باري و اما آنچه گفته است كه بدون دخول و خروج و حلول و تكرار تجلي و تعدد قدماء از اين كلام همچو برميآيد كه همان معني اثريت و مؤثريت را اراده كرده است ولي اين قدر عاري از علمند الحمد لله كه نميدانند چه بگويند [ص 306] از جمله همين لفظ تعدد قدماء را در اين مقام ملاحظه بكن ببين تا انسان عامي نباشد اين لفظ را در اين مقام ميگويد تعدد قدماء را كه منع كرده‌اند قدم ذاتي مراد است كه كسي با ذات پروردگار كه قدم او ذاتي است شريك باشد و اين محال است و اما قدمي كه در حوادث استعمال ميشود كسي منع از تعدد او نكرده است چنانكه خداوند عرجون شش ماهه را هم كه مراد عقب خوشه خرما باشد قديم ناميده و اين بلاشك متعدد است بلكه در بالاتر از اينها هم لفظ جمع كه دال بر تعدد است استعمال شده و ميفرمايد كنا بكينونته كائنين غير مكونين موجودين ازليين و هيچيك از اين كلمات از حيز حدوث حقيقة بالا نميرود خلاصه پس از كمال عامي‌گري است كه تعدد قدماء را در اين مقام منع كرده و اگر مقصود او ظهور نور ربوبيت است چنانكه از دعاوي ايشان پيداست چرا آنرا مسمي بحقيقت محمديه نموده و حال آنكه خود آن حضرت فرمود الهي انا عبيدك اسمي محمد باري و اما باقي آيات و حديثي كه ذكر كرده بوجهي ميتوان آنها را تطبيق با مطلب نمود اگر چه كه او بيجا استدلال نموده است كه اگر بخواهم باز شرح بدهم سخن طول ميكشد ، هر سخن جائي و هر نكته مقامي دارد .

باري پس بعد از اين بيانات ميگوئيم اگر مقصود تو از اتحاد شجره اين است كه حقيقت واحده‌ايست كه در ابدان متعدده جلوه كرده است و حال آنكه بعضي از كلمات او دلالت دارد كه اين مقصودش نيست ولي ما از باب تماميت بيان ميگوئيم كه اصل كيفيت بروز روح در بدن اجمالا اين است كه بعد از آنكه خداوند بدن را از عناصر معينه بميزان مخصوص گرفت و تركيب فرمود و آن علقه صفرائي كه در حقيقت بمنزله طبيعت خامسه است از آنها استنباط نمود و از جهت لطافت و استعداد او بحرارت ظاهر افلاك بخار از آن متصاعد شد آن بخار در حقيقت روح نباتي است از براي اين عناصر و حاكم و فرمان‌فرماست در ملك اين عناصر و مزاج اين [ص 307] نبات است و ملاحظه ميكني كه امزجه و طبايع نباتات چگونه مختلف ميشود بحسب اختلاف كميت و كيفيت عناصر آنها و در اين مطلب شبهه نيست از براي كسي كه صاحب علم باشد خاصة اگر طبيب باشد و از شيمي با ربط باشد علانيه مي‌بيند كه عناصر هر نباتي را كه استخراج ميكنند چه قدر اختلاف در كميت و كيفيت آنها ظاهر ميشود و اگر اين طور نبود و همه بميزان واحد بودند همه صاحب يك مزاج و يك خاصيت ميشدند و اگر اين بدن نباتي را باز ترقي دادند و در وعائي قرار دادند كه بشكلي مناسب يكي از اشكال حيوانات بشود خورده خورده حرارت باطن افلاك در همين بخار اثر ميكند و آنرا برتبه دخان ميرساند تا آنكه خورده خورده مشتعل ميشود بجان حيواني و اگر چه از جانب افلاك يك اثر بيشتر نباشد اما معذلك كله در اين بخار كه جلوه ميكند بوضع و سبكي كه مناسب اوست جلوه ميكند چنانكه يك آتش بيش نيست اما در هر دودي كه بروز كرد بر حسب آن دود جلوه ميكند و دود هم بر حسب فتيله و روغن است اگر روغن و فتيله لطيف و صافي باشند دود لطيف بلند ميشود و آتش بكمال نورانيت در آن جلوه ميكند و اگر غليظ و كثيف است بر حسب آن و اگر ملون بلوني از الوان است بر حسب آن و از اين راه است كه در آتش‌بازيها مواد مختلفه تحصيل كرده‌اند و شعله‌هاي رنگارنگ نشان ميدهند بلكه اختلاف ماده‌ها بجائي ميرسد كه بسا آتش بروز ميكند اما هيچ نور ندارد يا نور بسيار ضعيفي يا نور دارد و هيچ حرارت از آن محسوس نيست چنانكه هر كس بعبرت نظر كند امثال اينها را مشاهده ميكند خلاصه پس روح حيواني هم كه از اين بدن جلوه ميكند بهمين نهج اختلاف پيدا ميكند و اختلافات همه از قابليتها است و بعد از آن هم كه بدن كلية صالح از براي بروز روح انساني شد بهمين طور از باطن ساير افلاك يا از كرسي خداوند روح انسانيت [ص 308] جلوه ميكند در اين بدن و آن هم بر حسب همين بدن است بدون شبهه چنانكه مي‌بيني كه اهل قيافه از همين بدن و وضع آن طبايع روحانيه را تميز ميدهند و اگر نه اين بود كه روح بر حسب بدن بود از كجا پي بآن ميبردند و حال اينكه او غايب است پس بر حسب كيفيت و كميت اين بدن ارواح مختلف ميشود و آثار آنها نيز مختلف ميشود چنانكه در علم الواح و عزايم و غير آنها از علوم همه ظاهر است و تا اينجا كه آمدي عرض ميكنم كه اگر از بالا نظر كني خواهي ديد كه همينكه تقدير خداوند قرار بگيرد كه روح مخصوصي را جلوه بدهد همان طور كه گفتيم كه قابليت در روح اثر ميكند بهمين نهج ميگوئيم كه خداوند بدن مخصوصي ميسازد مناسب آن روح خاص كه او را جلوه بدهد نه اينكه هر بدني از هر جا و بهر وضع كه پيدا شد ميشود حكايت آن روح را بكند و مثال اين مطلب در علم رمل و خيوط و حصيات و امثال آنها خوب ظاهر است كه همينكه نفس انساني متوجه مبادي علل شد و در الواح تقدير خداوند نظر نمود در صورتي كه قابليت خود را صاف و معتدل نموده باشد كه درست حكايت بكند و معدات خارجه هم جمع باشد همينكه بنا ميگذارد با دست خود نقاط گذاردن يا عقده‌ها بر خيوط بستن عكس تقديرات خداوند دست انسان را طوري حركت ميدهد كه بر وفق آنها حركات ميكند و نقاط ميگذارد يا عقده‌ها ميزند آن وقت همينكه نظر در صورت آنها ميكند از آنها پي بتقدير خداوند ميبرد و بدون شبهه اين پي بردن از مناسبات صورت و طبايع و قرانات و اوضاع نقاط است يا عقود . حال كه اين مقدمه شريفه را دانستي پس بدان كه آن بدن شريفي كه قابل روح خاتميت است بايد در حسب و نسب در ميانه همه كائنات منحصر باشد زيرا كه ايشان قطب عالم امكان هستند و اشرف موجودات و هر بدني قابل حكايت آن روح نميشود و بدون [ص 309] شبهه ممكن نيست كه شريفتر و كاملتر از آن ابدان مقدسه مخصوص كه در آن زمان جلوه فرموده پيدا بشود زيرا كه اگر ممكن باشد پس معلوم است كه