باري و اما نداي جبرئيل در شهر رمضان در اخباري كه در اين باب وارد شده است نديديم كه جبرئيل را هم مي‌بينند همين هست كه نداي او را همه كس بزبان خود ميشنوند و مضطرب ميشوند و همچنين نداي ابليس را كه در غروب آن روز ميكند ميشنوند و شنيدن صداي ملك يا جن لازمه‌اش ديدن آنها نيست چنانچه الآن صداي رعد را ميشنويم و آن صوت ملكي است كه از ذباب بزرگتر و از زنبور كوچكتر است چنانكه در حديث شريف ميفرمايد و ملك را هم نمي‌بينيم و مانع از شنيدن صوت رعد نيست پس آن روز هم ممكن هست كه صوت جبرئيل را بشنويم و او را نبينيم و چون هنوز در آن وقت امام ظهور نفرموده دليلي هم بر رؤيت ملك نداريم خلاصه كه بايد استعداد قابليت را درست كرد و از خداوند مسألت فرج نمود همينكه امام تشريف آورد امر او مانند آفتاب از سايه تميز داده ميشود و حاجت بزحمت ما و تو نيست .

و اما آنچه در باب دجال و سفياني تحقيق كرده است اولا كه سفياني را سفيان خوانده است در دو محل و ظاهر است كه سهو نساخ نيست و اين خطا است زيرا كه اسم آن ملعون موافق حديثي عثمان پسر عنبثه است از اولاد ابوسفيان و از اين جهت او را سفياني [ص 414] فرموده‌اند و در حديثي عرض كردند اسم سفياني چيست فرمود چه كار باسمش داري همينكه پنج شهر شام را گرفت انتظار فرج را بكشيد خلاصه كه اسمش سفيان نيست و اما اخباري كه در باب دجال روايت كرده مگر يك حديث كه از مجمع نقل كرده در باب خروج سيدالشهداء (ع) با هفتاد نفر از اصحاب كه در عوالم از كافي نقل كرده باقي ديگر را در كتب معتبره كه موجود داريم نديديم و انكار آنها را هم نميكنيم زيرا كه همان وضعها كه در اخبار نقل شده است ظاهر در اين هست كه دجال شخصي باشد كه از بعضي علوم مثل سحر و كهانت و امثال آنها با ربط باشد و از همين راهها امور عجيبه را اظهار ميكند و ادعاي ربوبيت مينمايد ولي اگر مقصود او اين است كه از نوع همين علماء سوء كه هستند كه منتهي اين است كه طالب دنيايند و بعضي عقايد فاسده دارند و احكام بغير ما انزل الله ميكنند كه فرمود فقهاء ذلك الزمان شر فقهاء تحت ظل السماء و هر يك از ايشان معدودي از خلق هم تابع ايشان هستند حال يكي از ايشان مثلا دجال است و اين همه اخبار باين الفاظ عجيبه غريبه كه روايت شده است بهمين ميگذرد نه والله كه مشكل است زيرا كه شخصي كه بنا باشد صدهزار از قبيل آن در دنيا از صدر سلف تا آخر الزمان آمده باشد و رفته باشد ديگر اين قدر بزرگ شمردن و خلق را از آن ترسانيدن چه حاجت است هنوز در همه اين علماء سوء كه در اين ازمنه هستند يك نفر مثل چهار نفر علماء سني كه هزار سال است سنيان بر تقليد آنها باقي مانده‌اند از جهت رياست پيدا نشده است كه مسلم كل زمين و زمان باشند چه شده است كه از ابوحنيفه و احمد بن حنبل و امثال آنها اين قدر خلق را نترسانيدند كه بايد از يك نفر علماء سوء اين عصر كه هيچ همچنان رياستي و جمعيتي از براي آنها نيست بترسانند انسان بايد فكر كند ائمه ما (ص) نخواسته‌اند كه خلق را عبث از چيزي بترسانند يا آنكه مثلا در [ص 415] جائي كه اطراف محل خوف في الجمله هست از يك طرف خاصة بدون باعث بترسانند دجالي را كه خودت روايت ميكني كه حضرت پيغمبر (ص) فرموده است كه همه انبياء قوم خود را از او ترسانيده‌اند و حال اينكه در ازمنه ايشان علماء سوء و سلاطين جور از قبيل فرعون و هامان كه هم اهل علم بودند و هم سلطنت داشتند و ادعاي ربوبيت هم مينمودند و از قبيل بولس ملعون كه بدعت تثليث را گذارده و هنوز باقي است و از قبيل عمر و ابوبكر و عثمان و سايرين كه بودند و مقابلي با ائمه اطهار (ص) نمودند آن قدر انذار و تخويف كه از دجال كه باعتقاد تو مثلا يك نفر از همين علماء سوء معروف است فرموده‌اند از آنها نفرمودند والله كه امر آل‌محمد (ع) را خيلي سست گرفته‌ايد و اين طور نيست البته يك حكايتي است كه كمال احتياط را داشته كه باين وضعها خلق را ترسانيده‌اند و باين آسانيها نيست كه شما هوس كرده‌ايد يك جاهل عاجزي را امام قرار بدهيد از اين طرف هم باصطلاح يك ملا پيناس كه هيچ كار از او برنميآيد اين را دجال بخوانيد و ابدا از هيچ جهت نه از جهت وضع و نه از جهت زمان و نه از ساير جهات شباهت بآنچه فرموده‌اند نداشته باشد تو بگو ببينم كه اين بزرگواران قصدشان از اين فرمايشات كه فرموده‌اند هدايت بوده است يا اضلال اگر هدايت بوده است آيا اين رسم هدايت است كه بفرمايند همچنين شخص شقيي خواهد آمد باين هيكل و باين وصف و اين داعيه از او بپرهيزيد و عامه دوستان ضعيف نادان ايشان همان اوصاف را خاطرنشان خود كرده كه بمحض اينكه ديدند از او پرهيز نمايند بعد كه كاشف بعمل بيايد مقصود ايشان يك نفر از اين مردمان رسمي كه هيچ تازگي در وجود او نبوده و مثل ساير خلق بوده است اين باشد و چون شباهتي بآن وضعها كه از پيش شنيده بودند نداشته بسياري از دوستانشان هم باو گرويده‌اند زيرا كه مطمئن بودند كه ائمه ايشان راستگويان هستند و بقول ايشان [ص 416] گرفتند بعد كه معلوم شده دجالي بوده اما اين اوصاف را مطلقا نداشته است و مردم بيچاره هم باطمينان بائمه باو گرويدند و يكسره همه را برداشت و داخل جهنم نمود انشدك بالله اين اضلال است يا هدايت و رسم خدا و رسول همين بوده يا طور ديگر بوده است حال بمحض اينكه اين سخن را گفتيم بيرون ميآيند كه نقلي نيست محض امتحان اوصاف بر خلاف موصوف باشد مثل اينكه اوصافي كه در تورية و انجيل از خاتم بود بر خلاف او بود و هر چه بگوئي كه ملاحظه كن كتاب خدا و اخبار اهل بيت (س) را خداوند فرموده ويل للذين يكتبون الكتاب بايديهم ثم يقولون هذا من عند الله و ائمه (ص) تفسير فرموده‌اند كه علماء يهود اوصاف مجعوله براي خاتم در تورية زياد كردند و بنا كردند براي عوام خود خواندن و آنها را از خاتم (ص) معرض كردن فورا يا بملاحظه عدم صرفه و صلاح خود و يا بتصديق يهود و نصاري و تكذيب ائمه هدي (ص) هر چه هست رد كتاب خدا و فرمايش آل‌محمد (ص) را ميكند و هنوز مدعي مسلماني هم هست و مدعيان اسلام كه از پي او ميروند هيچ نميگويند كه اگر مسلماني چرا تكذيب خدا و پيغمبر را ميكني و اگر نيستي كه چه از جان ما ميخواهي باري حكمة بالغة فماتغني النذر و عجب اين است كه از عصمت و رجعت فقره از روايت اكمال الدين را كه از بعضي عامه نموده است بر سبيل اعتماد روايت كرده و خود عامه در آن باب اختلاف دارند حتي باين درجه كه ميگويند آن شخص كه در زمان نبي متولد شد بآن تفصيل و حضرت فرمود كه پيغمبران همه قوم خود را از دجال ترسانيدند و خدا او را تأخير انداخت تا امروز آن شخص آخر اسلام آورد و مرد و اصحاب ما هم اين روايت را بر سبيل اعتماد نقل نميكنند و اين شخص آنرا روايت ميكند كه آن روز متولد شده و معذلك مقصودش اين است كه يكي از همين علماء دجالند پس اين تناقضي است بين مگر اينكه مقصودش [ص 417] اين باشد كه او هم در يكي از علماء سوء رجعت كرده است خلاصه كه پريشان‌گوئي بسيار ميكند و اشهد بالله كه نه خودش ميفهمد كه چه ميگويد و نه ديگران .

