خلاصه و پيش از ذكر اين آيات آنجا كه عرض كردم فضل قرآن را مينويسد اين آيه را هم مينويسد كه [ص 175] خداوند ميفرمايد فلااقسم بما تبصرون و ما لاتبصرون انه لقول رسول كريم و ما هو بقول شاعر قليلا ما يؤمنون و لا بقول كاهن قليلا ما تذكرون تنزيلا من رب العالمين و لو تقول علينا بعض الاقاويل لاخذنا منه باليمين ثم لقطعنا منه الوتين فما منكم من احد عنه حاجزين و انه لتذكرة للمتقين ، اولا كه در نقل اين آيه و آيات ديگر غلط بسيار مينويسد و شايد سهو باشد و احتمال كلي هم ميرود كه عمد باشد بجهت اينكه اين هم عذري باشد بجهت غلطهاي كتاب بيان ولي باين عذر روي ايشان سفيد نميشود قرآنهاي صحيح بسيار است و هر كس مأنوس و معتاد بتلاوت قرآن است يا مخصوص مراجعه كند زود ملتفت ميشود در همين آيه يؤمنون نيست تؤمنون است تنزيلا هم نيست تنزيل است خلاصه اگر چه او ملتفت نشده و ذكري از اين مطلب نكرده است لكن ما بجهت تماميت بيان رفع اشكالي مينمائيم و آن اين است كه در اينجا فرموده كه اگر پيغمبر (ص) بعض اقاويل بر ما ببندد هرائينه يمين او را ميگيريم و عرق وتين او را قطع ميكنيم و ما پيشتر جوابي داديم كه نفرموده است فورا او را هلاك ميكنيم كه اين دليل باشد بر اينكه ممكن نيست كسي تقول بكند و بعد زندگاني بكند بلكه اين وعيدي است كه فرموده كه چنين خواهيم كرد و در اينكه خداوند مهلت هم بمعصيتكاران ميدهد شبهه نيست چنانكه صريح آيات قرآن است و در اينجا باز وجه جواب ديگر متذكر شدم و بآن هم اشاره ميكنيم و آن اين است كه راست است كه اين تهديد را در اين مقام نسبت به پيغمبر (ص) فرموده است كه اگر بر فرض امتناع پيغمبر تقول بكند او را ميگيريم و كلمه لو در مقام امتناع است و علي اي حال اخذ باين درجه در اين مقام اين مخصوص به پيغمبر است زيرا كه رسول كريمي كه خداوند آن قدر او را گرامي داشته و فضايل و مقامات باو داده و تأديب فرموده تا آنكه انك لعلي خلق عظيم باو خطاب فرموده [ص 176] با آن علم و معرفتي كه نسبت بخداي خود دارد اگر بر فرض محال تقول بر خدا نمايد از درجه نبوت خواهد افتاد بلكه معذب بعذاب سخت خواهد شد بجهت اينكه تكليف هر كسي باندازه عقل و معرفت اوست نسبت بخداوند عالم و از اين است كه خداوند انبياء را بكارهاي جزئي كه براي ساير خلق عبادت خواهد بود ملامت ميفرمايد بلكه مثل يونس كسي را مبتلاي بشكم ماهي ميكند و حال اينكه اگر ديگري از مؤمنين اين كار را كه نفرين بر قوم باشد بكند باين درجه محل ملامت و عقوبت نميشود زيرا كه تكليف انبياء خدا باندازه عقلشان است كه در ايشان كامل شده و پيغمبر آخرالزمان اشرف از كل است و تكليف او بالاتر از همه است و از اين است كه فرمودند حسنات الابرار سيئات المقربين و فرمودند يغفر للجاهل سبعون ذنبا قبل ان يغفر للعالم ذنب واحد پس درباره محمد بن عبدالله (ص) امر همان قسم است كه خداوند فرموده و خود آن حضرت فرمود لو عصيت لهويت اما ساير خلق امرشان باين منوال نيست زيرا كه جاهلند پس اي چه بسيار مردم كه تقول بر خدا بجويند و دروغ بر او ببندند و معذلك فورا بر آنها گرفته نشود طوري كه هلاك شوند مثل اينكه مسيلمه تقول بر خدا جست و مدتها زندگاني كرد ، عبدالله بن سعد بن ابيسرح بهمين طور ، يهودي كه كتاب بدست خود نوشتند و نسبت بخدا دادند بهمين طور و خداوند معامله كه با غالب اينها ميفرمايد اين است كه دروغشان را در دنيا ظاهر ميكند و بسا عمرشان هم بالنسبه قدري كوتاه بشود و در آخرت ويل را براي ايشان مهيا فرموده است ، خلاصه مطلب اين است كه ممكن است كسي در دنيا دروغ بر خدا ببندد و كتاب هم بياورد و نسبت بخدا بدهد و باز هم بجهت امتحان خودش و ساير خلق زندگاني بكند و زندگاني دليل حقيت و بطلان نيست بلكه آيت حق دليل حقيت است و آن همان است كه بدلالت كتاب خدا و اخبار اهل بيت و ضرورت [ص 177] شيعه و سني بلكه يهود و نصاري و مليين همه ثابت شده است كه بايد علاوه بر علم و عمل و اخلاق حميده صاحب معجزات و آيات بينات هم باشد .
باري پس از آنچه عرض شد معلوم شد كه در اين آيات هم حجتي بر عقيده آنها نيست كه امكان ندارد كتاب دروغ آوردن و آيات محكمه صريحه قرآن رد بر آنها ميكند و مخصوص آياتي كه ذكر كرده نقل كرديم تا هر كسي كه اهل بصيرت است و بر اينجا عبور ميكند ملاحظه نمايد كه مطلقا دلالتي در اين آيات بر مطلب او نيست و اگر بخواهيم يكي يكي آيات را ترجمه و تفسير نمائيم سخن بطول ميانجامد و مقصود اختصار است .
فصل - گفته است : و در بسياري از آيات منزل آيات و مظهر اسماء و صفات بنفسه شهادت داده كه كتاب كتاب اوست و شهادة الله بنفسها اكبر و اعظم از شهادت خلق بوده و همين شهادت او تعالي وحده اعظم حجت و اكبر معجزه و دليل است قل اي شئ اكبر شهادة قل الله شهيد بيني و بينكم و اوحي الي هذا القرآن لانذركم به و من بلغ ءانكم لتشهدون ان مع الله آلهة اخري قل لااشهد قل انما هو اله واحد و انني بري مما تشركون ام يقولون افتراه قل ان افتريته فلاتملكون لي من الله شيئا هو اعلم بما تفيضون فيه كفي به شهيدا بيني و بينكم و هو الغفور الرحيم و از اين قبيل آياتي چند نقل ميكند بعد از نوع ديگر كه از جمله آنها اين است فمن اظلم ممن افتري علي الله كذبا او قال اوحي الي و لميوح اليه شئ و من قال سانزل مثل ما انزل الله تا آخر بعد ميگويد ميفرمايد ظالمترين ناس مفتري علي الله است يا بگويد وحي شده است بمن و وحي نشده باشد باو چيزي و كسي كه بگويد نازل ميكنم مثل آنچه خدا نازل فرموده با اينكه ثاني و ثالث غير ممكن است عقلا و شرعا معذلك فرموده اكبر و اعظم و اشد از هر ظلمي است لعل الناس يخشون او يتذكرون .
