و اما آيه ديگر كه نقل كرده است و قال الذين لايعلمون لولايكلمنا الله تا آخر تفسير آن نيز از تفسير آيه سابقه نوعا معلوم شد ، و اما آنچه معترضه در اين مقام از كلمه مباركه تشابهت قلوبهم استنباط كرده كه ميگويد صريح است در اينكه شجره اقبال يك شجره است و شجره اعراض يك شجره و اقوال و احوالشان در هر زمان مشابه است و مقصود او اين است كه رجعتي كه در اخبار فرمودهاند باين نحو ثابت بكند و بعد از اين شايد بيان آن مفصلا بيايد اين مطلب را بآن قسم كه او فهميده تسليم نداريم و بر فرض كه در افراد كفار بعضي ببعضي در بعضي جزئيات شبيه باشند بطور كليت نيست چگونه و حال اينكه خداوند در شأن ايشان ميفرمايد تحسبهم جميعا و قلوبهم شتي ذلك بانهم قوم لايعقلون و ميفرمايد اذ تبرأ الذين اتبعوا من الذين اتبعوا و رأوا العذاب و تقطعت بهم الاسباب و قال الذين اتبعوا لو ان لنا كرة فنتبرء منهم كما تبرأوا منا كذلك يريهم الله اعمالهم حسرات عليهم و ما هم [ص 202] بخارجين من النار و در اخبار فرمودهاند كه مراد از متبوعين و تابعين ظلمهاند و اشياع ايشان ، پس
جان گرگان و سگان از هم جداست متحد جانهاي مردان خداست
و علت اين آن است كه ايشان يعني مؤمنين صاحبان عقلند و نظر ايشان بخداي واحد احد است و تعريض بهمين مطلب است كه درباره كفار فرمود ذلك بانهم قوم لايعقلون ولي معذلك اگر اهل ادراك و معرفت هستي اين را هم ملتفت بشو كه حضرت امير (ع) در صفت نفس قدسيه كه نفس انساني است ميفرمايد موادها التأييدات العقلية پس اناسي كه مؤمنين هستند چنانكه فرمود نحن الناس و شيعتنا اشباه الناس و ساير الناس نسناس مواد ايشان تأييدات عقليه است و صورت ايشان از علم و عمل ايشان است كه اشاره بآن فرموده كه ان الله خلق المؤمنين من نوره و صبغهم في رحمته پس اگر چه ماده كل از تأييدات عقل است ولي در صورت اختلاف دارند زيرا كه علوم و اعمال ايشان مختلف است و لو علم ابوذر ما في قلب سلمان لكفره پس اگر چه ماده كل از نور عقل هست ولي بواسطه اختلاف صورت محال از عقل است كه يكي از ايشان رجعت ديگري باشد بلكه لابد بايد سلمان با علم و عمل خودش برگردد طوري كه انكار نكند از نفس خود چيزي را ، خلاصه اين مطالب از فهم اين جماعت دور است ولي براي آنان كه اهل ادراكند اشاره كردم تا امر بر ايشان مشتبه نشود .
و اما دو آيه ديگر كه ذكر كرده و تأييد اين مطلب كه اشاره كرد نموده در اخبار بسيار فرمودهاند كه سر اين آن است كه اين جماعت راضي شدند بفعل سابقين خودشان از اين جهت خداوند فعل آنها را نسبت باينها داده نه اين است كه اينها بعينه همان جماعت اول بودند كه رجعت كرده بودند چنانكه در برهان نقل نموده است از حضرت صادق عليه السلام كه خدا لعنت كند قدريه را و لعنت كند خوارج را و لعنت [ص 203] كند مرجئه را و لعنت كند مرجئه را عرض كردند كه آن جماعت را يك مرتبه لعن فرمودي و اين جماعت را دو مرتبه فرمود اين جماعت ميگويند كه قتله ما مؤمن هستند و جامههاي ايشان آلوده است بخونهاي ما تا روز قيامت بدرستي كه خداوند حكايت فرموده است از قومي در كتاب خودش لننؤمن لرسول الي قوله فلم قتلتموهم ان كنتم صادقين فرمود ميانه قائلين و قاتلين پانصد سال فاصله بود و خداوند ايشان را ملزم بقتل فرمود بسبب رضاي ايشان بآنچه آنها كرده بودند ، و از اين قبيل چند حديث وارد شده پس نسبت دادن قتل انبياء بايشان نه از باب اين است كه اينها همانهايند كه رجعت كردهاند و رسم است در ميانه عرب و عجم كه هر گاه يك نفر از طايفه كسي را بكشد نسبت آن خون را بهمه طايفه ميدهند و بهر يك ايشان كه خطاب بكنند ميگويند شما فلان را كشتيد و اين از جهت رضائي است كه اهل اين قبيله بعمل يكديگر دارند بلكه در احكام شرعيه بهمان انتساب ظاهري گاهي احكام جاري ميشود مثل اينكه در قسامه حكم شده است و همچنين ديه را در قتل خطاء بر عاقله گذاردهاند و حال اينكه همه اين احيائي كه هستند بلاشبهه رجعت يكديگر نيستند بلكه از اخبار ظاهر ميشود كه اگر كسي در مشرق عالم عملي بكند و در مغرب كسي راضي بعمل او باشد جزاي اين عمل براي او نوشته ميشود و اينها همه از باب رضاي ايشان است بعمل يكديگر نه اين است كه يكي بشوند و چون در اين مقام او بهمين اشاره گذرانيده است ما هم تفصيل نميدهيم و اگر در مقامي او تفصيل داد ما هم مطلب را بحول و قوه خداوند شرح ميدهيم تا واضح شود .
