جواب - اما آنچه گفته كه قرآن در قيامت بهيئت انسان جلوه ميكند راست است ولي فايده بشما نميكند و جواب آن را مفصلا ميگوئيم .

و اما آنچه گفته كه آتشي افروخته شود و امر ميشود ناس داخل آن شوند راست و دروغي را بهم بافته اين آتش نار فلق است كه بجهت امتحان اطفال و مستضعفين افروخته ميشود چنانكه در اخبار بسيار فرموده‌اند و يك حديث را نقل ميكنم در كتاب المبين از حضرت باقر (ع) نقل فرموده است كه فرمود هر گاه روز قيامت شود خداوند احتجاج ميفرمايد بر پنج نوع از خلق بر طفل و آن كسي كه ميانه دو نبي بميرد و آن كسي كه درك بكند نبي را و تعقل نبوت او را نكند و ابله و مجنوني كه تعقل نميكند و كر و گنگ پس هر يك از ايشان احتجاج ميكند بر خداي عزوجل فرمود پس ميفرستد خداوند بسوي ايشان رسولي پس مشتعل ميكند از براي ايشان آتشي را پس ميگويد بايشان كه پرورنده شما امر ميكند كه بجهيد در اين آتش پس هر كس جست در آن بر او برد و سلام ميشود و هر كس عصيان كرد سبقت بسوي نار ميگيرد ، تمام شد حديث شريف ، و مراد از مردن بين نبيين [ص 281] مردن در زمان فتره است چنانكه در حديث ديگر بفتره بين نبيين تعبير آورده‌اند و مقصود از آن كسي است كه دعوت نبي سابق هم باو نرسيده باشد بواسطه فتوري كه در دين حاصل ميشود از مكر شيطان ، خلاصه و اين آتش را آتش فلق هم ميگويند بجهت اينكه در حديث ميفرمايد كه اين آتش را از چاهي در جهنم كه آنرا فلق ميگويند ميآورند پس موافق اخبار آل‌محمد عليهم السلام دانستي كه اين آتش را براي اطفال و مستضعفين كه در دنيا تميز كفر و ايمان را نداده‌اند ميافروزند و اما ماحض الايمان و ماحض الكفر كه در دنيا از امتحان بيرون آمده‌اند و خالص شده‌اند در ايمان يا كفر آنها محتاج باين امتحان نيستند پس اينكه گفتي امر ميشود ناس داخل آن شوند و حال اينكه ناس شامل همه كس هست خطا گفتي و آيات و اخبار بسيار شاهد اين مطلب است ولي حاجت بتفصيل نيست .

و اما آيه شريفه فضرب بينهم بسور تا آخر هم كه در اين مقام خوانده آن هم بيجاست و اين از لوازم همين ادعاي خامي است كه ميكنيد كه تفسير قرآن را ميدانيد و نميدانم كه شما اعلميد يا پيغمبر و ائمه (ص) كه قرآن در خانه ايشان نازل شده ، خلاصه در چند حديث فرموده‌اند چنانكه در برهان مذكور است كه خداوند در قيامت نور را بر خلايق قسمت ميفرمايد و سهم منافقين در انگشت ابهام پاي چپ ايشان واقع ميشود طوري كه راه ميروند و نور را لگد ميكنند پس منافق بمؤمن ميگويد كه بايست در جاي خود تا از نور تو اقتباس كنم پس گفته ميشود باو كه برگرد عقب خودت و التماس نور كن جائي كه نور قسمت شده همينكه برميگردد سوري در ميانه زده ميشود كه از براي آن دري است كه باطن آن رحمت خداست و مؤمنين منعمند بآن و ظاهر آن عذاب خداست يعني جائي كه منافقين واقعند پس منافقين فرياد ميكنند از وراء سور كه آيا ما با شما نبوديم جواب ميدهند بلي و لكن شما خود را مفتون كرديد ، تا آخر [ص 282] آنچه در اخبار فرموده‌اند و در بعضي اخبار فرموده‌اند كه مراد از سور پيغمبر است (ص) و باب علي بن ابيطالب عليه السلام است ، پس ملاحظه كن كه آيه شريفه هيچ ربطي و مناسبتي با اين مقام ندارد اين منافقين همه از ماحضين هستند و خبث طينت ايشان در دنيا ظاهر شده و محتاج بنار فلق نيستند و چه ربط دارد امر اين سور با نار فلق و اين عذابي كه در ظاهر اين باب است اگر كسي العياذ بالله داخل آن شد خير او نيست بلكه شر اوست و دخول نار فلق براي مستضعفين خير است و اگر بگوئي آيات قرآن هر آيه‌اش معاني بسيار دارد بلكه همه مطالب در او هست ميگويم راست است ولي اين دخلي بمقام استشهاد و احتجاج ندارد پس بنا بر اين در استدلال بر اين فقره آية الكرسي بخوان يا سوره توحيد يا سوره قدر و شبهه نيست كه كسي كه ادني مسكه داشته باشد اين قسم استدلال نميكند خلاصه و اما اينكه در اصل مطلب اشاره بباطن ميكند كه مراد از نار امام است مثلا يا ولايت او است ما انكار اصل مطلب را نداريم و در قرآن در بعضي مقامات خداوند امام را باسم نار خوانده ولي حرف در اين است كه بمحض خواندن آيه در هر موقعي مطلب ثابت نميشود امامت اگر معلوم شد بعد هر چه از گفته اوست صحيح است و اما ياوه‌گوئي اطفال هم ياوه بسيار ميگويند و مثمر ثمري نيست و اما آنچه اول و آخر در باب قرآن گفته كه در قيامت بهيئت انسان جلوه ميكند آن هم اصل حرف صحيح است ولو اينكه او بيجا گفته باشد زيرا كه از تو سؤال ميكنم كه مراد از اينكه قرآن بهيئت انسان بروز ميكند اين است كه بهمين صورتي كه عامه مردم آنرا صورت انساني ميگويند بايد جلوه بكند كه امتيازي مابين جلوه قرآن با عامه خلق نوعا نبايد باشد يا بايد باشد اگر ميگوئي نبايد باشد كه اين حرفي است از روي كمال بي‌خردي پس بنا بر اين همه خلق ميتوانند ادعا بكنند كه مائيم كلام الله ناطق [ص 283] و از همه بايد پذيرفت زيرا كه امتيازي كه در صورت نيست و يكي از آنها اولي بپذيرفتن اين حرف از او از ديگري نيست پس بايد از هر كه مدعي شد بپذيريم اينكه سخني است كه هيچ عاقل نميگويد و اگر بگوئي كه غير از آنكه واقعا قرآن ناطق است احدي اين ادعا را نميتواند بكند ميگوئيم شبهه نيست كه در برابر هر داعي بحقي داعي بباطلي هست و خود تو هم اقرار داري و مسلم داعي بباطل دعوتي كه بسبب همان دعوت مردم از او اعراض كنند نميكند زيرا كه اگر چنين كند كسي اقبال باو نميكند مثلا ممكن نيست كه داعي بباطل مقابل داعي بحق بايستد و بگويد همان طور كه تو دعوت بخدا ميكني من دعوت بشيطان ميكنم و همان طور كه تو خلق را هدايت ميكني من اضلال ميكنم و همان طور كه تو كتاب الله ناطق هستي من صحيفه ميشومه شيطان ابكم هستم و بديهي است كه اگر چنين گفت احدي اقبال باو نميكند پس لامحاله دعوتي ميكند كه شبيه بحق باشد و در حديث شريف فرمودند انما سميت الشبهة شبهة لانها تشبه الحق پس البته خواهد گفت تو داعي الي الله و هادي خلق و كتاب الله ناطق نيستي و منم همه اينها نهايت بر خداست كه بطلان او را برساند و در اين مسئله الحمد لله شبهه نيست هر چند كه اساس بدعتهاي اين بدبختان همين است كه ادعاي باطل نميشود با اينكه خودشان هنگام غفلت اقرار ميكنند كه ممكن است و خداوند بهمين حجت خود را بر آنها تمام كرده و تصريح بهر دوي اين مطلب سابق بر اين نموده است و در اين عبارت هم بهمان شق باطلش تصريح كرده چنانكه ديدي . باري پس از حكمت پروردگار و عدل او نيست كه داعي بحق و باطل مثل هم باشند ولو در خود دعوي شبيه بيكديگر باشند ، و بوجه ديگر ميگوئيم كه اگر بنا شد قرآن در بدن انساني جلوه كند البته حقيقة قرآن بمنزله روح ميشود از براي بدن انساني چنانكه [ص 284] خداوند فرموده اوحينا اليك روحا من امرنا ماكنت تدري ما الكتاب و لا الايمان و شبهه نيست كه بدن با روح بايد مناسبت داشته باشد تا حكايت آنرا بكند و اگر مناسبت نداشته باشد ابدا حكايت نميكند چنانكه علانيه مي‌بيني كه در ارحام زنان بلكه در معده و امعاء ايشان ابدان حيوانيه بسيار متولد ميشود اما هيچيك حكايت روح انساني نميكند مگر آن بدن تام كامل كه بشكل انسان ساخته شود با اينكه محل محلي است كه خميرمايه روح انساني موجود است معذلك چون اين بدنهاي ناقصه قابل حكايت آن نيست روح انسان در آنها جلوه نميكند و همچنين است امر در تمام اين ملك پس آن بدني كه حكايت روح قرآن را بايد بكند البته بدني بايد باشد كه اعدل جميع ابدان باشد تا همه كمالات قرآن را بتواند ابراز دهد ،

