و اما آنچه عمده مقصود ما است از ذكر عبارت او آن است كه ميگويد اگر دليل و برهان نبوت و رسالت سرور كاينات خوارق عادات و معجزات است تا آخر عرض ميكنم اولا خداوند لعنت كند شيطان ملعون را كه در اين آخر الزمان چه قدر علم هر چيزي را دست آورده و تا چه درجه در صدد اضلال خلق است چون در علم مجادله رسم است كه همين كه ميخواهند با خصم سخن بگويند اول تا يك اندازه تصديق قول او را ميكنند تا اينكه او را رام كنند بعد خورده خورده بنا ميكنند قول او را رد كردن مثل اينكه مارگيرها كه ميخواهند مار را از سوراخ بيرون بكشند مار بقوتي كه دارد خود را بدر و ديوار سوراخ ميچسباند طوري كه بسا هر چه بقوت آنرا بكشند بيرون نيايد تا آنكه بسا از كمر دو حصه شود رسم اين است كه دم او را ميگيرند و بيرون ميكشند همينكه خود را چسبانيد قدري دم او را سست ميكنند تا او هم قدري آسوده شود خود را سست كند آنوقت قدري بيرون ميكشند باز بهمين طور تا بيرون آيد رسم مجادله هم بهمين منوال است و شيطان هم اين مطلب را آموخته بناي او بر اين است كه يكمرتبه تمام باطلي [ص 62] كه در دل دارد عرضه نميكند كه نبادا از ميدان بيرون روند و كاري از پيش نبرد خورده خورده و ريزه ريزه هي عرضه ميكند اين را كه شخص تصديق كرد باز چيز ديگر ميگويد و مؤمن بايد هشيار باشد و از همان اول ولو حق بگويد بقول او نگويد اما بقول خداوند بگيرد چنانكه آن ملعون نزد يكي از انبياء خدا آمد و عرض كرد بگو لا اله الا الله فرمود كلمة حق لااقولها بقولك كلمه حقي است اما من بقول تو نميگويم خلاصه پس ملتفت باش كه اينقدر تصديقي كه كلام او موهم است از معجزات و خوارق عادات دروغ ميگويد و ابدا در دل او نيست و الله يشهد ان المنافقين لكاذبون و دليل اينكه دروغ ميگويد اول كلام خود بزرگ ايشان است كه معجزات را انكار ميكند و جزو موهومات ميشمرد و عين عبارت بعد از اين از حكايت خود اين شخص ميآيد ثاني اينكه خود اين مرد در اوراقي چند اثبات ميكند كه معجزي غير از همين آيات نيست ثالث اينكه در همين عبارت ملاحظه كن كه چه قسم تضعيف كرده و تشكيك نموده است كه ميگويد اول آحاد بوده حال متواتر و ضروري شده و غيرهم از ملل قبل كه الآن موجودند منكر و انكار آنها را مناط نميدانند همه اين الفاظ را ملاحظه كن كه محض تشكيك ميگويد كه خورده خورده تو را از اعتقاد و يقين بآنها بياندازد حال با وجود اينكه شبهه در اين باب نيست كه اينها معتقد بمعجزات نيستند پس هر چه ادعاي معجز درباره بزرگان خود بكنند از ايشان مسموع نخواهد بود و اينها را محض تسويل ميگويد كه ضعفاي مسلمين را حركت بدهد و آنجا كه رفتند بچاي و پلو و پول آنها را اغوا كنند اشهد بالله كه هيچ منظوري سواي اين نيست .
حال در اينجا چند مطلب بايد معلوم شود اول اثبات صحت و صدق معجزات نوعا پس ميگوئيم آنچه از روايات و اخبار معتمدين اصحاب ما برميآيد اين است كه چندين هزار معجزه از پيغمبر و ائمه اطهار (ص) و ساير [ص 63] انبياء خدا (ع) صادر شده است و بر فرض احتمال اينكه بعضي از اينها را بعضي از داسين و كاذبين دروغ بسته باشند ولي در همه اينها ديگر اين احتمال نميرود و از ميانه همه اينها اگر يك معجز صحيح مسلم يقيني معلوم شد ما را كافي است و اگر متعدد باشد كه نعم المطلوب غرض اين است كه ما در صدد تصحيح كل اين روايات عجالة نيستيم همينقدر يكي دو معجز كه ثابت شد ما را كافي است پس اگر چه كه گفتي اول اينها آحاد بوده و بعد متواتر شده و مقصود تو از اين حرف اين است كه يك نفري روز اول از ترس يا خوشآمد مثلا حرفي زده است و سايرين از او شنيدهاند و از باب سادگي و قلت مدارك و ضعف مشاعر قبول كردهاند تا آنكه متواتر شده آيا در معجزاتي كه كتاب خدا شهادت بوقوع آنها ميدهد و خود تو تصديق ميكني كه كتاب خدا صحيح است و لايأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه تنزيل من حكيم حميد در اينها هم شبهه هست كه اول آحاد بوده بعد متواتر شده است فرض ميكنم كه اول يك نفر دو نفر از پيغمبر (ص) شنيدهاند و بعد از آنكه شهادت دادند عمر عليه اللعنه در قرآن ثبت كرده و اين همان است كه تو گفتي ولي بعد از آنكه ائمه ما (ص) همه از اين قرآن مطلع بودند و تقرير آنرا نمودند و تحريفي كه در آن شده است آنرا بنقيصه و كم و كاست معني فرمودند و بر آن چيزي زياد نشده مگر حروفي چند كه آنها را هم در اخبار خود بيان فرمودهاند با اينكه همين قدر را هم تو منكري چنانكه بعد از اين خواهي گفت و بآيه مباركه انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون استدلال بر صحت قرآن و عدم تحريف آن ميكني خلاصه كه شبهه نيست در نزد تو و در نزد ما كه قرآن آنچه شهادت دهد البته صحيح است پس اين همه كه در قرآن از معجزات حضرت ابرهيم و يوسف و داود و سليمان و موسي و عيسي و محمد صلي الله عليه و آله هست [ص 64] كه شبهه در آنها نيست و در ملأ دوست و دشمن خوانده شده و يك نفر ايراد بر آنها نكرده است چيست و حال اينكه در هر مطلبي كه ميتوانستند ايرادي بكنند سعي و كوشش خود را كردند بلكه آن حضرت را مجاب كنند و نتوانستند تو ميگوئي كه در اين بابها ايرادي شده كه چرا چنين چيزي فرمودي و حال اينكه چنين نبود و براي ما نقل نشده است عرض ميكنم بسيار امور ناقابلتر از اين كه سؤال و جواب شده نقل شده است و اين جوره مطالب كه عمده بناي اسلام بر همينها است سؤال و جواب شده و نقل نشده است با اين همه دشمنان كه آن حضرت داشته است و با اين همه منافقيني كه در ميانه امت خود او بودند كه عزم داشتند خانواده او را برچينند و منكر توحيد و نبوت او و امامت ائمه اطهار يكسره بودند اگر بدروغ همچو روايتي كه باعث وهن اسلام بود دست ميآوردند هرائينه آنرا با آب طلا مينوشتند چه حكايت است كه يك نفر نيامد بگويد كه يا محمد كي ابرهيم را بآتش انداختند و براي او برد و سلام شد چرا دروغ ميگوئي يك نفر نيامد بگويد كه يا محمد كي آهن براي داود نرم شد كه با دست آنرا حلقه ميكرد و زره ميساخت كي آفتاب را براي سليمان برگردانيدند چرا جعل ميكني كي باد بساط او را غدوها شهر و رواحها شهر حركت ميداد كي مرغها همه سايه بر سر او ميافكندند كي موساي پيغمبر با عصاي خود چنين و چنان كرد و تسع آيات ظاهر فرمود كي عيسي ابرص و اكمه را شفا داد و خبر از غيب فرمود و مائده آورد كي ماه براي تو منشق شد اين همه اخبار غيب را كه ميدهي چرا دروغ ميگوئي انصاف بده كه ممكن هست اين همه معجزات در اين كتاب