گر جمله كاينات كافر گردند بر دامن كبرياش ننشيند گرد

باري غرض اين است كه اين نقصي نيست بر ايشان كه مصدر افعال الهيه باشند و اگر گوئي كه اين عمل في حد نفسه نقص نيست ولي در مقام اعجاز شايسته نيست چنانكه ظاهر بعضي از كلماتش اين است كه ميگويد ممكن نيست سنگريزه كه جواهر شد يا سوسمار كه بتكلم درآمد باطراف عالم فرستاد و نشان داد چه كه هميشه اين زنده و ناطق نخواهد ماند و آن در تغيير و تبديل تا آخر آنچه گفته و اين كلمات قدري بي ترتيب است و شباهتي بكلمات مرشدش ميدهد زيرا كه صرف اطراف عالم فرستادن محتاج بحيوة ابدي نيست بلكه ماندن و ديدن اهل هر زمان حيوة ابدي ميخواهد و تو ذكري از آن در اينجا نكردي خلاصه كه چون مطلب معلوم است در صدد اين بيانها نيستم مقصودش اين است كه چون هميشه اين سوسمار مثلا زنده نيست ممكن نيست كه اهل هر مكان و زمان او را ببينند ، و از اين مطلب ما را جوابهاست اول آنكه مسلم است كه قرآن معجزه بزرگ آن حضرت است و او باقي و دايم و باهل هر مكان هم ميرسد ثاني همانكه عرض كرديم كه اگر درست ملاحظه كني فهميدن اعجاز قرآن هم براي عامه مردم ممكن نيست مگر بروايات كه از قول روات ثقه امين انسان بفهمد كه در هيچ جا و در هيچ عصر مثل آنرا نياورده‌اند و وقتي كه اينطور شد امر قرآن با ساير معجزات براي جهال و عوام علي السوي ميشود و همان طور كه براي من خبر آوردند كه مثل قرآن كسي نياورد خبر ميآورند كه انطاق حصي و ضب هم فرمود ثالث اينكه سلمنا كه سوسمار ناطق را نشود بهر جا برد و براي هر زمان نگاه داشت ولي معذلك اين عيبي نيست براي پيغمبر كه همچنين آيتي هم علاوه بر آيات كامله داشته باشد و اين مخصوص باشد بهمان كسي كه خدمت او رسيده و آيت را مشاهده [ص 90] نموده است و حتم نيست كه پيغمبر (ص) كه مبعوث ميشود نسبت بهمه اهل روي زمين و اهل همه زمانها بحسب ظاهر يك قسم رفتار فرمايد و بهمه به يك قسم ابلاغ نمايد و ترقي مشاعر و مدارك خلق بيك قسم حاصل شود چنانكه در عبارت بعد از اين انشاء الله جواب از اين مطلب خواهد آمد و در اين مقام همين قدر را ميگوئيم كه بدون شبهه امر آن كسان كه شرفياب از خدمت ايشان ميشوند با ساير مردم فرق ميكند حتي آن آني كه خدمت او ميرسيدند تا آن آن كه دور ميشدند و بخانه‌هاي خود ميرفتند فرق ميكرد و مكرر عرض ميكردند كه يا رسول الله ما همين كه خدمت شما ميرسيم علايق ما از دنيا قطع ميشود و زاهد در دنيا و راغب بآخرت ميشويم و همين كه بخانه‌هاي خود ميرويم و استشمام اهل و عيال و اولاد را ميكنيم باز قلوب ما قسي ميشود و ميفرمود كه اگر شما هميشه بآن حال باشيد كه پيش من هستيد هرائينه ملئكه با شما مصافحه ميكنند خلاصه سخن اينكه قطعا امر حاضرين و غايبين از جهات بسيار فرق ميكند و يك علتش همين است كه آنها اين قسم آيات و علامات را هم ميديدند و ما از اين فيض محروم مانده‌ايم و بمحض شنيدن بايد ايمان بياوريم و از همين باب است كه آن كس از ما كه سعادت ايمان را دريافت فضل او از آن كس كه در درجه خود اوست از سابقين بيشتر خواهد شد چنانكه حضرت پيغمبر (ص) فرمودند يا علي و اعلم ان اعظم الناس يقينا قوم يكونون في آخر الزمان لم‌يلحقوا النبي (ص) و حجب عنهم الحجة فآمنوا بسواد في بياض زيرا كه اثر شنيدن بقدر ديدن نيست چنانكه در حديث اين مطلب را فرمودند و شاهد از عمل موساي پيغمبر آوردند كه خداوند در طور باو وحي فرمود كه بني‌اسرائيل بعد از بيرون آمدن تو بواسطه سامري گمراه شدند و گوساله پرستيدند و موسي يقين داشت كه وحي خداوند صدق است و معذلك چندان [ص 91] متغير نشد همين كه آمد و ديد كه چه كرده‌اند متغير شد فالقي الالواح و اخذ برأس اخيه يجره اليه خلاصه پس اثر ديدن از شنيدن بمراتب بيشتر است و اهل آخرالزمان كه بشنيدن باين طور متأثر ميشوند بديدن البته بيشتر متأثر ميشوند خلاصه مطلب آن بود كه چه بسيار فيوض و خيرات براي حاضرين ميسر است كه غائبين از آنها محرومند و اين از جهت اين است كه امر ابلاغ رسل هم امري طبيعي است و بر وضع عادت روزگار است اگر چه ايشان صاحب خارق عادات هستند ولي از خوارق عادات همين قدر ابراز ميدهند كه احقاق حق خود را بفرمايند از اينكه گذشت ساير امور بر وضع عادي روزگار است و حتم نيست كه نسبت بهمه خلق يكسان باشد چنانكه پيغمبر (ص) كه تشريف آورد اول اظهار امر خود را در مكه فرمود و در ساير بلاد خبري از آن حضرت نداشتند و معجزي هم كه اظهار فرمود كه بقول تو منحصر بقرآن است فقط براي اهل مكه قرائت فرمود و ساير مردم خبري از آن هم نداشتند بعد خورده خورده خبر او باطراف مكه رفت و ذكر معجز او مثلا در آنجاها شد خورده خورده بساير بلاد خبر رفت و آيه نازل شد كه از هر قومي طايفه بيايند و تفقه در دين بكنند و برگردند و قوم خود را انذار بكنند شايد بترسند پس همه اين امور بر وضع عادت بود من‌جمله امر معجزات هم بر وضع عادت بوده است باين معني كه خود معجز اگر چه خارق عادت است ولي رسيدن آن بهر قومي بر وضع عادت است نه بر خلاف عادت پس از اين قبيل معجزات مثل انطاق حصي و سوسمار رسيدنش بغايبين بهمين نهج است كه ملاحظه ميكني بما رسيده و اگر پيغمبر خدا بنا باشد كه بر غير وضع معتاد تبليغ بفرمايد و هدايت خلق و تكميل مشاعر ايشان را بنمايد پس همينطور يكمرتبه خلق را منقلب كند و بر صراط مستقيم وادارد چه حاجت باين است كه مقاسات انذال داشته باشد پس بنا بر معتاد است و معتاد [ص 92] همين است كه جاري شده و توقع غير از اينها بيجاست و باز تتمه اين بيان در محل خود خواهد آمد غرض اين است كه ميسر نبودن بردن ضب باطراف عالم ضرري بر نبوت آن حضرت نميرساند و بنا بر همين هست و حاضرين هم سرافراز برؤيت اين معجز ميشوند و ساير هم محروم ميمانند بلا تشبيه و استغفر الله خود تو ميگوئي در دعوي خودت كه مردم بروند و ببينند اگر حال حاضر با غايب فرق نميكند چه حاجت برفتن است .