[ص 178] جواب - والله تعجب است از اين جماعت كه آيهٔ كه صريحا رد بر آنها ميكند ذكر ميكند آن وقت ميگويد با اينكه ثاني و ثالث يعني ادعاي وحي و ادعاي انزال مثل ما انزل الله غير ممكن است عقلا و شرعا ، نميدانم آن دليل عقلي يا شرعي كه ايشان دست آوردهاند بر اينكه ممكن نيست چنين ادعائي كدام دليل است چرا همان را ذكر نميكنند تا ما هم تسليم كنيم و ما مختصرا اول جواب اين را ميگوئيم بعد رجوع بمعني آيات شهادت ميكنيم . اما از شرع كه ديدي صريح اخبار اهل بيت (ص) بود كه همين آيه بعينه درباره عبدالله بن سعد بن ابيسرح بود كه مدعي وحي و تنزيل شد و مرتد گرديد و رسول خدا خونش را مباح فرمود آيه شريفه فويل للذين يكتبون الكتاب را هم ديدي كه معصوم فرمود كه در شأن يهود نازل شده كه آيات از رأي خود افترا بستند و باسم آيات توراة خواندند پس اينكه دليل شرعي بر امكان بلكه بر وجود اين امر و اما دليل عقلي اولا بطور موعظه ميگوئيم كه آيا جايز هست در عدل پروردگار كه خلق را تهديد بر امري كه از امكان خارج است بفرمايد بلكه از خارج از امكان ميگذريم آيا ديده شده است در تهديدات خدا كه بر امري كه امكان قريب در خلق ندارد بفرمايد هرگز ديده كه خداوند تهديد بكند كه مثلا واي بر كسي كه بآسمان بالا برود و پا بر عرش من بگذارد يا فلك البروج را پامال كند يا چه قدر ظالم است كسي كه برود بآسمان و آفتاب را از تابش و گردش منع كند و حال اينكه اينها را هيچ حكيمي كه اهل حكمت باشد از ممتنعات عقلي نميشمرد اما معذلك چون از امكان قريب خلق خارج است حاجت بتهديد و وعيد از اين عمل نيست خودشان نميكنند و از آنها برنميآيد اما آنچه ممكن است كه از آنها سر بزند مثل همين معصيتها كه معمول به خلق است و دعاوي كه ميكنند و واقعيت از براي آنها نيست [ص 179] تهديد و وعيد بر آنها ميكند نه چيز ديگر زيرا كه از عدل نيست كه امري كه از بنده ساخته نيست خداوند تهديد بر آن بكند و بدليل حكمت ميگوئيم كه آنچه فرض كرده ميشود خالي از سه قسم نيست بحصر عقلي يا واجب است و آن ذات واجب است تعالي شأنه يا ممتنع است و آن مثل شريك خداست كه واقعيت داشته باشد نه بصرف ادعا و يا ممكن است و آن خلق خدا است حال آيا اين مسئله كه ميگوئي اين شريك واقعي پروردگار است كه ممكن نباشد چنين چيزي كه نيست زيرا كه بصرف ادعا يا وهم متوهم كه شريك واقعي نميشود كه ممتنع باشد اين همه كه بدروغ ادعاي الوهيت كردند مثل فرعون و امثال آن آيا جزو ممتنعات هستند و حال اينكه ممتنع را مطلقا وجودي نيست و فرعون و كلام او هر دو موجود بودند اين امر هم بهمين منوال و از كمال بيخردي و عاري بودن از علم است كه انسان اين امر را غيرممكن بشمرد آن وقت بگويد كه خداوند تهديد بر امر غيرممكن فرموده است ، خلاصه و چون بدليل كتاب و سنت مسئله را ثابت كردهايم و عوام از بيانات علمي چندان فايده نميبرند زياده بر اين تفصيل حاجت نيست پس اين دو امر ممكن هستند بلكه همان وقت كه آيه نازل شده بود واقع هم شده بود و الآن هم هست و منحصر بشما هم نيست باز هم مدعي موجود است و خداوند هر يك را بسزاي خودتان ميرساند و يستعجلونك بالعذاب و لولا اجل مسمي لقضي بينهم .
و اما آياتي كه خداوند در باب شهادت خود بر صدق كتاب نازل فرموده و اين مرد آنها را بغلط در اين مورد ميخواند آنچه حدس ميزنم چون حضرات در باب دعاوي بهيچ حدي وقوف ندارند مقصودش از استدلال باين آيات هم شايد همان مطالب باشد اما چون اينجا تصريحي نميكند ما هم در صدد جواب از آن برنميآئيم و بصرف معني آيات ميپردازيم ببينيم كه آيا فايده بحال آنها ميكند يا نميكند ، پس ميگوئيم [ص 180] كه اصل شهادت امري است كه متفرع بر علم است چنانكه از همين آيات ظاهر است كه فرمود قل كفي بالله شهيدا بيني و بينكم و من عنده علم الكتاب و همچنين از اخبار هم اين مطلب ظاهر است و محل انكار هم نبايد باشد كه در صدد احتجاج برآئيم پس در اين مقام ميگوئيم كه از براي خداوند عالم جل شأنه دو علم است علمي است ازلي ذاتي و علمي حادث اما علم ازلي پروردگار معلومي با او نيست و كثرتي در آن يافت نميشود و احدي از خلق هم علم بآن حاصل نميكند چنانكه حضرت عيسي (ع) بخداوند عرض كرد تعلم ما في نفسي و لااعلم ما في نفسك و خداوند فرمود و لايحيطون بشئ من علمه الا بما شاء و در چند حديث فرمودند كه از براي خدا دو علم است علمي مبذول و علمي مكفوف اما مبذول آن است كه بآلمحمد (ع) داده و انبياء و مرسلين و ملئكه مقربين از آن نصيب دارند و اما مكفوف آن علمي است كه در ام الكتاب است و مخصوص باوست و از براي اين علم در آن مقام معلومي هم نيست چنانكه فرمودند العلم ذاته و لا معلوم بلكه وجود خلق در آنجا بكلي ممتنع است زيرا كه علم ذاتي پروردگار اگر وجود مخلوق با او ممكن باشد كثرت بر او وارد ميآيد و كثرت آن كثرت ذات خداست و آن محال است و اگر بگوئي كه نميفهمم ميگويم راست ميگوئي مسئله مشكل است و چاره هم جز تسليم نيست زيرا كه فرمايش آلمحمد عليهم السلام است نهايت از خداوند ميخواهيم كه فهم آنرا هم ببركت خود ايشان نصيب ما كند ، غرض اين است كه علم ذاتي پروردگار محل كثرت نيست و فرق نميكند كه خلق را بالا ببري تا بمقام علم برساني يا آنكه علم را بعينه پائين بياوري تا بمقام خلق برساني هيچ كدام ممكن نيست زيرا كه خلق با ذات خدا ممتنع هستند و اما علم حادث پروردگار آن علمي است كه قرين معلوم و واقع بر معلوم ميشود كه فرمود در حديث شريف فلما خلق المعلوم وقع العلم منه [ص 181] علي المعلوم و اينجاست كه ميفرمايد و لقد فتنا الذين من قبلهم فليعلمن الله الذين صدقوا و ليعلمن الكاذبين و علم ذاتي پروردگار در حصولش براي خدا محتاج بافتتان نيست و حال اينكه افتتان هم خودش معلوم است براي خدا اگر چه از حد خود بالا نرود خلاصه كه اين علم حادث است كه بعد از افتتان حاصل ميشود و اين علم عين معلوم است زيرا كه اگر از جهتي مغايرت پيدا كند با معلوم بهمان اندازه مخالفت پيدا ميكند و علم خدا را با معلومش بهيچ وجه مخالفت نيست و از همين علم است كه در الواح صدور خلق چيزي از آن پيدا ميشود و هر يك از خلق خدا را از اين نصيبي هست و همين