اظهار شود و يك نفر ايراد نكند كه اي محمد تو كه ميگوئي كتاب من لايأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه اين همه اباطيل چيست كه در كتاب خود جمع كرده و آن حضرت را مجاب نكند و اين حكايت براي ما نقل نشود [ص 65] خواهي گفت كه اينها همه را تأويلات هست كه آن حضرت فرموده و دروغ هم نيست اما بوضع ظاهر نبوده ميگويم تو نگفتي كه يوم تأويل يوم ظهور قائم است و كسي كه آنرا بفهمد مؤمن ممتحن است و او از اصحاب قائم است پس اولا بقول تو كسي كه اهل تأويل باشد اصلا آن روز نبوده بر فرض كه معدودي هم بودهاند عامه مردم نبودهاند و خاصة در ميانه ملل باطله نبوده است زيرا كه شما ميگوئيد كه ما مدركمان بالا رفته بواسطه متابعت اين مرد و حالا اهل تأويل شدهايم ملل باطله كه بودهاند قطعا باعتقاد تو دور از اين مسلك بودهاند پس آنها حرفي را ميشنوند كه ابدا با وضع ظاهر درست نيست و بالفرض دروغ محض است و روحشان پرواز ميكند كه يك همچو ايراد بتوانند بر پيغمبر بگيرند و همينطور صم بكم نشستند و گوش دادند و جزيه و ذلت و خواري را بر خود گذاردند و از يك نفر فرياد بلند نشد كه يا للناس پيغمبر شما دروغ علانيه ميگويد و از ما توقع تمكين دارد يا آنكه اين فرياد را كردهاند و براي ما خبر نياوردهاند با اينكه جزئيات محاجهها نقل شده چرا خود يهود و نصاري امروز چنين حرفي نميزنند كه معجزات انبياء خود را از وضع ظاهر تأويل كنند يا بكلي منكر شوند و قرآن را تكذيب نمايند پس وقتي كه نه روايتي از طرق خود ما است كه كسي تكذيب قول او را كرده باشد نه از طرق يهود و نصاري و حال اينكه يقين ميداني و تصريح ميكني كه اهل تأويل نبودهاند چرا شيطان تو را باين راه واداشته كه محض جمع حطام دنيا و مرخصي چهار صباح كه توهم كرده منكر معجزات ميشوي تو منتهي ميگوئي كه يهود و نصاري منكر معجزات پيغمبر مايند (ص) منكر معجزات پيغمبران خود كه نيستند پس معجزه آيت حقيت هست يقينا نهايت تو ميخواهي اسم حق را بر سر جاهل ناداني بگذاري انكار كرده و ديگر آنكه تضعيف رواياتي كه در اين باب شده است نمودن و انكار آنها كردن امري است [ص 66] كه در هيچ مذهب و ملت روا نبوده بلكه بناي عالم و نظام بنيآدم بر تصديق ثقات و امناء است و خداوند فرموده يؤمن بالله و يؤمن للمؤمنين و فرموده است كونوا مع الصادقين و فرموده است فلولانفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا في الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون و فرموده است و من يشاقق الرسول من بعد ما تبين له الهدي و يتبع غير سبيل المؤمنين نوله ما تولي و نصله جهنم و ساءت مصيرا و همچنين آيات بسيار مفيد اين معني است و خاصة حديثي كه از حضرت امام رضا (ع) رسيده است در محاجه با رأس الجالوت در اين باب ذكر ميكنم كه نزديك بعين مدعا است در بحار نقل كرده است از آن حضرت كه در اثناء محاجه فرمود كه اي رأس الجالوت سؤال ميكنم تو را از نبي تو موسي بن عمران (ع) پس گفت سؤال كن امام (ع) فرمود حجت بر اينكه نبوت موسي ثابت ميشود چه چيز است يهودي عرض كرد بدرستي كه او آورد بآنچه نياورد آنرا احدي از انبياء قبل از او فرمود مثل چه چيز عرض كرد مثل شكافتن بحر و منقلب نمودن عصا بصورت ماري كه سير ميكرد و زدن آن بر سنگ پس چشمهها از آن جاري شد و بيرون آوردن او دست خود را در حالتي كه روشن بود از براي نظركنندگان و علاماتي كه خلق قادر بر مثل آنها نيستند حضرت فرمود راست گفتي كه حجت او بر نبوتش اين بود كه آورد بآنچه قادر نيستند خلق بر مثل آن آيا نيست كه هر كه ادعاي نبوت كند پس از آن بياورد بآنچه خلق قادر بر مثل آن نيستند واجب است بر شما تصديق او عرض كرد نه بجهت اينكه موسي (ع) از براي او نظيري نبود بجهت مكان او از پرورندهاش و نزديكي او از او و واجب نيست بر ما اقرار بنبوت هر كس ادعاي آنرا بكند تا اينكه بياورد از علامتها بمثل آنچه موسي آورد حضرت امام رضا (ع) فرمود پس چگونه اقرار كرديد بانبياء آنچناني كه پيش [ص 67] از موسي (ع) بودند و حال اينكه نه دريا را شكافتند و نه از سنگ دوازده چشمه جاري كردند و نه دست خود را مثل موسي بيرون آوردند كه روشن باشد و نه عصا را منقلب بماري كه سعي كند نمودند يهودي گفت كه من خبر دادم تو را كه هر زمان كه آوردند بر نبوت خود از آيات بآنچه خلق قادر بر مثل آن نباشند و اگر چه بياورند بآنچه موسي نياورد يا آنكه بر غير وضع آنچه موسي آورد باشد واجب است تصديق ايشان حضرت فرمود پس چه منع ميكند تو را از اقرار بعيسي بن مريم و حال اينكه مردگان را زنده ميكرد و كور و پيس را شفا ميداد و خلق ميكرد از گل بهيئت مرغ پس ميدميد در آن پس مرغ ميشد باذن الله رأس الجالوت گفت گفته ميشود كه اين كار را كرده و ما نديدهايم فرمود خبر بده مرا كه آنچه موسي از آيات آورد تو مشاهده كرده آيا نه اين است كه اخبار از ثقات اصحاب موسي رسيده است كه او اين كار را كرده عرض كرد بلي فرمود پس همچنين نيز آمده است شما را اخبار متواتره بآنچه عيسي بن مريم كرده است پس چگونه تصديق كرديد بموسي و تصديق نكرديد بعيسي پس يهودي مجاب شد و نتوانست جوابي بگويد حضرت فرمود و همچنين امر محمد (ص) و آنچه آورد بآن و امر هر نبيي كه خداوند فرستاده و از آيات او اين بود كه يتيم بود و فقير و راعي و اجير تعليم نگرفته بود كتابي را و آمد و شد نزد معلمي نكرده بود بعد از آن آورد قرآني كه در آن قصص انبياء بود و خبرهاي آنها حرف بحرف و اخبار گذشته و آينده تا روز قيامت پس بود كه خبر ميداد ايشان را باسرار ايشان و آنچه در خانههاشان عمل ميكردند و آيات بسيار آورد كه احصا نميشود رأس الجالوت عرض كرد كه صحيح نشده است نزد ما خبر عيسي و نه خبر محمد (ص) و جايز نيست از براي ما اينكه اقرار بكنيم از براي ايشان و آنچه صحيح نشده حضرت فرمود پس [ص 68] شاهدي كه شهادت داده است از براي عيسي و از براي محمد (ص) شاهد زور است پس يهودي مجاب شد و جوابي نتوانست بگويد ، تا آخر حديث شريف كه با ديگران سخن فرمود و اگر چه فقره حديث طولاني بود ولي معذلك نقل كردم تا بداني كه همه ملل تصديق نوع معجز را داشتهاند و همچنين در همه اديان بنا بر اين است كه باخبار موثقين اعتماد ميكنند حتي اهل دنياي صرف كه هيچ در صدد ديني نيستند اگر بنا باشد باخبار ثقات اعتماد نكنند اساس زندگي ايشان از هم ميريزد حتي خود شما الآن بناتان بر همين است و تو الآن بادعاي وثاقت و صداقت داري براي من روايات ميكني و