خلاصه و اما آنكه گفته است و اگر بخلاف عادت زنده و ناطق بماند از كجا همان سوسمار است و از چه راه اين نطق تربيت و تعليم نيست گويم اي مرد از خدا بترس و مزخرف مگو و شايد يك علت اينكه اينگونه معجزات را عمومي قرار نداده‌اند همين شبهات تو و امثال تو است اما آن روز اول كه اعرابي سوسمار را از بيابان صيد ميكند و در آستين خود پنهان ميكند كه از براي خود او و ديگران شبهه نيست كه اين سوسمار ناطق نيست و تعليمي هم نگرفته لهذا پيغمبر خدا ابا نفرمود از اينكه آنرا بنطق درآورد زيرا كه محل شبهه نيست اما بعد از آن زمان كه پيغمبر خدا ميداند مثل تو موسوسي پيدا ميشود كه بگويد اين آن سوسمار نيست و از هزار و سيصد سال تا كنون چطور ميماند و ممكن است اين را بتعليم اينطور ناطق كرده باشند لهذا از اين قبيل معجزات را باقي و دايم قرار نداد پس ببين كه حجت خداوند چه طور تمام است و كامل كه بر زبان خود تو جواب تو را ميفرمايد كه حكمت پروردگار را منكر نشوي و دأب پيغمبر و ائمه اطهار (ص) اين بوده است كه معجزي كه ممكن باشد كسي در آن شبهه بكند و محل احتمال باشد نميفرمودند چنانكه شخصي بحضرت امير (ع) عرض كرد كه من در مقام خود ميايستم و عزم ميكنم بر اينكه از جاي خود حركت نكنم شما مرا بقوت اعجاز از جاي خود حركت داده پيش بخوانيد فرمود اين كار براي من سهل است [ص 93] ولي محتمل است كه كسي بگويد تو در باطن با من موافقت كردهٔ در آمدن و اين از قوت من نيست ولي تو از من بخواه كه من اين درخت را از جاي خودش حركت دهم تا محل شبهه نباشد او هم ملتفت شد و قبول كرد و حضرت درخت را پيش خواند و آمد ، خلاصه كه بناي ايشان در معجزات بر اين نيست كه چيزي كه محل شبهه است قبول كنند اين است كه باقي گذاردن مثل سوسمار ناطق اگر چه بر ايشان سهل و آسان است اما بجهت همين اشتباهات باقي نميگذارند با اينكه همين شبهه هم از عين مكر و حيله است سوسمار طوطي نيست كه بتوان بتعليم آنرا ناطق كرد و طوطي هم كه ناطق ميشود پيدا است كه صرف صوتي است كه از دهان او بيرون ميآيد و ابدا تعقل در آن نيست اما سوسمار بآن وضع كه سخن ميگويد مثل كسي است كه نفس ناطقه باو تعلق گرفته باشد پس ، بسيار فرق باشد از انديشه تا وصول ، علاوه بر اينها كه اگر حكمت خدا بر اين جاري بشود كه مثل سوسمار ناطق را باقي بگذارد ممكن هست كه آنقدر از آثار و علامات با او بگذارد كه احدي شبهه نكند كه اين همان است كه رسول خدا باعجاز ناطق فرموده است و همچنين است امر در باب سنگريزه و جواهر حال كه حكمت بر اين جاري نشده كه مثل اينها باقي باشد كه ما در صدد رفع شبهه تو برآئيم ولي اگر خداوند بخواهد كه آنها را باقي بگذارد با آثار و علاماتي كه هر ذي‌شعور بفهمد كه وضع اينها از عادت خارج است و البته معجزات براي رسول خدا صلي الله عليه و آله ممكن هست مگر همان سنگريزه كه ناطق باشد در هر مجلس و محفل كه همه كس علانيه ببينند و بشنوند معجز نيست و محل شبهه هست خلاصه كه كلمات ياوه پشت سر هم ميگويند و عوام بيچاره را گول ميزنند و من سبقت له من الله الحسني از اين سخنان گول نميخورد .

و اما آنكه گفته اگر متصل در تغيير و تبديل است تا آخر ، در حقيقت محتاج بجواب [ص 94] نيست و لاتسبوا الذين يدعون من دون الله فيسبوا الله عدوا بغير علم كسي كه ادعاي اسلام ميكند اينگونه سخنان زشت نسبت به پيغمبران خدا نميگويد نيست والله مگر عداوتي كه در دلهاي خود با آن بزرگواران دارند كه اينگونه استهزاء ميكنند و غافل از قول خداوندند كه ميفرمايد انا كفيناك المستهزئين پس جواب اين كلمه را خداوند خود بر دست ملائكه غلاظ شداد خواهد داد مثل همه كلماتش ولي مسلمانان بدانند كه كارهاي پيغمبران حقه‌بازي نيست كه واقعيتي نداشته باشد و جميعش بتأييد روح القدس است و بعينه مثل اينكه ساير امور عاديه عالم واقعيت دارد اينها هم همه واقعي است نهايت واقعيت هر چيزي بوضع خاصي است كه ما آگاه نيستيم .

باري و اما آنچه گفته كه خلق عالم بطلب دنيا از خدا دور و بمحبت ذهب از مذهب مهجور شده‌اند اگر مشاهده كنند سنگريزه جواهر شد تا آخر مزخرفات ، اي مرد اگر واقعا طالب هدايتي كه مجاهده در راه خدا بكن تا خداوند تو را هدايت كند و اگر طالب نيستي كه اين همه جان كندن براي چه چيز همين طور هيچ ديني را بخود مگير مثل همه بي‌دينهاي عالم ، خلاصه اما انطاق حصي و سوسمار كه چه دخل باين مطلب دارد كه مردم طالب دنيا هستند و باين سبب شيفته دنيا ميشوند نهايت يك مرتبه اين عمل را ديده‌اند و دانسته‌اند كه پيغمبر بر حق است و هر كه خواسته ايمان آورده و هر كه نخواسته نياورده و اما سنگريزه كه جواهر شد اين آلاف الوفي نبوده است كه همه خلق عالم باين واسطه غني و صاحب مال بشوند نهايت خواسته‌اند بيك نفري عطائي فرموده‌اند و چه ضرر در اين است كه پيغمبر خدا (ص) كه بهمه قسم خلق را هدايت فرموده جمعي را بزور بخشش و عطا رو بخود كند علاوه بر اينكه اين وضع بخشش خاصه پيغمبران است كه از جانب خداوند مبعوث ميشوند و قطعا آن كسي كه حقيقة اهل سعادت است بعد از آنكه [ص 95] اين وضع را مشاهده كرد چنان مقبل بايشان و معرض از ماسوي ميشود كه يكسره دنيا را ترك ميكند چنانكه مروي است كه فضه كنيز حضرت فاطمه زهرا قدري اكسير با خود داشت كه در مقام حاجت بكار برد وقتي ملاحظه كرد كه موالي او بسختي گذران ميكنند با خود خيال كرد كه چه بهتر از اين كه اين اكسير را بر قطعه مسي طرح كنم و صرف معيشت موالي خود كنم و چنان كرد و قطعه طلائي خدمت ايشان آورد و هر يك از موالي او عيبي بر آن طلا گرفتند تا اينكه دانست كه همه آن علم را دارا هستند بعد از آن حضرت امير (ع) پاي مقدس خود را بزمين زد و زمين شكافت و سبيكه‌هاي طلا ظاهر شد كه روي هم ريخته فرمود تو هم اگر ميخواهي با ما باشي طلاي خود را بيانداز روي اينها او هم انداخت و از دنيا اعراض نمود چنانكه فضلش معلوم است ، خلاصه كه آن كسي كه اهل سعادت است بعد از آنكه چنين معجزات ديد از دنيا معرض ميشود و همه حطام آن در نظرش خوار ميشود نه اينكه بطلب دنيا ميافتد و اما آنكه اهل سعادت نيست كه حاجت باين معجزات ندارد بهمان سلطنت ظاهر و اوضاع دنيوي و غنايم هم مغرور ميشود بهمين سبب بسياري