باري و از جمله آيات كه نقل نموده اين آيه است فلما جاءهم الحق من عندنا قالوا لولااوتي مثل ما اوتي موسي اولم‌يكفروا بما اوتي موسي من قبل قالوا ساحران تظاهرا و قالوا انا بكل كافرون و موافق آنچه طبرسي (ره) تفسير نموده يعني پس هر گاه آمد ايشان را يعني يهود يا قريش بتعليم يهود آمد ايشان را حق از نزد ما يعني محمد (ص) و قرآن و اسلام گفتند چرا عطاكرده نشده است مثل آنچه عطاكرده شد موسي از شكافتن دريا و يد بيضا و عصا و گفته شده است كه يعني چرا آورده نشده است كتابي جملة واحدة مثل اينكه تورية جملة واحدة نازل شد پس احتجاج فرمود خداوند بر ايشان كه آيا كافر نشدند بآنچه آورده شد موسي از پيش يعني بآيات او كافر شدند همچنانكه بآيات محمد (ص) كافر شدند و گفتند كه دو سحرند و مقصودشان تورية و قرآن است چنانكه بعضي مفسرين اين طور خوانده‌اند و بعضي ساحران خوانده‌اند و مقصودشان موسي و محمد است (ص) و گفتند كه ما بهمه كافر هستيم تا آنكه نقل كرده است طبرسي عليه الرحمه كه قريش فرستادند بمدينه و از يهود سؤال كردند و آنها از نعت و صفت پيغمبر (ص) كه در تورية ثبت بود خبر دادند همين كه رهط برگشتند و بقريش خبر دادند گفتند كه موسي و محمد دو ساحر بودند ، باري عرض ميكنم موافق آنچه هم كه در برهان از علي بن ابرهيم نقل كرده قرائت ساحران صحيح است و البته قول او از قول مفسرين سني معتبرتر است زيرا كه قمي عليه الرحمه از امام (ع) [ص 229] نقل ميكند ، خلاصه و درست معلوم نيست كه مراد مصنف از ذكر آيه چيست مگر اينكه آنجا كه خلاصه ميكند نوعا ذكر ميكند كه اين آيات در وصف مكذبين آيات و معرضين و متعرضين و منكرين وارد شده و بعد عين عبارت خواهد آمد انش‍ و اين را دليل شمرده كه انكار منكرين اين مرد هم از همان قبيل است و از تو سؤال ميكنم كه اگر كسي واقعا ساحر باشد و دعاوي بيجا بكند مثل فرعون و هامان كه خودشان ساحر ماهر بودند آيا بايد تكذيب او را كرد يا آنكه مطلقا چون مدعي شده كه انا ربكم الاعلي بايد تصديق كرد و نسبت سحر باو نداد شبهه نيست كه نسبت سحر دادن به پيغمبر خدا كه آثار و علامات نبوت با او هست جايز نيست و اما نسبت سحر بساحر و كذب بكاذب از عين ايمان است و البته بايد داد حال شما اثبات نبوت بكنيد بعد اين آيات را بخوانيد و تو ملاحظه بكن كه خداوند در چند آيه پيش از اين آيه در سوره قصص اولا ذكر بعض آياتي كه بموسي داده است ميفرمايد آنجا كه ميفرمايد و ان الق عصاك فلما رآها تهتز كأنها جان ولي مدبرا و لم‌يعقب يا موسي اقبل و لاتخف انك من الآمنين اسلك يدك في جيبك تخرج بيضاء من غير سوء و اضمم اليك جناحك من الرهب فذانك برهانان من ربك تا آخر آيه تا آنكه بعد از چند آيه اين آيه كه اين مرد نقل كرده ميفرمايد پس معلوم است كه مراد قريشند كه بموسي و پيغمبر هر دو كافر بودند و هيچيك از آيات مذكوره و غير آنها را كه از موسي شنيده بودند قبول نداشتند پس خود اين آيه بانضمام آيات پيش شاهد صدق است بر اينكه آياتي سواي تورية و الواح بوده كه قريش كافر بآنها بودند مثل شما كه الآن كافر بآيات موسي و عيسي و محمد و همه انبياء هستيد و در حقيقت آنهائي كه شما باسم انبياء ميخوانيد موافق زعم شما انبياء نبوده‌اند بلكه كساني بوده‌اند از عرض ساير ناس ولي آنها كه [ص 230] انبياء بوده‌اند حقيقة صاحب آيات و معجزات و كتب و الواح بوده‌اند و ما كافر بآنها نيستيم و اخباري كه از ايشان بروايت ثقات رسيده تصديق داريم نهايت شما ميخواهيد كه آنچه ما از آثار انبياء و ائمه سابقين (ص) در دست داريم از ما بگيريد آن وقت احمال خود را بر دوش ما بگذاريد و ما هم از خداوند مسألت نموده‌ايم كه بار كسي غير از اهل حق را بر دوش نكشيم و اميد داريم كه مسألت ما را اجابت فرموده باشد .

و از جمله آيات است آيهٔ كه در سوره جاثيه ميفرمايد و اذا تتلي عليهم آياتنا بينات ماكان حجتهم الا ان قالوا ائتوا بآبائنا ان كنتم صادقين ، و لابد پيش و پس اين آيه را بايد ذكر كرد تا مطلب معلوم بشود پس پيش از اين آيه است و قالوا ما هي الا حياتنا الدنيا نموت و نحيي و مايهلكنا الا الدهر و ما لهم بذلك من علم ان هم الا يظنون بعد آيه مذكوره است و بعد از آن اين آيه است قل الله يحييكم ثم يميتكم ثم يجمعكم الي يوم القيامة لا ريب فيه و لكن اكثر الناس لايعلمون و در برهان از علي بن ابرهيم قمي (ره) نقل كرده است كه اين آيات در گفتگوي با دهريه است كه گفتند زنده نميشود انسان بعد از موت پس فرموده است خداوند و قالوا ما هي الا حيوتنا الدنيا نموت و نحيي و اين مقدم و مؤخر است بجهت اينكه دهريه اقرار نكردند ببعث و نشور بعد از موت و اين است و جز اين نيست كه گفتند نحيي و نموت و مايهلكنا الا الدهر و ما لهم بذلك من علم ان هم الا يظنون كه حاصل معني اين است كه گفتند كه نيست اين مگر زندگاني دنياي ما كه زنده ميشويم و ميميريم و هلاك نميكند ما را مگر روزگار و نيست از براي ايشان باين مطلب علمي و نيستند ايشان مگر اينكه شك دارند ، و مظنه در اين مقام بمعني شك است چنانكه قمي تصريح كرده و گفته است كه نزول آيه در دهريه است و جاري شده است در آن كسان كه كردند آنچه كردند بعد از پيغمبر [ص 231] صلي الله عليه و آله نسبت باميرالمؤمنين (ع) و اهل بيت او و اين است و جز اين نيست كه ايمان آنها اقراري بود بدون تصديق از ترس شمشير و بجهت رغبت در مال بعد حكايت فرموده است خداوند عزوجل قول دهريه را پس فرموده است و اذا تتلي عليهم آياتنا بينات ماكان حجتهم الا ان قالوا ائتوا بآبائنا ان كنتم صادقين يعني و هر گاه خوانده بشود بر ايشان آيات ما كه بينات واضحات هستند حجت ايشان نيست مگر اينكه ميگويند بياوريد پدران ما را اگر شما راستگوئيد يعني مبعوث ميشويد بعد از مرگ پس فرموده است خداوند كه بگو كه خداوند زنده ميكند شما را پس ميميراند پس جمع ميكند تا روز قيامت كه شك در آن نيست و لكن بيشتر مردم نميدانند ، عرض ميكنم كه ظاهر اين است كه مراد قمي عليه الرحمه از تقديم و تأخير اين است كه در تأليفي كه منافقين كردند تقديم و تأخير شده و بعضي كه از تقديم و تأخير بي‌خبرند چنين تفسير كرده‌اند كه يعني ميميريم و دومرتبه انسان ديگر ميشويم در همين دنيا و قول قمي (ره) صحيح است زيرا كه مأخوذ از اخبار آل‌محمد است (ع) و در اين آيه شريفه دلالتي بر رد حضرات هست زيرا كه قائلند باينكه اشخاص هر ظهوري رجعت اشخاص ظهور سابق هستند و در صورتي كه دعوي حضرات صحيح بود هرائينه پيغمبر در جواب آنها ميفرمود كه اينك پدران شمايند كه در ظهور من زنده شده‌اند و اگر بگوئي كه مراد از يحييكم ثم يميتكم همين است