فصل - گفته است : و از اسم مباركش خبر فرموده و جمع الشمس و القمر في الكافي الشمس رسول الله و القمر اميرالمؤمنين حال ملاحظه شأن و مقام آن حضرت را نمائيد كه جامع دو رتبه اقصاي نبوت و ولايت است اسما و رسما في فوايد المخلصين عن النبي (ص) اسمه اسم علي و انا تحت رجله و في كشف الغمة هو ذو الاسمين الاعليين و في مشارق الانوار قال اميرالمؤمنين انا الجانب و الجنب محمد و في كشف الحقايق عدد اسم قائم مطابق است با عدد رب عن النبي (ص) يا علي ان لي كرة و لك كرتين كرة قبل محمد و كرة بعد حسين .
جواب - عجب است والله كه در جميع مطالب بايد بمتشابهات گرفت و محكمات را ترك نمود بلكه باطل خود را بتوان اثبات كرد و ما اول مختصري در آنچه ذكر كرده ميگوئيم بعد محكماتي كه دست داريم در باب اسم [ص 442] مقدس آن بزرگوار ذكر ميكنيم . اما آيه شريفه و جمع الشمس و القمر را كه تفسير به پيغمبر صلي الله عليه و آله و حضرت امير (ع) كرده است پس بدانكه در خود اين آيه شريفه بعينها نديديم كه شمس و قمر را بآن دو بزرگوار تفسير فرموده باشند ولي در مقامات ديگر در هر آيه بمناسبت محل تفسيري فرمودهاند مثلا در سوره و الشمس بمناسبت محل اخبار بسيار وارد شده است كه شمس در آن مقام رسول الله است و قمر علي بن ابيطالب (ع) و در سوره رحمن الشمس و القمر بحسبان را باول و ثاني تفسير فرمودهاند و در سوره تكوير فرمودهاند كه مراد آن وقتي است كه شمس سه روز طالع نميشود بعد مأمور ميشود كه از مغرب طلوع نمايد و در آيه جمع الشمس و القمر تفسير خاصي از اهل بيت (س) ديده نشده است و از كساني كه اهل خبره تفسيرند سؤال ميكنم كه اگر بنا شد بتفاسيري كه در ساير آيات وارد شده بگيريم آيا بايد مناسبت سابق و لاحق اين دو كلمه را ملاحظه كرد و تفسير نمود يا آنكه هر تفسيري در هر مقام كه وارد شده در هر آيه ميتوان جاري كرد شبهه نيست كه بدون مناسبت نميتوان تفسير كرد و اين است كه بطور كليت در اخبار فرمودهاند كه هر چه از شر در قرآن هست درباره دشمنان ما است و هر چه خير هست درباره ما است و حضرت صادق (ع) فرمود بابوبصير يا بامحمد ما من آية تعود الي الجنة و تذكر اهلها بخير الا و هي فينا و فيكم و ما من آية تسوق الي النار الا و هي في عدونا و من خالفنا يعني نيست آيه كه راجع ببهشت شود و ذكر كند اهلش را به نيكي مگر اينكه آن در ما و در شما است و نيست آيه كه براند بسوي آتش مگر اينكه آن در دشمن ما است و كسي كه مخالفت ما را نموده حال كه اين مطلب را دانستي ملاحظه كن سابق و لاحق آيه مذكوره را خداوند ميفرمايد ايحسب الانسان ان لننجمع عظامه بلي قادرين علي ان نسوي بنانه [ص 443] بل يريد الانسان ليفجر امامه يسئل ايان يوم القيمة فاذا برق البصر و خسف القمر و جمع الشمس و القمر يقول الانسان يومئذ اين المفر كلا لا وزر تا آخر آيات ، يعني آيا گمان ميكند انسان اينكه جمع نخواهيم كرد استخوانهاي او را بلي جمع ميكنيم آنها را در حالتي كه قادريم بر اينكه تسويه بكنيم اطراف انگشتان او را بلكه ميخواهد انسان كه دروغ بگويد در باقيمانده عمر خود سؤال ميكند كه چه زمان است روز قيامت پس هر گاه چشم باز مانده متحيرانه كه نتواند بهم زند و ماه منخسف شد و آفتاب و ماه جمع شدند ميگويد انسان در آن روز كه كجاست مفر نه چنان است باز بايست كه مهرب و ملجأي نيست . حال تو انصاف بده كه اين آيه از آياتي است كه اهلش را بجهنم ميراند يا ببهشت و برق بصر و خسف قمر عذاب است يا رحمت از براي هيچ عاقل شبهه نيست كه آيه عذاب است و اگر بنا باشد از ساير اخبار باطني از براي آن استنباط كنيم بايد بمناسبت در اعداء آلمحمد (ع) تفسير شود و اين است كه مولاي من اعلي الله مقامه تفسير فرموده است كه مراد از اجتماع شمس و قمر اجتماع اول و ثاني است بر نخله يابسه كه امام (ع) آن دو را ميآويزد و شاهدشان هم از اخبار تفسير الشمس و القمر بحسبان است كه بآن دو تفسير شده ، بعلاوه مناسبت محل كه آيه عذاب است و اين شخص هيچ ملاحظه قواعد و رسوم تفسير را نكرده و حق هم دارد زيرا كه جاهل است ولي تكليف او اين بوده كه ابدا دخل و تصرف نكند ، باري از اين گذشتيم بچه دليل اجتماع شمس و قمر را كه تأويل بنبي و ولي ميكني اجتماع اسم را هم جزو آن ميكني مگر در همان زمان كه آن دو بزرگوار تشريف داشتند ميانه ايشان اتحاد نبود كمال اتحاد بود و انا محمد و محمد انا فرمود معذلك هيچيك خود را عليمحمد نخواندند بر فرض كه دليلي هم پيدا كردي كه اسم هم بايد جاري شود بچه دليل عليمحمد ميشود بلكه [ص 444] محمدعلي شد بلكه احمدعلي شد بلكه اسم ديگر شد زيرا كه اين دو بزرگوار را اسمهاي متعدد بوده است از كجا همين دو اسم بايد باشد خلاصه كه اولا آيه تفسيرش اين نيست ، ثاني اينكه بر فرض صحت تفسير چه دخل باسم دارد بلكه شايد مجموع مركب مقتضي اسم ديگر بشود كه غير از اين هر دو است چنانكه با قواعد حكمت اين صحيح است ، ثالث اينكه بچه دليل باين ترتيب باشد . خلاصه كه بناي ايشان بر تحكمات است و عمل برأي و امام (ع) فرمود كه لا رأي في الدين انما الدين من الرب امره و نهيه .
و اما حديثي كه از فوايد المخلصين نقل كرده اما فوايد را كه نميدانم چه كتاب است و عجالة ابدا اعتمادي بآن نيست ، ثاني اينكه صدر و ذيل حديث در صورت صحت بايد ديده بشود زيرا كه از آيات و اخباري كه تا حال نقل كرده ديده كه چه قدر تصحيف و چه قدر عاميگري دارد ، ثالث اينكه اگر چه ادب نيست كه انكار حديث را بكنم ولي اين لفظ كه انا تحت رجله منتهاي دوري را از سياق اخبار دارد چنانكه بر هر منصفي ظاهر است و كجا از پيغمبر (ص) ديده شده است كه اينگونه لفظ نسبت بذريهاش فرموده باشد كه دليل پستي خودش و رفعت ايشان باشد و در اخبار بما دستور العمل دادهاند كه در تصحيح اخبار اول مطابقه كتاب و سنت و بعد از آن شواهد از ساير اخبار صحيحه ايشان بايد دست آورد قرآن كه شاهد است كه پيغمبر اشرف كاينات است اخبار هم كه همين طور ضرورت مسلمين هم كه همين طور پس اين لفظ كه پيغمبر (ص) بفرمايد من زير پاي صاحب الامر هستم از سياق اخبار دور است و ظن غالب اين است كه اگر مأخذ صحيحي داشته باشد اين كلمه مصحف باشد ، و چهارم اينكه بر فرض صحت و اينكه مرجع ضمير هم حكما صاحب الامر (ص) باشد فرموده است كه اسمش اسم علي است و من زير پاي او هستم بچه دليل بايد اسم آن حضرت بعد از اسم علي باشد والله هوش از سر انسان ميرود كه [ص 445] دين را چه قدر شوخي گرفتهاند و بچه قسم بمتشابهات دين را فاسد ميكنند .