نطفه پاك ببايد كه شود قابل فيض ور نه هر سنگ و گلي لؤلؤ و مرجان نشود

پس آن كتاب مبيني كه خداوند در فضل او ميفرمايد فاعلموا انما انزل بعلم الله و ميفرمايد و لا رطب و لا يابس الا في كتاب مبين و ميفرمايد و ما من غائبة في السماء و الارض الا في كتاب مبين و ميفرمايد و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنين و ميفرمايد لايأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه تنزيل من حكيم حميد و ميفرمايد و لو ان قرآنا سيرت به الجبال او قطعت به الارض او كلم به الموتي بل لله الامر جميعا و هكذا امثال اين آيات كه در فضل خود قرآن نازل شده و اخباري كه از آل‌محمد (ع) در اين باب رسيده است آيا چنين روح مباركي كه از امر خدا نازل شده است و امر خدا بآن منوال است كه فرمود انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون هر گاه بنا شد كه اين روح در بدني جلوه‌گر بشود در بدني كه حكايت از اين صفات ميكند ظاهر ميشود يا هر بدن كه ميخواهد باشد مانع از ظهور او نيست بي‌شبهه بدني ميخواهد كه حكايت اين كمالات را بتواند [ص 285] بكند و الا ترجيح بلا رجحان لازم آيد و تو ملاحظه كن همان حديث شريف را كه در كيفيت آمدن قرآن بقيامت وارد شده است شاهد سخن ما را مييابي كه ميفرمايد بصورت مردي جلوه ميكند و آن قدر صاحب جمال و نور هست كه بر صف انبياء و مرسلين و شهداء صالحين و ملائكه مقربين همه ميگذرد و هيچيك او را بواسطه نور و جمال و عظمت نميشناسند و همه اينها بواسطه كمالاتي است كه در او بروز كرده و باين سبب جلوه قرآن شده است حال اين فضل را كه شما براي اين مرد اثبات ميكنيد فضايل قرآن را در او نشان بدهيد تا از شما بپذيرند از علوم گذشته و آينده خبر بدهيد از غائبات آسمان و زمين اطلاع بدهيد شفا و رحمت او را نشان بدهيد اگر مخصوص مؤمنين است و مصدقين خود را مؤمن ميدانيد كوران و كران و مرضاي خود را شفا بدهيد همه هم صلاح نيست يكي دو تا ده تا همين قدر كه سر رشته دست بيايد يك كوه بسيار كوچك را سير بدهيد يا زمين را بي اسباب ظاهري بشكافيد يا با مردگان سخن بگوئيد و جواب بشنوانيد تا ما ببينيم كه روح قرآن آنجا جلوه كرده يا نه و الا ادعاي بيجا نمودن بلكه مخالف نص قرآن كه در چندين آيه فرموده است احدي مثل آنرا نميآورد شما اين ادعا را صريحا بكنيد كه بهتر از آن را آورده‌ايد و بر خلاف حكم قرآن حكم كنيد و هيچ صفت از صفات شما هم بصفات قرآن كه ما دانسته‌ايم نماند باقرار خودتان بلكه اقارير خود را با دليل و برهان هم بخيال خود ثابت ميكنيد ولو اينكه همه موهومات باشد با وجود اينها از ما تصديق ميخواهيد كه بمحض اينكه تو گفتي اين شخص كلام الله ناطق است دست بر سينه زنان بگوئيم بلي بلي سمعنا و اطعنا انشدك بالله ببين غير از اينكه گفتم تكليفي بما داري يا نه ؟ نه اين است كه ميگوئي معجزات همه دروغ است مگر آيات كتابيه ، علم ما كان و ما يكون هم نداشته‌اند ، غيب هم نميدانسته‌اند ، در شخص ظاهري [ص 286] ايشان هم شرطي نيست از هر جا باشد و هر طور باشد حتي نعوذ بالله من غضب الله و استغفر الله اگر احقاق حق و ابطال باطل منظور نبود تفوه باين كلمات جايز نبود از بعضي ثقات شنيده‌ام كه حضرات ميگويند كه حرام‌زاده بودن مانع از رسيدن باين مقامات نيست آن وقت نسبت بمريم بنت عمران قذف ميكنند و صريحا رد بر خدا مينمايند آنجا كه ميفرمايد و مريم ابنة عمران التي احصنت فرجها فنفخنا فيه من روحنا و صدقت بكلمات ربها و كتبه و كانت من القانتين و در آيه ديگر نظير آن و جعلناها و ابنها آية للعالمين اما اين بدبختان حيا نميكنند و شهادت خدا را رد ميكنند خلاصه همين طور كسي را ميخواهند بياورند با آن عنق منكسره ادعا كند كه كتاب الله ناطق است و ما هم تصديق كنيم عصمنا الله من الزلل و آمننا من الفتن بحق محمد و آله الطيبين (ص) و بهمين ظاهر سخن ميگوئيم كه اگر اين قرآن است قرآن با آن فصاحت و بلاغت چرا باين عجمه و ركاكت و استهجان حرف ميزند و با آن صحت و استقامت و موافقت با عربيت بيچاره چه حكايت شده كه در همه اين صفات برعكس شده خلاصه سخن بطول ميانجامد و الا تفصيل مجلس شاه شهيد را در زمان وليعهدي و نظام‌العلماء و آخوند ملا محمد ممقاني و جماعت ديگر كه او را حاضر كرده بودند و صحبت داشته بودند مينوشتم كه ببيني كه نسبت كلمات او را بقرآن سهل است كه والله بكتاب رموز حمزه نميتوان داد و قابل ذكر نيست ، يك كلمه بشنو آخوند ملا محمد پرسيد از او كه پيغمبر خمس قرار داده‌اند شما چرا ثلث قرار داديد جواب داد ثلث هم نصف خمس است ديگر تو خودت فكر بكن و جهات اين جواب را ملاحظه كن .