باري و حديثي هم كه از رواح نقل ميكند وجوههم وجوه الآدميين تا آخر صحيح است و تصحيف جزئي دارد و در كتاب المبين از عوالم از جابر بن عبدالله از پيغمبر (ص) نقل شده است و دلالتي دارد كه شياطين انس هستند بلكه حيواناتند كه بلباس انسان درآمده‌اند ولي موضوع همه اينها بعد از ظهور امام (ع) معلوم ميشود ،

و كل يدعي وصلا بليلي و ليلي لاتقر لهم بذاكا

اذا انبجست دموع من خدود تبين من بكي ممن تباكا

و اما روايتي كه از تفسير عياشي نموده آن هم صحيح است اما و يمكر معه الماكرون مصحف است و صحيح آن و كر معه المكرون است و نميدانم در اين موقع اين حديث شريف را بچه مناسبت نقل كرده است چه بسيار شبيه است كتاب اين مرد بجنگها و كشكولها كه نوشته ميشود و ترتيبي در مطالب آن منظور نيست هر چه بنظر نويسنده خوش ميآيد آنرا ضبط ميكند مطلب در بيان نزول ملائكه و جن و سفياني و دجال است و در صدد اثبات اين است كه از همين مردم جماعتي ملائكه و جن و شياطين هستند و از همين علماء سوء دجال و سفياني و اين حديث شريف در بيان رجعت است چه مناسبت با اين مقام دارد مگر اينكه همان طور كه تصحيف كرده و يمكر معه الماكرون نقل كرده منظورش اين است كه علماء با او مكر ميكنند و بهمين سبب دجال و سفياني ميشوند چون از جهالت اين جماعت بعيد نيست اصل حديث را نقل ميكنم تا بداني كه آنچه نقل كرده غلط است در عوالم و بحار نقل كرده‌اند از عياشي از سيرين قال كنت عند ابي‌عبدالله (ع) اذ قال ما يقول الناس في هذه الآية و اقسموا بالله جهد ايمانهم لايبعث الله من يموت قال يقولون لا قيامة [ص 418] و لا بعث و لا نشور فقال كذبوا والله انما ذلك اذا قام القائم و كر معه المكرون فقال اهل خلافكم قد ظهرت دولتكم يا معشر الشيعة و هذا من كذبكم تقولون رجع فلان و فلان لا والله لايبعث الله من يموت الاتري انهم قالوا و اقسموا بالله جهد ايمانهم كانت المشركون اشد تعظيما للات و العزي من ان يقسموا بغيرها فقال الله بلي وعدا عليه حقا الي كن فيكون چون در بحار و عوالم هر يك بعضي حروف نقص و زياد داشت صحيح آنرا از هر دو روايت كرديم حال ملاحظه كن كه يمكر معه الماكرون در اين موقع چه مناسبت دارد ؟ ترجمه حديث شريف اين است كه امام (ع) فرمود كه چه ميگويند مردم در اين آيه و اقسموا بالله جهد ايمانهم تا آخر عرض كرد ميگويند كه قيامتي نيست و بعث و نشوري نيست و حاصل مطلب اين است كه آيه را درباره مشركين معني ميكنند كه منكر همه اينهايند امام (ع) فرمود دروغ ميگويند بحق خدا اين است و جز اين نيست كه اين وقتي است كه قائم برخيزد و كساني كه رجعت ميكنند با او رجعت كنند و سنيان در اين وقت بگويند كه دولت شما ظاهر شد اي گروه شيعه و اين از دروغ شما است كه ميگوئيد فلان و فلان برگشتند و قسم بخدا كه خدا مبعوث نميكند هر كس كه مرده يعني در رجعت بعد شاهد آورد امام باينكه مي‌بينيد كه قسم بخدا خورده‌اند و مشركين قسم بلات و عزي ميخورند . خلاصه حال ملاحظه كن كه سخن در رجعت است و يكر معه المكرون صحيح است نه يمكر معه الماكرون و اگر اين كلمه از سهو نساخ است و مقصود او هم اشاره برجعت بوده است و منظورش اين باشد كه همينها رجعت پيشينيان هم هستند ميگوئيم در اين كه جماعتي رجعت ميكنند حرف نيست ولي سخني كه هست در اين است كه بچه دليل راجعين از ارحام سر بيرون ميآورند و بر فرض كه سر بيرون آوردند آيا كسي كه رجعت ميكند بايد همه آنچه در زمان سابق دارا بوده است حال هم دارا باشد [ص 419] يا حاجت نيست اگر حاجت نيست كه بسيار سهل است و اسم هر كس را بر سر هر كس بخواهيم ميگذاريم و اگر بايد داراي همه كمالات و فعليات گذشته خود باشند مثل اينكه قوم صالح كمالات گذشته او را از او خواستند و ظاهر كرد و سر از رحمي هم بيرون نياورد بلكه پيري رفت و جواني برگشت و كمالات صالح (ع) را آشكار نمود كه بسم الله ما هم منتظر همين هستيم و اشهد بالله كمال آرزو داريم كه بعد از رجوع حضرت سلمان مثلا يا ديگر اصحاب راجعين يا ائمه و پيغمبر (ص) خدمت ايشان برسيم و بهمان زبان كه مؤمنين قوم صالح گفتند عرض ميكنيم كه ما اوصاف شما را درس خوانده‌ايم و بقدر معرفت خود ميدانيم ظاهر بكنيد تا بدانيم و معرفت بشما حاصل كنيم فضائل و علوم و كمالات و كراماتي كه از حضرت سلمان مثلا در كتب معتبره مثل تفسير عسكري (ع) نقل شده دست ميگيريم و سلمان را بفضل خداوند و هدايت او ميشناسيم يا ليت كه نظر مرحمتي ميفرمودند و رجعت ميكردند و ما را از اين غم ميرهانيدند حالا اگر شما سراغ داريد قربة الي الله بما هم نشان بدهيد مشروط باينكه همه‌اش بتحكم و تكلف نباشد بلكه عيانا و شهودا اگر سلمان است علوم خود را اظهار كند و عمل خود را نشان دهد و تازيانه را مار كند و بدشمن خود بفرمايد كه يا ارض ابلعيه و زمين امتثال كند تا مثل عبد ذليل تمكين كنيم و خاك قدمش را جواهرسرمه چشم رمدديده خود نمائيم خلاصه كه امر دين بحرفهاي مفت پريشان نميگذرد ان علي كل حق حقيقة و علي كل صواب نورا و من لم‌يجعل الله له نورا فما له من نور .

باري و چون از بيان اين اخبار فارغ شديم حال برويم بر سر آن عداوتها كه با مولاي بزرگوار من (اع) بكار برده و كناياتي كه ذكر كرده اول آنكه آيه مباركه و ماجعلنا الرؤيا التي اريناك الا فتنة للناس را ذكر كرده و اشاره بحديث رؤيا نموده است و شجره ملعونه را ذكر كرده كه در [ص 420] اخبار فرموده‌اند كه مراد از آن بني‌اميه هستند آن وقت دو آيه از قرآن كه لفظ اثيم داشته است ذكر كرده و منظورش اشاره بمولاي بزرگوار من است كه از باب خفض جناح و اعتراف بتقصير كه شيمه همه انبياء و اولياء و صلحا بوده است لفظ اثيم را كه قافيه كريم بوده اختيار فرموده است و در اوايل كتب خود ذكر فرموده و در آخر گفته است كه اين از همان شجره است يعني از بني‌اميه .

