذا خرج قال علامته ان يكون شيخ السن شاب المنظر حتي ان الناظر اليه ليحسبه ابن اربعين سنة او دونها و ان من علامته ان لايهرم بمرور الايام و الليالي عليه حتي يأتي اجله و حضرت صادق (ع) فرمود بسدير در حديث طويلي در سنن انبياء كه در اوست و جعل له من بعد ذلك عمر العبد الصالح اعني الخضر دليلا علي عمره ، تا اينكه در آخر حديث فرمود و اما العبد الصالح الخضر (ع) فان الله تبارك و تعالي ماطول عمره لنبوة قدرها له [ص 491] و لا لكتاب ينزل عليه و لا لشريعة ينسخ بها شريعة من كان قبله من الانبياء و لا لامامة يلزم عباده الاقتداء بها و لا لطاعة يفرضها له بلي ان الله تبارك و تعالي لما كان في سابق علمه ان يقدر من عمر القائم (ع) في ايام غيبته ما يقدر و علم ما يكون من انكار عباده بمقدار ذلك العمر في الطول طول عمر العبد الصالح من غير سبب اوجب ذلك الا لعلة الاستدلال به علي عمر القائم (ع) و ليقطع بذلك حجة المعاندين لئلايكون للناس علي الله حجة . پس اگر آنها حديث است اينها هم حديث است و اقرب عهدا باللبن مني يعني بحسب منظر قريب العهدتر بشير ديده ميشود نه اينكه تازه تولد كرده باشد .
و اما روايت انه في الاصلاب ، سابقا جواب داده شده كه اولا آنرا در كتب معتبره نديدهايم و اعتمادي بآن نيست ثاني اينكه موافق روايتي كه سابق كردي پيغمبر (ص) فرموده است كه زماني بر امت من خواهد آمد كه خواهند گفت قائم متولد شده و قائم هنوز در اصلاب است و اين زمان آمد و گذشت زيرا كه از اخبار ثابت كرديم كه از زمان سيدالشهداء (ع) تا آخر ائمه بسياري از شيعه چنين گمان ميكردند كه يكي از ائمه ماضين قائم هستند حتي در حديث ميفرمايد كه هر يك از ما كه متولد ميشويم اصحاب ما گردن ميكشند كه اين است قائم تا خداوند او را ميبرد و ديگري برميخيزد پس اين عبارت هم اگر حديث باشد مال آن روز است نه امروز .
و اما انه يقوم من قبره اي بطن امه اين حديث را هم در كتب معتبره نديدهايم خود او هم نسبت نميدهد كه از كجا روايت ميكند و ملاحظه ميكني كه اخباري را كه نسبت ميدهد چه قدر تصحيف و تغيير در آنها است بلكه نسبت بكتابي ميدهد كه نيست در آن كتاب پس آنچه نسبت نميدهد ديگر چگونه محل اعتماد است و اگر هم در جائي ديده باشد ظاهر اين است كه كلمه اي بطن امه را خودش از باب تأويل ملحق كرده باشد زيرا كه امام (ع) اگر بخواهند بفرمايند كه از ارحام متولد ميشود همين [ص 492] طور ميفرمايند متولد ميشود ديگر چه حاجت است كه بفرمايند سر از قبر بيرون ميآورد يعني از شكم مادرش و بعضي اخبار كه دلالت بر موت آن حضرت ميكند اگر چه سابق بيان كرديم كه در بعض اخبار فرمودهاند بعد از موت ذكر آن حضرت و اخبار داله بر موت هم حمل بر همين معني ميشود ولي اگر بظاهر آنها هم نظر كنيم صريح است در اينكه قيام آن حضرت بتولد از ارحام نيست زيرا كه در دو حديث وارد شده است در بحار از حضرت باقر (ع) مثل امرنا في كتاب الله تعالي مثل صاحب الحمار اماته الله مائة عام ثم بعثه و در اخبار عديده وارد شده است كه مراد از