از خلق بنفاق ايمان آوردند بلكه عمدا رسول خدا (ص) به بسياري كرامتها ميفرمود تا آنكه اقبال كنند و خداوند اسم اين جماعت را در كتاب خود مؤلفة قلوبهم فرموده و آنها جماعتي بودند كه توحيد را قبول كردند ولي معرفت ائمه را حاصل نكردند و مخصوصا سهمي از صدقات براي ايشان قرار داده كه تأليف قلوب ايشان بشود و پيغمبر (ص) در يكي از غزوات كه غنايم بسيار دست آمده بود بهمين جماعت مؤلفة قلوبهم مثل ابوسفيان بن حرب و امثال آن آنقدر عطا فرمود كه از حوصله‌ها بيرون است و بعضي از مؤمنين ضعيف حسرت ميخوردند و آن حضرت بايشان فرمود كه ميل داريد بشما هم بدهم و شما [ص 96] هم مثل آنها باشيد قبول نكردند و بهمان عطاي كم خورسند شدند و بعضي از اغنيا هم بودند كه باز طمع دامن‌گير آنها بود و ميگفتند جنگها را ما ميكنيم و پيغمبر (ص) صدقات را بديگران ميدهد و آيه درباره آنها نازل شد و منهم من يلمزك في الصدقات فان اعطوا منها رضوا و ان لم‌يعطوا اذا هم يسخطون خلاصه و فوايد اين مطلب و حكمتهاي آن بسيار است يكي اينكه مثل اين جماعت اگر خودشان ايمان حقيقي پيدا نكنند شايد اولاد ايشان كه در حوزه اسلام نشو و نما ميكنند مؤمن شوند و فايده ديگر اينكه از اين قبيل مردم لازم است كه گرد اهل حق جمع شوند و بطمع مال نصرت كنند حق را و اگر كشته هم بشوند فداي سر مؤمنيني كه هستند چنانكه خداوند در كتاب مجيد خود فرموده جاهد الكفار و المنافقين و در حديث شريف فرمودند كه نزول آيه اينطور بوده كه جاهد الكفار بالمنافقين يعني بمنافقين با كفار جنگ كنيد و آنها را سپر و سنگر بلاي خود قرار دهيد . خلاصه كه اين مرد با اين همه ادعا از حكمتهاي پروردگار بسي غافل است و اين است كه عيب ميگيرد بر پيغمبران و بي‌خبر است كه امر باين آساني كه گمان كرده نيست ، آه اگر از پس امروز بود فردائي ، و البته هست و من يعمل مثقال ذرة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة شرا يره .

باري بعد باز يك كلمه اشاره ميكند كه با اين همه ممتنعات همه اينها حكايات و مسموعات است كه صدور اين معجزات را باين عيوب كه توهم كرده از پيغمبران ممتنع شمرده زيرا كه ايشان بري از عيبند يا خود امثال اين معجزات را بخيال خود ممتنع شمرده و در بعضي مقامات ديگر ديده شده است كه حكايت از اين جماعت كرده‌اند كه اين جوره امور از محالات است و قدرت خدا تعلق بمحال نميگيرد و استدلال بحديث شريف ميكند كه شخصي عرض كرد خدمت حضرت امير (ع) كه آيا قادر است پرورنده تو اينكه داخل كند دنيا را در بيضه از غير [ص 97] اينكه كوچك كند دنيا را و بزرگ كند بيضه را فرمود كه خداوند نسبت بعجز داده نميشود و اينكه تو سؤال كردي نشدني است ، حال حضرات استدلال باين حديث شريف ميكنند كه قدرت خداوند تعلق بمحال نميگيرد و همچنين ائمه اطهار (ص) و پيغمبر (ص) قدرتشان بمحال تعلق نميگيرد و اينجوره امور از محالات است بلكه مثل احياء موتي و ابراء اكمه و ابرص را نيز از محالات شمرده‌اند و مولاي بزرگوار من روحي فداه جواب از اين مطلب بتفصيل فرموده است و با دليل و برهان ثابت فرموده كه اينها جزو محالات نيست و همه ممكن است و بعد از بيانات ايشان در حقيقت شايسته نيست كه اين ناچيز در صدد بيان برآيد ولي چند كلمه بجهت اينكه اشكال در اين مقام هم بي‌جواب نمانده باشد عرض ميكنم كه در مثل داخل كردن دنيا در بيضه با حفظ صورت هر يك كه فرموده است اين نشدني است راست است و نقصي هم باين واسطه بر قدرت خداوند وارد نميآيد و علت آن آن است كه مانع نفوذ قدرت پروردگار اگر چيزي است كه از جانب غير اوست و در حيطه تصرف او نيست و نميتواند آنرا برطرف كند اين نقص قدرت خداست ولي اگر اين امري است كه خداوند خود قرار داده و از كمال قدرت و حكمت اوست كه اينطور است و الآن هم كه اينطور قرار داده باز در حيطه تصرف اوست و بمحضي كه خواسته باشد او را منقلب ميكند و هر چه را در هر جا بخواهد قرار ميدهد چنانكه حضرت امير (ع) ميفرمايد ليس لشئ منه امتناع و لا له بطاعة شئ انتفاع پس چه نقصي بر قدرت اوست و اشاره باين مطلب است فرمايش حضرت عيسي (ع) آن وقتي كه شيطان از آن حضرت پرسيد كه آيا پرورنده تو قادر هست بر اينكه زمين را داخل در بيضه كند و زمين را كوچك نكند و بيضه را بزرگ نكند حضرت عيسي (ع) فرمود واي بر تو بدرستي كه خداي تعالي وصف كرده نميشود بعجز و كيست قادرتر از كسي كه لطيف كند [ص 98] زمين را و بزرگ كند بيضه را ، خلاصه سخن اين است كه خود خداوند بحكمت بالغه خود قرار داده است كه آسمان با وجود بزرگي داخل بيضه با وجود كوچكي نشود نه اينكه اين يك امري باشد كه خود قدرت پروردگار سبب آن نشده باشد مثل اينكه خداوند خود ميان سردي و گرمي و تري و خشكي و غير اينها مضاده قرار داده است چنانكه فرمود بمضادته بين الاشياء عرف ان لا ضد له و فرمود ضاد النور بالظلمة و الضياء بالبهم حال اگر عين نور با عين ظلمت جمع نميشود اين از نقص قدرت خداوند نيست بلكه همين بقدرت اوست و خداست كه بعضي را حد بعضي قرار ميدهد و بعضي را ببعضي منع و دفع مينمايد و لولا دفع الله الناس بعضهم ببعض لهدمت صوامع و بيع خلاصه سخن اين است كه اين مطلب سبب نقص قدرت نيست چنانكه تو اگر بيك دست دست ديگرت را از كار معيني منع بكني پس آن دست كه ممنوع شده سبب سلب قدرت از تو نشده است بلكه خود توئي مانع و خود توئي معطي ، باري پس آنچه را كه خداوند خود بحكمت بالغه خود ضد و نقيض قرار داده با يكديگر جمع نميشوند حال بايد ملاحظه كرد كه در اين جوره امور كه مذكور ميشود چه ضديتي هست كه سبب عدم تعلق قدرت شده است و چه گمان ميكني از اينگونه اخبار كه ميشنوي مثلا سنگريزه را كه جواهر كرده‌اند آيا با حفظ صورت حجريت غاسقه آنرا جواهر صافي شفاف قرار داده‌اند كه چنين چيزي كسي نگفته ولي بعد از آنكه صورت حجريت را از او دور كردند و ماده او كه ضديتي با صورت جواهر ندارد آنرا مصور بآن صورت كردند مانعي از آن نيست و ميشود و اما در مثل انطاق حصي و سوسمار اگر چه صورت آنها از آنها بكلي گرفته نشده بلكه همان صورتهاي اول است ولي تغيير جزئي را بچه دليل ميتوان منع كرد مثلا دهان سوسمار را اندك تغيير كه قابل تكلم بشود بقوت اعجاز بدهند چه مانع