خداوند در كتاب مجيد خود فرموده كه چرا بيرون نميرود از هر فرقه از ايشان طايفهٔ تا اينكه تفقه بكنند در دين و بترسانند قوم خود را هر گاه بسوي آنها برگردند شايد ايشان بترسند و طايفه در لغت بر يك نفر و دو نفر و زياده بر همه استعمال ميشود پس ملاحظه كن كه خداوند بناي ملكش را بر اين گذارده است كه باخبار موثقين بگيرند و بناي دين و ايمان و عمل و غير اينها همه بر اين است و ملاحظه كن كه تو مردي هستي تاجر و رسولان بسوي تو از نزد شركاء مكرر ميآيند و ميروند و اخبار ميآورند و بناي تو بر اين است كه ملاحظه شخص او را ميكني كه آيا محل وثوق و اعتماد هست يا نيست ديگر نه سؤال از مذهب او ميكني نه عقيده او و اينكه آيا با مذهب تو موافقت دارد يا مخالفت و آيا در ميانه شما كلية دوستي است يا دشمني است ابدا ملاحظه اينها نميشود بلكه شخص او را ملاحظه ميكني كه آيا مرد درستقولي است يا بيمعني است حتي در ميانه بچهها يك كسي را ميبيني كه انسان طبعا ميفهمد كه اين درستقول است بلكه بسا يك قول مخصوص را ميفهمد كه اين را خاصة راست ميگويد بفلان قرينه و فلان جهت و اين از جهت اين است كه خدا خواسته اين مطلب بآساني از براي خلق معلوم شود تا آنكه نظام [ص 69] امر دنيا و آخرتشان بر هم نخورد زيرا كه اگر بنا باشد اعتماد از ميان برداشته شود لابد بايد انسان خودش بهمه امورش رسيدگي كند و يك نفر محال از عقل است كه بتواند بهمه امور دنيا و آخرتش رسيدگي كند پس چاره چيست جز اينكه باخبار بگيرد نهايت اندك سعيي ميكند و ثقه امين را از غير او ميشناسد خلاصه كه اين مطلب واضح است و حاجت به بسط زياد ندارد و هميشه ايام بنا بر همين بوده است و ائمه اطهار (ص) بهمين امر فرمودهاند و نهي از تشكيك در قول ثقات فرمودهاند و اينك ثقاتي امناء مثل علماي ما رضوان الله عليهم كه علاوه بر وثاقت عمومي كه در ميانه اهل دنيا و آخرت همه پيدا ميشود ايشان صاحب ورع و تقوائي هستند كه محال است اقدام بر كذب نمايند و منتهاي سعي را از ايشان ميبينيم كه در كتاب خود جد و جهد ميكنند كه يك حرف زياد و كم نكنند كه نبادا مشغول ذمه شوند در روايت و وضعي كه از مؤلفين و مصنفين سابق هم دست است همين بوده است حتي بناي ايشان بر اين بوده است كه تا بر صدق و امانت كسي اعتماد نميكردند و علم و معرفت و ديانت او را نميديدند اجازه روايت اخبار را باو نميدادند و سلسله اجازات ايشان متصل است از الآن تا زمان كليني عليه الرحمه كه در اوايل زمان غيبت بوده است پس چه محل شبهه است اين مطلب و نيست اين امر مثل امر تواريخ و چيزهاي ديگر كه از قديم مانده است كه در آنها تصحيفات بياندازه شده باشد تا بحدي كه از درجه اعتماد بيافتد بلكه هميشه حفظه داشته و سعيها و كوششها در حفظ آنها نمودهاند تا امروز و اگر گوئي كه تو خود گفتي كه دس داسين و تغيير مغيرين در آنها هست گويم راست است ولي آنرا هم گفتم كه مخصوص باصحاب سپرده بودند كه همينطور بيپروا بروايات نگيريد بلكه دقت بكنيد و صحيح و سقيم را از هم تميز بدهيد و بناي آنها بر همين بوده چنانكه از روايات پيش دانستي پس بدون شبهه يقين عادي براي ما از اين روايات حاصل [ص 70] ميشود كه چنين معجزات از پيغمبر و ائمه ما (ص) سر زده است ولو بر صحت يكي از اينها خاصة نتوانيم دليل عقلي اقامه كنيم بلكه عادة هم محتمل است كه در اين يكي تصحيف پيدا شده باشد يا آنكه اين يكي مجعول باشد ولي در تمام اين اخبار هرگز اين احتمال نميرود و اگر احتمال برود و موجب شك باشد پس حقيقة خداوند بناي ملكش را بر امر بسيار سست بيثمري قرار داده است و خلقي ناقص و بيحكمت فرموده است العياذ بالله و اگر تو اعتقادت درباره خداوند اين است كه خوب است ديگر عقب دين نگردي زيرا كه خدائي چنين لازم نيست كه من متدين بدين او بشوم خلاصه هر چه ميخواهم كلام را مختصر كنم هي مطلب شاخ و برگ پيدا ميكند و اگر گوئي كه ما هم حرفمان همين است و منكر قول ثقات نميشويم ولي خود ما هم جزو ثقاتيم يا در ميانه ما ثقاتي هستند و داريم براي شما روايت ميكنيم كه اين مرد صاحب معجزات و خوارق عادات بوده چرا از ما نميپذيريد گويم علمت شيئا و غابت عنك اشياء آن ثقه اميني كه شنيدي ما گفتيم او آن كسي نيست كه حرف خود او او را تكذيب كند بعد از آنكه شما بدليل و برهان ثابت ميكنيد كه معجزه سواي آيات كتاب نيست آنوقت در اينجا ادعا ميكنيد كه اين مرد صاحب معجز است بيا و برو ببين البته من قول تو را نميپذيرم بلكه يقين ميدانم كه تو مرد مزور دروغگوئي هستي و بكلي از درجه امانت و وثاقت در نزد من ميافتي اول كه اختلاف قول تو باعث تمام شدن اعتقاد من است ثاني منكر همچنان ضرورتي شده كه در ميانه مسلمين و يهود و نصاري همه جزو بديهيات اوليه است كه همه انبياء صاحب معجز بودهاند و هنوز توقع داري كه من بقول تو اطمينان پيدا كنم كه نسبت معجز را باين مرد داده اين توقع بيجائي است پس با اينكه قول موثقين را ما اعتماد داريم معذلك در ميانه شما بحول الله يك نفر موثق نيست كه اسباب شبهه عاقل بشود و علاوه بر اينها [ص 71] ميگوئيم كه مطالبي چند هست كه بر خود ما مسلم شده و اگر كسي بيايد بر خلاف آنها سخني بگويد خود اين دليل اين است كه اين سخن بيپا است مثلا اگر تو صبح كه آفتاب طالع شده از حجره خود بيرون آئي و ببيني كه آفتاب پهن است و هوا در كمال روشني و بدن تو را هم گرم كرد مثلا بعد از آن داخل حجره شوي و ديگري بيايد و بگويد الآن نصف شب است و هوا تاريك و در نهايت سردي نه اين است كه تو با كمال عقل و هشياري خواهي گفت كه اين شخص يا مجنون شده يا چشمش عيب كرده يا خواب است و در خواب راه ميرود يا محض هزل و شوخي دروغ ميگويد و اگر از همه اينها ايمن باشي خواهي گفت كه يقين يك معني از اين حرف غرض او است كه منافات با وضع ظاهر ندارد حال امر امامت براي ما امروز الحمد لله مثل آن آفتاب است نسبت بسايه چنانكه امام (ع) فرمود و باين وضع و اينطور كه حضرات صحبت ميكنند بعينه مثل همان است كه آن شخص گفت حال شب است و مسلم در صورتي كه احتمال جنون يا اشتباه يا هزل و امثال اينها بدهم كه سخنش ابدا محل اعتنا نيست و اگر از اينها ايمن باشم خواهم گفت كه يقين اين شخص يك معني غير از آنچه مقصود ما است قصد كرده و در اين صورت هم كه مقصود تو غير از امام ثانيعشر ما باشد كه فرزند امام حسن عسكري است بر ما حتم نيست متابعت او زيرا كه ما بر خود مسلم كردهايم بهمه ادله كه غير از او كسي امروز واجب الاطاعة نيست .