و اما آنچه از كشف الغمة نقل كرده است هو ذو الاسمين الاعليين ، خود كتاب كشف الغمة موجود نيست ولي در بحار و عوالم خطبهٔ نقل كردهاند از حضرت امير عليه السلام كه بعد از آنكه فرمايشاتي فرمودند كه مشعر بر ظهور امام (ع) است فرمود ثم ان الله خصصكم بالاسلام و استخلصكم له لانه اسم سلامة و جماع كرامة اصطفاه الله فنهجه و بين حججه و ارف ارفه و حده و وصفه و جعله رضا كما وصفه و وصف اخلاقه و بين اطباقه و وكد ميثاقه من ظهر و بطن ذي حلاوة و امن فمن ظفر بظاهره رأي عجايب مناظره في موارده و مصادره و من فطن بما بطن رأي مكنون الفطن و عجايب الامثال و السنن فظاهره انيق و باطنه عميق لاتنقضي عجايبه و لاتفني غرايبه فيه ينابيع النعم و مصابيح الظلم لاتفتح الخيرات الا بمفاتيحه و لاتنكشف الظلم الا بمصابيحه فيه تفصيل و توصيل و بيان الاسمين الاعلين اللذين جمعا فاجتمعا لايصلحان الا معا يسميان فيعرفان ● و يوصفان فيجتمعان قيامهما في تمام احدهما في منازلهما جري بهما و لهما نجوم و علي نجومهما نجوم سواهما ، تا آخر خطبه شريفه . ملاحظه كن در اين فقره مباركه كه همهاش در ظاهر مراد فضل اسلام است و ذكري از بيان ظهور امام (ع) و اشعاري ببيان اسم آن حضرت نيست و مجلسي مرحوم اسمين اعلين را بمحمد و علي صلوات الله عليهما معني نموده است و نجوم اول را ائمه (ص) و نجوم ثاني را ادله و براهين بر حقيتشان شمرده است و باز فرموده محتمل است كه اسمين اعلين مراد كتاب و عترت باشند ، خلاصه بنا بر همان كه نبي و ولي (ص) منظور باشند اولا كه دخلي باسم صاحب الامر (ص) ندارد و ثاني اينكه ملاحظه كن كه ميفرمايد يسميان فيعرفان و در نسخه عوالم فيفرقان يعني نام برده ميشوند پس از هم شناخته [ص 446] ميشوند يا از هم جدا ميشوند بجهت اينكه نبي را محمد ميگويند و ولي را علي ميگويند پس جدا ميشوند و شناخته ميشوند بعد ميفرمايد و يوصفان فيجتمعان يعني وصف كرده ميشوند پس جمع ميشوند زيرا كه وصفي كه بر محمد (ص) بشود بر علي (ع) صادق است و وصفي كه بر علي (ع) بشود بر محمد صادق است چنانكه اگر گفتي قادر عليم حليم حكيم عزيز كريم صاحب فضل عظيم تمام اين اوصاف بر هر دو صادق است ولي اگر اسم نبي و ولي و محمد و علي بردي از هم جدا ميشوند ، حال ملاحظه كن بانصاف ببين هيچ از اين فرمايش اسم عليمحمد بيرون ميآيد و ببين كه هيچ دخل به بيان اسم غايب منتظر دارد يا ندارد باري اگر چه ظن غالب اين است كه اسمين اعليين از همين حديث برداشته شده باشد و تصحيف نموده باشد هو ذو الاسمين الاعليين گفته باشد ولي ما فرض ميكنيم كه بعينه همان فقره حديث باشد و مرجع ضمير هم خود صاحب الامر (ص) باشد بالاتر از اين كه نيست كه صاحب دو اسم بلند است و اين كلامي است مجمل پس رجوع ميكنيم بساير اخبار ببينيم آيا تفسير اين كلمه معلوم ميشود يا نه ملاحظه ميكنيم كه شيخ اوحد (اع) از اكمال روايت فرموده است از حضرت امير عليه السلام كه در وصف قائم ميفرمايد و له اسمان اسم يخفي و اسم يعلن فاما الذي يخفي فاحمد و اما الذي يعلن فمحمد پس ملاحظه كن كه صاحب دو اسم است كه هر دو اعلي است و تو خود اسم محمد را اعلي شمردي و اسم احمد از اسم محمد اعلي است زيرا كه آن اسم سماوي است چنانكه در اخبار فرمودهاند و باز حمد ميكنم پرورنده را كه روايات كشف الغمة را در عوالم و بحار نقل نمودهاند و امانت مصنف دلايل معلوم شد از كشف الغمه روايت نموده است بسندش از جعفر بن محمد (ع) الخلف الصالح من ولدي و هو المهدي اسمه محمد و كنيته ابوالقاسم يخرج في آخر الزمان يقال لامه صيقل قال لنا ابوبكر الدارع و في رواية [ص 447] اخري بل امه حكيمة و في رواية ثالثة يقال لها نرجس و يقال بل سوسن و الله اعلم بذلك و يكني بابيالقاسم و هو ذو الاسمين خلف و محمد يظهر في آخر الزمان الخ ، و روايت ديگر نيز عن القاسم بن عدي قال يقال كنيته الخلف الصالح ابوالقاسم و هو ذو الاسمين ، انصاف بده كه اولا هيچ كدام از اينها معلوم نيست كه بعينه عبارت حديث باشد زيرا كه حديث اول را در ينابيع الموده نقل كرده و اين لفظ در آن نيست حديث دويم هم كه نسبتي بامام داده نشده ثاني اينكه خودش ميگويد ذو الاسمين خلف و محمد و تو خلف و محمد را ترك ميكني و اعليين ملحق ميكني آن وقت برأي خودت معني ميكني كه يعني عليمحمد تو را بحق محمد و علي عليهما السلام تلبيس امر و تضليل خلايق غير از اين است كه تو مشغولي و اگر چه بعد از ملاحظه اين روايات حاجت بتفاصيل قبل نيست ولي چون محتمل است كه باز دست از تلبيس خود برنداري و اشتباهكاري بكني بودن آنها هم باز ضرر ندارد و اما آنچه از مشارق روايت كرده است انا الجانب و الجنب محمد صحيح آن با بعضي از فقرات سابق و لاحق آن است كه در كتاب المبين از مشارق روايت فرموده است در خطبه از اميرالمؤمنين (ع) الا ان الدهر فينا قسمت حدوده و لنا اخذت عهوده و الينا ترد شهوده فاذا استدارت الوف الاطوار و تطاول الليل و النهار فالعلامة العلامة دون العامة و السامة انا الاسم الاضخم العالم غير المعلم انا الجنب و الجانب محمد العرش عرشه الله علي الخلايق انا باب المقام ، تا آخر خطبه شريفه ، و فارسي آن اين است كه آگاه باشيد بدرستي كه روزگار در ما قسمت شده است حدود آن و از براي ما گرفته شده است عهود آن و بسوي ما رد كرده ميشود شهود آن و مطلب اين است كه در باطن هميشه در تصرف ما بوده و هست ولي در شهود و علانيه ديگران بغصب تصرفات ميكنند و آخر در شهود هم بما رد كرده ميشود بعد فرمود پس هر گاه دور [ص 448] بزنند هزاران اطوار و بدراز بكشد ليل و نهار پس نظر بعلامات كنيد و ملازم آنها باشيد دون عامه و سامه ، يعني نظر بتصديق عامه و خاصه نيست بايد ملاحظه علامات نمود بعد بعضي از صفات خاصه خود را ميشمرد كه حقيقة علامات