و در اين مقام دو مطلب بايد نوشت اول شرحي از نسب اين سلسله بعد در لفظ اثيم كلماتي عرض كنيم . اما نسب اين سلسله موافق آنچه در ناسخ التواريخ جلد قاجاريه نوشته است كه در همه جا پهن است خلاصه‌اش اين است كه سرتاق نويان بن سابا نويان بن جلاير بن ينرون كه از سلسله مغول است يك تن از نوئينان درگاه و سرهنگان سپاه هلاكو خان بود و بعد از هلاكو خان فرزندان او كه سلطنت داشتند سرتاق نويان را نيز بمنصب اتابكي سرافراز داشتند تا زمان سلطنت غازان خان بن ارغون خان سرتاق نويان از دنيا برفت و پسرش قاجار نويان كه نسب سلسله قاجار بدو پيوسته ميشود نيز مورد الطاف پادشاهي شد و بجاي پدر نشست و اولاد و عشيره قاجار نويان بسيار شد و بعد از آنكه سلطنت اولاد چنگيز خان بسر رفت قاجار نيز بقبائلي كه از مغول كه در حدود شام سكني داشتند پيوستند و در آنجا بودند تا امير تيمور گوركان سلطنت يافت جماعت مغول را از حدود شام كه زمين بيگانه بود حركت داد و بايران و تركستان فرستاد و گروهي خاصة مردم قاجار در آذربايجان و حدود گنجه و ايروان سكني كردند و بودند تا شاه عباس ماضي بسلطنت رسيد و ايشان را از آن اراضي حركت داده نيمي از ايشان را در استرآباد و نيمي را در مروشاهيجان سكني داد و در استرآباد در قلعه مبارك‌آباد كه در كنار گرگان بود سكني كردند و آن جماعت كه بر فراز قلعه بودند يخاري‌باش و آن جماعت كه بر فرود قلعه بودند اشاق‌باش موسوم شدند و پدران فتحعلي خان [ص 421] قوانلو همواره قائد آن سلسله بودند و فتحعلي خان پسر شاه‌قلي خان بن مهدي خان بن ولي خان بن محمدقلي خان است و فتحعلي خان نيز بزرگ ايشان بود و در جنگ افغان خدمات كرد و در حضرت شاه سلطان حسين تقرب يافت تا آنكه امناي دولت شاه را از او رنجيده‌خاطر كرده و رو بمازندران برگشت و شاه سلطان حسين در فتح افغان مقتول گشت و شاه طهماسب پسر او از آذربايجان بمازندران آمد و فتحعلي خان نيز خود را باو رسانيده در خدمت او كوشيد و بود تا زماني كه در محاصره مشهد مقدس بواسطه نادرشاه او را كشتند و محمدحسن خان پسر او چون رشدي بتمام داشت نادرشاه در صدد قتل او برآمد و او پنهان شد تا زماني كه نادرشاه مقتول گشت و بعد حركت نموده دست بيرون آورد و مولاي بزرگوار من پسر مرحوم ابرهيم خان است ابن مهديقلي خان ابن محمدحسن خان كه نسب او معلوم شد پس ببين كه طايفه قاجار اصل آنها از مغول بوده است و جماعتي را كه اشاره كرده عربند و هيچ نسبت در ميانه نيست و اين نسبي است كه از اين سلسله جليله معروف است ولي نسب اصلي ايشان همه جا معروف نيست و حقيقة [ص 422] ايشان از سادات صفويه هستند ● و تفصيل آن اين است كه زماني كه [ص 423] فتحعلي خان در جنگ افغان نسبت بشاه سلطان حسين خدمات كرد و جان‌فشاني نمود شاه از فرط مرحمت يكي از مخدرات حرم را طلاق گفته و بفتحعلي خان اجازه داد كه او را تزويج نمايد تا مزيد افتخار او باشد همينكه فتحعلي خان اراده تزويج او را نمود مخدره مذكوره باو اطلاع داد كه من از شاه حامله‌ام و فتحعلي خان دست نگاه داشته ولي او را در سراي خويش ميداشت تا آنكه وضع حمل او شد و خداوند پسري مرحمت فرمود و او را محمدحسن خان اسم گذاردند و در اين وقت شاه سلطان حسين از دنيا رفته بود و دولت صفويه اختلال بهم رسانيده اعادي ايشان از هر طرف قصد هلاكت ذريه آنها را داشتند و فتحعلي خان صلاح در اظهار نسب محمدحسن خان نميديد و او را پسر خود ميخواند و در واقع پسر شاه سلطان حسين صفوي بود تا آنكه محمدحسن خان بحد رشد و كمال رسيد و اين ذريه كه هستند از او بعمل آمد و اين حكايت در مازندران و شيراز اشتهار تمامي دارد و مرحوم محمداسمعيل خان وكيل‌الملك و مرحوم حاج سيد جواد شيرازي امام جمعه كرمان از اين مطلب بتفصيل مخبر بودند و شهادت ميدادند حتي آنكه در زمان خاقان مغفور وقتي مرحوم خاقان از فرط اخلاصي كه نسبت بائمه طاهرين (ع) داشت خواست كه اين مطلب را اظهار دارد و قدغن فرمود كه نقاره بكوبند و سيادت اين سلسله جليله را اظهار دارند و طهران را بهمين ملاحظه دارالخلافه خواندند كه در اين اثنا قاجاريه كه بودند يك‌مرتبه [ص 424] فغان برآوردند كه بشمشير ما سلطنت از ساير خانواده‌ها بيرون رفته و در خانواده ما قرار گرفته و شاه ميخواهد نسب خود را از ما دور كند و باز بصفويه بپيوندد همانا ما سر از اطاعت او ميپيچيم خاقان مغفور ملاحظه فرمود كه اگر امر سيادت او اشتهار يابد اختلال عظيم در سلطنت او پديد آيد باز حكم بكتمان اين مسئله صادر شد طوري كه از نظرها محو و منسي گرديده است و در تاريخ هم البته بر حسب مصلحت دولت بآن قسم كه شنيدي نقل كرده است و الا بسيار بعيد است كه از اين واقعه مستحضر نباشد و يكي از معتمدين نقل ميكرد كه در شيراز بين اهل اطلاع معروف است كه خاقان مغفور فرزندان خود را ميرزا ميخواند بهمين ملاحظه بود كه مثلا محمدعلي ميرزا و محمدولي ميرزا ميفرمود از جهت سيادت بود خلاصه حال ميخواهي اين مطلب را قبول كن ميخواهي انكار نما و بعضي از معتمدين نقل ميكردند كه در اصفهان كتابي بنظر رسيد از يكي از سادات صفويه كه نسب جماعتي از سادات اصفهان و غيرهم را ذكر ميكند و از جمله ذكر شجره مرحوم آقا محمد خان و ساير اخوان اوست كه بهمين ترتيب كه اجمالا ذكر شد نوشته است و ايشان را از صفويه طاب الله ثراهم شمرده باري و جواب ديگر بتو ميگويم كه خود شماها هم مكرر اين مطلب را ميگوئيد كه