و باز برميگردد مصنف بمطلب اول خود و آيات ديگر ذكر ميكند از جمله يسألك اهل الكتاب ان تنزل عليهم كتابا من السماء فقد سألوا موسي اكبر من ذلك فقالوا ارنا الله جهرة و تفسير اين آيه را از اخبار آلمحمد (ع) [ص 204] بخصوصها دست نياوردهام اگر چه از تفاسيري كه براي ساير آيات فرمودهاند نوعا مراد معلوم ميشود و در مجمع البيان اقوالي از مفسرين در اين باب نقل كرده يكي اينكه سؤال كردند يهود كه نازل بكند بر ايشان كتابي از آسمان كه مكتوب باشد همچنانكه تورية مكتوب بود از جانب خداوند در الواح و اين منقول از محمد بن كعب و سدي است و ديگر اينكه سؤال كردند كه نازل بكند بر رجالي از ايشان بخصوصه كتابهائي كه امر بكند در آنها خداوند ايشان را بتصديق پيغمبر (ص) و متابعت او و اين منقول از ابنجريح است و طبرسي هم همين را اختيار كرده و ديگر اينكه سؤال كردند كه نازل بكند بر ايشان كتابي خاص بايشان و اين منقول از قتاده است و حسن گفته است كه اين سؤال را از روي تعنت و تحكم نمودند در طلب معجزات نه بجهت ظهور حق و اگر بجهت استرشاد سؤال كرده بودند نه از روي عناد خداوند بايشان عطا ميكرد تا آخر آنچه طبرسي ذكر كرده و عرض ميكنم كه سؤال ايشان هم شبيه است بسؤال عبدالله بن ابياميه كه فرمود پيغمبر (ص) باو و اما قول تو يا عبدالله او ترقي في السماء بعد گفتي و لننؤمن لرقيك حتي تنزل علينا كتابا نقرؤه اي عبدالله صعود بآسمان مشكلتر است از نزول از آن و هر گاه اعتراف كردي بر نفس خودت باينكه تو ايمان نميآوري هر گاه من بالا بروم پس همچنين است حكم نزول بعد گفتي حتي تنزل علينا كتابا نقرؤه و من بعد ذلك لاادري اومن بك او لااومن پس تو اي عبدالله مقري باينكه عناد داري با حجتي كه از خدا بر تو قائم شود پس دوائي براي تو نيست مگر اينكه خداوند تو را تأديب كند بر دست اولياءش از بشر يا ملئكه زبانيه تا آخر حديث شريف و از اين فرمايش ظاهر ميشود كه بعضي سؤالات را هم كه قبول نميفرمودند از باب تعنت سائلين و عناد آنها بود نه از باب محال بودن [ص 205] زيرا كه معاند هر چه از آيات ببيند قبول نميكند پس ثمري مترتب بر نزول آيت نميشود مگر شدت عذاب سائلين و رسول خداوند رحمة للعالمين بود و مهما امكن نميخواست كه عذاب قوم را زياد كند چنانكه از اول همين حديث شريف ظاهر ميشود و بعضي از فقرات آن كه دليل اين مطلب است سابقا نقل شده خلاصه پس اجابت ننمودن سؤال ايشان از اين باب بوده و ساير اسراري كه خود ميدانند نه از باب عجز و حال اينكه آوردن كتاب را تو خود مقري كه دأب همه انبياء بوده است و كتاب مكتوب هم امر تازه نيست زيرا كه موساي پيغمبر (ع) بهمين طور آورد و الواح او زبرجده بود از جنت كه در او علم ما كان و ما يكون بود و آنرا در ميان صخره در يمن پنهان فرمود و جماعتي از اهل يمن كه خدمت پيغمبر (ص) ميرسيدند بر آن سنگ عبور كردند و سنگ شكافت الواح نمايان شد آنها را برداشته خدمت پيغمبر (ص) آوردند و آن حضرت بحضرت امير (ع) داد و در نزد ائمه ما صلوات الله عليهم است پس اين هم امر محالي نيست كه خارج از دأب انبياء باشد ولي حكمتها و جهات ديگر است كه پيغمبر (ص) قبول نفرمود كه براي آنها ظاهر كند و از جمله اين آيه است و قالوا لولاانزل عليه ملك و لو انزلنا ملكا لقضي الامر ثم لاينظرون و لو جعلناه ملكا لجعلناه رجلا و للبسنا عليهم ما يلبسون ، و در كتاب المبين نقل فرموده است از تفسير امام (ع) كه بعد از نزول آيه مباركه فرمايشاتي فرمود پيغمبر (ص) و از جمله اين بود كه فرمود و اما اينكه ميگوئي اگر تو پيغمبر بودي ملكي با تو بود كه تو را تصديق ميكرد و ما او را مشاهده ميكرديم بلكه اگر خدا ميخواست كه نبيي بسوي ما بفرستد هرائينه ملكي را ميفرستاد نه بشري را مثل ما پس ملك را مشاهده نميكند حواس شما بجهت اينكه آن از جنس اين هواست و ديده نميشود و اگر بالفرض مشاهده بكنيد او را باينكه زياد بشود در قوت [ص 206] چشمهاي شما هرائينه خواهيد گفت كه اين ملك نيست بلكه اين هم بشر است بجهت اينكه اگر بنا شد ظاهر بشود براي شما بصورت بشري كه يافتهايد ظاهر خواهد شد تا اينكه سخن او را از او بفهميد و خطاب و مراد او را بشناسيد پس با اين حالت چگونه صدق ملك را ميدانستيد و ميدانستيد كه هر چه ميگويد حق ميگويد بلكه اين است و جز اين نيست كه خداوند فرستاده است بشري را و ظاهر فرموده است بر دست او معجزات آنچناني را كه نيست در طبايع بشري كه دانستهايد ضماير قلوب ايشان را پس دانستهايد بعجز خودتان از آنچه آورده است آنرا باينكه آن معجزه است و اينكه اين شهادتي است از خداي تعالي بصدق از براي نبي و اگر ظاهر بشود از براي شما ملكي و ظاهر بشود از براي شما بر دست او آنچه بشر از آن عاجزند نيست در آن آنچه دلالت بكند شما را اينكه اين نيست در طبايع ساير اجناس آن از ملئكه تا اينكه اين معجز بشود آيا نميبينيد كه مرغاني كه ميپرند اين از آنها معجز نيست بجهت اينكه از براي آنها اجناسي است كه واقع ميشود از آنها مثل طيران آنها و اگر آدمي طيران كند مثل طيران مرغها اين معجز خواهد بود پس خداي تعالي آسان كرده است بر شما امر را و قرار داده است آنرا طوري كه قايم بشود بر شما حجت او و شما اقتراح ميكنيد عمل ضعيف آنچناني را كه حجتي در آن نيست و از قمي (ره) روايت نمودهاند در قول خداي تعالي و مامنع الناس ان يؤمنوا تا آخر گفت كه گفتند كفار چرا خداوند نفرستاد بسوي ما ملئكه را پس فرمود خداوند كه اگر ملك بفرستيم و ايمان نياورند هرائينه هلاك خواهند شد و اگر ملئكه در زمين بودند كه راه ميرفتند در حالتي كه مطمئن بودند هرائينه ملك را بر ايشان رسول ميفرستاديم ، تمام شد حديث شريف ، پس ببين كه هر چه آنها اقتراح ميكردند و پيغمبر (ص) اجابت نميفرمود بجهت اسراري چند بود و در همه جا تصريح [ص 207] هست كه معجزات ديگر ظاهر كردهايم كه شاهد صدق ما باشد و اين جماعت بهمين قانعند كه متشابهي دست بياورند كه پيغمبر (ص) قبول اقتراح امت را نفرموده آن وقت مدعي بشوند كه معجز آن سرور منحصر بكتاب بوده و حال اينكه اگر منحصر بهمان كتاب هم باشد بطلان آنها در دعوي خودشان ثابت ميشود علاوه بر آنكه معجزات ديگر در خود كتاب هست كه اشاره بآنها شده پس اين آيه هم كه الحمد لله دليل مطلب آنها نشد .
و از جمله اين آيه است و لو نزلنا عليك كتابا في قرطاس فلمسوه بايديهم لقال الذين كفروا ان هذا الا سحر مبين و اين آيه هم دليل تعنت آنها است و دليل محال بودن اين امر نيست زيرا كه درباره موسي (ع) فرموده است و كتبنا له في الالواح من كل شئ موعظة و تفصيلا و سابقا تفصيل الواح را كه حاصل حديث بود عرض كرديم پس معلوم است كه ممكن است اين مطلب و اگر خداوند بخواهد نازل ميكند و كلمه لو كه بجهت امتناع استعمال ميشود نه مراد امتناع وجودي است بلكه امتناع از جهت مخالف بودن با حكمت و مصلحت است زيرا كه اگر اين امر ممكن نبود براي موسي (ع) هم الواح نازل نميشد .
