فصل - گفته است : پس تعيين معجزه با خداست و اين من حيث الاتميت و اكمليت و اعظميت و اشرفيت منحصر است بآيات و كتاب زيرا كه اولا باقي است ثانيا فرمان فرمان الهي است ثالثا هر نفسي بخواهد بفهمد ميتواند رابعا راه ترقي مشاعر و مدارك است خامسا علت تقرب الي الله است سادسا ميتوان [ص 116] نقل نمود و بهر ديار فرستاد سابعا دلائل حق و صدق يك و هزار نيست الطرق الي الله بعدد انفس الخلايق و هر نفسي بقدر شعور و ادراك خود ميتواند از كتاب و آيات بهره برد و بفهمد و ثامنا داراي اوامر و نواهي و علت تهذيب و ترقي و تربيت است و تاسعا جميع خوارق عادات و مايحتاج امت در آن نازل و مذكور است و كتاب اعظم حجت و اكبر دليل است و باقي حجج و دلايل طائف حول كتاب و آيات است .

جواب - اين كلمات اگر چه نقصان آنها بسيار است و اگر بيان كامل بالغ در فضل قرآن ميخواهي رجوع كن بكتاب مبارك ارشاد العوام در فارسي و بكتاب مبارك فطرة السليمه و طريق النجاة و غير آنها از كتب مولاي من اعلي الله مقامه و كتب ساير مشايخ ما اعلي الله مقامهم و فريفته تحقيقات اين جاهل نادان مشو كه مثل اينكه شياطين استراق سمع ميكنند و اكاذيبي از خود جزو آنها كرده بكاهنين خبر ميدهند و كاهن بمردم ميرساند اين هم بهمين طور استراق سمعي كرده و حشو و رثي از رأي خود داخل آنها كرده و بخود نسبت داده است بهر حال كه محتاج بجواب نيست و شبهه هم در اين نيست كه قرآن اشرف معجزات پيغمبر است (ص) و فضل آن بسيار است بلكه فضل آن بر ساير كلمات خلق مثل فضل پيغمبر است (ص) بر همه امت بلكه مثل فضل خداست بر خلق زيرا كه همان بعينه فضل خداست كه بهر كس خواسته عطا فرموده ذلك فضل الله يؤتيه من يشاء و الله اعلم حيث يجعل رسالته اما بياناتي كه اين مرد كرده ناقص است مثل اينكه ميگويد كه هر نفسي بخواهد بفهمد ميفهمد ، و عجب است كه علماي كامل بالغ كه تمام عمر خود را تدبر در قرآن دارند اقرار بعجز خود از فهم قرآن دارند و اين مرد لا عن شعور ميگويد كه هر كس بخواهد بفهمد ميفهمد اگر ميتوانند بفهمند پس چرا جن و انس عاجز از اتيان مثل آن هستند و حال آنكه مسلم است كه هر كسي كه علمي را [ص 117] آموخت و حقيقة آنرا دست آورد برميدارد كتابي مثل همان كتاب كه از آن تحصيل اين علم را كرده مينويسد بلكه بسا بوضع و ترتيبي حكيمانه‌تر از اول بمقتضاي آنكه گفته‌اند كه كم ترك الاول للآخر حال اگر فهميدن قرآن باين آساني است كه تو گفتي پس همه كس بايد بتوانند مثل آنرا بياورند و ما مي‌بينيم كه خداوند علم آنرا مخصوص بخود و راسخين در علم فرموده بلكه موافق يك معني كه از حديث شريف ظاهر ميشود علم آن مخصوص خداست و راسخين در علم شأنشان تسليم است زيرا كه فرموده و الراسخون في العلم يقولون آمنا پس ايمان و تسليم را خداوند رسوخ در علم خوانده و اين بدبختان از آنجا كه ميخواهند مدعي شوند كه مزخرفات ميرزا علي‌محمد نظير قرآن است بلكه نعوذ بالله اشرف از قرآن چنانكه بعد از همين عبارت تصريح بآن كرده است اين است كه مدعي علم قرآن هستند و لازمه اين اين است كه چندين آيه از قرآن را كه فرموده مثل آنرا نميتوان آورد بكلي منكر شوند و عجب اين است كه معذلك تلبيس ميكند كه قرآن حق و صدق است و معجزي است كه مثل آنرا نميتوان آورد آيا در كدام آيه از قرآن است يا كدام حديث كه اينكه گفته‌ايم كه مثل قرآن نميتوان آورد تا زمان معيني است و بعد از آن ميتوان آورد يك نفر از ميان اين جماعت منصف نيست كه بگويد بيائيد حال ديگر دست از اين تلبيسها برداريم و خلق خدا را بگذاريم بحال خود باقي باشند خلاصه كه در اين مورد بناي گفتگوئي نداشتم و لكن سخنان اين مرد شخص منصف را بي‌تاب ميكند و ما را در فضل قرآن سخني نيست بله بيش از حد احصا و شماره است و ممكن نيست كه اين‌همه فضيلت در كتاب ديگر براي احدي از آحاد جمع شود .

فصل - گفته است : و صاحب اين امر امنع ازيد و افصح و اعلي و اظهر دارد [ص 118] و اين شجره همان شجره محمديه است كه از قبل قرآن بر او نازل شد و حال بيان و تبيان و اگر بگويند آن شجره مباركه نيست ملل قبل هم از پيش همين قول را گفتند و قالوا ما انتم الا بشرا مثلنا و ماانزل الرحمن من شئ ان انتم الا في ضلال مبين و اگر بگويند عجز كل ثابت نيست از قبل هم گفتند لو نشاء لقلنا مثل هذا ان هذا الا اساطير الاولين نعوذ بالله آيا در عالم تا حال احدي از جانب خدا كتابي اظهار داشته و خلق را بخدا دعوت كرده و استقامت و نفوذ كلمه از او ظاهر شده و تربيت فرموده و باطل بوده است و اگر برهان اخبار كتب قبل است چنانكه نصاري باخبار تورية و مسلمين باخبار انجيل استدلال مينمايند اين حزب هم بآيات قرآن بلكه بانجيل و تورية مستدلند و اگر بگويند مقصود اين نيست نصاري و يهود هم از قبل گفتند و اذا قيل لهم آمنوا بما انزل الله قالوا نؤمن بما انزل علينا و يكفرون بما وراءه و هو الحق مصدقا لما معهم قل فلم تقتلون انبياء الله من قبل ان كنتم مؤمنين .

جواب - باين كلمه كه اول ميگويد ادعا ميكند كه مزخرفات ميرزا علي‌محمد اشرف از قرآن است و عرش پروردگار را از اين كلمات بلرزه درميآورد و بعد باز صريح‌تر از اين ميگويد و ما هم بحول و قوه پروردگار و بركت صاحب كار (ص) بياني ميكنيم تا شايد اهل انصاف از آن عبرتي بگيرند و ميگوئيم كه اگر چه ما خود اقرار بجهل خود و عجز از فهميدن حقيقت قرآن كرده‌ايم و ادعاي آنرا نميكنيم ولي معذلك خداوند بفضل تعليم ائمه اطهار (ص) و رشحات فيوضات ايشان بعضي امور ظاهريه حالي ما كرده است از فضل قرآن و ما بهمين‌ها اكتفا ميكنيم و حسب الوعده پروردگار اميدواريم كه هدايت بيابيم چنانكه فرمود الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا پس ميگوئيم كه يك راه ظاهر بسيار سهل در فهميدن اعجاز قرآن [ص 119] براي ما اين بوده است كه اگر چه از فهم قرآن عاجز بوديم ولي پيغمبر (ص) بآيات و معجزات بينات ديگر صدق و حقيت خود را ظاهر فرموده بلكه بمعجزاتي كه در همين قرآن ذكر آنها هست و اخبار بغيبي كه داده است فهميده‌ايم كه پيغمبر راستگو و بر حق است و بعد از معرفت صدق او در همين قرآن مدعي شده است كه جن و انس مثل او را يا مثل يك سوره او را نميآورند و اگر مثل او را نميآورند بهتر از او را بطريق اولي نميآورند و مفهوم اولويت در همچو موردي كه ضروري باشد كه غير منطوق اولي باشد بحكم منطوق البته حجت است چنانكه فرمودند در آيه شريفه و لاتقل لهما اف كه اگر خداوند چيزي را خوارتر از كلمه اف يافته بود آنرا ذكر ميكرد پس آنرا ذكر كرده كه مثل ضرب و شتم بطريق اولي ممنوع باشد حال در اين آيات اگر از مثل قرآن كمتري يافته بود آنرا ذكر ميكرد زيرا كه در مثل اين مقام نبايد گفت پست‌تر از اين را نميتوانند بياورند زيرا كه همه كلام بشر پست‌تر است چه اينكه پست‌تر از اين كه نزديك باين باشد باز مشكل است بلكه مخصوص ميشود بكلام پيغمبر و اهل بيت ولي باز بآن طور تحدي نفرموده و فرموده است كه مثل آنرا نميآورند پس بهتر از آن بطريق اولي منتفي ميشود و حال آنكه كسي كه توانست بهتر بياورد مثل را بطريق اولي ميآورد خلاصه پس بنص قرآني كه لايأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه تنزيل من حكيم حميد مثل قرآن نميتوان آورد و هر كه مدعي اين امر بشود مكذب محمد بن عبدالله است (ص) و منكر قرآن او و فرض ميكنم كه حديث متشابهي در اين مقام دست آورده باشي و كتاب جديد بخيال خود شنيده باشي اولا كه معني آنها سواي اين وضعي است كه تو گمان كرده ثاني اينكه بر فرض اينكه هيچ احتمالي سواي همين معني كه تو خيال كردي در آن نرود ما همچو حديثي را دروغ و مجعول [ص 120] ميدانيم هر چند كه در كتب معتبره نقل شده باشد زيرا كه مسلم است كه پيغمبر و ائمه اطهار (ص) فرموده‌اند كه اخباري كه از ما روايت ميكنند عرضه بر كتاب خدا كنيد اگر موافق است ما گفته‌ايم و اگر مخالف است ما نگفته‌ايم و از ما نيست و دروغگويان بر ما بسته‌اند پس اين حديث كه تو فرض ميكني كه دلالت كند بر اينكه ممكن است كتابي ديگر سواي قرآن در آخر الزمان از جانب پروردگار نازل شود بكلي دروغ و مجعول است و هيچ حجتي در آن نيست و صريح محكمات كتاب منع از اين مطلب ميكند پس قرآن بنص پيغمبر صادق مصدق مثل و مانند از براي آن نيست و نخواهد آمد چنانكه بعد از آنكه امر باتيان سوره فرموده فرموده است فان لم‌تفعلوا و لن‌تفعلوا فاتقوا النار الآية ، و لن نفي ابد ميكند يعني نخواهيد آورد هرگز خلاصه هر كه چنين ادعائي كند از اسلام خارج شده و نيز يك راه ظاهر ديگر اين است كه پيغمبر (ص) ما را تكليفي بغير آنچه بما فهمانيده است نفرموده و در كتاب مجيد خداوند فرموده است لايكلف الله نفسا الا ما آتيها و معصوم فرمودند اي ما عرفها يعني تكليف نميفرمايد خداوند نفسي را مگر آنچه را كه باو شناسانيده و بديهي است كه شناسانيدن بما از راه همان قواعد و رسومي است كه دست داريم نه چيز ديگر مثلا اگر امري اظهار ميشود كه جزو مرئيات است بايد بچشم ببينيم و اگر جزو مسموعات بايد بگوش خود بشنويم و امر تكليف شرعي بازيچه اطفال نيست كه ميخواهند مثلا آنها را بترسانند باسم لولو در تاريكي نشان دادن او را بترسانند يا آنكه دواي تلخ را در دهان او ميريزند و به‌به و په‌په ميكنند كه بچه را از تلخي آن غافل كنند و مثل وضع سلوك با بنگيان و چرسيان هم نيست كه يكدفعه بآنها بگويند ببين چه هواي سردي است و برف ميآيد بيچاره بناي لرزيدن ميگذارد يا ببين چه هواي گرمي است فورا عرق ميكند يا ببين چه سبزه [ص 121] و بستاني است فورا لذت از آن ميبرد بلكه همه آنچه ميفرمايند از واقعيات عالم است كه همه ملك شهادت بصدق آن ميدهد و بهمان قواعد و رسوم كه داريم حقيت آن بر ما معلوم ميشود پس اگر پيغمبر (ص) مثلا كتاب ميآورد و ميفرمايد كه از حيث فصاحت و بلاغت ظاهره مثلا مثل آنرا كسي نميآورد بايد فصحا و بلغا تصديق اين مطلب را بنمايند و مثل آنرا نتوانند بياورند ولو مباهت مكابر بگويد كه لو نشاء لقلنا مثل هذا ولي از اين قبيل دعاوي مزخرف بسي كرده ميشود گنجشك هم بماده‌اش ميگفت كه من اگر بخواهم تخت سليمان را بمنقار خود برميدارم ولي اينها صحبتهاي ياوه است آنكه ميتوانست مثل آنرا بياورد طوري كه همه فصحا و بلغا تصديق كنند براي كدام روز دست نگاه داشت شمشير و ذلت و صغار و جزيه را بر خود گذارد و مثل آنرا دست نگاه داشت از دست او برآمد در برابر پيغمبر ايستاد و او را سنگ‌باران كرد و پيشاني و دندان مقدسش را شكست و مثل قرآن ميتوانست بياورد و نياورد والله كه اينها سخناني است كه مگر مثل خودت بي‌ديني قبول كند خلاصه مطلب آن بود كه بايد من و تو از همان راه كه فصاحت و بلاغت ساير كلمات عرب را فهميده‌ايم از همان راه بفهميم كه واقعا پيغمبر راست فرموده همان طور كه مثلا تصديق كردند همه كه از امرؤالقيس كسي بهتر شعر نگفته همان طور تصديق كنند كه فصاحت قرآن فوق اين حرفهاست و تو ملاحظه كن كه كلامي كه هنوز صرف و نحوش درست نيست و در يك صفحه بيست غلط اين شخص مينويسد كدام‌يك از فصحاي اولين و آخرين تصديق فصاحت و بلاغت اين كلام را مينمايند مگر در اخبار نديده كه بعضي كه از جهالت ميآمدند و ايرادي بر قرآن داشتند پيغمبر خدا (ص) بهمان قواعد عربيت و تصديق اهل خبره جواب آنها را ميدادند و شاهد از قول آنها ميآوردند چنانكه مروي است كه جماعتي [ص 122] ايراد كردند بر پيغمبر (ص) كه تو كه مدعي فصاحت قرآني لفظ استهزاء و كبار بتشديد باء و عجاب فصيح نيست فرمود كه تصديق كه را در اين باب قبول داريد عرض كردند فلان پيرمرد عرب فصاحت او معروف است اگر تصديق كرد ما قبول داريم فرمود او را حاضر كنند همينكه حاضر شد حضرت او را رخصت نشستن داد و او در جائي نشست فرمود از اينجا برخيز جاي ديگر بنشين همينكه نشست فرمود از اينجا هم برخيز و جاي ديگر بنشين همينكه چند مرتبه او را جابجا فرمود پيرمرد متغير شد و عرض كرد اتستهزؤني و انا من كبار العرب ان هذا لشئ عجاب پس همه تصديق كردند كه اين كلمات فصيحه است ، و اصل اين روايت را سماعا روايت كردم ولي در كتب معتبره موجود است كه جماعتي خدمت پيغمبر (ص) آمدند و عرض كردند آيا تو رسول از جانب خدا نيستي فرمود چرا عرض كردند چيست اين قرآني كه آوردهٔ كلام خداست فرمود بلي عرض كردند پس خبر ده ما را از قول خداي تعالي انكم و ما تعبدون من دون الله حصب جهنم انتم لها واردون هر گاه معبود ايشان با ايشان در آتش است پس بتحقيق كه عيسي را هم عبادت كردند آيا ميگوئي كه در آتش است فرمود پيغمبر (ص) كه خداوند قرآن را نازل فرموده است بر من بكلام عرب و متعارف در لغت عرب اين است كه ما از براي آن چيزي است كه تعقل نميكند و من از براي آن كسي است كه تعقل ميكند و الذي صالح از براي هر دو است پس اگر شما از عرب هستيد پس شما ميدانيد خدا فرموده انكم و ما تعبدون اراده فرموده است اصنامي را كه عبادت كردند و آنها تعقل نميكنند و مسيح داخل در جمله آنها نيست بجهت اينكه او تعقل ميكرده و اگر فرموده بود انكم و من تعبدون هرائينه مسيح داخل ميشد در جمله پس آن جماعت عرض كردند كه راست فرمودي يا رسول الله ، و امام (ع) در [ص 123] حديثي فرمود آنچه حاصلش اين است كه شما عرب هستيد چطور ميخوانيد له معقبات من بين يديه و من خلفه يحفظونه من امر الله معقبات از پيش رو يعني چه و حفظ كردن از امر خدا چه معني دارد بعد فرمود كه اين آيه را آنها كه جمع كردند تحريف كردند و اصل آن اينطور بود له معقبات من خلفه و رقيب من بين يديه يحفظونه بامر الله ، و همچنين از اين قبيل اخبار بسيار است و همه شاهد اين است كه قرآن بسبك كلام عرب و مطابق با قواعد عربيت بوده حال شما اگر مدعي هستيد كه اين مرد بزبان عربي حرف زده تو را بحق خدا كدام قاطرچي عرب اينطور سخن گفته است و كلام باين ركاكت و استهجان و مغلوطي ادا كرده و اگر ميگوئيد كه زبان ديگري است كه اولا چه زبان است و قواعد و رسوم آن چيست ثاني اينكه اين كلام غريبي است كه تو بگوئي من زبان جديدي آورده‌ام و اين معجز من است كه شما نميتوانيد مثل من تكلم بكنيد اينكه خطائي است ظاهر زيرا كه معجز آن است كه نوع آن در نزد بني‌نوع معجز باشد و صرف زباني غير زبان عرب براي عرب معجز نميشود پس بنا بر اين همه عجم و ترك و هندي براي عرب معجز دارند و عرب هم براي همه آنها معجز دارد پس بايد هر يك قائل بنبوت ديگري بشوند اينكه كلامي است خطا و بي‌معني و هر كه بخواهد زبان مستحدث ميتواند بياورد و آن معجز نيست چه بسيار كه زبان مستحدث آورده‌اند و معجز شمرده نشده مثل اينكه ميرزا مهدي خان وزير نادر آن زمان كه هندوستان رفت در اندك وقتي زبان اردوي را تركيب كرد و بآنها آموخت كه الآن زبان عمومي هندوستان همين زبان است و معجز هم شمرده نميشود و حال اينكه خود شما ميدانيد كه منظور اين مرد زبان جديد نبوده بلكه منظورش عربي گفتن بوده و اينقدر مستهجن حرف زده است ، باري و اگر بزبان عربي مبين طوري حرف زده شد كه عرب عاجز [ص 124] شدند اين ميشود صحيح و خود شما اقرار داريد كه حرفهاي مزخرف اين مرد با قواعد عربيت درست نميآيد .

