فصل - گفته است : مختصرا ميگويند اگر وحي الهي حجت است و فرمان صمداني دليل قاطع صاحب اين امر مدعي وحي است و كتابش اعظم و اكبر و افصح و ابلغ و اعلي و محيط و مهيمن بر كتب سماوي قبل است و اگر ادعا حجت است مدعي است و اگر ادعاي موعود بودن حجت است مدعي است كه موعود جميع كتب و صحف و زبر و الواح و ملل و مذاهبست و هر يك را بلسان كه اصطلاح ديانتي ايشان است دعوت فرموده و اگر دعوت حجت است جميع امم را دعوت فرموده و داعي الي الله الفرد الخبير است و علو ندا و سمو دعوتش بمسامع اهل ملك و ملكوت رسيده چه گوشها كه از وحشت و دهشت ندايش كر شد و چه آذان واعيه كه از لذت و بهجت امرش شنوا گرديد و اگر استقامت حجت است باستقامتي قيام فرمود كه اركان عالم و قلوب امم متزعزع شد و عواصف امتحان و قواصف افتتان و منع و زجر و حبس و نفي و قتل او را از دعوت و ندا و ارادهاش بازنداشت و اگر تصرف حجت است در آفاق ايجاد و انفس عباد تصرف فرمود و نفوس مجرده زكيه را از هر قبيل و طايفه جذب و تسخير نمود و اگر ترقي عباد و تربيت من في البلاد حجت است بشأني عباد مقبلين را ترقي داد و تهذيب فرمود كه در جوهر علم و عمل و اخلاق و تقوي و انقطاع در اقل مدت مشهور ابداع شدند بقسمي كه كشته شدند و دفاع نفرمودند بلكه از قاتلين شفاعت نمودند و اگر تغيير [ص 149] و تصرف در اركان عالم حجت است مشاهده ميشود كه مدارك و مشاعر كليه خلق عالم در نهايت ترقي و علو است و اگر نفوذ ارادهاش حجت است اكثر احكام و اوامر و نواهي او را دول و ملل عامل شدهاند من غير التفات باينكه از اوست و اگر خوارق عادات حجت است از صاحب اين امر ديدهاند آنچه را كه از هيچيك از مطالع قدسيه از قبل شنيده نشده فانظروا في الالواح و في سور الملوك و السلاطين و اگر بشارات و شهادات كتب قبل حجت است آيات و بيانات صاحب آيات و من نزل في بيتهم الآيات حجت و شاهد و دليل است و با اين ترقي مشاعر و مدارك و عقول و ظهور صنايع و فنون و غلبه اعداء و قلت احباء و مظلوميت و مقهوريت اصحابش و منع من علي الارض ناس را از هر قبيل بجان امرش را قبول نمودند و كل يوم در ازديادند اميد آنكه خداترسي حبا لله و لعباده برخيزد و همت نمايد و اين اختلاف را از ميان بردارد و بمحبت و ايتلاف مبدل نمايد .
جواب - خداي واحد شاهد است كه حيف يك صفحه كاغذ و اندكي از مركب كه صرف نوشتن اين كلمات شود ولي من اين عبارت را عينا نقل نموده سهل است كه مقابله هم با نسخه اصل نمودم تا اگر منصفي اصل كتاب دلايل را نديده باشد بعبرت نظري در اين كلمات نمايد كه غايت جهد خود را بكار برده و همه ادله خود را ذكر كرده ملاحظه كنيد كه ديني كه مبناي آن بر اين ادله واهيه است كه اوهن من بيت العنكبوت است قرار و متانت و استحكام آن دين تا چه درجه خواهد بود و چگونه شيطان اين جماعت را سخريه و استهزاء كرده است خدا ميداند كه دعوت سامري سر و صورتش از اين درستتر بود اقلا عجل او را خواري بود اين جماعت كه از اين هم الحمد لله محرومند و ما اولا كلية ميگوئيم كه هيچيك از اين ادله كه تو ذكر كردي دليل نيست حتي ذكر خوارق عادات و معجزاتي هم كه كردي اولا كه خودت [ص 150] در دو ورق قبل همه آنها را صريحا نفي كردي سواي آيات بيان بزرگت هم كه همين مطلب را گفته است و شبهه در آن نيست ولي من در اين مورد فرض ميكنم كه شق القمر اظهار بكند اگر همين ادله سابقه كه ذكر كرده اينها منتهاي دليل اوست و حرف او قطع ميكنم كه شق القمرش هم سواي شعبده چيزي نيست و ابدا دليل حقيت او نميشود زيرا كه حقيقت نبوت و امامت امري است كه بكمال عقل حاصل ميشود چنانكه در حديث فرمودند كه خداوند هيچ نبيي را مبعوث نكرد مگر بعد از كمال عقلش و اين ادله كه تو شمرده تمام كلمات سفيهانهايست كه هيچ عاقل نميپذيرد و عجب است از تأييد پروردگار كه چگونه بطلان باطل را بر دست خودش ظاهر ميكند كه هيچ حاجت بزحمت ما نيست الا اينكه ما هم محض طلب رضاي پروردگار زحمتي ميكشيم و خداوند را حاجتي بزحمت ما نيست .
خلاصه اما آنچه از اين قبيل شمرده كه اگر ادعاي وحي يا ادعاي موعود بودن حجت است اين شخص مدعي است ، ميگوئيم كه ابدا در اين دعاوي حجتي نيست و اين مطلب در نظر مرده ايشان عظم غريبي دارد كه در هر مقام درميمانند ملتجي باين كلمه خبيثه ميشوند و مثل مصنف كسي از هيمنه اين لفظ از ميدان بيرون ميرود و ما ببركت ائمه اطهار (ص) الحمد لله بهيچ وجه اعتنا باين گونه ادله نداريم و دوست ميدارم كه در اين مقام از آيات و اخبار بقدر ميسور استدلالي كنم تا بداني كه هيچ حجتي در ادعا نيست پس ملاحظه كن كه فرعون كه بحضرت موسي (ع) عرض ميكند لئن اتخذت الها غيري لاجعلنك من المسجونين قال اولو جئتك بشئ مبين قال فات به ان كنت من الصادقين فالقي عصاه فاذا هي ثعبان مبين پس ببين كه موسي بر دعوت خود چگونه آيات ميآورد و فرعون بدون آيت دعوت ميكند و ادعا مينمايد پس اگر مطلق ادعا حجت است بايد قول فرعون را هم پذيرفت و شيطان كه ميگويد چنانكه خداوند فرموده و قال الشيطان [ص 151] لما قضي الامر ان الله وعدكم وعد الحق و وعدتكم فاخلفتكم و ماكان لي عليكم من سلطان الا ان دعوتكم فاستجبتم لي فلاتلوموني و لوموا انفسكم ما انا بمصرخكم و ما انتم بمصرخي اني كفرت بما اشركتمون من قبل ان الظالمين لهم عذاب اليم ملاحظه كن كه دعوت كدام داعي باطل از دعوت شيطان گذشته مثل همين جماعت يك دفعه ادعاي علم ميكند يك دفعه ادعاي كمال يك دفعه امامت يك دفعه نبوت يك دفعه الوهيت و ببين كه نفوذ و قدرت و سلطنتي كه اين ملعون دارد از براي احدي از دعاة باطله هست پس اگر ادعا دليل حقيت است اول حق شيطان است و چند آيه بعد از اين ميفرمايد خداوند المتر الي الذين بدلوا نعمة الله كفرا و احلوا قومهم دار البوار جهنم يصلونها و بئس القرار و جعلوا لله اندادا ليضلوا عن سبيله قل تمتعوا فان مصيركم الي النار ملاحظه كن كه تبديل نعمت پروردگار و داخل كردن قوم بدار البوار و شريك قرار دادن براي او تا اينكه مردم را از راه او