خلاصه و اما آنچه بعد از ادعاي مشاهده معجزات گفته كه دليل بر صدق مشاهده خود انفاق و ايثار جان و مال خود را ذكر مينمايند و آيه فتمنوا الموت ان كنتم صادقين را ميخوانند تا آخر ، نميدانم اينها چقدر منجمد و كمشعورند كه نامربوطي را كه ميگويند و ده دفعه جواب صحيح ميشنوند باز ميگويند و حيا نميكنند والله اين نيست مگر از كمي شعور ايشان و اين هم نعمتي است از خدا [ص 72] كه همينطور اين مزخرفات را بگويند بلكه عقلا بر آنها عبور كنند و بطلان ادعاي آنها را بفهمند اولا بگوئيد ببينم كه جانبازي و ايثار و نثار كردن كجا دليل صدق بوده است و مضايقه در جان دادن كجا دليل بطلان بوده است مگر نبود كه اميرالمؤمنين عليه السلام بارها بر منبر صعود ميفرمود و مردم را تحريص بر قتال معويه ميفرمود و آنها تقاعد ميورزيدند تا آنكه آن حضرت را ملول كردند و آن حضرت در دعا عرض كرد اللهم اني مللتهم و ملوني و سئمتهم و سئموني فابدلني بهم خيرا منهم و ابدلهم بي شرا مني و اين تقاعد اصحاب هيچ دليل بطلان دعوي آن حضرت نبود و دلالتي بر اينكه البته معجزه و آيتي از آن حضرت نديده بودند در نزد هيچ شيعي نميكند اين همه منافقين كه در عهد پيغمبر (ص) از جهاد تقاعد ميورزيدند و خداوند در كتاب مجيد خود از آنها ياد كرده و مذمت فرموده است هيچ دلالتي بر ضعف حجت پيغمبر (ص) و عدم بروز آيات ميكند يا نه خوارج نهروان كه دست از نصرت علي بن ابيطالب (ع) كشيدند دلالتش چيست اصحاب سيدالشهداء عليه آلاف التحية و الثناء بعد از آنكه حضرت فرمود من در اين زمين كشته ميشوم فوج فوج از گرد او متفرق شدند مگر معدودي دلالتش چيست آنهمه كه از قشون ابوسفيان در جنگهاي پيغمبر (ص) كشته شدند چه دلالت بر حقيت ابوسفيان داشت آنهمه كه از اصحاب جمل و اصحاب معويه و خوارج را كه حضرت امير (ع) بدرك فرستاد چه دلالت بر حقيت آنها داشت خوارج بدبختان طوري بر مرگ خود حريص بودند كه در بحار نقل ميكند از ابيعبيده كه يكي از اصحاب اميرالمؤمنين (ع) يكي از خوارج را طعن زد ملعون پيش ميآمد و نيزه بجسد او فرو ميرفت تا رسيد بصاحب نيزه و او را با شمشير كشت و ميخواند كه عجلت اليك رب لترضي پس اين حرص بر كشته شدن چه دلالت بر صدق مدعاي خارجي دارد اين همه كه در كربلا حاضر شده بودند بجايزه [ص 73] يك درهم و دو درهم و سيدالشهداء (ع) و اصحاب او آنها را كشتند چه دلالت بر حقيت آنها و يزيد و ابنزياد داشت اگر اين حرف را از روي اعتقاد ميگوئي بايد همه اين جماعات را كه نصرت باطل كردند اهل حق بداني و بس است تو را كه محشور با همانها بشوي و اگر محض قولي است كه عوامفريبي بكني باز هم خداوند تو را بجزايت برساند خلاصه كه اينها نه دليل حقيت است نه دليل بطلان مردم اينقدر جانشان در نزدشان بيقابليت است كه يك نزاع جزئي ميكنند سم ميخورند و خود را هلاك ميكنند و مولاي من در يكي از رسائل خود كه در رد حضرات مينويسند حكايت فرموده كه آن سال كه امير توپخانه كرمان آمد و بلوچستان رفت و سيصد نفر از بلوچها را روي يك تلي محصور كرده بود زن و بچه خود را نشانيدند و همه را گردن زدند و بعد از آن نماز بجماعت كردند آنوقت دوان دوان از تل سرازير شدند و جنگ كردند تا دانه آخر كشته شدند پس اين دليل حقيت مذهب آنها است و مكرر ديده شده كه سني را بسا بدهان توپ بستهاند و گفتهاند لعن بكن و نكرده تا توپ را آتش دادهاند و او را هلاك كردهاند پس اينها دليل هيچ نيست فرنگيان سرباز را طوري تربيت ميكنند كه برودخانه ميرسند و فرمان ميدهند آن قدر از سرباز بآب ميريزد كه رودخانه را سد ميكنند و عرادههاي توپ را از روي جسدهاي آنها عبور ميدهند پس اين دليل حقيت مذهب آنها است يا از صاحب منصب يا سلطان خود معجزه ديدهاند نه والله كه شيطان چنان دشمن است با آدميزاد كه بهر حيله هست ميخواهد آنها را هلاك كند و او را باين راهها واميدارد تا خود را هلاك كند و اگر اين امري بود كه آدميزاد هرگز بالطبع اين كار را نميكرد حاجت نبود كه خداوند در كتاب مجيد خود بفرمايد و لاتلقوا بايديكم الي التهلكة پس معلوم است كه در طبعشان اين حالت [ص 74] هست و خداوند نهي از آن فرموده و اما آنكه فرموده است فتمنوا الموت ان كنتم صادقين مقصود نه اينجورهها است بلكه مؤمن بسكه از دنيا منزجر است و مشتاق لقاي پروردگار آرزوي اين مطلب را بسا ميكند همچنانكه از تورية نقل است كه اولياء خدا آرزوي مرگ ميكنند يعني مرگ را دوست ميدارند و اين هم امري نيست كه حتم باشد بر همه مؤمنين بلكه چه بسيار از ايشان كه مرگ را كراهت دارند چنانكه در دعا است كه اللهم ان الصادق الامين (ص) قال انك قلت ماترددت في شئ انا فاعله كترددي في قبض روح عبدي المؤمن يكره الموت و اكره مساءته پس چه بسيار مؤمنين كه مرگ را كراهت دارند و اين دليل بطلان مذهب ايشان نيست و در كتاب المبين از عوالم روايت فرموده است كه داخل شد رسول خدا (ص) بر مردي كه عيادت بكند او را و او شاكي بود پس آرزوي مرگ كرد پس فرمود رسول خدا (ص) آرزوي مرگ مكن پس بدرستي كه تو اگر نيكوكار باشي احساني بر احسان خود زياد ميكني و اگر بدكار باشي پس تأخير انداخته ميشوي تا اينكه طلب رضا بكني پس آرزوي مرگ مكنيد پس ببين كه علاوه بر اينكه دليل حقيت نيست كار خوبي هم نيست و در آيه شريفه كه فرمودهاند آرزوي مرگ كنيد اگر راست ميگوئيد در مقام مباهله است كه صدق و كذب بواسطه آن ظاهر ميشود و شاهد اين مطلب روايتي است كه در برهان نقل ميكند از امام حسن عسكري عليه السلام كه از حسن بن علي بن ابيطالب (ع) نقل فرمود كه خداوند فرمود به پيغمبر خود (ص) كه بگو اي محمد باين جماعت يهود كه اگر دار آخرت يعني جنت و نعيم آن خالص است از براي شما از دون مردم يعني محمد و علي و ائمه و ساير اصحاب و مؤمنين امت و اينكه شما بمحمد و ذريه او ممتحن هستيد و دعاي شما مستجاب است و مردود نميشود پس آرزوي مرگ كنيد از براي كاذبين از خودتان و از [ص 75] مخالفينتان پس بدرستي كه محمد و علي و ذريه آن دو ميگويند كه ايشانند اولياء الله عزوجل از دون مردمي كه مخالفت دارند با آنها در دينشان و ايشان مستجاب الدعوه هستند پس اگر اي گروه يهود شما همچنانيد كه گمان داريد پس آرزوي مرگ كنيد از براي كذاب از خودتان و از مخالفينتان اگر راست ميگوئيد كه شما محقيد و مستجاب الدعوهايد بر مخالفين خودتان و بگوئيد اللهم امت الكاذب منا و من مخالفينا ليستريح منه الصادقون و لتزداد حجتك وضوحا بعد ان صحت و وجبت بعد از آن پيغمبر (ص) فرمود بايشان بعد از آن كه اين مطلب را بآنها عرضه فرمود كه احدي از شما اين كلمه را نميگويد مگر اين كه آب دهان او بگلوي او ميگيرد و در همان مكان خود خواهد مرد پس يهود گفتند كه علماي ما دروغگويند و محمد (ص) و علي (ع) و مصدقين آن دو راستگويانند و جرأت نكردند كه آن كلمات را بگويند بجهت اينكه دانستند كه اگر دعا كردند ايشان مردگان خواهند بود پس خداوند فرمود و لنيتمنوه ابدا ، تا آخر حديث شريف ، حال ملاحظه كنيد كه جاي شبهه هست كه مراد از تمني موت سواي مباهله چيزي باشد و اگر بغير اين تفسير بكني مصداق فرمايش پيغمبر (ص) خواهي بود كه فرمود من فسر القرآن برأيه فليتبؤ مقعده من النار و همچنين فقد كفر و فقد اشرك ديگر خود داني و ادعاي مسلماني كه ميكني ، خلاصه و اين را هم ملاحظه بكن كه اينها روز اول بطمع خامي كه شايد اسباب سلطنتي فراهم آيد تا چندي اينطورها بتسويلات شيطان حركت كردند و امروز الحمد لله قسمي شده است كه بهر وسيله بتوانند جان خود را بسلامت بيرون ببرند چه بلعن كردن چه بتملقات و رشوهها دادن و پناه باين و آن بردن حتي بدول خارجه از اسلام و تقيه نمودن سعي ميكنند بلكه چند روز آسايش داشته باشند پس حالا بمذهب خودشان ادله بطلان خوب واضح شده است ديگر براي چه [ص 76] ادعاي بيجا ميكنند و از قراري كه شنيدهام از عقايد ايشان است كه آنها كه ميميرند يا كشته ميشوند بعد از چهل روز پيش بزرگشان زنده ميشوند ديگر نميدانم كه چه غم از كشته شدن اين روزها دارند خلاصه كه بطلان اين دليل كه اعظم دليلهاي ايشان است آنقدر واضح است كه حاجت بتفصيل ندارد .