علوم كه در خلق مشاهده ميكني از هر قبيل باشد همينها از علم حادث خداست كه در ايشان جلوه كرده و چه نقلي است همان طور كه جميع اموال عالم مال خداست و خلق خزائن او هستند و جميع افعال در عالم فعل خداست و خلق آستين مشيت و وكر اراده او هستند همچنين علم حادث او هم بهمين منوال خزائنش بلكه معلومات بآن علم همه خلق خدا هستند و مانعي از اين نيست كه باز اين علم نسبت بخدا داده شود چنانكه تو از چشم ميبيني و بخود نسبت ميدهي و با گوش ميشنوي و بخود نسبت ميدهي و تو را بصير و سميع ميخوانند و راست هم ميگويند حقيقة و بسا كه سلامت آلات را هم يك وقتي ملاحظه كنند و آنها را باين صفت بخوانند و چشم بصير و گوش سميع بگويند اما واقعا و حقيقة اين صفت مال اينها نيست چنانكه اگر روح از آنها بيرون برود با اينكه اعضا صحيح است معذلك دركي براي آنها نميماند خلاصه كه اگر چه هم گفته ميشود زيد سميع است و هم گفته ميشود گوش زيد سميع است اما معذلك حقيقت شنيدن مال زيد است و آلات بمنزله منظره است از براي او و محض همين ملاحظه ظاهر و حقيقت است كه خداوند در جائي ميفرمايد قل يتوفيكم ملك الموت الذي وكل بكم و در [ص 182] جاي ديگر ميفرمايد الله يتوفي الانفس حين موتها و نه اين است كه از اين ظاهر و حقيقتي كه گفتيم همچنين گمان كني كه مراد اين است كه حقيقة اين افعال راجع بذات پروردگار ميشود هيهات هيهات حقيقت اينها از همين محل است كه مشاهده ميكني و ابدا بالا نميرود اما چون خداوند بهمه چيز احاطه فرموده و بهر چيزي اولي است از خود آن چيز چنانكه فرمود انما وليكم الله لهذا گفتيم كه حقيقت همه اين افعال از او است نه اينكه مقصود اين باشد كه حقيقت اين افعال با ذات خدا مذكور ميشود و او محل كثرت ميشود خلاصه كه مطلب دقيق است ولي ناچار از بيانيم پس بهمين قاعده است كه جميع علوم خلقيه را بيك نظر علم خداوند ميشمرند و حق و صدق است و بيك نظر يعني از جهت اسفل همين علم علم خلق است بعد از آنكه اين مقدمه را دانستي عرض ميكنم حال بايد ديد كه شهادت خداوند كه متفرع بر علم اوست يا عين علم اوست چگونه است امرش و آن شهادتي كه خداوند بر ما بآن احتجاج ميكند كدام شهادت است و از نظركننده انصاف ميطلبم و تصديق بلا تصور هم طالب نيستم پس ملاحظه كن كه آيا علم ذاتي پروردگار كه در آنجا معلومي نيست و كثرت يافت نميشود و از براي من و تو بلكه احدي از خلق را در آنجا ذكري نيست اين مقام شهادتي است كه خداوند بآن بر خلق احتجاج ميكند و حال اينكه احتجاج حجتي ميخواهد و محتج عليه و محتج له و همچنين شهادت شهادتي ميخواهد و مشهود له و مشهود عليه و هيچيك از اينها با ذات پروردگار جمع نميشود ابدا و اگر احيانا ذكر شهادتي در آن مقام بشود محض تعبير است بدون اينكه مصداق شهادت در آن مقام پيدا بشود چنانكه فرمودند اسماؤه تعبير و صفاته تفهيم و فرمودند كمال التوحيد نفي الصفات عنه پس مصداق شهادت در مقام علم ازلي پروردگار حاصل نميشود اگر چه شهادت خودش علم خداست [ص 183] اما علمي است كه معلومي با او نيست و معلوم مصداق علم است و لكن آن شهادتي كه خداوند بآن احتجاج ميفرمايد آن شهادتي است كه در مقام خلق است و با خود ايشان و خلق عارفند بآن اين است كه فرمود حضرت صادق (ع) ان الله احتج علي الناس بما آتاهم و عرفهم يعني خداوند احتجاج فرموده است بر خلق بآنچه آورده است ايشان را و شناسانيده بايشان و شخصي بآن حضرت عرض كرد اصلحك الله آيا قرار داده شده است در مردم اداتي كه بآن بحد معرفت برسد فرمود نه عرض كردند آيا تكليف بمعرفت شدهاند فرمود نه بر خداست بيان كردن لايكلف الله نفسا الا وسعها و لايكلف الله نفسا الا ما آتيها ، و حضرت باقر (ع) فرمود كه نيست بر مردم اينكه بدانند تا اينكه خدا تعليمكننده ايشان باشد پس هر گاه تعليم كرد ايشان را پس بر ايشان است اينكه بدانند و فرمود كه نيست از حق خدا بر ذمه خلقش اينكه معرفت حاصل كنند و حق خلق است بر خدا اينكه تعريف بكند براي ايشان و حق خداست بر ذمه خلق اينكه هر گاه معرفت بايشان داد قبول كنند ، خلاصه پس شهادت خدا از براي خلق بهمان چيزي است كه بايشان شناسانيده و فهمانيده و از اين است كه همين شهادت خلقي را خداوند بخود نسبت ميدهد چنانكه فرمود و لانكتم شهادة الله انا اذا لمن الآثمين و فرمود و من اظلم ممن كتم شهادة عنده من الله و ما الله بغافل عما تعملون خلاصه پس شهادت خداوند كه بآن احتجاج ميفرمايد بر خلقش همان امري است كه بالسنه و ايادي خلقيه خود براي خلق اظهار ميكند اين است كه در كتاب المبين از حضرت امام حسن عسكري (ع) از پيغمبر (ص) نقل فرموده است در حديث طويلي كه ايراد كرده بودند چرا خداوند ملك را رسول قرار نداد و آن حضرت در اثناء جواب فرمود كه خداوند معجزات بر دست انبياء ظاهر ميكند و اين است شهادت خدا بر صدق ايشان ، و حديث را در فصول بعد نقل [ص 184] خواهيم كرد مترقب باش . باري و اگر اين مطلب را درست دريابي ميفهمي علت اينكه ميفرمايد لكن الله يشهد بما انزله اليك انزله بعلمه و الملائكة يشهدون و كفي بالله شهيدا و همچنين قل كفي بالله شهيدا بيني و بينكم و من عنده علم الكتاب نه اينكه خداوند در طرفي بايستد و شهادتي بدهد و آن كسي كه علم كتاب در نزد اوست يا ملائكه در طرفي بايستند و شهادتي بدهند بلكه مراد همين است كه شهادت خدا براي خلق در مقام احتجاج با ايشان همين است كه بر السنه خلق ظاهر ميكند و بديهي است كه شهادتي كه خداوند درباره هر چيزي ميدهد بر طبق آن است و بمقتضاي همان بايد راه رفت و شهادت خداوند را قبول نمود مثلا بر زبان آب شهادت داده است كه آب سرد است و تر و رفعكننده عطش و همچنين بساير السنه خود هم نيز هر يك كه عارف بآب باشند و شهادت خدا را كتمان نكنند اين شهادت را داده است و همچنين نسبت بآتش همينطور بر زبان خودش و ساير السنه صادقه شهادت داده است كه آن گرم است و خشك و سوزاننده و زيادكننده عطش و بعد از اينكه اين دو شهادت بمن رسيد بايد آنرا قبول كنم و بمقتضاي آن عمل نمايم پس اگر محتاج بآب هستم براي رفع عطش آنرا استعمال كنم و اگر محتاج بآتش هستم براي حوائجي كه از آن برميآيد نزديك باو شوم