فصل - گفته است : باري بايد بتمام ذلت و انكسار و عجز و افتقار آيات را تصديق نمائيم و امر صاحب آيات را اذعان كنيم و آنچه را از غوامض [ص 287] مسائل الهيه و اصول احكام ربانيه را كه مخالف با ظهور و طلوع او دانستيم نسبت عدم علم و ادراك و عدم احاطه را بخود دهيم و از آن منبع علم الهي التماس نمائيم تا كشف فرمايد و بجود و فضلش بيان نمايد و حال آنكه جميع علامات و دلالاتي كه ذكر شده و در كتب ثبت گشته كل ظاهر شده و باهر آمده و ديده و دانسته و فهميده‌اند و بأسي نيست انكار نفوسي كه نرفته‌اند و نزديك نشده‌اند و بيانشان را نشنيده‌اند و دلايل و برهان آنها را نديده‌اند .

جواب - در حقيقت خوش مذهبي است و خيلي سهل و آسان است اما بر طبايعي كه طالب بي‌ديني است ، ولي كساني كه عادت بتدين كرده‌اند بسي بر ايشان دشوار است كه از اين راه بروند زيرا كه بكلي بر خلاف قواعد متدينين است چنانكه پيش دانستهٔ زيرا كه از قواعد كليه معرفت انبياء و اولياء هر چه در دست هست همه را بتضعيف و تكذيب بايد كنار گذارد مگر يك فقره آيات كتابيه را آنها را هم بهيچ قاعده از قواعد پيش نبايد سنجيد بلكه بصرف ادعاي اينكه اينها آيات منزله من عند الله است بايد قبول كرد و باز از شرايع و احكام سابقه خاصة از قواعد اسلام كه منطبق بر اين ظهور نيست بايد از خود آنها پرسيد و وجه انطباق را فهميد و برهان ديگر لازم ندارد علايم هم كه ميگويد بروز كرده شرح هر يكي را بعد ميكند كه بروز هر يك بر خلاف وضع ظاهر است در حقيقت عجب دين شريفي است اي مرد از خدا بترس همين طور بي‌پرده بگو ميل كرده‌ايم سلطنت و رياست داشته باشيم والله اگر شمشير بكشيد و همه ملك را مسخر خود كنيد و غرضي سواي همين سلطنت نداشته باشيد عقوبت آن كمتر است تا آنكه باسم تدين يك نفر را تابع خود كنيد حيف عاقل است كه اين طور زحمت بكشد و خود را بخصوص افسار كند و بدهد دست يك جاهل نادان كه بهر مهلكه ميخواهد بياندازد ، باري چون بيان همه اين [ص 288] مطالب شده و ميشود حاجت بشرح و بسط ديگر ندارد .

فصل - گفته است : بلي اتحاد مظاهر قدسيه و مطالع احديه را ندانسته‌ايم و اين وجود مبارك را كه ظاهر شد چون معروف و موصوف بود غير آن نفس مباركه ميدانيم يعني اين سدره مباركه را غير آن سدره احمديه محمديه محموديه قدسيه رحمانيه ميدانيم چنانچه امم سلف هم چون معروف و موصوف بود غير موعود خود دانستند و از اين جهت بسيار تعجب مينمائيم بلكه محال و ممتنع بوده كه آيات الهيه كه بر قلب مبارك آن سدره احديه بمصداق نزل به الروح الامين علي قلبك و انه نزله علي قلبك باذن الله نازل شد بر غير آن سدره مباركه نازل شود چنانچه امم سلف بهمين افكار باطله از جميع فيوضات قدسيه و رحمتهاي منزله الهيه محروم مانده‌اند و حال آنكه ميفرمايد لانفرق بين احد من رسله و ما امرنا الا واحدة كلمح بالبصر و ما خلقكم و لا بعثكم الا كنفس واحدة كنت نبيا و آدم بين الماء و الطين اولنا محمد آخرنا محمد اوسطنا محمد كلنا محمد انا آدم و نوح و ابرهيم و موسي و عيسي اما النبيون فانا و همين نزول آيات بر قلب و لسان مباركش اعظم شاهد و اكبر دليل و اقوي و اعلي حجت و معجزه است كه اين همان شجره حقيقت محمديه است كه لا نبي بعدي فرموده در آن زمان بآن اسم مبارك كشف نقاب فرمود و در اين ظهور باين اسم اعظم خرق حجاب نمود و چون آفتاب چهره نمود بدون دخول و خروج و حلول و تكرار تجلي و تعدد قدماء چه كه با اينكه يك شمس بيش نيست هر فصل و يومي از افقي طالع و بجلوه و فضلي مشرق است و هر يك باسمي ظاهر و بوصفي معروف و بانواري ازهر از قبل ظاهر و كتاب بعد مهيمن و محيط بر كتاب قبل بوده تلك الرسل فضلنا بعضهم علي بعض خلق الله الاشياء بالمشية و المشية بنفسها هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن .

[ص 289] جواب - خدا نكند كه مطالب علميه دست عوام و جهال بيفتد و دخل و تصرف در معقولات بكنند كه چنان آنها را ضايع و فاسد ميكنند كه كسي كه اندك ربط از آنها داشته باشد هوش از سرش ميرود كه اينها چه مزخرفات است كه بهم بافته‌اند و چه قدر جاهلند عوام كالانعام كه ديگر گول اينها را ميخورند و ما اولا در مفردات بيانات او سخن ميگوئيم انشاء الله و لا حول و لا قوة الا به و بعد در اصل مطلب :

اما اينكه گفته اين شخص چون معروف و موصوف بود غير آن نفس مباركه ميدانيم ميگويم چاره ما مسلمانان چيست وقتي كه پيغمبر و ائمه ما (ص) نص ميفرمايند كه غايب منتظر فرزند امام حسن عسكري عليه السلام است و تو ميداني كه اين شخص ميرزا علي‌محمد پسر ميرزا رضاي بزاز شيرازي است بچه دليل ما بگوئيم كه اين همان موعودي است كه ايشان فرموده‌اند در صورتي كه اين امري است كه بنصوص سابقين ما بايد بآن بگيريم و بزعم تو آن زمان ذري بوده كه عهد اين ظهور از ما گرفته شده آيا بر خلاف آنچه معهود ما است از ما خواسته‌اند پس اين در حقيقت ظلمي است كه بالاتر از اين نميشود و اگر موافقت نصوص سابقين لازم نيست با اينكه خود شما دايم در صدد هستيد كه متشابهي را دست بياوريد كه آنرا نص بر اين شخص قرار بدهيد و الحمد لله دست نياورده‌ايد پس بنا بر عدم لزوم نص خود اين شخص بايد آياتي و خوارق عاداتي علاوه بر علم و عمل و صفات لازمه نبوت داشته باشد تا تصديق شود بادلهٔ كه سابق گذشته و شما الحمد لله از همه اينها عاري هستيد و حال اينكه چاره از متابعت نصوص نداريد پس ميگويم كه در بحار روايت كرده است از موسي بن جعفر (ع) كه فرمود نميباشد قائم مگر امام پسر امام و وصي پسر وصي و از حضرت صادق (ع) نقل كرده است كه فرمود هر گاه سه اسم پشت سر هم افتاد كه محمد و علي و حسن باشد چهارمي [ص 290] آنها قائم است و هم از آن حضرت كه فرمود قائم پسر شش است و مراد پسر امام ششمي است كه از حضرت صادق (ع) تا امام حسن عسكري (ع) شش امام ميشود و حجت پسر امام حسن است (ص) و از حضرت امام رضا (ع) نقل كرده است كه فرمود خلف صالح از فرزندان ابي‌محمد حسن بن علي است و اوست صاحب الزمان و اوست مهدي ، و اخبار داله بر اين مطلب بسيار است و مسئله الحمد لله واضح و حاجت بتفصيل ندارد بعد هم باز بمناسبت بيان بعضي را انشاء الله ذكر ميكنيم پس چاره ما چه چيز است جز انكار كردن دعوي ميرزا علي‌محمد خاصة كه هيچ علامتي از امامت در او نبوده باز اگر نصي بطور صراحت بر فرض محال منطبق بر او شده بود چاره از تسليم نداشتيم ولي آن هم نيست و اينكه گفتيم بر فرض محال از اين باب است كه محال است نص امامت از معصوم بر كسي راست آيد مگر اينكه يقينا داراي صفات امامت هست و اين مرد نه صفاتش صفات امامت است و نه نصي بر او صادق آمده .

خلاصه و اما اينكه گفته چنانچه امم سلف هم چون معروف و موصوف بود غير موعود خود دانستند نميدانم معني اين حرف چه چيز است مگر انبياء سابق بآنها وعده داده بودند كه شخصي غير معروف و غير موصوف نبي ميشود و شايد منظورش اين بوده كه چون بر خلاف اوصافي كه آنها دست داشتند بود قبول نكردند و اين را هم كه پيش از اين دانستي كه خطا است و آنچه از اخبار صحيحه انبياء داشتند همه با اوصاف پيغمبر (ص) مطابق بوده است و اما آنچه خود جعل كرده بودند بر خلاف صفت نبي اگر چه بعوام خود بروز نميدادند كه اينها مجعول است ولي خود علما ميدانستند كه دروغ ميگويند و خداوند از حال ايشان خبر داده كه ويل للذين يكتبون الكتاب بايديهم ثم يقولون هذا من عند الله تا آخر پس چه شباهت دارد حال ما بايشان آيا زعم تو اين است كه معاصرين اين مرد مثلا اينها را جعل كرده‌اند و اين نصوص از معصومين [ص 291] نيست كه كتب مجلسي چه بسيار و همچنين همه مجلدات عوالم بخط آن دو مرحوم الآن موجود است بلكه اصولي كه اين كتب را از روي آنها جمع كرده‌اند از دويست سال و سيصد سال بلكه متجاوز پيش از اينها موجود است و در نزد علماء و غير ايشان هست ملاحظه كنيد كه همين اخبار بعينها در آنها هست يا نيست پس بدون شبهه اينها از جعل معاصرين نيست كه آنها را تشبيه بيهود ميكنيد بلكه اشهد بالله جعل يهوديان بشما رسيده كه اخبار دروغ جعل ميكنيد طوري كه مطابقه با اوصاف اين مرد داشته باشد و در كتب خود مينويسيد و اگر چهار حديث صحيح هم در ميانه مينويسيد محض اين است كه امر دروغها را مشتبه كنيد چنانكه بيان اين مطلب بتفصيل انشاء الله خواهد آمد .

و اما آيات و اخباري كه بر اصل مطلب خود شاهد آورده است از جمله آيه مباركه لانفرق بين احد من رسله است و گمان فاسد او اين است كه اين آيه دلالت دارد بر اتحاد شجره رسل (ص) و حال اينكه ابدا دخل باين مطلب ندارد و همين است لازمه اينكه مدعي علم كتاب بكذب بشوند تو از اول تا آخر آيه را ملاحظه كن ببين چه دخل باين مطلب دارد خداوند ميفرمايد آمن الرسول بما انزل اليه من ربه و المؤمنون كل آمن بالله و ملائكته و كتبه و رسله لانفرق بين احد من رسله و قالوا سمعنا و اطعنا غفرانك ربنا و اليك المصير يعني ايمان آورد رسول بآنچه نازل شد بسوي او از پرورنده‌اش و مؤمنون همه ايمان آوردند بخدا و ملائكه او و كتب او و رسل او جدا نميكنيم بين احدي از رسل او يعني در ايمان و تصديق و بهمه ايمان داريم و گفتند كه شنيديم و اطاعت كرديم و از تو سؤال ميكنيم غفران تو را اي پرورنده ما و بسوي تو است بازگشت و در برهان روايت كرده است از موسي بن جعفر از آباء كرامش از اميرالمؤمنين عليهم السلام كه اصل نزول آيه آن وقتي است كه [ص 292] در معراج خداوند به پيغمبر (ص) وحي فرمود آيه كه در سوره بقره است لله ما في السموات و ما في الارض و ان تبدوا ما في انفسكم او تخفوه يحاسبكم به الله تا آخر و اين آيه پيشتر بر همه انبياء نازل شده بود و بر امم خود عرضه فرموده بودند و آنها ابا كرده بودند از قبول آن بجهت ثقل آن و پيغمبر (ص) قبول نمود آيه را و عرضه بر امت هم فرمود و آنها هم قبول كردند تا اينكه ميفرمايد كه خداوند تكرار فرمود آيه را بر پيغمبر بعد فرمود آمن الرسول بما انزل اليه من ربه پس پيغمبر (ص) از جانب خود و از جانب امت جواب فرمود و عرض كرد و المؤمنون كل آمن بالله تا آخر حديث شريف و غرض اين است كه مراد از تفريق نكردن يعني در ايمان و تصديق و آن دخل بجدائي ذوات ايشان ندارد چنانچه در آيه ديگر خداوند ميفرمايد قولوا آمنا بالله و ما انزل الينا و ما انزل الي ابرهيم و اسمعيل و اسحق و يعقوب و الاسباط و ما اوتي النبيون من ربهم لانفرق بين احد منهم و نحن له مسلمون و نظير همين آيه باختلاف يسير در سوره آل‌عمران باز هست يعني بگوئيد كه ايمان آورديم بخدا و آنچه نازل شده است بسوي ما و آنچه نازل شده است بسوي ابرهيم و اسمعيل و اسحق و يعقوب و اسباط و آنچه آورده شدند پيغمبران از جانب پرورنده خودشان جدا نميكنيم بين احدي از ايشان و ما اسلام از براي خدا آورده‌ايم ملاحظه كن كه ضمير منهم راجع بهمه آنچه پيش ذكر شده حتي اسباط حتي خود قائلين كه الينا ميگويند بنا بر معني ظاهر و شبهه نيست كه اسباط هم انبياء نيستند و در برهان است كه خدمت حضرت باقر (ع) عرض كردند كه فرزندان يعقوب انبياء بودند فرمود نه و لكن اسباط بودند اولاد انبياء و از دنيا مفارقت نكردند مگر سعدا توبه كردند و متذكر شدند آنچه كردند و همچنين مخاطبين هم بحسب ظاهر كه عامه امت باشند انبياء نيستند و شجره ايشان [ص 293] با شجره انبياء البته يكي نيست و معذلك خداوند ميفرمايد بمؤمنين كه بگوئيد جدا نميكنيم بين احدي از ايشان پس ببين كه در مقام ايمان خداوند امر فرموده كه ميانه انبياء و غير انبياء هم تفريق نكنيد و غرض اين است كه در نزد هر كسي هر چه از حق هست بايد تصديق نمود و فرق نگذاشت حتي ملاحظه كن كه خداوند در مقام ايمان امر ميفرمايد كه ايمان بخدا و رسول خدا بلكه كتب خدا و ملائكه او بياوريد آمنوا بالله و رسوله و الكتاب الذي نزل علي رسوله و الكتاب الذي انزل من قبل و من يكفر بالله و ملائكته و كتبه و رسله و اليوم الآخر فقد ضل ضلالا مبينا بلكه در جاي ديگر ميفرمايد يؤمن بالله و يؤمن للمؤمنين پس تفريق ميانه خدا و رسل او و كتب او و ملائكه و مؤمنين هيچيك در ايمان نبايد كرد حال اين دليل اين است كه شجره معدودات همه يكي است نعوذ بالله من غضب الله و خدا و خلقش همه از يك شجره هستند بلكه صريحا خداوند منع ميفرمايد از تفريق ميانه او و رسلش آنجا كه ميفرمايد ان الذين يكفرون بالله و رسله و يريدون ان يفرقوا بين الله و رسله و يقولون نؤمن ببعض و نكفر ببعض و يريدون ان يتخذوا بين ذلك سبيلا اولئك هم الكافرون حقا تا آخر پس تفريق ميان خدا و رسل ممنوع است پس نعوذ بالله همه از يك شجره هستند ملاحظه كن كه كفر بالاتر از اين ميشود كه اولا تأويل كتاب را برأي بكني آن وقت بمعني كه خودش كفري است علي‌حده ، باري بلكه ميگويم ايمان بمعني تصديق است و مانع نيست كه شخص بگويد ايمان بكفر كافر آوردم يعني اعتقاد كردم كه كافر است و مظنونم اين است كه در قرآن هم شاهد اين هست ولي حالا عين آيه در نظرم نيست و مسلم تفريق ميان تصديق بحقيت رسل و مؤمنين و بطلان و كفر كافرين نبايد كرد و اگر كسي ايمان برسل بياورد و اعتقاد بكفر كافرين نكند ايمان [ص 294] او پذيرفته نيست پس لفظ ايمان و تصديق در هر دو مقام مستعمل شد پس نعوذ بالله طينت انبياء با كفار هم يكي ميشود چه قدر نادانند اين جماعت و عاري از علم و خجالت نميكشند و دخل و تصرف هم ميكنند ،