آنها است و ميفرمايد منم اسم اعظم پروردگار كه عالم غير معلم هستم كه كسي از خلق مرا تعليم نكرده و منم جنب و جانب كه جنب ديگر است محمدي است كه عرش است و خدا او را برتري بر جميع خلايق داده و سقف آنها قرار داده است و منم باب مقام يعني باب پيغمبر (ص) ، تا آخر فرمايشات كه باز بيان رجعت است و جنگها كه در رجعت ميفرمايد و شرح حديث شريف طولاني است و اينجا موقع بيان آن نيست و در اين مقام اتصال خود را به پيغمبر (ص) بيان فرموده است و خداوند در كتاب مجيد خود او را نفس پيغمبر (ص) خوانده است حال اين چه دلالتي بر اسم امام زمان عجل الله فرجه دارد اگر چه رد شدن ملك بعلي بن ابيطالب (ع) بظهور امام (ع) حاصل ميشود و رد به پيغمبر (ص) هم بهمين نحو خواهد شد زيرا كه همه نور واحدند و هر يكي تمام ديگري است اما معذلك دلالتي بر اسم در اين مقام نيست و نميتوان اخبار صحيحه صريحه را كه در باب اسم فرمودهاند باين فرمايش ترك كرد از اين گذشته ملاحظه كن كه چه قسم تأكيد در ملاحظه علامات و آثار فرموده است پس ميفرمايد كه منم اسم اعظم پروردگار و منم عالم غير معلم همين دو علامت بزرگ را ظاهر نمايند تا هر چه بگويند قبول كنيم يك حرف اسم اعظم در نزد آصف بن برخيا بود و تخت بلقيس را از شهر سبا نزد سليمان (ع) بطرفة العين حاضر كرد و هفتاد حرف آن متجاوز در نزد علي بن ابيطالب (ع) و ائمه از ذريه او حاضر است پس آن كسي كه مدعي اين مقام است بايد بينهايت قوت و قدرت او از آصف بيشتر باشد و آن كسي كه عالم غير معلم است علم ما كان و ما يكون در نزد اوست [ص 449] چنانكه در اخبار فرمودهاند پس از آن علومي كه صحت آنها در نزد ما معلوم است قدري اظهار بكنند مثل آنچه عيساي پيغمبر (ع) خبر ميداد و اينها ديگر امري است كه تغييري در اوضاع ملك هم بآن واسطه حادث نميشود كه بگوئي صلاح ملك نيست خبر دادن بآنچه ميخوريد و ذخيره ميكنيد كه ديگر اسباب فساد ملك نيست كه جاي عذر باشد خلاصه كه مؤكدا فرموده است فالعلامة العلامة علامات خاصه امامت را ميخواهيم و بعد از بروز آنها ديگر هر چه حكم بشود اطاعت داريم و اينكه منم جانب و جنب محمد است دخلي باسم ندارد همان روز كه در ميان مردم بودند اين اتحاد و اتصال را در هزار مقام بيان فرمودند هيچ جا ديده كه هر دوي ايشان يا يكي را عليمحمد بخوانند باين مزخرفات چه طور ميتوان دين را باخت والله اگر دين داشتند باين آساني از دست نميدادند همانا ديني نبوده كه باين سخنان مزخرف راضي شدهاند .
باري و اما آنچه از كشف الحقايق نقل كرده كه عدد اسم قائم مطابق است با عدد رب كه دويست و دو است و عليمحمد هم دويست و دو در حقيقت عجب دليل محكمي است و حاجت برد و بحثي هم ندارد .
بعد گفته است عن النبي (ص) يا علي ان لي كرة و لك كرتين كرة قبل محمد و كرة بعد حسين . اين حديث را در كتب معتبره نديديم و معلوم هم نيست كه خود مصنف از كشف الحقايق نقل كرده يا جاي ديگر و خود كشف الحقايق هم معلوم نيست كه از كيست و محل اعتماد است يا نه و بنظر حديث مجعولي است خواسته بخيال خود اسم عليمحمد و حسينعلي كه مبدع اول و ثاني يك طايفه از ايشانند اظهار كند و بر فرض اينكه همچو حديثي باشد دليل بر اسم قائم (ع) نيست بلكه مراد اين است كه از براي حضرت امير (ع) دو رجعت است يكي پيش از پيغمبر (ص) و يكي بعد از سيدالشهداء (ع) و چه ربط دارد اين عبارت باينكه اسم قائم عليمحمد است و اسم ظهور بعد از او [ص 450] حسينعلي است والله كه ثكلي از ادله اين جماعت ميخندد و ظاهر اين است كه اصل اين حديث را از روي حديثي كه در عوالم نقل كرده جعل كردهاند و آن اين است كه روايت نموده از حضرت صادق (ع) كه فرمود ان لعلي بن ابيطالب (ع) في الارض كرة مع الحسين ابنه (ع) يقبل برايته حتي ينتقم له من بنيامية و معوية و آل معوية و من شهد حربه لعنهم الله ثم يبعث الله اليهم بانصاره يومئذ من اهل الكوفة ثلثين الفا و من ساير الناس سبعين الفا فيلقاهم بصفين مثل المرة الاولي حتي يقتلهم و لايبقي منهم مخبرا ثم يبعثهم الله عز و جل فيدخلهم اشد عذابه مع فرعون و آل فرعون ثم كرة اخري مع رسول الله (ص) حتي يكون خليفة في الارض و تكون الائمة (ع) عماله ، تا آخر حديث شريف . انصاف بده كه برگشتن او با حسين يعني اسم او پشت سر اسمش ميافتد و همچنين نسبت به پيغمبر (ص) يا آنكه شخص علي بن ابيطالب (ع) برميگردد و نصرت فرزندش را ميكند و در حديثي حضرت باقر (ع) ميفرمايد بعد از ذكر قائم (ع) ثم يخرج المنتصر الي الدنيا و هو الحسين (ع) فيطلب بدمه و دم اصحابه فيقتل و يسبي حتي يخرج السفاح و هو اميرالمؤمنين (ع) ، پس ببين كه آمدن اميرالمؤمنين بجهت نصرت سيدالشهداء (ع) بعد از گذشتن مدتي است از سلطنت سيدالشهداء (ع) و شيخ اوحد (اع) نقل فرموده است كه رجعت حضرت امير (ع) هشت سال بعد از قائم است كه نوزده سال بعد از رجعت سيدالشهداء (ع) باشد زيرا كه سيدالشهداء (ع) يازده سال بآخر زمان قائم مانده رجعت ميفرمايد ، پس اين مزخرفات كه آمدن اميرالمؤمنين بعد از سيدالشهداء يعني نعوذ بالله ميرزا حسينعلي پيدا ميشود خرافات است . و همچنين از حديث حضرت صادق (ع) ظاهر است كه بعد از رجعت حضرت امير (ع) و جميع مؤمنيني كه بايد رجعت كنند و همچنين حاضر شدن شيطان [ص 451] و جميع اشياع او و سرپا شدن جنگ عظيم در روحا آن وقت پيغمبر (ص) رجعت ميفرمايد و شيطان را هلاك ميكند با همه اشياعش پس اين هم دخل ندارد باينكه اسم عليمحمد باشد و آن هم قبل از سيدالشهداء و والله كه حيا ميكنم از اين الفاظ كه گاهي بر حسب معتقد آنها مثلا اسم سيدالشهداء ميبرم و ميرزا حسينعلي منظور است ولي چه كنيم كه در مقام رد و بحث لاعلاجيم اميد است كه آلمحمد (ع) از ما عفو كنند و اين بدبختان غاصب حقشان را بسزاي خود برسانند .