شاخ گل هر جا كه ميرويد گل است خم مل هر جا كه ميجوشد مل است

دوست آل‌محمد (ع) آن كسي است كه تمام عمر سواي ذكر آل‌محمد (ع) و نشر فضايل ايشان و تحريص و ترغيب در محبت ايشان شغلي نداشته باشد تا جائي كه مغرضين او را در باب محبت غالي بخوانند و بگويند كه نعوذ بالله محبت اهل بيت (س) هم بحد وسط بايد باشد پس آنكه ذكري سواي ذكر آل‌محمد و نشر امر ايشان ندارد اين دوست ايشان است [ص 425] هر كه ميخواهد باشد و آنكه غصب حق آل‌محمد (ع) را ميكند و اسم امام را بناحق بر سر خود ميگذارد و انكار فضل امام و علم او و قدرت او را مينمايد و مردم را از امام روگردان ميكند و رو بخود ميكند و بعد از اميرالمؤمنين (ع) سلوني قبل ان تفقدوني ميگويد با اينكه بخصوص فرمودند كه اين را ديگر كسي نميگويد مگر كافر و بعد از پيغمبر خاتم (ص) ادعاي نبوت ميكند و بزعم خود كتاب بهتر از قرآن ميآورد با اينكه فرمودند كه هر كه چنين ادعائي بكند قتل او واجب است چنين كسي تابع عمر است و ابوبكر و از بني‌اميه است و بني‌عباس و چنين كسي شيطان مجسم است ، و كلام را ختم ميكنم بيك حديث شريف كه در بحار روايت كرده است عن ابي‌حمزة قال دخل سعد بن عبدالملك و كان ابوجعفر (ع) يسميه سعد الخير و هو من ولد عبدالعزيز بن مروان علي ابي‌جعفر (ع) فبينا ينشج كما تنشج النساء قال فقال له ابوجعفر (ع) ما يبكيك يا سعد قال و كيف لاابكي و انا من الشجرة الملعونة في القرآن فقال له لست منهم انت اموي منا اهل البيت اماسمعت قول الله عز و جل يحكي عن ابرهيم (ع) فمن تبعني فانه مني ، حال در اين حديث تدبر كن و اگر كسي بالفرض بشجره ملعونه بپيوندد تكليف خود را درباره او بدان و از مقاتل الطالبيين كه تصنيف ابي‌الفرج اصبهاني است منقول است في ذكر اولاد ابي‌عبدالله الحسين (ع) و علي بن الحسين و هو الاكبر و لا عقب له و يكني اباالحسن و امه ليلي بنت ابي‌مرة ابن عروة ابن مسعود الثقفي و امها ميمونة بنت ابي‌سفيان بن حرب بن امية و تكني ام‌شيبة و امها بنت ابي‌العاص بن امية و هو اول من قتل في الواقعة و اياه عني معوية في الخبر الذي حدثني به محمد بن محمد بن سليمان قال حدثنا يوسف بن موسي القطان قال حدثنا جرير عن مغيرة قال قال معوية من احق الناس بهذا الامر قالوا انت قال لاولي الناس بهذا الامر علي بن الحسين بن [ص 426] علي جده رسول الله و فيه شجاعة بني‌هاشم و سخاء بني‌امية و زهو ثقيف ، باري و شأن حضرت علي اكبر معلوم است و درباره او فرمودند اشبه الناس خلقا و خلقا و منطقا برسولك و از اشخاصي كه حضرت پيغمبر (ص) در همان رؤيا ملاحظه فرمود كه بر منبر او بالا ميرفتند يكي ابوبكر است كه اشقاي اولين و آخرين است و محمد ابوبكر با آن همه شأن و جلالت فرزند اوست ديگر زياده نميگويم كه ذريه او بكجا رسيدند غرض اين است كه آنكه تابع آل‌محمد است (ع) از ايشان است هر كه ميخواهد باشد و آنكه غاصب حق ايشان است آن هم شأنش معلوم است هر كه ميخواهد باشد و حال اينكه الحمد لله رب العالمين سلسله جليله ما ربطي بشجره ملعونه ندارند و در اين جزء زمان با اين همه اضداد الشكر لله كسي كه تمام وقت و همت او مصروف خدمت و نوكري آل‌محمد (ع) است مشايخ ما بوده‌اند و هستند و امروز زبان مردم چاك و بند ندارد هر كه هر چه ميخواهد ميگويد اميدواريم كه فرداي قيامت جزاي عمل و قول هر كسي باو برسد .