از براي ايشان است و [ص 99] همچنين در حصي ممكن است كه حركتي بقوت اعجاز در آنها احداث كنند كه از آنها اصواتي شبيه بكلمات خارج شود يا آنكه مثلا يكي از ارواح ملئكه را امر كنند كه تعلق بآنها بگيرند و نطق كنند خلاصه سخن اين است كه قطعا اينجوره امور كه واقع ميشود از آن وجه مضاده كه فرمود هذا مما لايكون از آن وجه البته نيست ولي از وجهي است كه امكان دارد خواه امكان حقيقي يا امكان نسبي كه يعني امكانيتي كه در ماده هست بدون صورت يا در صورتها است بالنسبه بظهورات نازله خودشان مثلا صورت كوزه را از گل ميگيرند و اگر بخواهند آنرا منقلب كنند و كاسه كنند بايد آنرا بگل برگردانند آن وقت بصورت كاسه بسازند ولي اگر كوزه سفيد را بخواهند منقلب كنند و سبز كنند ديگر برگرداندن بگل لازم نيست و خود اين كوزه امكان هر دوي اينهاست خلاصه مطلب اين است كه كسي نگفته كه ايشان مثلا با حفظ صورت حجر غاسق آنرا جواهر قرار ميدهند كه تو حال ميشمري بلكه از آن وجهي است كه شدني است و براي كسي كه قدرت پروردگار در او جلوه كرده است همه اينها بسي سهل است چه شده است كه در ساير ملك مكرر مي‌بيني حيواناتي كه خلق الساعة هستند مثل جعل و امثال آن يا تغييراتي كه در حيوانات مثلا باختلافات جزئي كه در هوا حادث ميشود فوري حادث ميشود مثلا مكرر ديده شده است كه بمحض اينكه هوا منقلب ميشود و اندك باران و رطوبتي پيدا ميشود خاصة در صورتي كه هوا گرم باشد و بخارات متصاعد شود مكرر ديده شده است كه فورا مورچه‌ها از سوراخ خود بيرون ميآيند و هر يك دو بال بسيار بزرگ دارند كه دو همسر خود آنهاست از حيث طول و عرض و بناي پرواز را ميگذارند ساعتي ميگذرد هوا آرام ميگيرد همه اينها بالهاشان ميريزد و همان كه بوده‌اند ميشوند پس از اين قبيل تغييرات فوري در خلق خداوند بسيار است و در [ص 100] حديث شريف آنجا كه بيان خلقت و مدت آنرا فرموده‌اند امام (ع) ميفرمايد آنچه حاصلش اين است كه خداوند قادر بود كه خلق را بي مهلت خلقت فرمايد ولي چون خواسته كه خلق عبرت بگيرند و معرفت حاصل كنند اين طور خلقت فرموده ، خلاصه و تو كه گفتي قدرت تعلق بمحال نميگيرد در خدا و خلق همه بايد بگوئي زيرا كه حديث خاصة در قدرت خداست و خلق هم كه بطريق اولي از عهده امر محال برنميآيند پس اگر در افعال خدا مي‌بيني كه چگونه امور فوريه را بدون اسباب ظاهريه جاري ميكند پس اگر پيغمبر خدا هم از اين قبيل امور جاري بكند نقلي نيست و اگر ملتفت نكته حكمت باشي مي‌بيني كه اگر در امور جزئيه جايز باشد در امور كليه هم جايز است پس اگر در قدرت خدا محال نيست كه مورچه در يك ساعت بال بيرون بياورد و طاير بشود البته محال نيست كه آدمي هم بال بيرون بياورد و طيران نمايد زيرا كه وجه اشكال كه بنظر تو آمده همه از يك باب است و همچنين ساير تغييرات و عجب است كه مردم در امور طبيعيه خودشان و چيزهائي كه خداوند قوه آنرا در خودشان گذارده منكر نميشوند همينكه امر بانبياء و اولياء ميرسد منكر فضل ايشان ميشوند مثلا اثر چشم عيان را ملاحظه ميكني كه چه قسم آثار عجيبه و غريبه علانيه ديده ميشود و خداوند در كتاب مجيد خود ذكر آن را فرموده و پيغمبر (ص) و اهل بيت در اخبار خود فرموده‌اند حتي باين لفظ كه اگر بنا بود چيزي بر قدر سبقت بگيرد هرائينه اثر چشم سبقت ميگرفت و اين مطلب هيچ محل اشتباه نزد هيچ عاقل نيست و ديده شده است كه در يك ساعت زنده را ميميراند و شتر را بديگ ميرساند حال اگر گفته بشود كه پيغمبر خدا را همچو قدرتي است كه مرده را زنده ميكند تعجب ميكند و ديده شده است در عيانين اعاذنا الله من شرهم كه مثل اينكه صياد آهو را بتير ميزند او بچشم مياندازد حتي ديده [ص 101] شده كه ميگويد كدام‌يك از آهوان را ميخواهيد همين كه نشان داده‌اند گفته بدويد كه حرام ميشود و ديده شده كه سنگ بسيار بزرگ را بيك نظر ريز ريز كرده و اينها در نزد مردم غريب نيست و اگر از پيغمبر خدا امر غريبي نقل كردند انكار ميكنند و اين از حكمت خداست و از تماميت حجت او كه اين جوره امور را نشان مردم داده كه انكار فضل انبياء و اولياء را نكنند ولي اين مردم تا جائي كه دخل بدين و ايمان ندارد هر چه بگوئي ميپذيرند همينكه اسم دين ميان آمد شبهات و شكوكشان بسيار ميشود و همه از اين است كه در امور طبيعيه شيطان در صدد نيست كه القاء شبهه كند ولي دين را ميخواهد از دست ايشان بگيرد اين است كه از اين قبيل مزخرفات ميگويد باري و چون در هر مقام از اين قبيل سخنان واهي دارند و اميد از پرورنده خود داريم كه در هر مقام القاء حق را بفرمايد و جوابي شافي از شبهات داده شود حاجت نيست كه در يك مقام بيش از اين پا بيفشريم ، در خانه اگر كس است يك حرف بس است ، همين قدر ملاحظه كن كه ما بعون الله هر چه ميگوئيم از مدلول فرمايشات اهل بيت (س) بيرون نميرويم و او برأي خود هر مزخرفي كه ميخواهد ميگويد و حال اينكه فرمودند كه لا رأي في الدين انما الدين من الرب امره و نهيه و السلام علي من اتبع الهدي .

فصل - گفته است : و چون خدا عالم و قادر و هادي است بايد معجزهٔ كه بصاحب امرش عنايت ميفرمايد مابين اعلم علما و اجهل جهلا و نزديك و دور و مشرف و مهجور و بينا و كور اگر طالب شوند و بشرايط مجاهده قيام نمايند يكسان باشد و كل بتوانند تميز دهند و عارف شوند و يقين كنند و خلاف ذلك معجزه تمام بالغ كامل نخواهد بود و حال آنكه نبي نبي است بر عالم و جاهل و مشرف بحضور و دور از مظهر ظهور و بايد حجت او مابين كل [ص 102] مساوي باشد و كذلك اگر نفسي طلب ديدن خارق عادتي نمود و اتيان شد بايد از براي كل اتيان شود زيرا كه ترجيح بلا مرجح باطل است ايمان او را ميخواست و ايمان ديگري را نميخواست يا اينكه ديگري را از اين فضل محروم نمود براي اهل مكه معظمه و مدينه منوره آورد بايد براي اهل ساير مدن و قري و ممالك اخري هم بياورد بلكه بايد براي بعد زمان خود هم بگذارد و اين هم محال است و اگر اهل عالم بتوانند مجتمع شوند و در طلب معجزه متفق گردند در اين وقت تعيين معجزه با خلق است و اين هم ممتنع پس تعيين معجزه با خدا است و اين من حيث الاتميت و اكمليت و اعظميت و اشرفيت منحصر است بآيات و كتاب تا آخر كه بعد انشاء الله ذكر ميشود .