باري پس اين اخبار هيچيك مثمر ثمري براي حضرات نيست ولي ما اخبار بسيار داريم كه اسم آن بزرگوار را صريحا بيان فرمودهاند و بعضي از آنها را ذكر ميكنيم و حديث عوالم را از كشف الغمة سابقا ذكر كرديم و نيز در عوالم است و بحار از حضرت باقر (ع) در حديثي كه خداوند نام گذارده است مهدي را منصور همچنان كه نام گذارد احمد و محمد و محمود و همچنانكه نام گذارد عيسي را مسيح (ع) و هم از آن حضرت در حديثي بعد از ذكر قائم (ع) كه رسول خدا فرمود كه آن مردي از من است اسم او مثل اسم من است و حفظ ميكند خداوند مرا در او و نيز از اكمال بسندش از معلي بن محمد گفت بيرون آمد از ابيمحمد (ع) وقتي كه كشته شد زبيري كه اين است جزاي كسي كه افترا بر خداي تبارك و تعالي ببندد در اولياءش گمان كرد كه مرا ميكشد و از براي من عقبي نيست پس چگونه ديد قدرت خداي عزوجل را و متولد شد از براي او و نام گذارد او را محمد سنه دويست و پنجاه و شش ، و نيز از طوسي همين روايت را بسند ديگر نقل كرده است و در بحار از امالي از عبدالرحمن بن ابيليلي از پيغمبر (ص) در حديث غدير و عند ذلك يظهر القائم فيهم قال النبي (ص) اسمه كاسمي و اسم ابيه كاسم ابني و هو من ولد ابنتي و در ينابيع الموده كه از كتب عامه است از غاية المرام [ص 452] نقل كرده از حذيفة بن اليمان گفت كه خطبه خواند پيغمبر (ص) پس ذكر فرمود آنچه بايد بشود پس فرمود اگر باقي نماند از دنيا مگر يك روز هرائينه طولاني كند خدا آن روز را تا اينكه مبعوث بشود مردي از ولد من كه اسم او اسم من است پس سلمان فارسي برخواست و عرض كرد يا رسول الله از كدام ولدت خواهد بود فرمود از اين فرزند و دست خود را بحسين سلام الله عليه زد و از ابنمسعود مرفوعا از پيغمبر (ص) كه فرمود قائم نميشود ساعت تا اينكه بيايد مردي از اهل بيت من كه اسم او موافق اسم من است و از جابر بن عبدالله نيز مرفوعا كه فرمود مهدي از فرزندان من اسم او اسم من است و كنيه او كنيه من و اشبه مردم است بمن ، تا آخر حديث شريف و نيز همين حديث را بروايت ديگر از جابر نقل كرده است و نيز از ابيبصير از حضرت صادق (ع) از آباءش از اميرالمؤمنين (ع) از پيغمبر (ص) نقل نموده است و سند اين حديث باخبار شيعه ميماند و نيز از روايات شيعه از حضرت باقر (ع) بسند عالي از پيغمبر (ص) همين حديث را روايت كرده بزياده يك كلمه كه يأتي بذخيرة الانبياء (ع) و نيز بروايت شيعه از جابر بن عبدالله كه گفت فرمود بمن پيغمبر (ص) و سلم اي جابر بدرستي كه اوصياء من و ائمه مسلمين از بعد من اول ايشان علي است و شمرد تا اينكه يازدهم را فرمود حسن بن علي است پس قائم است و اسم او اسم من است و كنيت او كنيت من پسر حسن بن علي آن است آن كسي كه خداوند بر دو دست او مشارق زمين و مغاربش را فتح ميكند ، تا آخر حديث شريف . و بدانكه بعضي از عامه جعلي كردهاند كه پيغمبر (ص) فرموده اسم او اسم من است و اسم پدرش اسم پدر من ولي منصفين از خود آنها مثل همين صاحب ينابيع و ديگران تصريح ميكنند كه كلمه آخر كه اسم پدرش اسم پدر من باشد زياده است و روايت را از معتمدين خودشان نقل ميكنند كه اين كلمه در آن [ص 453] نيست و در عوالم نيز تفصيل آن و اخباري كه در اين باب دارند روايت شده است ، خلاصه كه شبهه نيست الحمد لله كه اسم مبارك صاحب الامر اسم پيغمبر است كه در اخبار تصريح بآن شده و اسم آباء كرامش حسن بن علي بن محمد بن علي بن موسي بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب صلوات الله عليهم است و باين اخبار كه مصنف دلايل ذكر كرده نميتوان گرفت ابدا زيرا كه كلية هيچيك دلالت بر مراد او ندارد و بعضي از آنها هم كه علاوه صحتشان معلوم نيست .
فصل - بعد از اين چون گمان كرده كه مطلب خود را بادله پيش ثابت كرده عباراتي چند مينويسد و تأويلاتي برأي براي بعضي آيات ميكند و بعضي اخبار در امتحان خلايق و كفر و ايمانشان و ذم فقهاء آخر الزمان و فرمايش پيغمبر (ص) بابوذر در باب اخوان آخر الزمان و امثال اينها نقل كرده چون مقصود اثبات مطلبي نيست و متفرع بر ادله سابقه است و حال آنها را دانستي ديگر حاجت بتفصيل نيست موضوع مسئله كه ثابت نشد همه حرفها بيجا ميشود ، و حديث ايام الله را نقل ميكند از عصمت و رجعت كه يوم يقوم القائم و يوم الكرة و يوم القيمة و آن صريح هست در رد حضرات كه يوم ظهور را قيامت ميشمرند و اگر يوم قيام قائم قيامت كبري بود ديگر سه روز شمردن معني نداشت و اين مطلب را جوابهاي بسيار است ولي چون در اين مقام تفصيل نميدهد ما هم ميگذاريم تا جائي كه تفصيل بدهد و سابق هم مختصري ذكر كردهايم و باز تكرار كرده است كه معجزه كتاب است و غير كتاب كافي نيست و جواب از اين مطالب سابقا داده شده است ، تا آنكه ميگويد لا بد للخلق من راع يحفظهم ان الخلق اغنام لا بد لهم من راع تا جمع شدن گرگ و ميش را بر منهل واحد و بودن اغنام را با آن سيد انام در خانه مكه چه كه اوست بيت الهي و حرم رباني و تكيه دادن او را [ص 454] بر خانه خدا و خراب كردن ديوار مقابل خانه را ادراك كنيم بعد اخباري چند مينويسد كه در فصل بعد انشاء الله مينويسيم .