و اما آنچه ذكر كرده از آياتي كه لفظ اثيم دارد و اشاره بمولاي من (اع) نموده است چون اين مطلب بسيار در نظر ايشان جلوه كرده و مكرر اين آيات را در تعيير مولاي من ميخوانند و منحصر بايشان هم نيست ديگران هم گفتند و جواب خود را مكرر شنيدند در اين مقام هم مختصري جواب ميگوئيم پس از مردم صاحب فهم و فراست سؤال ميكنم كه آيا اين آيات درباره كسي است كه خود از باب اعتراف بتقصير نسبت اثم بخود دهد يا آنكه درباره كسي است كه خود را بري از گناه بشمرد و علاوه خود را عزيز كريم بشمرد ؟ در اخبار ملاحظه كنيد كه آيه شريفه ان شجرة الزقوم طعام الاثيم درباره كه نازل شده است آيه درباره ابوجهل بن هشام است كه نسبت به پيغمبر (ص) آن همه عداوت نمود و ايمان بآن حضرت نياورد و خود را با وجود كفر مصاب ميدانست و مدعي بود كه اني انا العزيز [ص 427] الكريم و خداوند درباره او ميفرمايد ان شجرة الزقوم طعام الاثيم تا آنكه بر سبيل طعن باو ميفرمايد ذق انك انت العزيز الكريم و همين مضمون بعينه در تفسير برهان روايت شده است و مولاي بزرگوار من اگر چه اسم مباركش مناسب با مسمي واقع شده بود و خداوند باو كرامتها عنايت فرموده بود معذلك كله ابدا مدعي كرامتي براي خود نبود و بالعكس خفض جناح نموده خود را اثيم ميخواند حال ملاحظه كنيد كه آيا اين وضع بكلي برعكس موضوع آيه هست يا نيست اگر بنا باشد كه هر كس خود را اثيم خواند موضوع اين آيات بشود پس اول هابيل بن آدم عليهما السلام بايد نعوذ بالله موضوع آيات بشود زيرا كه آن وقتيكه قابيل خواست او را بقتل رساند هابيل باو فرمود اني اريد ان تبوء باثمي و اثمك فتكون من اصحاب النار و ذلك جزاء الظالمين پس هر چه درباره هابيل (ع) ميگوئي در اين مقام هم بگو ، و در ادعيه وارده از اهل بيت (س) ملاحظه كن ببين چه قدر اقرار باثم خاصة فرموده‌اند و ما بعضي از آنها را كه در بادي نظر ديده شده نقل ميكنيم در صحيفه سجاديه كه زبور آل‌محمد است (ع) در دعاي اعتراف و طلب توبه ميفرمايد اتوب اليك في مقامي هذا توبة نادم علي ما فرط منه مشفق مما اجتمع عليه خالص الحياء مما وقع فيه عالم بان العفو عن الذنب العظيم لايتعاظمك و ان التجاوز عن الاثم الجليل لايستصعبك و ان احتمال الجنايات الفاحشة لايتكأدك و در دعاي اعتذار از تبعات عباد ميفرمايد و من عيب مؤمن ظهر لي فلم‌استره و من كل اثم عرض لي فلم‌اهجره اعتذر اليك يا الهي منهن و من نظائرهن و در دعاي ختم قرآن ميفرمايد و اجعل القرآن لنا في ظلم الليالي مونسا و من نزغات الشيطان و خطرات الوساوس حارسا و لاقدامنا عن نقلها الي المعاصي حابسا و لألسنتنا عن الخوض في الباطل من غير ما آفة مخرسا و لجوارحنا عن اقتراف الآثام زاجرا و در دعاء وداع شهر رمضان ميفرمايد اللهم و ما [ص 428] الممنا به في شهرنا هذا من لمم او اثم او واقعنا فيه من ذنب و اكتسبنا فيه من خطيئة علي تعمد منا او علي نسيان ظلمنا فيه انفسنا او انتهكنا به حرمة من غيرنا فصل علي محمد و آله و استرنا بسترك و در دعاء تضرع و استكانت ميفرمايد و اغفر لي ما تعلم من ذنوبي ان تعذب فانا الظالم المفرط المضيع الآثم المقصر المضجع المغفل حظ نفسي و ان تغفر فانت ارحم الراحمين و در دعاي يوم خميس ميفرمايد و صل علي النبي محمد و آله و لاتفجعني فيه و في غيره من الليالي و الايام بارتكاب المحارم و اكتساب المآثم ، حال ملاحظه كن كه ما كه ادعاي دوستي آل‌محمد (ع) را داريم آيا دستور العمل ما در همه امور سواي اين است كه تأسي بموالي و سادات خود كنيم اگر اعتراف باثم نمودن بد است و باين واسطه انسان مورد آيات ذم ميشود چرا مولاي ما علي بن الحسين (ع) اين همه اعتراف باثم فرموده است و در غير صحيفه مباركه از ادعيه ديگر اين لفظ بسيار است نهايت چون بعد از فقرات صحيفه مطلب ظاهر ميشود حاجت باستقصاء نيست علاوه بر اينكه اثم را در لغت ملاحظه كن بمعني ذنب است و ذنب يعني اثم چنانكه در قاموس مينويسد و عصيان نيز ضد طاعت است و آن هم بمعني ذنب و اثم است ملاحظه كن در اخبار ببين چه قدر تأكيد در باب اقرار بذنوب و اعتراف بآنها نموده‌اند حتي فرموده‌اند كه بگو و لاتخرجني من حد التقصير كه هرگز خود را بري از تقصير نداني و حضرت باقر (ع) فرمود كه سه چيز است كه پشت را ميشكند مردي كه عمل خود را بسيار بشمرد و ذنوب خود را فراموش كند و براي خود عجب نمايد و نيز فرمود بخدا قسم نجات از ذنب نمييابد مگر هر كس اقرار بآن نمايد و حضرت صادق (ع) فرمود بخدا قسم بيرون نرفته است بنده از ذنب باصرار و بيرون نرفته است بنده از ذنب مگر باقرار ، ملاحظه كن در اقرارهائي كه ائمه ما (ص) ميفرمودند ببين چه حكايت است حضرت امام موساي كاظم (ع) در دعاي سجود ميفرمايد رب [ص 429] عصيتك بلساني و لو شئت و عزتك لاخرستني و عصيتك ببصري و لو شئت و عزتك لاكمهتني و عصيتك بسمعي و لو شئت و عزتك لاصممتني و عصيتك بيدي و لو شئت و عزتك لكنعتني و عصيتك بفرجي و لو شئت و عزتك لعقمتني و عصيتك برجلي و لو شئت و عزتك لجذمتني و عصيتك بجميع جوارحي التي انعمت بها علي و لم‌يكن هذا جزاؤك مني ثم كان يقول الف مرة العفو العفو و يلصق خده الايمن بالارض و يقول بصوت حزين ثلثا بؤت اليك بذنبي و عملت سوءا و ظلمت نفسي فاغفر لي فانه لايغفر الذنوب غيرك يا مولاي ثم يلصق خده الايسر بالارض و يقول ثلثا ارحم من اساء و اقترف و استكان و اعترف تو را بحق خدا انصاف بده بالاتر از اين ميشود اقرار بذنوب نمود و حضرت سجاد (ع) در دعاي توبه ميفرمايد هذا مقام من تداولته ايدي الذنوب و قادته ازمة الخطايا و استحوذ عليه الشيطان فقصر عما امرت به تفريطا و تعاطي ما نهيت عنه تغريرا كالجاهل بقدرتك عليه او كالمنكر فضل احسانك اليه حتي اذا انفتح له بصر الهدي و تقشعت عنه سحائب العمي احصي ما ظلم به نفسه و فكر فيما خالف به ربه فرأي كبير عصيانه كبيرا و جليل مخالفته جليلا فاقبل نحوك مؤملا لك و در دعاي استقاله ميفرمايد انا الذي اوقرت الخطايا ظهره و انا الذي افنت الذنوب عمره و انا الذي بجهله عصاك و لم‌تكن اهلا منه لذاك خلاصه كه اگر آنچه دليل اين مطلب است بخواهيم جمع كنيم كتاب دعائي مفصل بايد نوشت و آيا جايز است كه چون خودشان اين قسم اقرار نموده‌اند حال آياتي كه درباره مذنبين و خاطئين و آثمين و عاصين وارد شده است العياذ بالله همه را در شأن ايشان بخوانيم و بگوئيم باقرار خودتان شما محل همه اين آيات هستيد نه والله كه جايز نيست حال هر چه در اين مقام ميگوئي در باب اقرار مولاي من باثم و اقرار ساير علماء و عباد و زهاد بذنوب و خطايا و عصيان بگو اگر اين بر مولاي من عيب باشد سهل است جائي كه [ص 430] تابع هابيل بن آدم شده باشند و تأسي بسيد الساجدين و زين‌العابدين و حجة الله علي العالمين عليه صلوات المصلين نموده باشند كو تو اين را عيب بگيري غمي از آن نيست و عمده عيب ايشان كه همه را بفغان آورده والله همين است كه در جميع امور تأسي بسادات و موالي خود كرده‌اند و كساني كه تابع آراء و اهواء خود شدند ترسيدند كه نبادا متابعت ايشان از ائمه (ص) رونق بازار ايشان را بشكند اين است كه امر باينجا رسيد و شكر ميكنيم پرورنده را كه طرف سلامت را دست مشايخ ما داده است تو بهر راه ميخواهي برو و هر چه ميخواهي بگو ما را غمي از آن نيست .

فصل - گفته است : و از سنه ظهور آن مظهر نور حضرت مكلم طور در فرماني كه لا رطب و لا يابس الا في كتاب مبين ميفرمايد يدبر الامر من السماء الي الارض ثم يعرج اليه في يوم كان مقداره الف سنة مما تعدون مقصود امر الله و نزول وحي الله و بعد عروجش الي الله در يك روز كه مقدارش هزار سال از شماره شماها است و يستعجلونك بالعذاب و ان يوما عند ربك كالف سنة مما تعدون ● و حديث معروف عند انقضاء المص بالمر يقوم المهدي مطابق است با آيه مباركه و عمر قائم كه بهزار ميرسد ظاهر ميشود مفسر آيه و مؤيد حديث است از ظهور تا غيبت كه ابواب الهام مفتوح بود دويست و شصت سنه هزار كه ميگذرد بنص كتاب و بيانات صاحبان كتاب بايد وحي نازل شود .