و اما آنكه گفته است كه آنها كه پيش از اين روايت معجزات كردهاند خوف و طمع داشتهاند و مشاعر و مداركشان اينقدرها نبوده و امروز برعكس است ، اين هم مسلم نيست امروز هم جماعتي هم خوف دارند و هم طمع چون رسم شما بر اين جاري شده كه از صرف مال بجهت اضلال جهال چندان مضايقه نميكنيد حتي ميشنويم كه از بلاد دور براي فقراي خود هدايا و تحف ميفرستيد و مردم هم اينقدر طماع هستند كه بجهت طمع مال تملق از يهودي و نصراني و مجوسي ميگويند شما هم يكي مثل آنها همين كه بوئي بردند كه چاي و پلوي ممكن ميشود هر چه بخواهي روايت ميكنند و دروغها ميسازند و همچنين در اوايل جماعت بسيار خوف هم داشتند كه نبادا كار شما بالا بگيرد و قوتي پيدا كنيد اين بود كه احتياط كار خود را داشتند تا آنكه خداوند همه شما را ذليل و مقهور و مغلوب كرد و بسياري از مردم آسوده شدند و پي كار خود رفتند و جماعت قليلي كه طينتشان خبيث بود گرد شما ماندند و اما بالا رفتن مشاعرشان حاجت بادعا نيست همين بس است كه از كمال جهالت و ناداني دعاوي باطله و ادله سخيفه شما را قبول ميكنند انشدكم بالله اي مسلمين اين از عقل است و شعور كه امري كه ميانه يهود و نصاري و بتپرست بلكه زنان و مردان بيعقل مشترك است كه بسياري از ايشان مضايقه از جان دادن و قتل نفس خود عمدا نميكنند اين را انسان دليل حقيت و بطلان بگيرد و برهان صدق بشمرد و انشدكم بالله اين مزخرفاتي كه يك بچه طلبه خيلي بهتر و فصيحتر و بليغتر مينويسد اينها را معجز بپندارد و خود را [ص 77] اسير و ذليل دست همچو احمقي بكند اگر ترقي مشاعر و مدارك باين است ارزاني خود آنها باشد ما را همان سادگيهاي قديم خوش است كه گفتهاند :
ما شيخ نادان كمتر شناسيم يا علم بايد يا قصه كوتاه
و اما آنكه آرزو كرده كه كاش علما در يك مجلس حاضر ميشدند و اين طايفه را هم حاضر ميكردند و مجادله ميكردند تا حق بدليل و برهان ظاهر شود ، نميدانم اين مصنف كيست و از سنش چقدر گذشته اگر چه بعضي بخود ميرزا حسينعلي نسبت دادهاند ولي از وضع دور است كه مال خود او باشد مگر اينكه عمدا اين قسم نوشته باشد كه معلوم نشود از خود اوست بهر حال كه دور از خواب بيدار شدند اين كارها در همان اول كه خود ميرزا عليمحمد زنده بود و هنوز بناي شرارت نگذارده بودند مكرر شد و مجالس بسيار برپا شد و با او صحبتها كردند و جز مزخرفات از او چيزي نشنيدند و بطلان او بر ذوي العقول همه ظاهر شد حتي دو نفر از شاگردان ملاي زيرك خود را نزد مولاي بزرگوار من فرستاد كه يكي ملا محمدعلي مازندراني باشد و يكي ملا صادق خراساني و معلوم است كه كسي را كه اختيار كرده براي دعوت مثل مولاي من در نزد او چقدر معتمد بودهاند و هشيار و زرنگ بلكه قطعا از خودش زرنگتر بودند زيرا كه اين مسلم است كه معايب كارها و اقوال و نوشتجات او را همين چند نفر طلبه مفسد كه گرد او را گرفته بودند دايم در صدد اصلاح بودند و الا خودش خيلي احمق بود و بشر كار خود درمانده بود و آنها نميگذاشتند كه دست از فتنه بردارد خلاصه كه اين دو نفر را فرستاده بود و سوره نازل كرده بخط خود هم نوشته بود و با ملا محمدعلي فرستاده بود و امر كرده بود كه قشون بردارند و بفارس بروند و حكم بفرمايند كه اسم او را در اذان قرين اسم خدا و رسول كنند و در همان يك سوره بيست غلط بود و مولاي من همان را عنوان كتابي فرمود و شرح نمود و غلطهاي او را [ص 78] واضح كرد و ملا محمدعلي را مخذولا منكوبا روانه فرمود و همچنين ملا صادق خراساني را كه فرستاده بود با چند سوره بر سبك قرآن و چند دعا بر سبك صحيفه سجاديه و چند خطبه بر سبك نهج البلاغه و اينها را اسباب معجز خود قرار داده و مولاي من اعلي الله مقامه در مجلسي عام او را حاضر كرده و امر فرمود كه كلام طرفين را بنويسند تا صورت مجلس رساله شود و نوشته شده و الآن موجود است و بطلان آنها در آن مجلس بر عوام و خواص ظاهر شد و او هم از كرمان رفت خلاصه كه مصنف كتاب دلائل العرفان يا دور از خواب بيدار شده خبر از جائي ندارد يا آنكه عمدا تجاهل ميكند شايد اسباب پيشرفتي براي كارشان باشد و غافل از اين است كه يريدون ليطفؤا نور الله بافواههم و يأبي الله الا ان يتم نوره و لو كره الكافرون و لله الحجة البالغة فلو شاء لهداكم اجمعين ديگر شما هر چه زبردست باشيد در مجلس عام در حضور مسلمين خاصة با حضور حضرت شهرياري بهتر و پاكيزهتر از آنچه در كتابهاي خود در گوشه امني با حواس جمع مينويسيد نميتوانيد سخن بگوئيد و اگر ميتوانيد چرا دست نگاه داشته و از ثبت كردن در كتاب مضايقه ميكنيد كه نفعش هزار مرتبه بيش از صحبت مجلسي است معذلك الحمد لله علي آلائه و له الشكر علي نعمائه هر يك كتاب كه از شما بيرون آمده جوابي مقرون بصواب مشحون بادله كتاب و اخبار آل الله اطياب (ص) نوشته ميشود كه همه اولي الالباب از آن بهره ميبرند ولو خود شما منتفع نشويد ان في ذلك لذكري لمن كان له قلب او القي السمع و هو شهيد و انما يتذكر اولوا الالباب و ان الله يسمع من يشاء و ما انت بمسمع من في القبور و امثال اينها از آيات بينات ولو شما ايمان نياوريد حكمة بالغة فماتغني النذر ، و ماتغني الآيات و النذر عن قوم لايؤمنون .
