و اگر گوئي كه پس چرا متشابهات را فرموده‌اند عرض ميكنم يك جهتش همين است كه خلق را آزمايش كنند و آن كسي كه طينت او خبيث است متمسك بآنها بشود و من سبقت له من الله الحسني كه طينت او پاك و پاكيزه است از آنها حذر كند و بمحكمات بگيرد و نجات بيابد در وسائل از حضرت امير عليه السلام نقل ميكند كه فرمود در حديثي كه احذروا الشبهة فانها وضعت للفتنة يعني از شبهه بپرهيزيد كه آن بجهت آزمايش وضع شده است پس وقتي كه خود ايشان اينطور منع از گرفتن بمتشابهات ميكنند كسي كه مدعي اين است كه من متدين بدين ايشان هستم چگونه ميتواند بآنها بگيرد و خوشحال باشد و همچنين در بحار نيز از حضرت امير (ع) نقل ميكند كه فرمود در حديثي كه اين است و جز اين نيست كه هلاك شدند مردم در متشابه بجهت اينكه واقف بر معني آن نشدند و حقيقت آنرا نشناختند پس وضع كردند از براي آن تأويلات از نزد انفس خودشان بآراء خودشان و مستغني شدند باين از مسئلت اوصياء پس انداختند قول رسول خدا (ص) را پشت سرشان تا اينكه فرمود در تفسير متشابه كه آن آن چيزي است كه حرف از آن متفق اللفظ است و مختلف المعني مثل قول خداي عزوجل يضل الله من يشاء و يهدي من يشاء بعد معاني چند از براي ضلال ذكر فرمود و هر آيه كه بيك معني بود قرائت فرمود .

خلاصه و همچنين شروط ديگر براي گرفتن باخبار اهل بيت هست كه بايد ملاحظه نمود و شرح همه آنها مناسب اين رساله نيست و در كتب اصول فقه شرح داده ميشود از جمله آنها ملاحظه تقيه است كه حديثي كه موافق قول عامه وارد شده است و بر خلاف آن حديث ديگر داريم بآنچه [ص 34] موافق قول عامه است نبايد گرفت اگر چه در بعضي مسائل قول حق در دست ايشان هم باشد ولي در آنها ديگر حديثي مخالف در اخبار ما نيست ولي در صورتي كه در اخبار صحيحه خودمان مخالف قول عامه هست و حديثي هم موافق قول آنها وارد شده باشد البته بايد آنرا ترك كرد و اين مطلب بديهي است علاوه بر آنكه اخبار بسيار هم صريحا دلالت بر اين معني ميكند و فرمودند كه خالفوهم ما استطعتم فانهم ليسوا من الحنيفية في شئ مخالفت كنيد با ايشان هر چه بتوانيد كه ايشان از دين حنيفيه در هيچ چيز نيستند و در حديثي فرمودند كه ميدانيد جهت اين مطلب چه چيز است جهت اين است كه عامه عمد كردند بر مخالفت حضرت امير (ع) در مسائل اين است كه با آنها بايد مخالفت نمود . خلاصه و چون مسئله واضح است حاجت باطناب و ذكر همه اخبار و آثار نيست و بعد از آنكه حديث صحيح محكم خالي از تقيه دست آوردي و همچنين شروط ديگر كه در اصول فقه مذكور است ملاحظه كردي آن وقت بايد بمفاد لفظ ظاهر حديث گرفت و رفت و تأويل برأي ننمود مگر اينكه از ظاهر اخبار ديگر بر آن شاهد داشته باشي و الا بدون اين جايز نيست تأويل كردن و اگر تأويل كردي فرق نميكند كه يكسره منكر اخبار اهل بيت بشوي يا برأي خود تأويل كني و در وسائل نقل كرده است از حضرت صادق (ع) كه فرمود من خبر ميدهم بمرد حديث را و او را نهي از جدال و مراء در دين خدا ميكنم و نهي از قياس ميكنم پس بيرون ميرود از نزد من پس تأويل ميكند حديث مرا بر غير تأويلش و در كتاب المبين از بحار نقل است از آن حضرت كه در حديثي فرمود من خبر ميدهم يكي از ايشان را بحديث پس بيرون نميرود از نزد من تا اينكه تأويل بكند آنرا بر غير تأويلش و اين بجهت اين است كه ايشان طلب نميكنند بحديث ما و بدوستي ما آنچه را كه در نزد خداست و در اخبار بسيار فرمودند كه خداوند با هر [ص 35] خلفي از ما عدولي قرار داده كه نفي ميكنند از دين تحريف غالين