و از جمله اين آيات است و قالوا لولانزل عليه آية من ربه قل ان الله قادر علي ان ينزل آية و لكن اكثرهم لايعلمون و يقول الذين كفروا لولاانزل عليه آية من ربه قل ان الله يضل من يشاء و يهدي اليه من اناب الذين آمنوا و تطمئن قلوبهم بذكر الله الا بذكر الله تطمئن القلوب و قالوا لولاتأتينا بآية من ربه اولمتأتهم بينة ما في الصحف الاولي و قالوا لولاانزل عليه آية من ربه قل انما الآيات عند الله و انما انا نذير مبين لولاانزل عليه آية من ربه انما انت منذر و لكل قوم هاد ما انت الا بشر مثلنا فات بآية ان كنت من الصادقين چون سخن در اين آيات نوعا يك نسق است همه را با هم ذكر كرديم و بدانكه مراد از اين آيات كه سؤال كردهاند كه چرا بر تو نازل نشده است مراد مثل مائدهايست كه بر قوم عيسي (ع) نازل [ص 208] شد و ناقهايست كه بر قوم صالح (ع) فرستاده شد و امثال اينها كه خداوند تهديد عذاب ميفرمايد كه اگر بعد از نزول آيت ايمان نياوريد هرائينه بر شما عذاب نازل خواهد شد چنانكه در برهان نقل نموده است از علي بن ابرهيم از معصوم (ع) در ذيل آيه اولي كه فرمود نميدانند كه آيت هر گاه آمد و ايمان نياوردند هلاك ميشوند و شاهد اين نيز از خود قرآن ظاهر است يكي آنجا كه ميفرمايد در سوره رعد و يستعجلونك بالسيئة قبل الحسنة و قد خلت من قبلهم المثلات و ان ربك لذو مغفرة للناس علي ظلمهم و ان ربك لشديد العقاب و يقول الذين كفروا لولاانزل عليه آية من ربه انما انت منذر و لكل قوم هاد و تفسير آيه اولي چنانكه در برهان از قمي روايت كرده اين است كه تعجيل ميكنند بعذاب پيش از نيكي كه مراد رحمت است و بتحقيق كه گذشته است پيش از ايشان عقوبتها و بدرستي كه پرورنده تو هرائينه صاحب مغفرت است از براي مردم با وجود ظلمشان و بدرستي كه پرورنده تو صاحب عقاب شديد است و ميگويند آن كسان كه كافر شدهاند كه چرا نازل نشد بر او آيتي از جانب پرورندهاش اين است و جز اين نيست كه تو ترسانندهٔ و از براي هر قومي هادي هست ، و مراد از هادي ائمهاند (ص) چنانكه در برهان از اخبار چند نقل كرده ، خلاصه كه ظاهر است كه اين آيات مسؤله از همان قبيل آيات است كه لازمه آنها عذاب است اگر ايمان نياورند مثل ناقه كه بر قوم صالح (ع) فرستاده شد چنانكه خداوند در سوره بنياسرائيل ميفرمايد و ما منعنا ان نرسل بالآيات الا ان كذب بها الاولون و آتينا ثمود الناقة مبصرة فظلموا بها و مانرسل بالآيات الا تخويفا و در تفسير آن در برهان از قمي عليه الرحمه نقل كرده است آنچه حاصلش اين است كه اينكه ما اجابت مسؤل قريش را ننموديم بجهت آن بود كه اگر ميفرستاديم بسوي آنها آيتي و ايمان نميآوردند بآن هلاك ميكرديم آنها را پس از اين [ص 209] جهت تأخير انداختيم از قوم تو آيات را و مستند ما در اين آيه مباركه دو چيز است اول اينكه معلوم است كه آيات مسؤله قريش از همين قبيل آيات بوده كه لازمه آنها عذاب بوده است و پيغمبر (ص) راضي بعذاب آنها نشده ثاني اينكه حضرات انكار معجزات را نه از همان پيغمبر خاتم (ص) و ائمه طاهرين (ص) دارند بلكه آيات همه انبياء را منكرند و ملاحظه ميكني كه خداوند تصريح فرموده در اين مقام و جاهاي ديگر باينكه ناقه بر ثمود فرستاديم پس نوع آيت وجودش ثابت است و بنصوص انبيائي كه بشهادت قرآن صاحب آيت بودهاند مثل موسي و عيسي (ع) و غير ايشان نبوت خاتم ثابت ميشود علاوه بر آنكه بضرورت همه مسلمين خاتم خودش صاحب همه آيات بوده است حتي آنكه ناقههائي چند هم از كوه بيرون آورد نهايت مثل ناقه صالح كه مدتي زيست بكند نبوده خلاصه و نيز اين آيه مباركه كه ذكر كرده است ما انت الا بشر مثلنا فات بآية ان كنت من الصادقين مخصوصا حكايت از قوم ثمود است كه بصالح گفتند و خداوند بلافاصله از قول صالح نقل ميفرمايد كه قال هذه ناقة لها شرب و لكم شرب يوم معلوم پس ببين كه خود اين دو آيه دليل است بر اينكه آيت آورده شده و اين مرد يك آيه را ذكر ميكند و ديگري را ذكر نميكند كه بر عوام مشتبه بكند كه آيت نبوده است و در برهان نقل نموده است از حضرت صادق (ع) آنچه حاصلش اين است كه خداوند وحي نمود بصالح كه اي صالح بگو بايشان كه خداوند قرار داده است از براي اين ناقه شرب روزي را كه تمام آب را او بخورد و از براي شما شرب روز ديگر پس همينكه روز شرب ناقه ميشد تمام آب را ميخورد پس قوم ميدوشيدند آنرا و باقي نميماند صغير و كبيري مگر اينكه از شير ناقه ميخورد در آن روز و همينكه شام ميشد و صبح ميكردند بر سر آب ميرفتند و آن روز را از آب ميخوردند و ناقه نميخورد و مدتي [ص 210] بر اين منوال گذشت تا اينكه بخل كردند بر ناقه كه چرا آب را بخورد و آنرا عقر كردند و خداوند بر آنها عذاب فرستاد چنانكه خداوند در كتاب مجيد خود فرموده و يا قوم هذه ناقة الله لكم آية فذروها تأكل في ارض الله و لاتمسوها بسوء فيأخذكم عذاب قريب فعقروها فقال تمتعوا في داركم ثلثة ايام ذلك وعد غير مكذوب فلما جاء امرنا نجينا صالحا و الذين آمنوا معه برحمة منا و من خزي يومئذ ان ربك هو القوي العزيز و اخذ الذين ظلموا الصيحة فاصبحوا في ديارهم جاثمين كأن لميغنوا فيها الا ان ثمود كفروا ربهم الا بعدا لثمود ، پس ملاحظه كن كه اولا آيتي باين بزرگي بر صالح نازل شده و پيغمبر (ص) از او نقل فرموده و مشنو مزخرفات حضرات را كه اينها همه تأويل دارد زيرا كه جهال يهود و نصاري و قريش از تأويل چه ميفهمند و اگر اين آيات بهمين ظاهر ديده نشده بود و بر آنها نقل نشده بود هرائينه تكذيب پيغمبر را ميكردند كه كي همچنين آيتي بروز كرده و چرا دروغ ميگوئي پس تصديق آنها همه دليل است بر اينكه بهمين وضع ظاهر اين آيات ديده شده بود و همه خبر داشتند ، و همچنين امر مائده بنياسرائيل بهمين منوال بود و حضرت عيسي (ع) بآنها خبر داد كه اگر ايمان نياورند معذب ميشوند و خداوند حكايت فرموده از اين امر آنجا كه ميفرمايد در سوره مائده اذ قال الحواريون يا عيسي بن مريم هل يستطيع ربك ان ينزل علينا مائدة من السماء قال اتقوا الله ان كنتم مؤمنين قالوا نريد ان نأكل منها و تطمئن قلوبنا و نعلم ان قد صدقتنا و نكون عليها من الشاهدين قال عيسي بن مريم اللهم ربنا انزل علينا مائدة من السماء تكون لنا عيدا لاولنا و آخرنا و آية منك و ارزقنا و انت خير الرازقين قال الله اني منزلها عليكم فمن يكفر بعد منكم فاني اعذبه عذابا لااعذبه احدا من العالمين و در برهان اخباري چند در تفسير آيات شريفه نقل نموده است كه مائده بر ايشان نازل شد و بزنجيرهائي از طلا آويخته بود و الوان از غذا بر آن بود يا هفت يا نه قرص نان و گوشت يا گوشت ماهي [ص 211] باختلاف روايات و شايد كه