پس شهادت خداوند بهمين آثار و علاماتي است كه از براي هر يك اينها قرار داده و من بايد از همين راه پي بشهادت خدا ببرم و الا من بذات پروردگار نميرسم و از شهادت ذاتي ابدا انتفاع حاصل نميكنم و خدا هم بآن بر من احتجاج ننموده است ابدا پس بعد از آنكه اين مطلب را بدليل حكمت دانستي عرض ميكنم كه حال بايد ملاحظه كرد كه شهادتي كه خداوند درباره كتاب خود داده است چه چيز است آن شهادت اين است كه براي هر كسي از مكلفين بزباني كه او اهل آن زبان است و آن لغت را [ص 185] ميداند بهمان زبان شهادت براي او داده كه كتاب كتاب اوست و نازل بعلم اوست و احدي از خلق قادر بر آوردن مثل آن نيستند چنانكه نوشت حضرت موسي بن جعفر (ع) از براي رشيد قل فلله الحجة البالغة فلو شاء لهداكم اجمعين ميرساند حجة بالغه را بجاهل پس ميداند آنرا بجهل خودش همچنانكه ميداند آنرا عالم بعلمش بجهة اينكه خداوند عدلي است كه جور نميكند و احتجاج ميكند بر خلقش بآنچه ميدانند ميخواند ايشان را بسوي آنچه ميشناسند نه بسوي آنچه جاهلند بآن و منكر از جهت ناداني و حضرت امام رضا (ع) فرمود قل فلله الحجة البالغة و اين آن حجت است كه ميرسد بجاهل پس ميداند آنرا بجهل خودش همچنانكه ميداند آنرا عالم بعلم خودش و دنيا و آخرت قائم بحجت هستند و مطلب از اين فرمايشات اين است كه براي هر كسي حجت را تمام ميكنند بهمان اندازه قابليت و معرفت خودش و از همان راه كه او ميفهمد نه از راهي كه نميفهمد پس در مثل كتاب كه خداوند بايد بشهادت خود بما بفهماند كه حق است و من عند الله هر گاه كسي اهل علم و معرفت هست بعلومي كه در آن مندرج است عجز خلايق را ميفهمد اگر كسي اهل علوم باطنيه نيست و از ظاهر بهره دارد باز از همان راه خداوند معجز بودن آنرا باو ميفهماند اگر اهل هيچيك نيست بتصديق مصدقين كه اهل خبره هستند و محل اعتماد و همچنين عجز دشمنان از آوردن مثل آن با كمال سعي و كوشش مثلا ميفهمد اگر حاضر است از خود آنها ميشنود و اگر غايب است بروايت ثقات و عدول اطمينان حاصل ميكند و بسا بعضي از جهت آثاري كه مترتب بر كتاب است بفهمند و بسا بعضي بمعجزاتي كه در خود كتاب هست از اخبار بغيب و غير ذلك ميفهمند بسا بهيچيك اينها نفهمد بمعجزات ديگر كه از صاحب كتاب ميبيند و ميفهمد كه او من عند الله است و صادق است در قول خود ميفهمد چنانكه [ص 186] صريحا همين مطلب از حديث ظاهر شد و گذشت و هكذا ، خلاصه كه اينهاست شهادات خدا هر جا كه حاصل شد بايد تصديق كرد و هر جا كه بر خلاف اين شهادت داد نيز بايد تصديق كرد و معتقد بخلاف آن شد و اگر اهل حكمت نيستي بزبان ظاهري ميگوئيم كه ما شاهدي داريم و شهادتي و بديهي است كه هيچ قاضي بصرف وجود شاهد حكم نميكند بلكه شهادت از او ميطلبند و بعد از آنكه شهادت داد بر طبق مدلول الفاظ شهادت حكم ميكنند حال در اين مورد خداوند شاهد است و شهيد ولي از صرف وجود پروردگار حكمي نميتوان كرد بلكه بايد شهادت خداوند را شنيد و بر طبق مدلول ظاهر شهادت حكم كرد و بيشبهه از ذات پروردگار چيزي شنيده نميشود مگر هر چه بزبانهاي خلقي بگويد و البته شهادت عين شخص شاهد نيست بلكه كلام اوست و فعل او و همچنين شهادت خدا عين ذات او نيست بلكه فعل اوست حال در باب قرآن شبهه نيست كه خداوند باحسن وجوه و اصح و امتن و اوضح آنها شهادت داده است كه رويهمرفته براي همه مكلفين كه ملاحظه كني شهادتي از اين كاملتر نيست و براي هر يك يك آنها هم كه ملاحظه كني براي هر كسي باندازه فهم و ادراك و از همان راه كه ميفهميده شهادت داده است و حجت خود را بر همه خلق تمام فرموده حالا در اين مقام كه شما ميل داريد شهادة الله را ثابت نمائيد بايد بآثار خلقيه او ثابت نمائيد علاوه بر اينكه باجماع همه مسلمين و اقرار تو نيز خداوند بر اعجاز و حقيت و صدق قرآن شهادت داده است و بفرمايش امام (ع) مسلمين در اين اجماعشان مصيبند و در همين قرآن است كه نه حال و نه بعد از اين مثل قرآن را نخواهند آورد پس اگر تصديق داري شهادت خدا را لازم است كه انكار بكني هر كه مدعي بر خلاف اين است و اگر تصديق نداري كه فمن اظلم ممن كذب علي الله و كذب بالصدق اذ جاءه اليس في جهنم [ص 187] مثوي للكافرين .
و نيز ميگوئيم كه باين طرز بيان كه در اين آيات مباركه شده است اشاره بتسديد خود فرموده است اگر چه حقيقت تسديد هم همان است كه بيانش را كرديم ولي باز بزبان ظاهرتري ميگوئيم كه مراد اين است كه نبي ميفرمايد شبهه در اين نيست كه خداوند شاهد حال من و كلام من همه هست و منظور او هم اين است كه با خلق خود بعدل و رحمت و رأفت راه برود و قادر بر دفع و منع و احقاق حق و ابطال باطل هم هست پس اگر من در حضور او ايستادم و مدعي نبوت و اينكه كتاب من معجز من است گرديدم اگر چه شما را علم و اطلاع تام نيست كه حقيقت اعجاز را بفهميد و درك آنرا بكنيد و احاطه بهمه خلق هم نداريد كه عجز كل را مشاهده نمائيد ولي خدا عالم و شاهد و مطلع و قادر و قاهر و عدل و رأوف و رحيم است اگر چنانچه خداوند مرا نبي قرار نداده و كتاب من معجز نيست و خلق قادر بر آوردن مثل آن هستند پس بر خداست كه برانگيزاند هر كه را كه ميداند تا اينكه برخيزد و در مقابل من بايستد و مثل قرآن را بياورد و كذب مرا ظاهر كند يا اينكه مصدقيني كه اهل خبرهاند و كل بآنها اعتماد و اطمينان دارند وادارد كه رد بر من بكنند و عيوب كلام مرا با دليل و برهان ذكر كنند تا همه مردم بفهمند كه اينها كلامي است از عرض كلام خلق و از عهده معارضه آن برميآيند و تصريح باين وجه استدلال ميكند آيه شريفه كه ميفرمايد ام يقولون افتراه قل ان افتريته فلاتملكون لي من الله شيئا هو اعلم بما تفيضون فيه كفي به شهيدا بيني و بينكم و هو الغفور الرحيم و همچنين فرمود قل كفي بالله بيني و بينكم شهيدا يعلم ما في السموات و الارض و الذين آمنوا بالباطل و كفروا بالله اولئك هم الخاسرون و همچنين در ساير آيات اشاره باين مطلب هست و در برهان نقل كرده است از علي بن ابرهيم كه معصوم فرمود در تفسير فلاتملكون لي من الله شيئا يعني اگر ثواب [ص 188] بدهد بمن يا عقاب بنمايد و او داناتر است بآنچه شما در آن دروغ ميگوئيد عرض ميكنم اهل