گمراه كنند بغير از دعاوي باطله است و باز ميفرمايد و قالوا لنيدخل الجنة الا من كان هودا او نصاري تلك امانيهم قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين پس ببين كه غير از ادعا چيزي است و بدون برهان از ايشان پذيرفته نيست و چند آيه ديگر در طلب برهان هست حتي در جاهائي كه شريك براي خدا گرفتهاند و خداوند از آنها طلب برهان كرده پس بدون برهان هيچ ادعائي مسموع نيست حتي ادعاي نانبائي و طباخي و اگر بنا باشد كه ادعاي باطل ابدا ممكن نباشد و هر كه صاحب ادعا شد بر حق باشد پس اصلش بكلي باطلي در ملك نميماند بجهت اينكه هر باطلي صاحب يك ادعائي است و در اين صورت چرا شما در صدد اين هستيد كه مردم را بسوي خود بخوانيد زيرا كه آنها هم بگفته خود تو براي خود راه حق را دارند و حديث را هم كه سابقا خواندي كه الطرق الي الله بعدد انفس الخلايق و اصل اين حديث را در كتب معتبره نديدهايم [ص 152] و صوفيه روايت ميكنند و انفاس هم ميخوانند ، خلاصه مطلب اين است كه پس هر كسي بخدا راهي دارد چرا شما سعي ميكنيد كه او را از راه برگردانيد خاصة كه البته هر كسي در نفس خود اقرب طرق را هم اختيار ميكند زيرا كه همان راهي است كه نفس او راغبتر است و نزديكتر باوست پس خوب است شما اين قدر جان نكنيد و مردم را بيجا دعوت نكنيد ، باري و در كتاب المبين از حسين بن روح قدس الله روحه مروي است كه در علت بلاياي ائمه و انبياء فرمود كه بدانكه خداوند مخاطبه نميكند مردم را بشهادة عيان و مشافهة با ايشان تكلم نميكند و لكن او فرستاده است بسوي ايشان رسولي از اجناس ايشان و اصناف ايشان بشري مثل ايشان پس اگر فرستاده بود بسوي ايشان رسلي از غير صنف ايشان و صور ايشان هرائينه نفرت ميكردند از ايشان و قبول نميكردند از ايشان پس چونكه آمدند ايشان را و حال اينكه از جنس ايشان بودند و ميخوردند طعام را و در كوچهها راه ميرفتند خلق گفتند بايشان كه شما مثل مائيد پس قبول نميكنيم از شما تا اينكه بياوريد ما را بچيزي كه عاجز از اتيان مثل آن باشيم پس بدانيم كه شما مخصوصون هستيد دون ما بآنچه ما قادر بر آن نيستيم پس قرار داد خداوند از براي ايشان معجزاتي كه خلق از آوردن مثل آنها عاجز بودند ، تا آخر حديث شريف كه حاصلش اين است كه بسبب معجزات مردم درباره ايشان ادعاي الوهيت ميكردند اين است كه آنها را مبتلا فرموده كه بدانند كه خدا نيستند و در آخر حديث فرمود كه اين بيان مسموع از حجت است خلاصه كه اگر بمحض ادعا خلق ميبايست تمكين كنند ديگر حاجت بمعجزي نبود و اگر حاجت بمعجز نبود ديگر لازم نبود كه آنها را مبتلا ببلاها بكند تا اينكه خلق درباره آنها ادعاي الوهيت نكنند پس ببين همه اين بلايا و محن كه بر ايشان وارد ميشود نتيجه آن مسئله است كه ادعا بايد مقرون ببرهان باشد [ص 153] و بدون برهان پذيرفته نيست و همچنين شواهد اين مطلب در آيات و اخبار لاتعد و لاتحصي است و گمان نميكنم بر هيچ عاقلي اين امر مشتبه باشد ولي اين جماعت عمدا ميخواهند كه مشتبه بكنند و شبيه بمسلمات سخن ميگويند كه جاهل گمان كند كه اينها جزو مسلميات است و قبول كند و از عبدالله بن عمر از حضرت پيغمبر (ص) كه فرمود قائم نميشود ساعت تا اينكه بيرون بيايد نحو از شصت دروغگو كه همهشان ميگويند ما نبي هستيم و حضرت باقر (ع) فرمود كه بپرهيزيد سفياني را و بپرهيزيد شريد را از ولد فلان كه ميآيند مكه و تقسيم ميكنند در آن اموال را و خود را تشبه بقائم عليه السلام ميكنند و بپرهيزيد شذاذ را از آلمحمد و حضرت صادق (ع) فرمود كه بيرون نميآيد قائم تا اينكه بيرون بيايد پيش از او دوازده نفر از بنيهاشم كه همه ايشان بسوي خود ميخوانند حال ملاحظه نمائيد اين رايتها غير از ادعا چيزي دارند و گمان مكن كه اين جماعت همه مثلا مثل حيوانات برّي سلوك ميكنند بلكه همين وضعها كه الآن داعي شما دارد آنها هم دارند عرض كردهام كه الآن چندي است كه داعي در هندوستان پيدا شده كه بسا دستگاه و جمعيتش خيلي از اينها بيشتر باشد كارش هم پيشرفتي كرده كتب و رسائلي هم مينويسد و طبع مينمايند و متفرق ميكنند حال نميدانم شما بر حقيد يا اين طايفه يا هيچكدام آنچه محقق است اين است كه هر دو بر باطل هستيد و ما از خداوند مسئلت داريم كه از شر شما و امثال شما همه محفوظ بمانيم خلاصه و نيز اخبار ديگر هست و شنيده شد حضرت صادق (ع) كه ميفرمود بدرستي كه دنيا نميباشد مگر در آن دو امام هست برّي و فاجري پس برّ آن چنان كسي است كه خداوند فرموده و جعلناهم ائمة يهدون بامرنا و اما فاجر پس او آنچنان كسي است كه خداوند فرموده و جعلناهم ائمة يدعون الي النار و يوم القيمة لاينصرون و از آن حضرت است كه [ص 154] فرمود اصلاح نميكند مردم را مگر امام عادلي و امام فاجري بدرستي كه خداوند عزوجل ميفرمايد و جعلناهم تا آخر آيه و هم از آن حضرت است كه دعواي بحقيقت از براي انبياء است و صديقين و ائمه عليهم السلام و اما مدعي بغير واجب پس آن مثل ابليس لعين است كه ادعاي عبادت نمود و حال اينكه او در حقيقت با پرورنده خود نزاع نمود و مخالفت امر او را كرد و اظهار كرد كذب را و كاذب امين نميشود و هر كه ادعا بكند امري را كه بر او حلال نيست ابواب تلف را بر روي خود گشوده و مدعي مطالبه كرده ميشود به بينه لامحاله و حال اينكه او ندارد پس مفتضح ميشود و صادق گفته نميشود باو براي چه و اميرالمؤمنين (ع) فرمود كه صادق را نميبيند احدي مگر اينكه ميترسد از او و اخبار بسيار باين مضامين وارد شده ولي ما بجهت عدم اطناب ترك كرديم ذكر آنها را مگر يك حديث كه با اينكه طولاني است ولي چون بيفايده نيست ذكر ميشود پس از احمد بن اسحق بن سعد اشعري (ره) منقول است كه آمد او را بعضي از اصحاب ما كه اعلام بكند او را باينكه جعفر بن علي نوشته است بسوي او كتابي و تعريف نفس خود را كرده و اعلام نموده كه اينكه اوست قيم بعد از برادرش و اينكه در نزد اوست از علم حلال و حرام آنچه محتاج باوست و غير اين از همه علوم احمد بن اسحق ميگويد كه بعد از آنكه