جواب - اولا در اين مقام بياني لازم است از باب مقدمه كه اگر حقيقت آنرا ملتفت بشوي جواب از همه اين مزخرفات داده ميشود و آن اين است كه خداوند عالم جل شأنه ذاتي است يگانه بي‌همتا كه ابدا اقتضاي امري در ذات او نيست زيرا كه اقتضا چنانكه اهل عربيت ميدانند فعل قبول است يعني قبول قضا كردن و كيست آن كس كه بر خداوند قضائي جاري كند و او قبول فرمايد و بعبارت ديگر اقتضا كردن امري از امور از لوازم صورت است چنانكه محسوس است كه بعد از آنكه خداوند آتش را صاحب اين صورت خاص فرمود اقتضاي سوختن نمود و آب را بعد از آنكه صاحب صورت آبي كرد اقتضاي رفع عطش كرد و همچنين هر صاحب صورتي در ملك اقتضاي امري مناسب همان صورت ميكند كه غير از آن از او برنميآيد و اگر در عامه خلق اين مطلب را ملتفت نميشوي در آلات صنايع ملاحظه كن كه نجار مثلا اره را براي بريدن تحصيل ميكند و متك را براي سوراخ كردن و تيشه را براي تراشيدن و رنده را بجهة صاف كردن ملاحظه كن كه اگر هر يك از اين آلات را بجاي ديگري استعمال كنند آن كار مخصوص كه از او [ص 103] ميخواهند از او برنميآيد با اينكه ماده همه اين آلات را كه ملاحظه كني همان فولاد است و همان است كه بصورتها درآمده اما با وجود اين از يك جا ميبرد و از يك جا ميتراشد و از يكي سوراخ ميكند و از يكي صاف ميكند و اين از جهت اين است كه اين خاصيتها همه متفرع بر صورتها است و اقتضاي بريدن و تراشيدن و غير آنها از صورتها است و صورت چنانكه علانيه مي‌بيني امري است كه بدون ماده نميايستد و اگر بخواهي اره داشته باشي بدون اينكه صورت اره را روي ماده مثل فولاد يا شبيه بآن گذاشته باشي امري است محال و نخواهد شد پس هر جا كه اقتضاي امري پيدا شد البته صورتي منشأ اين اقتضا شده است و هر جا كه صورتي پيدا شد البته صاحب صورت خواهد بود و اگر صاحب صورت شد ماده هم خواهد داشت و اگر چنين شد مثل خلق مركب ميشود و حادث ميگردد و محتاج ميشود بكسي كه اجزاء او را فراهم بياورد و اينكه فرمودند خلق الله آدم علي صورته از براي آن معنيها است كه منافات با توحيد ندارد از همه آنها واضح‌تر آن است كه مرجع ضمير آدم (ع) است كه شخصي بكسي گفت قبح الله وجهك و وجه من يشبهك و پيغمبر (ص) شنيدند و باو فرمودند كه چنين مگو كه خلق الله آدم علي صورته يعني اين شخص كه باو و شبه او فحش گفتي بصورت آدم است و آدم است شبيه او و فحش تو بآدم ميرسد و معني ديگر آن است كه در حديث ديگر فرمود كه اين اين صورتي است مخلوق كه خداوند او را محض تشريف بخود نسبت داده مثل اينكه كعبه را خانه خود خوانده بهر حال كه در نزد هيچ موحد شبهه نيست كه ذات خدا را صورتي نيست زيرا كه صورت از لوازم تركيب است و با احديت پروردگار درست نميآيد و خداوند در كتاب مجيد خود فرموده كه قل هو الله احد و فرموده است كه ليس كمثله شئ و اگر [ص 104] او را صورتي باشد پس همه اشياء از اين جهت مثل او خواهند بود خلاصه و فعل پروردگار و مشيت او چون اول چيزي است كه خداوند او را در عرصه مخلوقات آيت تعريف خود قرار داده است چنانكه فرمود كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكي اعرف و اول چيزي است كه خداوند او را بخود او خلقت فرموده و ساير خلق همه را باو خلقت فرموده چنانكه فرمود خلق الله المشية بنفسها ثم خلق الاشياء بالمشية پس اول آيتي است كه در ميانه موجودات بجهت شناسائي خود قرار داده است و البته بايد در ميانه مخلوقات آيت بساطت و صورت نداشتن پروردگار باشد اگر چه هيچ خلقي بدون صورت نيست اما مشيت پروردگار صورت او بي‌صورتي است يعني صورت كلي مبهمي از براي اوست كه خصوصيت ابدا در او نيست اين است كه در حديث فرمودند كه لا كيف لفعله كما لا كيف له پس اين است كه از براي او كيف مخصوص يا كم مخصوص يا جهت يا رتبه يا مكان يا زمان يا ساير اعراض هيچيك بطور خصوصيت نيست و بدليل ديگر آن چيزي كه مصدر سوختن است فقط صورتي مانند صورت آتش دارد و آن چيزي كه مصدر سرد كردن است فقط صورتي مانند آب ميخواهد و هكذا اما آن چيزي كه مصدر سردي و گرمي و تري و خشكي است صورتي ميخواهد كه خصوصيت هيچيك از عناصر از براي او نباشد همچنين فعل پروردگار كه مصدر جميع خلق هزارهزار عالم است ابدا خصوصيت در او نيست حتي خصوصيت عطا يا منع از براي او نيست زيرا كه يك جلوه او عطا است و يكي منع پس اگر خاصه او صورت عطا بود منع از او سرنميزد و اگر خاصه او منع بود عطا از او سرنميزد ولي اوست فعل مطلق پروردگار كه بر حسب سؤال هر كس با او رفتار مينمايد چنانكه خداوند ميفرمايد ادعوني استجب لكم و ميفرمايد اجيب دعوة الداع اذا دعان و ميفرمايد قل مايعبؤ بكم ربي لولا [ص 105] دعاؤكم خداوند هيچ اعتنا بشما ندارد اگر دعاي شما نباشد پس هر امري را كه قابليت خلق اقتضا نمود خداوند عطا ميفرمايد و هر چه طلب نكرد نميدهد و از همينجا بفهم حقيقت جواب آن اشكال را كه در فصل پيش داشتي كه امر محال صورت نميگيرد پس از عجز خداوند نيست كه امر محال موجود نميشود ولي امر محال خودش مسألت وجود از خداوند نميكند و بيضه مرغ بجهت كمي ظرفيت سؤال اينكه آسمان و زمين در شكم او جا بگيرد نميكند و هر ظرفي در عالم باندازه گنجايش خود از عطاي پروردگار ميگيرد چنانكه فرمود انزل من السماء ماءا فسالت اودية بقدرها خلاصه و چون پيغمبر خدا در مقام حقيقت مظهر امر پروردگار است چنانكه فرمودند كه ما اكمام مشيت و وكر اراده خدا هستيم بلكه بنظري در مرتبه ديگر خود ايشان امر پروردگارند چنانكه فرمود امام (ع) كه اما المعاني فنحن معانيه و نحن جنبه و يده و لسانه و امره و حكمه و همچنين در صفت ائمه فرمود امام (ع) كه هم قدرة الرب و مشيته و در همه اين صفات پيغمبر (ص) اول همه ايشان است و اولاي بهمه ايشان چنانكه فرمود النبي اولي بالمؤمنين من انفسهم پس پيغمبر (ص) مشيت پروردگار است و دليل اين مطلب را اگر از كتاب بخواهي از اين آيه بفهم كه فرمود ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا اگر فعل خداوند از غير پيغمبر ظهوري داشت لازم نبود كه در صورت نهي بكلي منتهي شوند بلكه ممكن بود از وسايط ديگر بگيرند و اينگونه ادله از فهم عوام بالاتر است و همان صريح فرمايش ائمه (ع) كافي است