نعوذ بالله در آن ابدان نقصي بوده و اگر نقص داشته ظهور روح خاتم و اول ما خلق الله كه اجماعي مسلمانان است در بدن ناقص با هيچ قاعده درست نميآيد پس اولا ادعاي اشرفيت و اكمليت كه اين جماعت دارند نعوذ بالله كه خطاي صرف است و اگر يك وقتي شنيدي كه ائمه (ص) در ظهور و رجعت از فضائل بيشتر اظهار ميكنند اين از جهت زياد شدن معرفتها و تحمل خلق است كه بيشتر براي آنها اظهار ميكنند نه آنكه كسي شريفتر و كاملتر از آل‌محمد (ع) بيايد و ثانيا بر فرض كه ادعاي مساوات بكنند البته آن بدني كه مساوي با بدن خاتم و ائمه اطهار (ص) ميشود بايد در حسب و نسب با ايشان يكي باشد زيرا كه علانيه ديدي كه حسب و نسب و كيفيات و اوضاع اين بدن چگونه اثر ميكند و اگر در نسب امر براي تو مشتبه باشد ميگويم ملاحظه كن كه حالات اراذل و اوباش اين خلق با نجبا و اشراف چه قدر تفاوت دارد و اگر چه گاهي اعراض عارض ميشود و از ميان نجبا كسي كه رذل طبيعت است پيدا ميشود بلكه ميان عامه مردم كسي كه حالة نجيب است پيدا ميشود اما معذلك اولا بي‌شبهه آن كسي كه نجيب از ميان نجبا است با آن كسي كه نجيب ميان اراذل است تفاوت كلي دارد نجيب ميان اراذل نهايت مؤمن ميشود نه پيغمبر و امام اما نجيب از نجبا كه منحصر بفرد است لياقت او بسيار است و ثاني اينكه ملاحظات حكمتهاي پروردگار بسيار است بعضي خارجي است بعضي داخلي و آن كسي كه نجيب ميان اراذل است هر چند كه نجيب باشد در حكمت صحيح نيست كه او را امام و پيشواي كل خلق قرار بدهند و طبايع نجبا مطيع او نميشود حتي آنكه در حديث وارد شده است كه يكي از پيغمبران كه نظرم نيست كدام [ص 310] يك از ايشان بود ايل و طايفه نداشت و خداوند او را مبعوث فرمود و مردم اطاعت او را نكردند و خداوند عهد فرمود كه پيغمبر بي ايل و طايفه مبعوث نفرمايد تا آنكه عذر از براي خلق نماند پس البته بايد خاتم و ائمه از انجب نجبا باشند تا مردم تمكين ايشان را بكنند و گمان نكن كه اين مطلب را بي‌دليل ميگويم در بحار نقل فرموده است از حضرت امام رضا (ع) كه فرمود پس اگر گفت كه چرا جايز نيست اينكه امام از غير جنس رسول (ص) باشد گفته ميشود از براي عللي بعضي از آنها اين است كه چون امام مفترض الطاعه است چاره نيست از دلالتي كه دلالت بكند بر او و تميز داده بشود بآن دلالت از غيرش و اين قرابت مشهوره است و وصيت ظاهره تا اينكه شناخته بشود از غيرش و هدايت بيابند بسوي او بعينه و بعضي از آنها اين است كه اگر جايز باشد در غير جنس رسول هرائينه بتحقيق كه فضيلت داده شده است كسي كه رسول نيست بر رسل زيرا كه قرارداده شدند اولاد رسل اتباع از براي اولاد اعداءش مثل ابي‌جهل و ابن ابي‌معيط بجهت اينكه بتحقيق كه جايز ميشود بزعم او اينكه منتقل بشود اين امر در اولاد ايشان هر گاه مؤمن باشند پس ميگردند اولاد رسل تابعين و اولاد اعداء خدا و اعداء رسول متبوعين و رسول اولي بود باين فضيلت متبوعيت خود و ذريه‌اش از غيرش و سزاوارتر بود و بعضي از آنها اين است كه خلق هر گاه اقرار كردند از براي رسول برسالت و اذعان نمودند از براي او بطاعت تكبر نميكند احدي از ايشان از اينكه متابعت بكنند فرزندان او را و اطاعت بكنند ذريه او را و بزرگ نميآيد آن در انفس مردم و هر گاه بود آن در غير جنس رسول هر يك از ايشان در نفس خود گمان ميكرد كه او اولي است باين امر از غيرش و داخل ميشد ايشان را از اين كبر و سخي نميشد انفس ايشان بطاعت از براي كسي كه او در نزد ايشان دون ايشان است پس بود كه ميبود اين داعي از براي ايشان بسوي فساد [ص 311] و نفاق و اختلاف ، تمام شد حديث شريف . پس ببين كه چگونه ملاحظات در امر امامت بايد بشود و نيست چيزي كه هر كس از هر جا بيرون آمد بتواند ادعاي اين امر را بنمايد و همان طور كه مي‌بيني در نسبت ايشان با غير ايشان اين ملاحظه شده است خاصة در ذريه هر امام ملاحظه ميشود و جايز نيست كه بعد از حسنين (ع) اين امر در اخوان يا اعمام و بني‌اعمام جري شود بلكه حكما فرزند هر امام بعد از او بامامت برميخيزد تا فرزند امام حسن عسكري (ع) كه بعد از پدر بزرگوار بامامت برميخيزد و محال است كه اين امر در اخوان يا بني‌اعمام بروز كند چنانكه در بحار بابي عنوان كرده است و اقلا بيست و پنج حديث صحيح روايت كرده كه امامت بعد از حسنين (ع) در اعقاب است و در اخوين نيست و خداوند فرموده و جعلها كلمة باقية في عقبه و فرموده و اولوا الارحام بعضهم اولي ببعض في كتاب الله و از جمله اخبار يكي دو تا نقل ميكنم زيادتر ميخواهي رجوع ببحار كن از حضرت ابي‌عبدالله (ع) نقل كرده است كه فرمود برنميگردد امامت در دو برادر بعد از حسن و حسين و نميباشد بعد از علي بن الحسين مگر در اعقاب و اعقاب اعقاب و حضرت باقر (ع) فرمود در قول خداي عزوجل و جعلها كلمة باقية في عقبه اينكه آن در حسين (ع) است منتقل ميشود از فرزندي بسوي فرزندي و برنميگردد به برادري يا عمي ، و در حديث ديگر همين مطلب را در ذيل آيه اولوا الارحام فرمود تا آنكه در آخر فرمود كه نيست از براي محمدي در آن نصيبي غير از ما ، پس ببين كه احدي غير از ايشان ميتواند ادعاي امامت بكند و غير از فرزند امام حسن عسكري (ع) امامي هست و بسيادت ظاهري ميتوان مغرور شد مگر نشنيده‌اند كه پيش از ظهور امام اعلام باطله بسيار بلند ميشوند و از جمله دوازده علم است كه از بني‌هاشم است و از فتنه همينها است كه در حديث شريف حضرت صادق (ع) ميفرمايد كه هر گاه [ص 312] رايت حق ظاهر شود اهل شرق و غرب او را لعن ميكنند بعد فرمود ميداني براي چه عرض كرده شد نه فرمود بجهت آنچه بمردم ميرسد از اهل بيت او پيش از خروج او ، عرض ميكنم بهمين وضعها كه ملاحظه ميكني اسم سيادت بر سر خود ميگذارند و ادعاهاي بيجا ميكنند و خون مردم را ميريزند و مال ايشان را بغارت ميبرند و باين واسطه مردم را از امام بحق معرض ميكنند و همينكه تشريف ميآورد نعوذ بالله او را بقياس سائر مدعين دنياطلب