كتاب را خواندم عريضه بصاحب الزمان عليه السلام نوشتم و كتاب جعفر را درج آن گذاشتم پس جواب بسوي من بيرون آمد بسم الله الرحمن الرحيم آمد مرا كتاب تو ابقاك الله و كتابي كه درج او بود و احاطه كرد معرفت من بهمه آنچه متضمن بود بر اختلاف الفاظش و تكرر خطاء در آن و اگر تدبر بكني آنرا هرائينه واقف ميشوي بر بعض آنچه من واقف شدم و الحمد لله رب العالمين حمدا لا شريك له علي احسانه الينا و فضله علينا خداوند ابا فرموده است از براي حق مگر تماميت را [ص 155] و از براي باطل مگر بطلان را و شاهد است بر من بآنچه ذكر ميكنم و از براي من بر شما بآنچه ميگويم هر گاه جمع بشويم از براي روزي كه شكي در آن نيست و سؤال بكند ما را از آنچه در آن اختلاف داريم و بدرستي كه خدا قرار نداده است از براي صاحب كتاب بر مكتوب اليه و نه بر تو و نه بر احدي از خلق جميعا امامت مفترضهٔ و نه طاعتي و نه ذمهٔ و زود باشد كه بيان كنم از براي شما جملهٔ كه اكتفا بكنيد بآن انشاء الله اي فلان يرحمك الله بدرستي كه خداي تعالي خلق نكرده است خلق را عبث و آنها را مهمل قرار نداده بلكه خلق كرده است ايشان را بقدرت خود و قرار داده است از براي ايشان گوشها و چشمها و دلها و عقلها پس فرستاد بسوي ايشان پيغمبران را (ع) كه بشارت دهند و انذار فرمايند و امر فرمايند ايشان را بطاعت خدا و نهي كنند ايشان را از معصيت خدا و بشناسانند ايشان را آنچه كه جاهلند از امر خالقشان و دينشان و نازل فرمود بر ايشان كتابي و فرستاد بسوي ايشان ملائكه را و جدا كرد ميان ايشان و ميان آن كس كه فرستاده است ايشان را بسوي ايشان بفضلي كه از براي ايشان است بر ايشان و بآنچه آورده است ايشان را از دليلهاي ظاهره و براهين باهره و آيات غالبه پس بعضي از ايشان كسي است كه قرار داده است بر او آتش را برد و سلام و او را خليل خود گرفته و بعضي از ايشان كسي است كه تكلم كرده است با او تكلم كردني و عصاي او را اژدهاي مبين كرد و بعضي از ايشان كسي است كه مردگان را زنده كرد باذن پروردگار و كور و پيس را شفا داد باذن خدا و بعضي از ايشان كسي است كه تعليم كرد او را منطق طير را و بعضي از ايشان كسي است كه آورده شده است از هر چيزي پس فرستاد محمد را (ص) رحمة للعالمين و تمام كرد باو نعمت خود را و ختم كرد باو انبياء خود را و فرستاد او را بسوي مردم كافة و ظاهر فرمود از صدق او [ص 156] آنچه را كه ظاهر كرد و بيان فرمود از آيات و علامات او آنچه را كه بيان كرد پس قبض كرد او را (ص) در حالتي كه حميد بود و فقيد و سعيد و قرار داد امر را بعد از او بسوي برادرش و پسر عمش و وصيش و وارثش علي بن ابيطالب (ع) پس بسوي اوصياء از فرزندان او يكي بعد از ديگري زنده كرد بايشان دين خودش را و تمام كرد بايشان نور خودش را و قرار داد ميان ايشان و ميان برادران ايشان و بنيعمشان و نزديكان پس نزديكان از ذوي ارحامشان فرق بيني كه شناخته ميشود بآن حجت از محجوج و امام از مأموم باينكه حفظ كرد ايشان را از گناهان و بري كرد ايشان را از عيوب و پاكيزه كرد ايشان را از دنس و منزه كرد ايشان را از لبس و قرار داد ايشان را خزان علم خود و مستودع حكمت خود و موضع سر خود و تأييد كرد ايشان را بدلايل و اگر اين نبود مردم همه يكسان بودند و هرائينه ادعا ميكرد امر خداي عزوجل را هر كسي و حق از باطل و علم از جهل شناخته نميشد و بتحقيق كه ادعا كرده است اين مبطل مدعي بر خدا دروغ را بآنچه ادعا كرده پس نميدانم كه بكدام حالتش اميد دارد كه دعواي او تمام شود آيا بفقهي در دين خدا كه پس بحق خدا نميشناسد حلالي را از حرام و فرق نميگذارد ميانه خطا و صواب يا بعلم است پس نميداند حقي را از باطل و نه محكمي را از متشابه و نميشناسد حد صلوة و وقت آنرا يا بورعي است كه خدا شاهد است بر ترك كردن او نماز فريضه را چهل روز كه گمان ميكرد آنرا براي طلب شعبده و شايد خبر او بشما رسيده باشد و اين است ظروف مسكره منصوبه او و آثار عصيان او مر خداي عزوجل را مشهوره قائمه است يا آنكه صاحب معجزه و آيتي است پس بياورد آنرا يا بحجتي است پس تمام كند آن را يا بدلالتي است پس ذكر كند آنرا خداي تعالي در كتاب عزيز خود فرموده بسم الله الرحمن الرحيم [ص 157] حم تنزيل الكتاب من الله العزيز الحكيم ماخلقنا السموات و الارض و ما بينهما الا بالحق و اجل مسمي و الذين كفروا عما انذروا معرضون قل ارأيتم ما تدعون من دون الله اروني ماذا خلقوا من الارض ام لهم شرك في السموات ايتوني بكتاب من قبل هذا او اثارة من علم ان كنتم صادقين و من اضل ممن يدعو من دون الله من لايستجيب له الي يوم القيمة و هم عن دعائهم غافلون و اذا حشر الناس كانوا لهم اعداءا و كانوا بعبادتهم كافرين پس التماس كن خداوند متولي توفيق تو شود از اين ظالم آنچه را كه ذكر كردم و امتحان كن او را و سؤال كن او را كه آيه را از كتاب خدا تفسير كند يا نمازي را كه حدود آنرا و آنچه در آن واجب است بيان كند تا اينكه حال و مقدار او را بداني و ظاهر بشود از براي تو عيب و نقص او و خداوند حسابكننده اوست حفظ كند خداوند حق را بر اهلش و ثابت بدارد آنرا در مستقرش و بتحقيق كه خداوند ابا فرموده از اينكه امامت در دو برادر باشد بعد از حسن و حسين (ع) و هر گاه اذن بدهد خدا بما در قول حق ظاهر ميشود حق و مضمحل ميشود باطل و مكشوف ميشود از شما و الي الله ارغب في الكفاية و جميل الصنع و الولاية و حسبنا الله و نعم الوكيل و صلي الله علي محمد و آله ، تمام شد ترجمه حديث شريف ، پس ببين كه آيا بمحض دعوت مدعي ميتوان از او قبول كرد يا بايد از او طلب حجت و آيت و دليل نمود و اگر چه بعد از اين اخبار ديگر الحمد لله حاجت به بيان نيست ولي چون در فصل سابق بياني شده است كلماتي چند تتمه همان بيان عرض ميشود تا بداني كه اين حرف چه قدر سست و بيمعني است پس ميگوئيم كه چون حكمت بالغه پروردگار بر اين قرار گرفته است كه علم حق و باطل هر دو در ملك باشد و در حديث ديدي كه امام حق و امام ضلال هر دو هستند لامحاله