هر كس كه نداند و نداند كه نداند بر جهل مركب ابد الدهر بماند

و ما الحمد لله معترف بجهل خود هستيم و تا از معصوم شاهد بر مطلب خود نداشته باشيم نميگوئيم و لا حول و لا قوة الا بالله و هر چه شاهد نداشته باشيم ساكت ميشويم .

و از جمله آيات كه استدلال بر اتحاد كرده اين آيه است و ما امرنا الا واحدة كلمح بالبصر و مرادش از اين استدلال شايد اين باشد كه رسل خداوند مقام امر دارند چنانكه فرموده اوحينا اليك روحا من امرنا و امر خداوند يكي است پس رسولان يكي هستند و جواب از اين مطلب ميگوئيم كه خداوند اين خطاب را بخاتم انبياء (ص) فرموده و او است واحد دهر و احدي از آحاد حتي انبياء اولي العزم شريك او در اين رتبه نيست چنانكه بعد از اين اثبات خواهد شد انشاء الله و گاه باشد كه امر را تعميم بدهند و بر همه رسولان بلكه بر همه خلق اطلاق بكنند چنانكه در حديث شريف فرمود ليس الا الله و فعله و نوره و حكما تعبير از همين مطلب آورده‌اند كه ليس الا الله و صفاته و اسماؤه و معذلك حقيقت امر پروردگار يكي است و خلق بدون شبهه حقايق مختلفه هستند و خطا كرده است آنكه قائل بوحدت موجود شده است و بس است شاهد بر اختلاف ايشان اختلاف معامله خداوند با ايشان پس يكي را معذب ميكند و يكي را منعم و يكي را بدرجات عاليه ميبرد و يكي را بدرجات دانيه و يكي را بدركات سافله ميفرستد و يكي را بدركات بالاتر و اگر همه از يك طينت بودند و يك مقام داشتند و معذلك خداوند اينطور با ايشان معامله ميكرد ظلمي عظيم درباره ايشان فرموده بود پس مسلم حقايق آنها مختلفه [ص 295] است با اينكه بيك نظر همه را فعل خدا و نور خدا ميشمرند و اين از جهت اين است كه همه قائم بامر اويند و نور او است كه احاطه بهمه نموده اما هر يك بر حسب قابليت خود حكايت از او نموده است و اسم خاص هر يك بر همان جهت قابليت و انيت او كه محل اختلاف است گذارده شده اگر چه همان نور هم بحقيقت در همه قوابل بروز نميكند و آن مخصوص است بخاتم انبياء (ص) و لكن نور او است يا ظل نور او كه در ساير خلق بروز ميكند بهر حال كه وحدت امر پروردگار منافات با اختلاف طينتهاي خلقي ندارد و خداوند فرموده و ما منا الا له مقام معلوم و فرموده و لكل درجات مما عملوا در ظاهر ملاحظه كن كه نور آفتاب است كه ظاهر در آئينه‌هاي رنگارنگ و در و ديوار و آبها و باغها و سبزه‌ها و مزبله‌ها همه هست و معذلك كله قابليتهاي اينها همه مختلف است و هر يك طبعي و مزاجي و خاصيتي و حسني يا قبحي و مدحي يا ذمي براي خود دارند و اگر نور آفتاب بر آنها نتابد هيچيك مرئي و محسوس نيستند و آفتاب خودش في نفسه يكي است و نور او هم تا بر روي قابليتها نيافتاده يكي است و اختلافي در او نيست همچنين است امر در همه ملك پس ببين كه اتحاد امر خدا دليل اتحاد قوابل انبياء نيست يكي را مبعوث بر نفس خود ميگويند و يكي بر طايفه قليله و يكي بر جماعتي و يكي بر همه خلق يكي نبي است يكي رسول است يكي اولي العزم نيست و يكي اولي العزم است بلكه يكي از ايشان بالنسبه بيكي از خودشان عاصي است و ديگري مطيع پس ببين كه چه همه اختلاف مراتب در ايشان هست و اگر عاصي و مطيع را يكي دانستي يا هر دو را مطيع گرفته و يا هر دو را عاصي شمرده و هيچكدام صحيح نيست .

باري و از جمله آيات كه استدلال كرده اين آيه است و ما خلقكم و لا بعثكم الا كنفس واحدة يعني نيست خلق شما و نه مبعوث شدن شما مگر [ص 296] مثل نفس واحده و راه استدلالي كه حضرات خيال ميكنند اين است كه اعتقادشان اين است كه هر ظهوري قيامت ظهور سابق است پس زمان عيسي قيامت زمان موسي بود و زمان خاتم (ص) قيامت زمان عيسي بوده و زمان ظهور امام (ع) قيامت زمان خاتم است و خلق و بعث شما هم كه مثل نفس واحده است پس همان خاتم است كه امروز مبعوث شده و نفس يكي است و وضع بعث هم مثل خلق است همان طور كه آن روز از ارحام بيرون آمده بودند امروز هم بهمين طور و در برهان روايت نموده است از حضرت باقر (ع) در تفسير آيه مباركه كه فرمود رسيده است بما و الله اعلم اينكه ايشان يعني منكرين معاد گفتند يا محمد خلق كرده شديم ما اطواري نطفه‌ها پس علقه‌ها بعد انشاء خلق آخر همچنانكه تو گمان ميكني و گمان ميكني كه ما مبعوث ميشويم در ساعت واحده پس خداوند فرمود ما خلقكم و لا بعثكم الا كنفس واحدة اين است و جز اين نيست كه باو ميفرمايد بشو پس ميشود باري اما بطلان اصل آن اعتقادي كه در باب قيامت دارند كه شايد بعد از اين مفصلا بيايد و اينجا همين قدر اجمالا ميگوئيم كه در اخبار يوم قيام قائم عجل الله فرجه و يوم رجعت و يوم قيامت هر سه را باسم قيامت خوانده‌اند بجهت اينكه در رجعت كه همه ماحضين و بعضي از ساير خلق رجوع ميكنند و از هر امتي فوجي ميآيند چنانكه خداوند در كتاب مجيد خود فرموده است و در قيام قائم عجل الله فرجه هم نيز بعضي اموات بدنيا برميگردند و زنده ميشوند چنانكه در اخبار فرموده‌اند و اما روز قيامت كه همه خلق مبعوث ميشوند و خداوند در صفت آن روز فرموده فلم‌نغادر منهم احدا و بيان همين مطلب بعينه در اخباري كه در اثبات رجعت فرموده‌اند شده است و در اين مطلب شبهه نيست .