ظالم جابر لعن ميكنند پس در حقيقت گناه همه آنها كه نسبت بامام (ع) آن طور سلوك ميكنند گردن اينها است خداوند ما را از شر اينها محافظت فرمايد . باري پس شبهه نيست كه احدي از خلق در نسبي كه شايسته امامت است با آل‌محمد (ع) شريك نميشود و اليوم امام نيست مگر فرزند امام حسن عسكري (ع) و اما حسب كه مراد دين باشد و تقوي و عصمت و مكارم اخلاق و علوم و ساير صفات امامت كه شكي نيست كه تا مثل همان حسبي كه براي ائمه ما (ص) بوده است در كسي جمع نباشد امام نميشود بلكه در حقيقت امامي كه صاحب آن حسب و نسب نباشد بكار خلق نميخورد و رفع حاجت ايشان را نميكند و ادله كه ما از براي امامت داريم كه بآنها لزوم وجود امام را ميفهميم و معرفت امام را نيز بهمانها حاصل ميكنيم خود آنها شاهد اين است كه همچو امامي كه حضرات ميگويند كه نه علم احاطه از براي او هست نه عصمت كامله دارد نه قدرت دارد نه شجاعت نه ساير صفات امامت همچو امامي بكار ما نميخورد و ما كه هزار سال متجاوز است كه ميگوئيم اماممان غائب است و منتظر ظهورش هستيم مترقب همچو امامي هستيم و اگر اين جوره‌ها كه شما ميگوئيد در كار داشتيم در هر زمان و هر شهر و هر ده پيدا ميشد كه شخصي باشد عاصي جاهل نادان عاجز جبان بقول خود شما كه بآيه فتمنوا الموت استدلال ميكنيد پس كمال بعضي از تابعين شما بمراتب از خود ميرزا [ص 313] علي‌محمد بيشتر بوده كه نقل ميكنند ملا حسين بشروئي آنوقت كه گلوله‌هاي متعدد بر سينه و شكم او وارد آمده بود در كمال آرامي اسب ميراند و هيچ اضطراب نميكرد كه مسلمانان بفهمند كه ملا حسين تير خورده و جري بشوند اما خود ميرزا علي‌محمد همينكه گلوله بريسمان خورد و افتاد شدت جبن نگذاشت الحمد لله كه يك دقيقه آرام بگيرد و فرار كرد و در طويله يا مزبله يا بحجره يكي از سربازان دررفت و همين عمل ركيك او كه هر جاهل ميفهمد كه امام چنين كاري نميكند سربازها را جري كرد كه او را تيرباران كردند و الا اول باحترام سيادت يا اسم امامتي كه بر سر خود گذارده بود احتياط كردند و بهمين جهت بود كه گلوله را بريسمان زدند پس شجاعتي كه در بسياري از مردم پيدا ميشود و خاصة امام بنص حديث اشجع جميع خلق است در او نبوده پس چگونه حسب امامت براي او حاصل بوده است و اما جهل و ناداني او كه ديگر حاجت بذكر ندارد در همان تبريز و اصفهان و شيراز جهالتها از او ديدند كه امام سهل است كه طلبه باين نفهمي بسيار كم پيدا ميشود ، خلاصه پس روح امامت اگر بنا شد جلوه بكند حسب و نسب امامت را ميخواهد و اين امر تحصيلي نيست بلكه فضل خداست كه بآنها كه خواسته داده و ساير خلق محرومند چنانكه در اخبار فرموده‌اند و كتاب خدا شاهد آن است .

و اما هر گاه مقصود اين شخص در ظهور نبوت و امامت بوضع اثريت و مؤثريت است كه گفتيم از اين باب است كه فرموده‌اند من آدمم و نوح و ابرهيم و ساير انبياء ميگويم كه اين مسئله‌ايست بسيار مشكل و طويل الذيل و اين جماعت هم بكلي اهل فهم آن نيستند و از همين جهت است كه مي‌بيني كلمات متهافت پريشان ميگويند ولي ما براي اصحاب خودمان آنها كه محتاج ببيان مثل من هستند بعضي از گوشه‌هاي مسئله را بطورهاي ظاهر بيان ميكنيم تا رفع [ص 314] شبهه بشود و لا حول و لا قوة الا بالله پس عرض ميكنم كه خداوند عالم جل شأنه آثار هر مؤثري را از نور او خلقت فرموده است بر حسب قابليت آثار نه بر حسب قابليت مؤثر فقط زيرا كه اگر بر حسب قابليت مؤثر تنها خلقت فرموده بود و قابليت آثار هيچ دخيل نبود مي‌بايستي كه يك قسم اثر بيشتر از او ديده نشود زيرا كه مؤثر را يك قابليت بيش نيست و يك نور بي رنگ و شكل از او بيشتر سر نزده پس اگر اختلاف قوابل نباشد غير از همان قسم اثر بي رنگ و شكل ديده نخواهد شد در مثلهاي ظاهري ملاحظه كن نور كه از آفتاب سر ميزند بشكل و رنگ آفتاب است و اختلافي در آن نيست اما همينكه در آينه‌هاي مختلفه عكس مياندازد برنگهاي مختلف ميشود و مثل از اين بهتر در عالم اجسام يك جسم بيشتر نيست كه آن مؤثر همه اجسام است و از براي او يك صفت مطلقه بيش نيست و اگر بنا باشد بمقتضاي همان صفت خاصه خودش جلوه‌گري كند اين همه جلوه‌هاي مختلف از عرش تا فرش و ما بينهما چگونه پديد ميآمد اما خداوند قابليتهاي مختلفه آثار جسم را دانسته و نور او را در آن قابليتها ظاهر فرموده اين است كه مي‌بيني اين همه اجسام مختلفه كه حد و حصر از براي آنها نيست ظاهر شده‌اند پس چون اين مطلب را دانستي عرض ميكنم كه اين قابليتها در حكايت جسم مختلفند بعضي آن قدر ناقص و تنگ هستند كه از صفات جسم بيش از يك صفت يا دو صفت حكايت نميكنند و بعضي وسعتشان بيشتر است و بعضي بيشتر تا بجائي ميرسد امر قوابل كه جميع صفات جسم كه ممكن است در آثار بروز كند در آنها بروز كرده پس اسم جامع جسم شده است طوري كه مي‌ايستد در ميانه اجسام و ادعا ميكند كه منم جسم اما ساير اجسام همچو ادعائي نميتوانند بكنند زيرا كه اگر همچو ادعائي كردند و از ايشان بعضي از صفات جسم را خواستند دارا نيستند و كذب ايشان ظاهر ميشود مثلا [ص 315] اگر خاك ادعا كرد كه من جسم مطلقم باو خواهند گفت كه ما شنيده‌ايم كه جسم رافع عطش و سوزنده بلكه صاحب حيوة هم هست تو اين صفات را نشان ما بده تا تصديق كنيم البته خاك عاجز ميشود و كذب او ظاهر ميشود اما آن جسمي كه جامع عناصر و افلاك و عرش و كرسي همه شد اين ادعا را ميكند و هر چه هم از او خواستند فورا اظهار ميكند و فعل او تصديق قول او را ميكند اما اگر قطع نظر از خصوصيت تمام اجسام نمودي جسم را مي‌بيني كه فرياد ميزند كه منم كه خوابگاه خلقم منم رفع‌كننده عطش منم سوزاننده منم حيوة جميع زندگان و هكذا و همه را راست ميگويد زيرا كه اوست صاحب همه اين صفات و نور اوست كه در خاك و آب و هوا و آتش و افلاك و كرسي و عرش جلوه كرده و از هر جا صفتي بروز داده و از هر يك كه رو گردانيد فورا باطل ميشود مثل ديگر روشن‌تر از اين ملاحظه كن زيد بينا