همه صحيح باشد زيرا كه منافاتي با هم ندارند و حضرت عيسي (ع) بر آنها شرط فرمود كه مادام كه خيانت نكنيد و تكبر نورزيد باقي ميماند و تا مدتي كه بود هر روز جمع ميشدند و ميخوردند تا اينكه سير ميشدند و جمعيت آنها چهارهزار نفر متجاوز بود كه ميخوردند تا آنكه تكبر كردند بزرگان و اغنياء آنها و گفتند كه نميگذاريم سفله ما از آن بخورند پس مائده بالا رفت و آنها مسخ شدند بصورت قرده و خنازير ، خلاصه كه اين قسم آيات بر حسب وعده خداوند لازمه آنها عذاب است اگر كفران بكنند و پيغمبر خاتم (ص) چون رحمة للعالمين است قبول اين گونه آيات را نفرموده و شايد كه علت اينكه عذاب لازمه آنها است اين باشد كه از اين قبيل آيات چون دوام داشته و خير و بركت آنها همه روز بخلق ميرسيده و علاوه كه حقيت پيغمبر همه روزه بر هر فرد فرد ظاهر ميشده اگر كفران بكنند البته تفاوتش با آياتي كه احيانا بروز ميكند و مرتفع ميشود كلي خواهد بود و هر قدر حجت تمامتر بشود و خلق كفران بكنند استحقاق عذابشان بيشتر خواهد شد و اگر بگوئي كه قرآن كه از همه اينها ادوم و اشرف است و جماعتي هم كفران كردهاند چرا باعث عذاب نشده گويم يك جهتش همان است كه سابق ذكر كردهايم كه عوام آنطوري كه از مثل مائده و ناقه امر اعجاز را ميفهمند و حجت بر ايشان تمام ميشود از مثل قرآن نميشود زيرا كه نميفهمند و جهت ديگر اينكه خداوند فرموده ماكان الله ليعذبهم و انت فيهم و ماكان الله معذبهم و هم يستغفرون پس بوجود پيغمبر (ص) در زمان خودش و اوصياء آن حضرت در زمانهاي خودشان در ميانه خلق و همچنين بوجود مستغفرين از مؤمنين است كه خداوند مهلت ميدهد و عذاب عمومي تا كنون نفرستاده است و صاحب الامر (ص) هم كه از نظرها پنهان است موافق اخبار در ميانه مردم راه ميرود و گام بر فرشهاي [ص 212] آنها ميزند نهايت او را نميشناسند و ببركت آن وجود مقدس است كه خلق آسايشي دارند علاوه بر اينها كه باز هم بالنسبه بلاها زياد شده است و خيرات و بركات از عالم برداشته شده و نيست اينها مگر جزاي اعمال خود خلق نعوذ بالله بالاعتصام بحبله من سطواته ، باري پس قبول نشدن آن قسم آيات از باب ترحم بر خلق است و مكرر ميشود كه بچه نادان يا عليل ناخوش از پدر و طبيب خواهش چيزها ميكنند كه صلاح آنها در آنها نيست و منعشان ميكنند و آنها از جهالت حمل بر بخل يا عجز و فقدان ميكنند و چنين نيست بلكه صلاح آنها را در عطا نميبينند و محض حفظ صحت خود آنها منع ميكنند . باري و نكته ديگر باز در منع آيات هست كه مشركين و كساني كه دعوت باهواء خود ميكنند ملتفت آن نكته نيستند و اين اعظم همه جهات است و آن اين است كه پيغمبران مبعوث شدهاند بجهت اينكه خلق را دعوت بتوحيد كنند و ايشان را از خودپرستي برهانند اگر بنا باشد كه بمحض اينكه از پيغمبر خواهش ميكنند كه آيتي بياور بدون مهلت از ايشان قبول كند و هر گونه آيتي كه خواستهاند از هر قبيل خواه از چيزهائي باشد كه حجتي در آنها نيست مثل باغها و مزارع و چشمهها و مالها كه همه اغنيا در آنها با او شريكند يا از چيزهائي كه صلاح خلق در آنها نيست و اسباب هلاكت آنها است مثل ناقه و مائده و سقوط آسمان و نزول حجاره و غير اينها يا از چيزهائي كه محال است مثل ذهاب و مجيئ پروردگار يا چيزهائي كه خلاف حكمت است مثل آمدن ملئكه يا غير اينها اگر پيغمبر قبول كند البته خلق خورده خورده قائل بالوهيت ايشان ميشوند چنانكه با وجود اينكه سعيها كردند كه اين شبهه را از دل خلق بيرون بكنند معذلك درباره عزير و عيسي و حضرت امير (ع) چيزها گفتند و مدعي ابنيت و الوهيت شدند اين است كه انبياء خدا [ص 213] و ائمه هدي (ص) آنچه را كه از آيات مسؤله خارج از حكمت است يا از امكان بيرون است كه غنيمت شمرده و بكلي مسؤل آنها را اجابت نميكنند و آنچه را هم كه ضرري در آن نيست بوضعي اظهار آنرا ميكنند كه مردم علانيه ببينند كه امر دست خداست و آيت از جانب پروردگار است و خداوند بهمين طور بايشان دستور العمل داده كه قل ان الله قادر علي ان ينزل آية و قل ان الله يضل من يشاء و يهدي اليه من اناب و قل انما الآيات عند الله و فقل انما الغيب لله و امثال اينها تا اينكه خلق مدعي الوهيت درباره خود انبياء نشوند و علاوه بر اين سابقا حديثي از حسين بن روح (اع) نقل كرديم كه علت ابتلاي انبياء و اولياء ببلاها همين است كه رفع شبهه از دل خلق بشود و ادعاي الوهيت درباره آنها نكنند و شماها حالت خود را ميبينيد كه اگر بقدر يك شعبدهباز فرنگي كار از دستتان برميآمد با وجود اين دعويها كه داريد البته خودداري نميكرديد و اعمال عجيبه خود را ظاهر ميكرديد و از تأييدات خداست و بركات وجود مبارك حضرت صاحب الامر صلوات الله عليه كه بقدر يك حقهباز ايراني هم كار نميتوانيد بكنيد و الا با هزار آب و تاب آنرا ظاهر ميكرديد همينكه خود را الحمد لله عاجز ديديد از دههزار معجزه پيغمبر و ائمه اطهار (ص) كه پيش ظاهر شده و الآن از قبور مطهره ايشان ديده ميشود چشم ميپوشيد و منكر ميشويد و متمسك باين آيات ميشويد كه خود آنها اعظم دليل است بر اينكه انبياء صاحب آيات بودهاند چنانكه از صريح آنها و آيات مقدمه و مؤخره آنها دانستي و همه محض همين است كه شماها از امهال و استدراج پروردگار غافل شده از هيچ گونه دعوي مضايقه نميكنيد حتي دعوي الوهيت چنانكه بعد از اين ذكرش خواهد آمد اما پيغمبر خاتم و ائمه ما (ص) از اين دعوي ابا داشتهاند بلكه حضرت امير (ع) آن كسي را كه مدعي اين امر درباره او شد بقتل [ص 214] رسانيد و از همين جهت اقتراحاتي كه مردم ميكردند در معجزات همه را اجابت نميفرمودند مگر هر چه صلاح ميديدند چنانكه اخبار عدول و ثقات پر است از اين مطلب و لا عذر لاحد من موالينا في التشكيك فيما يرويه عنا ثقاتنا پس اگر تو در دعوي كه اول كتاب كردي از ولايت اهل بيت (س) راست ميگوئي تشكيك مكن و الا دعوي بيجا منما .
و از جمله اين آيات است لولاانزل عليه آية من ربه فقل انما الغيب لله فانتظروا اني معكم من المنتظرين قل لااقول لكم عندي خزائن الله و لااعلم الغيب و لااقول لكم اني ملك ان اتبع الا ما يوحي الي قل هي يستوي الاعمي و البصير افلاتتفكرون و اقسموا بالله جهد ايمانهم لئن جائتهم آية ليؤمنن بها قل انما الآيات عند الله و ما يشعركم انها اذا جاءت لايؤمنون و نقلب افئدتهم و ابصارهم كما لميؤمنوا به اول مرة و نذرهم في طغيانهم يعمهون قل لااملك لنفسي نفعا و لا ضرا الا ما شاء الله و لو كنت اعلم الغيب لاستكثرت من الخير و مامسني السوء ان انا الا نذير و بشير لقوم يؤمنون ، و لااقول لكم عندي خزائن الله و لااعلم الغيب و لااقول اني ملك .