ميگويم اگر اين مراد بود ميبايست بفرمايد احياكم ثم يميتكم و از اين گذشته ميفرمايد ثم يميتكم ثم يجمعكم الي يوم القيمة پس ديگر ذكر حيوتي براي ظهور بعد كه شما الآن قائل هستيد نيست مگر اينكه بكلي منكر قيامت كبرائي كه بعد بايد بيايد بشويد و الآن را قيامت بشمريد و حقيقة عجب قيامتي است و چه خوب جزا داده شد هر نفسي بآنچه سعي كرده است پس اگر [ص 232] جزاي كساني كه معتقد بشما نيستند در اعتقاد شما همين است كه داريم مي‌بينيم كه مردم زندگاني ميكنند و عيش دارند و بعضي هم مبتلا ببلاها هستند و هيچ فرقي با سابق ايام نميكند و خوب و بدش هم آخر فاني و زايل است كه در حقيقت پرهيزي هم از اين قيامت حاجت نيست زيرا كه همانها كه باعتقاد شما مؤمنند با آنها كه كافرند هيچ فرق در نعمت و عذابشان نيست بلكه هنوز كساني كه كافر بشمايند نعمتشان بيشتر است از شما و عذاب و وحشت و ذلت و ترس شما بيشتر است از آنها پس عجب قيامتي است و آخر هم كه همان مذهب يهود ميشود كه گفتند لن‌تمسنا النار الا اياما معدودة همه ميميريم و اين حرفها همه باطل ميشود و همه اين سخنان كه با فرض قيامت كبري بودن گفتيم با فرض رجعت هم جاري ميشود زيرا كه مؤمنين در رجعت هم منعم بانواع نعمت هستند و اگر چه ايام رجعت ابدي نيست اما طولاني هست و حضرت سيدالشهداء (ع) پنجاه‌هزار سال بايد سلطنت بفرمايد و مؤمن از نسل خودش هزار فرزند بايد ببيند اگر مقصود از همه اينها همين است كه در وضع شما مي‌بينيم كه در حقيقت لازم نيست كه مردم از شهوات خود دست بردارند كه آخر مثل شما بشوند و لذت مشتهيات خودشان هم كمتر از آنچه شما داريد نيست بلكه هزار مرتبه بيشتر است مگو كه شما لذت ما را درك نميكنيد زيرا كه بما گفته بودند كه در قيامت و رجعت نعمتهاي مؤمنين را بكفار نشان ميدهند كه بدانند كه اگر ايمان آورده بودند منعم باين نعمتها ميشدند و اسباب حسرتشان باشد و ان افيضوا علينا من الماء او مما رزقكم الله بگويند و پرورنده خود را بخوانند كه رب ارجعوني لعلي اعمل صالحا فيما تركت و ما ابدا اثري از اين مطالب نمي‌بينيم پس يا نعوذ بالله آن مطالب كه پيش بما گفته بودند دروغ بوده يا آنچه شما ميگوئيد دروغ است و آنها كه پيش گفته بودند [ص 233] كه باقرار ما و شما همه راست بوده پس مسلم شما دروغ‌گوئيد و بعد از اين شايد بيان اين مطالب بيايد و اينجا همين قدر بمناسبت آيه شريفه اشاره رفت ، و ملاحظه بكن كه اين آيه دخلي بآيات و معجزات ندارد سخن در اين است كه خبرهائي كه از معاد داده‌ايم همينكه ميشنوند اينگونه سخنان ميگويند و پيغمبر و ائمه ما (ص) بجهت اتمام حجت بعضي از پدران آنها را هم زنده كردند و نشان دادند حتي پيغمبر (ص) بسلمان فرمود كه آن وقت كه اجل تو نزديك شود اموات با تو سخن ميگويند و گفتند و با خود آن حضرت (ص) اموات سخن گفتند و استغاثه نمودند چنانكه از حضرت امير (ع) نقل شده كه در جواب يهودي كه معجزات همه انبياء را طلب ميكرد فرمودند و ايمان آورد و در بحار چندين روايت در احياء موتي كه از حضرت امير (ع) ديده شده چه در حيوة پيغمبر (ص) بامر آن حضرت و چه بعد از آن بزرگوار كه از جمله سام بن نوح عليهما السلام است و همچنين جماعت ديگر و اگر طالبي ببحار و غير آن از كتب رجوع كن . خلاصه كه در اين باب شبهه نيست و بعضي از پدران ايشان را كه آوردند كفايت ميكند و بنا نيست كه انبياء و اولياء (ص) تابع اقتراحات مردم باشند بلكه بقدر اتمام حجت اظهار ميكنند و مشنو تأويلاتي كه حضرات ميكنند مثلا مراد از احياء موتي هدايت گمراهان است و انواع رد بر ايشان در هر موردي شده و ميشود اين كلمه را هم اينجا مينويسيم كه سام بن نوح كه وصي پيغمبر خدا بوده بچه قاعده احياء شده آيا نعوذ بالله وصي پيغمبر گمراه بوده و تازه او را هدايت نموده‌اند يا آنكه شخص گمراهي را هدايت نموده‌اند و سام بن نوح در او بروز كرده و رجعت كرده و حال اينكه محال است كه شخص گمراه باينجا برسد كه حكايت روح وصايت كند بلكه كسي كه خودش براي خود شخصي است حكايت روح ديگري نميكند و لازمه اين [ص 234] اين است كه روح اولي باطل شود و اين از عدل خدا خارج است يا آنكه خيلي نظر خود را بالا برده و هدايتي كه سام (ع) در عالم ذر بواسطه پيغمبر و حضرت امير (ع) يافته ميگوئي آن روز احياء شده اگر مقصود اين است كه چه اختصاصي بسام بن نوح دارد همه انبياء و اوصياء و مؤمنين بفضل ايشان هدايت يافته‌اند چرا خاصة ذكر سام بن نوح ميشود و آن جماعت از امت نوح كه از يمن آمده بودند بجهت طلب هدايت باين حرفهاي واهي ايمان نميآورند و خوب است كه اصل حديث را براي تو نقل كنم شايد عبرتي بگيري در بحار نقل كرده است كه جماعتي از يمن آمدند خدمت پيغمبر (ص) و عرض كردند ما از بقاياي ملل متقدمه هستيم از آل نوح و از براي پيغمبر ما وصيي بود كه اسم او سام بود و خبر داده است در كتاب خودش كه از براي هر پيغمبري معجزي است و از براي او وصيي است كه قائم مقام اوست پس وصي تو كيست پس حضرت اشاره فرمود بدست مقدس خود بجانب علي (ع) عرض كردند كه اگر سؤال بكنيم كه سام بن نوح را بما نشان دهد خواهد كرد فرمود آن حضرت (ع) بلي باذن خداوند و فرمود اي علي برخيز با ايشان بسوي داخل مسجد و پاي خود را بزمين بزن در نزد محراب پس علي (ع) تشريف برد و آن جماعت صحف در دستشان بود تا اينكه داخل شد حضرت بمحراب رسول خدا (ص) در داخل مسجد پس دو ركعت نماز بجاي آورد بعد برخواست و پاي خود را بزمين زد و زمين شكافت و ظاهر شد لحدي و تابوتي پس برخواست از تابوت شيخي كه رخساره او مثل بدر ميدرخشيد و خاك از سر او ميريخت و از براي او لحيهٔ بود تا ناف او و صلوات بر علي (ع) فرستاد و عرض كرد اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله (ص) سيد المرسلين و انك علي وصي محمد سيد الوصيين و منم سام بن نوح پس آن جماعت پهن كردند صحف خود را پس يافتند او را [ص 235] همان طور كه در صحف وصف شده بود بعد گفتند كه ميخواهيم كه بخواني از صحف سام سوره را پس شروع در قرائت كرد تا اينكه سوره را تمام كرد بعد سلام كرد بر علي (ع) و خوابيد همچنانكه بود و زمين منضم شد و همه آن جماعت گفتند كه ان الدين عند الله الاسلام و ايمان آوردند و خداوند نازل فرمود ام اتخذوا من دونه اولياء فالله هو الولي و هو يحيي الموتي الي قوله ينيب حال انشدك بالله ملاحظه كن كه جماعتي كه هنوز خودشان منكر نبوت پيغمبر و وصايت علي (ع) هستند بحرفهاي ياوه حضرات كه ما هدايت گمراهان ميكنيم و اين است احياء موتي ايمان ميآورند يا نه مگر اينكه بكلي رد اخبار آل‌محمد عليهم السلام بكني و الا متحمل تأويل نيست .