جواب - والله هوش از سر انسان ميرود كه اين جماعت چه قدر جري هستند بر خدا و رسول (ص) و چگونه در هر مسئله مخالفت امر او را ميكنند و كتاب خدا را برأي تأويل مينمايند و هيچ باك ندارند اولا تو ملاحظه كن [ص 431] اخبار آل‌محمد عليهم السلام را و آيات كتاب را نيز ببين در باب توقيت اين امر چه فرموده‌اند در عوالم از فضيل روايت كرده است قال سألت اباجعفر (ع) هل لهذا الامر وقت فقال كذب الوقاتون كذب الوقاتون و از منذر جواز عن ابي‌عبدالله (ع) قال كذب الموقتون ما وقتنا فيما مضي و لانوقت فيما يستقبل و بمهزم اسدي فرمود يا مهزم كذب الوقاتون و هلك المستعجلون و نجا المسلمون و الينا يصيرون ، و اين حديث را بچهار سند روايت كرده و از محمد بن مسلم عن ابي‌عبدالله (ع) قال من وقت لك من الناس شيئا فلاتهابن ان تكذبه فلسنا نوقت لاحد وقتا ، و بروايت ديگر و اندك اختلاف در لفظ همين حديث را نقل كرده و از ابي‌بصير عن ابي‌عبدالله (ع) قال سألته عن القائم (ع) فقال كذب الوقاتون انا اهل بيت لانوقت ثم قال ابي الله الا ان يخلف وقت الموقتين و از آن حضرت شنيده شد كه فرمود انا لانوقت هذا الامر و نيز از ابي‌بصير عن ابي‌عبدالله (ع) قال قلت (ظ) له جعلت فداك متي خروج القائم (ع) فقال يا بامحمد انا اهل البيت لانوقت و قد قال محمد صلي الله عليه و آله كذب الوقاتون و از خود صاحب الامر (ع) كه بمحمد بن عثمان العمري توقيع فرمود اما ظهور الفرج فانه الي الله و كذب الوقاتون و در حديث مفضل است كه در بحار و عوالم و جاهاي ديگر نقل شده است قال سألت سيدي الصادق (ع) هل للمأمول المنتظر المهدي (ع) من وقت موقت يعلمه الناس فقال حاش لله ان يوقت ظهوره بوقت يعلمه شيعتنا قلت يا سيدي و لم ذاك قال لانه هو الساعة التي قال الله تعالي و يسألونك عن الساعة قل انما علمها عند ربي لايجليها لوقتها الا هو ثقلت في السموات و الارض الآية ، و هو الساعة التي قال الله تعالي يسألونك عن الساعة ايان مرسيها و قال عنده علم الساعة و لم‌يقل انها عند احد و قال هل ينظرون الا الساعة ان تأتيهم بغتة فقد جاء اشراطها الآية ، و قال اقتربت الساعة و انشق القمر و قال و مايدريك لعل الساعة تكون قريبا [ص 432] يستعجل بها الذين لايؤمنون بها و الذين آمنوا مشفقون منها و يعلمون انها الحق الا ان الذين يمارون في الساعة لفي ضلال بعيد قلت فما معني يمارون قال يقولون متي ولد و من رأي و اين يكون و متي يظهر و كل ذلك استعجالا لامر الله و شكا في قضائه و دخولا في قدرته اولئك الذين خسروا الدنيا و ان للكافرين لشر مآب قلت فلايوقت له وقت فقال يا مفضل لااوقت له وقتا و لايوقت له وقت ان من وقت لمهدينا وقتا فقد شارك الله تعالي في علمه و ادعي انه ظهر علي سره و ما لله من سر الا و قد وقع الي هذا الخلق المعكوس الضال عن الله الراغب عن اولياء الله . پس در اين اخبار بعبرت نظري گمار ببين ميتوان توقيت نمود و ميتوان اعتماد باخباري كه مشعر بر توقيت است كرد و در حقيقت آنها هم توقيت نيست زيرا كه شرط بداء شده است و ببين در آياتي كه امام (ع) استشهاد فرمود همه جا علم اين امر را خداوند مخصوص بخود شمرده است پس چگونه ميشود كه آيه ان يوما عند ربك كالف سنة مما تعدون را باين مطلب تأويل نمود و اگر باين صراحت كه تو فرض كردهٔ آيه در بيان اين امر بود ديگر اختصاص علم آن بخداوند از چه راه بود و چرا مدعي علمش مشرك بخداوند ميشد و عرفان بي‌معني مباف كه همه علوم مخصوص خداست و بنده از خود علمي ندارد فرق ميانه نشأه اولي و اخري چيست كه ميفرمايد قد علمتم النشأة الاولي فلولاتذكرون همه علوم كه مخصوص خداست چرا علم نشأه اولي را بخلق نسبت داده است و همچنين در مواقع بسيار علم بخلق نسبت داده شده و شركي لازم نيامده است اما در اين موقع فرموده است كه علمها عند ربي و امام (ع) فرمود كه نفرمود نزد احدي هست و فرمود كه هر كس مدعي علم آن شود مشرك بخدا شده آيا اين سخنان واقعيت داشته يا نه و آيا با چندين آيه كه شاهد آن است از امام (ع) سر زده يا خير چگونه فرض ميشود كه خودشان با اين همه تفصيل توقيت فرموده باشند [ص 433] يا در قرآن باين صريحي كه تو فرض كردي موقت شده باشد انكار نميكنم كه در قرآن بيان همه چيز هست اما نه اينكه اموري را كه خداوند خواسته پنهان بفرمايد و چندين آيه صريح فرموده است كه اين مطلب را ظاهر نميكنم در ظاهر قرآن گذارده باشد كه جاهل ناداني مثل تو يا بلكه اعلم علما از اين مردم بفهمند هيهات هيهات چنين چيزي نخواهد شد .

حال كه تا اينجا آمدي ببينيم كه اصل تأويلات و استدلالاتي كه كرده چه گفته است و از روي چه مأخذ است اول اين را مختصرا بدان كه تا وقتي كه امام عليه السلام با همان آثار و علامات كه از سابق دست ما داده‌اند ظهور نفرمايد ما در تأويل كتاب سواي آنچه از اخبار اهل بيت (ع) ظاهر بشود ديگر معتقد بهيچ نيستيم اگر هزار آيه بخواني و هر يكي را تفسيري برأي خود بكني بحال ما فرق نميكند و اعتنا بقول تو ابدا نداريم زيرا كه از براي تو در نفس خودت ابدا آيت صدقي نديده‌ايم و تو بهمين ادله و براهين كه بزعم خود ميآوري ميخواهي صدق خود را ثابت كني پس اگر اين آيات را برأي خود تفسير كردي بي‌شبهه اين دوري ميشود ظاهر مصرح و پذيرفته نيست بلي اگر امام (ع) تشريف آورد و امامت خود را بهمان طريق كه از ائمه (ع) دست داريم ثابت فرمود آن وقت اگر همه اين اخبار تفسير كه دست داريم از دست ما گرفت و تفسير جديد آورد مختار است و اگر همه احكام شريعت را تغيير داد سمعا و طاعة اما تو ميخواهي امامت خود را بتحكم و تأويلاتي كه صحت آنها براي من معلوم نيست ثابت بكني اين نميشود .

اما آيه يدبر الامر من السماء الي الارض ثم يعرج اليه في يوم كان مقداره الف سنة مما تعدون در برهان از علي بن ابرهيم در تفسير آن روايت كرده است كه يعني اموري كه تدبير ميكند آنها را و امر و نهيي كه بآن امر فرموده و اعمال عباد كل اينها ظاهر ميشود روز قيامت [ص 434] پس ميباشد مقدار اين روز هزار سال از سالهاي دنيا ، پس ببين كه اين يومي كه مقدار او هزار سال است روز قيامت است نه روز دنيا و بر حسب همان مذهب فاسد حضرات كه يوم ظهور را قيامت كبري ميگيرند پس اين طول آن روز است نه طول پيش از آن و اگر بگوئي كه هر ظهوري قيامت است و اين طول مدت را ميخواهد ميگويم پس چرا ظهور پيغمبر هزار و دويست و شصت شد و ظهور عيسي تقريبا ششصد و ظهور موسي (ع) از هزار متجاوز پس اينها همه مزخرفات است و عبارت اين مرد را علاوه ملاحظه كن كه دال بر اين است كه از زمان غيبت امام (ع) تا سنه هزار ابواب وحي و الهام بر امام (ع) مسدود بوده بلكه عبارتش مشعر باين است كه امامي در دنيا نبوده و بسوي خداوند عروج نموده بود پس اگر مقصود اين است كه پيشتر دانستي كه امام (ع) بوده و هست و نمرده است و اگر با وجود بودن ابواب وحي و الهام بر او مسدود بوده نميدانم جهت چيست آيا وقتي كه ظاهر در ميان خلقند خلق كمكي از ايشان ميكنند و واسطه الهامات ميشوند كه همينكه پنهان شدند اين باب بر ايشان مسدود ميشود يا آنكه خداوند در اين هزار سال بكلي اين خلق را مهمل گذارده است و دست تأييد و تسديد خود را از سر امام برداشته است و امامي كه ميفرمايد انا غير مهملين لمراعاتكم و لا ناسين لذكركم تا آخر فرمايشات بدون تأييد و الهام پروردگار اين كار را ميكند هوش از سر انسان ميرود كه اين جماعت كيانند و چه مذهب دارند امامي كه يك آن روح القدس از او منفك نميشود و آنچه ميكند همه بالهام و تأييد اوست چگونه ميشود باب الهام بر او مسدود شده باشد در اخبار ملاحظه كن كه همين روح القدس است كه بايشان حديث ميكند و از وقايع ليل و نهار خبر ميدهد و از آنچه دون عرش خداست تا ما تحت الثري خبر ميدهد و محال از عقل است كه يك دقيقه از ايشان دور شود چگونه است [ص 435] كه وحي و الهام موقوف ميشود و اگر امام خودش عروج ميكند از عالم چگونه زمين اهلش را فرو نميبرد و حال آنكه فرمودند كه اگر يك آن زمين خالي از وجود حجت بشود اهلش را فرو خواهد برد والله كه مطلقا در صدد دين نيستند اين جماعت و از اسلام خبر ندارند و اين قدري هم كه اسم امامي بر زبان ميرانند محض صرف طمع رياست است و حطام دنيا اگر ممكنشان شده بود كه بزور مال و دولت و جمعيت سلطنتي بكنند از اين دعاوي دست برميداشتند ولي چون ديدند كه اسباب دنيوي فراهم نيست اين اسم را دامي قرار دادند كه اول مردم را جمع كنند و اسباب مجتمع شود آن وقت بكام دل عيش كنند و الحمد لله كه ممكن نشد .