و اگر بگويند چنانكه ميگويند كه در قرآن هم بعضي كلمات هست كه با قواعد عربيت راست نميآيد ، جواب ميگوئيم كه اولا چون در قرآن بنص اخبار اهل بيت بعضي تحريفات واقع شده ممكن است كه بعضي از اين قبيل ايرادات كه داريد اگر درست فهميده باشيد بواسطه تحريفات باشد و شاهد اين اخبار اهل بيت است كه در بعضي آيات تصريح فرموده‌اند كه اينكه مخالف عربيت است بعلت تحريف است و اشاره ببعضي از آنها در سابق شده و ثاني اينكه هر كس نحو ميداند اين مطلب را ملتفت است كه رسوم و قواعد عربيت در نزد عرب مختلف بوده است حجاز وضعي سخن ميگفته‌اند و قريش خاصة وضع ديگر اهل يمن طور ديگر عراق عرب بنهج ديگر بلكه بصريين و كوفيين مختلف بودند و كوفيين در قواعد متابعت حضرت امير (ع) را ميكردند و بصريين مخالفت مينمودند و مخالف بودن آيه با آنچه تو از قاعده بعضي از نحويين ببيني دليل اينكه با هيچ قاعده راست نميآيد نيست و اما كلمات اين مرد بر اديب متدرب ظاهر است كه با هيچيك از قواعد عربيت درست نيست كه ادعا كند من باصطلاح فلان طايفه سخن گفته‌ام بلكه كلماتي است بي‌معني كه از جهالت بهم بافته است و چون در اين موقع او را سخني از اين باب نيست حاجت بشرح و بسط زايدي نيست و وجوه ظاهريه ديگر باز هست ولي چون در هر جائي او اعاده مزخرفات خود را ميكند ما هم هر جائي جوابي انشاء الله تعالي خواهيم گفت ،

ان عادت العقرب عدنا لها و كانت النعل لها حاضرة

و اما آنچه گفته است كه اين شجره همان شجره محمديه است كه از قبل قرآن بر او نازل شد و حال بيان و تبيان تا آخر ، در حديث [ص 125] شريف منع شديد فرموده‌اند از اينكه كسي حسب و نسب خود را نزديك بحسب و نسب پيغمبر (ص) شمرد چنانكه حضرت صادق (ع) فرمود در حديثي كه حاصلش اين است كه عبدالعزيز بن عمر از من سؤال كرد كه چيست حد كسي كه ادعا كند كه پيغمبر را فضلي بر بني‌اميه در حسب نيست فرمود كه گفتم باو كه حد او قتل است و اينكه او را زنده نگذارند و در اخبار فرموده‌اند كه نزديك نميشود بحسب و نسب او حسب و نسب احدي و اگر بگوئي كه من ميگويم اين همان شجره محمديه است گويم بلي اين را هم حضرت صادق (ع) فرمود در حديثي در تعداد انواع منكرين قائم عليه السلام كه قائلي معصيت خداوند را ميكند بقول خودش اينكه روح قائم (ع) در هيكل غير خود نطق ميكند چنانكه در كتاب المبين از عوالم نقل است و آن حضرت از التفات باينگونه دعاوي زار زار گريه ميكرد و اشك از چشمهاي مبارك او ميريخت و ندبه‌هاي جان‌گداز ميفرمود و شايد در مقام ديگر عين عبارات را نقل نمائيم و نيز در كتاب المبين است از حسين بن علي عليه السلام در حديث انطاق ضب كه اعرابي بعد از آنكه اسلام آورد عرض كرد يا رسول الله آيا بعد از تو پيغمبري هست فرمود نه من خاتم النبيين هستم و لكن بعد از من ائمه هستند از ذريه من كه قوامون بقسط هستند مثل عدد نقباء بني‌اسرائيل ، حال از تو سؤال ميكنم كه اينكه فرموده بعد از من پيغمبر نيست و ائمه هستند مقصود از اين چه بوده است ملتفت نكته باش تا بر تو مشتبه نشود اگر بنا باشد كه بعد از او كسي برخيزد و ادعاي نبوت بكند و كتاب و شرع جديد بياورد ولو اينكه اين شجره همان شجره محمديه باشد باز نبيي بعد از او آمده است زيرا كه اين بعد كه فرموده بعد رتبي منظور نبوده كه تو بگوئي اين بعد نيست اين خود او است زيرا كه بعد رتبي اگر منظور نظر بود لازمه‌اش اين بود كه احدي از انبياء خدا كه سابق [ص 126] بوده‌اند پيغمبر نباشند و حال اينكه همه پيغمبر بوده‌اند و اگر نبودند چرا آن سرور را خاتم النبيين گفتند پس يقينا بعد رتبي منظور نيست و منظور بعد زماني است و اعرابي سائل بيش از همين درك نميكرده و همچنين حضرت امام رضا (ع) با مأمون همين فرمايش را فرموده است و مأمون هم قطعا غير از همين بعد زماني چيزي درك نميكرده و اگر بگوئي كه محض همين گفتن كه اين همان شجره محمديه است ميگويم بر فرض محال كه چنين باشد اتحاد شجره باعث اينكه تعدد ظاهري و اسم آن از ميان برداشته شود نيست قطعا اتحاد شجره محمديه در چهارده نفس مقدس (ص) محل شبهه نيست و فرمودند اولنا محمد و اوسطنا محمد و آخرنا محمد و كلنا محمد و معذلك اسم ائمه را از ميان برنداشت و فرمود بعد از من ائمه هستند با اينكه شجره يكي است و در آنجا فرمود نبيي بعد از من نيست و اگر اهل حكمت باشي علت اين را عرض ميكنم كه از براي آن شجره مباركه زيتونه دو ظهور است ظهوري بنبوت و ظهوري بولايت و ظهور بولايت منقسم ميشود باز بدوازده صورت و در هر مقام بهر ظهور كه جلوه فرمودند مسمي بهمان اسم ميشوند ولو حقيقت شجره يكي باشد اما آن دخلي بعرصه ظاهر ندارد پس در اين مقام اگر ممكن بود كه در دنيا ظهوري به نبوت و وحي جديد و كتاب و شرع جديد داشته باشند نميفرمود پيغمبر (ص) بعد از من پيغمبر نميآيد و اگر اتحاد شجره مجوز اين است كه بفرمايد نبيي بعد از من نيست پس ميبايست وجود امام و نبي همه را نفي كند زيرا كه شجره در همه ايشان بدون شبهه يكي است ملتفت نكته بيان باش كه خالي از اشكال نيست و چون مشكل است بدرد عوام نميخورد بايد جواب ظاهري گفت پس ميگوئيم كه اگر صاحب شجره باشي مثل نخل كه از آن امر معيشت تو بگذرد و وقتي اجل آن شجره برسد و خشك شود تو كه در معيشت خود [ص 127] محتاج بشجره هستي آيا از پي شجره اولي بهر شجره كه دست آوردي قناعت ميكني ولو شجره باشد بدون ثمر يا شجره حنظل باشد و همينكه آنرا يافتي ميگوئي شجره خود را يافتم و گويا از من چيزي فوت نشده يا آنكه ميگوئي باز دست من خالي است و تا نخل دست من نيايد امر من نميگذرد يا اقلا شجر مثمري ديگر مثل انار و انگور و امثال آنها اگر چه هيچيك بدوام نخل نيست و اعتدال آن از همه بيشتر است ولي باز اشجار مثمره ديگر بئس البدلي از آن هست اما شجره حنظل را بهيچ قاعده نميتوان بجاي نخل گرفت و بآن اكتفا كرد حال هم چنين است امر اين جماعت شجره طيبه كه اصلها ثابت و فرعها في السماء تؤتي اكلها كل حين باذن ربها را از دست داده‌اند و شجرة خبيثة اجتثت من فوق الارض ما لها من قرار را بجاي آن گرفته و باسم آن ميخوانند و خوشحالند و عيش ميكنند عجب است والله از حالت اين جماعت وقتي در منبر مثلي از حال اين جماعت بر زبان اين ناچيز جاري شد و چه قدر شبيه است بحال اين جماعت البته ديده‌ايد اطفال را كه در انواع بازي خود وقتي يكديگر را ضيافت ميكنند و سفره ميچينند شخص عاقل كه نظر ميكند مي‌بيند قطعه سفالي است و ذغالي و قطعه سنگي و امثال اينها اما اطفال هر يك از آنها را باسم غذاي طيبي ميخوانند و بيكديگر تعارفات دارند و لقمه در دهان يكديگر ميگذارند و عيش از سفره خود ميكنند اما معذلك شكمها گرسنه و لبها داغ بسته پدر و مادر بيچاره بايد بروند تحصيل غذاي طيبي بكنند و حاضر كرده بخورد اطفال خود بدهند كه از گرسنگي تلف نشوند بعينه حالت اين جماعت يك نفر فاسق فاجر را ظهور پروردگار اسم ميگذارند و يكي را مظهر خاتم انبياء و يكي را خاتم اوصياء و يكي را جبرئيل و تمام اينها ان هي الا اسماء سميتموها انتم و آباؤكم ماانزل الله بها من [ص 128] سلطان خلاصه شجره محمديه شجره‌ايست كه تا آدم صفي كه ملاحظه كني همه اجداد و آباء او از كفر و شرك بري و لم‌تنجسك الجاهلية