معرفت ميدانند كه جزا عين عمل است چنانكه فرمود و ماتجزون الا ما كنتم تعملون و آيات ديگر نيز شاهد اين است پس بعضي از ثواب و عقاب در اين مورد كه آن حضرت فرموده است اين است كه اگر كاذب و مفتري است خداوند دروغ او را ظاهر كند و او را رسوا نمايد در نزد خاص و عام و اگر صادق است صدق او را واضح كند و چيزي كه منافي ادعاي اوست از او بروز نكند تا بدانند كه راست ميگويد و از تسديد خداست كه اهل خبره و بصيرت اگر مصدق اويند كه مصدقند و اگر هم نيستند و سعي در معارضه هم دارند از عهده برنيايند و همچنين در صورتي كه مدعي است كه من بلسان عربي مبين سخن ميگويم چيزي كه عموم عرب آنرا عيب ميگيرند بلكه خارج از عربيت ميدانند و عجمه ميشمرند در كلام او نباشد زيرا كه اگر باشد اين عربي مبين نيست عربي مبين آن است كه عرب بلكه فصحاي ايشان تصديق داشته باشند كه اين عربي مبين است و اگر معاند متعنتي هم انكار عربيت آنرا نمايد بهمان قواعد معلومه گردن او بگذارند كه نتواند انكار كند و اگر مدعي معتذر شود كه اين بوجه عربيتي است كه شما نميدانيد از او پذيرفته نميشود زيرا كه در اخبار ديدي كه ميفرمايند كه خداوند احتجاج ميفرمايد بر خلقش بآنچه ميدانند نه بآنچه نميدانند پس گفتن اينكه عربي هفتاد قسم است و اين هم يك قسم است كه شما نميدانيد عذري است كه روي شخص را سفيد نميكند بايد بهمين قواعد عربيت كه در نزد قاطبه عرب يعني اهل علمشان معروف است درست بيايد و اگر درست نيامد والله كه ديگر محتاج بغور كردن و دقت نمودن نيست كه آيا در باطن اين كلمات مطلبي هست يا نيست زيرا كه المعني في اللفظ كالروح في الجسد اگر لفظ خطا است قطعا معني آن هم خطاست و روح حق در قالب باطل نميگنجد پس ديگر زحمتي [ص 189] علاوه بر ملاحظه ظاهر نميخواهد ولي اگر ملاحظه ظاهر شد و عيبي يافت نشد بهمين نميگذرد جهات و حيوث ديگرش را هم بايد ملاحظه كرد و بالنسبه بقرآن خداوند امر را طوري ظاهر فرموده است كه هر كسي از همان راه كه مشعر او را داشته است مطلب را دانسته و فهميده اگر هم كسي را ديدي كه هنوز نفهميده است نفهميده باشد مستضعفين و جهال در عالم بسيارند اين هم يكي از ايشان .
فصل - گفته است : اقسمكم بالله آيا نفوسي كه از صدر اسلام تا حال تكذيب قرآن و آيات قرآن نمودهاند و گفتهاند كه از خدا نيست دانستهاند كه از خداست يا ندانستهاند شبهه نيست كه ندانستند از خداست و اشارات كتاب و دلالات ظاهره در كتاب كه از امثال مطابق و موافق با اهواء خود شنيده و اعتقاد كرده بودند حجاب شد مابين آنها و دانستن اينكه قرآن و آيات قرآن از خداست و از جميع فيوضات فياض حقيقي محروم و ممنوع شدند چنانكه اهل تورية ميگويند انجيل و قرآن مخالف با تورية است و ضروري اهل تورية و مخالف اجماع امت است و كذلك همين قول را امت انجيل ناطقند و اليوم از ملت باهره اسلام ميشنويم و حال آنكه اين امر اعظم موافق آيات كتاب و مطابق سنت و اجماع و ضرورت است لو انتم ببصر الحديد في آيات الكتاب تنظرون و منهم اميون لايعلمون الكتاب الا اماني و ان هم الا يظنون چون كتاب را مطابق با آمال و اماني خود معني كردند و از علما شنيدند با اينكه مصاديق آيات و آثار ظاهر شده گوش نميدهند و بر اعراض و اعتراض قيام كردهاند .
جواب - هوش از سر انسان ميرود كه اين مرد تا چه درجه عزم كرده كه بهر وسيله بلكه بهر حيله بتواند مطلب خود را اثبات كند ولو اثبات باطل [ص 190] را بباطل بنمايد و چاره هم ندارد زيرا كه حق كه هرگز دليل باطل نميشود ناچار است از اينكه متمسك بباطل شود و اگر احيانا ذكر آيه و حديثي ميكند بكلي بيجا و بيموقع است و بر خلاف مطلب او دلالت ميكند مگر اينكه تأويلي برأي خود بكند و آنرا تطبيق با مطلب خود بنمايد و ما هم بحول و قوه پروردگار و فضل و بركت ائمه اطهار (ص) عزم داريم بر اينكه احقاق حق و ابطال باطل را بنمائيم .
اما آنچه گفته كه نفوسي كه تكذيب قرآن را نمودهاند ندانستهاند كه از خداست ، غلط است و هر كس در صدد اين مطلب برآمده و كوشش نموده است البته بهر قسم از اقسام كه سابقا اشاره ببعضي از آنها كرديم فهميده است كه از خداست و انكاري كه كرده انكار جحود است و معرفت آنرا حاصل كرده چنانكه درباره كساني كه آيات موسي (ع) را ديدند و عجز سحره را مشاهده كردند و باز انكار نمودند خداوند ميفرمايد و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ظلما و علوا و همچنين درباره كساني كه منكر نعمتهاي خدا ميشوند ميفرمايد يعرفون نعمة الله ثم ينكرونها در اين مقام هم امر بهمين منوال است و چگونه ميشود كه كسي كه نفهميده است و بواسطه جهالت تكذيب كرده است حكم كفر بر ايشان بشود و خون ايشان مباح شود و مال ايشان حلال شود و شمشير بروي آنها كشيده شود و آنها را بكشند و حال آنكه در شريعت مقدسه بديهي است كه بر جاهل تكليفي نيست و فرمودهاند لا تكليف علي الجاهل ما دام جاهلا و خداوند در كتاب مجيد خود فرموده لايكلف الله نفسا الا ما آتاها يعني تكليف نميكند خداوند نفسي را مگر بآنچه باو شناسانيده چنانكه در حديث شريف آيه را بهمين طور تفسير فرمودهاند بلكه در قرآن خداوند نهي فرموده از اينكه انسان پيروي بكند امري را كه علم بآن حاصل نكرده و فرموده است و لاتقف ما ليس لك به علم پس بنص قول خداوند تكليف آن كسي كه نفهميده است كه قرآن قول خداست [ص 191] همين هست كه انكار اين مطلب را بكند و عجب است از خداوند رؤف رحيم كه تكليف بكند بنده خود را بامري و همين كه امتثال امر او را كرد خون و مالش را مباح كند و عرض و ناموس او را بباد دهد زن و بچه او را بكنيزي و غلامي ديگران دهد محض اينكه امتثال امر او را كردهاند و البته چنين پرورنده را سزاوار اين است كه معصيت او را بكنند زيرا كه در طاعت او خوف عذاب اليم است انشدكم بالله اي مسلمين آيا جماعتي را كه پيغمبر آنها را دعوت فرموده و آيات و معجزات را براي ايشان ظاهر فرموده و حجت بالغه پروردگار را بر ايشان تمام فرموده و بعد از آن هر كه اطاعت نكرده با او جهاد كرده و خون او را ريخته و مال او را بغنيمت برده و زن و بچه او را اسير كرده ميتوان گفت كه اينها نفهميده بودند كه