بايد بخلق اختياري عنايت فرمايد كه هر كه دعوت باطلي خواسته باشد بكند ممنوع نباشد و اگر مسلوب الاختيار باشند در اين باب البته [ص 158] خلق كامل مكرم پيدا نخواهد شد و بهمين اختيار است كه اگر چنانچه اختيار خير كردند شرف بزرگ از براي ايشان حاصل ميشود و اگر اختيار شر كردند خست و خباثت بسيار پيدا ميكنند و چون خداوند خواسته كه خلق او كامل باشد و خبيث در منتهي درجه خبث و طيب در اعلي درجه طيب در خلق او باشند ايشان را مختار خلق كرده چه كه اگر مختار نبودند نيكي و بدي ايشان از خود ايشان نبود و مدح و ذمي مستحق نميشدند پس اين است كه آنها را مختار كرده و بعد از اختيار هم اگر بنا باشد كه ممنوع شوند از آنچه اختيار كردهاند باز اختيار ايشان ناقص ميماند بلكه بايد مخلي بطبع باشند تا اينكه منتهاي همت خود را بكار برند نهايت اين است كه اگر در اختيار خودشان وقتي بدرجه رسيد كه اسباب فساد ملك و نقص حكمت پروردگار شد خداوند از خارج اسباب دفع آنها را فراهم ميآورد چنانكه فرمود و لولا دفع الله الناس بعضهم ببعض لهدمت صوامع و بيع پس از عدل و حكمت پروردگار نيست كه اگر كسي دعوتي بخواهد بكند بسوي خود و خلق را گمراه كند فورا خداوند او را منع كند طوري كه اول وهله مثلا زبان او گنگ شود و دست او فورا شل شود و اگر اينطور كند علم باطلي در ملك پيدا نخواهد شد ابدا و اينكه فرموده است خداوند درباره پيغمبر خود صلي الله عليه و آله و لو تقول علينا بعض الاقاويل لاخذنا منه باليمين ثم لقطعنا منه الوتين يعني اگر بعضي اقاويل بر ما ببندد هرائينه قوت او را ميگيريم پس بعد از آن رگ دل او را يا رگي كه در پشت هست كه فرزند از اوست قطع ميكنيم نفرموده است كه فورا اين كار را ميكنيم طوريكه هلاك بشود و ديگر قوه اضلال نداشته باشد بلكه امهال و استدراج هم در كار او هست چنانكه فرمود فمهل الكافرين امهلهم رويدا و علي بن ابرهيم نقل ميكند كه يعني مهلت بده آنها را براي وقتي كه قائم مبعوث ميشود پس انتقام ميكشد از براي من از جبابره [ص 159] و طواغيت از قريش و بنياميه و ساير مردم پس ببين كه طول مدت مهلت چه قدر است و فرمود سنستدرجهم من حيث لايعلمون و املي لهم ان كيدي متين فرعون چهارصد سال عمر كرد و ادعاي ربوبيت هم مينمود و خداوند او را مهلت ميداد تا بعد از مدتهاي مديد كه او را هلاك كرد پس شبهه نيست كه سلب اختيار از داعي بباطل نميشود بلي حجتي كه بآن اثبات حقيت خود را بكند براي آن البته نميماند و شايد كه مراد از اخذ بيمين هم همين باشد زيرا كه قوت انبياء بحجت و آيتي است كه از خداوند دارند و كفايت ميكند كه عادت خداوند جاري نشده است كه هر باطلي را بمحض اظهار دعوت خود چنان بگيرد كه ديگر نتواند ادعاي خود را بكند و اگر چنين بود ديگر باطلي در دنيا نميماند و شيطان ملعون اين همه مهلت نمييافت كه اينطور جسور شود و عرض كند بعزتك لاغوينهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين پس بمحض ادعا هيچ امري ثابت نميشود حتي ادعاي صد دينار از مال دنيا كه تمام آنرا خداوند در قدسي لاشئ خوانده است بدون شاهد و بينه مسموع نيست چه جاي اين امر كه محل سخن ما است كه اعظم امور دنيا و آخرت است بلكه در حقيقت علت غائي همه ايجاد است والله كه بسيار سست شمردند امر خدا را و اين طور نيست و در مقام تلبيس بعوام بيچاره ميگويند اگر راست ميگوئيد ادعا كنيد آنها هم يا اينقدر ضعيفند كه قوه ادعا ندارند يا اندك تديني دارند و ادعاي بيجا نميكنند پس اين را حجت ميكنند كه ديديد كه هر كس نميتواند ادعا بكند چرا اين همه مدعين بباطل كه در عالم بودهاند و هستند ملاحظه نميكني اگر همه اهل حقند كه پس بسيار كار سهل شد و اتسع الخرق علي الراقع و يقينا خودشان هم راضي باين امر نيستند و اگر بعضي بر باطلند فقد ثبت المطلوب و در كتاب المبين نقل فرموده است كه بحضرت صادق (ع) عرض كردند كه مرجئه بر ما احتجاج ميكنند و [ص 160] ميگويند همچنانكه كافر نزد ما كافر نزد خداست پس همچنين مييابيم مؤمن را كه هر گاه اقرار بايمان خود كند او در نزد خدا هم مؤمن است حضرت فرمود سبحان الله چه طور اين دو مساوي هستند و حال اينكه كفر اقرار است از بنده پس تكليف كرده نميشود بعد از اقرار بينه را و ايمان دعوي است و جايز نيست مگر به بينه و بينه او عمل اوست و نيت او پس هر گاه متفق شدند پس بنده در نزد خدا مؤمن است ، تا آخر حديث شريف ، پس ببين كه ادعاي ايمان بي بينه پذيرفته نيست پس ادعاي نبوت و امامت بطريق اولي و حال اينكه ايمان جزئي از آنها است باري و اما آنچه از تصرفات ايشان ذكر كرده همه محض همين است كه چهار نفر عامي جاهل طماع يا شرير مفسد گرد آنها را گرفته و برميجهند و فسق و فجور و فساد و شرارتي در ملك ميكنند نميدانم تصرفات ايشان در ملك بيشتر است يا فرعون ذي الاوتاد يا ثمود الذين جابوا الصخر بالواد يا شداد كه بنياد ارم ذات العماد نهاد يا بولس ملعون كه مذهب تثليث را قرار داد و اين همه جمعيت و قوت و شوكت نصاري ملاحظه ميشود و ترقيات مدارك و مشاعر و صنايع و افعال غريبه ايشان ديده ميشود و هيچ اعتنا بشما و امثال شما ندارند و آنچه هم كه تحصيل كردهاند از بركات و فيوضات شما نميدانند اي مرد هيچ احمق اين جوره ادله آورده است هر كه بخواهد بگويد كه اينها از آثار نفس من و تدابير من است ميتواند بگويد نهايت مردم عقل دارند و حرف ياوه كه مثمر ثمري نيست نميزنند اگر شما راست ميگوئيد تغييري جزئي در يك امري از امور عالم بدهيد بدون اسباب ظاهري كه هيچ ضرر هم بجائي نداشته باشد تا خلق تصديق كنند كه اين تصرفات از شما است و الا بمحض حرف اگر تو قناعت داري همه مجنونهاي عالم اينجوره دعاوي ميكنند چه بسيار ديدهايم كه شخصي ديوانه شده و بعينه از همين قبيل حرفهاي تو زده كه من سلطانم و مالك الرقاب و چنين و چنان [ص 161] كردهام و چنين خواهم كرد بعد كه عقلش سرش آمده خودش از حرفها كه زده خجل و شرمنده شده تو هم رو بخداوند بكن و از او بخواه كه تو را شفا دهد .