و شنوا و بوينده و چشنده و لمس‌كننده همه هست و مدعي همه اين صفات هم هست و راست هم ميگويد پس اگر بگويد منم چشم و منم گوش و منم زبان و منم ساير اعضاء راست ميگويد اما اگر دست بگويد كه من زيدم دروغ ميگويد زيرا كه باو ميگويند اگر تو زيدي ديدن تو كو و شنيدنت كجا و بوئيدن و چشيدنت كو جواب ندارد و از ميانه همه اعضاء اگر قلب اين ادعا را نمود كه من زيدم باز از او پذيرفته ميشود زيرا كه او فرمان‌فرماي در همه اعضاء و جوارح هست و صاحب همه كمالات در ميانه اعضاء اوست پس اين است كه ميتواند اين دعا را بكند و اما ساير اگر ادعا بكنند دروغ گفته‌اند و بمحض سؤال و جواب كذب آنها ظاهر ميشود . حال كه اين مسئله شريفه را در مقام مثل دانستي و الحق يعرف بالمثل و الباطل بالجدل و تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يعقلون عرض ميكنم كه آل‌محمد (ص) در مقامي مؤثر جميع خيرات هستند بآن ترتيب حكمتي كه [ص 316] از براي آن هست و در مقامي مؤثر جميع كاينات هستند كه خداوند همه خلق را از نور ايشان خلقت فرموده چنانكه در اخبار خود فرموده‌اند و اين است كه در مقامي جميع خيرات را بخود نسبت ميدهند و نحن اصل كل خير ميفرمايند و در مقامي جميع ملك را بخود نسبت ميدهند بطور كليت و انا الآمل و المأمول ميفرمايد اما اين بملاحظه‌ايست كه خود ايشان ميفرمايند و مي‌بينند كه بوجود مقدس خود پر كرده‌اند اركان هر چيزي را اما من و تو كه نظرمان از طرف قابليت چيزها است و از ديدن آن نور محروميم بايد بآثار و صفات قابليت پي ببريم بصدق و كذب ادعاي ايشان پس حقيقت محمديه صلوات الله علي صاحبها كه اول ما خلق الله است و صاحب هر فضيلتي است مگر ربوبيت كه ذات خدا نيست مسلم اگر كسي مدعي شود كه حقيقت محمديه است كه در من جلوه‌گر است البته از او بايد خواست كه هر فضيلتي كه فرض كرده شود اظهار نمايد يا اقلا بقدري كه سررشته اين معرفت دست من بيايد تا من تصديق نمايم و الا اگر بدون اين قبول كردم خائب و خاسر خواهم بود و بعينه مثل همان مثل است كه عرض كردم كه خاك براي من ادعا كند كه من جسم مطلق هستم و من قبول كنم آن وقت من بيچاره كه شنيده‌ام از صفات جسم اين است كه رفع عطش نمايد و بسوزاند و ساير كارها كند بنا كنم حوائج خود را از خاك خواستن او هم كه بيچاره از خود من عاجزتر و ضعيفتر ضعف الطالب و المطلوب ، ماقدروا الله حق قدره ، خسر الدنيا و الآخرة ذلك هو الخسران المبين پس اي جان عزيز من ابله مباش كه خودت بدست خودت خود را افسار كني و دست هر احمق نادان بدهي كه بهر مهلكه ميخواهد بكشد من و تو كه لابد از متابعت هستيم چرا متابعت عالم و حكيم و قادر و شجاع و سخي و غير اينها از صفات امامت را نكنيم كه يك جاهل عاجزي مثل خود را پيدا كنيم من و تو كه خاك [ص 317] شده‌ايم چرا گردن پيش خاكي مثل خود ته كنيم كه هيچ ثمر بحال ما نكند بلكه بدتر بشويم كه فرمود أفمن يمشي مكبا علي وجهه اهدي أمّن يمشي سويا علي صراط مستقيم نميدانم با ادعاي مسلماني اقرار بآنچه ضرورت مسلمين و كتاب و سنت قائم بر آن هست كه آل‌محمد اول ما خلق الله هستند داري يا نه و اول ما خلق الله بالبداهه اشرف و افضل و اكمل و ابلغ و اجل و اعلاي جميع ما خلق الله كه اقلا هست و اگر شعور داري و لا عن شعور نيست كه تصريح ميكني كه ايشانند مشيت پروردگار و امر او و همين امر خداست كه بنص قرآن همه چيز قائم باوست كه انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون پس چرا انكار معجزات و علم غيب و ساير كمالات ايشان را مينمائي و چرا از آن كسي كه مدعي اين مقام ميشود تمنا نميكني كه ارائه اين قسم آيات و حجج نمايد و اگر خود شما خيلي صاحب معرفت هستيد و بهمان نظر ميشناسيد ما ضعفا صاحب همچو نظري نيستيم و حجت خدا بايد تامه و كامله باشد بعضي از اين آيات را بما نشان بدهيد و اگر بگوئي كه اينها از محالات است ميگويم تو براي ايشان اثبات مقام امريت بلكه بالاتر را مينمائي و همين امر خداست كه همه اين امور باو جاري ميشود و هيچ محال نيست چرا اينجا محال شد ؟ باري حيف است والله اين بيانات شريفه در گفتگوي با اين جماعت ولي چه كنم كه يك لفظي ميشنوند و بيجا ذكر ميكنند و اگر في الجمله بيان مطلب نشود خواهند گفت كه ما ظفر يافتيم و والله نيست اين طور ، يك كلمه را حضرات بجا نميگويند .

فصل - گفته است : مشيت اوليه جامع اسماء و صفات است و محل ظهور فعال لما يريد چنانچه اوامر و احكام و مناهي يهود از اصول و فروع طائف حول تورية است كه بر آن حضرت نازل و از آن حضرت ظاهر شد و كذلك انجيل كه خلاصه و ثمره و نتيجه و در مقامي تفصيل تورية است و جميع [ص 318] مايحتاج آن امت طائف حول انجيل است و قرآن كه محيط و مهيمن بر تورية و انجيل است و آنچه در اسلام است از توحيد و نبوت و ولايت و عدل و امامت و معاد و جنت و نار و حساب و عقاب حتي جزئيات مسائل فروعيه طائف حول اين كتاب مستطاب است و اين فرمان حضرت رب الارباب چه بسي واضح و مبرهنست كه ذات بي‌چون مقدس از غيبت و ظهور و طلوع و غروب و صعود و نزول و حلول و دخول است و منزهست از وصف واصفين و ادراك مدركين و مشيت اوليه و حقيقت محمديه است مظهر اسماء و صفات و صاحب كتاب و آيات و اوست مقصود كه در قرآن نازل شده الذين يؤمنون بالغيب انما تنذر من اتبع الذكر و خشي الرحمن بالغيب و آيات و اخبار و دلائل آفاقيه و انفسيه بر اين مطلب بسيار است بلكه مجمع عليه جميع ملل است كه غيب مذكور در هر يك از كتب قبل مقصود ظهور موعود بعد است كه در آن ايام مكنون و مخزون و مستور از عرفان و انظار و ادراك بوده چنانچه ثمره در شجره پنهان است و مقصود از شجر ثمر است و از اين جهت است كه اطلاق غيبت بر آن شمس اوليه نموده‌اند و اين است مقصود از عالم ذر كه در كتب مأثور است و هر كتاب قبلي عهد ولايت بعد را گرفته و جميع قرآن حقيقة همين يك مطلب شريف است و لله المثل الاعلي و لكلمته مثل العليا .