باري و از جمله آيات كه نقل كرده اين است و اذا جاءتهم آية قالوا لن‌نؤمن حتي نؤتي مثل ما اوتي رسل الله الله يعلم حيث يجعل رسالته و آيه غلط است و صحيح آن الله اعلم حيث يجعل رسالته است و طبرسي رحمه الله تفسير كرده كه يعني هر گاه آمد ايشان را يعني اكابري كه ذكرشان پيش شده است آيتي يعني معجزه ميگويند كه ايمان نخواهيم آورد تا اينكه آورده شويم مثل آنچه آورده شدند رسل خدا از معجزات و در برهان از علي بن ابرهيم نقل كرده كه مراد اين است كه آورده شويم مثل آنچه رسل آورده شدند از وحي و تنزيل و خداوند در جواب ايشان فرموده كه خدا داناتر است كه رسالت خود را كجا قرار دهد كه حاصل معني همان خواهشي است كه در آيات ديگر ذكر آن هست كه چرا كتاب بر خود ما نازل نشده و خداوند جواب ميفرمايد كه خدا داناتر است كه رسالت خود را بكه بدهد و بر فرض كه آيت را مخصوص بكتاب بگيريم در اين آيه نفيي از ساير آيات نيست آنها هم در جاي خود ثابت است نهايت تعنت و اقتراحي كه در خصوص كتاب كردند اين است كه چرا بر خود ما نازل [ص 236] نشده و خداوند بر آنها رد فرموده كه شما قابليت رسالت نداريد و ابدا در اين آيه دلالتي نيست كه هر كس مدعي نبوت بشود و آيات بزعم خود بياورد و مردم انكار او كنند اين شخص مدعي نبي است زيرا كه هر مدعي حقي يا باطلي كه در عالم هست بعضي مقر باو ميشوند و بعضي منكر او و اقرار و انكار خلق دليل امري نيست و اختيار ايشان مناط امري نبود بلكه خداست كه اختيار نبي و وصي ميكند و بآيات و بينات و معجزات باهرات درباره آنها نص ميكند و شهادت خداوند متبع است فقط و شرح آن پيش از اين گذشت و از جمله آيات كه نقل كرده اين است كه در سوره بني‌اسرائيل ميفرمايد و قالوا لن‌نؤمن لك حتي تفجر لنا من الارض ينبوعا او تكون لك جنة من نخيل و عنب فتفجر الانهار خلالها تفجيرا او تقسط السماء كما زعمت علينا كسفا او تأتي بالله و الملئكة قبيلا او يكون لك بيت من زخرف او ترقي في السماء و لن‌نؤمن لرقيك حتي تنزل علينا كتابا نقرؤه قل سبحان ربي هل كنت الا بشرا رسولا و مامنع الناس ان يؤمنوا اذ جاءهم الهدي الا ان قالوا ابعث الله بشرا رسولا عرض ميكنم بعد از آنكه قريش ايرادات بر پيغمبر (ص) نمودند آن حضرت جوابها از ايشان فرمود و حديث بسيار طولاني و شريف است و ذكر تمام آن موجب اطناب اما ذكر موضع حاجت را بايد نمود و اگر چه بعضي فقرات سابقا گذشته است ولي چون خاصة در جواب همين اقتراحات كه در اين آيه مذكور است وارد شده بايد ذكر آن در اينجا بشود و حديث شريف در برهان و بحار از تفسير عسكري (ع) و از احتجاج طبرسي نقل شده است و ما از بحار نقل ميكنيم فرمود رسول خدا (ص) بعبدالله بن ابي‌اميه و اما قول تو لن‌نؤمن لك حتي تفجر لنا من الارض ينبوعا تا آخر آنچه گفتهٔ پس بدرستي كه تو اقتراح كردي بر محمد رسول خدا چيزهائي را كه بعضي از آنها چيزي است كه اگر بياورد تو را بآن برهان از براي نبوتش نيست و رسول خدا (ص) ارتفاع ميجويد [ص 237] از اينكه غنيمت بشمرد جهل جاهلين را و احتجاج بكند بآنچه حجتي در آن نيست و بعضي از آنها چيزي است كه اگر بياورد تو را بآن هلاك تو با آن هست و اين است و جز اين نيست كه آورده ميشود بحجج و براهين تا اينكه لازم بشود بندگان خدا را ايمان بآنها نه اينكه هلاك بشوند بآنها پس اين است و جز اين نيست كه تو اقتراح كرده هلاك خود را و پرورنده عالميان ارحم بعباد خود و اعلم بمصالح ايشان است از اينكه هلاك بكند ايشان را بآنچه اقتراح ميكنند و بعضي از آنها محالي است كه صحيح نيست و جايز نيست بودن آن و رسول رب العالمين بتو ميشناساند و قطع معاذير تو را مينمايد و تنگ ميكند بر تو سبيل مخالفتش را و ملجأ ميكند تو را بحجج خدا بسوي تصديقش تا اينكه نباشد از براي تو در نزد اين راه فراري و بعضي از آنها چيزي است كه تو اعتراف كردي بر نفس خودت كه تو معاندي و متمرد قبول نميكني حجتي را و اصغا نميكني بسوي برهاني و هر كه همچنين باشد دواي او عذاب خداست كه از آسمان نازل شود يا در جحيم معذب شود يا بشمشير اوليائش انتقام كشيده شود و اما قول تو يا عبدالله لن‌نؤمن لك حتي تفجر لنا من الارض ينبوعا بمكة هذه بعلت اينكه آن سنگها و كوهها دارد تو زمين آنرا از سنگ پاك كني و حفر بكني آن را و جاري بكني در آن چشمه‌ها بعلت اينكه ما محتاج باين هستيم پس بدرستي كه تو سؤال كرده اين را و تو جاهلي بدلايل پروردگار يا عبدالله خبر ده مرا اگر من كردم اين كار را من از اين جهت پيغمبر ميشوم عرض كرد نه فرمود خبر ده مرا اين طايف كه از براي تو در آن بساتين هست آيا نبوده است در آنجا مواضع فاسده صعبه كه تو اصلاح كرده باشي و نرم نموده باشي و از سنگ پاك كرده باشي و چشمه‌ها كه خود بيرون آورده باشي در آنها جاري كرده باشي عرض كرد چرا فرمود و آيا از براي تو در اين اعمال نظرائي هست عرض كرد [ص 238] بلي فرمود آيا تو و ايشان باين واسطه انبياء شديد عرض كرد نه فرمود پس همچنين اين حجت نميشود از براي محمد بر نبوتش اگر بكند اين كار را پس اين حرف تو نيست مگر مثل اينكه بگوئي كه ما ايمان نميآوريم تا اينكه برخيزي و بر زمين راه بروي يا طعام بخوري همچنانكه مردم ميخورند و اما قول تو يا عبدالله او تكون لك جنة من نخيل و عنب پس بخوري از آن و اطعام بكني ما را و تفجر الانهار خلالها تفجيرا آيا از براي تو و اصحاب تو نيست باغها از نخيل و عنب در طائف كه ميخوريد و اطعام ميكنيد از آنها و انهار در ميانه درختها جاري كرده‌ايد آيا پس شما باين سبب انبياء شده‌ايد عرض كرد نه فرمود پس چه اقتراحي است كه شما بر رسول خدا ميكنيد كه اگر اين امور همان طور كه شما اقتراح ميكنيد باشد هرائينه دلالتي بر صدق او ندارد بلكه اگر قبول بكند و بياورد همين قبول و آوردن دليل است بر كذب او بجهت اينكه در اين هنگام احتجاج كرده بآنچه حجتي در آن نيست و گول بكند ضعفا را از عقول و اديانشان و