جواب - اين آيات را نقل نموده است بجهت اينكه سلب علم غيب را از ائمه ما عليهم السلام بكند تا آنكه پرده بر روي جهل خودشان بپوشد و والله كمال بيانصافي و بيديانتي است كه انسان با وجود ادعاي اسلام و تشيع در صدد تنقيص و عيبگيري بر پيغمبر و ائمه خود عليهم السلام برآيد محض اينكه ادعاي امامت درباره هر جاهل نادان بنمايد ولي جزاي بد اين عمل دامنگير خود اين جماعت ميشود كه خود را افسار كرده دست هر جاهل نادان بدهند كه بهر طرف ميخواهند بكشند و آنها را در مهالك بيندازند و هيچ جزائي براي ايشان بالاتر از همين نيست و بيايد روزي كه متبوعين از تابعين تبري بجويند و آرزو كنند تابعين كه كاش ميشد برميگشتند و از متبوعين تبري ميجستند چنانكه خداوند فرموده اذ تبرء الذين [ص 215] اتبعوا من الذين اتبعوا و رأوا العذاب و تقطعت بهم الاسباب تا آخر آيه شريفه . خلاصه و يك آيه از اين آيات خارج است از نوع باقي كه ميفرمايد و اقسموا بالله جهد ايمانهم تا آخر و ترجمه آن آن است كه قسم خوردند بحق خداوند با مبالغه در قسم كه اگر آمد ايشان را آيتي هرائينه ايمان بياورند بآن بگو اي پيغمبر كه آيات در نزد خداست و چه ميدانيد اينكه اگر آمد ايشان را آيات ايمان نميآورند و برميگردانيم دلها و چشمهاي ايشان را همچنانكه ايمان نياوردند بآن اول مرتبه و ترك ميكنيم ايشان را كه در طغيان خود متردد باشند و در برهان از قمي عليه الرحمه نقل نمود است كه مراد قريش هستند و از حضرت باقر (ع) نقل كرده است كه مراد از تقليب افئده اين است كه قلوب آنها منكوس شود و اسفل آنها اعلي شود و اعلي اسفل و چشمهاي ايشان كور شود كه هدايت را نبينند و مراد از اول مرة كه ايمان نياوردند عرصه ذر و ميثاق است چنانكه از حضرت امير و صادقين (ع) نقل نموده است و بعد از آنكه ترجمه و تفسير آنرا دانستي حال از تو سؤال ميكنم كه چه دلالتي در اين آيه هست بر اينكه آيات نازل نميشود مگر اينكه فرموده است آيات در نزد خداست دليل اين است كه نازل نميشود و نظير اين آيه سابقا ذكر شده است و جوابهاي باطني و ظاهري دادهايم و جوابهائي هم در همين فصل گذشته و مختصر سخن اين است كه همه چيز خزائنش در نزد خداست چنانكه فرموده و ان من شئ الا عندنا خزائنه و ماننزله الا بقدر معلوم اگر بنا باشد كه هر چه عند الله است ديگر امكان نزول نداشته باشد پس علاوه بر آيات خارق عادت عاديات هم نبايد موجود بشوند زيرا كه خزائن همه چيز در نزد خداست مگر شما گمان كرديد كه مسلمين و مليين ميگويند كه شخص نبي مستقلا بايد صاحب آيت باشد كه باين آيات رد بر آنها ميكنيد اگر كسي اين قسم [ص 216] بگويد كه بالبداهه مشرك است و بايد پيش از طلب نبي توحيد خود را درست كند بلكه ما ميگوئيم كه نبي را كه خداوند مبعوث ميكند و برميخيزد مدعي نبوت ميشود چون محتمل است كه باغواء شيطان مدعي نبوت شده باشد خداوند حجت خود را تمام فرموده و از آيات خود كه عند الله است از دست او جاري ميكند تا اينكه اين شهادتي باشد از پروردگار بر اينكه از جانب اوست و البته اصل آيات عند الله است و من عند الله بر نبي نازل ميشود و اگر غير از اين بود از براي آيت دلالتي نبود مثل اينكه در ظاهر ملاحظه ميكني كه اگر نشان و حمايل سلطنتي در نزد هر بقال و خباز ميسر بود حاكمي كه از جانب سلطان مأمور بمملكتي ميشد و نشان و حمايل با خود داشت دليل حكومت او نميشد زيرا كه همه كس آنرا دارند اما بعد از آنكه اين نشان و حمايل مخصوص سلطان است و هر كس را كه او سرافراز بكند بعد از آنكه حاكم آمد و اينها را با خود دارد معلوم است كه از نزد سلطان آمده همچنين است امر اين آيات پس اگر آنها من عند الله نبود حجتي در آنها نبود ولي چون من عند الله است از اين جهت حجت است .
و باز در اين مقام سخن ديگر داريم و آن اين است كه بعد از آنكه خصم ميآيد و قسم ياد ميكند كه اگر آيت آورديد ايمان ميآورم ولو اينكه خداوند عالم است كه اگر آيت هم آمد ايمان نميآورد ولي معذلك كله از عدل خداوند دور است كه بدون اتيان آيت بمقتضاي علم خود با آنها رفتار كند و دلهاي آنها را منكوس فرمايد و چشمهاي آنها را كور كند از ديدن حق و واگذارد آنها را كه در طغيان خود مغلوب هواي خود باشند چنانكه در آيات بسيار شاهد اين مطلب را خداوند ذكر فرموده و ابتلا و افتتان و امتحان امري حتمي است تا اينكه نتوانند بر خداي خود اثبات ظلم كنند و بيان اين مطلب را مختصرا سابق بر اين نمودهايم پس محال است كه بعد از ايمان [ص 217] و قسمهاي آنها خداوند بمقتضاي علم خود بدون اتيان آيت با آنها رفتار كند پس البته آيت ميآورد و فرق نميكند كه آيت از كتاب باشد يا ساير آيات زيرا كه خود كتاب هم مشتمل بر ساير آيات هست چنانكه سابقا دانستي و اما آياتي كه در باب علم غيب ذكر كرده و گمان كرده كه باينها سلب علم غيب از ائمه ما (ص) ميشود پس بدانكه از براي غيب معنيها است يك مرتبه تعبير بغيب ميآورند و مراد از آن ذات خداوند است چنانكه در اخبار آلمحمد (ع) گاهي خداوند را باسم غايب خواندهاند و در اين شبهه نيست كه علم بذات خداوند از براي احدي از آحاد حتي خاتم انبياء (ص) حاصل نيست و خداوند ميفرمايد لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخبير و خود آن حضرت عرض كرده است كه ماعرفناك حق معرفتك و عرض كرده كه رب زدني فيك تحيرا و خداوند فرموده قل رب زدني علما و اين علمي است كه احدي مدعي آن نميشود مگر اينكه باطل ميگويد و غيب ديگر هست كه مراد از آن چيزهائي است كه هنوز از امكان بيرون نيامده و در تحت مشيت پروردگار است و بالقوه است چنانكه فرمودند كه الغيب ما لميكن و الشهادة ما قد كان و اين علم هم مخصوص بخداوند عالم است جل شأنه چنانكه فرمود ان الله عنده علم الساعة و ينزل الغيث و يعلم ما في الارحام و ماتدري نفس ماذا تكسب غدا و ماتدري نفس باي ارض تموت و اين پنج علم مخصوص بخداوند