بانجاسها و لم‌تلبسك من مدلهمات ثيابها و كنتم نورا في الاصلاب الشامخة و الارحام المطهرة و كيست كه اين صفت در او موجود باشد ايشان در همه طبقات پاكند از كفر و شرك و خاصة از حين وقوع نطفه در رحم معصوم و مطهر هستند اين شخصي را كه هنوز اشخاصي هستند كه فسق و فجورهاي او را در طهران فراموش نكرده‌اند و از اشخاص معتبر شنيده‌ايم كه در جواني ما از فسق و فجور ميرزا حسينعلي در تعب و عجب بوديم يكدفعه از ميان درآمده و العياذ بالله و استغفر الله ظهور پروردگار و جلوه سيدالشهداء عليه الصلوة و السلام ميشود عبرت بگير كه درباره پيغمبر و ائمه اطهار (ص) يك نفر بتهمت نتوانسته است نسبت معصيتي در طفوليت يا در كبر بدهد با آنهمه اعداء كه در صدد هر گونه اذيتي بودند و از هيچ قسم تهمت مضايقه نداشتند و درباره اين مرد روات معتبر شهادت بفسق و فجور او ميدهند و اين جماعت از خدا شرم نكرده و از روي پيغمبر حيا ننموده اين اسماء و القاب شريفه را بر سر آنها ميگذارند و خوشحالند كه جلوه خاتم و سيدالشهداء و امام عصر دست آورديم و اينك كتاب جديد است و شرع جديد كه باز آورده‌اند آنوقت مزخرفاتي بي‌سر و ته بهم ميبافند كه اينها است كتاب و شرع جديد كه با هيچ ميزاني صحت و استقامت آنها درست نميآيد اين همه حكمتها و علوم كه از ايشان در عالم منتشر شده است كه جميع صاحبان علوم سلسله سند خود را بحضرت اميرالمؤمنين (ع) منتهي ميكنند و افتخارها باين ميكنند و حال اينكه هر يك از درياي علوم ايشان قطره بيش دست نياورده‌اند و خود ايشان حلال همه مشكلات و رموز عالم بوده‌اند و هنوز روز بروز از پرتو علوم ايشان علمها بيرون ميآيد كه هوش از سر [ص 129] شخص عاقل عالم ميپرد همه اينها را كنار گذارده و بچهار كلمه حرف ياوه مزخرفي كه بهم ميبافند ناز ميكنند اعظم علوم ايشان كه بآن افتخار ميكنند كلماتي است كه در توحيد از هر جا دزديده و ادعا ميكنند كه چنين توحيدي تا كنون در عالم نبوده و غافلند از آنچه خداوند در قرآن بآن اشاره فرموده و پيغمبر و ائمه اطهار (ص) آنرا شرح و بسط داده‌اند آنقدر كه بهتر و بالاتر از آن تصور كرده نميشود و هر كه قائل بشود كه مزخرفاتي كه اينها بهم بافته‌اند در اين باب از آنچه ائمه سلام الله عليهم فرموده‌اند بالاتر است بايد ملتزم شود باينكه آن بزرگواران مردم را العياذ بالله دعوت بشرك فرموده‌اند و خداوند در قرآن مجيد توحيد ناقصي آورده هيهات هيهات قرآن مشتمل بر توحيدي است كه خاتم انبياء (ص) بآن خدا را توحيد كرده چگونه فرض ميشود كه بالاتر از آن توحيدي آورد ملاحظه كن كه علي بن الحسين (ع) در حديث شريف ميفرمايد كه خداوند دانست كه در آخر الزمان جماعتي متعمق خواهند آمد پس سوره توحيد و آيات سوره حديد را تا عليم بذات الصدور نازل فرمود پس هر كس وراء آن را قصد كند هلاك ميشود پس ملاحظه كن كه اين توحيد است كه خداوند اهل آخر الزمان را بآن تكليف فرموده است و هر كس وراء آنرا قصد كند هلاك شده است پس آنچه اينها ميگويند اگر بالفرض صحيح و درست گفته‌اند بالاتر از آنچه در كتاب است نيست و اگر درست نگفته‌اند چنانكه نميگويند هلاك شده‌اند پس اينكه اعظم علمي است كه بخيال خود آورده‌اند چنانكه بعد از اينها اين ادعا را ميكنند از اين كه گذشتي از ساير علوم نميدانم چه آورده‌اند اگر همين‌هاست كه ظاهر ميكنند كه نيست جز مزخرفاتي كه بهم بافته‌اند سؤال با جواب مربوط نيست عنوان باب با آنچه در اثنا ميگويد هيچ ربط بهم ندارد و چون بعد از اينها بايد انشاء الله تفصيل اين مطالب بيايد اينجا در صدد نيستيم قرآن و اخبار [ص 130] اهل بيت (س) آن قدر مشتمل بر اخبار غيب است كه از حد احصا و شماره بيرون است آن اخبار غيبي كه از اين جماعت ديده شده چه چيز است جز بعضي چيزها كه گفتند و علانيه كذبشان معلوم شد و معتذر شدند كه بداء شد و گمان ميكنند كه آنچه در اخبار انبياء بداء ميشده است باين وضعهاي پر و پوچي است كه حضرات ادعا ميكنند بلكه هر چه بداء ميشد مخصوص آثار صدق قول خود را نشان ميدادند كه اسباب گمراهي خلق نشود مثل اينكه حضرت عيسي (ع) خبر داد از خانه كه امشب در اين خانه عروسي است و فردا شب عزاست همينكه فردا شب شد اثر عزائي بروز نكرد اصحاب عرض كردند كه چه حكايت شد فرمود برويم ببينيم چه حكايت است تشريف آورد و نشست تا آنكه سؤال فرمود كه شب گذشته چه خيري از تو سرزده عرض كرد خيري نكرده‌ام سواي اينكه سائلي بود كه هر هفته در مثل اين شب ميآمد و سؤال ميكرد و چيزي ميگرفت شب گذشته بعادت معهود آمد و سؤال كرد اهل خانه ما چون گرفتار بودند كسي جواب او را نگفت من خود برخواستم و چيزي باو دادم فرمود كه همين صدقه تو است كه رفع بلا نموده حال فراش خود را بلند كن همينكه بلند كرد ماري عظيم يافت فرمود مقدر شده بود كه اين مار تو را هلاك كند چون صدقه دادي رفع اين بلا شد پس باين طور صدق خود را بر اصحاب ظاهر فرمود ، و شبيه باين از پيغمبر خاتم (ص) نيز ديده شده و از حكمتهاي ايشان دور نيست كه مخصوص اين طور خبر داده‌اند تا اثر صدقه را علانيه نشان دهند خلاصه كه خداوند اجل از اين است كه پيغمبران و حجتهاي خود را دروغگو كند و صدق ايشان را ظاهر نكند حال دليل صدقي كه از اين مرد ظاهر شد در اخبار بغيبي كه داد كه مثلا مكه ميروم و چنين و چنان ميكنم كدام‌يك ظاهر شد و از قراري كه بعضي اتباع نقل ميكنند بعضي اخبار بغيب داده كه فلان عالم يا فلان سلطان را عماقريب ميگيرم و او [ص 131] بعد از چندي مرده است و والله بسيار عجيب است از اين احمقان كه گول ميخورند اگر راست ميگويد از امري كه مسلم نيست خبر بدهد و الا اينكه عماقريب فلان كس خواهد مرد هر ذي‌شعور ميفهمد كه همه كس عماقريب خواهد مرد اگر طولي هم كشيد و بر مخبر اعتراض كردند جواب ميگويد كه يرونه بعيدا و نراه قريبا اگر راست ميگويد خبر دهد كه هر كسي چه خورده و در خانه خود چه ذخيره كرده چنانكه حضرت عيسي (ع) فرمود انبأكم بما تأكلون و ما تدخرون في بيوتكم و الا عماقريب فلان كس ميميرد علمي نيست كه مخصوص بتو باشد همه مرده‌شويهاي عالم اين علم را دارند و انتظار مرگ هر كس را ميكشند خلاصه كه همه دعاويشان بي‌معني است و هر كس كه ادني شعور داشته باشد بطلان امر آنها را ميفهمد منافقيني كه در عهد پيغمبر بودند بسكه پيغمبر (ص) اخبار بغيب داده بود و آيات در شأن هر كس نازل شده بود يكديگر را ساكت ميكردند كه آرام بگيريد كه خداي محمد باو خبر ميدهد حالا اين مرد كه خبر از خودش ندارد و مآل امر خود را نميداند نعوذ بالله همان شجره محمديه است كه از قبل قرآن آورده و حال بيان و تبيان بسيار عجب است بحق خدا از كسي كه هزاريك بلكه صدهزاريك فضل پيغمبر را شنيده و فهميده و بخيال خود اعتقاد كرده است اينكه اين شجره خبيثه را بآن شجره طيبه نسبت بدهد و آن را بر اين تفضيل دهد چه جاي تسويه و چه جاي اينكه اين را نعوذ بالله افضل شمرد خلاصه كه مشت بر سندان زدن بي‌حاصل است اين دلها كه مثل سنگ بلكه از سنگ سخت‌تر شده است و بكلمات خدا و رسول و ائمه (ص) و علماي بالغ منفعل و متأثر نشد از صحبتهاي ما هم متأثر نميشود انك لاتهدي من احببت و لكن الله يهدي من يشاء و تماميت اين بيانات بعد از اينها انشاء الله خواهد آمد .