خلاصه و بعضي جزئيات در سخنانش هست مثل ترجيح كتاب نعوذ بالله و همچنين از ترقيات خودشان و از جان گذشتنها و امثال اينها كه همه سابقا جواب داده شده و همه هم باز از سنخ همان دعاوي است كه يك كلمه آنها پذيرفته نيست مگر با براهين نيره ، و از جمله تكميلات خود ميشمرد ظهور صنايع و فنون را ، اولا دلم ميخواست كه از ايشان خواهش ميكرديم كه يك صنعت بسيار جزئي خودشان ابراز ميدادند يا آنكه يك صنعتي كه شخص فرنگي يا امريكائي كرده است و فرضا هنوز امتياز آنرا بغير صانعش ندادهاند و علم آنرا هم بديگري نياموخته ايشان حل اشكال آنرا بكنند كه چه كرده كه اين طور شده ببينيم شعور ايشان بقدر يك نفر امريكائي كه خلق وحشي بودهاند و تازه آمد و شد كردهاند و تحصيلي كردهاند هست يا نيست و خود اين در نزد اهل حق و متدينين عالم مسئلهايست كه ظهور اين قسم صنايع از محسنات عالم است يا اسباب لهو و لعبي است كه اهل آخر الزمان براي خود فراهم كردهاند و از ذكر خداوند غافل شدهاند بلكه اسباب فساد و كثرت معصيت و روگرداني از حق است و خداوند اگر از خلق باينها خوشنود ميشد البته ميتوانست كه بر زبان انبياء و اولياء خودش همه اينها بلكه عجيبتر از اينها را جاري كند و تعليم مردم نمايد و نكرد اين كار را آيا اين از عجز او بود يا جهل او نعوذ بالله علاوه بر اينها كه اگر تتبع در تواريخ و سير بكني ميبيني كه چه بسيار صنايع عجيبه غريبه در قديم بوده كه بسا هنوز فرنگيان نتوانستهاند مثل آنرا بياورند اين كيميا است كه خداوند در كتاب خود اشاره بآن فرموده از قول قارون كه اوتيته علي علم عندي و در اخبار اهل بيت مكرر ذكر آن شده و آنرا اخت النبوة [ص 162] و عصمة المروة شمردهاند فرنگيان با آنهمه اسباب و اوضاع فراهمي كه دارند نتوانستهاند كه عمل آنرا تمام كنند ، خلاصه كه اولا كه اين صنايع و فنون منظور نظر پروردگار و مأمور به خلق نيست ثاني اينكه اختصاص باين زمان ندارد ثالث اينكه هر چه هست دخلي بتو ندارد و شما را هيچ تصرف در آنها نيست ميگوئي چنين نيست بسم الله آيت آنرا نشان ما بدهيد و الا كه عرض كردم گنجشك هم ميگفت كه من تخت سليمان را بمنقار خود حركت ميدهم ، و گفته است كه احكام ايشان را دول لا عن شعور كه از ايشان است گرفته و عمل ميكنند اين هم مثل حرفهاي سابقش اي مرد بيچارهها زحمتها كشيدهاند بعد از هدايت انبياء و اولياء سابقين براي خود مشورتخانهها قرار دادند فكرها كردند خيالها نمودند ياساها براي خود قرار دادند و هر چه از آنها صحيح است مقتبس از شرايع انبياء است و هر چه فاسد است از آراء خودشان حالا شما سرتان خوش آمده بنشينيد ادعا بكنيد كه اينها از آثار نفس ما است اگر راست ميگوئيد يك حكمي وضع كنيد پيش از آنكه ديگران وضع كنند و يكمرتبه در همه عالم جاري كنيد بقسمي كه همه بفهميم اين از تصرف شماست و الا بحرف مفت كار پيش نميرود خلاصه كه حاجت بتفصيل زياد نيست كفي الله المؤمنين القتال كه اين جماعت بر دست و قلم و زبان خودشان مفتضح هستند و حاجت بزحمت ما نيست .
فصل - گفته است : و حال اين طالب سالك مجاهد نبذي از آنچه قرآن و اخبار و تورية و انجيل بر صدق مدعاي اين حزب شهادت ميدهد عرض ميكند بعد بخيال خود نصايحي ميكند و در حجيت كتاب و دلالت آن بر مدعاي حضرات سخني ميگويد كه محل رد و بحث نيست تا آنكه شروع باستدلال ميكند و اول آياتي كه دلالت بر معجز بودن قرآن و عجز جن و انس از آوردن مثل آنرا ذكر ميكند .
[ص 163] جواب - ما الحمد لله معجز بودن قرآن را تصديق داريم و شبهه در آن نيست ولي تو خود اي ناظر انصاف بده كه كسي كه مصدق اين آيات باشد آيا در صدد اثبات حقيت و معجز بودن كتاب ديگر مثل بيان ميرزا عليمحمد برميآيد والله كه اين جماعت گويا علاوه بر انكار اسلام مجنون هم باشند كه همان آياتي كه صريحا بر خود آنها رد ميكند آنها را دليل خود ميشمرند ملاحظه كن كه از جمله آيه است كه خداوند ميفرمايد و ان كنتم في ريب مما نزلنا علي عبدنا فاتوا بسورة من مثله و ادعوا شهداءكم من دون الله ان كنتم صادقين فان لمتفعلوا و لنتفعلوا فاتقوا النار التي وقودها الناس و الحجارة اعدت للكافرين اين آيه مباركه را ذكر ميكند با اينكه صريح است كه مثل آنرا نميآوريد و نخواهيد آورد آن وقت از اين ميخواهد نتيجه بگيرد كه بيان ميرزا عليمحمد مثل قرآن است بلكه بهتر از آن و اگر چه در صدد نبودم كه در اينجا تفصيلي بدهم زيرا كه اگر بنا بگذارم كه بر هر كلمه او هر چه وارد ميآيد ذكر كنم حجم كتاب از اندازه خارج ميشود و ناظرين را ملال ميگيرد اما چه كنم كه تلبيس اين جماعت اين قدر است كه سكوت ما را دليل عجز يا تسليم ميشمرند و لابد بايد احقاق حق و ابطال باطل را نمود تا هر كس را كه خداوند خواسته هدايت فرمايد پس عرض ميكنم كه در تفسير برهان سيد هاشم بحريني توبلي عليه الرحمه نقل كرده است از حضرت موسي بن جعفر عليه السلام كه فرمود پس چونكه خداوند مثلها زد از براي كافرين مجاهرين كه دفعكننده بودند مر نبوت محمد (ص) را و ناصبين منافقين از براي رسول خدا كه دفعكننده بودند از براي آنچه فرمود در شأن برادرش علي (ع) و دفعكننده بودند اينكه آنچه فرموده از جانب خدا باشد كه آنها آيات محمد (ص) بود و معجزات او از براي محمد بعلاوه آياتي كه بيان فرموده بود از براي علي (ع) [ص 164] در مكه و مدينه و زياد نكردند آن جماعت مگر سركشي و طغيان را فرمود خداي تعالي و ان كنتم في ريب مما نزلنا علي عبدنا اگر در شك هستيد از آنچه نازل كرديم بر بنده خود تا اينكه انكار كرديد اينكه محمد (ص) رسول خدا باشد و اينكه اين كه بر او نازل شده كلام من باشد با اظهار من بر او در مكه آيات باهرات را مثل ابري كه سايه بر سر او ميافكند در سفرهاي او و جماداتي كه بودند كه بر او سلام ميكردند از كوهها و سنگها و درختها و مثل دفع كردن كساني را كه قصد قتل او را كردند و كشتن او ايشان را و مثل آن دو درخت كه از هم دور بودند و بهم پيوستند پس نشست پشت آنها بجهت قضاء حاجت خود بعد بجاي خود برگشتند همچنانكه بودند و مثل خواندن او درخت را پس آمد او را در حالتي كه اجابت مينمود و خاضع و ذليل بود پس امر كرد او را برجوع پس رجوع كرد درحاليكه سامع و مطيع بود پس بياوريد اي معشر قريش و يهود و اي معشر نواصب كه اسلام را بخود بستهايد و از آن بري هستيد و اي معشر عرب فصحاء بلغاء صاحبان السن بسورهٔ از مثل آن يعني از مثل محمد (ص) مثل مردي از خودتان كه نه بخواند و نه بنويسد و نه درس بدهد كتابي را و نه آمد و شد نزد عالمي بكند و نه تعليم از احدي بگيرد و شما در سفرها و حضر او را ميشناسيد و چهل سال اين طور در ميان شما مانده بعد آورده شده جوامع علم را حتي علم اولين و آخرين را پس اگر شما در شكيد از اين آيات پس بياوريد از مثل اين مرد مثل اين كلام را تا اينكه ظاهر بشود اينكه او دروغگو است همچنانكه گمان ميكنيد بجهت اينكه هر چه از نزد غير خدا باشد پس زود باشد كه يافت بشود از براي او نظيري در ساير خلق خدا و اگر هستيد اي معاشر قراء كتب از يهود و نصاري در شك از آنچه آورده است شما را بآن محمد (ص) از شرايع خود و از نصب كردنش برادر خود را كه سيد الوصيين است وصي [ص 165] از براي خود بعد از آنكه بتحقيق كه ظاهر كرده است از براي شما معجزات خودش را كه بعضي از آنهاست كه ذراع مسمومه با او تكلم كرد