عالم است جل شأنه چنانكه در اخبار بسيار فرمودهاند و شامل علم همه آيندهها ميشود و ائمه ما و پيغمبر (ص) اگر چه بسياري از اينها براي ايشان مكشوف است ولي چون احتمال بداء در آنها ميدهند آنها را جزو علم خود نميشمرند اين است كه در اخبار بسيار فرمودند كه لولا آية في كتاب الله يمحو الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب لاخبرتكم بما كان و ما يكون الي يوم القيمة و اي [ص 218] چه بسيار چيزها كه از اين علوم خداوند بايشان بوحي و الهام خاص عطا ميكند تا در مقام حاجت اتمام حجت بنمايند و ساير را هم خداوند بايشان داده نهايت شرط بداء از براي او هست و اگر از آن قبيل امري را يك وقتي اظهار فرمودند و بداء شد هر گاه آنكه ملتفت بداست از مسلمين است كه هيچ در هر حال ايشان را صادق ميداند و اگر از مسلمين نيست براي او ظاهر ميكنند آيت صدق خود را تا رفع شبهه او بشود و غيب ديگري هست كه هر چه از چشمها پنهان است از گذشته و آنچه موجود است آنرا غيب ميشمرند و از اين قسم چيزي نيست كه علم آن در نزد ائمه ما (ص) و پيغمبر (ص) نباشد و خداوند اجل از اين است كه حجتي را بر خلق مبعوث فرمايد و امر آسمان و زمين را از او پنهان دارد چنانكه در اخبار فرمودهاند . حال كه مختصر مطلب را دانستي رجوع ميكنيم بآيات و اخباري كه در اين باب نازل شده پس ميگوئيم كه اگر چه از اين آيات همچو استنباط كنند كه علم غيب بهمه معاني از پيغمبر (ص) نفي شود ولي باز آياتي داريم كه دليل اين است كه ايشان علم غيب را دارا هستند پس ملاحظه آنها را هم بايد كرد و بعد ببينيم كه اين آيات آيا صراحتي در اين باب دارند يا خير پس ميبينيم كه خداوند در سوره آلعمران ميفرمايد و ماكان الله ليطلعكم علي الغيب و لكن الله يجتبي من رسله من يشاء و در سوره جن ميفرمايد عالم الغيب فلايظهر علي غيبه احدا الا من ارتضي من رسول فانه يسلك من بين يديه و من خلفه رصدا و در برهان نقل كرده است در حديثي از حضرت صادق از پدر بزرگوارش (ع) كه مراد از من ارتضي من رسول علي مرتضي است كه مرتضي از رسول است (ص) و از اوست خداوند فرموده فانه يسلك من بين يديه و من خلفه رصدا فرمود كه قرار داده در قلب او علم را و از خلف او رصد را كه تعليم بكند باو علم او را مثل اينكه مرغ دانه را [ص 219] بدهان بچه خود ميكند و تعليم ميكند خداوند او را علم را بالهام و رصد تعليم از نبي است (ص) و بداند نبي (ص) اينكه رسانيدهاند رسالات پرورنده خود را و احاطه بكند علي بآنچه نزد رسول است از علم و احصاء بكند عدد هر چيزي را آنچه بوده و هست از روزي كه خداوند آدم را خلق فرموده تا قيام ساعت از هر فتنه و زلزله يا خسفي يا قذفي يا امتي كه پيش از اين هلاك شدند يا بعد از اين هلاك بشوند و چند امام جائر يا عادل كه بشناسد او را باسم او و نسب او و هر كه ميميرد يا كشته ميشود و چند امام مخذول شود كه خذلان خاذلين باو ضرر نرساند و چند امام منصور كه نفع ندهد باو نصرت هر كس كه او را نصرت كرده است و در كتاب المبين نقل فرموده است از عوالم از سلمان در حديثي از اميرالمؤمنين (ع) اي سلمان آيا نخوانده قول خداي عزوجل را جائي كه ميفرمايد عالم الغيب فلايظهر علي غيبه احدا الا من ارتضي من رسول عرض كردم بلي يا اميرالمؤمنين پس فرمود منم آن مرتضاي از رسول آنچناني كه مطلع كرده است خداي عزوجل او را بر غيب خودش و منم عالم رباني و منم آن كسي كه سست فرموده بر او سختيها را پس پيچيده است از براي او بعيد را ، تمام شد روايت ، و شبهه نيست كه آيه اولي هم بهمين قسم درباره ايشان تفسير ميشود و در همه ايشان جاري است و خاصه در حضرت امام حسن (ع) جاري ميشود زيرا كه آن بزرگوار است مجتبي از رسول ، و مولاي بزرگوار من (اع) در حواشي قرآن نقل فرموده است : روي هذه الآية ابطلت اجماع العامة و اختيارهم الامام لان الامامة ليست بصورة ظاهرة و انما هي صلوح غيب الانسان و ماكان الله ليطلعهم علي الغيب و لكن الله يجتبي من رسله من يشاء و المجتبي من رسول الله علي (ع) فان رسول الله اجتباه . باري و آياتي كه دلالت ميكند بر اينكه ايشان داراي علم غيب بمعني آخر هستند بيش از اينها است خداوند بحضرت ابرهيم (ع) [ص 220] خطاب فرمود اني جاعلك للناس اماما قال و من ذريتي قال لاينال عهدي الظالمين فرمود من قراردهندهام تو را امام از براي مردم عرض كرد و از ذريه من خداوند فرمود كه عهد من بظالمين نميرسد و در حديث فرمودند كه امامت مخصوص شد بصفوة ، و خداوند در جاي ديگر ميفرمايد بئس للظالمين بدلا مااشهدتهم خلق السموات و الارض و لا خلق انفسهم و ماكنت متخذ المضلين عضدا يعني بد است از براي ظلمكنندگان بدل از خدا ايشان را شاهد و مطلع نكردم بر خلق آسمان و زمين و نه بر خلق خودشان و من گمراهكنندگان را عضد خود نميگيرم پس ملاحظه كن كه جزاي ظالم اين شد كه علم آفاق و انفس از براي او نيست و از همين جهت امام نميشود چنانكه در آيه اولي فرمود زيرا كه امام بجهت هدايت است انما انت منذر و لكل قوم هاد يعني تو ترسانندهٔ و از براي هر قومي امامي است چنانكه در اخبار در تفسير آيه فرمودهاند و كسي كه عالم بطرق آسمان و زمين و اقتضائات نفوس نيست البته گمراهكننده است نه هدايتكننده پس شبهه نيست كه امام بايد شاهد و مطلع باشد ، و فرمود يوم نبعث من كل امة بشهيد و جئنا بك علي هؤلاء شهيدا و فرمود ليكون الرسول شهيدا عليكم و تكونوا شهداء علي الناس و شاهد بي علم البته شاهد زور است ، و فرمود قل اعملوا فسيري الله عملكم و رسوله و المؤمنون و مؤمنون حقيقة در ائمه اطهار است (ص) و علي (ع) امير مؤمنان است و حضرت عيسي عليه السلام بقوم خود فرمود انبئكم بما تأكلون و ما تدخرون في بيوتكم و پيغمبر و ائمه ما (ص) اولايند باين علم از عيسي (ع) زيرا كه اشرفند ، خلاصه كه شواهد اين مطلب در آيات بسيار است خداوند انصاف دهد نظركنندگان را .