و ايشانند امر پروردگار پس سلوك ايشان با عامه امت بر حسب استعداد و سؤال ايشان خواهد بود نه اينكه بر حسب خودشان باشد و ادله اين مطلب از كتاب و اخبار اهل بيت (س) بسيار است خداوند در كتاب مجيد خود فرموده است لانكلف نفسا الا وسعها و حضرت صادق (ع) فرمود كه تكلم نفرمود [ص 106] رسول خدا صلي الله عليه و آله با بندگان بكنه عقل خودش هرگز و فرمود كه فرمود پيغمبر (ص) ما معاشر انبياء مأمور شده‌ايم كه با مردم بقدر عقولشان تكلم بكنيم و نيز همين مضمون از حضرت جواد عليه السلام نقل شده است و بناي پيغمبر (ص) بر اين بوده است حتي اينكه اصحاب پيغمبر (ص) آرزو ميكردند كه بدوي بيايد و از آن حضرت سؤالي بكند و آن حضرت بزبان او سخن بفرمايد و مفهوم آنها بشود چنانكه حضرت امير عليه السلام ميفرمايد و همچنين تكليف هر كسي بر حسب عقل اوست و معرفت او و حضرت باقر عليه السلام فرمود كه اين است و جز اين نيست كه خداوند مداقه ميكند با بندگان در حساب در روز قيامت بقدر آنچه آورده است ايشان را از عقول در دنيا و حضرت عسكري عليه السلام فرمود كه اعتنائي نيست از اهل اين دين بكسي كه عقل از براي او نيست و حضرت صادق (ع) فرمود بعبدالعزيز قراطيسي كه اي عبدالعزيز از براي ايمان ده درجه است بمنزله سلم كه بالا ميروند پله بعد از پله پس صاحب پله دويم بصاحب اول نگويد كه تو بر چيزي نيستي تا آنكه منتهي بدهم ميشود پس از نظر ميانداز كسي كه دون درجه تو است كه آن كسي كه فوق تو است تو را از نظر مياندازد و هر گاه ديدي كسي پائين‌تر از تو است پس او را برفق بالا بياور و بار مكن بر او كه او را بشكني كه هر كس بشكند مؤمني را پس بر اوست جبر او و اخبار باين مضمون متعدد است و همچنين باز جهات ديگر در تكليفات ملاحظه ميشود كه باعث اختلاف است چنانكه ابن‌اشيم ميگويد كه داخل شدم بر حضرت صادق عليه السلام و سؤالي كردم و جوابي فرمود و دو نفر ديگر از عقب يكديگر وارد شدند و از همان مسئله سؤال كردند و حضرت بهر يكي جوابي علي‌حده فرمود همينكه قوم بيرون رفتند رو بمن فرمود و فرمود اي ابن‌اشيم گويا جزع كردي عرض كردم جزع كردم از سه قول مختلف در مسئله واحده فرمود [ص 107] اي ابن‌اشيم خداوند تفويض فرمود بداود امر ملكش را پس فرمود هذا عطاؤنا فامنن او امسك بغير حساب و تفويض فرمود بسوي محمد امر دينش را پس فرمود ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا پس بدرستي كه خداي تبارك و تعالي تفويض فرموده است بسوي ائمه از ما و بسوي ما است آنچه تفويض فرمود بسوي محمد (ص) پس جزع مكن و نوشت آن حضرت به زراره كه تنگ نشود سينه تو از آنچه امر كرده است تو را پدرم عليه السلام و من بآن امر كردم و ابوبصير بخلاف آن آورده پس نه بحق خدا امر نكرده‌ايم تو را و امر نكرديم او را مگر بامري كه ما را وسعت دارد و شما را وسعت دارد گرفتن بآن و از براي هر يك از آنها در نزد ما تصاريفي است و معاني كه موافق با حق است و اگر اذن داده بشود بما هرائينه ميدانيد كه حق در همان است كه شما را بآن امر كرديم پس رد بكنيد بسوي ما و تسليم بكنيد از براي ما و صبر بكنيد بر احكام ما و راضي بآنها بشويد و آنكه ميانه شما را تفريق كرده او راعي شماست كه خدا او را راعي خلقش قرار داده و او بمصلحت گوسفند خود داناتر است در فساد امرش پس اگر بخواهد ميانه آنها تفريق ميكند كه سالم بمانند پس جمع ميكند ميانه آنها تا اينكه ايمن بشود از فساد آنها ، تا آخر حديث شريف ، و اختلاف احكام در اين دو حديث و غير اينها حتم نيست كه همه از جهت تقيه باشد بلكه جهات اختلاف بسيار است و حضرت امير (ع) فرمود در حديثي كه خداوند حلال و حرام را براي مصلحت خلق فرموده و فرمودند كه بندگان خدا مثل مرضايند و پرورنده عالميان مثل طبيب پس البته طبيب ملاحظه صلاح هر مريضي را ميكند و همين بس است كه اطفال را گاهي مطلقا تكليف نيست و گاهي تكليفات موسعه و چون بحد بلوغ و رشد برسند بحدود تامه گرفته ميشوند و عالم را تكليفي وراي جاهل است و در قيامت هفتاد گناه از جاهل آمرزيده ميشود پيش از آنكه از عالم [ص 108] يك گناه آمرزيده شود و نيز مضطر را تكليفي غير از غير مضطر است و مكره را تكليفي سواي غير آن و مسافر را تكليفي سواي حاضر و بدوي را غير شهري و مريض را غير صحيح و زن را تكليفي سواي مرد ، و غير اينها از آنچه از اخبار اهل بيت (س) معلوم است و نيست همه اينها مگر از جهت اختلاف مصالح عباد كه هر كسي بر حسب قابليت خود مسألتي دارد و خداوند با او بهمان قسم راه ميرود و ان الله لايفعل بعباده الا الاصلح اي چه بسيار مردم كه صلاح ايشان در عبادت بسيار نيست چنانكه فرمودند من تزهد بغير علم جن في آخر عمره و اي چه بسيار كه اگر از مراتب معرفت بر ايشان فوق استعداد قابليت عرضه شود از دين خارج شوند چنانكه فرمود لو علم ابوذر ما في قلب سلمان لكفره و بدون شبهه خداوند هر كسي را آنطور كه صلاح او هست تكليف ميكند مگر اينكه مردم خودشان بلندپروازي كنند يا چيزي كم بگذارند يا رأي و هوائي از خود داخل كنند و امر خود را فاسد كنند و الا خداوند هر چه كه اصلح براي ايشان است بهمان تكليف ميفرمايد و از هر قبيل چيزي به ايشان عطا ميكند و با اين همه اختلاف قوابل كه محل شبهه و انكار نيست اگر كسي قائل شود كه بايد با همه بيك قسم سلوك كرد و بيك اندازه امر را بر آنها ظاهر كرد هرائينه رأيي سفيهانه و قولي عليل را اختيار كرده و از قلت معرفت اوست كه ميگويد اختلاف سلوك با هر كسي ترجيح بلا مرجح است و اصل اين لفظ خطائي است معروف مرجح خداست و هميشه هست ولي بر حسب استعداد قابليت پس صحيح آن است كه گفته شود ترجيح بلا ترجح يا رجحان بهر حال كه رجحان از طرف قابليتها است و اختلاف طبايع و قوابل امري مشهود است و گاه هم ميشود كه اصل قابليت مقتضي امري است و صلاح او در تكليف مخصوصي ولي بر حسب سؤال زباني خود بر خلاف لسان حال خود مسألتي ميكند و حكيم علي الاطلاق در اين وقت لسان حال را ترجيح [ص 109] ميدهد چنانكه مريض هر گاه غذائي را از طبيب بخواهد كه مصلحت مزاج او در آن نيست باو نميدهد و طبيب نوكر مرضي نيست كه مطيع امر آنها باشد بلكه مداوي و معالج است و بر حسب صلاح آنها كار خود را ميكند .