جواب - حيرانم كه اين مرد چه قدر عامي و نادان است كه اين قسم پريشان‌گوئي ميكند مثل كسي كه در خواب حرف ميزند و عجب‌تر اينكه مريدها هي بر اين عبارات عبور ميكنند و سر ميجنبانند و لذت ميبرند و در حقيقت براي همين خوب است كه همانها بخوانند و لذت ببرند و تعجب بايد نمود از حجت بالغه پروردگار كه بر زبان خود اين جماعت كلماتي چند جاري ميكند كه هر يكي حجتي است بر آنها و دليلي است بر بطلان [ص 319] مذهب و عقيده ايشان ، خلاصه اصل مطلبي كه منظور نظرش هست كه باين زبان گنگ ميخواهد بيان كند اين است كه حقيقت محمديه (ص) خودش مشيت اوليه پروردگار است و خود اوست مظهر اسماء و صفات و خود اوست كه از زبان هر يك انبياء سخن فرموده و كتاب هر يك ايشان هم ظهور نفس اوست كه بر حسب درجه و مقام او از او بروز كرده و جميع اوامر و نواهي و احكام هم طائف حول كتاب است و غرضش از اين كلمه اين است كه هيچ حكايت ديگر و آيتي و علمي و معجزي سواي همين كتاب نيست و غيب مذكور در اين كتاب هم موعود بعد است كه در ذر كتاب قبل عهد ولايت او را گرفته‌اند ، و ميگوئيم ما كه اما اينكه گفته حقيقت محمديه خودش مشيت اوليه پروردگار است آنچه حق در مسئله است اين است كه از براي ايشان مقامات و درجات است و در هر مقامي بمناسبت آن مقام مسماي باسمي و موصوف بصفتي و صاحب فضيلتي هستند و در مقام حقيقت محمديه (ص) ايشان مشية الله و امر الله هستند اما امر الله مفعولي نه امر الله فعلي و مشيت اوليه و اين مقام است كه ميفرمايد و كان امر الله مفعولا و در اين مقام آستين مشيت اوليه‌اند و وكر اراده اوليه اين است كه كامل بن ابرهيم رفت خدمت حضرت امام حسن عسكري (ع) و ميخواست از ايشان سؤال كند در اين اثنا قائم عجل الله فرجه ظاهر شد و فرمود آمده از او سؤال كني از مقاله مفوضه دروغ گفتند بلكه قلوب ما اوعيه است از براي مشية الله پس هر گاه خدا بخواهد ما ميخواهيم و خداوند ميفرمايد و ماتشاؤن الا ان يشاء الله بعد از آن ستر برگشت بحالت خود و حضرت ابوالحسن ثالث (ع) فرمود كه خداوند قلوب ائمه را مورد از براي اراده خود قرار داده پس هر گاه بخواهد خداوند چيزي را ايشان ميخواهند و اين است قول خداوند و ماتشاؤن الا ان يشاء الله ، و باين مضمون اخبار بسيار وارد شده است و از براي ايشان مقامي [ص 320] بالاتر از اين هم هست اما آن مقام از حقيقت محمديه بالاتر است و اگر اسمي از اين ماده بر آن مقام گفته شود آن مقام مقام حمد است و در اين مقام عين مشيت پروردگار هستند چنانكه اخبار ديگر شاهد اين است و در حديث طارق بن شهاب در صفت امام فرمود قدرة الرب و مشيته و حضرت سجاد فرمود كه ما امر خدائيم خلاصه پس در اين مطلب شبهه نيست ولي حرف در اين است كه حضرات بعضي الفاظ را درست ادا ميكنند اما اگر از آنها بپرسي كه حال همين حرف خودت را معني كن و لوازم آنرا بگير از ترس اينكه مبادا با وصف امام خودشان درست نيايد بنا ميكنند مزخرفات گفتن حال تو را بحق همان محمد بن عبدالله قسم ميدهم كه آيا مشيت اوليه پروردگار را بيش از اندازه و قدر و قابليت مشيت خودت فرض كرده يا بهمان اندازه تقدير كرده اگر باندازه مشيت خودت گرفته كه بسيار جاهلي و اگر مشيت خداوند را لايق جلال و كبرياء و عظمت و قدرت پروردگار ميداني و ذات خدا را هم چنانكه تصريح ميكني منزه از جميع صفات فعل و اضافه ميداني و همه آنها را در مقام مشيت اثبات ميكني پس چرا انكار فضائل آل‌محمد را ميكني و چرا هر بي سر و پائي را حامل روح و مظهر نور ايشان ميداني والله كه بهمين كلمات كه ميخواهي باطل خود را اثبات كني چنان حجت خدا را بر خود تمام ميكني كه مستحق عذاب ابدي خواهي بود زيرا كه بعد از معرفت انكار نموده و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ظلما و علوا .

باري و اما اينكه كتاب هر نبيي ظهور نفس اوست در جاي خود حرفي صحيح است و همه اوامر و نواهي هم طائف حول كتاب باشد اما اي بي‌انصاف تو صاحب همين كتاب و اين كتاب را تصريح ميكني كه محل ظهور فعال لما يريد است اما اگر بشخص نبي بگويند كه تو بقوت خود يا بقوت آيهٔ از اين كتاب يك مرده را زنده بكن و توئي محل ظهور فعال لما يريد بنا بر اعتقاد تو بگويد كه [ص 321] اين امري محال است و چنين چيزي نخواهد شد مگر همين فعال لما يريد باقرار خودت همه مردگان عالم را زنده نكرده چه شده كه امروز اين امر محالي شده است و كسي كه مولود را در رحم مادر حيوة ميدهد چرا عاجز شد كه مرده را زنده بكند والله كه امر اين جماعت سخت‌تر از كفار است كه منكر فضايل آل‌محمد هستند بجهت اينكه آنها اولا غالب كم‌معرفتند و ثانيا ديگر اقلا اسم آل‌محمد را بدروغ بر ديگري نگذاردند اما اين جماعت هم فضايل آل‌محمد را شناخته‌اند چنانكه مي‌بيني تصريح ميكنند و بعد از آن انكار كرده‌اند آن وقت اسم ايشان را بدروغ بر ديگري گذاردند پس ببين كه عذاب اينها هزار مرتبه بيشتر است تا كفاري كه بكلي منكر انبياء هستند .

باري و اما آنكه گفته كه اين است مقصود از عالم ذر كه در كتب مسطور است كه هر كتاب قبلي عهد ولايت بعد را گرفته ، كاش ديگر دخل و تصرف در معقولات نميكردند و مزخرف نميگفتند و من يك حديث در بيان ذر نقل ميكنم اما ديگر شرح و بسطي نميدهم تو خودت نظر كن ببين متحمل اين معني كه اين شخص ميگويد هست يا نه در كتاب المبين از بحار نقل فرموده است از ابي‌عبدالله (ع) از آباءش (ع) از اميرالمؤمنين (ع) كه فرمود بدرستي كه خداي تعالي وقتي كه خواست تقدير خليقه را و خلق نمودن بريه و ابداع مبدعات را نصب فرمود خلق را در صوري مثل هباء پيش از پهن نمودن زمين و بلند نمودن آسمان و او در انفراد ملكوت خود و توحد جبروت خود بود پس فرو فرستاد نوري از نور خود پس لامع شد و قبسي از ضياء خود پس ساطع گشت پس مجتمع شد نور در وسط آن صور خفيه پس موافق شد آن صورت نبي ما را (ص) پس فرمود خداي عز من قائل توئي مختار منتجب و در نزد تو بوديعه ميگذارم نور خود را و كنوز هدايت خود را و از براي تو پهن ميكنم بطحاء را ● و بلند ميكنم سماء را و تركيب ميكنم ماء را و قرار ميدهم [ص 322] ثواب و عذاب و جنت و نار را و نصب ميكنم اهل بيت تو را بهدايت و ميدهم بايشان از مكنون علم خودم آنچه مخفي نماند بر ايشان هيچ دقيقي و جاهل نشوند هيچ خفيي را و قرار ميدهم ايشان را حجت بر خلق خود و آگاهان بر علم و وحدانيت خود بعد گرفت خداي سبحانه شهادت بربوبيت و اخلاص بوحدانيت را پس بعد از آنكه اين عهد را گرفت خواست كه خلق در انتخاب محمد (ص) هم بر بصيرت باشند و نمايانيد بايشان اينكه هدايت با اوست و نور از براي اوست و امامت در اهل اوست بجهت تقديم سنت عدل و تا اينكه اعذار مقدم باشد بعد خداوند پنهان فرمود خليقه را در غيبش و غايب نمود در مكنون علمش بعد عوالم را نصب فرمود و زمان را پهن نمود و آب را تركيب نمود و زبد را اثاره كرد و دخان را بهيجان درآورد ، تا آخر حديث شريف . حال ملاحظه كن ذري كه پيش از خلقت آسمان و زمين بوده و پيش از نصب شدن عوالم و خلقت زمان بوده ميگويد زمان موسي (ع) ذر زمان عيسي است و زمان عيسي ذر زمان خاتم (ص) و هكذا چه قدر جاهلند اين جماعت و چه قدر قانع ، باري

با مدعي مگوئيد اسرار عشق و مستي تا بي‌خبر بميرد در عين خودپرستي

فصل - گفته است : قرآن كتابي است موضوعش مبدأ و معاد و احتياج عباد و غناي سلطان ايجاد است و فايده‌اش عرفان مبدأ و معاد و طواف و اعتكاف رضاي سلطان ايجاد است كه آفتاب احديت و شمس حقيقت باشد در هر كور و دوري و اين مقصد عالي و مقصود متعالي بعبارات شتي و بيانات لاتحصي كه مقدمه و ابواب و فصول و خاتمه است نازل شده كه بيان جنت و نار و سعادت و شقاوت و هدايت و ضلالت و تميز و تفصيل هر يك و تفريق راه هر يك است و شناسائي معجزه و حجت و قيامت و اشراط ساعت و جدا كردن صادق از كاذب و اخيار و ابرار است از اشرار و اغيار چنانچه قصص [ص 323] انبياء و عصيان حضرت آدم و خروج آن حضرت از جنت و بلايا و رزاياي وارده بر آن جواهر وجود مقصود تنبه و ايقاظ عباد است كه در يوم رجع و اياب ملتفت شوند و آگاه باشند و از راه مستقيم بيرون نروند و بدانند كه سنت الهيه كه ميفرمايد فهل ينظرون الا سنة الاولين و لن‌تجد لسنة الله تبديلا و لن‌تجد لسنة الله تحويلا ارسال رسل و انزال كتب است و چنانچه از قبل قبل بوده از بعد بعد خواهد بود و هر وقت و زمان كه ارسال و انزال فرموده و بفرمايد بغير هوي و خواهش ناس بوده و خواهد بود تا از راهي كه مؤمنين رفتند بروند و از راهي كه مكذبين آيات و كافرين بآيات رفتند با حذر باشند و نروند يا حسرة علي العباد مايأتيهم من رسول الا كانوا به يستهزؤن مايأتيهم من آية من آيات ربهم الا كانوا عنها معرضين افكلما جاءكم رسول بما لاتهوي انفسكم استكبرتم ففريقا كذبتم و فريقا تقتلون كلما جاءهم رسول بما لاتهوي انفسهم فريقا كذبوا و فريقا يقتلون .