فصل - گفته است : باري ميگويند اگر برهان خوارق عادت سماعي از [ص 79] هزار و سيصد و ده سنه قبل است حال از اين حزب كه جان بر صدق مشاهده خود ميدهند بشنوند و قبول كنند و اگر چنانچه خوارق عادات معجزه كافيه بالغه باقيه نيست و علت يقين و اطمينان و ترقي مشاعر و مدارك و تقرب الي الله نخواهد بود كه ممكن نيست سنگريزه كه جواهر شد و يا سوسمار كه تكلم نمود باطراف عالم فرستاد و نشان داد چه كه هميشه اين زنده و ناطق نخواهد ماند و آن در تغيير و تبديل و اگر بخلاف عادت زنده و ناطق بماند از كجا همان سوسمار است و از چه راه اين نطق تربيت و تعليم نيست و همچنين آن اگر سنگريزه باشد معجزهاش چيست و اگر جواهر اعجازش از چه راه و اگر متصل در تغيير و تبديل است افسانه و ملعبه و جمعيت اطفال و حوضه درويشان لازم آيد وانگهي خلق عالم كه بطلب دنيا از خدا دور مانده و بمحبت ذهب از مذهب مهجور شدهاند اگر مشاهده كنند سنگريزه جواهر شد و يا سوسمار نطق نمود فورا تصديق و اذعان كنند و بجان طواف نمايند چنانچه ديده و شنيدهايم كه بطمع كيميا چه اغنيا كه فقير شدند و چه نفوس كه از مايملك بخيال وهم گذشته و با اين همه ممتنعات همه اينها حكايات و مسموعات است حال هم استماع نمايند و قبول كنند .
جواب - عرض كردم كه گول ادعاي اعجاز او را نخوريد كه اينها منكر همه اينها هستند مگر آيات كتاب را كه بخيال خود اثبات ميكنند و آيات هم كه رفتن و آمدني حاجت ندارد همه جا از اين مزخرفات پهن است و همه كس ميبينند و مآل امر هر كسي بهر جا هست بآنجا ميرود خلاصه والله محل تعجب است كه چگونه تسفيه عقول مردم را ميكنند علاوه بر اينكه خود را تسفيه كردهاند و آنها براي خود اسباب رياستي ميچينند و مطلبي در نظر دارند كه بلكه بآرزوي خود برسند عجب از ساير مردم است كه عبث گرد آنها برميجهند و عيش از سخنان مزخرف آنها ميكنند اي مرد تو كه [ص 80] در هر حال بايد مطيع باشي چرا مطيع آن كس كه اهل اطاعت است نميشوي كه خود را افسار كرده دست اينجوره اشخاص از خدا بيخبر ميدهي و حال اينكه در اين ميان سودي بتو نميرسد جز دوندگي و زحمت خلاصه اما كلمات اولش كه اجمالا سابق بر اين جواب داده شد و اما عيوبي كه براي معجزات شمرده اما آنكه گفته است كه اينها معجزه كافيه بالغه باقيه نيست و باعث ترقي نفوس نميشود و نميتوان آنها را باطراف عالم فرستاد و براي زمانهاي بعد هم مفيد نيست زيرا كه هميشه زنده نميماند ميگوئيم اولا كه ما منكر اعجاز قرآن كه نيستيم چنانكه سابق گذشت و بعد از اين هم خواهد آمد حال اگر با وجود اينكه خداوند معجزي مثل قرآن به پيغمبر خود (ص) عطا فرمايد كه بمرور ايام كهنه نشود و هميشه باقي باشد و در هر مكان نيز ميسر باشد بردن آن و اقامه حجت پروردگار در همه جا بشود و معذلك كله علاوه بر قرآن معجزاتي چند مثل انطاق حصي و سوسمار و غير اينها باو عطا فرمايد آيا در اين نقصي است بر پيغمبر (ص) كه نبايد پيغمبر خدا متصف باين صفات و آراسته باين كمالات باشد يا آنكه نقصي نيست نهايت بخيال واهي تو حاجت نيست و همان قرآن كافي است اگر شق ثاني را اختيار ميكني و ميگوئي كه حاجت نيست و ما بهمان قرآن قناعت داريم ميگوئيم كه پس عيبي هم در اين نيست كه پيغمبر صاحب معجزات ديگر هم باشد نهايت تو مدعي هستي كه حاجت نيست و از نفس خود خبر داري از ديگران كه خبر نداري شايد ديگران باشند كه اكتفا بقرآن نكنند و معتذر باين شوند كه ما عنادي با حق نداريم نهايت قرآن را نميفهميم و حجت خدا بر ما بواسطه قرآن تنها تمام نميشود و ما محتاجيم باينكه مثل انطاق حصي معجزي ببينيم و الحق كه راست هم ميگويند زيرا كه فهميدن اعجاز قرآن امري نيست كه بمحض سماع براي هر كس ممكن شود بلكه علوم بسيار ميخواهد تا اينكه [ص 81] انسان اين مطلب را بفهمد حتي بعربي دانستن تنها اين مطلب معلوم نميشود بلكه بصرف و نحو و معاني بيان و منطق اين مطلب معلوم نميشود بلكه بفقه و اصول و كلام و حكمت ظاهري اين مطلب معلوم نميشود آخر انصاف بده اين قدر احاطه بعبارات و علوم و حكمتها كه در ميانه خلق معروف هست ميخواهد كه انسان بفهمد كه اين از همه بالاتر است و احدي مثل اين را نياورده يا نميخواهد عبرت بگير از اين مطلب كه علماي بزرگ و صاحبان تصنيف و تأليف و فصحا و بلغا خواستهاند كه بيان اعجاز قرآن را بكنند بسياري از ايشان نتوانستند بياني بكنند كه محل ايراد نباشد چنانكه مجملي در مقدمه اشاره كرديم پس وقتي كه علماي بآن بزرگي حيران شوند كه اعجاز اين چه حكايت است عوام و جهال چگونه اين مطلب بزرگ را باين آساني ميفهمند و بآن قناعت ميكنند و اگر گوئي كه پس بنا بر اعتقاد تو قرآن كافي نيست ميگويم كه قرآن كافي هست و معجزه بالغه است ولي معذلك نيست امري كه هر جاهل نادان بمحض شنيدن اعجاز آنرا بفهمد انصاف بده كه اگر كسي در حضور جمعي از علماء و غير ايشان كه قرآن را من البدو الي الختم ضبط نداشته باشند مثل غالب مردم زيرا كه آحاد مردم پيدا ميشوند كه اين قدر حافظه دارند كه همه آن را حفظ كنند ولي عامه مردم امرشان اينطور نيست در حضور ايشان كسي آيه قرآن را تلاوت كند و عمدا يا سهوا و نسيانا آيه را غلط بخواند نه همچنان غلط فاحشي كه هر صاحب عربيتي بفهمد بلكه لفظي را بلفظ صحيح ديگر تبديل كند آيا اين جماعت كه نشستهاند همه ملتفت ميشوند كه غلط خواند يا نه و حال آنكه قطعا آنكه خوانده است عبارت را از حد اعجاز خارج كرده چه كه اگر آن هم معجز باشد پس مثل قرآن آوردن كاري سهل است و يقينا آنكه او خوانده معجز نيست و بيچاره ادعاي نبوتي هم ندارد حال اگر فهميدن اعجاز قرآن امري [ص 82] است كه باين سهولت و زودي ممكن ميشود چرا اين جماعت علما غلط آيه را ملتفت نميشوند بلكه اگر در قرآني كه پيش روي خود ميگذارند و ميخوانند غلطها باشد باين آساني يقين بغلط بودن آن نميكنند تا رجوع بقرآنهاي صحيح بكنند پس فهميدن اين مطلب باين آسانيها كه تو خيال كردي نيست مدتها بايد زحمت كشيد تا يك چيزي ملتفت شد آنوقت كه شنيده همه عاجز شدند و اقرار بعجز كردند در آن زمان موافق حديث شريف