و ادعاي مبطلين و تأويل جاهلين را پس در اين مطلب شبهه نيست كه تأويل كردن بغير تأويل حق صحيح نيست و تأويل حق هم بدون معني ظاهر صحيح نيست زيرا كه تأويل و ظاهر بمنزله روح و بدن هستند و هيچ روحي بدون بدن نميايستد بلي تأويل در اخبار گاهي بمعني ظاهر استعمال ميشود و آن همان ظاهر است و همان را برأي نميتوان گفت و بايد متابعت اخبار اهل بيت (س) را نمود و بسا گاهي هم بمعني باطن استعمال ميشود و در آن هم نيز بايد متابعت از آل‌محمد (ع) نمود و از همان راه كه ايشان فرموده‌اند رفت و اما اين تأويل كه محل سخن است در اينجا و حضرات بابيه در غالب مقامات عملشان بر آن است تأويل اصطلاحي است كه بكلي لفظ را از معني ظاهر صرف كنند و بمعني ديگر تفسير كنند و چندان هم سررشته از اصطلاح ندارند كه ملاحظه آنرا بكنند بلكه بطور اختلاف تأويل ميكنند و حقيقت آنرا مشايخ ما اعلي الله مقامهم در كتب خود بيان فرموده‌اند و مجملش اين است كه هر گاه لفظ را از معني ظاهر صرف كردي و رو ببالا كه مقام مؤثر باشد حركت دادي باطن ميشود و اگر در عرض حركت دادي تأويل اصطلاحي ميشود و گاه باشد كه هر يك از آنها را تأويل بخوانند بملاحظه معني لغوي كه ما يأول اليه باشد خلاصه و خواه معني باطن اراده كرده بشود يا تأويل اصطلاحي هر يك از اينها شرطش اين است كه ظاهر در مقام خودش ثابت باشد زيرا كه اگر باطن است ظاهر از براي او بمنزله افراد و آثار كلي است و هيچ كلي بدون اثر در ملك بروز و ظهور ندارد و اگر تأويل است بمنزله روح است از براي بدن ظاهر و هيچ روحي بدون بدن در ملك موجود و بالفعل نميشود پس لازمه هر دو اين است كه معني ظاهر سر جاي خود باشد و معني‌هاي ديگر هم در مقام خود باشد و تو اگر حرف را از روي فهم ميزني كه پس هر چيزي را در [ص 36] جاي خود بگذار و اگر نفهميده و نسنجيده ميخواهي حرف بزني ديگر توقع تصديق نداشته باش خلاصه و در اين هم نزد عاقل شبهه نيست كه هر بدني جاذب هر روحي نميشود بلكه هر بدني روح مناسب خود را جذب ميكند پس هر لفظ را بهر معني نميتوان تأويل كرد بلكه بايد ملاحظه مناسبت را نمود تا آنكه تأويل صحيح شود و ما و تو چون احاطه بجهات مناسبات اشياء نداريم نميتوانيم بعقل ناقص خودمان پي بروح هر بدني ببريم خاصة كه دنيا عرصه اعراض است و جوهر ابدان را از اعراض آنها ما درست تميز نميدهيم پس بصرف نظر كردن بابدان نميتوان پي بارواح آنها برد مگر آنكه كسي باشد كه از بالا نظر كند و ببيند مثل اينكه تو اگر ملاحظه كني ملح طعام را و سفيدي رنگ او را ببيني خواهي گفت كه مزاج آن بارد و رطب است بجهت اينكه مثل برف ميماند همين كه جوهر آنرا ميگيرند و رطوبت عرضيه آن كه از زمين برداشته است از او گرفته ميشود قرمز ميشود و معلوم ميشود كه حار و يابس است همچنين است امر تمام آنچه در اين عرصه ديده ميشود زيرا كه امام (ع) فرموده است كه كلما بالجسم ظهوره فالعرض يلزمه پس بواسطه اعراض تميز ارواح را من و تو نميتوانيم بدهيم و تأويلاتي كه ما بكنيم همه بيجا است مگر اينكه از معادن علم كه آل‌محمد عليهم السلام هستند بگيريم كه ايشان نظر بحقيقت چيزها ميفرمايند و جوهر هر چيزي را تميز ميدهند خلاصه كه چندان در صدد دليلهاي عقلي نيستيم و غرض همان است كه چون اين مرد چنين جلوه ميدهد كه مطلب خود را از آثار و اخبار اثبات ميكند همين قدر ميخواهيم كه عوام مسلمين بدانند كه از براي استدلال باخبار و آيات بنص خود آنها شروطي است كه اگر آن شروط ملاحظه نشود استدلال انسان بيجا و بي‌حاصل ميشود .