و گرگ با او سخن گفت و چوب بسوي او ناله كرد در حالتي كه بر منبر نشسته بود و دفع كرد خداوند از او سمي را كه يهود در طعام خود كرده بودند و بلا را بخود آنها برگردانيد و خود شما را بآن هلاك كرد و بركت داد و بسيار نمود طعام كم را پس بياوريد يك سوره از مثل قرآن از تورية و انجيل و زبور و صحف ابرهيم و كتابهاي چهاردهگانه پس بدرستي كه شما نمييابيد در ساير كتب خدا سوره مثل سوره از اين قرآن و چگونه ميشود كه كلام محمد (ص) كه نقل كرده شده است افضل از ساير كلام خدا و كتب او باشد اي گروههاي يهود و نصاري بعد از آن فرمود بجماعت ايشان كه بخوانيد شهداء خود را از دون خدا يعني بخوانيد بتهاي خود را كه عبادت ميكنيد اي مشركين و بخوانيد شياطين خود را اي نصاري و يهود و بخوانيد قرينهاي خود را از ملحدين اي منافقين مسلمين از كساني كه نصب عداوت آلمحمد (ص) كه طيبين هستند نمودند و ساير اعوان خود را بر اراده خودتان اگر شما راست ميگوئيد اينكه محمد (ص) قرآن را از پيش خود ميگويد و خدا بر او نازل نكرده و اينكه آنچه ذكر كرده از فضل علي (ع) بر جميع امتش و سياست آنها را بگردن او گذاشته بامر خداي احكم الحاكمين نيست پس بعد از آن فرمود خداوند پس اگر نكرديد يعني نياورديد اي كساني كه غلبه ميجوئيد بحجت پرورنده عالميان و نخواهيد آورد يعني اين هرگز نخواهد شد از شما ابدا پس بپرهيزيد آتشي را كه وقود آن و حطب آن مردم هستند و سنگ كه افروخته ميشود و عذاب است آن بر اهلش و مهيا شده است آن از براي كافرين مكذبين بكلام او و نبي او و نصب عداوت نمودهاند از براي ولي او و وصي او فرمود پس بدانيد بعجز خودتان از اين اينكه آن از نزد [ص 166] خداست و اگر از قبل مخلوقين بود شما قادر بر معارضه آن بوديد و بعد از آنكه عاجز شدند بعد از تقريع و تحدي فرمود خداوند قل لئن اجتمعت الانس و الجن علي ان يأتوا بمثل هذا القرآن لايأتون بمثله و لو كان بعضهم لبعض ظهيرا ، تمام شد حديث شريف ، و در بحار همين حديث را بعينه از تفسير حضرت امام حسن عسكري (ع) نقل نموده است حال يك نفر مسلمان ميخواهم كه ملاحظه اين حديث شريف را بكند و ببيند كه اولا حضرت امام حسن عسكري (ع) از موسي بن جعفر (ع) روايت ميفرمايد و اين همه معجزات را به پيغمبر (ص) نسبت ميدهد آيا اين هم مثل روايتي است كه مرده صوفيه نسبت بمراشد خود ميدهند كه اعتماد بآن نميتوان كرد و دروغ ميگويند ثاني اينكه ملاحظه كنيد كه بچه تأكيد ميفرمايد كه مثل قرآن نميآوريد و نخواهيد آورد حال اين جماعت بعينه اين آيات را نقل ميكنند آن وقت مدعي ميشوند كه بيان ميرزا عليمحمد اشرف و افصح و ابلغ از قرآن است خلاصه كه اگر يكي يكي آياتي كه باين مضامين نازل شده و اين مرد نقل نموده اگر بخواهيم اخباري كه در تفسير آنها رسيده نقل نمائيم سخن بطول ميانجامد و همين يكي كافي است همين قدر مسلمين بدانند كه والله هيچ در صدد متابعت قرآن نيستند و آياتي كه ذكر ميكنند بعينه مثل آن است كه قشون معاويه قرآنها را سر نيزه كردند و پناه بآن بردند و ابدا عمل بمقتضاي آن نكردند .
و بعد تحقيقي ميكند كه چون متفرع بر همين آيات كرده فصل جديد عنوان نميكنيم و حاصل كلامش اين است كه امري را كه خداوند نبوت خاتم انبياء را (ص) بآن ثابت فرموده ميتوان فرض عدم كمال و عدم كفايت نمود و طلب معجزه ديگر كرد سيما نفوسي را كه راضي بآيات نشدند هزار و سيصد و ده سال است لعن ميكنيم و مستحق عذاب ميدانيم و آنها كه قبول نمودند صلوات ميفرستيم . جواب ميگوئيم اما آنكه [ص 167] گفته است كه فرض عدم كفايت در قرآن نبايد كرد راست است و معجزه كامله پروردگار است ولي معذلك كله در معرفت اعجاز آن بلكه در هر گونه انتفاعي از آن محتاج باسباب ديگر هستيم و منافات با كمال آن ندارد چنانكه در كمال خود پيغمبر (ص) احدي را شبهه نيست و معذلك تو الآن در صدد اثبات اين هستي كه نبوت او را بآيات اثبات كني پس آيا پيغمبر (ص) در نبوتش نقصان داشته كه تو بجهت اثبات نبوت او محتاج بكتاب شده بلكه از اين بالاتر تو اثبات صانع خود را بوجود مصنوعات ميكني و در حديث شريف فرمودند البعرة تدل علي البعير و اثر القدم يدل علي المسير تا اينكه فرمود آنچه حاصلش اين است كه اين آسمان و زمين دلالت ميكنند بر عزيز خبير و امثال اين در قرآن و اخبار آلمحمد (ع) بسيار است پس آيا خداوند در وجود خود ناقص بوده كه من از آثار بايد پي باو ببرم اي مرد اين مزخرفات چه چيز است كه بهم ميبافي قرآن آيت كامله پروردگار است اما كمال هر چه بالاتر ميرود از فهم ناقص دورتر ميشود انما تحد الادوات انفسها و تشير الآلات الي نظائرها پس اگر من بفهم ناقص خودم كمال قرآن را ميفهمم البته قرآن هم ناقصي خواهد بود مثل من در حديث شريف عرض كردند خدمت امام (ع) اومايكفيهم القرآن قال بلي لو وجدوا له مفسرا پس اگر قرآن بآن وجوهي كه تو خيال كرده كامل است محتاج بمفسر هم نيست و همه كس بايد بفهم ناقص خود بفهمند چنانكه پيش از اين تصريح باين مطلب كردي و مردم را بكفر و ضلالت خواندي چنانكه فرمودند من فسر القرآن برأيه فقد كفر در همين حديث شريف كه الآن ترجمهاش را نقل كرديم و در برهان و بحار و تفسير عسكري (ع) موجود است ملاحظه كن ببين حضرت اول اثبات اعجاز قرآن را بمعجزات ديگر كه از پيغمبر (ص) سر زده ميفرمايد آنجا كه ميفرمايد و ان يكون هذا المنزل [ص 168] عليه كلامي مع اظهاري عليه بمكة الباهرات من الآيات كالغمامة التي كانت تظله تا آخر حديث شريف ، پس ببين كه اول بهمين وجه كه اسهل وجوه است معجز بودن خود قرآن را اثبات ميفرمايد تا تصديق كنيم كه اين كلام الله است و در اين نقصي از براي قرآن نيست بلكه نقص از براي خلق است آيا اگر چشم مرمود يا اعمي در آفتاب چيزي نبيند نقص آفتاب است يا نقص اعمي و مرمود نميدانم خود تو هم اين قدر ناداني يا خودت ملتفتي و براي خلق تلبيس ميكني خلاصه و اما آنكه گفته هزار و سيصد و ده سال است كه طلبكنندگان آيات را سواي كتاب لعن ميكنيد اين خبر را از خود ميدهي و حجتي در آن بر ديگري نيست اي چه بسيار طلبكنندگان معجزات را كه بدوستي آنها تقرب بخدا ميجوئيم و بر لعنكننده بر آنها لعن ميكنيم و اگر در كتب معجزات ملاحظه كني جماعت بسيار را از اين قبيل ميبيني مثل عمار ياسر و حارث بن كلزه ثقفي و امثال آن بلكه مثل سلمان وقتي بجهت رفع ملال از اميرمؤمنان طلب آيات كرد و باو نشان دادند و او را بآسمانها بردند و عمر را معذبا باو نشان دادند و بهشت را باو نشان دادند بلكه مثل ابرهيم خليل عليه و علي نبينا و آله السلام عرض ميكند رب ارني كيف تحيي الموتي قال اولمتؤمن قال بلي و لكن ليطمئن قلبي قال فخذ اربعة من الطير فصرهن اليك ثم اجعل علي كل جبل منهن جزءا ثم ادعهن يأتينك سعيا پس اين هم از بيديني تو است كه بر مطلق طلبكنندگان آيات لعن ميكني بلي آنكه بعد از ديدن آيات باز ايمان نميآورد او ملعون است نه هر كه طلب آيات ميكند ولو از روي تسليم باشد و بجهت معرفت حق طلب كند ، خلاصه كه هر كلمه از او محل ايراد است و چه كنم كه كتاب طول ميكشد باري هر چه خداوند خواسته خير است بعد چند كلمه بي سر و ته در فضل قرآن مينويسد و ما الحمد لله از بركات [ص 169] مشايخ خود مستغني از بيانات او هستيم و در اينجا هم لزوم ندارد كه شرح دهيم و مشايخ اعلي الله مقامهم در جاي خود بيان فرمودهاند .