جواب - مطلب از اين تلبيسات اين است كه اولا قرآن موضوع و فايده دارد كه بزعم خود نوشته و عبارت خاصي از براي آن نيست بلكه بهر عبارت كه از آن تعبير آوردند قرآن است مثل اينكه علما هر يك كتابي در نحو مينويسند و همه علم نحو است پس بيان ميرزا علي‌محمد و مزخرفات ميرزا حسينعلي هم قرآن است كه باين عبارات درآمده و همه رسل هم بنا بر اين بوده كه مبعوث ميشدند و همين قرآن را بعبارتي ميآورده‌اند و اسمي بر سر آن ميگذارده‌اند و ديگر هيچ حكايت ديگر نبوده و مردم هم چون اين مطلب بر خلاف هواي ايشان بوده رسل را تكذيب ميكرده‌اند بلكه آنها را اذيت و آزار مينموده‌اند و اين سنت خداست كه هميشه بايد باشد پس امام هم تشريف آورده و اگر ميخواهي رسول بگو و كتابي هم بر سنت پيشينيان آورده و مردم هم او را تكذيب كرده‌اند و اذيت و آزار نموده‌اند [ص 324] و تا گفتي كه قرآن خاتم كتب سماويه است و پيغمبر (ص) خاتم پيغمبران ميگويد گفتم كه همين بيان قرآن است و ميرزا علي‌محمد هم نعوذ بالله خاتم انبياست در حقيقت عجب راه سهلي پيش گرفته‌اند و جواب از اين مطلب اما در باب رسل و صفات و كمالات و معجزات ايشان كه پيش از اينها شرح داده‌ايم بعد هم شايد در مواقعي ذكر بشود و همين يك كلمه را تو جواب بگو كه خودت ميگوئي آفتاب حقيقت محمديه است كه در قابليتهاي همه انبياء ظاهر شده و ميشود و اما النبيون فانا فرموده است چه حكايت بود كه از زبان هيچيك از انبياء سلف ادعاي خاتميت نفرمود بلكه در همه جا خبر بانبياء بعد داد و از زبان محمد بن عبدالله (ص) ادعاي خاتميت فرمود و لا نبي بعدي فرمود اگر اتحاد شجره مجوز اين مطلب است كه بقول تو شجره صد و بيست و چهارهزار پيغمبر همه شجره اوست چرا از زبان هيچيك نفرمود و اينجا فرمود پس بدانكه اينها مزخرفات است كه بهم ميبافي و نبيي بعد از خاتم (ص) نخواهد آمد حتي ائمه اطهار (ص) كه با پيغمبر (ص) از يك نور و يك طينتند مسمي بنبي نميشوند چنانكه در منهج المقال در ترجمه ابوالخطاب نقل كرده است بسندش از ابي‌بصير از حضرت صادق (ع) كه فرمود اي ابامحمد بيزاري بجو از هر كه گمان ميكند كه ما ارباب هستيم عرض كردم برئ الله منه فرمود بيزاري بجو از هر كه گمان ميكند كه ما انبياء هستيم عرض كردم برئ الله منه و نيز از حسن وشا از بعض اصحاب از آن حضرت كه فرمود هر كه قائل شود كه ما انبياء هستيم پس بر او باد لعنت خدا و هر كه شك بكند در اين باب پس بر او باد لعنت خدا انتهي ، پس ببين كه ميتوان در اين باب شك نمود ؟ بلي خود حضرت خاتم (ص) در آخر زمان رجعت تشريف خواهد آورد با بدن مقدس خود و با حربهٔ از نور شيطان و تمام اتباع او را خواهد كشت امروز اگر تشريف آورده بود شما [ص 325] ديگر روي زمين چه ميكرديد و اگر بكفر خود معترف نيستي اين همه كفار و منافقين كه هستند چه ميكردند ؟

و اينكه گفته كه هميشه سنت خدا بر همان وضع كه بوده خواهد بود و استدلال بآيات ميكند و يك مقصودش اين است كه هميشه منكرين و مكذبين هستند و اذيت انبياء و اولياء را ميكرده‌اند و هميشه اين سنت جاري است و ميخواهد جواب ما را بدهد كه ما گفتيم امام كه تشريف ميآورد تمام ملك مسخر او ميشود و براي شما نشد جواب ميدهد كه آمدن پيغمبر و امام هم بر سنت انبياء قبل است آنها مبتلا بوده‌اند ايشان هم مبتلا خواهند بود و جواب از اين مطلب بوجوهي چند ميدهيم يكي اينكه اولا شبهه نيست كه انبياء خدا بالنسبه بخاتم (ص) امرشان خصوصيت داشته است و بعضي از ايشان اگر چه شرعشان عموم داشته اما معذلك مبعوث بقوم خاصي بوده‌اند مثل اينكه حضرت موسي (ع) با اينكه شرعش عموم داشت معذلك مبعوث بر بني‌اسرائيل بود و خاتم (ص) مبعوث بر كافه ناس بوده و شرع آن حضرت هم عموم داشته است و وقتي كه بنا باشد سنت انبياء خدا مثلا در خاتم و ائمه هدي (ص) جاري بشود البته بايد سنتي كه براي انبياء در امت خاص خودشان بوده است در پيغمبر ما (ص) بطور عموم و كليت جاري شود پس همچنانكه انبياء خدا وقتي كفار قوم خود را هلاك ميكردند و دشمن خود را تمام ميكردند و چهار نفر مؤمني كه بود باقي ميگذاردند البته بايد اين سنت از براي خاتم (ص) بالنسبه بعموم امت جاري شود و شاهد اين مطلب در ذيل همين آيه است كه تو خودت استشهاد كردهٔ كه ميفرمايد فهل ينظرون الا سنة الاولين فلن‌تجد لسنة الله تبديلا و لن‌تجد لسنة الله تحويلا اولم‌يسيروا في الارض فينظروا كيف كان عاقبة الذين من قبلهم و كانوا اشد منهم قوة و ماكان الله ليعجزه من شئ في السموات و لا في الارض انه كان عليما قديرا و لو يؤاخذ الله الناس بما كسبوا [ص 326] ماترك علي ظهرها من دابة و لكن يؤخرهم الي اجل مسمي يعني آيا انتظار دارند مگر سنت اولين را پس نخواهي يافت از براي سنت خداوند تبديلي و نخواهي يافت از براي سنت خدا انقلابي آيا سير نكردند در زمين پس نظر بكنند كه چگونه بوده است عاقبت آنكسان كه پيش از ايشان بوده‌اند و شديدتر بودند از حيث قوت و نيست خداوند كه عاجز بكند او را چيزي در آسمان و نه در زمين و خداوند عليم است و قدير و اگر مؤاخذه ميكرد خداوند مردم را بآنچه كسب كردند ترك نميكرد بر پشت زمين جنبندهٔ را و لكن عقب مياندازد ايشان را تا اجلي مسمي ، و اين اجل مسمي چنانكه از اخبار معلوم ميشود قيام قائم است و رجعت ائمه (ص) و پيغمبر (ص) پس ملاحظه كن كه همين سنت خداوند بوده است كه با امتهاي سلف رفتار كرده پس بعضي را غرق كرده است و بعضي را بباد هلاك كرده و بعضي را بگرما و سموم و بعضي را شهرشان را زير و زبر كرده و در اين امت هم خواهد كرد و خود او فرموده لو تزيلوا لعذبنا الذين كفروا و وعده همه اينها قيام قائم است عجل الله فرجه چنانكه در چندين