باب سيوم - در مجملي از امر ضرورت است ، چون بحكايت از بعض [ص 37] مبلغين اين طايفه شنيده شده است كه باك از خلاف ضرورت ندارند و دليل آنها اين است كه همه ادياني كه در عالم متجدد شده است هر يكي ضرورتهاي شرع سابق را برميدارد و اگر بنا باشد بضرورت بگيريم بايد هيچ شرع جديدي را بعد از شرع سابق قبول نكنيم مثلا حضرت موسي (ع) كه تشريف آورد ضرورتها كه در شرع حضرت ابراهيم (ع) پيدا شده بود منسوخ فرمود و همچنين حضرت عيسي (ع) بعد از موسي و همچنين خاتم انبياء (ص) بعد از عيسي (ع) همچنين باعتقاد حضرات اين مرد هم كه برخواسته نميتوان بضرورتهاي سابقه بر او ايراد كرد زيرا كه اين مرد صريحا ميگويد كه من صاحب شرع جديد و كتاب جديدم چگونه ميتوان بضرورت سابقين بر او ايراد كرد و اين حرفي است كه عوام بيچاره وقتي كه ميشنوند گمان ميكنند كه حرف صحيحي است و حال اينكه خطاي صرف است و ضرورتهاي كليه كه در شرايع انبياء بوده است هيچ پيغمبري منسوخ نفرموده و اگر بنا باشد كه آنها منسوخ بشود بكلي ميزان حق و باطل از دست ميرود و نميتوان آنها را از هم تميز داد و حضرت عيسي (ع) مخصوصا فرمود كه ماجئت لاغير الناموس و پيغمبر (ص) ميفرمايد ماكنت بدعا من الرسل پس همه ضرورتهاي كليه را بر جا گذارده‌اند و نسخي كه واقع شده است در جزئيات است علاوه بر اينكه بعضي ضروريات هست كه نسخ شدن آنها و حكم جديد آوردن منافات با هم ندارد مثلا نسخ كردن رو كردن به بيت المقدس و امر برو كردن بكعبه منافات با هم ندارد و هر دو حق است چنانكه پيغمبر (ص) با يهود و مسلمين اين فرمايش را فرمود و نماز كردن رو به بيت المقدس امر دائمي نبود كه بدائي در دوام آن شده باشد بلكه امر موقتي بود مثل ليل و نهار و صيف و شتا همچنانكه امر شتا بعد از صيف و نهار بعد از ليل از قبيل بداء نيست اين امر هم بهمين منوال است چنانكه پيغمبر (ص) بيان اين مطلب را فرموده [ص 38] است در محاجه با يهود ولي بعضي از ضروريات هست كه نفس خود آن دوام را ميرساند و نسخ كردن آن خودش دليل بطلان نسخ‌كننده است مثلا ضروري مسلمانان است و اخبار و آثار شاهد اين مطلب است كه كتابي بعد از قرآن از آسمان نازل نميشود و اين آخري كتابهاي آسماني است و كتاب جديدي هم كه امام (ع) ميآورد همين كتاب است نهايت آنچه از آن سقط كرده‌اند و تحريف نموده‌اند درست ميكند و همان نسخه كه حضرت امير (ع) جمع فرموده همان را ميآورد حال كسي برخيزد و ادعاي امامت كند و كتابي بياورد كه هيچ دخل بقرآن نداشته باشد بلكه در همه چيز بر خلاف قرآن باشد چنين چيزي درست نميآيد زيرا كه اگر اين حق است ضرورت اسلامي كه تا كنون در دست داشتيم باطل ميشود و اگر اين بر باطل است و ضرورت اسلام حق است فقد ثبت المطلوب و همچنين اين شخص گاهي ادعاي نبوت ميكند چنانكه از وضع او ظاهر و هويداست زيرا كه ادعاي وحي بطور تأسيس نمودن و كتاب جديد و شرع جديد باين وضع آوردن كه هيچ ربطي بعالم كتاب و شرع پيغمبر (ص) ندارد خود اين ادعاي نبوت است و ضرورت مسلمانان بر اين قائم شده است كه بعد از پيغمبر (ص) پيغمبر ديگر نميآيد پس اگر آن ضرورت در مقام خود حق بوده ادعاي اين مرد بر باطل است و اگر ادعاي اين مرد حق است آن ضرورت كه مسلمانان داشتند در جاي خود باطل بوده حال اختيار كن يكي از اين دو را و قطعا اگر مسلمان بوده راضي نميشوي كه بگوئي مذهب اسلام از اول حرف پوچ و بر باطل بوده است پس اگر آن حق بوده لامحاله ادعاي اين مرد بر باطل است خلاصه كه ضرورتهاي كليه دائميه در همه اديان هست كه نسخ شدن از براي آنها نيست و ميزان حق و باطل‌اند كه اگر جايز باشد آنها از ميان برداشته بشود حق از باطل شناخته نميشود و خلق را بر خدا حجت ميماند .