پيغمبر رسول خداست و از جهالت تصديق نكرده بودند و معذلك پيغمبر اينطور با آنها رفتار كرده با آنهمه رأفت و رحمتي كه نسبت بامت خود داشت و راضي ببلا و محنت آنها نميشد و نفرين بر آنها نميكرد والله كه اين جماعت براي اثبات باطل خود معتقد بهر كفر و زندقه شدهاند و از باب مقدمه آنها را اثبات ميكنند بلكه آخر بآرزوي خود برسند تعجب است از جماعتي كه ادعاي فهم و شعور دارند و اين مزخرفات را از اين جماعت قبول ميكنند و از آنچه از اخبار و آثار سابقا ذكر كرديم اين مطلب ظاهر است كه همه عجز خود را فهميده بودند بلكه عجز كل را دانسته بودند و معذلك از روي تعنت و عناد قبول نميكردند و در بحار نقل نموده است كه ابن ابيالعوجاء و سه نفر ديگر از دهريه اتفاق كردند بر اينكه معارضه بكند هر يك از ايشان ربع قرآن را و در آن وقت در مكه بودند عهد كردند كه هر يك ربع را معارضه نموده و سال آينده باز در مكه جمع شوند و آنچه آوردهاند اظهار نمايند همين كه سال گذشت جمع شدند در مقام ابرهيم (ع) نيز و يكي از ايشان گفت من همين كه ديدم قول او را كه [ص 192] يا ارض ابلعي ماءك و يا سماء اقلعي و غيض الماء از معارضه بازايستادم و ديگري گفت و همچنين من بعد از آنكه يافتم قول او را فلما استيأسوا منه خلصوا نجيا مأيوس شدم از معارضه و اين مطلب را پنهان ميداشتند در اين وقت حضرت صادق (ع) بر آنها گذشت پس ملتفت آنها شد و خواند بر ايشان قل لئن اجتمعت الانس و الجن علي ان يأتوا بمثل هذا القرآن لايأتون بمثله پس مبهوت شدند آن جماعت پس ببين كه اينها كه مأيوس از معارضه شدند دانستند كه ممكن نيست آوردن مثل آن يا ندانستند البته دانستند و نيز از عكرمه روايت كرده است كه وليد بن مغيره آمد خدمت پيغمبر (ص) و عرض كرد كه قرائت كن بر من پس حضرت خواند ان الله يأمر بالعدل و الاحسان تا آخر آيه عرض كرد اعاده كن اعاده فرمود عرض كرد بحق خدا از براي آن حلاوت است و بر او رونق است و اعلاي آن ميوهدهنده است و اسفل آن شاخه و شعبه آورنده است و نميگويد اين را بشر ، عرض ميكنم اين وليد بن مغيره همان است كه خدا در شأن او فرموده ذرني و من خلقت وحيدا ، پس ملاحظه كن كه با وجود معرفت ايمان نميآوردند و منحصر باينها نبود همه فصحا و بلغا سعي خود را در اين باب كردند و نتوانستند و نگو كه از يك يك آنها چه خبر داري زيرا كه دليلي كه ما بر اين مطلب داريم آسماني است نه زميني و از جانب خداست نه خلق بجهت اينكه ميگوئيم كه پيغمبري كه تحدي او باين درجه است كه احدي مثل يك حديث از قرآن من نميتواند بياورد و باين ميخواهد كه حقيت خود را اثبات كند اگر چنانچه در دعوي خود كاذب است بر خداست كه اگر در آفاق و اطراف عالم كسي يافت ميشود كه مثل آنرا بياورد البته برساند و خلق را از گمراهي نجات دهد چه جاي اينكه در ميانه خود حاضرين كه تحدي او را ميشنوند كساني باشند كه بتوانند بياورند البته آنها را تهييج ميكند و خواهند آورد و بدون آوردن گفتن [ص 193] لو نشاء لقلنا مثل هذا از ايشان مسموع نيست چه شده است كه كشته شدن و اسيري و ذلت و جزيه و بندگي در مذاق ايشان خوشتر بود تا آوردن مثل يك حديث از قرآن و اگر گوئي كه از سطوت پيغمبر ميترسيدند معارضه كنند گويم اولا كه نتيجه سطوت او بدتر از همين قتل و اسر و نهب كه نيست چرا قتل موجود را بر قتل احتمالي ترجيح ميدهند پس اين جماعت همه سفها بودند و ثاني اينكه عرض كردم كه خدا كه از سطوت پيغمبر نميترسد در صورتي كه العياذ بالله كاذب است چرا فصحا و بلغا را از معارضه منصرف ميكند و ظلم بر بندگان عاجز جاهل خود روا ميدارد خلاصه كه اين قسم كه مسلم نيست و هر كس كه مجاهده در اين باب كرده البته فهميده است و امر بر او مشتبه نمانده نهايت راههاي فهميدن خلق مختلف است و هر كسي از راهي ميفهمد و خداوند بطور تأكيد فرموده كه الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و البته خلف وعده خود را نميكند و همين جماعت مجاهدينند كه بعد از جهد خود بعضي ايمان ميآورند و بعضي كافر ميشوند و اما مستضعفيني كه مجاهده نكردهاند كه انكاري هم ندارند نهايت اقراري هم ندارند و مطلقا در قيد تدين نيستند و احيانا اگر در ميانه ايشان شقيي باشد كه نفهميده و نسنجيده انكار ميكند باز حجت خدا بر او تمام است از اين جهت كه چرا پيش از مجاهده انكار كردي و حال اينكه اين امر را خداوند بالضروره بايشان فهمانيده كه پيش از مجاهده انكار امري را كه محتمل است نبايد نمود و حجت خدا در اين باب بر او تمام شده ولو هنوز اقرار بنبي نكرده باشد و معذلك امر اين هم باز مثل آن كسي كه بعد از مجاهده و معرفت انكار ميكند نيست .
خلاصه و اما آنچه گفته و اشارات كتاب و دلالات ظاهره در كتاب تا آخر ، عبارت غريبي است يقين از دل خود خبر ميدهد و الا نديدهايم كسي از منكرين بگويد چون اشارات و دلالات كتاب مطابق با اهواء ما است فهميديم كه كتاب از خدا نيست ، [ص 194] اولا كه ما بدليل كتاب و سنت و عقل سليم ثابت كرديم كه اين حرف كه منكرين نفهميده باشند اعجاز قرآن را و اينكه آن از جانب خداست از اصل خطا است و همه فهميده و دانستهاند و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ظلما و علوا ثاني اينكه بقول تو منكر ملاحظه ميكند كه اشارات و دلالات كتاب مطابق با هواي اوست پس از اين همچو ميفهمد كه از خدا نيست ميگوئيم اگر اشارات و دلالات كتاب مطابق با هواي آنها است پس البته نظير آنرا بسهولت ميبايست بياورند چرا نياوردند و كذب آنرا ظاهر نكردند مثل اينكه نظير كلام ساير نظراء خود را ميتوانند بياورند اين مزخرفات چيست كه هي جان ميكني و بهم ميبافي كه بلكه بجائي برسي و نخواهي از اين راه رسيد مگر بجهنم .
خلاصه و اما آنچه گفته كه همان قسم كه يهود رد بر نصاري كردند و هر دو بر مسلمين ، امروز هم مسلمين رد بر شما ميكنند ، بلي آنها رد كردند ولي خطا كردند و موافق همانچه از حضرت موسي و عيسي (ع) بآنها رسيده بود كافر شدند اما مسلمين موافق آنچه از ملت باهره اسلام دست دارند رد بر شما ميكنند اما باين واسطه تقرب بخدا ميجويند زيرا كه لازمه مسلماني ايشان همين است كه تكذيب مثل شما را بكنند .