آيه از قرآن اين وعده را داده است و در موقعش ذكر ميشود انش‍ پس چه شد كه امام شما آمد و رفت و هيچ حكايت نشد و اگر تأويل ميكنيد كه بهمين كفر و نفاق همه هلاك شده‌اند و مرده‌اند ميگوئيم در همان زمان خاتم و ائمه (ص) همين كيفيت بود و همه مردگان بودند و انك لاتسمع من في القبور خطاب به پيغمبر (ص) شد و آيات ديگر شهادت بموت آنها داد معذلك آن روز را روز عذاب و نكال نگفتند و هي فرمودند بر سنت پيشينيان معذب خواهيد شد حال در اين زمان چه عذابي بر كفار و منافقين نازل شده و هلاك شده‌اند و زمين بچه قسم پر از عدل و داد شده كه هيچكس ملتفت نيست مگر شما بلكه خود شما هم از ظلم و جور شاكي هستيد ، باري و وجوه ديگر از براي جواب از اين حرف هست و لكن بملاحظه [ص 327] اطناب عجالة بهمين يكي اقتصار ميكنيم و بعد هم باز انشاء الله ميآيد .

و اما آنچه در باب قرآن گفته است كه هر كتابي كه باين مضامين كه گفته آوردند قرآن است اولا ميگوئيم كه باين مضامين كه تو ميگوئي خيلي مفصلتر و مشروح‌تر از ظاهر اين قرآن كه دست داريم و از تورية و انجيل كتابها در عالم نوشته شده است كه بسا عينا از عبارات همين قرآن هم بسياري در آنها باشد مثل بحار و عوالم مثلا و كتب مرحوم سيد هاشم بحريني و كتب مرحوم شيخ حر عاملي رحمهم الله پس بگو اينها همه قرآن است بلكه مثل كافي و وافي و غير اينها همه اينها قرآن است فرقي كه اينها با آنكه تو ميگوئي دارد اين است كه مصنفين اينها مسلم بوده‌اند و از ضروريات اسلام تجاوز نمي‌نموده‌اند و ادعاي نبوت نداشته‌اند و اسم قرآن بر سر كتاب خود نگذارده‌اند و الا هزار مرتبه افصح و ابلغ و اتم و اكمل است از آنچه تو فرض كردهٔ مثل بيان و صرف ادعا باعث رجحان بيان بر آنها نميشود مگر اينكه جهت رجحاني براي خود بيان باشد و هيهات كه بتوان آنرا پهلوي يكي از اين كتابها گذارد هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين و ثانيا ميگوئيم كه انكار نميكنم كه وحيهاي الهي از جانب او بي اختلاف نازل ميشود و سابق بر اين اين مطلب را با دليل و برهان ذكر كرده‌ايم و از اخبار هم شاهد آورده‌ايم و خداوند فرموده و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا اما معذلك كله در قابليت هر يك از انبياء (ص) بر حسب ايشان و استعداد امتهاي ايشان نازل ميشود و اين است تأويل قول خداوند و انزلنا من السماء ماءا فسالت اودية بقدرها و اين است كه در اخبار فرمودند كه وحي از جانب خداوند بعربيت نازل ميشود و در مسامع انبياء هر يك بزبان قومشان بروز ميكند و در مسامع نبي ما (ص) بعربيت ميرسد بهمان طور كه خداوند وحي فرموده و مسلم بواسطه تغيير قابليتها و اختلاف در حكايتشان وحي خداوند را از آن [ص 328] كليت و احاطه و هيمنه كه از براي او است مي‌اندازند و اما قرآن كه بر پيغمبر نازل شده چون تغيير در او حاصل نشده است نسبت بهمه كتب معجز خواهد بود زيرا كه همان طور كه از خداوند سر زده بهمان طور به پيغمبر رسيده و ممكن نيست كه از آنچه بر پيغمبر (ص) نازل شده ديگر كتابي بالاتر نازل شود زيرا كه اگر ممكن باشد دليل نقص پيغمبر (ص) خواهد بود و هر كه نقص درباره پيغمبر (ص) قائل شود ما او را كافر ميدانيم و همچنين مساوي قرآن در فضل هم ممكن نيست زيرا كه پيشتر بدليل ثابت كرديم كه محال است دلالت دو لفظ مختلف بر يك معني از جميع جهات علي السوي باشد همان طور كه حروفشان مختلف است معانيشان هم البته فرق ميكند پس اگر قرآن كمال فصاحت و بلاغت را داشته محال است كه كتاب ديگر مثل آن يافت شود با وجودي كه مختلف باشند در الفاظ ، باري و تفصيل اين بيان را سابق شرح داده‌ايم و اخبار متعدده شاهد از براي آن آورده‌ايم يك حديث هم در اينجا از بحار نقل ميكنيم اگر ادعاي تشيع داري تسليم كن و اگر نميكني ادعاي بيجا مكن حضرت امام رضا (ع) ميفرمايد كه اولوا العزم را اولي العزم گفتند بجهة اينكه صاحبان عزايم و شرايع بودند و اين اين است كه هر نبيي كه بعد از نوح (ع) بود بر شريعت و منهاج او بود و تابع كتاب او تا زمان ابرهيم خليل (ع) و هر نبيي كه در ايام ابرهيم و بعد از او بود بر شريعت و منهاج ابرهيم و تابع كتاب او بود تا زمان موسي (ع) و هر نبيي در زمان موسي (ع) و بعد از او بود بر شريعت موسي و منهاج او و تابع كتاب او بود تا ايام عيسي (ع) و هر نبيي كه در ايام عيسي و بعد از او بود بر منهاج عيسي عليه السلام و شريعت او و تابع از براي كتاب او بود تا زمان نبي ما محمد (ص) پس اين پنج نفر اولوا العزمند و ايشان افضل انبياء و رسلند (ع) و شريعت محمد (ص) نسخ كرده نميشود تا روز قيامت و نبيي بعد [ص 329] از او نيست تا روز قيامت پس هر كس ادعاي نبوت بكند بعد از نبي ما يا آنكه بياورد بعد از قرآن بكتابي پس خون او مباح است از براي هر كس كه بشنود اين را از او ، تمام شد حديث شريف . ملاحظه كن كه ديگر از اين صريحتر و واضح‌تر چه بفرمايند كه بدرد اين جماعت بخورد و بمحض اينكه حديث را شنيدند فورا ميگويد كه محض همين ما گفتيم كه ظهور بعد قيامت است از براي ظهور قبل پس نبوت پيغمبر باقي است و شرع و كتاب او منسوخ نميشود تا روز قيامت يعني تا ظهور بعد و اگر اين روا باشد چه فرق ميماند ميان خاتم و ساير انبياء آنها هم شرع و كتابشان باقي است تا قيامت يعني تا ظهور بعد پس چرا اين دعوي مخصوص خاتم (ص) شد خلاصه كه اينها مزخرفات است و محال است كه بعد از قرآن كتابي ديگر بيايد و بوجه ديگر ميگوئيم كه ضروري و بديهي مسلمانان است كه قرآن علاوه بر وجوه باطنيه اعجاز بهمين وجه ظاهر كه از حيث الفاظ باشد معجز است و اعجاز در الفاظ امر ظاهري است كه دخلي باصل مضامين قرآن ندارد بلكه