سخنوري در ميان ايشان شهرت تامه داشت و اسباب افتخار بود و هر يك قصيده كه ميساختند ميآوردند و بديوار خانه كعبه ميآويختند كه مردم بيايند و ببينند و تعجب كنند و جماعت بسيار دايم سعيشان در اين باب بود آن حضرت كه قرآن را آورد فورا اهل فصاحت و بلاغت آنها ديدند كه مثل اين نميتوان آورد و ديگران هم كه اهل علم نبودند بعجز آنها با وجود عناد و لجاج و تأييد و تسديد خدا يك وقتي ملتفت شدند كه معجز است نه اينكه هر بدوي جاهل نادان كه بيچاره از پشت سر گوسفند يا شترش آمده عبورش بمدينه يا جاي ديگر كه آن حضرت تشريف داشته افتاده است بمحضي كه آيه قرآن ميشنود از اين ميفهمد كه اين معجز است نه والله كه باين آسانيها فهميده نميشود بلكه اگر از غالب اهل علم سؤال كني طوري كه ملتفت مسئله نباشد كه عبارت قرآن فصاحت و بلاغتش بيشتر است يا عبارت نهج البلاغه قطعا عبارت نهج البلاغه را ترجيح ميدهد زيرا كه نميفهمند كيفيت را و حال اينكه آن حضرت باين خطبي كه قرائت فرموده تحدي نفرموده و ادعاي اعجازي نكرده است و قطعا درجه كلام حضرت امير (ع) بمرتبه قرآن نيست بلكه ساير كلمات خود پيغمبر (ص) هم كه علي الرسم سخني ميفرمود بمرتبه قرآن نيست و آنها را جزو معجزات خود نشمردهاند و عامي نادان بلكه متوسطين بلكه علماي خيلي ماهر اگر بنا باشد بصرف علم و حدت مشعر خود تميز اين مطلب را بدهند [ص 83] نخواهند داد مگر بهمان وجه كه اشاره بآن كردهايم كه بعد از آنكه ما ديديم پيغمبر تحدي فرموده و احدي از فصحا و بلغا كه همه دشمن او بودهاند مدعي اين نشدهاند كه ما مثل آنرا ميآوريم و اگر آورده بودند و چهار نفر اهل خبره تصديق آنها را كرده بودند البته خبر آن بما هم ميرسيد زيرا كه امري بسيار بزرگ است و مكتوم نميماند علاوه كه در صورت امكان پس نعوذ بالله كذب پيغمبر ظاهر ميشود و خداوند كذب كاذب را پنهان نميگذارد پس همين كه بما خبر نرسيد معلوم است كه همچنين چيزي نشده و اين قسم فهميدن و دانستن امري نيست كه بمحض شنيدن آيه ميسر شود حال آيا ميگوئي كه پيغمبر (ص) در همچو موردي بايد باين مرد بدوي بفرمايد كه برو بگرد تا عجز كل را بفهمي يا آنكه اگر معجزي فورا اظهار بكند اولي است هيچ عاقل شبهه نميكند كه اگر فورا معجزي اظهار بكند كه فهميدن عجز كل از آوردن مثل آن سهل باشد اولي است پس مثل انطاق حصي و ضب يا ناقه يا غير آنها در مثل اين موقع از كمال حكمت است و البته رسولي كه مظهر كمال پروردگار است مثل آن را بايد داشته باشد .
و اگر بگوئي كه چرا براي آن كسان كه بعد ميآيند نبايد اينگونه معجزات بروز كند و حال آنكه در ميانه آنها هم هستند جماعتي كه از قرآن بسهولت نميفهمند ، جواب ميگوئيم كه تو كه ميگوئي و ما هم ميگوئيم كه قرآن معجزي است كه براي اهل هر زمان مفيد است بچه نحو ميگوئي آيا ميگوئي كه همه قرآن را بظاهر از زبان پيغمبر ميشنويم كه چنين چيزي نيست يا از زبان امام بحق ميشنويم كه اين هم نيست يا ملئكه پروردگار بر هر يك يك ما نازل ميشود و قرآن ميآورد كه اين هم نيست و بر فرض محال چرا معجز پيغمبر است معجز خود آن شخص باشد كه ملك بر او نازل شده چنانكه پيغمبراني كه معجزات شبيه بهم داشتهاند هر يك براي اثبات نبوت خود داشتهاند و شبهه هم نيست كه [ص 84] اينطور نيست پس قرآن كه بما و تو ميرسد و نبوت خاتم را ثابت ميكند بچه نحو است نه اين است كه چون مردمان ثقه امين دست بدست اين قرآن را آوردهاند و بما رسانيدهاند فهميدهايم امر ساير معجزات هم بهمين منوال آنها را هم مردمان ثقه امين بما خبر ميدهند و از آنها ميفهميم حقيت پيغمبر را منتهي حرفي كه تو در اين مقام ادعا كني اين است كه بگوئي قرآن را بعد از آنكه آوردند از خود اين در عصر خودم ميفهمم كه مثل و مانند ندارد ميگويم عقلاً مانعي از اين هست كه كسي شبهه كند كه امروز بواسطه اختلاط عرب و عجم و رومي و فرنگي و هندي و غير اينها عرب از فصاحت و بلاغت قديم محروم ماندهاند چنانكه محسوس است كه در عراق عرب زباني سخن ميگويند كه ميتوان گفت كه در ده كلمه آنها يك كلمه صحيحه كه لغت و صرف و نحوش درست باشد باقي نمانده باز بالنسبه اهل حجاز چون قدري دورتر بودهاند كمتر مغشوش شده آن هم اگر درست ملاحظه كني ميبيني كه بيشتر كلماتشان رومي است باز بالنسبه اهل باديه آنها كه كمتر معاشرت دارند بهتر سخن ميگويند و آنها هم كه معلوم است از قديم جزو فصحا و بلغا نبودهاند چه جاي حالا كه هر چه باشد باز مختلط شده و باين جهت امروز در ميانه خلق نيست كسي كه عربي فصيح بليغ كه هيچ شايبه عجمه در آن نباشد سخن بگويد چنانكه خود ديدهايم كه علماي عرب امروز وضعي سخن ميگويند كه ابدا موافقت با قواعد عربيت ندارد چه جاي جهال ايشان و چه جاي ساير مردم پس اين است كه امروزه نيست كسي كه بفصاحت قرآن سخن بگويد اما در آن زمان كه همه سعيشان در تكميل اين علم بوده و ابدا اختلاط نداشتهاند شايد كه جماعت بسيار بودهاند كه مثل قرآن سخن ميگفتهاند و خبر آنها بمن نرسيده تو بگو ببينم كه بكدام دليل عقلي باين مطلب كه پيش هم نبوده كسي كه مثل آنرا بياورد يقين ميكني و بر فرض [ص 85] كه كسي باشد كه دليل عقلي بتواند اقامه بر اين مطلب بكند عامه مردم كه بهره از دليل عقل ندارند و جميع آنچه ميفهمند بايد از راه سمع و نطق باشد آنها از كجا پي باين مطلب ميبرند كه سابق بر اين هم كسي مثل قرآن نياورده است انشدكم بالله اي مسلمين غير از اين است كه چون مردمان ثقه امين كه ايمن از كذب ايشان هستيم بما خبر دادهاند كه از آن زمان كه پيغمبر (ص) قرآن را آورده تا كنون احدي از آحاد با كمال سعي و كوشش نتوانست مثل آنرا بياورد و چون اين مطلب را دانستيم و يقين كرديم فهميديم كه قرآن معجز است و ايمان آورديم اينك همان مردمان ثقه امين كه آن روايت را كردهاند روايت معجزات را هم كردهاند اگر اين مطلب قبول نميشود آن مطلب هم قبول نبايد بشود بلكه روايت نياوردن مثل قرآن شهادت نفي است و روايت معجزات شهادت اثبات و اين بمراتب اقواي از اولي است چنانچه واضح است پس عامه مردم اعجاز قرآن را از كجا بفهمند .