و اما اينكه گفته كتاب ايشان مطابق با كتاب و سنت و اجماع و ضرورت است تسليم نداريم كتاب شما نوعا و هم بملاحظه جزئيات مخالف است با كتاب و سنت و اجماع و ضرورت همين بس كه در چندين آيه از كتاب ما و چندين حديث و ضرورت مسلمين است كه مثل قرآن نميآورند و نخواهند آورد و شما از خدا شرم نكرده از پيغمبر حيا ننموده از عقلا و علماي امت خجالت نكشيده مدعي ميشويد كه اين مزخرفات كه اشهد بالله قاطرچيهاي عرب بهتر از آن و افصح و ابلغ از آن سخن ميگويند بخداي ليس كمثله شئ نسبت داده و افصح و ابلغ از قرآن مجيد ميدانيد الآن يك عبارت اينجا مينويسد كه [ص 195] از قيافه اين عبارت حدس ميزنم كه از عبارات صاحب بيان باشد لو انتم ببصر الحديد في آيات الكتاب تنظرون اگر بعينه از خود او نباشد از اين قبيل مزخرفات پر دارد بصر در اين موقع اضافه بحديد نشده بلكه موصوف آن است و صفت و موصوف بحسب قاعده عربيت و بدليل حكمت نيز بايد مطابق باشند يا بايد گفت بالبصر الحديد يا گفت ببصر حديد و اين قسم كه گفته كمال عجمه و ركاكت و استهجان لحن را دارد و طبع سليم از آن مشمئز است معذلك ايشان از اين قبيل عبارات بلكه هزار مرتبه بدتر از آن را از بيان ميخوانند و هي لذت ميبرند خداوند حشرشان را با صاحب بيان فرمايد .
بعد طعني بر مسلمين زده است و آيه قرآن را نوشته و منهم اميون لايعلمون الكتاب الا اماني و ان هم الا يظنون آن وقت برأي خود تفسير كرده و معني كرده چون كتاب را مطابق آمال و اماني خود معني كردند و از علما شنيدند با اينكه مصاديق آيات و آثار ظاهر شده گوش نميدهند تا آخر ، و حضرت پيغمبر (ص) فرمودند هر كس تفسير قرآن را برأي بكند كافر ميشود و در فصول سابقه نقل كردم براي تو از بحار و برهان از حضرت امام حسن عسكري (ع) از حضرت باقر (ع) كه تفسير آن اين است كه عوام يهود كه اميين بودند نميدانستند از كتاب مگر هر چه علماشان بر آنها ميخواندند و اماني باين معني است و علما هم صفت پيغمبر (ص) را بكلي بدروغ جعل كرده بودند بر خلاف آنچه پيغمبر بود و آنها را براي عوام ميخواندند تا آنكه آنها بر كفر خود باقي بمانند و رياست باطله علما براي آنها بماند پس اصل اماني باين معني است و همين است يك معني آن در آيه ديگر كه ميفرمايد و ماارسلنا من قبلك من رسول و لا نبي الا اذا تمني القي الشيطان في امنيته فينسخ الله ما يلقي الشيطان ثم يحكم الله آياته ، و در برهان نقل نموده است از طبرسي [ص 196] از حضرت امير (ع) كه خداوند باين آيه خبر داده است پيغمبر خود را بآنچه امت او بعد از او نسبت بقرآن ميكنند ، خلاصه كه معني آيه اولي همان است كه از فرمايش حضرت امام حسن عسكري (ع) براي تو نقل كرديم و ما امروز اين قدر امي عامي نيستيم كه كسي آيه را جعل كند و باسم قرآن براي ما بخواند تفسير آن را هم برأي خود نميكنيم بلكه همهاش بفرمايش معصومين صلوات الله عليهم اجمعين است و آيات و آثاري كه در باب ظهور وارد شده مصاديق آنها ظاهر نشده است مگر بعضي از علاماتي كه موقت نيست كه چه قدر قبل از ظهور بايد بروز بكند و السلام علي من اتبع الهدي .
فصل - گفته است : و هميشه اوقات خلق تعجب مينمودند كه نفسي در جميع شؤنات بشريه با بشر شريك است چگونه برتبه پيغمبري سرافراز ميشود تا آنكه آياتي كه باين مضمون يا قريب بآن نازل شده نقل كرده بعد گفته و باين اقوال سخيفه بيمعني كفايت ننمودند و گفتند آنچه حاصلش اين است كه نسبت جنون بانبياء خدا دادند و آياتي چند باين مضمون نقل كرده بعد ميگويد آنچه حاصلش اين است كه منظور از ذكر اين آيات اين است كه نسبت بصاحب آيات ولو اعتقاد هم نكرده باشي از حد ادب پا بيرون نگذار .
جواب - اما در باب آيات مذكوره كه عجالةً عرضي نميكنيم و اما در باب اينكه با صاحب آيات بادب راه برويم نميدانم منظور چيست يعني بعد از آن هم كه بطلان ادعاي او را دانستم بادب راه بروم اينكه خطا است بعد از فهميدن بطلان مستحق هر گونه لعن و اهانت و توبيخ هست بلي اگر فرض كرده شد كه وقتي انسان حقيت و بطلان كسي را نفهميده باشد و هر دو هم محتمل باشد عجله كردن خوب نيست خاصة كه تكليف خود را [ص 197] در باب سلوك نميداند و بايد وقوف كند تا بفهمد ولي اين مورد كه منظور نظر شما است بآن تفصيلي كه ما خود ميدانيم و شما هم از دعاوي او نقل ميكنيد بطلان او واضح است و حاجت بملاحظه ادب نيست بلي مؤمن ادب خود را ملاحظه ميكند و سخن قبيح نميگويد و گاه هم بملاحظه آيه شريفه و لاتسبوا الذين يدعون من دون الله فيسبوا الله عدوا بغير علم سكوت ميكند و والله در اين مورد بعينه امر همين طور واقع شده كه هر عيبي از عيوب اين شخص را كه ذكر ميكني فورا زبان جسارت باز كرده و ميخواهند همان را بر پيغمبر و ائمه ما (ص) ثابت كنند و حال اينكه خداوند ميفرمايد انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا اما اين جماعت چون از قواعد اسلام بيبهرهاند اين است كه مضايقه از هيچگونه جسارت نميكنند و خداوند پاداش عمل آنها را بآنها خواهد داد .
فصل - گفته است : و باينها كفايت ننموده چه اعتراضات بر آن صاحب آيات و مظهر اسماء و صفات نمودند و غير آيات طلب كردند ام تريدون ان تسألوا رسولكم كما سئل موسي من قبل و من يتبدل الكفر فقد ضل سواء السبيل و قال الذين لايعلمون لولايكلمنا الله او تأتينا آية كذلك قال الذين من قبلهم مثل قولهم تشابهت قلوبهم قد بينا الآيات لقوم يوقنون اين آيه مباركه صريح است بر اينكه شجره اقبال يك شجره و شجره اعراض يك شجره و اقوال و احوالشان در هر زمان متشابه بوده است و مؤيد اين آيه مباركه الذين قالوا ان الله عهد الينا ان لانؤمن لرسول حتي يأتينا بقربان تأكله النار قل قد جاءتكم رسل من قبلي بالبينات و بالذي قلتم فلم قتلتموهم ان كنتم صادقين و اذا قيل لهم آمنوا بما انزل الله قالوا نؤمن بما انزل علينا و يكفرون بما وراءه و هو الحق مصدقا لما معهم قل فلم تقتلون انبياء الله من قبل ان كنتم مؤمنين نسبت قتل انبياء قبل را بعباد ظهور آن حضرت داده [ص 198] و من اصدق من الله قيلا و من اصدق من الله حديثا بعد آيات ديگر از قبيل آيه اولي در سؤال از آيات نقل كرده است و اولي اين است كه يكي يكي آنها را در ضمن جواب نقل كرده و هر چه خداوند بخواهد جواب بگوئيم .