و در اين مقام اولا ميگوئيم كه آيا اين علامات را كه فرمودهاند خاصة براي مردماني بوده است كه عالم بتأويل بودهاند يا غير ايشان هم با ايشان شريك بودهاند شبهه نيست كه همه ايشان عالم بتأويل نبودهاند بلكه خود شما علم تأويل را تخصيص ميدهيد باصحاب قائم (ع) و مسلم است كه بعد از ايمان باو عالم باين علم ميشوند زيرا كه قبل از ايمان باو شأن و رتبه ايشان با ساير مردم يكي است چنانكه از قول خداوند مستفاد ميشود كه فرمود كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين مبشرين و منذرين و اگر اين مطلب را تصديق نميكني خواهي گفت كه اين جماعت قبل از ايمان باو هم عالم بتأويل هستند و ساير نيستند پس خالي از اين نيست كه يا احدي قبل از ظهور او عالم باين علم نيست و يا بعضي هستند و بعضي نيستند و اما كل قبل از ايمان باو عالم بتأويل هستند كه خود شما هم نميگوئيد و بر فرض هم كه بگوئيد تحكمي است بدون دليل خلاصه پس ما سخن را در همان جهال بتأويل ميگوئيم خواه كل باشند يا بعض كه كسي كه جاهل بلساني شد هر گاه بآن لسان با او سخن گفتند آيا تبليغ باو شده است يا نشده شكي نيست كه تبليغ نشده و از اين باب است كه خداوند فرموده ماارسلنا من رسول الا بلسان قومه تا اينكه با ايشان بلسان ايشان تكلم نمايد و تبليغ امر فرمايد و اگر بكسي تبليغ نفرمودند البته تكليفي هم براي او قرار ندادند زيرا كه خداوند فرموده لايكلف الله نفسا الا ما آتاها و اگر تكليف قرار ندادند پس كفر و ايماني هم بواسطه انكار و تصديق او از براي او حاصل نميشود مثل اينكه بچه غير مكلف يا مجنون انكار خدا و رسول يا تصديق ايشان را بكند هر دو بالسواست و اعتمادي بقول آنها نيست و در ظاهر شرع مطلقا آنها را بآباءشان ملحق [ص 455] ميكنند و اين حكم دنياوي است ، باري پس آن جماعت كه جاهل باين تأويلات هستند امروز مطلقا براي ايشان تكليفي نيست زيرا كه آيت صدقي از امام شما دست ايشان ابدا نيست پس چگونه مكلف بتصديق او هستند و اگر بگوئي كه تكليف آنها اين است كه اول بيايند تأويلات را از شما بياموزند و بعد حق را بشناسند اين هم تحكمي است زيرا كه حقيت شما را هنوز بهيچ قاعده نفهميدهاند چگونه شما را در اين تأويلات صادق بدانند بلي اگر از همان راهها كه دست خود دارند و بهمان آيات و علاماتي كه خود معترفند حقيت خود را ظاهر كرديد آن وقت تأويل الاحاديث را هم بآنها بياموزيد نه اينكه اول بلا اول بيچارگان را تكليف كنيد كه اين احاديث كه شما از انبياء و اولياء دست داريد هيچ كدام باصطلاح شما نيست كه انتظار وقوع آنها را بر حسب متفاهم خود بكشيد بلكه بيائيد از ما ياد بگيريد ، باري اينكه سخني است كه مكرر گفتهايم ، و ثاني اينكه تأويل ميكني خلق را باغنام و سباع و ميگوئي كه اين است گرگ و ميش كه بر منهل واحد خواهند بود آيا رسم در تأويل ملاحظه مناسبت هست يا هر چه را بهر چه تأويل كردند صحيح است پس مثلا ميش مرد مؤمن است و گرگ هم مرد مؤمن يا آنكه فرقي در ميانه هست شبهه نيست كه هر دو را مؤمن نميتوان شمرد پس يكي كافر است و يكي مؤمن و اين است كه در اخبار كفار را بسگان و گرگان تشبيه فرمودهاند و خداوند فرموده فمثله كمثل الكلب ان تحمل عليه يلهث او تتركه يلهث حال امروز گرگ و ميش شما كه با هم صلح كردهاند يعني چه صلح كردن هم معني تأويلي دارد غير از آنچه ما ميفهميم يا آنكه مراد اين است كه هر دو با هم راه ميروند و آزارشان بيكديگر نميرسد شبهه نيست كه بايد همين طور باشد حال شما خود را اغنام شمردهايد و هر كه منكر شما است گرگان و شصت سال است كه اين دعوي باطل را كردهايد آن صلحي كه ميان ما و شما [ص 456] واقع شده چيست كه الحمد لله هنوز در ملأ مسلمين اسم خود را نميتوانيد ببريد كه اگر صريحا در بازار آنها فرياد كرديد كه ما اهل اين مذهب بدعي هستيم مثل شيران گرسنه شما را پاره پاره ميكنند و اگر مقدورتان شد مثل الاغهاي رمكرده كه از شير بگريزد ميگريزيد كأنهم حمر مستنفرة فرت من قسورة پس چگونه گرگ و ميش بر منهل واحد جمع شديد و دل خود را خوش كرديد كه امام ظاهر شده كه اين طور شده است ، و عبارت مضحكي شنيدم بجهت تفريح خاطر مؤمنين نقل ميكنم يكي از مجوس نقل كرده بود كه بر منزل يكي از بابيه وارد شدم و با او نشستم با من محبت بسيار نمود تا مرا منقلب كند تا اينكه چاي آوردند و دست من دادند نصف فنجان را كه خوردم فنجان را از دست من گرفت و خورد و گفت الحمد لله گفتم سبب شكر چه بود گفت چون علامت ظهور اين است كه گرگ و ميش با هم آب بخورند و اينك ميبيني كه من و تو با هم آب ميخوريم و تو گرگي و من ميش مجوسي برخواست و استهزاء نمود كه عجب ديني است و ديگر او را بخود راه ندادند .