خلاصه سخن در اين مطالب كه بيان شد شبهه نيست و همه را ديدي كه با منطوق كتاب و سنت مطابق است و مأخوذ از آنجا است حال در اين مسئله كه مصنف كتاب دلايل جسارت كرده و احكام بر خدا جاري كرده و تأمر بر انبياء خدا جسته ميگوئيم كه اي جاهل نادان آنها مطيع امر تو نيستند كه هر چه را تو نيكو شمردي نيكو شمارند و هر چه را كه تو زشت داشتي آنها زشت دارند بلكه ملاحظه صلاح خلق را ميكنند البته پلوي برنج صدري اعلي و جوجه فربه لطيف و روغن بسيار خوب و قند و آب‌ليمو بسيار غذاي خوبي است اما يكي از بيماران غير از فلوس و شورباي برگ چغندر صلاح او نيست هر چند بطبع تو اي نادان خوش نيامده باشد اما طبيبي كه بهتر از پدر مهربان با مردم راه ميرود مطيع امر تو نيست پس اظهار امر و اقامه آيات براي هر كسي البته مناسب حال او خواهد بود بلكه بحسب زمانها و مكانها اين امر متفاوت ميشود باين معني كه مكان و زمان و ساير اعراض اثر در قابليت اشخاص ميكنند و اختلاف قابليت باعث اختلاف اشياء ميشود و از همين باب است كه پيغمبران خدا در يك محل مخصوص مبعوث ميشوند و بعد صيت ايشان از آنجا بجاي ديگر ميرود و خورده خورده مردم خبردار ميشوند نه اين است كه همچنين بپنداري كه اين امر باتفاق بوده هيچ امري از امور دنيا ولو هر قدر جزئي باشد باتفاق نيست بلكه همه بتقدير خاصي است از پروردگار كه بر حسب صلاح خلق فرموده است و اينكه روايت ميكنند از امام (ع) كه فرمود الدنيا بالاتفاق و الآخرة بالاستحقاق الحمد لله نسخه صحيح حديث شريف را دست آورديم و در آن [ص 110] نسخه اينطور بود كه الدنيا بالانفاق و اتفاق بآن معني كه حكماي قائل به بخت و اتفاق ميگويند مطلقا در ملك خداوند نيست و الا لازم آيد كه فاعلي ديگر غير از خداوند در ملك باشد يا آنكه امور از خداوند بدون هيچ حكمتي سر بزند يا مفعولي بدون فاعل موجود شود و اين هر سه خطاست پس اينكه مخصوص مثلا خداوند مكه را براي ظهور آن حضرت اختيار ميكند البته وجه حكمتي در آن منظور نظر هست و قابليت چيزها در آن وجه حكمت دخيل است و هر كس اختلاف طبايع اقاليم و اهل آنها را بداند در اين مطلب شبهه نميكند پس البته مصلحتي در اين بوده كه بايد اول بروز اين امر از آنجا بشود و بعد خورده خورده بساير ملك سرايت بكند و بهمين قسم معلوم بتدريج پيش برود و حجت خدا بر هر كسي بوجهي و در وقتي تمام شود و اگر غير از اين گمان كني خداوند را مغلوب فرض كرده يا سفيه نعوذ بالله من غضب الله يا ظالم و جابر زيرا كه در اين شبهه نيست كه امر باختلاف اوقات و كم و كيف بهمه اهل روي زمين ميرسد حال آيا خداوند ترجيح بلا رجحان داده يا ايمان بعضي را خواسته و ايمان بعضي را نخواسته همه اينها مزخرفات است و حرفهاي ياوه در يك مجلس طفلي چهار پنج ساله است و طفلي ده دوازده ساله و طفلي بالغ عاقل ببين كه پيغمبر خدا با هر كدامي وضع سلوكي دارد و طور تكليفي حال آيا پيغمبر ترجيح بلا رجحان داده يا ايمان بالغ عاقل را خواسته و ايمان طفل را نخواسته و چه غرض نفساني از براي او با اين دو بوده است همه اينها خطا است و او مبعوث بر كافه ناس است و همه را هدايت ميكند اما معذلك كله طفل صغير قابل هدايت نيست و كبير بالغ را بايد هدايت كرد و آنكه عقلش كم است البته تكليفش بقدر آنكه عقلش زياد است نيست همچنين آن كسي كه در مملكت چين يا اروپ يا هندوستان افتاده البته بحسب اقتضاي خودش مسألت هدايت و ابلاغ حجت را از پرورنده خود [ص 111] بر حسب حال خود ميكند و دليلش همين است كه خداوند هم باختلاف رسانيده و هر كه مدعي بشود كه مردم اهل هر جا و هر زبان و هر درجه از علم و عقل و معرفت يا جهالت و ناداني امرشان در فهم كتاب خدا مثلا علي السواست باين معني كه هر كه آمد نشست و حواس خود را جمع كرد و سعي خود را نمود مثل ديگري ميفهمد بيجا ادعا كرده و در واقع اگر كسي چنين چيزي بگويد منكر بديهيات است و جواب او جز با دم شمشير صاحب الامر نيست ، بلي حضرات در بياناتشان هميشه بناشان بر اين است كه يك چيزي ميگويند از روي بي‌انصافي و بهتان و مكابره كه جواب دادن آنها براي ما مشكل است مثلا در اين موقع ميگويد كه من گفته‌ام بشرايط مجاهده عمل نمايد آن وقت ميفهمد و اينكه تو ميگوئي نفهميده مجاهده نكرده ولي معذلك ما جواب ميدهيم كه مرادت از مجاهده چيست آيا مقصود اين است كه في المثل هر شخصي بايد برود ده روز زحمت اين كار را بكشد بترتيب و وضع معيني كه تو ميگوئي و بعد از ده روز آن وقت صاحب معرفت اعجاز قرآن ميشود كه همچنين حرفي هيچ عاقل نميزند سطح ظاهر قرآن را كه درس ميخوانند يكي شش ماه ميخواند يكي يك سال يكي دو سال يكي آخر ياد نميگيرد و نه اين هم كه سعي خود را نكنند بلكه سعي ميكنند ولي بيش از اين قابليت ايشان نيست و اگر بگوئي كه مقصودم مجاهده باين ترتيب و باين حدود معينه نيست بلكه هر كسي بقسمي و باندازه بايد مجاهده نمايد ميگويم پس همان شد كه ما گفتيم كه هر كسي را حدي معين است و تكليفي مخصوص دارد و ابلاغ حجت بسوي او بطور مناسب خود او ميشود در ظاهر ملاحظه كن بايد قرآن را تمام بخواند مثلا تا حجت بر او تمام شود يكي شش ماه ميخواند و حجت بر او تمام ميشود يكي يك سال و بعد حجت بر او تمام ميشود و مقصود از اين مطالب مثل است و مطلب اين است كه اگر انسان [ص 112] بخواهد مجاهده نمايد تا بفهم خود بفهمد قرآن معجز است يكي چهل روز بسا مجاهده بكند مطلب دست او بيايد يكي اگر چهل سال هم زحمت بكشد بدرجه او نميرسد و اين از جهت اختلاف مبادي طينتها است و لايزالون مختلفين الا من رحم ربك خلاصه و همچنين است امر نسبت بساير معجزات و اتيان و عدم اتيان آنها يكي را صلاح هست كه فلان معجز مخصوص را كه خواهش كرده براي او اظهار كنند يكي را صلاح نيست و خداوند بر حسب مصلحت امر را جاري ميكند و نميتوان مزخرف گفت و بر خدا ايراد كرد كه ترجيح بلا مرجح دادي يا ايمان فلان را ميخواستي ايمان مرا نميخواستي اينها حرفهاي سفيهانه جاهلانه است خداوند از جانب خود محتاج به طاعت هيچكس و خائف از معصيت هيچكس نيست و من كفر فان الله غني عن العالمين و حضرت