و اما آنكه گفته است كه اگر بگويند آن شجره مباركه نيست تا آنكه [ص 132] آيه نقل كرده ، اولا قرائت آيات در هر موردي ممكن است و دليل حقيت و بطلان كسي نيست بايد موضوع آيه را شناخت آن وقت آيه را خواند و الا هر عامي نادان كه دعوي بكند آيه ميتواند بخواند ثانيا آيه را غلط نقل كرده و نميدانم اگر اعجاز قرآن را بادراك خود ميفهمد چه حكايت است كه غلط نقل كرده و نفهميده كه از حد اعجاز بيرون رفت اولا بشر منصوب نيست و مرفوع است آخر آيه هم الا في ضلال مبين نيست الا تكذبون است و صحيحش اين است قالوا ما انتم الا بشر مثلنا و ماانزل الرحمن من شئ ان انتم الا تكذبون ثالث اينكه از اين قبيل چند آيه ديگر هم هست آنها را هم بخوان و جواب انبياء را بشنو اگر راست ميگوئي تو هم آن قسم جواب بگو قوم صالح (ع) باو عرض كردند ما انت الا بشر مثلنا فات بآية ان كنت من الصادقين صالح (ع) فرمود هذه ناقة لها شرب و لكم شرب يوم معلوم و لاتمسوها بسوء فيأخذكم عذاب يوم عظيم فعقروها فاصبحوا نادمين فاخذهم العذاب ان في ذلك لآية و ماكان اكثرهم مؤمنين و بعد از چند آيه ديگر است كه قوم شعيب (ع) باو عرض كردند و ما انت الا بشر مثلنا و ان نظنك لمن الكاذبين تا اينكه ميفرمايد فكذبوه فاخذهم عذاب يوم الظلة انه كان عذاب يوم عظيم ان في ذلك لآية و ماكان اكثرهم مؤمنين اي مسلمان ملاحظه كن اين آيات از قبيل ناقه و عذابها كه ذكر فرموده اگر اينها عين واقع است بهمين وضع ظاهر كه پس هر پيغمبري از اين قبيل بايد داشته باشد و اگر همه بتأويل است تأويل عذاب مثلا بكفر باطن و هلاك نفوس انسانيه و امثال اينها ميشود و اين امري نيست كه اولا مخصوص بقوم صالح و شعيب باشد و ثانيا اين يهود و نصاري كه خود در اين درياي كفر غوطه‌ور بودند اگر ملتفت اين عذاب بودند چرا متنبه نميشدند همچنانكه در قيامت متنبه ميشوند و سؤال ميكنند كه ما را برگردانيد كه عمل صالح بكنيم [ص 133] و اگر نميفهميدند پس خود را معذب نميديدند و قوم صالح و شعيب را هم بسبب كفر معذب گمان نميكردند و بعد از آن هم كه پيغمبر ميفرمود كه قوم صالح و شعيب معذب شدند ميبايست اقلا انكار قول او را بكنند و نكردند پس تأويل كردن عذاب ظاهر باين تأويلات خطا است و واقعا و حقيقة بعذاب ظاهري معذب شده‌اند و همه اينها آياتي است كه خداوند بانبياء خود داده است حال بسم الله ناقه از كوه بيرون بياورند ما ببينيم چه ميكنند و والله كه اينجوره مردم جاهل اگر ناقه از كوه بيرون بياورند يا شق القمر بكنند با اين جهالت هيچ عاقل متابعت آنها را نميكند زيرا كه عاقل از اين قبيل آيات ميخواهد كه اطمينان بصدق ايشان حاصل كند آن وقت بعلم ايشان بگيرد فرض كردم آيات آورد در صورتي كه اين قدر جاهل است چه سود پس علم و عمل هر دو بايد باشد و عمل بي‌علم مثمر ثمري نيست خلاصه و اما آيه ديگر كه ذكر كرده آن را هم هر كس در هر مورد ميتواند بخواند و زبان انساني را كه خداوند اين طور نرم و بفرمان قرار داده محض همين هست كه قدرت بر نطق داشته باشد نهايت مؤمن عقل او آن طرف زبان اوست و اول تعقل ميكند و مورد را تحصيل كرده بعد آيه ميخواند و غير مؤمن عقلش اين طرف دهان اوست بعد از آنكه خواند خود او يا ديگران ملتفت ميشوند كه بيجا و بي‌موقع خواند پس موضوع آيه را بايد ملاحظه كرد خلاصه و اما آنچه گفته كه حاصلش اين است كه آيا تا كنون كسي كتاب از جانب خدا آورده كه باطل باشد جواب ميگوئيم كه نه از جانب خدا هر كه آورد باطل نيست ولي اين مرد از جانب شيطان آورده و بدروغ بخدا نسبت داده و البته باطل است و نظاير و امثال او هم در عالم متعدد بوده‌اند اما كلية ملل باطله كه لاتعد و لاتحصي كساني هم كه بخيال خود كتابي آوردند و آياتي و بر باطل بودند مسيلمه كذاب يكي [ص 134] از آنها است كه آيات هم آورد از اين قبيل كه الفيل ما الفيل و ما ادراك ما الفيل له خرطوم طويل و ذنب وثيل خدا ميداند كه هزار مرتبه از حرفهاي ميرزا علي‌محمد فصيح‌تر و بليغ‌تر و معذلك هر ثكلي بآن ميخندد الآن مردي است در هندوستان برخواسته ادعاي عيسويت ميكند آيات و كتب هم بزبانهاي مختلف بسيار آورده و چاپ هم شده و منتشر شده است پس بنا بر قول تو اين هم در جاي خود بر حق است اما مشكل ميدانم كه اين بدرد شما بخورد و روح الله بشود و پشت سر قائم شما نماز كند و براي او وزارت كند اولا كه قائم شما مدتهاست كه مرده ثاني اين مرد از آن طايفه از عامه است از قرار معلوم كه قائم موعود را خود عيسي ميدانند .

و اما آنچه باز گفته اگر برهان اخبار كتب قبل است تا آخر ، همانكه گفتيم اولا موضوع را پيدا كن بعد آيات بخوان و بعد از اين هم باز در مقامي كه استشهاد بآيات ميكند انشاء الله بيانها خواهد آمد .

و اما آنچه گفته اين حزب هم بآيات قرآن بلكه بانجيل و تورية مستدلند و اگر بگويند مقصود اين نيست نصاري و يهود هم از قبل گفتند و اذا قيل لهم آمنوا بما انزل الله قالوا نؤمن بما انزل علينا و يكفرون بما وراءه و هو الحق مصدقا لما معهم قل فلم تقتلون انبياء الله من قبل ان كنتم مؤمنين ، وجه استدلال باين آيه را نميدانم اگر منظورش از كلمه و هو الحق مصدقا لما معهم باشد ميگوئيم كه در پيغمبر (ص) و كتاب او امر چنين بود و قول پيغمبر (ص) مصدق و موافق با كتاب آنها بود و آنها تكذيب بيجا ميكردند اما شما اي طايفه مصدق كتاب و پيغمبر و ائمه ما (ص) نيستيد و بسياري از ضروريات دين ما را انكار كرده‌ايد با اينكه همه آنها مأخوذ از كتاب و موافق با او و مطابق با فرمايش پيغمبر و ائمه (ص) است و اخبار صحيحه ما را تأويلات برأي كرده‌ايد و كتاب شما بهيچ وجه تصديقي از كتاب ما ندارد در كتاب ما هست [ص 135] كه جن و انس مثل يك سوره كتاب ما نميآورند در كتاب شما است كه اشرف از قرآن است و مثل يك حرف آن را كسي نميتواند بياورد پس شما مصدق كتاب ما ابدا نيستيد و مصاديق آياتي كه در كتاب پيغمبر (ص) يا در كتب انبياء در باب ظهور و رجعت نازل شده مطلقا شما نيستيد مگر بلي آنچه در اخبار فرموده‌اند كه علمهاي باطله قبل از ظهور حجت بيرون ميآيند حقا كه شما يكي از آنها هستيد بدون شبهه بلكه شايد يكي از همان دوازده علم باطل كه فرمودند از سادات برميخيزند باشيد و الله اعلم .

فصل - گفته است : باري مقصود از اين عرايض آنكه شايد نفوسي لله و في الله و في سبيل الله توجه و قيام فرمايند و بقسمي حجيت قرآن و معجزه صاحب قرآن را بيان و ثابت نمايند كه شبهه حضرات خارج شود و بطلانشان واضح گردد تا انوار ان يحق الحق بكلماته و يقطع دابر المشركين ● عالم را منور نمايد ، و از اين قبيل كلمات تا آنكه گفته : و اين مجاهد في سبيل الله قوت استدلال اين حزب را ديده و هيمنه و قدرت بيانشان را مشاهده كرده و براهين ايشان را شنيده بلكه عجز كل را هم مظنونش شده بلكه نزديك بعلم هم رسيده ولي چون خود را معصوم ندانسته و فهم خود را ميزان حق و باطل قرار نداده و خود را محيط و مهيمن گمان نكرده لذا نتوانسته است بمقام بلند كلا لو تعلمون علم اليقين لترون الجحيم ثم لترونها عين اليقين ثم لتسئلن يومئذ عن النعيم فايز و متصاعد شود و لكن لايقنط من رحمة ربه الا الضالون ، تا آخر آنچه گفته از اين باب .