فصل - گفته است : در اثبات احاطه علم و قدرت و فضل حضرت باري تعالي ميفرمايد اولميكف بربك انه علي كل شئ شهيد بهمين قسم در كفايت كتاب آن ذات ميفرمايد اولميكفهم انا انزلنا عليك الكتاب يتلي عليهم ان في ذلك لرحمة و ذكري لقوم يؤمنون و همه جاي قرآن امثال اين بيان نازل و لقد انزلنا اليك آيات بينات و مايكفر بها الا الفاسقون نزل عليك الكتاب بالحق مصدقا لما بين يديه و انزل التورية و الانجيل من قبل هدي للناس و انزل الفرقان ان الذين كفروا بآيات الله لهم عذاب شديد و الله عزيز ذو انتقام و كيف تكفرون و انتم تتلي عليكم آيات الله و فيكم رسوله و من يعتصم بالله فقد هدي الي صراط مستقيم و آمنوا بما انزلت مصدقا لما معكم و لاتكونوا اول كافر به و لاتشتروا بآياتي ثمنا قليلا و اياي فاتقون و لاتلبسوا الحق بالباطل و تكتموا الحق و انتم تعلمون و اقيموا الصلوة و آتوا الزكوة و اركعوا مع الراكعين اتأمرون الناس بالبر و تنسون انفسكم و انتم تتلون الكتاب افلاتعقلون كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين مبشرين و منذرين و انزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه و مااختلف فيه الا الذين اوتوه من بعد ما جاءتهم البينات بغيا بينهم فهدي الله الذين آمنوا لما اختلفوا فيه من الحق باذنه و الله يهدي من يشاء الي صراط مستقيم يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله حق تقاته و لاتموتن الا و انتم مسلمون و اعتصموا بحبل الله جميعا و لاتفرقوا و اذكروا نعمة الله عليكم اذ كنتم اعداءا فالف بين قلوبكم فاصبحتم بنعمته اخوانا و كنتم علي شفا حفرة من النار فانقذكم منها كذلك يبين الله لكم آياته لعلكم تهتدون و اذ اخذ الله ميثاق النبيين لما آتيتكم من كتاب و حكمة ثم جاءكم رسول مصدق لما معكم لتؤمنن به و لتنصرنه قال ءاقررتم و اخذتم علي [ص 170] ذلكم اصري قالوا اقررنا قال فاشهدوا و انا معكم من الشاهدين و انزل اليك الكتاب بالحق مصدقا لما بين يديه من الكتاب و مهيمنا عليه فاحكم بينهم بما انزل الله و لاتتبع اهواءهم عما جاءك من الحق لكل جعلنا منكم شرعة و منهاجا و لو شاء الله لجعلكم امة واحدة و لكن ليبلوكم فيما آتاكم فاستبقوا الخيرات الي الله مرجعكم جميعا فينبئكم بما كنتم فيه تختلفون قل اندعو من دون الله ما لاينفعنا و لايضرنا و نرد علي اعقابنا بعد اذ هدانا الله كالذي استهوته الشياطين في الارض حيران له اصحاب يدعونه الي الهدي ائتنا قل ان هدي الله هو الهدي و امرنا لنسلم لرب العالمين و ماقدروا الله حق قدره اذ قالوا ماانزل الله علي بشر من شئ قل من انزل الكتاب الذي جاء به موسي نورا و هدي للناس تجعلونه قراطيس تبدونها و تخفون كثيرا و علمتم ما لمتعلموا انتم و لا آباؤكم قل الله ثم ذرهم في خوضهم يلعبون و هذا كتاب انزلناه مبارك مصدق الذي بين يديه و لتنذر ام القري و من حولها و الذين يؤمنون بالآخرة يؤمنون به و هم علي صلوتهم يحافظون فان كنت في شك مما انزلنا اليك فاسأل الذين يقرأون الكتاب من قبلك لقد جاءك الحق من ربك فلاتكونن من الممترين ، بعد از ذكر اين آيات مباركه ميگويد اين آيات و امثالها را ملاحظه فرمائيد كه بدليل حكمت و موعظه و مجادله و دليل احتياط ثابت فرموده كه كتاب كتاب خداست و اوست هادي عباد و نماينده راه رشاد و تربيتكننده و تهذيبكننده و تصديقكننده كتب قبل رجوع در آيات نمائيد تا بيقين مبين بدانيد كه غير الله نميتواند كتاب نازل نمايد و نسبت بخدا دهد سبحان الله آيه عرفان كتاب الهي در همه اشياء گذاشته شده هر نفسي بقدر دارائي خود توانائي دارد رعيت عاجز فقير كجا و ادعاي سلطنت و اقتدار و البته حكومت دروغ و هر طاغي باغي را اسير نمايد و غير از سلطان احدي مالك ملك نبوده و نيست .
[ص 171] جواب - اما شهادت پروردگار در اين كه كافي است حرفي نيست ولي بيان آن در فصل بعد انشاء الله خواهد شد و اما آنكه فرموده است خداوند اولميكفهم انا انزلنا عليك الكتاب تا آخر پيش از اين آيه ميفرمايد و قالوا لولانزل عليه آيات من ربه قل انما الآيات عند الله و انما انا نذير مبين و بعد از اين ذكر اين آيه را هم در جائي كه ميخواهد انكار معجزات را بكند ظاهرا ميكند ولي در اين مقام غفلت كرده و مقصودش از استدلال بآيه اولميكفهم اين است كه كتاب كافي است در اثبات نبوت او و در جواب از اشكال آيه اول گوئيم كه اينكه فرموده است قل انما الآيات عند الله دليل اين نيست كه آيات بر دست ايشان بروز ندارد زيرا كه خود ايشان عند الله هستند چنانكه در صريح قرآن است ان الذين عند ربك لايستكبرون عن عبادته و كيست اولاي از ايشان باين و علي بن ابرهيم قمي (ره) نقل كرده است كه مراد از ايشان انبيائند و رسل و ائمه پس آنجا هم كه فرموده است قل انما الآيات عند الله دليل اين نيست كه بر دست ايشان بروز نميكند و اينكه فرموده است و انما انا نذير مبين اشاره بمقام بشريت است چنانكه فرمود قل انما انا بشر مثلكم يوحي الي و بشريت ايشان منافات با وحي الهي ندارد خلاصه كه آن آيه دليل اين نيست كه ايشان صاحب آيت نيستند و بوجوه ظاهريه هم كه خواسته باشي جميع چيزها در نزد خداست و هر وقت خواسته باشد از خزاين خود نازل ميكند چنانكه فرمود و ان من شئ الا عندنا خزائنه و ماننزله الا بقدر معلوم پس عند الله بودن آيات هم منافاتي با نزول در مقام حاجت ندارد و بعد باز بيان اين مطلب بايد بيايد و اما آنكه فرموده است اولميكفهم انا انزلنا عليك الكتاب چرا اميدواريم كه ما را كافي باشد ولي هر صنفي از خلق را بوجهي كافي است بعضي فصاحت و بلاغت آنرا ميفهمند بعضي علم و حكمت و غير اينها [ص 172] بعضي از همه اينها محرومند و بمعجزاتي كه در خود اين قرآن مذكور است از اخبار بغيب و آثاري كه بر آيات مترتب است و معجزاتي كه علاوه بر اينها ذكر شده پس باين وجوه كفايت ميكند نه اينكه صرف شنيدن آيات براي همه كس كافي است چنين نيست چنانكه آيات ديگر و اخبار همه شاهد اين مطلب است نه آنكه تو ميگوئي .