و اما آيه ديگر و يستعجلونك بالعذاب و لن‌يخلف الله وعده و ان يوما عند ربك كالف سنة مما تعدون و آيه را هم غلط حكايت نموده و صحيحش اين است كه ذكر كرديم و علي اي حال در يكي دو حديث يوم را در اين مقام هم بروز قيامت تفسير فرموده‌اند و از علي بن ابرهيم روايت شده كه اين بجهت اين بود كه رسول خدا (ص) خبر داد ايشان را اينكه عذاب بتحقيق كه آمد ايشان را پس گفتند كجاست عذاب استعجال كردند آنرا پس خداوند فرمود و ان يوما عند ربك كالف سنة مما تعدون يك روز نزد پرورنده تو مثل هزار سال است از آنچه ميشماريد ، و اين حديث هم ملاحظه ميكني مجمل است و معين نيست كه عذاب دنيا منظور بوده يا عذاب آخرت و اينكه رسول خدا (ص) فرموده است كه عذاب آمد دليل اين نيست كه عذاب دنيا حكما مقصود بوده است زيرا كه جهنم آخرت هم محيط بكافرين است و ان جهنم لمحيطة بالكافرين و در حديث شريف وارد شده است كه جهنم در دنيا در كفار است و در آخرت كفار در جهنمند ، پس ممكن است كه مراد عذاب آخرت باشد و قرينه اين اين است كه در بعض اخبار چنانكه در برهان روايت كرده همين يوم را بيوم قيامت تفسير [ص 436] فرموده‌اند و محتمل هم هست كه مراد عذاب دنيا باشد يعني عذابي كه در قيام قائم (ع) و پيش از آن بخلق ميرسد اما معلوم نيست كه اجل آنرا همين يك روز كه هزار سال باشد قرار داده‌اند يا بيشتر يا كمتر و بر فرض كه همين يك روز بگيريم و سوره مباركه را هم كه سوره حج است مدنيه مينويسند پس بايد كه از اجل اين عذاب ميانه سيصد و ده سال تا سيصد و بيست سال گذشته باشد زيرا كه هزار سال علاوه بر اين مقدار از هجرت گذشته و موافقتي با آنچه شما منظور داريد نخواهد داشت و اگر بخواهي تأويلي برأي بكني و تطبيق نمائي با آنچه منظور تو است كه ديگري هم ميتواند طور ديگر تأويل كند پس بايد شاهدي بر صحت تأويل خود بياوري .