جواب - اولا چون اظهار تردد خود را كرده است بمناسبت چند كلمه ميگوئيم در كتاب المبين از اكمال الدين روايت شده است از حضرت صادق (ع) كه فرمود خداوند ابا كرده است اينكه تعريف بكند باطلي را بحق و ابا كرده است از اينكه قرار بدهد حق را در قلب مؤمن باطلي كه شك در آن نداشته باشد [ص 136] و ابا كرده است از اينكه قرار دهد باطل را در قلب كافر مخالف حقي كه شك در آن نداشته باشد و اگر اين قسم قرار نداده بود حق از باطل شناخته نميشد و هم از آن حضرت روايت شده است در تفسير قول خداي تعالي و اعلموا ان الله يحول بين المرء و قلبه فرمود كه خداوند حايل ميشود ميان او و ميان اينكه بداند كه باطل حق است و نيز فرمود كه يقين نميكند قلب اينكه حق باطل است ابدا و يقين نميكند اينكه باطل حق است ابدا و از اصل درست از آن حضرت كه باطل شناخته نميشود بحقيت ابدا و از اين قبيل اخبار متعدد است و تو حق داري كه يقين بحقيت اين طايفه نداري و وعده خداوند است كه هرگز يقين نكني ولي خلافي كه در اين مورد كرده اين است كه چيزي را كه تو خودت باقرار خودت در آن بر يقين نيستي مردم را بآن دعوت ميكني و چندين حديث از آل‌محمد عليهم السلام در اين باب رسيده است كه انواع مذمت و تهديد و وعيد فرموده‌اند كسي را كه بچيزي كه علم بآن حاصل نكرده خلق را دعوت كند و كفايت ميكند قول خداوند كه فرمود افمن يهدي الي الحق احق ان يتبع امن لايهدي الا ان يهدي و فرموده ان الظن لايغني من الحق شيئا ، و در كتاب المبين از كافي نقل است كه سؤال كرده شد حضرت باقر (ع) كه حق خداوند بر بندگان چيست فرمود اينكه بگويند آنچه علم بآن حاصل كردند و وقوف كنند نزد آنچه نميدانند و نيز همين مطلب از حضرت صادق (ع) سؤال كرده شد فرمود حق خدا بر خلقش اين است كه بگويند آنچه علم حاصل كرده‌اند و بازبايستند از آنچه نميدانند پس هر گاه چنين كردند پس بتحقيق كه بحق خداوند ادا كرده‌اند بسوي خدا حق او را و نيز حضرت باقر (ع) فرمود كه هر كه فتوي بدهد مردم را بغير علم و هدايت از جانب خداوند ملئكه رحمت و ملئكه عذاب همه او را لعن ميكنند و ملحق ميشود باو وزر هر كه عمل بفتواي او بكند ، [ص 137] و اخبار بسيار باين مضامين وارد است پس بترس اي مرد از اينكه با وجود اينكه خود بر يقين نيستي و قطعا هرگز باين آرزو در اين راه كه ميروي نخواهي رسيد مردم را بخواني باين راه و آنها را گمراه كني و گناه تمام اين گمراهان ملحق بتو بشود و معذب بعذابي كه لايق همه است بشوي و فرقي كه در اين معصيت كبيره است با ساير معصيتها اينكه در آنها هر گاه نادم شدي و تائب گرديدي خداوند از تو عفو ميكند بر حسب وعده كه فرموده است ولي در اين معصيت اگر تائب هم بشود انسان از او عفو كرده نميشود تا آن وقت كه همه آن جماعت كه بقول تو گمراه شده‌اند هدايت بكني و از آن راه كه برده برگرداني سهل است كه هر كه بر اين عقيده باطله مرده است از اتباع تو همه را زنده بكني و هدايت نمائي چنانكه همين مضمون در حديث شريف وارد شده خلاصه كه حاجت باطناب در اين باب نيست و اما آنچه گفته كه نفوسي لله و في الله حجيت قرآن و معجزه صاحب قرآن را ثابت نمايند تا رفع شبهه شود بدانكه خداوند اين احسان را بكافه مسلمانان بلكه بهمه بني‌نوع انسان كرده است و جماعتي را برانگيزانيده كه اين سعي را نموده‌اند و كما هو حقه اين خدمت را بانجام رسانيده‌اند شماها سعي كنيد كه اولا طالب حق باشيد ثاني اينكه اغراض نفسانيه را از دل بيرون كنيد تا حق را دريابيد و در كتب مشايخ ما اعلي الله مقامهم اين مطلب بكمال وضوح بيان شده اين ناچيز هم در اين اوراق بعضي از آنچه اقتباس نموده ذكر كرده‌ام باز هم بفضل خداوند و بركت ائمه اطهار (ص) شرحي ميدهيم شايد اگر طالب حقي بر آنها عبور كند و مرور نمايد هدايت يابد .

اولا اين مطلب را بدان كه خداوند دنيا را دار ابتلا و اختيار قرار داده است تا هر كه هر چه در كمون اوست ظاهر شود چنانكه فرموده است الم احسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا و هم لايفتنون [ص 138] و لقد فتنا الذين من قبلهم فليعلمن الله الذين صدقوا و ليعلمن الكاذبين و اگر خداوند ميخواست كه بمقتضاي علم خود بدون افتتان و امتحان با خلق سلوك فرمايد هرائينه خلق بر او حجت داشتند و اگر چه علم خداوند اولي است بحقيقت تصديق ولي مردم جاهلند و غافل از اين مطلب و بمقتضاي جهل خود بسا بر او ايراد هم ميكردند كه ما غافل بوديم و جاهل چنانكه خداوند ميفرمايد و اذ اخذ ربك من بني آدم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم علي انفسهم الست بربكم قالوا بلي شهدنا ان تقولوا يوم القيمة انا كنا عن هذا غافلين و اينكه در عرصه ذر است ولي آيات بسيار باين مضامين نيز هست كه در دنيا هم خداوند حجت خود را تمام كرده تا اينكه معتذر نشوند كه ما غافل بوديم چنانكه ميفرمايد يا اهل الكتاب قد جاءكم رسولنا يبين لكم علي فترة من الرسل ان تقولوا ماجاءنا من بشير و لا نذير فقد جاءكم بشير و نذير و الله علي كل شئ قدير خلاصه در اين باب شبهه نيست و لازمه اختيار و افتتان اين است كه علم حق و باطل هر دو در ملك باشند نهايت از براي باطل جولاني است تا زمان معيني و عماقريب سرنگون خواهد شد و حق باقي است و دائم ولي منقطع شدن باطل آن وقتي است كه خبيث از طيب تميز داده شود اما تا طينتها مختلط است علم حق و باطل هر دو در عالم هست ليميز الله الخبيث من الطيب و يجعل الخبيث بعضه علي بعض فيركمه جميعا فيجعله في جهنم پس اگر بنا باشد كه پيش از آن زمان كه ميفرمايد لو تزيلوا لعذبنا الذين كفروا ريشه اعلام باطله را بكلي از جهان براندازند البته طينتهاي خبيثه ملجأ و پناهي از براي خود نمييابند و خبث خود را نميتوانند اظهار كنند اين است كه خداوند بآنها مهلت داده و ميفرمايد سنستدرجهم من حيث لايعلمون و املي لهم ان كيدي متين پس با باطل بطور استدراج و مهلت سلوك ميفرمايد ولي معذلك بقدر اينكه [ص 139] حق بكلي پوشيده نماند و امر باطل مخفي نشود البته حقيت آن و بطلان اين را بر خلق ظاهر خواهد فرمود چنانكه فرموده است جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا و فرموده است بل نقذف بالحق علي الباطل فيدمغه فاذا هو زاهق و لكم الويل مما تصفون پس البته حق را بآيات و علامات خود مظفر و منصور ميكند و باطل را بآيات و علامات شيطاني مفتضح و رسوا ميكند و البته شبهه نيست از براي احدي از مسلمين كه پيغمبر خاتم (ص) از جانب پروردگار مؤيد و مسدد است و آثار حقيت از آيات و علامات و معجزات و خوارق عادات و علوم و اخلاق و غير آنها از آنچه لازمه حقيت است همه در او جمع بوده و در نزد مسلمانان بديهي است چه اينكه غير ايشان منكر اين مطلب باشند ولي صرف انكار دليل بطلان نيست و اگر انكار دليل بطلان بود هيچ حقي در عالم نبود زيرا كه هر حقي را جماعتي انكار كرده‌اند ولي حرف در اين است كه شهادت مسلمين را در اين باب از چه جهت بايد تصديق كرد ميگوئيم كه از امر دين گذشته آيا هيچ امري در دنيا باخبار مخبرين ثابت شده است و اعتماد بآن نموده‌ايد يا نه اگر مطلقا انكار اين مطلب را داري كه در حقيقت مبتلاي بوسواس و ماليخوليائي زيرا كه در اين باب شبهه در نزد هيچ عاقل نيست و خود تو الآن بروايات داري خلق را دعوت ميكني اگر روايات حجت نيست پس چه حجت در قول تو است پس قطعا اين حرف را نخواهي زد و بقول بعضي روات البته ميتوان گرفت و بناي عالم و اساس عيش بني‌آدم همه بر همين است و آنها كسانيند كه همين كه انسان نظر ميكند از آنها صدق و ديانت و امانت را علانيه مشاهده نمايد پس بقول اين