باري و اما آنچه در باب بيت گفته است شبهه نيست كه امام (ع) بيت الله است و في بيوت اذن الله ان ترفع بآن حضرت و ائمه ديگر (س) تفسير شده اما ملاحظه بايد كرد كه اين همه اخبار كه وارد شده است كه امام (ع) مثلا از مدينه حركت ميفرمايد و بمكه تشريف ميآورد تا اينكه وارد مسجد ميشود و خطيب را ميكشد و دومرتبه پنهان ميشود و دومرتبه در شب ميآيد و وارد مسجد ميشود تا آنكه اظهار امر ميكند اينها يعني چه حال كه شما اهل تأويل شديد ديگر هر مزخرف كه بر زبان جاري شد كه نبايد بگوئيد آيا بيت الله بودن امام (ع) امري است كه گاهي هست و گاهي نيست پس گاهي وارد آن ميشود و گاهي خارج از آن ميشود و نايبي از براي خود ميگذارد و در وجود مقدس او چه امر مخالف امامت هست كه يك وقتي حكم [ص 457] ميكند كه همسايگان خانه خدا را بكشند وجود مقدس او كه از ابتداي خلقت معصوم و مطهر بوده است و مردم ديگر از مؤمن و غير مؤمن در مسجد الحرام جمع ميشوند و او فرمايشات ميفرمايد و مردم عرضها ميكنند اينها يعني چه همه اينها در شخص مقدس اوست يا خارج از اوست بيك كلمه مزخرف گفتن و گذشتن كه نميتوان خوشحال شد و مسئله ثابت نميشود و همه اين عيوب از اين است كه مثل بعضي از صوفيه كه بزعم خود اهل باطن شدند ظاهر را ترك كردند و اين خرافات را بهم بافتند اين قاعده كليه است كه زيادة المباني تدل علي زيادة المعاني پس وقتي كه گفتند امام در خانه خدا اظهار امر خود را ميكند و از آنجا حركت ميكند ولو امام خودش خانه از خانههاي خداست اما معذلك خانه ظاهري بايد باشد كه امام داخل بشود و از آن خارج بشود اگر مقصود شخص امام است و نظري بظاهر ابدا نيست پس اين كلمات نعوذ بالله همه لغو است و هيچ منظوري سواي شخص نبوده و ملاحظه نما كه ائمه (ص) اول تكليف فرمودهاند كه ما را معصوم و مطهر و غير ساهي و لاهي و عابث و لاغي بدانيد آن وقت فرمودهاند كه امام باين قسم داخل خانه ميشود و اين طور دعوت ميكند و خارج ميشود ما بيچارگان هم همچو پنداشتهايم كه از هر يك از اين كلمات معني آنرا منظور داشتهاند و امروز معلوم شده بقول شما كه هيچ كدام اينها منظور نظر نيست تو را بحق خدا نسبت بعاقل چنين چيزي ميتوان داد چه جاي امام و يك حديث در اين مقام نقل ميكنم كه هم شاهد اين مسئله باشد و هم بر اصل دعوي نبوت ايشان رد كند در عوالم و بحار نقل كردهاند از حمران بن اعين قال قلت لابيعبدالله (ع) انبياء انتم قال لا قلت فقد حدثني من لااتهم انك قلت انكم انبياء قال من هو ابوالخطاب قال قلت نعم قال كنت اذا اهجر قال قلت فبما تحكمون قال نحكم بحكم آل داود . اول بدانكه ابوالخطاب يكي از كذابين معروف است [ص 458] و در اول امر اينطور نبود و محل اعتماد اصحاب بود تا آنكه كذب و احداث او ظاهر شد و اخبار بسيار شاهد اين معني وارد شده و در اين حديث حمران روايت ميكند كه به حضرت صادق (ع) عرض كردم كه شما انبياء هستيد فرمود نه عرض كردم كه خبر داده است مرا كسي كه او را متهم نميكنم كه تو فرمودهٔ كه شما انبياء هستيد فرمود كيست آن شخص ابوالخطاب است عرض كردم بلي فرمود پس در اين وقت من هذيان ميگفتهام عرض كردم پس بچه حكم ميفرمائيد فرمود بحكم آل داود ، و اينكه فرمود كنت اذا اهجر از باب تعليق بر محال است زيرا كه امام (ع) هذيان نميفرمايد و اگر جايز باشد كه مثل مردم هذيان بگويد اعتماد بفرمايش او نميماند و عمر بود كه نسبت به پيغمبر (ص) جسارت كرد و گفت هذيان ميگويد . خلاصه پس اول ببين كه ادعاي نبوت را درباره خودشان هذيان شمرده است و قدر هذيانات ميرزا عليمحمد را بشناس كه ادعاي نبوت كرد و كتاب بهتر از قرآن آورد ثاني اينكه شبهه نيست كه هر كه كلمات بسيار بهم ببافد كه معاني آنها منظور نظر عقل نباشد هذيان است پس اين همه اخبار كه فرمودهاند كه امام (ع) در مسجد الحرام باين تفصيل ظاهر ميشود و چه ميكند اگر هيچ منظور سواي شخص امام نيست پس كلمات ديگر نعوذ بالله معني مقصودي در آنها نيست پس العياذ بالله اينها هذيانات است هوش از سر انسان ميرود كه چه اساسي گذاردهاند كه بكلي دين را از دست مردم بگيرند و هر چه ميخواهند مدعي شوند .
فصل - و باز اخباري چند نقل كرده است از جمله في البحار لا بد لنا من آذربايجان لايقوم معه امر ، يعني از محتومات است تا شهادت آن مظهر رحمن را در آن مدينه بچشم سر و سر مشاهده كنيم .
جواب - در بحار از حضرت باقر (ع) نقل كرده است لا بد لنا من [ص 459] آذربيجان (كذا) لايقوم لها شئ فاذا كان ذلك فكونوا احلاس بيوتكم و النداء ● بالبيداء فاذا تحرك متحرك فاسعوا اليه و لو حبوا والله لكأني انظر اليه بين الركن و المقام يبايع الناس علي كتاب جديد علي العرب شديد و قال ويل للعرب من شر قد اقترب . اول اينكه ملاحظه كن اين مرد حديث را تغيير داده زيرا كه عبارت اين است كه ما از روي بحار نوشتهايم و او عمدا تغيير داده است كه بلكه شاهد قولش بشود و تتمه عبارت حديث را كه ملاحظه ميكني دخل بمطلب او ندارد ، ثاني اينكه ميبيني لايقوم لها است و محض همين مجلسي مرحوم ملاحظه كرده است كه مرجع ضمير مؤنث را نمييابد احتمال داده است كه شايد آذربيجان نبوده و چيز ديگر بوده است پس كذا گذارده كه علامت غلط است ولي ما الحمد لله نسخ صحيحه از غيبت نعماني و عوالم دست آورديم و اين است كه مولاي بزرگوار من در كتاب المبين لا بد لنار من آذربيجان روايت فرموده است و موافق اين نسخه كه دست آمده است اشكالي در عبارت حديث نميماند پس معلوم شد لنا نيست كه معني آن از براي ما باشد كه تو واقعه آذربايجان را نسبت بخود امام (ع) بدهي آن وقت اين مرد را كه امام شمرده بگوئي از اين جهت در آذربايجان كشته شده و ثالث اينكه تتمه حديث را ملاحظه كن كه ميفرمايد هر گاه واقعه آذربايجان اتفاق افتاد از خانه خود بيرون نرويد و نداء بيدا را مراقب باشيد يعني صيحه جبرئيل را كه بقشون سفياني ميزند و موافق نسخه عوالم كه و البدوا ما لبدنا است يعني در جاي خود باشيد مثل اينكه بزمين چسبيدهايد تا مادام كه ما حركت نكردهايم و اين نسخه با سابق و لاحق عبارت اوفق است بعد ميفرمايد كه هر گاه حركت كرد متحركي پس سعي كنيد بسوي او ولو با دست و شكم باشد يا مثل اطفال كه نشسته ميروند بحق خداوند هرائينه گويا من نظر ميكنم بسوي قائم ميانه ركن [ص 460] و مقام كه بيعت ميكند با مردم بر كتاب جديدي كه بر عرب شديد است و فرمود كه واي بر عرب از شري كه نزديك شده است ، و از خود اين حديث و ساير اخباري كه پيش نقل كرديم ظاهر است كه مراد از اين كتاب جديد همان رقم محكم پيغمبر است (ص) كه حكم بقتل ميفرمايد . باري حال انصاف بده كه صريحا ميفرمايد كه بعد از واقعه آذربايجان از خانه بيرون نيائيد تا متحرك حركت كند بعد ميفرمايد كه گويا او را ميبينم كه در ميانه ركن و مقام از مردم بيعت ميگيرد تا آخر آنچه فرموده است اي احمقان شما اين مرد را امام گمان ميكنيد و او را در آذربايجان بدرك رسانيدند چه دخل دارد بامامي كه بنص حديث بايد بعد بيايد و بيعت بگيرد و عرب را قتل كند چنانكه در اين حديث و ساير اخبار صريحا فرمودهاند باري بعضي طبايع هست كه بالفطره مايل بدروغ گفتن هست و عجبي از او نيست اما عجب از ساير مردم است كه گوش بحرف چنين كس بدهند و اعتماد كنند و حال اينكه يك صفحه از كتاب اين مرد را هر كس بدقت وارسي كند درجه دروغ او را دست ميآورد . خلاصه و تا اينجا كه آمدي و دانستي كه دخل بمطلب آنها ندارد حالا خبر كعب الاحبار را بشنو كه در بحار از او نقل كرده كلام طويلي تا اينكه گفته است كه بدرستي كه قائم از ولد علي از براي او غيبتي است مثل غيبت يوسف و رجعتي است مثل رجعت عيسي بن مريم پس ظاهر ميشود بعد از غيبتش با طلوع ستاره آخر و خراب زوراء و آن ري است و خسف مزوره و آن بغداد است و خروج سفياني و حرب ولد عباس با جوانان ارمنيه و آذربايجان اين حربي است كه كشته ميشود در آن الوف و الوف هر يكي قبض ميكند بر شمشير خودش كه صيقلي است و علمهاي سياه بر سر آنها حركت ميكند اين حربي است كه مستبشر ميشود در آن موت احمر و طاعون اكبر . مترجم گويد كه ظاهر اين است كه آتش آذربايجان كه در حديث اول بود همين است كه [ص 461] بايد قريب بظهور امام (ع) مشتعل شود قسمي كه فرمودند كه لايقوم لها شئ .