و چند حديث باز [ص 39] در اين مورد براي تيمن و تبرك روايت ميكنيم تا هر كس كه عرق اسلام و ايمان در تنش هست بآنها بگيرد و گول مبدعين را نخورد از جمله حديثي است كه در كتب بسيار نقل شده مثل بحار و وسائل و فصل الخطاب و من از آنجا روايت ميكنم از حضرت امام موسي (ع) كه فرمود رشيد بمن گفت كه دوست ميدارم كه براي من كلام مختصري بنويسي كه براي آن اصول و فروع باشد و فهميده بشود تفسير آن و آنرا از پدر بزرگوارت شنيده باشي پس من نوشتم بسم الله الرحمن الرحيم امور اديان دو امر است امري است كه اختلافي در آن نيست و آن اجماع امت است بر ضرورت آنچناني كه مضطر بسوي آن هستند و اخبار مجتمع عليها كه هر شبهه را بر آنها بايد عرضه نمود و هر حادثه را از آنها بايد استنباط كرد و امري است كه محتمل شك و انكار است و راه استيضاح نمودن اهلش آنرا حجت بر اوست پس آنچه ثابت شد از براي مدعين آن از كتابي مستجمع علي تأويله يا سنتي از پيغمبر (ص) كه اختلاف در آن نباشد يا قياسي كه عقول عدالت آنرا بفهمند تنگ است بر كسي كه استيضاح نموده باشد اين حجت را رد كردن آن و واجب است بر او قبول آن و اقرار و ديانت بآن و آنچه ثابت نشده باشد از براي مدعين آن از كتابي مستجمع علي تأويله يا سنتي از پيغمبر (ص) كه اختلاف در آن نباشد يا قياسي كه عقول عدالت آنرا بفهمند وسعت دارد خاص امت و عام آنرا شك كردن در آن و انكار كردن مر آنرا همچنين است اين دو امر از امر توحيد فمادون او تا ارش خدش فمادون آن پس اين است معروض آنچناني كه عرضه كرده ميشود بر او امر دين پس آنچه ثابت شد از براي تو برهانش اختيار ميكني و آنچه پنهان شد از تو روشني آن نفي ميكني و لا قوة الا بالله و حسبنا الله و نعم الوكيل . ملاحظه كن در اين حديث شريف چگونه اجماع ضروري را حجت گرفته‌اند كه هر حادثه در اديان [ص 40] بر آن عرضه كرده ميشود و حق و باطل بواسطه آن تميز داده ميشود و كدام حادثه از حدوث دين و آئيني جديد بزرگتر اگر بنا هست در جزئيات مسائل ما را بخود وانگذارند و ضرورت را بر ما حجت قرار دهند طوري كه اگر يك وجب از آن دوري كنيم ربقه اسلام را از گردن خود بمقتضاي اخبار ديگر خلع كرده‌ايم و در اين امر بزرگي كه اعظم امور است ميزاني از پيش دست ما ندهند كه حق و باطل آنرا تميز بدهيم اين نيست والله از مذهب اسلام بلكه در هيچ ديني اينطور نبوده است و ملاحظه كن كه آنچه از ضرورت حق و باطل معلوم نشود بكتاب مستجمع علي تأويله يا بسنتي از پيغمبر (ص) كه اختلاف در آن نباشد يا بقياسي كه همه عقول عدل آنرا بفهمند بايد ثابت شود و اگر بيكي از اينها ثابت نشد خاص و عام امت اگر در آن شك كنند حرجي در آن نيست پس چطور ميتوان امر باين بزرگي را بمتشابهاتي چند كه حقيقت آنها معلوم نيست فهميد و بآن گرفت و اين را هم بدان كه ذكر قياس در اين حديث از باب تقيه بوده است زيرا كه روي سخن با هرون الرشيد بوده و عامه قياس را تجويز ميكنند علاوه بر اينكه امام (ع) همين قدر خواسته‌اند كه او را ساكت كنند و الا وضعي كه بيان فرموده‌اند آنرا معلق بر محال فرموده‌اند و شخص جزئي محال است كه احاطه بهمه عقول نمايد و بفهمد كه آيا همه تصديق صحت اين قياس را دارند يا ندارند خلاصه و نيز در كتاب المبين مروي است از حضرت امام حسن (ع) كه در حضور معاويه فرمود كه مردم اجتماع كرده‌اند بر امور بسياري كه اختلاف و تنازع ميان ايشان نيست بر شهادت باينكه خدائي جز خدا نيست و اينكه محمد رسول خدا و بنده اوست و بر نمازهاي پنجگانه بعد چيزهائي چند را شمرد تا اينكه فرمود كه اجماع دارند