قسم اشخاص البته اعتماد ميكند و بناي امر دين و دنياي خود را بر آن ميگذارد و بر خداست كه اگر اين اشخاص تواطؤ بر كذب نموده باشند دروغ آنها را بر من ظاهر كند و اين امر بصرف انكار منكر ظاهر [ص 140] نميشود زيرا كه قول نافي را بر مثبت حجتي نيست و خداوند در كتاب مجيد خود فرمود هل يستوي الذين يعلمون و الذين لايعلمون انما يتذكر اولوا الالباب و نافي در حكم جاهل است و آنكه از روي علم شهادت ميدهد البته شهادت او مقبول است و در اخبار قضاء است كه ما شاهد را از منكر نميپذيريم و همه از همين باب است كه شهادت بر نفي مسموع نيست زيرا كه انسان عالم الغيب نيست نهايت از هنگامي كه حاضر بوده اطلاعي دارد از آن هنگام كه حاضر نبوده است او را چه خبر هست و چطور ميتواند كه رد بر آنكه حاضر بوده بكند و فرمودند كه ليس لمن لايعلم حجة علي من يعلم و مگو كه چرا در اين مورد بآيات و اخبار استدلال ميكني و حال اينكه تو هنوز در صدد اثبات حجيت آنهائي زيرا كه اولا تو هم همه اينها را اقرار داري و مطلب تو امري وراي اينها است كه بآن بايد برسيم و ثاني اينكه اگر درست ملاحظه كني همه اين مطالب از ضروريات و بديهيات اوليه است نهايت آيات و اخبار هم بر طبق آنها وارد شده و از باب تبرك و تيمن ذكر ميشود علاوه كه همه اين مطالب را بدليل عقل قاطع ميتوان اثبات كرد كه راه آن از همين بيانات بدست ميآيد ، خلاصه در اين شبهه نيست كه قول مثبت مقدم است بر نافي و بناي تو در معاملات دنيويت بر همين است خاصة در اين مورد كه منكرين انكار دارند در هيچ موردي نيست كه منكر بگويد مثلا من در همان حيني كه روايت ميكنند كه پيغمبر (ص) شق القمر فرموده يا رد شمس نموده حاضر بودم در مكه معظمه يا در مدينه منوره و در خدمت آن حضرت بودم چنين چيزي نشد نهايت در اين دو مسئله مدعي ميشوند كه امر آسماني است و بايد حاضر و غايب همه خبردار شوند و هر كس هيئت افلاك و زمين را بداند ميداند كه اين حرف هم مزخرف است و خاصة عوارض نقاط زمين چقدر هست ميداند كه اينها ايرادي نيست كه بتوان قول مثبت را [ص 141] رد كرد جائي كه علانيه مي‌بينيم كه منجم از خسوف و كسوف و اوقات آنها خبر ميدهد و بسا يقين عادي هم داري كه درست حساب كرده معذلك بواسطه اختلاف آفاق در بعضي اماكن صدق او بروز نميكند و همه از اين است كه با اين وضع افلاك و ارض لازم نيست كه هر امر سماوي براي همه اهل زمين ظاهر شود علاوه كه عوارض ديگر هم هست از كوهها و ارتفاع و انحطاط نقاط ارضيه و ابرها و موانع ديگر كه اسباب خفاي اين جوره امور است و منع ميكند عاقل را از اينكه انكار صرف بكند و حال اينكه همين دو سه مسئله است كه امر سماوي بوده ساير معجزات و آيات ارضيه كه اين قدر اشكال هم در آنها نيست كه چندين هزار از آن قبيل از پيغمبر و ائمه (س) نقل شده و منكر انكار ميكند بمحض همينكه ما نديديم يا اطمينان بقول روات حاصل نكرديم و تو وقتي كه از روي انصاف نظر بكني و خداي خود را بر خود حاضر ببيني مي‌بيني كه نميتوان انكار كرد خاصة كه قراين صدق همه اين اخبار در زمان خودمان از قبور منوره ايشان بروز ميكند و تو ملاحظه كن كه در مثل عتبات عاليات و مدينه منوره با اجتماع اين همه اعادي شيعه چگونه ميتوانند كه بدروغ اين همه معجزات بر ائمه خود ببندند و اسباب سخريه و استهزاء عامه نشوند بلكه مكرر از خود عامه ميشنويم كه روايت در اين باب دارند و اشهد بالله كه خود ما از سني باشأني كه محتاج بتملق نبود در مدينه منوره شنيديم كه از معجزات ائمه بقيع (ص) نقل ميكرد پس با اين وضع كه محل انكار و شبهه نيست قرينه صدق نوع اين اخبار دست ميآيد و اگر تو باز يقين نميكني اصلاح وجدان خود را بكن و دعا كن در نزد خداوند كه اين مرض را از تو دور كند زيرا كه وسواس مرض بسيار مزمن بسيار سختي است كه بفرمايش امام (ع) عقل را از انسان دور ميكند و شخص را مطيع شيطان ميكند و خداوند در كتاب [ص 142] مجيد خود امر فرموده كه پناه باو ببريم از شر وسواس خناس و همچنين باز كتاب و سنت ايشان كه مانده اعظم شاهدي است بر صدق نوع اين روايات كه كتاب با اين استحكام و سنت با اين انتظام ممكن نيست صدور آنها مگر از رسول عالي مقام و خاصة در كتاب او سخن ميگوئيم و فرض ميكنيم كه نظر باخبار از گذشتگان هم نكنيم امروز ما كتاب را مشاهده ميكنيم با اين تحديها كه در او هست و ما خود بندگاني هستيم كه بر خداست كه حق و باطل را در زمان خودمان بما بفهماند و علانيه مي‌بينيم كه احدي نيست كه مدعي شود كه مانند كتاب بياورد و لو نشاء لقلنا مثل هذا بگويد اما سواي عرب كه شبهه در اين باب نيست كه قادر بر اين نيست و اگر ادعا هم بكنند بيجا است و بزودي كذبشان بروز ميكند و از عرب هم مدعي اين امر نيست و اگر هم باشد در نزد عرب و بسياري از عجم و غيرهم كه علم عربيت آموخته‌اند بزودي مفتضح ميشود زيرا كه ممكن نيست باين فصاحت و بلاغت و طرز و طور كه بر سبك هيچ كلامي نيست نه خطبه است نه شعر است نه بر سبك بيانات علمي رسمي است معذلك علوم بسيار در او مندرج است آثار عجيبه و غريبه بر هر آيه از آن مترتب است كه اهل طلسمات و الواح ميدانند و مجرب و معمول است مأنوس است شيرين است حلاوت دارد هر چه انسان ميخواند با اينكه نميفهمد از آن كسل نميشود و هكذا هدايت ميكند انسان را راغب بآخرت ميكند معرض از دنيا ميكند از عذاب ميترساند برحمت اميدوار ميكند و غير اينها و ذكر همه فضل آنرا نميتوان كرد بلكه نميدانيم و در حقيقت نميدانيم كه چه كيفيت دارد كه در كلام ديگري نيست همين قدر ميدانيم كه احدي ادعاي اين مطلب را هم نكرده و اگر بگوئي از ترس مسلمين و شمشير سلطان آنها است كه چنين ادعائي نميكنند ميگوئيم دليل ما آسماني است نه [ص 143] زميني اگر زميني بود محتمل بود كه اينكه كسي مدعي نشده از ترس باشد ولي عرض ما اين است كه خداوند كسي را برنيانگيخته كه ادعا كند كه مثل او ميآورم و برنيانگيختن خدا از ترس كسي نيست و از احدي نميترسد و كسي هم نميتواند او را منع و جلوگيري نمايد پس وقتي كه نفرستاد معلوم است كه پيغمبر در ادعائي كه فرموده راست فرموده است و بتصديق پروردگار ما ساكن القلب و ثلج الفؤاد ميگيريم و ميرويم و بر فرض محال كه همچو كسي باشد كه از عهده برآيد ولي عمدا نياورده باشد در اين صورت خدا را بر ما حجتي نيست و ليس الله بظلام للعبيد زيرا كه بما نفهمانيده پس چه تكليف و چه حرج بر ماست معاذ الله ان نأخذ الا من وجدنا متاعنا عنده و لايكلف الله نفسا الا ما آتيها پس بنا بر آنچه خداوند ما را هدايت كرده مثل و مانندي از براي قرآن نيست بلي در اين آخر الزمان اين مرد برخواسته و مدعي است كه اين بياني كه آورده بهتر از قرآن است بلكه ادعا كرده است كه مثل يك حرف آنرا كسي نميتواند بياورد و اشهد بالله تا شخص سفيه نباشد خود اين قسم تحدي را نميكند زيرا كه ملاحظه كن پيغمبر (ص) با آن مقام و مرتبت تحدي را تا بيك سوره و يك حديث بيشتر نرسانده و يك آيه نفرموده است زيرا كه آيات مختصره بلكه يك كلمه هست مثل مدهامتان و پيغمبر نفرمود كه مثل يك آيه نميتوانيد بياوريد زيرا كه ممكن بود كسي بگويد ملتفتان فرضا و چه فرق ميكنند اين دو تا با هم اما پيغمبر فرموده است كه مثل يك سوره و يك حديث نميتوانيد بياوريد كه اينطور كلمات و آيات را بهم جمع كنيد بآن طور قواعد حكمت كه خود او ميداند اما اين مرد اين قدر شعور نميكند كه تحدي را بايد قسمي كرد كه مردم بفهمند چه اينكه در واقع نفس الامر معلوم است كه حرفي هم كه پيغمبر بگويد از جهات و حيوث [ص 144] حكمت كسي مثل او نميگويد ولي آن دخلي بمقام تحدي ندارد تحدي