رسول رب العالمين جليل است و مرتفع از اين امر بعد فرمود رسول خدا (ص) اي عبدالله و اما قول تو او تسقط السماء كما زعمت علينا كسفا پس بدرستي كه تو گفته و ان يروا كسفا من السماء ساقطا يقولوا سحاب مركوم پس بدرستي كه در سقوط آسمان بر شما هلاك شما است و موت شما پس اين است و جز اين نيست كه تو اراده كرده باين از رسول خدا اينكه هلاك بكند تو را و رسول رب العالمين مهربان‌تر است بتو از تو هلاك نميكند تو را و لكن اقامه ميكند بر تو حجج خداوند و حد او را و نيست حجج خدا از براي نبيش بر حسب اقتراح بندگان او بجهة اينكه بندگان جهالند بآنچه جايز است از صلاح و بآنچه جايز نيست از فساد و گاه مختلف ميشود اقتراح ايشان و متضاد ميشود تا اينكه محال بشود وقوع آن ، مترجم گويد كه در اين مقام از نسخه بحار سقط شده و در برهان مذكور است فرمود اگر [ص 239] حجج خدا باقتراحات ايشان بود هرائينه جايز بود كه اقتراح بكني تو كه آسمان ساقط بشود بر شما و اقتراح بكند غير تو كه ساقط نشود بلكه زمين بالا برود بسوي آسمان و واقع بر آن بشود پس اين متضاد و متنافي ميشد و محال ميشد وقوع آن ، بعد در هر دو نسخه است كه و خداوند جاري نميكند تدبير خودش را بر آنچه محال از آن لازم آيد بعد فرمود رسول خدا كه آيا ديده اي عبدالله طبيبي را كه دواي او از براي مرضي بر حسب اقتراحات آنها باشد و اين است و جز اين نيست كه ميكند بايشان آنچه صلاح آنها را ميداند خواه عليل دوست بدارد يا كراهت داشته باشد پس شما مريضيد و خداست طبيب شما پس اگر دواي او را استعمال كرديد شفا ميدهد شما را و اگر تمرد كرديد بر او ناخوش ميكند شما را و بعد از اين كي ديده تو اي عبدالله مدعي حقي را از مردي كه واجب بكند بر او حاكمي از حكام ايشان در آنچه گذشته است بينه را بر دعواي خودش بر حسب اقتراح مدعي عليه اگر بنا بر اين باشد هيچ دعوي و حقي از براي احدي بر هيچ كس ثابت نميشود و ميانه ظالم و مظلوم و صادق و كاذب فرق نميماند بعد فرمود اي عبدالله و اما قول تو او تأتي بالله و الملئكة قبيلا كه مقابل با ما بشوند و معاينه بكنيم ايشان را پس بدرستي كه اين از محال آنچناني است كه خفائي بر آن نيست بجهت اينكه پرورنده ما عزوجل نيست مثل مخلوقين كه بيايد و برود و حركت بكند و مقابل چيزي بشود تا اينكه آورده شود باو پس بتحقيق كه سؤال كرده‌ايد او را باين محال و اين است و جز اين نيست كه اينكه شما خوانده‌ايد مرا بسوي آن صفت اصنام ضعيفه منقوصه شما است كه نه ميشنود و نه مي‌بيند و نه ميداند و نه بي‌نياز ميكند شما را از چيزي و از كسي يا عبدالله آيا نيست از براي تو ضياع و جناتي بطايف و عقاري بمكه و قوامي بر آنها داري عرض كرد بلي فرمود آيا پس مشاهده ميكني [ص 240] جميع احوال آنها را بنفس خود يا بسفرائي ميانه تو و ميانه معاملين خودت عرض كرد بسفراء فرمود خبر ده مرا اگر گفتند معاملون و اكره و خدمه تو از براي سفراءت كه ما تصديق نميكنيم تو را در اين سفارت مگر اينكه بياوريد عبدالله بن ابي‌اميه را تا اينكه مشاهده كنيم او را پس بشنويم آنچه ميگوئيد از او شفاها تو تجويز ميكني اين را بر ايشان يا جايز است در نزد تو اين بر ايشان عرض كرد نه فرمود پس چه واجب است بر سفراء تو آيا نيست بر ايشان كه بياورند از جانب تو بعلامت صحيحه كه دلالت بكند ايشان را بر صدق سفراء كه واجب بكند بر اكره اينكه تصديق بكنند ايشان را عرض كرد بلي فرمود اي عبدالله خبر ده مرا سفير تو اگر بعد از آنكه شنيد از ايشان اين اقتراح را برگشت بسوي تو و گفت برخيز و با من بيا بعلت اينكه اكره اقتراح كرده‌اند بر من آمدن تو را با من آيا سفير مخالف تو نيست و باو خواهي گفت كه تو رسولي نه مشير و آمر عرض كرد بلي فرمود پس چگونه تو اقتراح كرده بر رسول رب العالمين آنچه را كه بر اكره و معاملين خود تجويز نميكني كه بر رسول تو اقتراح كنند و چگونه اراده كردي از رسول رب العالمين اينكه تقدم بجويد بر پرورنده‌اش باينكه امر بكند بر او و نهي بكند و تو تجويز نميكني مثل اين را بر رسول خودت بسوي اكره‌ات و قوامت و اين حجت قاطعه‌ايست بر ابطال جميع آنچه ذكر كرده در همه آنچه اقتراح كرده يا عبدالله و اما قول تو يا عبدالله او يكون لك بيت من زخرف و آن طلاست آيا رسيده است بتو كه از براي عظيم مصر بيوتي است از زخرف عرض كرد بلي فرمود آيا باين واسطه پيغمبر شده است عرض كرد نه فرمود پس همچنين اگر براي محمد هم باشد موجب نبوت از براي او نميشود و محمد غنيمت نميشمرد جهل تو را بحجج خداوند و اما قول تو يا عبدالله او ترقي في السماء و بعد گفته و لن‌نؤمن [ص 241] لرقيك حتي تنزل علينا كتابا نقرؤه اي عبدالله صعود بسوي آسمان دشوارتر است از نزول از آن و هر گاه تو اعتراف كردي بر نفس خود كه تو ايمان نميآوري هر گاه بالا رفتم پس همچنين است حكم نزول بعد گفته حتي تنزل علينا كتابا نقرؤه آن وقت بعد از اين نميدانم ايمان بياورم بتو يا ايمان نياورم بتو پس تو اي عبدالله مقري باينكه تو معانده داري با حجتي كه خداوند بر تو اقامه كرده پس دوائي از براي تو نيست مگر تأديب خداوند بر دست اوليائش از بشر يا ملئكه زبانيه و بتحقيق كه خداوند نازل فرموده است بر من حكمت جامعه را بجهت بطلان همه آنچه اقتراح كردهٔ پس فرموده است خداي تعالي بگو اي محمد سبحان ربي هل كنت الا بشرا رسولا چه قدر دور است پرورنده من از اينكه بكند چيزها را بر آنچه جهال اقتراح ميكنند بآنچه جايز است و آنچه جايز نيست و آيا هستم من مگر بشري رسول و لازم نميشود بر من مگر اقامه حجت خدا كه بمن عطا كرده است و نيست از براي من كه امر بكنم بر پرورنده خودم و نه نهي كنم و نه مشير باشم پس باشم مثل رسولي كه فرستاده است او را ملكي بسوي قومي از مخالفين خود پس برگشته است بسوي او و امر ميكند او را كه نسبت بآنها بكند آنچه اقتراح كرده‌اند آنرا بر او پس ابوجهل گفت يا محمد اينجا يك چيز هست