بر تحريم زنا و سرقت بعد چيزهائي چند را شمرد تا اينكه فرمود و اختلاف كرده‌اند در سنتهائي كه مقاتله در آنها كردند و فرقه‌هاي مختلف [ص 41] شدند كه بعض ايشان بعضي را لعن ميكند تا اينكه فرمود كه كدام يك از ايشان اولاي بآن هستند مگر فرقهٔ كه متابعت كتاب خدا و سنت پيغمبر صلي الله عليه و آله را كردند پس هر كس گرفت بآنچه اهل قبله همه بر آنند و اختلاف در آن ندارند و رد كرد علم آنچه را كه در آن مختلف شدند بسوي خداوند سالم ماند و نجات يافت بآن از آتش و داخل جنت شد تا اينكه فرمود مردم سه قسمند پس ذكر مؤمن و ناصب را فرمود تا اينكه فرمود و مردي است كه گرفته است بآنچه اختلاف در آن نيست و رد كرده است علم آنچه مشكل شده است بر او بسوي خدا با ولايت ما و ايتمام بما نكند و دشمني با ما نكند و حق ما را نشناسد پس ما اميدواريم اينكه خداوند بيامرزد از براي او و او را داخل بهشت كند پس اين مسلمي ضعيف است ، تمام شد حديث شريف . ملاحظه كن كه در امور مختلف فيها راه نجات اين است كه انسان توقف كند و علم آنرا بسوي خداوند رد كند و تا بحجت واضحه پروردگار ثابت نشود طرفي را اختيار نكند پس اين جماعت اگر مدعي اسلامند كه بناي اسلام از صدر اول بر اين بوده است كه دانستي و نميتوان تخلف از ضرورت كرد و اگر از اهل اسلام نيستند خود دانند و مذهب خود ما را با ايشان سر كاري نيست و لازمه اسلام ما اين است كه از پي اين جماعت نرويم زيرا كه دعاوي ايشان بر خلاف ضروريات اسلام است و بر ما در مذهب اسلام حرام است متابعت آنها و از خداوند مسألت مينمائيم كه بما در اسلام قدم راسخي و يقين ثابتي عنايت فرمايد كه محتاج بآن نباشيم كه تازه عقب ديني براي خود بگرديم خلاصه و اخبار در باب ضرورت و اجماع متعدد است و بهمين دو حديث اكتفا ميكنيم .

باب چهارم - در دليل عقل است . بدانكه عقل را خداوند عالم حجت باطني قرار داده است در ميانه بندگان و شبهه نيست كه عقل كلية حجت است [ص 42] چنانكه اخبار بسيار گواه اين است ولي حرف در اين است كه اگر عقل صرف و خالص شد حجت است اما اگر مشوب شد باعراض و اغراض در جزئيات حجت نيست مثل اينكه چشم را خدا براي ديدن خلقت فرموده است و آنچه ببيند درست مي‌بيند اما معذلك چشمي كه مرمود شد و غبار گرفت درست نمي‌بيند بايد شخص بينائي كه چشم او سلامت است ببيند و براي او حكايت بكند و الا بقول خود آن شخص مرمود نميتوان اعتماد كرد و خود او هم اگر اعتماد برؤيت خود كند خطاي او بيش از صواب خواهد بود بلكه همه آنچه مي‌بيند بر غير آن وضعي است كه در واقع خارج است بداهة و رنگ و شكل هر چيزي را درست تميز نميدهد بلكه بعضي چيزها كه از نظر او اندك دور بشود مطلقا نمي‌بيند همچنين است امر عقل ناقص ما زيرا كه همه‌اش مشوب بعادات و طبايع و شهوات است و اگر اينطور نبوديم محتاج بفرستادن پيغمبران نبوديم چنانكه در حديث شريف ميفرمايد در رساله كه حضرت صادق (ع) براي اصحاب رأي و قياس نوشتند و در فصل الخطاب از بحار نقل شده فرمود كه اگر عمل كردن برأي و قياس در نزد خدا جايز بود نميفرستاد پيغمبران را بآنچه در آن فصل است و نهي از هزل و شوخي نميكرد و عيب نميگرفت جهل را و لكن مردم چون جاهل شدند حق را و كوچك شمردند نعمت را و استغنا جستند بجهل خودشان و تدابير خودشان از علم خداوند و اكتفا كردند باين از دون رسل خدا و قوام بامر او و گفتند چيزي نيست مگر هر چه عقول ما درك كند و الباب ما بشناسد پس اين است كه خداوند بهمان طرف كه رفتند ايشان را برد و ترك كرد آنها را بدون راعي و ترك كرد نصرت ايشان را تا اينكه