و اگر بگوئي چنانكه ميگوئيد كه چون مردمان ساده و كمشعوري هستند روايتشان در باب معجزات مسموع نيست گويم معجزات محسوسه كه از قبيل مبصرات يا مسموعات است فهميدن آنها مشكلتر است يا امور معقوله عالم و امر قرآن در حقيقت از معقولات است و اگر گوئي كه صرف روايت اينكه نشنيديم كسي مثل آنرا آورده باشد از مسموعات است ميگويم آن سادهلوحي كه گول بخورد در روايت معجزه در اين باب هم ممكن است كه گول بخورد چهار نفر زيرك گرد او را بگيرند و بگويند قرآن معجز است و احدي مثلش را نياورده فورا گول ميخورد چنانكه بلا تشبيه الآن بناي خودتان بر اين است كه عوام خود را گول ميكنيد كه هيچكس مثل اينها نگفته و حال اينكه هزار مرتبه بهتر از اينها گفتهاند و عار دارند از اينكه عبارت خود را پهلوي عبارت شما بگذارند .
خلاصه مطلب اين است كه شبهه در معجز بودن قرآن نيست ولي [ص 86] وقتي كه درست ملاحظه كني ميبيني كه راه فهميدن اعجاز آن از براي عامه بر حسب عادت از طريق اخبار ثقات است لاغير بلكه همين امروز هم از همين راه ميفهميم و الا يك نفر از تمام روي زمين بچه منوال خبردار ميشود پس اگر آخر مآل همه باين است پس هر چه در باب قرآن ميگوئي در باب ساير معجزات هم بگو و عوام بيچاره را بشبهه ميانداز و اگر كمال فهم و ادراك تو اينقدر است كه اصل اين معجزات را بر پيغمبران عيب ميگيري در حقيقت ثكلي از اين سخن ميخندد و حاجتي بجواب هم ندارد الا اينكه از باب اينكه هر كلامي را جوابي است ميگوئيم كه اگر منظور اين است كه خود اين اعمال اعمال قبيحهايست كه از پيغمبران خدا شايسته نيست سربزند بعينه مثل همين اعمال يا نظير آنها در افعال خداوند موجود است خداوند حصي را منقلب بجواهر فرموده است و همه جواهرات كه در عالم هست از همين خاكها كه از نوع حصي است مكون شده است و همچنين خاك را خداوند انطاق فرموده زيرا كه انسان را از خاك آفريده و او را انطاق نموده است پس اين نوع اعمال افعال خدائي است و اگر بر خدائي كه منزه از جميع عيوب است اينها عيب نيست اگر بنده را هم مفتخر فرمايد و صفت خود را باو عنايت كند و قدرت خود را در او بگذارد البته عيب بر بنده نيست بلكه كمال حسن است و تو اي نادان نظر ميكني باعمال شعبدهبازان كه در عملشان واقعيت نيست و همهاش به تردستي يا چشمبندي است و ميبيني كه اين اعمال را عقلا چندان مستحسن نميشمرند گمان ميكني كه اعمال انبياء و اولياء هم از همين قبيل است و هيهات كه از اين قبيل باشد بلكه تمام آنها در واقع نفس الامر همان قسم است كه اظهار ميكنند و شأن آنها اجل از اين است كه مثل ساحر كاري بكنند و حال آنكه خداوند ميفرمايد و لايفلح الساحر حيث اتي و تو اين مطلب را انكار نميتواني بكني كه [ص 87] ايشان ساحر نبودهاند نهايت از كمي ادراكت همچو گمان كرده كه راهي براي اينجوره اعمال سواي سحر و شعبده نيست و حال اينكه قدرت خداوند را كم شمرده و عظمت او را كوچك كرده و از حوصله خود افزونتر چيزي فرض نكرده و ماقدروا الله حق قدره و الارض جميعا قبضته يوم القيمة و السموات مطويات بيمينه سبحانه و تعالي عما يشركون و در اخبار اهل بيت (س) شاهد اين معني بسيار است كه آلمحمد (ع) دست خداوند هستند و در كتاب مجيد است كه ان الذين يبايعونك انما يبايعون الله يد الله فوق ايديهم و همچنين و مارميت اذ رميت و لكن الله رمي و خدا را با پيغمبر (ص) تعارفات رسميه بيواقعيت نيست و واقعا و حقيقة دست ايشان دست خدا است كه بالاي دستهاست و مغلول هم نيست قالت اليهود يد الله مغلولة غلت ايديهم و لعنوا بما قالوا بل يداه مبسوطتان ينفق كيف يشاء پس آيا تو ميگوئي كه قدرت پروردگار عاجز از اين است كه مثل سوسمار را بسخن درآورد يا سنگريزه را جواهر كند يا انطاق نمايد اگر قدرت خدا را اين قدر ميداني كه اول برو تحصيل معرفت خدا را بكن و آن وقت در صدد اين مطلب برآي و تمام اين مطلب بعد انشاء الله خواهد آمد عجالة مقصود اين است كه بلاشبهه اين عيب نيست بر پيغمبران خدا كه چنين كاري بتوانند بكنند بوجهي كه واقعيت هم داشته باشد و از قبيل سحر و شعبده هم نباشد بلكه كمالي است و تو در اثناي كلامت مدح اهل زمان را ميكني كه صنايع را تكميل كردهاند و كارهاي غريب از ايشان سر ميزند و حال اينكه همه اينها باسباب ظاهري است و چيزهائي كه بتجربهها دست آوردهاند از طبايع چيزها كه خداوند اين طبايع را در اشياء گذارده است و خلق بطول تجربه خورده خورده دست ميآورند و قدرت ظاهريه بر ابراز صنايع حاصل ميكنند پس چه نقصي است بر پيغمبران خدا كه بدون معونت اسباب ظاهريه از اين قبيل اعمال از ايشان [ص 88] سر بزند و حال اينكه ملائكه خداوند كه جميع امور ملك بر دست ايشان جاري ميشود بفرمان آلمحمد (ع) هستند و روح القدسي كه عقل كل است و موافق اخبار و آثار جميع امور عالم بر دست او جاري ميشود و خداوند بطور اطلاق خطاب باو فرموده كه بتو امر ميكنم و بتو نهي ميكنم و بتو ميگيرم و بتو عطا ميكنم اين روح القدس مؤيد ايشان است بلكه طوع فرمان ايشان و در هر شب قدر بر ايشان نازل ميشود و آنچه خداوند خواسته باشد اول باو خطاب ميفرمايد بعد او بنجوم و ساير ملك ميرساند كه همه اينها مضامين اخبار است پس اگر به فرمان همين روح جميع امور طبيعيه عالم جاري ميشود چه ضرر دارد كه همين روح از زبان ظاهري پيغمبر (ص) سخني بگويد بامر پروردگار و هر چه خواسته باشد جاري بكند و چه نقصي است بر آن حضرت در اين كار والله كه در اين آخر الزمان خلق بواسطه مهلت و استدراج پروردگار جري شدهاند و هر مزخرفي را بهر خيال كه بخواهند ميگويند اين جماعت بعد از آنكه خواستند كه ادعاي امامت و نبوت بكنند و ديدند كه هيچ كمال از براي ايشان نيست و نتوانستند خود را از آن درجه كه هستند بالا ببرند اين است كه سعي دارند بلكه آلمحمد عليهم السلام را از مقام خودشان پائين بياورند بلكه بتوانند اسم ايشان را بر سر خود بگذارند و هيهات كه دستشان بدامان جلال و كبرياي آلمحمد (ع) برسد يا بتوانند ايشان را از حد خود پائين بياورند و مثل آنها شده است مثل آن گلخوري كه گل را از ترازوي شكرفروش ميربائيد و ميخورد هر چه گل ميخورد از شكري كه براي او ميكشيد كم ميشد و هيچ ضرر بر شكرفروش وارد نميآمد اين جماعت هم باين سخنان ميخواهند آلمحمد را از درجه خود پائين بياورند و خود را بايشان بچسبانند هي آن بآن درك اينها پائينتر ميرود و دامان جلال آلمحمد عليهم السلام از ايشان دورتر ميشود [ص 89] و هيچ نقص بر ايشان وارد نميآيد ،