امير (ع) فرمود و لا له بطاعة شئ انتفاع ولي خلق همه محتاج باو هستند و بايد ايمان باو بياورند كه بنعم او منعم شوند اما معذلك طبايعشان مختلف است و هر كسي در طلب ايمان بوجهي است و خداوند از همان وجه باو ميرساند ، پس حال تا اينجا كه آمدي بعضي قوابل هست كه بعلم پيغمبر (ص) و كتاب او و شريعت او مثلا معرفت او را حاصل ميكنند و ميدانند كه حق است و من عند الله بعضي اين قدر استعداد و ادراك و شعور در ايشان نيست و از قرآن منتفع نميشوند بلكه اين قدر شعور ندارند كه اگر سالها زحمت بكشي سطح ظاهر قرآن را هم ياد نميگيرند چه جاي معني و بواطن آن خلاصه كه اعجاز آن بر ايشان بكلي مكتوم ميماند خيلي ترقي بكنند از راه اخبار مخبرين چيزي بفهمند و الا كه چه بسيار كه قوه اين قدر ادراك را هم ندارند و اين منافات ندارد با اينكه قرآن آيت كامله پروردگار باشد خداوند آفتاب و ماه را هم آيت روز و شب قرار داده و نقصي از جانب فعل خدا ابدا نيست اما كوران و كساني كه چشمشان ضعيف است آنطور كه اشخاص [ص 113] سالم منتفع ميشوند ابدا نميشوند و همچنين است امر قرآن پس منتفع نشدن بعضي دليل نقص آيت پروردگار نيست بلكه دليل نقص قوابل خلقيه است پس مثل اين جماعت بمعجزات محسوسه كه چندان ادراك و عقل كاملي نميخواهد مثل انطاق حصي و سوسمار كه هر قليل الادراكي ميفهمد كه نطق حصي و سوسمار طبيعي و عادي نيست و آن بقوت صاحب معجز است كه بسخن آمده پس قبول نبوت او را اگر بخواهد ميكند و در بحار روايت كرده است از حضرت صادق (ع) كه فرمود بعضي از مردم هستند كه ايمان نميآورند مگر بمعاينه و بعضي هستند كه ايمان ميآورند بغير معاينه بدرستي كه مردي خدمت پيغمبر (ص) آمد و عرض كرد آيتي بمن بنمايان پس اشاره فرمود بدست خود بسوي نخل پس بجانب راست رفت باز اشاره فرمود بجانب چپ رفت پس آن مرد ايمان آورد انتهي ، پس معلوم است كه بعضي از مردم را چاره نيست جز اينكه از اين قبيل آيات ببينند بلي اگر سؤال آيتي نمودند كه صلاح در آن نيست اجابت كرده نميشوند و من در اينجا يك فقره عرض ميكنم از حديث شريفي كه از حضرت امام حسن عسكري (ع) منقول است كه در تفسير خود از پيغمبر (ص) نقل فرموده كه آن حضرت در جواب رؤساي قريش فرمود فرمودند و اما قول تو او تسقط السماء كما زعمت علينا كسفا پس بدرستي كه تو گفتي و ان يروا كسفا من السماء ساقطا يقولوا سحاب مركوم پس بدرستي كه در سقوط آسمان بر شما هلاك شما است و مرگ شما پس تو جز اين نيست كه اراده كرده باين از رسول خدا (ص) اينكه هلاك بكند تو را و رسول پرورنده عالميان رحيم‌تر است بتو از اين و هلاك نميكند تو را و لكن او اقامه ميكند بر تو حجج خدا را و نيست حجج خدا از براي پيغمبرش تنها بر حسب اقتراح بندگانش بجهت اينكه عباد جهالند بآنچه جايز است از صلاح و بآنچه جايز نيست [ص 114] از او و بفساد جاهلند و گاه باشد كه اقتراحات ايشان مختلف شود و ضد يكديگر شود تا اينكه محال شود واقع شدن آن زيرا كه اگر باقتراح آنها بود جايز بود كه تو اقتراح بكني اينكه آسمان ساقط بشود بر شما و ديگري اقتراح كند كه ساقط نشود بلكه زمين بسوي آسمان بالا رود و واقع بشود آسمان بر زمين پس متضاد و متنافي و مستحيل الوقوع است و خدا جاري نميكند تدبيرش را بر آنچه محال از او لازم آيد بعد فرمود رسول خدا (ص) كه آيا ديده اي بنده خدا طبيبي را كه دواي او براي مرضي بر حسب اقتراحات آنها باشد و اين است و جز اين نيست كه با ايشان ميكند آنچه صلاح ميداند خواه عليل دوست بدارد يا كراهت داشته باشد پس شما مريضيد و خدا طبيب شماست ، تا آخر حديث شريف ، پس ملاحظه كن كه معجزات را بر حسب صلاح خلق جاري ميكنند و صلاح خلق البته مختلف است و اين از اقتراحات صاحب دلايل است كه تحكم نموده كه بايد خداوند اقتصار بر آيات نمايد و معجز ديگر بر دست انبياء جاري نكند با اينكه مصالح عباد مختلف است و از بعضي فقرات حديث شبهه بر تو وارد نشود كه معلوم است كه امر محال معجز نميشود همانطور كه حضرات ميگويند زيرا كه مي‌بيني كه آن بزرگوار ساقط كردن آسمان را بزمين تنهائي محال نشمرده بلكه ساقط كردن و ساقط نكردن را با هم محال شمرده و شبهه در اين نيست اما هر يك به تنهائي ممكن الوقوع است نهايت اگر صلاح باشد جاري ميكنند نباشد نميكنند و اين را هم بدان كه اينكه فرموده‌اند امر معجز باقتراح خلق نيست نه اينكه يعني مطلقا هيچ معجزي بسؤال خلق ابراز داده نميشود و حال اينكه بسا هزار حديث متجاوز داشته باشيم كه معجز مخصوص خواسته‌اند و پيغمبر (ص) ظاهر فرموده ولي مراد اين است كه بعد از آنكه سؤال ميكنند اگر صلاح باشد اتيان ميشود و اگر نباشد نميشود [ص 115] و رسول خدا محكوم بحكم كسي نيست مثل اينكه مريض ممكن است كه يك وقتي سؤال غذاي مخصوص بكند و طبيب هم مصلحت بداند و اجازه بدهد بلكه غالب اين است كه مريض اول كه يكي از اخلاط ميرود زيادتي بكند و هنوز حكم ساير اخلاط را باطل نكرده آنها بر حسب طبع خود مايل بضد خلط غالب ميشوند و صلاح مريض در همان است و اگر در اين حال سؤال ضد را از طبيب بكنند اجازه ميدهد و بعد از استعمال نفع هم ميبخشد ولي آن وقت كه خلط آن قدر غلبه كرد كه حكم باقي را باطل كرد خلط غالب ميل بمثل خود ميكند و اگر استعمال بكند طغيان او زياده ميشود و بهلاكت ميرساند و اگر در اين حال طلب مثل خود را از طبيب بكند قطعا اجازه نميدهد زيرا كه مورث هلاكت است پس چه بسيار ميشود كه يكي از خلق سؤال معجزي از نبي بكنند و صلاح آنها هم در او باشد و او هم بر حسب صلاح اتيان بفرمايد و گاه هم ميشود كه بسبب انحراف طبع سؤال غير صالح ميكنند و نبي اجابت نميكند پس نه اينكه كلية سؤال امت منافي باشد با اينكه اختيار دست آنها نيست بلكه اقتراح در لغت بمعني سؤال از روي تحكم است و امت را بر نبي تحكمي نيست مثل اينكه مصنف دلايل چون در حقيقت از اسلام خارج شده و امت حقيقي پيغمبر (ص) نيست اقتراح ميكند و تحكم مينمايد كه پيغمبر مأذون نيست غير از آيات معجزي بياورد و اين از جهل او است و اقتراح او را ثمري جز اهلاك نفس خود نيست و ماظلمونا و لكن ظلموا انفسهم .