عبادت نفس خود را كردند من حيث لايعلمون و اگر خداوند پسنديده بود از ايشان اجتهاد و نظر ايشان را در آنچه ادعا كردند از اين نميفرستاد بسوي ايشان جداكننده از براي آنچه ميانه ايشان هست و نه [ص 43] نهي‌كننده از وصف ايشان و اين است و جز اين نيست كه استدلال كرديم بر اينكه رضاي خدا غير از اين است بفرستادن او رسولان را بامور قيمه صحيحه و ترسانيدن از امور مشكله مفسده پس قرار داد ايشان را ابواب خودش و صراط خودش و ادلاء بر خودش بسبب اموري كه محجوب است از رأي و قياس ، تا آخر حديث شريف . پس ملاحظه كن ببين كه اگر ما بعقل ناقص خود ميتوانستيم زندگي كنيم و بغايت اصلي كه معرفت و عبادت پروردگار است برسيم چه حاجت بود كه پيغمبران خدا را با اين همه بلايا و محن بسوي ما بفرستند و ما را دعوت كنند و حال اينكه آنچه انسان بعقل خودش بفهمد بمراتب زودتر و بهتر عمل بمقتضاي آن ميكند زيرا كه بر طبع انسان ناگوار است كه تمكين از ديگري بكند و هر گاه خودش مطلبي را بفهمد با نهايت شوق و ذوق عمل خواهد كرد پس اين چه حكايت است كه معذلك راضي نشدند كه ما بعقل خود بگيريم بلكه صريحا نهي از آن كردند اين نيست مگر از جهت آنكه عقل در ما كامل نشده است و آنچه ميفهميم مشوب است بطبايع و عادات و ميولات نفس اماره بسوء زيرا كه اول كه خداوند طينت انسان را از خاك ميگيرد چون خاك دورتر از همه چيز است از مقام عقل لهذا شباهت او بعقل از همه چيز كمتر است و روز بروز خداوند او را ترقي ميدهد و نزديك بمقام عقل ميفرمايد تا اينكه عقل در او كامل ميشود و آنجا جائي است كه قابل منصب نبوت ميشود چنانكه در حديث فرمودند كه خداوند هيچ پيغمبري را مبعوث نفرمود مگر بعد از كمال عقلش پس معلوم است كه من و تو كه هميشه در رتبه امت و رعيت هستيم هرگز عقل در ما كامل نميشود بحدي كه خودمان صلاح و فساد چيزها را بفهميم و اگر ميشد ديگر فرستادن انبياء لغو بود و اگر انصاف بدهي و حيرت و جهالت خود را در امور عالم ببيني اين مطلب را علانيه خواهي فهميد و حاجت بتفصيل دادن نيست و چند حديث [ص 44] باز ذكر ميكنيم و ميگذريم در فصل الخطاب از علي بن الحسين (ع) روايت فرموده است كه فرمود بدرستي كه دين خدا رسيده نميشود بعقول ناقصه و آراء باطله و مقائيس فاسده و رسيده نميشود مگر بتسليم پس هر كس تسليم از براي ما نمود سالم ماند و هر كس بما هدايت يافت هدايت شد و هر كس بقياس و رأي دين ورزيد هلاك شد و هر كس در نفس خود حرجي يافت از آنچه ما ميگوئيم يا حكم ميكنيم كافر شده است بآن كسي ( كه ظ ) سبع المثاني و قرآن عظيم را نازل فرموده و حال اينكه او نميداند و روايت شده است كه بعد از آنكه سوره اذا جاء نصر الله نازل شد فرمود پيغمبر (ص) كه بدرستي كه خداوند حكم فرموده است بجهاد بر مؤمنين در فتنه بعد از من تا اينكه فرمود مجاهده ميكنند بر احداث در دين هر گاه عمل بكنند برأي در دين و حال اينكه رأي در دين نيست اين است و جز اين نيست كه دين از پرورنده است امر آن و نهي آن و حضرت امير (ع) فرمود كه فرمود پيغمبر (ص) كه زود باشد جدا بشود امت من بر هفتاد و سه فرقه يك فرقه ناجي هستند و باقي هالك و ناجون آن كساني هستند كه متمسك بولايت شما بشوند و اقتباس از عمل شما بكنند و عمل برأي خود نكنند پس اين جماعت سبيلي بر ايشان نيست و همچنين حضرت امير (ع) فرمود بدرستي كه مؤمن نگرفته است دين خود را از رأي خودش و لكن آمده است او را از جانب پرورنده‌اش پس گرفته است بآن ، تمام شد حديث شريف و اخبار بسيار در اين باب وارد شده است و حاجت بذكر همه آنها نيست .