و اما حديث ابولبيد را كه شاهد آورده اول تمام حديث را از بحار نقل ميكنيم و بعد ملاحظه ميكنيم كه دلالت آن چيست ابولبيد المخزومي قال قال ابوجعفر (ع) يا بالبيد انه يملك من ولد العباس اثناعشر يقتل بعد الثامن منهم اربعة نصيب احدهم الذبحة فيذبحه هم فئة قصيرة اعمارهم قليلة مدتهم خبيثة سيرتهم منهم الفويسق الملقب بالهادي و الناطق و الغاوي يا بالبيد ان في حروف القرآن المقطعة لعلما جما ان الله تعالي انزل الم ذلك الكتاب فقام محمد (ص) حتي ظهر نوره و ثبتت كلمته و ولد يوم ولد و قد مضي من الالف السابع مائة سنة و ثلث سنين ثم قال و تبيانه في كتاب الله في الحروف المقطعة اذا عددتها من غير تكرار و ليس من حروف مقطعة حرف ينقضي الا و قيام قائم من بني‌هاشم عند انقضائه ثم قال الالف واحد و اللام ثلثون و الميم اربعون و الصاد تسعون فذلك مائة و احد و ستون ثم كان بدؤ خروج الحسين بن علي (ع) الم الله فلما بلغت مدته قام قائم ولد العباس عند المص و يقوم قائمنا عند انقضائها بالر فافهم ذلك و عه و اكتمه . در بحار و عوالم چنانكه ملاحظه ميكني انقضائها بالر نقل كرده‌اند در شرح حديث چون مجلسي (ره) زحمت بسيار كشيده است كه بلكه بتواند اين حديث را [ص 437] با وقايع گذشته تطبيق نمايد و آخر طوري كه محل شبهه نباشد نشده است حتي احتمال داده است كه اين بحساب ابجد قديم كه منسوب بمغاربه است باشد و اين وجه را از همه وجوه قريب‌تر شمرده با اينكه در متن حديث حضرت حروف المص را بحساب معروف حساب فرموده است و علي اي حال از وجوه احتمالات كه داده است يكي اين است كه الر كه در آخر فرموده است مصحف المر باشد ولي در بعضي نسخ مثل رمز شيخ اوحد (اع) و غير آن همين طور كه مصنف دلايل المر نقل كرده ديده شده است ، خلاصه كه اگر بخواهيم همه احتمالاتي كه مجلسي مرحوم نوشته ذكر كنيم تطويل بلا طائل است ولي بايد ملاحظه كرد كه منظور اين شخص چه بوده و از حديث شريف چه برميآيد . پس بدانكه موافق نظم قرآن الم بقره است و الم آل‌عمران و المص اعراف و سه الر يونس و هود و يوسف و المر رعد و دو الر ابرهيم و حجر و باز حروف مقطعه هست ولي در اين مقام حاجت بذكر بيشتر نيست و اقرب وجوهي كه بگوئيم اين شخص خيال كرده اين است كه از الم بقره تا المر رعد همه را حساب كنيم ميشود هزار و دويست و شصت و هفت پس اگر ابتداي آنرا از هجرت پيغمبر (ص) گرفتيم مقارن ميشود با زماني كه ميرزا علي‌محمد بدرك واصل شده است پس اول خود اين را ملاحظه كن كه چه مطابقه دارد با قيام ميرزا علي‌محمد ، و بعد از اين در مقامي مينويسد آنچه مشعر باين است كه اين حديث خبر از ظهور ميرزا حسينعلي ميدهد كه آنرا ظهور حسيني ميخوانند كه بعد از او برخواسته و ميرزا علي‌محمد در زمان خود دعوت باو ميكرده و ميگويد اينها هر دو يكي هستند و تو انصاف بده و در اخبار ملاحظه كن كه قائم كه ميفرمايند در اخبار مراد امام ثاني‌عشر است يا سيدالشهداء و اقلا پانصد حديث دلالت دارد بر اينكه قائم موعود امام ثاني‌عشر است حتي در حديث ملاحظه كردي در چند ورق قبل كه خود حضرت [ص 438] سيدالشهداء (ع) بعيساي خشاب فرمود كه صاحب الامر من نيستم و ديگري است و در همين حديث ابي‌لبيد ملاحظه كن كه بدؤ خروج حسين بن علي (ع) الم الله است و قيام قائم (ع) در نزد انقضاء المص بالر است پس يكي نيستند و ملتفت ارتباط كلام باش كه اين دو قيام هر دو قيام دنيوي است تا شبهه نكني . باري و اين جماعت ميرزا علي‌محمد را صريحا قائم ميخوانند و حديث ابي‌لبيد را چون ميخواهند تطبيق با مزخرفات خود كنند ميگويند اين منطبق بر ظهور حسيني است پس اختيار دست ايشان است هر جا هر چه صرفه بدعتشان است اختيار ميكنند ثانيا اينكه ملاحظه كن كه ميفرمايد خداي تعالي نازل فرمود الم ذلك الكتاب پس برخواست محمد صلي الله عليه و آله و مراد اين است كه در انقضاي الم پيغمبر (ص) برخواسته است كه هشتاد و چهار سال پيش از هجرت باشد زيرا كه الم هفتاد و يكي است و سيزده سال هم از بعثت تا هجرت بوده است پس ابتداي حساب از هشتاد و چهار سال پيش از هجرت ميشود و آن متقارب با عام الفيل ميشود بنا بر روايت بعضي كه پيغمبر (ص) سي سال بعد از عام الفيل تولد فرموده ولي روايات مخالف هم هست ، باري و شاهد اينكه در انقضاي الم پيغمبر (ص) مبعوث شده است اينكه بعد ميفرمايد و ليس من حروف مقطعة حرف ينقضي الا و قيام قائم من بني‌هاشم عند انقضائه يعني نيست از حروف مقطعه حرفي كه منقضي بشود مگر اينكه قيام قائمي از بني‌هاشم در نزد انقضاء او هست پس بعثت پيغمبر (ص) در نزد انقضاء الم اول است و شاهد ديگر اينكه ميفرمايد بعد ثم كان بدؤ خروج الحسين بن علي (ع) الم الله الم هفتاد و يكي است و حضرت امام حسين در سنه شصت از هجرت خروج فرموده است و سيزده سال هم پيش از آن بعثت بوده است و مجلسي احتمال داده كه شايد از اول بعثت بجهت عدم ظهور امر يك دو سال را طرح كرده باشند كه باز هفتاد و يك خروج سيدالشهداء بشود از اوايل بعثت پس اين هم [ص 439] شاهد اين است كه الم اول كه منقضي شد خاتم (ص) مبعوث شد و الم دويم كه منقضي شد سيدالشهداء (ع) خروج فرمود و شاهد ديگر اينكه تاريخ هجرت را صحابه بعد از پيغمبر (ص) قرار دادند و آن وقت كه خواستند تاريخي قرار بدهند بعضي گفتند از بعثت پيغمبر (ص) قرار بدهيد بعضي رد كردند كه آن وقت مشرك بوده‌ايم و تذكر آن حالت پسنديده نيست بعضي گفتند از رحلت پيغمبر (ص) قرار دهيد باز جواب گفتند كه آن هم روز عزاست و مناسب نيست تا آنكه روز هجرت را قرار دادند كه ابتداي شوكت اسلام بود پس اين حساب حروف مقطعه قرآن از تاريخي باشد كه بعد از اين مردم خيال بكنند بعيد است و اگر بالفرض باشد دليل ميخواهد پس اين تاريخ كه نبوده پيغمبر (ص) هم كه در انقضاي الم اول برخواسته است پس بنا بر اين هفتاد و يك سال از هزار و دويست و شصت و هفت كم ميشود باقي ميماند هزار و صد و نود و شش و هيچ مطابقه با مطلب شما ندارد و شصت و چهار سال پيش ميافتد درست از روي انصاف نظر بكن ببين كه آنچه ميگويم صحيح است و حرفهاي حضرات همه پوچ است و مجلسي مرحوم احتمالي داده و چندان بعيد نيست كه بهمين طور كه گفتيم بعثت پيغمبر (ص) انقضاي الم باشد و قيام قائم (ع) بامامت بعد از امام حسن عسكري (ع) در سنه دويست و شصت هجري بوده و سيزده سال پيش بعثت شده است و دو سال را بجهت خفاء امر بعثت ملاحظه نكرده يازده سال ديگر را ملحق نموده است بدويست و شصت ميشود دويست و هفتاد و يك مطابق با المر پس مراد از قيام قيام بسيف نيست بلكه قيام بامامت است . خلاصه كه حديث از متشابهات اخبار است كه بهيچ وجه امر يقيني از آن نميتوان فهميد و ملاحظه كردي كه آنكه از او ظاهر ميشود شصت و چهار سال پيش از اين زمان است كه حضرات ميخواهند و اگر اغماض بكنيم و عمدا بخواهيم بر خود مشتبه كنيم هفت سال بعد از آن زمان كه ميخواهند [ص 440] ميافتد علي اي حال كه مطابق با آن سنه كه آنها ميخواهند نيست و بعد از همه اين تفصيلات بدليل كتاب و سنت بر ما محقق شده است كه اين امر موقت نخواهد شد اگر امام با آثار امامت آمد هر چه بفرمايد از او ميپذيريم ولي اگر بدلالت اين اخبار ميخواهي امام را بما بشناساني والله نميشود دين را باين متشابهات فاسد كرد انشدك بالله كه اگر يك همچو خبر متشابهي از ورود سلطان دست تو بيايد و سلطاني با قشون و سپاه و دستگاه سلطنت ديده نشود اما يك شخصي آمده باشد و مدعي سلطنت شده باشد تو بهمچو خبر متشابهي كه هيچ از آن معلوم نيست كه آيا مقصود همين زمان يا پنجاه سال پيش يا پنجاه سال بعد ميتواني يقين بكني كه اين شخص بي اسم و رسم و بي دستگاه سلطنت سلطان است نه والله كه نميشود يك وقتي هست كه پيغمبري كه راستگو است بتو خبر ميدهد كه در فلان روز معين فلان شخص ميآيد و او مثلا وصي من است مثل اينكه فرضا دست اميرالمؤمنين را ميگيرد و ميفرمايد اين است وصي من پس در صورتي كه تو صدق قول پيغمبر را دانستهٔ محتاج بملاحظه اثر و علامت ديگر از اميرالمؤمنين نيستي و بايد حكما نص پيغمبر را قبول كني ولي اگر يك همچو خبر متشابهي كه ابدا نميتوان يقين كرد كه مراد از آن چيست و چه وقت را منظور داشته‌اند دست تو بيايد بمحض همين نميتوان گرفت و دين را باخت بايد ملاحظه آثار امامت را نمود تا يقين حاصل شود مگو كه آثار امامت هم هست زيرا كه اولا سابق دانستي كه تو همه را نفي ميكني و هيچيك را قبول نداري ثاني اينكه اگر آثار امامت موافق آنچه در محكمات كتاب و سنت معلوم است در او جمع باشد ديگر چه حاجت باينكه پي متشابهات بگردي و اينها را دليل قرار بدهي همانها را اظهار كنيد و جان خود و جمعي را خلاص كنيد همچنانكه در صفت پيغمبر و ائمه اطهار (س) ملاحظه كردي پيش از اين كه بچيزي كه اندك تشابهي در آن [ص 441] باشد و جاي سخن در آن باقي باشد ابدا استدلال نميفرمودند مثل اينكه شخصي از كفار خدمت حضرت امير (ع) آمد و عرض كرد اگر راست ميگوئي و صاحب معجز هستي من عزم ميكنم كه از جاي خود حركت نكنم تو مرا حركت بده بي سبب ظاهر حضرت فرمود كه اين كار ممكن است اما شايد كسي بگويد كه تو با من توطئه داشته و تلبيس كرده‌ايم چيزي بخواه كه احتمال توطئه در آن نرود عرض كرد اين درخت را از جاي خود حركت بده و حضرت حركت داد و امر را ظاهر فرمود ، باري پس استدلال بمتشابهات نمودن شأن اهل حق نيست اگر مدعي حقيت هستي دليل محكم بياور پس اين تاريخي كه ابتدا و انتهايش هيچ معلوم نيست و اين چهار خروج از بني‌هاشم هيچيك مطابقه درست با اين تواريخ محتمله ندارد چگونه ميتوان بآن اعتماد كرد و امام را بآن شناخت .