و اما آيات مذكوره در حقيقت با وجود اين آيات شبهه نيست كه محل تشابه ميشود و منحصر بهمين آيات هم نيست ، باز در سوره انعام ميفرمايد و عنده [ص 221] مفاتح الغيب لايعلمها الا هو و يعلم ما في البر و البحر و ماتسقط من ورقة الا يعلمها و لا حبة في ظلمات الارض و لا رطب و لا يابس الا في كتاب مبين و اين آيه شريفه اگر چه صدر آن بر اشكال مسئله ميافزايد ولي ذيل آن حل مشكلات مينمايد و ما اولا بياني بطور حكمت مينمائيم و بعد از آن شواهد آنرا از اخبار ذكر ميكنيم تا حل همه مشكلات بشود و لا حول و لا قوة الا بالله و آن اين است كه شبهه نيست كه خداوند يگانه است در ذات خود و در صفات و در افعال و در عبادت باين معني كه ذات او يگانهايست بيهمتا و منزه از هر اسم و رسم سبحان ربك رب العزة عما يصفون و سلام علي المرسلين و الحمد لله رب العالمين و قل هو الله احد الله الصمد لميلد و لميولد و لميكن له كفوا احد و هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن و هو بكل شئ عليم پس منزه است ذات او از تعطيل و تشبيه زيرا كه هر دو از صفات خلق است و فرموده است كه ليس كمثله شئ و خداوند يگانه است در صفات خودش يعني براي او شريكي در آنها نيست و بعضي از صفات را ذاتي ميشمرند كه مراد از آنها عين ذات اوست بدون كثرت و اختلاف و مفهوم آنها غير از مفهوم ذات نيست بلكه مفهومي براي آنها نيست زيرا كه ذات پروردگار مفهوم احدي از خلق نميشود و صفاتي است خلقي مثل صفات اضافه و صفات افعال و خداوند را در آنها شريكي نيست و مالك آن صفات احدي از خلق نميشود و همچنين فعل خداوند خلق اوست و صاحب فعل احدي غير از او نيست و لا فاعل في الوجود الا الله و همچنين معبود بحق غير از او كسي نيست و هر كه غير از اين بگويد از ملت محمد بن عبدالله (ص) بيرون است ولي خداوند از براي صفات خلقيه و افعال خود مواقعي در خلق قرار داده است كه اشاره بآنها است فرمايش امام (ع) كه فرمود من عرف مواقع الصفة بلغ قرار المعرفة و همچنين افعال خدا را مواقعي است [ص 222] كه در آن مواقع بروز دارد زيرا كه ممكن نيست كه مواقع صفات و افعال خلقيه عين ذات پروردگار باشد از جهت اينكه همه آنها كثرات است و ذات خداوند منزه از كثرات است اما خداوند عالم جل شأنه احاطه فرموده است بآنها در مقامات خودشان قسمي كه اولي است بآنها از مواقع آنها و از خود آنها و ظاهرتر است در هر چيزي از خود آن چيز چنانكه حضرت سيدالشهداء (ع) فرمود ايكون لغيرك من الظهور ما ليس لك حتي يكون هو المظهر لك متي غبت حتي تحتاج الي دليل يدل عليك و متي بعدت حتي تكون الآثار هي التي توصلني اليك عميت عين لاتراك و لاتزال عليها رقيبا و فرمودند كه لايري فيه نور الا نورك و لايسمع منه صوت الا صوتك و خداوند ميفرمايد الله نور السموات و الارض و فرموده است هو معكم اينما كنتم و نحن اقرب اليه من حبل الوريد و هو بكل شئ محيط و فرموده است انما وليكم الله و الله هو الولي پس چون اولي است بهر چيزي از خود آن چيز پس احدي صاحب اسم و صفت و فعل او نميشود ولو اينكه مواقع اسماء و صفات و افعال خلق او باشند معذلك او اولي است بكل و احدي شريك او نيست و از اين باب است كه افعالي كه صادر از خلق ميشود نسبت بخود ميدهد چنانكه قبض ارواح بر دست عزرائيل ميشود و خداوند فرمود قل يتوفيكم ملك الموت الذي وكل بكم و فرموده توفته رسلنا و معذلك ميفرمايد هو الذي خلقكم ثم رزقكم ثم يميتكم ثم يحييكم و فرموده است الله يتوفي الانفس حين موتها و التي لمتمت في منامها و حضرت عيسي (ع) عرض كرد كنت عليهم شهيدا ما دمت فيهم فلما توفيتني كنت انت الرقيب عليهم و همچنين نفخ روح بر دست اسرافيل ميشود و محيي خداست و خلق بر دست جبرئيل ميشود و خالق خداست و رزق بر دست ميكائيل داده ميشود و رازق خداست و احدي از خلق شريك خداوند در هيچ فعلي از افعال او [ص 223] نيست و لا فاعل في الوجود الا الله و لايكون الشئ لا من شئ الا الله و لايغير الشئ من جوهريته الي جوهر آخر الا الله با اينكه اين همه تغيير و تصريف از خلق و در خلق مشاهده ميشود و همه از اين جهت است كه او اولي است بكل از كل و همه بامر او جاري ميشوند و ما من شئ في الارض و لا في السماء الا بسبعة بمشية و ارادة و قدر و قضاء و اذن و اجل و كتاب و جاري شدن افعال خداوند بر دست خلق و بروز صفات او از ايشان منافاتي با توحيد ندارد و ابي الله ان يجري الاشياء الا بالاسباب چنانكه دست تو مينويسد و توئي كاتب و دست با تو شريك نيست و همچنين است امر علم حادث پروردگار اما علم ذاتي كه ذات اوست و معلومي با او نيست و اما علم حادث پروردگار كه قرين با معلومات است و خداوند احاطه بآن فرموده از براي اين علم خزائني در خلق هست و موقعي دارد اما معذلك مخصوص بخداوند است و احدي از آحاد شريك او نيست در علم او حتي همان مواقع كه خزائن علمند شريك او در علم و غير آن نيستند و خداوند فرموده كه ضرب لكم مثلا من انفسكم هل لكم مما ملكت ايمانكم من شركاء فيما رزقناكم فانتم فيه سواء تخافونهم كخيفتكم انفسكم كذلك نفصل الآيات لقوم يعقلون پس جائي كه مملوك انسان شريك او در مال نيست و العبد و ما يملك لمولاه و حال اينكه مولاي او نه خالق اوست و نه رازق او و نه محيي او و نه مميت او و نه او را از عدم بوجود آورده و نه مختار بر تصرف در اوست پس اگر امر او اين قسم است كه شريك با مالك نيست چگونه بندگان خداوند كه ايشان را از عدم بوجود آورده و روزي داده و ميرانيده و زنده كرده شريك او ميشوند معاذ الله احدي از خلق شريك او نيست پس عالم باين علم كه در خزائن قرارداد شده خداست وحده لا شريك له ولو محل آنها در خزائن باشد ولو از آنجا جلوه و بروز نمايد و بر السنه آنها جاري شود معذلك و عنده مفاتح الغيب [ص 224] لايعلمها الا هو و يعلم ما في البر و البحر و ماتسقط من ورقة الا يعلمها و لا حبة في ظلمات الارض و لا رطب و لا يابس الا في كتاب مبين ، حال كه تا اينجا آمدي عرض ميكنم كه در برهان نقل كرده است از حضرت صادق (ع) و از موسي بن جعفر (ع) كه مراد از كتاب مبين امام مبين است و خداوند خود تصريح فرموده در قرآن و كل شئ احصيناه في امام مبين و چندين حديث در برهان روايت كرده كه مراد از امام مبين اميرالمؤمنين است (ع) و بر فرض كه تفسير بكتاب هم بشود علم كتاب كلش در نزد ايشان است چنانكه فرمودند علم الكتاب كله والله عندنا و خداوند ميفرمايد لايعلم تأويله الا الله و الراسخون في العلم و شبهه نيست كه علم كتاب در نزد ايشان هست و لا رطب و لا يابس الا في كتاب مبين پس چه مانع است از اينكه جميع خزائن غيب در نزد ايشان باشد و معذلك خداست عالم الغيب وحده لا شريك له و در مثل اين آيات كه مصنف نقل كرده ميتوان گفت كه خاصة خداوند در همه جا فرموده كه بگو كه علم غيب در نزد