خلاصه و از جمله اخبار كه نقل كرده اين است كه : لو كان العلم في الثريا لناوله رجال في الفارس تا طلوع آن حضرت را از آن جهات ملاحظه نمائيم . جواب - و اين حديث را هم غلط نقل كرده و صحيحش اين است كه در كتاب المبين از عوالم روايت شده است عن جعفر عن ابيه (ع) قال قال رسول الله (ص) لو كان العلم منوطا بالثريا لتناولته رجال من فارس . و اين هم باز از عاميگري مصنف است زيرا كه فارس در لغت چنانكه در قاموس نوشته كه فارس الفرس او بلادهم و در معيار الفرس و بلادهم گفته است پس معلوم است كه مستعمل در هر دو است و بلاد فرس معلوم است كه از كجا تا كجا است و از اين جهت است كه در حديث ديگر وارد شده است از پيغمبر (ص) كه لو كان الدين عند الثريا لتناله رجال من الفرس و در حديثي فرمود لو كان الايمان منوطا بالثريا لتناوله رجال من فارس ، و دين و ايمان يكي است پس معلوم است كه مراد از فرس و فارس هم يكي است و نيز از استعمالات قديمه ظاهر است كه فارس و فرس يكي است و بلاد فارس هم مخصوص بشيراز نيست چنانكه در ذكر والده سيد ساجدين در بحار نقل كرده است امه خولة بنت يزدجرد ملك فارس و هي التي سماها اميرالمؤمنين (ع) شاهزنان و يقال بل كان اسمها برة بنت النوشجان و يقال كان اسمها شهربانو بنت يزدجرد و كان يقال له (ع) ابن الخيرتين لقول رسول الله (ص) ان لله من عباده خيرتين فخيرته من العرب قريش و من العجم فارس و كانت امه بنت كسري . ملاحظه كن كه ميفرمايد خيره از عرب قريشند و از عجم فارس و بديهي است كه در مقابل طايفه قريش طايفه از عجم را كه فرس باشند مياندازند نه بلدي را و نيز من عباده فرموده و مراد اناسيند نه شهرها و نيز فارس در شهرها هم كه استعمال شده و ملك فارس گفتهاند يزدجرد ملك شيراز خاصة نبوده بلكه [ص 462] ممالك بسيار داشته و دارالسلطنه او هم مداين بوده است و در ممالك خود هم سير ميكرد و در فتح اسلام از يزد فرار كرد و بخراسان رفت و در فتح خراسان كشته شد و موافق روايتي دختران او را هم از خراسان آوردند چنانكه حضرت رضا (ع) بسهل بن قاسم نوشجاني فرمود ان بيننا و بينكم نسب قلت و ما هو ايها الامير قال ان عبدالله بن عامر بن كريز لما افتتح خراسان اصاب ابنتين ليزدجرد بن شهريار ملك الاعاجم الي آخر ، و غرض اين است كه مراد از فارس در قديم فرس بوده است يا بلادشان كه ممالك بسيار بوده و اختصاص بشيراز نداشته بلكه دارالسلطنه هم آن اوقات شيراز نبوده و حال اينكه بنا نيست كه سلطاني را كه بلاد بسيار دارد نسبت بدارالسلطنه بدهند و مراد از عجم خلاف عرب است چنانكه در لغت مذكور است و فارس يك طايفه از طوايف عجم است خلاصه پس فارس اختصاص بشيراز ندارد و در بحار روايت كرده است از صدوق عليه الرحمه باسنادش از ابنعباس از حضرت سلمان فارسي (ره) كه فرمود من مردي بودم از اهل اصفهان از دهي كه آنرا جي ميگفتند تا آخر روايت اگر چه روايت اينكه از شيراز بوده است آن حضرت نيز هست ولي در اين روايت از اصفهان است و معذلك ايشان را سلمان فارسي ميگفتند و علي اي حال شبهه نيست كه فارس اختصاص بشيراز ندارد و بر فرض اختصاص علم دست آوردن مطلقا دليل امامت نيست نفرمودند كه علم ما كان و ما يكون دست آنها ميآيد كه اين خاص امام است فرمودند علم حاصل ميكنند و الآن هم بالنسبه بغالب عرب كه ملاحظه كني علم معارف و ساير علوم در عجم بيشتر است همان قسم كه فرمودهاند و نه هر كه گفته شد صاحب علم است امام ميشود من فرض ميكنم كه بفرمايند اگر علم منوط بثريا باشد مردي از اهل شيراز دست ميآورد اين چه دخل بمسئله امامت دارد فضائل امام را در اخبار ملاحظه كن كه علم يكي از آلاف الوف آنها است و همان علم هم علم امام را علم [ص 463] ميگويند و علم لغت را هم مثلا علم ميگويند از اين بالاتر بخواهي علم شريعت و علم اخلاق و علم معارف هر درجهاش كه حاصل بشود علم است يعني اسم علم بر آن صدق ميكند اما نه هر كه گفته شد علم حاصل كرده امام شده است خلاصه مطلب ظاهر است ولي حضرات خيلي سعي دارند كه عمدا بر خود مشتبه كنند .