پس بعقل نميتوان حكم كرد و اگر احيانا مي‌بيني گاهي مشايخ ما دليل عقلي ذكر ميكنند مستند آن كتاب و سنت است چنانكه شيخ مرحوم (اع) در شرح فوايد بيان ميفرمايد و مستند هر يك از ادله ثلثه را كه حكمت باشد و موعظه و مجادله از كتاب و سنت ميگيرد و همچنين ساير مشايخ در ساير كتب خود بيان فرموده‌اند پس [ص 45] اگر دليل كتاب و سنت شاهد صدق دليل عقلي هست بآن ميگيريم و الا اعتمادي بر آن نيست .

و چون سخن باينجا رسيد شروع ميكنيم در اصل مطلب و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و اگر در اين بيانها كه در مقدمه عرض شد ناتمامي باشد و در اثناي سخن ضرور باشد انشاء الله شرح داده ميشود و بدانكه ما اگر بخواهيم تمام اين كتاب را از اول تا آخر عبارات آنرا ذكر كنيم و جواب بگوئيم موجب اطناب خواهد بود و خوانندگان ملول ميشوند و از آن منتفع نميشوند اين است كه بايد بين بين را اختيار كرد كه نه از مطالب مهمه چيزي فوت شود و نه تطويل بلا طائل لازم آيد .

فصل - بعد از ذكر خطبه عباراتي چند ذكر ميكند كه خلاصه آنها اين است كه خدمت علما و بزرگان عرض ميكند كه آن قائم موعودي كه همه انتظار او را داشتيد و عجل الله فرجه ميگفتيد اينك بجميع دلايل و برهان و علايم و آثار اشراق فرموده بعد آياتي چند از كتاب را با كلمات خود جزو كرده و ترصيع ميكند و منظورش ذكر فضل اين شخص است بعد ميگويد با وجود اين علما تكذيب او را نمودند و تهمت بعلما نميزنم كه طالب حق نيستند ولي اين از دو جهت است كه عين عبارت نوشته ميشود يكي تصور ننمودن اينكه شايد آنچه از آيات و آثار و اخبار درباره رجعت و قيامت و ظهور وارد شده حقيقة آنها را نفهميده باشند و حال آنكه مجمع عليه است كه آنچه از آيات و اخبار متعلق بقيامت و ساعت و رجعت و ظهور و جنت و نار و صور و قيام من في القبور است متشابه است و مايعلم تأويله الا الله و الراسخون في العلم و حديثنا صعب مستصعب لايتحمله الا ملك مقرب او نبي مرسل او مؤمن امتحن الله قلبه للايمان و يوم تأويل بالاجماع يوم رجعت و ظهور است و مصاديق آيات ظاهر و مؤمن ممتحن بالاجماع از اصحاب قائم است و ديگر آنكه اين حزب را بجميع فسوق و فجور و قبايح و مناهي مرتكب [ص 46] و عامل دانسته و مفسد و شرير اعتقاد كرده‌اند و نعوذ بالله ايشان را منكر الوهيت و ربوبيت و نبوت و رسالت دانسته‌اند و يا نستغفر الله متوسل و متشبث بولايت اهل بيت طهارت نيستند و علماي اعلام شايد افعال و اقوال بعضي لامذهبهاي عالم و بي‌دينهاي از خدا بي‌خبر را كه بواسطه اغراض و امراضشان خود را نسبت باين حزب داده و ميدهند ميزان عقايد و تعليمات اين حزب دانسته‌اند و اين از انصاف بعيد است ميزان بيانات صاحب امر است و حركات مؤمنين و متمسكين بكتاب بعد شرحي از بي‌غرضي خود و تمجيد اين جماعت و متصف بودنشان باخلاق حميده و عقايد سديده و تقوي و اعمال حسنه و غير اينها ميدهد بعد ميگويد و از فساد و ما يتكدر به القلوب و عما يكدر العقول بكمال جد و اجتهاد هارب و از اصول ديانت اين حزب است ان تقتلوا خير لكم من ان تقتلوا و قوله عز ذكره نصرت در اين ظهور اعظم باخلاق و اعمال و تقوي و انقطاع مقرر شده و در زبر و الواح از قلم اعلي ثبت گشته هذه من سنة الله في هذا الظهور الاعظم و لن‌تجد لسنته تبديلا و لا تحويلا هذا حكم جعله الله محفوظا من كلمة يمحو الله ما يشاء و مزينا بطراز يثبت و عنده ام الكتاب انتهي تا آنكه ميگويد آنچه خلاصه‌اش اين است كه نهايت ميگويند كه حضرت صاحب الامر بجميع آيات و علامات ظاهر گشته است و باز شرحي از اسلام خود داده است و خواهش ميكند كه در اين اوراق بدقت نظر نمائيد اگر ديديد كه مطابق كتاب و سنت و ادله عقليه است بآنها بگيريد و اگر ديديد كه مخالف است بر مردم واضح كنيد و بطلان آنها را برسانيد و راهش اين است كه از خاك پاي مبارك شهرياري استدعا نمايند كه اين جماعت را حاضر كنند و با علماي اسلام مكالمه كنند اگر آنها معتقد خود را بدليل كتاب و سنت ثابت كردند بآن بگيرند و اگر نكردند مستحق عذاب باشند .