و اما آنكه كلية اعتقادي آنها است كه هر ظهوري قيامت است از براي ظهور سابق ، ابدا دليلي بر اين [ص 297] مطلب نيافته‌ايم و آنچه هم كه حضرات استدلال ميكنند از آياتي كه خطاب بيهود زمان پيغمبر (ص) فرموده است كه شما انبياء را كشتيد پيشتر دانستي كه اخبار اهل بيت شاهد بر خلاف آن است و فرموده‌اند كه اين نسبت را خداوند بآنها داده است از جهت رضاي ايشان بعمل سابقينشان و منظور اين نيست كه ايشان عين آنها هستند چنانچه در آن واحد هم كسي كه عملي را ميكند و ديگري راضي است بعمل او نسبت باو داده ميشود مثل اينكه بيك قبيله نسبت ميدهند كه شما خون فلان را ريختيد و حال اينكه يك نفر بيشتر اين كار را نكرده است و شما هم قائل نيستيد كه همه اينها معاد يكديگر هستند و نميدانم حضرات پيش خود چه طرحي كرده‌اند خيال ميكنند كه خداوند معدودي خلق آفريده مثلا صدهزار يا هزارهزار آن وقت هي اينها را ميميراند و در ظهور ديگر باز زنده ميكند باز ميميراند و در ظهور ديگر زنده ميكند و چه قدر جاهل است بنده كه خداوند را و صفات او را باندازه حوصله خود فرض كند و بناي عقيده خود را بر آن بگذارد و نميدانم كه آن كسي كه بر صورتي از ايمان يا كفر مرد دومرتبه كه او را زنده ميكنند دعوت جديد براي چه ميكنند او را و حال اينكه ما شنيده بوديم كه هر كس بهر صورتي مرد آن صورت براي او ابدي است و ابدا تغييرپذير هم نيست زيرا كه اگر تغيير بكند فاني خواهد شد و اهل آخرت خالد هستند پس اگر تغييرپذير نيستند دعوت نسبت باو بي‌ثمر است چرا كه چيزي كه قوه در او نيست چنانكه امام (ع) در صفت عالم علوي فرموده صور عالية عن المواد خالية عن القوة و الاستعداد دعوت جديد باو كردن ثمري نخواهد داشت و لغو خواهد بود پس براي چه شما و اكابرتان عامه خلق را از مقر و منكر همه را دعوت ميكنيد و مطلب ديگر اينكه كساني كه در قيامت ميآيند اعمال ايشان همه ضبط سينه ايشان است و خودشان بلكه همه اعضاء و جوارحشان شاهد اعمال ايشان است حال [ص 298] انشدك بالله تو شخص خودت را ملاحظه كن هيچ خاطرت هست كه در زمان خاتم كجا بودي و چه ميكردي تو خودت هم هيچ چون خيلي شخص كودن بي‌حافظهٔ هستي از همانكه او را امام و پيغمبر ميخواني تفصيل حالات گذشته پيغمبر و امام را بپرس ببين چه از آنها ياد دارد بقدري كه در كتب اخبار و تواريخ از آنها ياد كرده‌اند ببين يادشان هست اين چه نامربوطي است كه براي خود بهم بافته‌ايد و مردم را بازي ميدهيد قيامتي كه دار جزاست الآن داريم مي‌بينيم كه كفار منعم بنعمتها هستند و مؤمنين معذب بعذابها هستند بطوري كه الدنيا سجن المؤمن و جنة الكافر فرموده‌اند اين كدام دنيا است يقين اين همان روز تولد آدم (ع) بوده بعد ديگر دنيا برچيده شده است و زمان ادريس مثلا قيامت اهل آن زمان شده بعد هم كه بطريق اولي همه ازمنه قيامت است پس اينكه اين همه مؤمنين را تسليت ميدادند كه صبر كنيد اين ايام قليله‌ايست و راحت طويله از عقب دارد اينها چه چيز است و براي چه روز فرموده‌اند و معني اينها چيست و شما كه الآن بزعم خودتان مؤمنين هستيد با اين همه بلايا و محن و تقيه و خوف و فقر و فاقه و كوري و كري و شلي و غير اينها كه داريد در بهشت هستيد و منعم ، ساير خلق هم كه بعضي مبتلايند و بعضي بالنسبه در رفاه در جهنم هستند و معذب پس اين نعمتها ارزاني خود شما باشد مردم ابله نيستند كه بيايند ايمني و رفاهيت و عزت و ثروت خود را ترك كنند و تابع شما بشوند و آنچه شما داريد اينها را نعمت اخروي خود خيال كنند . باري هر چه ميخواهم باختصار بكوشم قلم طغيان ميكند و در ميدان كاغذ جولان مينمايد و هر چه خدا خواسته خوب است اگر اين جماعت نخوانند و منتفع نشوند جماعتي هستند كه بخوانند و لذت هم ببرند و چون ما اين قدر را تصديق كرديم كه در اخبار يوم قيام قائم و يوم رجعت را هم باسم قيامت خوانده‌اند حال ميگويم كه هر كه ملاحظه اخبار آل‌محمد (ع) [ص 299] را نمايد در اين باب شبهه نميكند كه خاتم (ص) رجعت آن بزرگوار بعد از رجعت همه ائمه بلكه همه انبياء و مؤمنين و كفار است زيرا كه بعد از آنكه همه رجعت كردند و در روحا آن جنگ عجيب و غريب سرپا شد و قشون حضرت امير (ع) مشرف بر شكست خوردن شدند آن وقت است كه پيغمبر (ص) با حربه از نور از آسمان فرود ميآيد و شيطان و قشون او همه را بقتل ميرساند پس با اينكه تصديق كرديم كه رجعت هم قيامت صغري است ولي معذلك رجعت پيغمبر صلي الله عليه و آله آخر زمان رجعت است و اتحاد شجره آل‌محمد (ع) باعث اين نيست كه همه ايشان كه رجعت ميكنند پيغمبر باشند زيرا كه مقام اتحاد مقام ديگر است و مقام رجعت و معاد مقام ديگر و همان طور كه در دنيا ظهورات مختلفه داشته‌اند و حرام بود مثلا اميرالمؤمنين را نبي بخوانند و پيغمبر (ص) لا نبي بعدي فرمود و جايز نبود كه ساير