جواب - اولا كاش ميدانستيم اين جماعت پيش از آنكه بابي بشوند چه مذهب داشتهاند تا بقواعد همان مذهب با ايشان حرف بزنيم زيرا كه امرشان مختلط است در بادي نظر همچو بنظر ميآيد كه مسلمان بودهاند و حال هم ميخواهند بقواعد اسلاميه مطلب خود را ثابت كنند ولي بعد از آنكه بكنه مطالب و وضع استدلالات ايشان غور ميكني ميبيني بكلي از وضع اسلام خارج است مثلا بنا ميكند بآيات كتاب استدلال كردن و البته اين شيمه مسلمين است اما ميبيني شرط اسلام اين است كه تفسير قرآن را برأي نكنند چنانكه پيغمبر خاتم (ص) فرموده كه هر كس تفسير قرآن را برأي بكند كافر ميشود و خداوند در همين كتاب فرموده كه تأويل آنرا كسي غير از خدا و راسخين در علم نميداند اين جماعت بعد از آنكه آيه را نقل كردند بنا ميكنند از رأي خود سخن گفتن و تفسير كردن و توقع دارند كه از ايشان قبول كرده شود خلاصه دأب ما اين است كه تفسير قرآن بايد بتعليم اهل بيت (س) دانسته شود تو هم اگر استدلالت بقرآن بقواعد مسلمين است يعني شيعه آلمحمد (ع) بايد همين طور باشد و اگر نيست كه تو را اطلاعي از كتاب ما نيست و حجتي در قول تو نميباشد خلاصه اما تفسير آيه اولي چنان است كه در بحار و برهان نقل نمودهاند از حضرت امام حسن عسكري (ع) از پدر بزرگوارش كه آيا اراده داريد يعني بلكه اراده داريد اي كفار قريش و يهود اينكه سؤال كنيد از رسول خود آنچه را كه اقتراح ميكنيد از آيات آنچناني كه نميدانيد آيا در آن صلاح شما است يا فساد شما همچنانكه سؤال كرده شد موسي از پيش و اقتراح كرده شد بر او بعد [ص 199] از آنكه گفته شد باو كه ايمان نميآوريم بتو تا اينكه ببينيم خداوند را آشكارا پس گرفت ايشان را صاعقه و هر كس بدل بكند كفر را بايمان باينكه ايمان نياورد نزد مشاهده آنچه اقتراح ميكند از آيات يا ايمان نياورد هر گاه بفهمد اينكه نيست از براي او اينكه اقتراح بكند و اينكه واجب است بر او كه اكتفا بكند بآنچه خداوند اقامه فرموده از دلالات و واضح فرموده از آيات بينات پس بدل كند كفر را بايمان باينكه عناد بكند و ملتزم نشود حجت قائمه را پس بتحقيق كه گمراه شده است از راه مستوي خطا كرده است طريق قصد را كه مؤدي بسوي جنان است و سلوك كرده در راهي كه مؤدي بسوي نيران است فرمود امام (ع) كه خداوند فرموده اي يهود آيا اراده داريد بلكه اراده داريد اينكه سؤال كنيد رسول خودتان را و اين در وقتي بود كه ده نفر از يهود قصد كردند او را و اراده داشتند كه تعنت بكنند و سؤال بكنند او را از چيزهائي كه اراده داشتند تعنت بكنند پس در اين بين اعرابي آمد كه گويا به پشت ميافتاد زيرا كه عصاي خود را بر شانه گذارده بود و همياني سربسته بر سر عصا آويخته بود كه در هميان چيزي بود كه آنرا پر كرده بود كه نميدانستند در آن چيست و عرض كرد كه يا محمد جواب بده مرا از آنچه سؤال ميكنم پيغمبر (ص) فرمود يا اخا العرب اين جماعت يهود سبقت بر تو گرفتهاند اذن ميدهي ايشان را كه اول جواب آنها را بدهم اعرابي عرض كرد من غريب راهگذري هستم حضرت فرمود پس تو از اين جهت اولائي اعرابي عرض كرد مطلب ديگر هم هست حضرت فرمود كه آن چيست عرض كرد اين جماعت اهل كتابند بزعم خودشان و من ايمن نيستم كه تو چيزي بگوئي كه آنها با تو موافقت كنند و تصديق تو را بنمايند تا اينكه مردم را از دين خودشان بگردانند و من بمثل اين قناعت ندارم بلكه قناعت ندارم مگر بامر بيني ، تا آخر [ص 200] حديث شريف كه خلاصهاش اين است كه حضرت علي بن ابيطالب را ندا فرمود و فرمايشات نمود و بعد از آن سوسماري كه اعرابي در جراب داشت بسخن درآورد و شهادت برسالت آن حضرت داد و اعرابي و يهود همه اسلام آوردند و بعد از آن خواهش فرمود كه سوسمار را رها كند و عوض او را از خود سوسمار بگيرد و سوسمار سوراخ خود را نشان داد كه در آن وجه معتد به از نقد موجود است و منافقين سبقت گرفته كه نقد را بربايند و افعي آنها را گزيد و هلاك كرد و بعد از رسيدن اعرابي بسخن درآمد و تفصيل حال گفت و نقد را تسليم نمود ، خلاصه پس ملاحظه كنيد كه اولا آيتي از قبيل همين آيات كه حضرات منع ميكنند موجود بود ثاني اينكه سؤال يهود از امري بوده كه صلاح ايشان در آن نبود مثل اينكه سؤال بنياسرائيل از رؤيت خداوند بود كه اولا ممكن نبود ثاني اينكه بهمان اندازه از نور خداوند كه ظاهر شد باعث هلاكت آنها گرديد و پيش از اين بيان اين مطلب گذشت كه اگر بندگان خواهش معجزي بكنند كه صلاح ايشان در آن نيست بر پيغمبر حتم نيست كه اجابت كند و از اخبار نيز شاهد آنرا آورديم و همچنين در سؤال از رؤيت باز مخصوص روايت شده است در كتاب المبين از تفسير امام (ع) كه پيغمبر (ص) فرمود بعبدالله بن ابياميه آن وقتي كه عرض كرد او تأتي بالله و الملئكة قبيلا تا اينكه با ما مقابل بايستند و آنها را معاينه كنيم پس بدرستي كه اين از محالي است كه مخفي نيست بدرستي كه پرورنده من عزوجل نيست مثل مخلوقين كه بيايد و برود و حركت بكند و با چيزي مقابل بشود تا اينكه آورده شود باو پس بتحقيق كه سؤال كرديد باين محال را و اين است جز اين نيست كه اين صفت بتهاي ضعيفه منقوصه شما است كه نميشنوند و نميبينند و نميدانند و بينياز نميكنند شما را از چيزي و نه از احدي ، بعد از آن بوجوه ظاهريه جواب [ص 201] فرمود كه حاجت بتطويل نيست و مطلب اين است كه البته ارائه پروردگار بآن طوري كه آنها خواهش داشتند ممكن نبوده و نيست و اجابت كرده نميشوند ابدا و اما آنچه از آيات ممكن است و اسباب شبهه نيست و صلاح زندگاني خلق در آن هست مثل انطاق ضب و حصي و امثال آنها هيچ مانعي از آن نيست و از اين قبيل را در بحار نقل كرده است كه چهارهزار معجز متجاوز از آن حضرت ديده شده كه سههزار آنرا ضبط نمودهاند پس ملاحظه كن كه از اين چهارهزار چهارصد يا چهل يا چهار روايت آن هم صحيح نيست كمال بيانصافي است و حال اينكه حضرت صاحب الامر (ص) فرموده است كه لا عذر لاحد من موالينا في التشكيك فيما يرويه عنا ثقاتنا و قد عرفوا بانا نفاوضهم سرنا و نحملهم اياه اليهم ، خلاصه پس تفسير آيه كريمه اين است كه ذكر شد اگر تسليم امر آلمحمد (ص) را داري از شبهات و شكوك خود دست بردار و اگر نداري كه پس تو را چه كار بكتاب و سنت ايشان .