خداست محض اينكه مردم بدانند كه اين علم غيبي كه از آن حضرت بروز ميكند آيتي است كه خدا اظهار فرموده زيرا كه آيت خداست كه شهادت بر صدق نبي ميدهد نه آيت خلق همچنان كه در كليه آيات ميبيني كه در همه جا ميفرمايد كه بگو كه آيات نزد خداست و در برهان روايت نموده است از علي بن ابرهيم در تفسير آيه قل لااقول لكم عندي خزائن الله و لااعلم الغيب اينكه مراد اين است كه من مالك خزاين خدا نيستم و خودم بخودي خود علم غيب ندارم و آنچه ميگويم از نزد خداست كه بمن ميرسد . خلاصه پس صدق قول ما را ملاحظه كن كه اگر چه علم غيب در ايشان بروز و ظهور دارد معذلك كله از خدا است و اوست كه بايشان عطا كرده و از ايشان ظاهر فرموده و اخبار بسيار از ايشان رسيده است كه علم غيب در نزد ايشان هست و ايشانند خزاين علم خدا [ص 225] و بعضي از آنها را هم بجهت اتمام حجت مينويسيم در كتاب المبين از مشارق نقل فرموده از حضرت امير عليه السلام كه فرمود در خطبهٔ كه منم آن كسي كه در نزد اوست مفاتح غيب كه نميداند آنها را بعد از رسول خدا (ص) مگر من و از بحار از آن حضرت در حديثي كه هرائينه بتحقيق كه برگزيده است مرا پرورنده من بعلم و ظفر و هرائينه بتحقيق كه وفود كردم بسوي پرورنده خود دوازده وفاده پس شناسانيد بمن نفس خود را و عطا فرمود بمن مفاتيح غيب را و از فصل الخطاب از حضرت صادق عليه السلام كه والله هرائينه بتحقيق كه عطا كرده شديم علم اولين و آخرين را پس مردي از اصحاب آن حضرت عرض كرد جعلت فداك آيا در نزد شماست علم غيب پس فرمود باو ويحك بدرستي كه من ميدانم آنچه در اصلاب رجال است و ارحام نساء ويحكم وسعت بدهيد سينههاي خود را و بينا بكنيد چشمهاي خود را و حفظ بكند قلوب شما پس مائيم حجت خداوند در خلق او و وسعت ندارد مگر سينه هر مؤمن قوي كه قوت او مثل كوههاي تهامه باشد مگر باذن خداوند والله اگر بخواهم احصا بكنم از براي شما هر حصاتي كه بر كوههاي تهامه است هرائينه خبر ميدهم شما را و نيست روز و شبي مگر اينكه حصاة تولد ميكند تولد كردني همچنانكه اين خلق تولد ميكنند والله كه دشمني ميكنيد با يكديگر بعد از من تا اينكه بخورد بعض شما بعضي را ، و اخبار باين معني بسيار است و ملاحظه كن كه علم بآنچه در اصلاب و ارحام است از آن پنج علمي است كه خداوند مخصوص بخود شمرده و نيز از عوالم نقل فرموده است از حضرت صادق عليه السلام در حديثي كه بمفضل فرمود كه كنه معرفت خمسه آل عبا اين است كه بداني كه ايشان دانستهاند آنچه را كه خداوند خلق كرده و اينكه ايشانند كلمه تقوي و خزان آسمانها و زمينها و كوهها و ريگها و درياها و دانستهاند كه چند ستاره در [ص 226] آسمان است و چند ملك وكيل آب درياها و انهار آنها و عيون آنها و هر برگي كه ساقط ميشود از درخت مگر اينكه دانستهاند و نيست حبهٔ در ظلمات زمين و نه رطب و يابسي مگر اينكه در كتاب مبين است و آن در علم ايشان است انتهي ، و بدانكه ائمه ما (ص) در اين باب از اعادي تقيه بسيار داشتهاند حتي آنكه در كتاب المبين از عوالم روايت فرموده است از ابيالمغيرة كه گفت من بودم و يحيي بن عبدالله بن الحسن خدمت ابوالحسن عليه السلام پس يحيي عرض كرد جعلت فداك بدرستي كه ايشان گمان ميكنند تو علم غيب ميداني پس فرمود سبحان الله دست خود را بگذار بر سر من كه بخدا قسم باقي نماند موئي در سر و بدنم مگر اينكه راست شد بعد فرمود نه والله اين نيست مگر وراثت از پيغمبر (ص) ، تمام شد حديث شريف ، و ملاحظه كن حسن توريه را زيرا كه اينكه ميگوئيم ايشان عالم الغيبند نميگوئيم كه پيش از پيغمبر (ص) و بيش از او ميدانند بلكه همه اول باو ميرسد و بعد بائمه اطهار (ص) بترتيبي كه از براي ايشان هست چنانكه در اخبار خود فرمودهاند و از كشكول شيخ اوحد (اع) نقل فرموده است از سدير صيرفي كه بودم من و ابوبصير و يحياي بزاز و داود بن كثير در مجلس ابيعبدالله (ع) ناگاه بيرون آمد بسوي ما و غضبناك بود همين كه در جاي خود نشست فرمود عجب است از براي اقوامي كه گمان ميكنند ما علم غيب داريم نميداند غيب را مگر خداي عزوجل هرائينه بتحقيق كه خواستم فلان كنيز خود را بزنم و فرار كرد پس ندانستم كه در كدام يك از حجرات خانه است سدير ميگويد كه همين كه از جاي خود برخواست و داخل منزل شد من و ابوبصير و ميسر داخل شديم عرض كرديم جعلنا فداك شنيديم تو را كه در امر جاريه چنين ميفرمودي و ما ميدانيم كه تو علم بسيار داري و نسبت نميدهيم تو را بعلم غيب فرمود اي سدير آيا نخواندهٔ قرآن را عرض كرد چرا فرمود آيا [ص 227] يافتهٔ در آنچه خواندهٔ از كتاب خدا كه قال الذي عنده علم من الكتاب انا آتيك به قبل ان يرتد اليك طرفك عرض كردم چرا فرمود آيا آن مرد را شناخته و دانستهٔ كه چه بود در نزد او از علم كتاب عرض كردم خبر ده مرا بآن جعلت فداك فرمود بقدر قطرهٔ از آب در بحر اخضر پس چه قدر است اين در علم كتاب عرض كردم چه قدر كم است اين فرمود چه قدر بسيار است اين اينكه نسبت بدهد او را خداي عزوجل بسوي آن علمي كه خبر بدهم تو را بآن اي سدير پس آيا يافتهٔ در آنچه خواندهٔ از كتاب خداي عزوجل نيز قل كفي بالله شهيدا بيني و بينكم و من عنده علم الكتاب عرض كردم خواندهام فرمود پس كسي كه در نزد او علمي از كتاب هست فهميدهتر است يا كسي كه كل علم كتاب در نزد اوست عرض كردم نه بلكه كسي كه در نزد اوست علم كتاب سدير ميگويد پس اشاره فرمود بدست مبارك بسينه شريف و فرمود علم كتاب والله كل آن در نزد ماست ، تمام شد حديث شريف ، پس ملاحظه كن ببين كه چه از ايشان محجوب ميشود و چه قدر جاهلند كساني كه ميخواهند بمتشابهات كتاب رد بر آلمحمد (ع) نمايند و حال آنكه محكمات آن همه صريح است در علم ايشان بكل شئ و از تو انصاف ميپرسم كه اگر آقائي بناظر خود بگويد كه فلان كس كه ميآيد از تو چيز ميخواهد بگو ندارم آيا اين منافات دارد با اينكه انبار او پر از انواع اجناس باشد و كليد آن در نزد ناظر باشد نه والله كه ابدا منافاتي ندارد زيرا كه آنچه در انبار است هم مال آقاست و بي اذن او يك دانه چيزي بكسي نميدهد و بنا بر همين هست و واقعا ناظر خودش بخودي خود مالك و مختار نيست با اينكه آنچه هست در نزد اوست و از دست او بايد بهر كس برسد بلكه اذن را هم خود او از آقا ميخواهد و بهر كس ميدهد و ساير خدم را راهي بسوي آقا نيست ، خلاصه و در بحار چندين حديث روايت [ص 228] كرده كه آلمحمد عليهم السلام خزاين علم خداوند هستند و ما اگر بخواهيم اخباري كه شاهد اين مطلب است ذكر نمائيم بسا از دوهزار حديث بگذرد ولي مقصود اختصار است حال باز هم ادعاي اسلام و تشيع بكن و انكار اين همه آيات كتاب و اخبار ائمه اطياب (ص) را بنما و نميدانم كه اسلام و تشيع اين جماعت چه قدر مستحكم است كه بهيچ انكار ضرورتي و فضيلتي از آلمحمد (ع) عيب نميكند .