ائمه را اميرالمؤمنين بگويند همچنين است امر رجعت و قيامت زيرا كه همان ارواح و نفوس متعدده مختلفه كه بحسب اقتضاي قوابل ابدان دنيويه تعلق بآنها گرفت همانهاست بعينه كه رجعت ميكند و عود مينمايد پس همان طور كه در دنيا جايز نبود يكي را باسم ديگري بخوانند در رجعت هم امر بهمين منوال است و چه فايده كه اين جماعت اين قدر عامي هستند كه قابل اينكه انسان بيان حقيقت بنمايد نيست و الا ميديدي كه بيان همه اين مطالب را بحول الله طوري ميكرديم كه مكشوف شود ، باري پس صحيح است كه خلق و بعث شما مثل نفس واحده است اما اين خطابي است كه بفرد فرد خلايق شده و هر كسي در حد خودش خلق و بعثش مثل نفس واحده است اين است كه در جاي ديگر فرمود جئتمونا فرادي كما خلقناكم اول مرة و آياتي كه مفيد اين معني است بسيار است و اگر بنا باشد كه اين خطاب خلقكم و بعثكم بمجموع من حيث المجموع باشد لازم ميآيد كه بكلي [ص 300] اختلاف از ميان عامه خلق برداشته شود و چنين قولي مسلم باطل است و تو هم گمان نميكنم كه اين را منظور داشته باشي و الا ديگر تابع و متبوع و نبي و امت و مؤمن و كافر يعني چه ، خلاصه پس خطاب بفرد فرد است و شخص نبي هم كه رجعت ميكند يا در قيمة كبري مبعوث ميشود مثل نفس واحده است و اختلاف ندارد با روز خلقش مگر از اين باب كه صفات و كمالات او در رجعت ظهورش بيشتر است و در قيامت بيشتر از رجعت حال شما از كمالات نبي بقدر زمان سابق كه ما از قبل اخبار و آيات و دليل عقل و ضرورت مليين دانسته‌ايم نشان بدهيد بلكه ده‌يك آنها بلكه هزاريك آنها بلكه يك صفت مثل صفات نبي نشان بدهيد و حال اينكه بايد همه صفات نبي را اظهر و ابين دارا باشد و بمحض ادعاي اينكه هيچ فضلي نداشته‌اند مگر اينكه آياتي ميخوانده‌اند و اين هم آيات ميخواند پذيرفته نيست اولا كه منحصر بآيات كتابيه نبوده چنانكه دانسته ثاني اينكه آيات هم فصيحه بليغه متينه صحيحه كه تمام از علم الهي نازل شده و همچنين صفات ديگر كه براي آنها است و كلمات اين مرد كه همه خرافات است پس ، چه نسبت خاك را با عالم پاك ، بلكه خدا ميداند كه اگر قرآن را عالم پاك گفتيم مزخرفات اين مرد را خاك هم نميتوان گفت و اسم مناسب‌تري ميخواهد و بعد از همه اين بيانات كه شنيدي اين آيه اصلش دخل بآن مطلب كه او ميخواهد گنگانه بيان كند ندارد و بسكه عامي بي‌سواد هست اين طور كلام را مغشوش ميكند و آيات را بيجا ميخواند معني قيامت رجوع هر چيزي است بمبدأ خودش چنانكه خداوند فرموده كما بدأكم تعودون و اين مطلب مناسبتي با وضع اثريت و مؤثريت كه از بعضي بياناتش ظاهر است ندارد و آثار هرگز بمؤثر خود برنميگردند زيرا كه مبدأ آنها از دون درجه او است و شايد ناچار اشاره بمطلب بكنيم و همچنين دخلي بظهور روح واحد در ابدان [ص 301] عديده هم ندارد بجهت اينكه اگر ابدان اصليه عديده فرض كردي كه همين ميشود تناسخ و از نفس واحده خارج ميشود و اگر ابدان عرضيه عديده فرض كردي از وضع قيامت خارج ميشود و از جمله اخبار كه در اين موقع ذكر كرده است حديث شريف كنت نبيا و آدم بين الماء و الطين است و اخبار باين معني درباره آن حضرت و درباره حضرت امير (ع) بسيار است در حديث ديگر فرمود بعمر يا اباحفص نبيت و آدم بين الروح و الجسد و حضرت امير عليه السلام فرمود كنت وليا و آدم بين الماء و الطين و حضرت پيغمبر (ص) نظر بعلي بن ابيطالب (ع) فرمود و تبسم نمود و فرمود مرحبا بمن خلقه الله قبل آدم باربعين الف عام و اخبار باين معاني بسيار است و مراد بيان سبقت خلق ايشان است بر همه انبياء (ص) و ذكر آدم بخصوص بجهت اين است كه آن حضرت ابوالبشر است پس اگر سابق بر او شدند بر باقي همه سبقت خواهند داشت حال از تو سؤال ميكنم كه اين حديث چه دلالت دارد بر اينكه انبياء همه جلوات اويند و اين شجره يكي است ولو اين مطلب بآن طوري كه انشاء الله بيان خواهم كرد حق باشد اما اين حديث شريف دلالتي بر آن مطلب ندارد ابدا و اگر بنا باشد كه همينكه ايشان سابق بر آدم شدند شجره ايشان يكي باشد پس ايشان سابق بر ملائكه و جن بلكه بر شيطان هم سبقت دارند پس نعوذ بالله شجره همه يكي است بلكه بر همه رؤساء كفر و ضلالت و اتباع ايشان سبقت دارند زيرا كه بعد از آنكه ايشان اول ما خلق الله شدند بر همه چيز سابق خواهند بود پس نعوذ بالله شجره كل يكي است انصاف بدهيد اي كساني كه اندك فهم عربيت داريد كه باين نهج بايد استدلال كرد و ما هم همين طور عميانا بايد تصديق كنيم اگر تصديق ما عمياني بلكه مجبوري است كه حاجت بدليل و برهان ندارد همين طور بگو كه من همچنين ميگويم تو هم بايد بگوئي و اگر بدليل و برهان بايد مسئله ثابت شود كه اينها دليل و برهان [ص 302] نيست بر اين مطلب كه تو منظور داري پس هشيار باشيد اي مردم و بمحض خواندن اخبار و آيات فريب نخوريد كه