آن ارميا است يا عزير باختلاف اخبار كه بر قريه خرابه يا بر بيت المقدس بعد از آنكه بختنصر اهل آنرا كشته بود گذشت و بر الاغي سوار بود و طعامي با خود داشت و فرمود اني يحيي هذه الله بعد موتها پس خداوند او را ميرانيد و بعد از صد سال او را مبعوث فرمود و اول كه زنده شد چشمهاي او مانند تخممرغي كه پوست آن سخت نشده باز شد پس خطاب رسيد باو كه نظر بكن بطعام و شرابت كه تغيير نكرده و نظر بكن بحمارت و ما تو را آيت قرار ميدهيم از براي مردم و نظر بكن باستخوانها و ببين كه چگونه بجاي خود ميگذاريم پس گوشت بر آنها ميپوشيم پس بنا گذارد نظر كردن باستخوانهاي كهنه منشق شده كه جمع ميشد بسوي او و بگوشتي كه آنرا سباع خورده بودند جمع ميشد با استخوانها از اينجا و از اينجا و ميچسبيد بآنها تا اينكه برخواست و برخواست حمار او پس گفت كه ميدانم كه خداوند بر هر چيزي قادر است . پس ملاحظه كن كه احياء عزير يا ارميا بچه كيفيت بوده است و بالفرض اگر بظاهر حديث مذكور هم بگيريم و موت او را بموت ذكر او موافق اخبار معني نكنيم حيوة او را هم بهمين قاعده بايد معني بكنيم و دليلي بر اينكه سر از ارحام بيرون ميآورد دست نداريم و انسان بايد ملاحظه كند كه اگر بنا باشد هر چه بعقل ناقص [ص 493] خود تصور آنرا نكرد انكار بكند بسياري از امور دين بلكه امور دنيا همه را بايد انكار بكند پس فهميدن ما بعقل يا نفهميدن دليل نيست و خداوند كه فرموده هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين دليل عقل ما را منظور نداشته چنانكه حضرت سجاد (ع) فرمود كه ان دين الله لايصاب بالعقول الناقصة تا اينكه فرمود و لايصاب الا بالتسليم فمن سلم لنا سلم و من اهتدي بنا هدي پس اگر دليل از سمع و نطق از معصوم است پسنديده خدا و خلق است و اگر از عقول ناقصه ما است ابدا پسنديده نيست پس وقتي كه معصوم بيان ميكند كه احياء عزير باين قاعده بوده ما را چاره نيست سواي تسليم ولو نفهميم و اگر فرمايش ايشان را كه درباره قائم ميفرمايند بنا باشد بهمين معني ظاهر بگيريم چاره نداريم سواي اينكه احياء او را هم بهمين طور كه در حديث فرمودهاند بگيريم و حال اينكه سابق دانستي كه در اخبار فرمودند كه بعد از موت ذكرش برميخيزد و اخبار بسيار هم كه در همين جا ديدي كه دلالت بر حيوة و طول عمر او ميكند و چه رجحان از براي اين حديث است كه ما اين را بگيريم و آنها را ترك كنيم و از همه اين سخنان كه بگذريم ميگوئيم ثبت العرش ثم انقش هر كه مدعي امامت هست آثار خاصه امامت را اظهار كند بعد اين جوره مطالب همه بتسليم امر او درست ميشود اينها كه مسلم صفت خاصه امامت نيست زيرا كه اگر بنا باشد امام آن باشد كه سر از رحم بيرون بياورد پس روزي هزار امام متولد ميشود و من بايد اقتدا بهمه كنم اينكه بدون شبهه باطل است پس ولو بادله صريحه از كتاب و سنت اثبات كني كه امام عصر بايد متولد شود محض تولد دليل امامت نميشود صفات خاصه امامت را كه در اخبار اهل بيت فرمودهاند بايد اظهار كند تا معرفتش براي ما حاصل شود .