آيا نيستي كه گمان ميكني كه قوم موسي سوختند بصاعقه بعد از آنكه سؤال كردند او را كه بنماياند بايشان خدا را آشكارا حضرت فرمود بلي عرض كرد پس اگر تو نبيي بودي هرائينه ميسوختيم ما نيز پس بتحقيق كه سؤال كرديم شديدتر از آنچه سؤال كردند قوم موسي بجهت اينكه تو گمان كردي كه ايشان گفتند ارنا الله جهرة و ما ميگوئيم كه لن‌نؤمن لك حتي تأتي بالله و الملئكة قبيلا نعاينهم پس فرمود رسول خدا (ص) اي ابوجهل آيا ندانسته قصه ابرهيم خليل (ع) را بعد از آنكه بلند شد در ملكوت و اين [ص 242] است قول پرورنده من و كذلك نري ابرهيم ملكوت السموات و الارض و ليكون من الموقنين خداوند قوت داد چشم او را بعد از آنكه بلند كرد او را نزديك آسمان تا آنكه ديد زمين را و هر كه روي زمين بود همه را چه آنها كه ظاهر بودند و چه آنها كه مستتر بودند پس ديد مردي را با زني كه مشغول فاحشه بودند پس نفرين كرد بر آنها بهلاك پس هلاك شدند پس دو نفر ديگر را ديد پس نفرين كرد بر آنها بهلاك پس هلاك شدند بعد دو نفر ديگر را ديد پس خواست كه نفرين بكند بر آنها پس خداوند وحي فرمود بسوي او كه اي ابرهيم بازدار دعايت را از غلامان و كنيزان من پس بدرستي كه منم غفور رحيم جبار حليم كه ضرر نميرساند بمن گناهان بندگان من همچنانكه نفع نميدهد بمن طاعت ايشان و نيستم من كه سياست بكنم ايشان را بشفاي غيظ مثل سياست تو پس بازدار دعوت خود را از بندگان من بعلت اينكه تو عبدي هستي منذر نه شريك در مملكت و نه مهيمن بر من و نه بر بندگان من و بندگان من با من ميانه سه خصلتند يا توبه كرده‌اند بسوي من پس توبه كردم بر ايشان و آمرزيده‌ام گناهان ايشان را و پوشيده‌ام عيبهاي ايشان را و يا بازداشته‌ام عذاب خود را از ايشان بجهت اينكه دانسته‌ام اينكه زود باشد كه بيرون بيايد از اصلاب ايشان ذريات مؤمنون پس رفق ميكنم بآباء كافرين و تأني ميكنم بامهات كافرات و رفع ميكنم از ايشان عذاب خود را بجهت اينكه بيرون بيايد آن مؤمن از اصلاب ايشان پس هر گاه جدا شدند واجب ميشود بر ايشان عذاب من و نازل ميشود بر ايشان بلاي من و اگر نباشد اين و نه اين پس بدرستي كه آنچه مهيا كرده‌ام از براي ايشان از عذاب خودم اعظم است از آنچه تو اراده كرده بايشان پس بدرستي كه عذاب من بر حسب جلال من و كبرياء من است اي ابرهيم پس واگذار ميانه من و ميان بندگان مرا پس [ص 243] بدرستي كه من مهربان‌ترم بايشان از تو و واگذار ميانه من و ميان بندگان من پس بدرستي كه من جبار حليم علام حكيم هستم تدبير ايشان را ميكنم بعلم خودم و قضا و قدر خود را در ايشان نافذ ميكنم بعد فرمود رسول خدا (ص) بدرستي كه خداوند اي ابوجهل اين است و جز اين نيست كه دفع كرده است از تو عذاب را بجهت علمش باينكه بيرون ميآيد از صلب تو ذريه طيبه عكرمه پسر تو و زود باشد كه والي بشود از امور مسلمين آنچه را كه اگر اطاعت بكند خدا را در آن در نزد خداوند جليل خواهد بود و اگر اين نبود عذاب بر تو نازل ميشد و همچنين ساير قريش سائلين بعد از آنكه سؤال كردند از اين مطلب اين است و جز اين نيست كه مهلت داده شدند بجهت اينكه خداوند دانسته است كه بعض ايشان بزودي ايمان بمحمد خواهد آورد و بآن سبب نائل بسعادت خواهد شد پس خداوند قطع نميفرمايد او را از اين سعادت و بخل نميكند بآن بر او يا كسي است كه تولد ميكند از او مؤمني پس خداوند مهلت ميدهد پدر او را بجهت رسانيدن پسر او بسعادت و اگر اين نبود عذاب بر كافه شما نازل ميشد پس نظر بجانب آسمان بكن همين كه نظر كرد ناگاه ديد درهاي آسمان گشوده است و آتشها نازل است از آسمان بزمين و مسامت با سرهاي جماعت و نزديك ميشود بايشان حرارت آنها ميان شانه‌هاي آنها پس فرائص ابوجهل و جماعت همه بلرزه درآمد پس فرمود رسول خدا كه نترساند شما را پس بدرستي كه خداوند هلاك نميكند شما را بآنها و اين است و جز اين نيست كه ظاهر كرد آنها را بجهت عبرت شما بعد نظر كردند ناگاه بيرون آمد از پشتهاي جماعت انواري كه مقابلي با آتشها نمود و بالا برد آنها را و دفع كرد تا برگردانيد آنها را بآسمان همچنانكه از آسمان آمده بود پس فرمود رسول خدا (ص) كه بعض اين انوار انوار كساني است كه خدا دانسته است كه زود [ص 244] باشد كه سعادت بيابد بايمان بمن از شما و بعض اين انوار انوار ذريه طيبه‌ايست كه زود باشد كه بيرون بيايد از بعض شما كه ايمان نميآورد و ذريه ايمان ميآورند ، تمام شد حديث شريف و اگر چه ذيل آن خارج بود از آنچه متعلق بآيه مذكوره بود ولي مخصوص ذكر كرديم كه ملاحظه كني در همان مقام كه علت اجابت ننمودن اقتراحات را بيان فرموده باز معجزات ديگر از اخبار بغيب و گشودن ابواب آسمان و نزول نيران و خروج انوار ظاهر فرموده است تا آنكه حجت را بر آنها تمام فرمايد بعلاوه معجزات عجيبه غريبه كه در مقامات ديگر براي ابوجهل و غير او ظاهر فرموده بود كه در كتب اخبار مثل بحار و عوالم و غيرهما مذكور است و انشدك بالله كه از اول تا آخر اين حديث ملاحظه كن ببين كه انبياء و اولياء چگونه در امر خود جد داشته‌اند و اين جماعت چگونه امر را شوخي انگاشته‌اند و خود و مردم را بازي ميدهند خلاصه كه تطويل زياده بر اين لازم نيست و ملاحظه كردي كه اقتراحات مخصوصه بچه جهت قبول نشده و آنچه صلاح بوده از آيات ظاهر شده پس ابدا استناد باين آيه فائده بحضرات نكرد و السلام علي من اتبع الهدي .

و اما آيه و ما منع الناس تا آخر هم كه با آيه سابقه ذكر شده شرح آن هم سابق بر اين گذشته است و دانستي كه رسول البته بايد بشر باشد و آيات و معجزات از براي او باشد تا خلق عجز خود را بفهمند و اين شهادتي باشد از خداوند بر صدق او چنانكه از فرمايش پيغمبر (ص) شنيدي و حاجت بتكرار نيست و علت اينكه چرا ملك رسول نميشود در حقيقت اين است كه نوع بشر از نوع ملائكه بمعني خاص اشرفند و ملئكه اطراف وجودند و خلق اشرف محجوج خلق اخس نميشود و حاجت بشرح زياده بر اين نيست .