اي بسا ابليس آدم‌رو كه هست پس بهر دستي نبايد داد دست

و از جمله آنها است حديث شريف اولنا محمد و آخرنا محمد تا آخر و اصل آن از حديث شريف نورانيت است كه فرمود و من يقر بولايتي لاتنفعه الا بالاقرار بنبوة محمد صلي الله عليه و آله و من يقر بنبوة محمد (ص) لاتنفعه الا بالاقرار بولايتي لانهما مقرونان و ذلك ان محمدا (ص) نبي مرسل و انا امام الخلق و وصي محمد (ص) قال النبي (ص) انت مني بمنزلة هرون من موسي الا انه لا نبي مرسل بعدي و اولنا محمد و اوسطنا محمد و آخرنا محمد فمن استكمل معرفتي فهو علي الدين القيم تا آخر حديث شريف و باز در جاي ديگرش هم ميفرمايد باضافه كلمه كلنا محمد و شبهه در اين باب نيست و اتحاد شجره طيبه ايشان بديهي است معذلك كله در عوالمي كه ظهورات متعدده از براي خود گرفته‌اند هر يك از ايشان مسمي باسمي خاصند و موصوف بصفتي مخصوص اگر چه هر يك از ايشان را چنان قدرتي هست كه اگر خواسته باشند بصفت و صورت ديگري جلوه كنند ميكنند و از شرايط بلوغ و كمال در معرفت ايشان يكي همين است كه اقرار باين صفت درباره ايشان بكني چنانكه حضرت سجاد (ص) همين مطلب را درباره بعضي دوستان خود فرمودند و در همان مجلس منقلب شدند و خود بصورت حضرت باقر (ع) شد و حضرت باقر بصورت حضرت سجاد گرديد و همچنين حضرت امير (ع) داخل در سينه مقدس پيغمبر (ص) گرديد و با آن حضرت يكي شد بعد باز از پهلوي مقدس او بيرون آمد و جدا شدند خلاصه كه ايشان قدرت خداوند هستند و از براي قدرت خدا حد و نهايتي نيست ولي معذلك با اينكه يك شجره طيبه هستند در مقام افتراق هر يك مسمي باسم خود هستند اين است كه در حديث شريف حضرت پيغمبر (ص) [ص 303] فرمود چنانكه در كتاب المبين مروي است كه خداوند خلق فرمود پيغمبران را از درختهاي متفرق و خلق كرده شدم من و علي از يك شجره پس من اصل شجره‌ام و علي شاخ اوست و فاطمه لقاح آن است و حسن و حسين ميوه‌هاي آن هستند و شيعيان ما اوراق شجره هستند پس هر كس متعلق بغصني از اغصان آن شد نجات مييابد و هر كس ميل كرد بجهنم فرو ميافتد ، تا آخر حديث شريف ، و چند حديث باين مضمون وارد شده است پس ببين كه با اينكه يك شجره هستند در مقام افتراق هر يك مسمي باسم خود است بلكه هر يك صاحب فضل خود پس جايز نيست كه اميرالمؤمنين (ع) را نبي مرسل بخوانند چنانكه از همين فقره حديث نورانيت كه روايت كرديم اين معني ظاهر است و اخبار بسيار باين معني وارد شده است و همچنين جايز نيست كه اميرالمؤمنين (ع) را در فضل مساوي با پيغمبر دانست يا افضل شمرد چنانكه جماعتي كه آنها را غرابيه ميگويند اين قول را قائل شدند و گفتند نعوذ بالله كه علي اشبه بالنبي من الغراب بالغراب و باين واسطه كافر شدند و خود آن حضرت ميفرمايد انا عبد من عبيد محمد پس جايز نيست كه آن حضرت را باسم نبي بخوانند و همچنين جايز نيست كه ساير ائمه را باسم اميرالمؤمنين بخوانند زيرا كه خود حضرت امير اول من آمن است و هيچيك از ائمه را امارتي نسبت باو نيست و همچنين بمعني ديگر جلب علمي براي او نميكند بلكه خود اوست باب مدينه علم از براي ساير ائمه و ساير خلق و انسان نبايد در مقام محبت غالي بشود و فضيلتي كه خود صاحب فضيلت راضي نيست از براي او اثبات كند و خود آن حضرت فرمود هلك في اثنان محب غال و مبغض قال ، پس اين مقدمه را كه دانستي عرض ميكنم اولا شبهه نيست كه آل‌محمد (ص) را همچنين قدرتي هست كه ظهورات متعدده براي خود بگيرند ولي اولا هر جا كه ظاهر شدند بايد [ص 304] با صفات خاصه خود بروز فرمايند و ثاني اينكه مقام افتراق مقامي است كه هر يك مسمي باسم خود هستند و جايز نيست كه از آنچه فرموده‌اند تجاوز نمود و مصداق آيه شريفه شد كه ان هي الا اسماء سميتموها انتم و آباؤكم ماانزل الله بها من سلطان پس اين شخص كه شما ميگوئيد علاوه بر اينكه هيچ صفتش بحجت منتظر نميماند و سواي شخصي مخبط ديوانه نبوده ديگر ادعاي نبوتش علاوه چه ميشود مگر امام كه تشريف ميآورد ادعاي نبوت ميكند مگر نشنيده آن وقت كه بر آن حضرت ايراد ميكنند كه اين قسم كه سلوك با مردم ميكني آيا بعهدي است از پيغمبر (ص) يا نه پس حضرت جعبه خود را ميخواهد و عهد پيغمبر صلي الله عليه و آله را بيرون ميآورد و نشان ميدهد و آن شخص تسليم ميكند و بيعت خود را تازه مينمايد پس ببين كه استشهاد آن حضرت بفرمايش پيغمبر است (ص) نه اينكه خود ادعاي نبوت بفرمايد و كتاب بياورد و ادعاي وحي بطور تأسيس بفرمايد بلكه خود و كتاب خود را اشرف از خاتم و كتاب خاتم بشمرد نعوذ بالله من غضب الله حلم بي‌پايان آل‌محمد (ص) مردم را بجسارتهاي بي‌پايان واداشته و بايد همين طور باشد كه بواطن خلق فاش شود و هر كسي را بسزاي خودش برسانند . باري و اما حديث انا آدم و نوح و ابرهيم باين مضمون اخبار متعدده وارد شده و در حديث نورانيت هم همين مضمون هست و آن محتمل دو معني است كه هر دو صحيح است و همچنين حديث شريف اما النبيون فانا آن هم محتمل دو معني است و پارهٔ از اين حديث را نقل ميكنم و بعد بيان ميكنم در كتاب المبين روايت فرموده است از حضرت پيغمبر (ص) كه سؤال كردند از آن حضرت كه اگر صلاح ميداني اينكه تفسير بفرمائي اين آيه را كه خداوند ميفرمايد اولئك مع الذين انعم الله عليهم من النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين پس فرمود پيغمبر (ص) اما نبيون پس منم و اما صديقون پس [ص 305] علي بن ابي‌طالب است و اما شهداء پس عمم حمزه است و اما صالحون پس دخترم فاطمه است و دو فرزندش حسن و حسين ، تا آخر حديث شريف ، و اما دو معني كه عرض كردم يكي اينكه سابقين اصحاب اين قسم معني ميكردند از اين قبيل اخبار را كه چون آل‌محمد (ع) صاحب ميراث همه انبياء هستند و علوم انبياء و كمالات و معجزات ايشان همه در نزد آل‌محمد جمع است لهذا همه را بخود نسبت داده‌اند و اسم هر يك را بر خود گذارده‌اند و اين قسم استعمال در ميانه مردم شايع هست و از اين باب است كه در حديث دويم حمزه را هم كه شيعه ايشان است و داراي مقام مؤثريت نيست فرموده‌اند كه مراد از شهداء اوست يعني مثلا فضلي كه براي همه شهداست او جمع نموده و همچنين از اين باب است كه فرمودند المؤمن وحده جماعة و مراد از اين گونه اخبار اين است كه مثلا فضل جماعت از براي مؤمن واقعي گاه بتنهائي حاصل ميشود ، خلاصه و اما معني دويم آنست كه چون انبياء خدا همه از نور و شعاع آل‌محمد (ع) خلقت شده‌اند و ايشان اولاي بانوار خود هستند لهذا همه را بخود نسبت ميدهند ولي بيان اين مطلب را بايد قدري تفصيل داد تا معلوم بشود پس بنا بر معني اول كه بدون شبهه فايده بحضرات نميدهد و اما بمعني دويم اگر نفهميده و نسنجيده بخواهند حرف بزنند همين قسم مزخرفات كه ميشنوي ميگويند و اما اگر بنا شد مطلب را از روي شعور دست بياورند باز خواهند دانست كه ثمري بحالشان نميكند و ما انشاء الله بعد بيان ميكنيم تا مؤمنين بهره خود را ببرند و اما اين جماعت كه ثم قست قلوبكم من بعد ذلك فهي كالحجارة او اشد قسوة .