مراد همان حسن اداء آنها است و فصاحت و بلاغت و اگر چه بلاغت از جهت رسانيدن معني است ولي نه اينكه مقصود از بلاغت رسانيدن معني خاصي است بلكه هر معني كه مقصود متكلم است اگر لفظي در تعبير از آن آورد كه حق آن معني را اداء نمود كلام او بليغ ميشود ولو يكي از مقاصد دنيويه مثل تعريف گل و ريحان و معشوقه باشد همينكه حق تعريف او را اداء نمود گفته ميشود كه كلامي بليغ گفته خلاصه سخن اينكه بلاغت هم باز تعريف لفظ است نهايت از حيث دلالت بر معني مراد هر چه ميخواهد باشد و شكي نيست كه قرآن در فصاحت و بلاغت بمنتهي درجه رسيده كه همه عرب را عاجز كرده است بلكه در حقيقت عجزي كه آنها از خود مشاهده كردند و تصديق نمودند كه قرآن معجز است [ص 330] منحصر بهمين يك وجه بود و الا از معاني و بطون قرآن چه ميفهميدند كه عجز خود را بفهمند بلكه آنها با وجود كفر و ضلالت جاهليتي كه داشتند و منكر توحيد و نبوت و امامت و معاد و بعث و نشور و جنت و نار و غير اينها از مضامين هدايت‌آئين قرآن بودند صحيح نيست كه خود اين مضامين را براي آنها معجز قرار دهند زيرا كه اينها خود عين مدعاي پيغمبر (ص) است و عين مدعي را دليل قرار دادن صحيح نيست چنانكه در قرآن همه جا مي‌بيني كه خداوند عين مدعاي كفار و مشركين را ذكر ميكند آن وقت ميفرمايد هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين پس لاجرم برهاني كه پيغمبر (ص) در خود اين كتاب براي عرب آورده همان عجز آنها از كيفيت اداء بوده است نه مضاميني كه هنوز آنها اقرار بآنها ندارند حال اگر عجز جن و انس را از آوردن مثل همين ظاهر الفاظ قرآن اقرار داري پس بيان و مزخرفات ميرزا حسينعلي را نظير قرآن شمردن خطا است و اگر اصل آن مسئله را هنوز اقرار نكردهٔ پس اولا ادعاي مسلماني مكن و ثانيا حكمي از اهل خبره و بصيرت و بي‌غرض معين كن تا تصديق كند كه بيان شما را آنجا كه قرآن هست ميتوان اسم برد يا ذكرش را كرد يا نه .

باري و اما آنچه از آيات نقل كرده كه رسل هميشه اموري ميآورده‌اند كه بر خلاف هواي مردم بوده و مقصودش چنانچه سابق بر اينها هم اشاره نموده اين است كه هواي شما در اتيان معجزات و خوارق عادات است و رسل هميشه بر خلاف هواي ناس بوده‌اند در جواب از اين مطلب همان آيه و حديثي كه در تفسير آن وارد شده است نقل ميكنيم براي مسلمانان كافي است خداوند ميفرمايد و لقد آتينا موسي الكتاب و قفينا من بعده بالرسل و آتينا عيسي بن مريم البينات و ايدناه بروح القدس أفكلما جاءكم رسول بما لاتهوي انفسكم استكبرتم ففريقا كذبتم و فريقا تقتلون و در برهان نقل كرده است از امام [ص 331] حسن عسكري (ع) كه فرموده است خداي عزوجل در مخاطبه با يهود آن چناني كه ظاهر فرمود محمد معجزات را از براي ايشان در نزد كوهها و سرزنش ميكند ايشان را كه هرائينه بتحقيق آورديم موسي را كتاب تورية كه مشتمل بر احكام ما بود و بر ذكر فضل محمد و آل طيبين او و امامت علي بن ابيطالب (ع) و خلفاء او كه بعد از اويند و شرف احوال كساني كه تسليم از براي او نمودند و سوء احوال مخالفين او و از قفاي موسي آورديم رسل را قرار داديم رسولي در اثر رسولي و آورديم عيسي بن مريم را بينات را آيات واضحات را احياء موتي و ابراء اكمه و ابرص و خبر دادن بآنچه ميخورند و ذخيره ميكنند در بيوتشان و تأييد كرديم او را بروح القدس و آن جبرئيل است و اين وقت بالا بردن عيسي بود از روزنه بيت او بسوي آسمان و انداخت شبه خود را بر كسي كه قصد كرد قتل او را پس كشته شد بدل از او و گفته شد كه او مسيح است و فرمود امام (ع) كه بعد خداوند توجيه نمود عذل و توبيخ را بجانب يهودي كه مذكورند در قول خداي تعالي ثم قست قلوبكم الآية و القصة و ميفرمايد أفكلما جاءكم رسول بما لاتهوي انفسكم پس گرفت عهود شما و مواثيق شما را بآنچه دوست نميداريد از بذل طاعت براي اولياء او كه افضلين هستند و بندگان منتجبين او محمد و آل او كه طيبين و طاهرينند چون كه گفتند بشما همچنانكه نمايانيدند يا اداء كردند - و ترديد از مترجم است - بسوي شما اسلاف شما آن چنان اسلافي كه گفته شد بايشان كه ولايت محمد و آل‌محمد اين است غرض اقصي و مراد افضل كه خلق نفرموده است خداوند احدي را از خلقش و مبعوث نفرموده احدي از رسلش را مگر بجهت اينكه بخواند ايشان را بولايت محمد و علي و خلفائش و بگيرد بواسطه او بر ايشان عهد را تا اينكه قائم بشوند بر او و عمل بكنند بآن ساير اعوام امم پس از اين جهت استكبار كرديد همچنانكه استكبار كردند اوايل شما تا اينكه كشتند زكريا [ص 332] و يحيي را و استكبار كرديد شما تا اينكه قصد كرديد قتل محمد (ص) و علي (ع) را پس خداوند سعي شما را خائب كرد و رد كرد در نحرهاي شما مكر شما را و اما قول خداي عزوجل تقتلون معني آن قتلتم است همچنانكه ميگوئي از براي كسي كه توبيخ ميكني او را ويلك كم تكذب و كم تحرف و اراده نميكني آنچه را كه هنوز نكرده است و اين است و جز اين نيست كه اراده ميكني كه چه قدر كردهٔ و تو توطين داري بر كردن اين كار ، تمام شد حديث شريف . انشدك بالله ملاحظه كن كه چگونه تصريح بمعجزات پيغمبر (ص) و عيسي (ع) فرموده است و معني مخالفت هواي يهود را فرموده كه ميل شما در اطاعت و محبت پيغمبر (ص) و آل او (ع) نيست و در آخر ملاحظه كن ببين چه دقتي فرموده است امام (ع) و سرّ عدول از ماضي بمضارع را بيان فرموده و استشهاد بكلام عرب كرده و اين است يكي از شواهد سخن ما كه ميگوئيم در ظاهر قرآن همه جا ملاحظه قواعد عربيت شده است ، خلاصه پس هيچ دخل بمطلب او ندارد و صريحا رد بر او ميكند و حاجت بتفصيل زياده بر اين نيست و الا اخبار متعدد است ، در خانه اگر كس است يك حرف بس است .