و اما آنچه از حاصل آيات ذكر كرده همه را قبول داريم مگر اين فقره كه گفته است تا بيقين مبين بدانيد كه غير الله نميتواند كتاب نازل نمايد و نسبت بخدا دهد تا آخر آنچه گفته ، اگر منظور اين است كه غير الله نميتواند كتاب حقي كه لايأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه نازل كند و بخدا نسبت دهد اين صحيح است و كتاب حق از خدا هست بدون شبهه ولي اگر منظور اين است كه ممكن نيست كسي كتابي بباطل و دروغ بياورد و نسبت بخدا دهد اين خطا است و بيمعني و در اين آيات ابدا دلالتي بر اين مطلب نيست و چگونه ممكن نيست و حال اينكه مردم ادعاي خدائي بباطل ميكنند چرا نميشود كتاب باطلي آورد و گفت اين از خداست خداوند ميفرمايد و من اظلم ممن افتري علي الله كذبا او قال اوحي الي و لميوح اليه شئ و من قال سانزل مثل ما انزل الله و چندين حديث از آلمحمد عليهم السلام رسيده چنانكه در برهان منقول است كه اين آيه در باب عبدالله بن سعد بن ابيسرح نازل شد كه برادر رضاعي عثمان بود و بمدينه آمد و اسلام آورد و خط خوبي داشت رسول خدا (ص) او را براي نوشتن وحي احضار ميفرمود و ملعون تغيير ميداد وحي را و وقتي هم مرتد شد و بمكه رفت و ميگفت من هم مثل همان كه پيغمبر آورده ميآورم و خداوند درباره او اين آيه را نازل فرمود و پيغمبر (ص) خون او را هدر كرد و عثمان در فتح مكه براي او امان خواست و آن حضرت با كمال كراهت امان داد و بود تا آن وقت كه عثمان او را والي مصر كرد پس ببين كه موافق صريح قول خدا و فرمايش [ص 173] ائمه هدي (ص) ممكن هست كسي بدروغ ادعاي وحي كند يا نه پس اگر ممكن است اين مزخرفات را مگو نهايت بگو كه خداوند بر هر حقي حقيقتي و بر هر صوابي نوري قرار داده و آيات و علامات از براي آن هست پس اگر بدروغ چيزي را بخدا نسبت دادند خداوند كذب آنرا بآثار و علامات ظاهر ميكند و آثار و علامات همانها است كه ببعض آنها اشاره شده است بعد هم باز شايد بيايد و همچنين خداوند ميفرمايد و منهم اميون لايعلمون الكتاب الا اماني و ان هم الا يظنون فويل للذين يكتبون الكتاب بايديهم ثم يقولون هذا من عند الله ليشتروا به ثمنا قليلا فويل لهم مما كتبت ايديهم و ويل لهم مما يكسبون ، در برهان از حضرت امام حسن عسكري (ع) نقل ميكند در تفسير آيه كه بعضي از ايشان يعني از يهود اميونند كه نميخوانند كتاب را نمينويسند مثل امي كه منسوب است بام يعني او همچنان است كه از شكم مادر بيرون آمده نميخواند و نمينويسد نميدانند كتاب نازلشده از آسمان را و نه كتابي كه بدروغ بر خدا بستهاند و تميز نميدهند مابين آن دو تا مگر اماني يعني اينكه خوانده بشود بر ايشان و گفته بشود بايشان كه اين است كتاب خدا و كلام او نميشناسند اگر خوانده بشود از كتاب خلاف آنچه در اوست و نيستند ايشان مگر اينكه مظنه دارند بآنچه رؤسائشان ميگويند از تكذيب محمد (ص) در نبوتش و امامت علي (ع) سيد عترتش و ايشان تقليد ميكنند رؤسا را با اينكه حرام است بر ايشان تقليد آنها بعد شرحي در باب حرمت تقليد آنها فرمود تا اينكه فرمود بعد از آن فرمود خداي عزوجل فويل للذين الي قليلا امام (ع) فرمود كه خداوند ميفرمايد از براي قومي از جماعت يهود كه نوشتند صفت نبي را (ص) و حال اينكه آن خلاف صفت نبي مبعوث در آخر الزمان است اينكه او طويل است و شكم بزرگ و اصهب الشعر و محمد (ص) خلاف آن بود و او ميآيد بعد از اين زمان بپانصد سال و اين است [ص 174] و جز اين نيست كه اراده كردند باين اينكه باقي بماند رياستشان بر ضعفاشان و فوايدشان برسد بآنها و بازدارند يا كفايت بكنند انفس خود را ● در حالتي كه ايمن از خدمت محمد (ص) و خدمت علي (ع) و اهل خاصه او باشند پس فرمود خداي عزوجل پس واي بر ايشان از آنچه نوشته است دستهاي آنها از اين صفات كه تحريف شده و مخالف است با صفت محمد و علي عذاب شديد از براي ايشان باشد در سختتر بقعههاي جهنم و واي بر ايشان از شدت عذاب ثانيا علاوه بر اول از آنچه كسب ميكنند از اموال آنچناني كه ميگيرند آنها را بر اينكه ثابت داشتند عوامشان را بر كفر بمحمد رسول خدا (ص) و انكار بوصي او برادرش كه ولي خداست ، تمام شد حديث شريف . انصاف ميپرسم از مسلمين كه آيا صريحتر و صحيحتر از اين آيه مباركه و تفسير آن ممكن است دليلي بياوريم بر اينكه ممكن است كتاب بدست خود بنويسند و بدروغ بر خدا ببندند و حضرت صادق (ع) فرمودند كه بيرون آمد عبدالله بن عمرو بن عاص از نزد عثمان پس ملاقات كرد اميرالمؤمنين (ع) را و عرض كرد كه يا علي امشب بيتوته كرديم در امري كه اميدواريم اينكه خدا ثابت بدارد اين امت را حضرت فرمود كه هرگز پنهان نميشود بر من آنچه در آن بيتوته كرديد كج كرديد و تغيير داديد و تبديل نموديد نهصد حرف را سيصد حرف تحريف كرديد و سيصد حرف تغيير داديد و سيصد حرف تبديل نموديد فويل للذين يكتبون الكتاب بايديهم تا آخر آيه ، باري خداوند ميفرمايد فمن اظلم ممن كذب علي الله و كذب بالصدق اذ جاءه اليس في جهنم مثوي للكافرين تأويل اين آيه مباركه در حقيقت در اين جماعت بروز كرد كه دروغ بر خدا ميبندند و باو نسبت ميدهند و آن وقت تكذيب كتاب و اخبار ائمه اطياب را هم كه همه محض صدق است مينمايند .