و از جمله اخباري كه روايت كرده اين است كه في جوامع الكلم يقوم المهدي علي خوف شديد و فتنة شديدة و زلزال و بلاء يصيب الناس و سيف قاطع و اختلاف في دينهم و تغيير في حالهم حتي يتمني الموت صباحا و مساءا من عظيم ما يري من كلاب الناس و اكل بعضهم بعضا و خروجه عند اليأس و القنوط فطوبي لمن ادركه و كان من انصاره الويل كل الويل لمن عاداه و خالف امره ثم قال يقوم بامر جديد و كتاب جديد و سنة جديدة و قضاء علي العرب شديد . جواب - حكايت غريبي است كه در فطرت اين مرد امانت و ديانت نيست و تمام همتش مصروف اشتباهكاري است و لابدم كه تمام حديث را از عصمت و رجعت نقل كنم و چون در نسخه مطبوعه عصمت و رجعت بعضي كلمات ريخته دارد از بحار و عوالم مواضع ريخته را نسخه بدل ميگذارم تا ببيني كه اين همه جهدي كه ميكند كه اخبار آلمحمد (ع) را بر حالات ميرزا عليمحمد از مخذوليت و جبن و عجز او تطبيق نمايد بيجا است و نخواهد شد پس در عصمت و رجعت است عن ابيحمزة الثمالي قال سمعت اباجعفر محمد بن علي عليهما السلام يقول لو خرج قائم آلمحمد عليهم السلام لنصره الله بالملائكة المسومين و المردفين و المنزلين و الكربيين يكون جبرئيل ● امامه و ميكائيل عن يمينه و اسرافيل عن يساره و الرعب مسيرة شهر امامه و خلفه و عن يمينه و عن شماله و الملائكة المقربون حذائه اول من يبايعه ● [ص 464] محمد رسول الله صلي الله عليه و آله و علي (ع) الثاني و معه سيف مخترطة ● يفتح الله به ● الروم و الصين و الترك و الديلم و السند و الهند و كابلشاه و الخرز يا اباحمزة لايقوم القائم (ع) الا علي خوف شديد و زلزال و فتنة و بلاء يصيب الناس و طاعون قبل ذلك و سيف قاطع بين العرب و اختلاف شديد من ● الناس و تشتت في دينهم و تغير في حالهم حتي يتمني ● الموت صباحا و مساءا من عظم ما يري من كلب الناس و اكل بعضهم بعضا و خروجه اذا خرج عند الآيات ● و القنوط فيا طوبي لمن ادركه و كان من انصاره و الويل كل الويل لمن ناواه و خالف امره و كان من اعدائه ثم قال يقوم بامر جديد و كتاب جديد و سنة جديدة و قضاء جديد علي العرب شديد ليس شأنه الا القتل لايستتيب احدا ( و خ ) لاتأخذه في الله لومة لائم . اين است تمام حديث كه از عصمت و رجعت نقل شد و بعضي مواضع كه با عوالم و بحار اختلاف داشت در حاشيه نوشتيم و عمده وجه استدلال اين شخص همين بوده كه در اين نسخه حتي يتمني الموت بوده است و آنرا راجع بامام كرده است كه دلالت كند بر اينكه اين صدمات راجع بامام است و ميرزا عليمحمد هم از همين باب صدمات بر او وارد آمده حال بايد ترجمه حديث را از براي عوام ذكر نمود تا ببينند كه چه حكايت است ، ميفرمايد كه اگر بيرون آيد قائم آلمحمد (ع) هرائينه نصرت بكند او را خداوند بملائكه مسومين و مردفين و منزلين و كروبيين و جبرئيل پيش روي اوست و ميكائيل از راست و اسرافيل از چپ و ترس در دل مردم از جلو و عقب و راست و چپ او يك ماه راه سير ميكند و ملائكه مقربين در برابر اويند و اول كسي كه بيعت ميكند با او رسول خداست (ص) و دويم علي (ع) و با اوست شمشير برهنه فتح ميكند خداوند بآن شمشير يا از براي [ص 465] امام روم و چين و ترك و ديلم و سند و هند و كابلشاه و خرز را اي ابوحمزه برنميخيزد قائم (ع) مگر بر خوف شديدي و زلزالي و فتنه و بلائي كه بمردم برسد و طاعوني پيش از اين و سيف قاطعي ميان عرب و اختلاف شديدي از مردم و تفرقي در دينشان و تغيري در حالشان تا اينكه آرزو كند آرزوكننده مرگ را صبح و شام از بزرگي آنچه ميبيند از اذيت مردم و خوردن بعض ايشان بعضي را و بيرون آمدن او وقتي كه بيرون ميآيد در نزد مأيوسي و نااميدي است پس خوش بحال كسي كه درك بكند او را و از انصار او باشد و ويل كل ويل از براي كسي كه دوري بكند از او و مخالفت امر او را بكند و از دشمنان او باشد بعد فرمود برميخيزد بامر تازه و كتاب تازه و سنت تازه و قضاء تازه كه بر عرب دشوار است و نيست شأن او مگر كشتن و توبه قبول نميكند از كسي و اثر در او نميكند ملامت هيچ ملامتكننده . حال تو را بحق خود صاحب الامر (ص) ملاحظه كن از اول اين حديث تا آخر ببين كسي كه خداوند اين قسم نصرت بكند او را بملائكه خودش و اين طور قتل كند ممكن هست كه ترس از كسي داشته باشد بحدي كه آرزوي مرگ كند كسي كه ترس دارد معلوم است كه اعتماد بنصرت پروردگار ابدا ندارد و كسي كه مردم بتوانند بر او اذيتي وارد بياورند معلوم است كه خداوند او را نصرت نكرده زيرا كه محال است كه كسي را خدا نصرت كند و معذلك خلق تاب مقابلي او را داشته باشند چنانكه در جنگ بدر دشمنان تاب مقاومت پيغمبر را نياوردند زيرا كه خداوند ملائكه را براي نصرت آن حضرت فرستاده بود و اميرالمؤمنين (ع) هم كوشش فرمود و صبر نكرد اين بود كه دشمن را دفع داد و نصرتي كه خداوند از براي سيدالشهداء (ع) فرمود نصرت از جهت حجت و برهان بود نه از جهت دفع اذيت دشمنان و اگر چه ملائكه و جن را بنصرت حضرت فرستاد اما آن حضرت مخير در قبول نصرت بود و قبول [ص 466] نفرمود زيرا كه رضاي پروردگار را ميدانست كه در شهادت است چنانكه حضرت پيغمبر (ص) در خواب بآن حضرت فرمود كه يا حسين اخرج الي العراق فان الله شاء ان يراك قتيلا و از اين جهت حضرت قبول نصرت ملائكه را نفرمود و آنها را رخصت دفع نداد و اين است كه خداوند آنها را مجاور قبر مطهرش قرار داد كه آن روز كه صاحب الامر تشريف ميآورد نصرت كنند و خون او را از دشمنان بگيرند چنانكه اخبار پر است از اين مضامين پس اي مرد اين همه جان مكن اگر بنا باشد كه مردم با صاحب الامر (ص) آن قسم رفتار كه با سيدالشهداء (ع) نمودند بكنند اينكه خونخواهي نميشود بلكه خوني است بالاي خوني و قتلي است بالاي قتلي و خداوند فرموده و من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا و اين درباره سيدالشهداء است و ولي او صاحب الامر است (ع) و سلطنت او سلطنت باطني منظور نيست زيرا كه سلطنت باطني از براي خود سيدالشهداء (ع) هم بود و معذلك او را مظلوم فرمود پس اگر صاحب الامر هم همين طور مظلوم و مقهور باشد ميبايست بفرمايد فقد جعلنا وليه مظلوما و اين طور نفرمود و همچنين فرموده است و من عاقب بمثل ما عوقب به ثم بغي عليه لينصرنه الله و تفسير فرمودهاند آنرا به پيغمبر (ص) كه چون دشمنان اراده قتل او را داشتند و او هم دشمنان را قتل كرد بعد باز بر او ظلم كردند و سيدالشهداء را شهيد كردند خداوند او را نصرت ميكند بقائم (ع) ملاحظه كن كه درباره قائم فرموده لينصرنه الله و درباره سيدالشهداء (ع) فرموده ثم بغي عليه اگر هر دو بايد امرشان بيك منوال باشد و مقهور و مظلوم و حقشان مغصوب باشد جهت چيست كه يكي منصور شده و يكي بغي بر او وارد آمده ، خلاصه كه والله حيف است كه انسان اين همه جان بكند و زحمت بكشد و بكد يمين و عرق جبين خود را بجهنم بفرستد و از خداوند مسئلت ميكنيم بحق قائم آلمحمد (ع) كه ما را بر دين [ص 467] خود و ولايت آلمحمد (ع) و ولايت اولياءشان و برائت از اعداءشان ثابت دارد .