خلاصه و از جمله آيات اين آيات است و قالوا ما لهذا الرسول يأكل الطعام و يمشي في الاسواق لولاانزل اليه ملك فيكون معه نذيرا او يلقي اليه كنز [ص 245] او تكون له جنة يأكل منها و قال الظالمون ان‌تتبعون الا رجلا مسحورا ما هذا الا بشر مثلكم يأكل مما تأكلون منه و يشرب مما تشربون و لئن اطعتم بشرا مثلكم انكم اذا لخاسرون و قالوا لولانزل هذا القرآن علي رجل من القريتين عظيم عرض ميكنم نميدانم علت چيست كه اين جماعت در احتجاجات خود غالبا وارونه احتجاج ميكنند و در مثل مناقشه نيست معروف است كه شخصي از كسي پرسيد كه علت اين چيست كه مرغ يك پاي خود را از زمين برميدارد و بيك پا ميايستد جواب داد بجهت اينكه اگر هر دو پاي خود را بردارد بزمين ميخورد و چون جواب مسأله او را نميدانسته و فرار از اقرار بجهل كرده چيز ديگر را جواب گفته است حال حرف ما با اين جماعت اين است كه اولا بعد از خاتم انبياء محال است كه پيغمبر مبعوث بشود و اگر هنگام رجعت پيغمبر صلي الله عليه و آله رسيد با همان صفات لازمه نبوت خواهد برگشت و امام عصر (عج) همان فرزند امام حسن عسكري (ع) است و قبل از رجعت پيغمبر (ص) بايد برگردد بادله بسياري كه بر اين مطلب داريم جواب ميگويد كه سابقين هم ايراد كردند كه چرا پيغمبر بشر است يا چرا ملك با او نيست كي ما چنين ايرادي كرده‌ايم كه شما اين آيات را ميخوانيد خلاصه كه مقصودشان اغواي عوام و ترسانيدن خواص و اظهار فضل نمودن است و اين قسم اظهار فضل جوابش اين است كه سي جزو قرآن را هم ما نسخه كنيم و بفرستيم مگر هر كه آيات پشت سر هم خواند اعم از اينكه بجا باشد يا بيجا ظفر يافته است باري خداوند عقل را از انسان نگيرد كه نعمت بسيار بزرگي است و بدانكه جواب از اين ايرادات را حضرت پيغمبر (ص) در همان حديث شريف طويل كه در ذيل آيه سابقه بعض آنرا نقل كرديم فرموده است و در برهان و بحار و غيرهما مذكور است ولي ذكر همه آن موجب اطناب است خاصة كه بعضي فقرات صدر [ص 246] حديث را هم سابق بر اين در باب عدم نزول ملك ذكر كرده‌ايم و حاجت بتكرار نيست و مراد از رجل من القريتين عظيم وليد بن مغيره است بمكه و عروة بن مسعود ثقفي است در طائف كه صاحب مال بودند و در نظر موردين بسيار عظيم ميآمدند و حضرت جواب فرمود كه مال دنيا در نزد خداوند عظيم نيست مثل اينكه در نزد تو است و قدر و منزلتي ندارد و اگر دنيا در نزد خدا بقدر جناح بعوضه بود يك شربت آب آنرا بكافر نميداد تا آخر آنچه جواب فرمود و قول ما در اين مقام همين است كه ما نه ايراد بشريت داريم نه اكل طعام نه كمي مال نه آنچه در اين آيات مذكور است حرف ما همين است كه اگر خاتم انبياء (ص) بر حق بوده است دعوي شما باطل است و قطعا او بر حق بوده و آنچه گمان ميكنيد كه از فرمايش او شاهد شماست شهادتي ندارد چنانكه خواهد آمد انشاء الله .

و از جمله اين آيات است و قال الذين كفروا لولانزل عليه القرآن جملة واحدة كذلك لنثبت به فؤادك و رتلناه ترتيلا و لقد نعلم انهم يقولون انما يعلمه بشر لسان الذي يلحدون فيه (كذا) اعجمي و هذا لسان عربي مبين و قال الذين كفروا ان هذا الا افك افتراه و اعانه عليه قوم آخرون لقد جاؤا ظلما و زورا و قالوا اساطير الاولين اكتتبها و هي تملي عليه بكرة و اصيلا قل انزله الذي يعلم السر في السموات و الارض انه كان غفورا رحيما و منهم من يستمع اليك و جعلنا علي قلوبهم اكنة ان يفقهوه و في آذانهم وقرا و ان يروا كل آية لايؤمنوا بها حتي اذا جاؤك يجادلونك يقول الذين كفروا ان هذا الا اساطير الاولين و اذا تتلي عليهم آياتنا قالوا قد سمعنا لو نشاء لقلنا مثل هذا ان هذا الا اساطير الاولين و اذ قالوا اللهم ان كان هذا هو الحق من عندك فامطر علينا حجارة من السماء او ائتنا بعذاب اليم و اذا قيل لهم ماذا انزل ربكم قالوا اساطير الاولين ليحملوا اوزارهم كاملة يوم القيمة و من اوزار الذين يضلونهم بغير علم [ص 247] الا ساء ما يزرون اذا تتلي عليه آياتنا قال اساطير الاولين ان هذا الا قول البشر .

عرض ميكنم اما آيه اولي كه كسي همچنين ايرادي بر حضرات نكرده كه چرا بيان را ميرزا علي‌محمد منجما آورده است بلكه ايرادي كه بر او هست اين است كه اصلش آوردن بيان بي‌جاست و خلاف كتاب خدا و سنت پيغمبر است (ص) و علاوه بر اينها كه همه‌اش مزخرف است و مغلوط و باطل و معجز هم نيست و سابقين هم كه بر پيغمبر خدا اين ايراد را كردند بيجا كردند بجهت اينكه اولا كه در شب قدر جملة واحدة بر پيغمبر نازل شده و خداوند فرموده انا انزلناه في ليلة القدر و علم خود را هم بآن اظهار ميفرمود تا آنكه وحي نازل شد و لاتعجل بالقرآن من قبل ان يقضي اليك وحيه و قل رب زدني علما و در اين آيه نكته شريفه حكمتي است اگر چه اينجا معترضه است ولي در فصول سابقه بياني شده است بجهت استشهاد بر آن بيان اشاره ميكنم و آن اين است كه ملاحظه كن اول آيه صريح است كه آن حضرت علم قرآن را داشته و قرائت ميفرموده معذلك خداوند ميفرمايد عجله مكن و بگو خدايا علم مرا زياد كن پس ببين كه همين علمي را كه مسلم دارا بوده است باز ميفرمايد طلب كن و اين از آن جهت است كه خداوند هر چه به بنده خود عطا فرموده باز از خزينه او خارج نيست و باز بايد از او طلب كرد و اوست كه هر آن مجدد عطا ميكند از خزينه خودش و همچنين است امر جميع آيات خدا و همه نعم او پس اينكه در آيات ديگر فرموده است كه آيات عند الله است منافات ندارد با اينكه از دست پيغمبر (ص) جاري شود و باز از عند الله خارج نيست و صاحب آيات در هر حال اوست و از او بايد خواست خلاصه قرآن جملة واحدة بر پيغمبر (ص) نازل شده ولي ملئكه باز بدفعات بر قلب او نازل شده و آيات ميآورده‌اند و اين طور كه منجما نازل فرموده محض اينكه مستمعين بهتر حفظ و ضبط كنند [ص 248] و اينكه فرمود لنثبت به فؤادك خطاب بآنها است از باب اياك اعني و اسمعي يا جارة چنانكه در اخبار فرموده‌اند كه قرآن باين قسم نازل شده و از اين باب است نسبت ذنوبي كه در بعض آيات هست و مخاطب بآنها شخص پيغمبر (ص) نيست .