را بقسمي ميكنند كه مصدق بيايد و بنشيند و تميز بدهد مثلا يكي بيكي بگويد تو يك قدم مثل من نميتواني برداري تميز اين كار خيلي مشكل است اما اگر گفت تو بقدر من نميتواني بدوي تميز آن بسيار آسان است صد قدم راه كه رفتيد با هم مطلب معلوم ميشود پس پيغمبر اگر بنا شد تحدي بكند نميفرمايد تو يك قدم نميتواني مثل من برداري مگر بلي معجزي بكند كه يك قدم او بقدر هزار قدم فرضا بشود يا طي الارض بشود آن صحيح است و الا بهمين قدمهاي رسمي تحدي نميفرمايد هر چند كه قدمي كه پيغمبر بگذارد با عصمت كليه كه از براي او هست احدي از آحاد نتواند مثل آن بگذارد اما اين امري نيست كه مردم بفهمند خلاصه كه در نزد عقلا واضح است كه اين قسم تحدي خودش دليل قلت عقل و بطلان ميشود حالا از آن گذشته تو نميدانم چه مذهب داري اظهار اسلام كه مكرر ميكني اگر چه يقين در دلت نيست ولي بظاهر ادعا ميكني و اجماعي امت پيغمبر (ص) است كه قرآن حق است و وجوب تصديق آنرا ضروري ميدانند چنانكه در كتاب المبين از ابي‌الحسن علي بن محمد العسكري (ع) نقل شده كه در رسالهٔ نوشتند كه اجماع كرده‌اند امت قاطبة كه اختلافي ميانشان نيست در اين مطلب اينكه قرآن حقي است كه شك در او نيست در نزد همه فرق امت پس ايشان در حالي كه اجتماع بر قرآن دارند مصيبند و بر تصديق آنچه خداوند نازل فرموده هدايت يافته‌اند بجهت قول پيغمبر (ص) لاتجتمع امتي علي ضلالة ، تا آخر حديث شريف ، پس اگر شما مدعي هستيد كه از امت پيغمبر ما (ص) هستيد بايد قرآن در نزد شما حق باشد و بآن عمل نمائيد پس در باب اين چند آيه كه فرموده احدي مثل آنرا نميآورد چه ميگوئي پس اگر مصدق قرآني بايد مكذب اين كتاب مجعول [ص 145] باشي اگر مكذب قرآني كه سخن و سلوك را با تو ترتيب ديگر است ، خلاصه كه بسيار عجب است كه كسي در اسلام نشو و نما كرده باشد و قرائت قرآن نموده باشد و بعد كلمات مزخرفه اين مرد را بشنود و كيفيت آنها را بفهمد و دعاوي او را ببيند و باز هوس بكند كه مرتبه ديگر براي او بخوانند چه جاي اينكه مشتبه بشود كه اين بكلمات طلاب بلكه عوام ميماند چه جاي اينكه مشتبه بكلام علما يا بكلام امام يا پيغمبر يا خدا بشود نعوذ بالله من غضب الله ، خداي واحد شاهد است كه يكي از علما كه طبع او مزاح است بشوخي خواسته كه تقليد از عبارات بيان كند و سعي كرده كه گاهي غلط هم بنويسد چه كه اين هم وجه شباهتي است و خدا ميداند كه صد مرتبه املح و اصح و احكم و اتقن و امتن از مزخرفات اين مرد گفته بود با اينكه منظور مزاح بود والله كه ما خود را از اهل عربيت و سواد تامي نميشمريم همين قدر بقدر رفع حاجتي جزئي تحصيلي كرده‌ايم عار و ننگ داريم از اينكه عبارت عربي خود را پهلوي عبارت اين مرد بگذاريم و بحق خداوند از حلاوت و ملاحت گذشته كه براي طبع مستقيم مهوع است و طبع را منزجر ميكند و اگر چه هنوز يك كتاب بيان تمام نديده‌ام اما بعضي عبارات كه در اين كتاب يا ساير جاها از او ديده‌ام بسيار غريب است عجب اين است كه اتباع را هم طوري تربيت كرده كه يك عبارت مزخرف از او نقل ميكنند آن وقت يك معني مزخرف ديگر از او استنباط ميكنند و بنا ميكنند گفتن بعينه مثل جنيان بلكه مجانين حرف ميزنند و خدا رحم كرده است كه آن چند نفر طلبه بي‌ديني كه اول گرد او را گرفته بودند ميگرفتند نوشتجات او را و تصحيح غلطهاي او را ميكردند آن وقت انتشار ميدادند معذلك آنقدر مغلوط و نامربوط و ركيك و مستهجن است كه از وصف خارج است عنوان براي باب قرار ميدهد آن وقت يك مزخرف پشت [ص 146] سر او ميگويد كه هيچ ربط بعالم آن عنوان ندارد و اين مطالب را خود حضرات هم ملتفتند حتي در ايقان اشتباه‌كاري كرده و بعضي از آيات نقل كرده و به پيغمبر (ص) نسبت داده كه جواب را مطابق سؤال نفرموده است و خواسته عيوب بيان را بپوشد و مولاي من بتفصيل حل معاني آيات را از اخبار فرموده و ثابت نموده كه در قرآن چنين چيزي نيست و بيان پر از اين خرافات است كه عنوان باب دخلي بمطالبي كه بيان شده ندارد ، خلاصه و عجب است كه ميخوانند اتباع و هي حظ ميكنند و لذت ميبرند بعينه مثل حالت بعضي زنان كه در ماه دويم و سيوم حملشان طبعشان منحرف ميشود طوري كه از غذاهاي طيب مشمئز ميشوند و مثل ذغال و امثال آنرا ميپسندند شخص سالم صداي شكستن ذغال زير دندان پشت او را بهم ميلرزاند و اين ضعيفه مبتلا ميخورد آنرا و لذت ميبرد والله حالت اين جماعت اين طور شده است و ميگويد اين مرد كه من قدرت و هيمنه و استيلاي اين قوم را در مقام استدلال ديده و عجز كل را هم مظنونش شده در مقام نصيحت ميگوئيم اي مرد برو خود را مداوا كن هرگز نديده كساني كه خلط سودا بر مزاجشان غالب ميشود و وحشت قلب پيدا ميكنند چگونه از همين امور متداوله متعارفه كه هيچ اسباب وحشت نيست وحشتها ميكنند و ترس بر ايشان غالب ميشود طوري كه رنگ از رخساره آنها ميپرد و عرق سر تا پاي آنها را فرا ميگيرد و بسا غش ميكنند و بر زمين ميافتند همان حجره و دالان و حياطي كه روزي هزار مرتبه بر آن عبور ميكنند و هيچ چيز موحشي در آنها نيست شب از آنجا عبور ميكند و هر هيولي كه بنظر او ميآيد وحشتها ميكند اگر يك گربه بيچاره صدائي بكند اگر قوه فرار براي اين بيچاره عليل بماند فرار ميكند و الا كه همانجا غش كرده بر زمين ميافتد و همه اينها از مرض است شخص سلامت ميرود و ميآيد و همه كار ميكند [ص 147] و هيچ باك ندارد حال آن هيمنه و استيلا كه اين شخص عليل از آن گربه ديده چه واقعيت داشته كه او را ترسانيده و فرار كرده است پس تو سعي كن اين مرض دماغي را از خود دور كني آن وقت ببين چه هيمنه و استيلا براي اين جماعت ميماند مگر بمحض اينكه انسان چهار عبارت پشت سر هم در مقامي خواند اين مهيمن و مستولي است تو ببين چه ميگويند آيا بجا و درست ميگويد يا آنكه صرف كلماتي است كه پشت سر هم ميگويد و در مثل معروف است كه اعرف الرجال بالمقال لا المقال بالرجال و اصل علت اين امر را اگر بخواهي بداني اين است كه اصل حكايت ظهور قائم آل‌محمد عليهم السلام خود اين چنان امر بزرگي است كه ذكر آن طبايع خلق را از خود بيخود ميكند و قوت و قدرت از ايشان ميرود شيطان هم در اين وقت در كمين است بمحض اينكه مي‌بيند حالت انسان پريشان است و خودداري نميتواند بكند در آن حال اسباب فراهم ميآورد او را بهر طرف كه ميل دارد ميبرد مثل اينكه كسي كه ترسيده و ضعف بر او مستولي شده اگر تو بخواهي او را بطرفي كه خلاف مقصود اوست ببري آسان‌تر است تا آن وقتي كه در كمال قوت و قدرت است و معالجه اين امر اين است كه انسان سعي كند و هميشه خود را متذكر ايشان داشته باشد و آثار و علاماتي كه براي ايشان در اخبار صحيحه مأثور است هميشه در ذهن خود مذاكره كند تا آنكه اولا مأنوس بذكر ايشان باشد و نور ايشان قلب او را منور داشته باشد و معرفت ايشان از براي او حاصل شود تا بحدي كه غيبت براي او مثل علانيه و حضور شود چنانكه در حديث شريف فرمودند پس چنين كسي هر گاه چنين ادعائي از كسي بشنود بواسطه اينكه مأنوس بذكر ايشان است حالتش آن طور نميشود كه ديگر استمساك وجود خود را ننمايد و شيطان او را بربايد بلكه خودداري ميكند علاوه بر اينكه صاحب معرفت هم هست و بحرفهاي [ص 148] ياوه گول نميخورد خلاصه كه هيمنه كه از آنها ديده از اين باب است كه خودت ضعيف شده بودي مانند مرغي كه از درخت از شدت ترس مي‌افتد و روباه او را ميربايد پس سعي بكن قلب خودت را بمعرفت آل‌محمد (ع) قوت بدهي تا هيمنه تو بر آنها افزون گردد ان يكن منكم عشرون صابرون يغلبوا مأتين و ان يكن منكم مأة يغلبوا الفا من الذين كفروا بانهم قوم لايفقهون .