خلاصه و اما آيه ثانيه اصل آيه را غلط نقل كرده و صحيح يلحدون اليه است و تفسير آن آن است كه از قمي روايت شده است و در برهان هم قريب بهمين از حضرت صادق (ع) بروايت عياشي نقل كرده كه چون ابوفكيهه مولي بن الحضرمي اتباع پيغمبر (ع) را اختيار كرده و ايمان آورده بود و از اهل كتاب بود و زبانش هم عجمي بود قريش گفتند كه پيغمبر قرآن را از ابي‌فكيهه تعليم ميگيرد و خداوند رد بر ايشان فرموده كه آنكه آنها الحاد كرده‌اند و ميل بسوي او نموده‌اند لسانش عجمي است و قرآن لسان عربي مبين است و شايد كه منظور مصنف دلايل اين بوده است كه استدلال بكند كه همچنانكه شما بر بيان ايراد كرده‌ايد كه غلط است و عجمه دارد درباره قرآن هم گفته‌اند و اگر منظورش اين بوده از بي‌سوادي اوست و معني آيه شريف همان است كه ما ذكر كرديم و دخل بآن مطلب ندارد و راه اشتباه در ظاهر آيه هم نيست آنها گفته بودند كه فلان بشر مخصوص تعليم او كرده فرمود اين شخص عجمي است من كه عربي مبين آورده‌ام و ببين كه چون عربي بودن آن در نزد عرب بديهي و ضروري بوده خداوند باين دليل رد فرموده بر آنها كه گفتند ابوفكيهه اعجمي تعليم او كرده پس بايد عربي بودن كلام بتصديق مصدقين مسلم باشد تا اينكه آن دليل امر ديگر بشود و باينكه كلماتي بر خلاف قانون عرب انسان بگويد نميتوان شاهد بر امر ديگر قرار داد و اگر العياذ بالله عبارات قرآن هم بهمين نهج بيان بر خلاف قانون عرب بود هرائينه آنها جواب ميدادند كه دليل صدق ما همين عجمه‌ها و غلطها و لحنها است كه در اوست چنانكه بديهي [ص 249] است كه عجمهاي بيسواد وقتي كه از روي جهالت و عمياني كلماتي از الفاظ عرب تعليم گرفتند و خواستند عربي تكلم بكنند اشهد بالله كه غالب آنها بدتر از بيان تكلم نميكنند خلاصه اين آيه هم دلالتي بر مطالب او ندارد .

و اما آيه سيوم و قال الذين كفروا تا آخر تفسير آن موافق روايت علي بن ابرهيم كه در برهان نقل كرده آن است كه گفتند كه اينكه رسول خدا ميخواند و خبر ميدهد ما را بآن تعليم ميگيرد آنرا از يهود و مينويسد آنرا از علماء نصاري و مينويسد از مردي كه او را ابن‌قبيصه ميگويند كه صبح و شام از او نقل ميكند پس خداوند اين را حكايت فرموده و رد فرموده باينكه بگو اي محمد انزله الذي يعلم السر في السموات و الارض انه كان غفورا رحيما و از حضرت باقر (ع) نقل كرده كه مراد از قوم آخرون ابوفكيهه است و جبر و عداس و عباس يا عابس مولي حويطب عرض ميكنم كه ردي كه خداوند بر آنها فرموده مشتبه نشود بر تو كه اين عين مدعا است و بمحض ادعا خواسته رد بر آنها بكند بلكه باين لفظ مخصوص فرموده كه انزله الذي يعلم السر اشاره باين است كه اگر بمحض تعلم از ابي‌فكيهه و امثال او بود ديگر مشتمل بر اسرار و اخبار غيب نبود زيرا كه اينها علوم خلقي نيست و عالم الغيب خداست وحده لا شريك له و هر كس كه او اختيار كند از رسل و ائمه و همين علم غيب كه از ايشان بروز ميكند بعد از اجتماع ساير شروط نبوت آيتي است از خداوند بر صدق مدعاي ايشان و اينكه كتابي كه مشتمل بر اين همه غيب هست از خداست باين معني كه اين يك جهت اعجاز كتاب است نه اينكه منحصر بهمين باشد چنانكه اشاره باين مطالب شده است نهايت چون اين وجه ظاهر سهلي بوده است خداوند بجهت تفهيم آنها در ظاهر اختيار فرموده اگر چه در بطون و تأويلات بلكه در جهات ظاهره همين كلمه مباركه بيان ساير جهات اعجاز هم شده است ، و از جمله [ص 250] آنها وجه تسديد است كه سابق اشاره كرده‌ايم كه كسي كه سر آسمان و زمين بر او مكشوف هست و من قرآن را آورده‌ام و تحدي ميكنم كه احدي مثل آن را نميآورد البته اگر در دعوي خود كاذب بودم و خلق قادر بودند كه مثل آن را بياورند آنها را بر ميانگيزانيد كه مثل آن را بياورند و كذب مرا ظاهر كنند ، و همچنين از جمله جهات ظاهره اين است كه در هر علمي دقايق و اسراري هست كه مطلع بر آنها نميشود مگر اوحدي زمان كه عالم بآن علم باشد بلكه بعضي اسرار هم هست كه اوحدي زمان هم بسا مطلع نميشود مگر بعد از تنبيه و تعليم از عالم بآن و در قرآن اولا علوم لايتناهي از علوم ظاهره و باطنه هست و سر هر يك آنها در آن بيان شده و اين البته نيست مگر از عالم السر و الخفيات نهايت اسرار هر علمي را اوحدي زمان در آن علم بايد ملتفت بشود و آن جماعت كه مخاطب باين خطاب اولا شده‌اند شايد بعضي علوم ظاهره را از قبيل صرف و نحو و معاني و بيان و غير اينها دارا بوده‌اند و اگر خودشان هم دارا نبودند جماعتي ديگر بودند كه تصديق ايشان مناط اعتبار بود و ممكن بود كه از آنها بفهمند كه چگونه قرآن مشتمل بر اسرار است و از همه اينها بالاتر اينكه امر آل‌محمد عليهم السلام كه فرمودند ان امرنا هو السر و سر مستسر و سر مقنع بالسر و سر لايفيده الا سر البته بيانش در اين كتاب مبين هست و اهل سر هم جماعتي هستند كه بقدر شأن و درجه خود يك چيزي ميفهمند پس وقتي كه مي‌بينند كه اين كتاب بافصح بيان مشتمل بر آن امر سهل ممتنع است از اين ميفهمند كه البته از نزد عالم السر و الخفيات نازل شده است خلاصه كه بصرف دعوي رد نفرموده است بلكه اسرار بي‌شمار در آن گذارده اگر چه ما جاهل باشيم و حضرات نگويند كه مصداق اين آيه و آيه سابقه درباره ما بروز كرده ، اگر چه معروف است كه بيان را كه ميرزا علي‌محمد [ص 251] مينوشته مرده او ميگرفته‌اند و تصحيح ميكرده‌اند ولي ما از اين هم گذشته‌ايم همين كه هست از خود او باشد اينكه هست چيست والله اگر اين عبارات را بيك نفر طلبه باغيرت كه صرف مير و عوامل را تعليم گرفته باشد نسبت بدهند از خجالت معلم خود سر بالا نميكند چگونه ميتوان آنها را نسبت باديب يا بعالم يا حكيم يا امام يا نبي يا خداوند داد نعوذ بالله من غضب الله چقدر اين جماعت نادانند يا عمدا تجاهل ميكنند .

باري و اما آيه چهارم و منهم من يستمع اليك تا آخر ، و تفسير آن موافق آنچه در برهان از علي بن ابرهيم نقل كرده است اين است كه بعضي از ايشان يعني قريش كسانيند كه استماع ميكنند بسوي تو و قرار داديم ما بر دلهاي ايشان پرده از اينكه بفهمند قول تو را و در گوشهاي ايشان كري و اگر ببينند هر آيتي را ايمان بآن نميآورند تا آنكه هر گاه آمدند كه مجادله بكنند با تو ميگويند كساني كه كافر شده‌اند كه نيست اين مگر اكاذيب اولين عرض ميكنم چون مصنف آيات بسيار باين مضمون بعد از اين نقل ميكند بجهت تعريض بر منكرين خودشان و در آنجا شرح مبسوطي بايد انشاء الله بيان كرد و در اينجا همين قدر اجمالا ميگوئيم كه هفتاد و سه فرقه اسلام همه بقرآن استدلال ميكنند و آيات را ميخوانند اگر همه بر حقند كه شما را حق اعتراض بر كسي نيست و اگر بعضي بر باطلند و آيات را بي‌موقع ميخوانند بايد فهميد كه آنها كيانند و اهل حق كيست و الا بصرف قرائت آيات كه هر بچه كه تازه ترجمه قرآن را تعليم گرفته ميتواند اين وضعها قرائت كند حق و باطل تميز داده نميشود .

و اما آيه پنجم و ششم و اذا تتلي عليهم آياتنا قالوا قد سمعنا لو نشاء لقلنا مثل هذا تا آخر سابق بر اين بيانات شده است كه در باب قرآن كه گفتند لو نشاء لقلنا مثل هذا جهت نداشت كه دست بازدارند و نياورند مثل آنرا و اگر ميتوانستند آورده بودند و اما در مثل [ص 252] اين آيات مزخرفه اين مرد بلي مثل هذا گفته نشده بجهت اينكه بسيار ركيك و مستهجن و مغلوط است اما افصح و ابلغ و اصح و امتن گفته شده بلكه در واقع محل تفضيل نيست زيرا كه عبارت اين شخص بكلي خالي از فصاحت و بلاغت است و افصح و ابلغ براي عبارت ديگر صحيح نيست مثل اينكه بگوئي برف از ذغال سفيدتر است و اساطير الاولين هم درباره اينها نميگوئيم زيرا كه مراد قريش تعريض بر كتب آسماني بوده و مزخرفات اين مرد بهيچ وجه ربطي بآنها ندارد و همه‌اش را از خود درآورده بلي بعضي عقايد باطله كه پيش از اينها هم بعضي داشته‌اند در كلمات اينها هست و اساطير الاولين باين ملاحظه درباره آنها ميتوان گفت .

و اما آيه بعد كه گفتند و اذ قالوا اللهم ان كان هذا هو الحق من عندك پس خوب است كه تفصيل واقعه آنرا نقل كنيم شايد خداترسي از ايشان ملاحظه كند و تكليف خود را بفهمد پس در برهان روايت كرده است از كليني عليه الرحمه از ابوبصير كه روزي پيغمبر (ص) نشسته بود ناگاه علي بن ابي‌طالب (ع) اقبال نمود پس فرمود پيغمبر (ص) باو بدرستي كه در تو است شبهي از عيسي بن مريم و اگر نبود كه بگويند در تو طوايفي از امت من آنچه نصاري درباره عيسي بن مريم گفتند هرائينه درباره تو قولي ميگفتم كه نگذري بملأي از مردم مگر آنكه بگيرند خاك را از تحت قدمهاي تو و بآن التماس بركت كنند ابوبصير ميگويد پس غضب كردند دو اعرابي و مغيرة بن شعبه و جماعتي از قريش با ايشان و گفتند راضي نشد اينكه مثل بزند از براي پسر عمش مگر عيسي بن مريم را پس نازل فرمود خداوند بر پيغمبرش و لما ضرب ابن مريم مثلا اذا قومك منه يصدون و قالوا ءالهتنا خير ام هو ماضربوه لك الا جدلا بل هم قوم خصمون ان هو الا عبد انعمنا عليه و جعلناه مثلا لبني‌اسرائيل و لو نشاء لجعلنا منكم يعني من بني‌هاشم ملائكة في الارض [ص 253] يخلفون ابوبصير ميگويد پس غضب كرد حارث بن عمر فهري و گفت اللهم ان كان هذا هو الحق من عندك اينكه بني‌هاشم ارث ببرند هرقلي را بعد از هرقلي فامطر علينا حجارة من السماء او ائتنا بعذاب اليم پس نازل فرمود خداوند بر پيغمبر (ص) مقاله حارث را و نازل شد اين آيه و ماكان الله ليعذبهم و انت فيهم و ماكان الله معذبهم و هم يستغفرون بعد فرمود حضرت كه اي ابوعمرو يا تائب ميشوي و يا كوچ ميكني عرض كرد كه يا محمد (ص) بلكه قرار ميدهي از براي ساير قريش چيزي از آنچه در دو دست تو است پس بتحقيق كه بني‌هاشم مكرمت عرب و عجم را بردند پس حضرت پيغمبر (ص) فرمود اين باختيار من نيست بلكه باختيار خداست عرض كرد يا محمد متابعت نميكند مرا نفس من بر توبه و لكن من كوچ ميكنم پس خواند براحله خود و سوار بر آن شد همينكه به پشت مدينه رسيد سنگي آمد و سر او را خورد كرد بعد وحي آمد بسوي پيغمبر (ص) سأل سائل بعذاب واقع للكافرين بولاية علي ليس له دافع من الله ذي المعارج ابوبصير ميگويد كه عرض كردم ما همچنين نميخوانيم فرمود همچنين نازل شده است بآن جبرئيل بر محمد (ص) و همچنين والله مثبت است در مصحف فاطمه (ع) پس فرمود رسول خدا (ص) بجماعتي كه گرد او بودند از منافقين كه برويد بسوي صاحب خودتان كه بتحقيق كه آمد او را آنچه بآن طلب فتح كرد و خداوند عزوجل فرمود و استفتحوا و خاب كل جبار عنيد ، مترجم گويد كه چون نسخه برهان مغلوط بود از بحار تصحيح شد ، و در روايت ديگر است در برهان كه همين كه آيات نازل شد و پيغمبر (ص) بآنها اظهار فرمود و حارث يا نضر بن حارث تصديق كرد كه همه اينها اسرار ما است كه بر تو نازل شده عرض كرد حال من از تو سؤال ميكنم كه اذن بدهي كه بيرون بروم از مدينه كه مرا طاقت مقام نيست پس پيغمبر (ص) او را موعظه [ص 254] فرمود كه پرورنده تو كريم است پس اگر تو صبر بكني و تصابر بنمائي تو را خالي از مواهب خود نميگذارد پس راضي بشو و تسليم بنما پس بدرستي كه خداوند امتحان ميكند خلق خودش را بانواع مكاره و تخفيف ميدهد عمل هر كه را كه بخواهد و از براي اوست خلق و امر مواهب او عظيمه است و احسان او واسع است پس ابا كرد حارث و اذن خواست از پيغمبر (ص) و بسوي خانه خود آمد و بست بر راحله خود راكب متعصبي را و حال اينكه ميگفت اللهم ان كان هذا هو الحق تا آخر همين كه به پشت مدينه گذشت ناگه مرغي در چنگال او سنگي بود پس سنگ را انداخت بسوي او و بر سر او واقع شد و داخل در دماغ او شد و از شكم او بيرون رفت پس راحله مضطرب شد و بر زمين افتاد و حارث بر روي آن در حالي كه هر دو مرده بودند پس خداوند نازل فرمود سأل سائل بعذاب واقع للكافرين بعلي و فاطمة و الحسن و الحسين و آل‌محمد ما له دافع من الله ذي المعارج پس فرستاد پيغمبر (ص) در اين وقت بسوي منافقيني كه جمع شده بودند نزد عمر در شب با نضر بن حارث پس آيه را بر ايشان تلاوت فرمود و فرمود بيرون رويد بسوي صاحب فهري خودتان تا اينكه نظر بكنيد بسوي او پس همينكه ديدند او را نحيب و گريه نمودند و گفتند هر كس دشمن علي بشود و ظاهر بكند بغض خود را ميكشد او را بشمشير خودش و هر كس بيرون برود از مدينه بجهت بغض با علي خدا نازل ميكند آنچه را كه مي‌بينيد ، مترجم گويد كه حال ملاحظه كنيد امر پيغمبر (ص) را از آيات بينات و معجزات باهرات و اخبار بمغيبات ببينيد چه شباهت بامر اين شخص داشته و چه مناسبت دارد كه اين آيات را قرائت كنند نميدانم چرا پيغمبر نعوذ بالله من غضب الله در اين ظهور اتم اعلايش كه شما مدعي هستيد اينگونه خوارق عادات بروز نميدهد و حال اينكه آنروز همه را ميفرمود كه [ص 255] لو تزيلوا لعذبنا الذين كفروا و ميفرمود و نمكن لهم في الارض و نري فرعون و هامان و جنودهما منهم ما كانوا يحذرون و همه را وعده براي اين ظهور ميداده چه شده است كه همه اينها موقوف شد و امر برگشته قهقري و از ظهور سابق هزار مرتبه بلكه بي‌نهايت مخفي‌تر شده است پس از خدا بپرهيزيد و از پيغمبر خجالت بكشيد و اين افتراها را نزنيد و بگذاريد مردم بر اين مسلماني ناقصي كه دارند باقي باشند و بدتر از اين نشوند .