جواب - عرض ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله اما مطلب اولي كه نوشته [ص 47] است كه خلاصه آن را ذكر كرديم كه عجالة حاجت بجواب ندارد زيرا كه مبناي كتاب بر همين است و مفصل انشاء الله تعالي بيان خواهد شد و اما آنچه گفته است كه علماء اعلام تصور اين را ننموده‌اند كه شايد اين اخبار و آثار را نفهميده باشند و حال اينكه مجمع عليه است كه آنچه از اخبار و آثار متعلق بقيامت و ظهور و رجعت هست متشابه است نميدانم اين اجماع كه براي ايشان محقق شده است از كجا است و اهل آن كيست اگر اين علماي اعلام اجماع دارند كه همه اين اخبار متشابه است چه حكايت است كه از يكديگر خجالت نميكشند و بالاتفاق در صدد رد و طعن و لعن بر شما برآمده‌اند و كيانند آن كساني كه ادعاي اين اجماع را نموده‌اند نيست اين مگر محض اينكه تهمتي بر آنها ببنديد و عوام الناس بيچاره را فريب بدهيد و الا علماي اعلام در اينگونه مسائل دو قسمند بعضي اهل ظاهرند و در صدد تحقيق اين مسائل نيستند و بصرف تسليم از براي ائمه اطهار (ص) دين خود را حفظ ميكنند و لا و نعمي در اين مورد ندارند و بعضي اهل تحقيق اينگونه مسائلند آنها هم بعضي منتحل اين امر شده‌اند و اهل آن نبوده‌اند و مطلب را دست نياورده تأويلات بعيده نموده‌اند و بعضي هستند كه اهل اين مقام هستند و مطلب را هم دست آورده‌اند و در نزد آنها محكمات در اين اخبار و آثار بسيار است ولو اينكه جماعتي نفهمند اين باعث اين نيست كه حديث يا آيه از محكم بودن بيفتد در اخبار ملاحظه كن و ببين آياتي چند را از آيات احكام مثل آياتي كه در حليت و حرمت چيزها وارد شده يا مثل آيه شريفه اذا قمتم الي الصلوة فاغسلوا وجوهكم و ايديكم الي المرافق و امسحوا برؤسكم و ارجلكم الي الكعبين و امثال اينها همه اينها را امام (ع) از آيات محكمه كتاب ميشمرد و اولا ماسواي عرب و كساني كه عربيت تحصيل كرده‌اند مطلقا از آنها بهره ندارند و چيزي نميفهمند و اين هيچ [ص 48] منافات با محكم بودن آيات ندارد از عجم گذشته خود عرب كه بودند بسياري از ايشان از فهميدن معني اين آيات عاجز ميشدند و معنيهاي خلاف واقع ميكردند و امام (ع) معني صحيح آنها را ميفرمود و بقواعد عربيت گردن آنها ميگذاشت كه حق همان است كه او فرموده و معذلك آيه از محكم بودن نميافتاد با اينكه جماعت بسيار نفهميده بودند معني آنرا پس محكم آن نيست كه همه كس بفهمند خواه اهل لسان باشند يا نباشند و خواه اهل علم باشند يا نباشند و متشابه آن نيست كه جاهل نفهمد پس بنا بر اين همه كتب علميه عالم مطلقا جزو متشابهاتند بجهت اينكه جهال معني آنها را نميفهمند اينكه حرفي است خطا و بي‌معني ان كان و لابد ميخواهي بگوئي بگو كه اين آيات و اخبار براي آن كس كه جاهل بآنها است متشابه است چنانكه فرمودند كه المتشابه ما اشتبه علي جاهله و اگر بگوئي كه من گفتم كه مؤمن ممتحن تأويل آنها را ميفهمد و او از اصحاب قائم است ميگويم صحيح است مؤمن ممتحن ميفهمد و او از اصحاب قائم هم هست ولي قائم حقيقي واقعي نه آنكه تو او را بغلط اسم بگذاري تو اول ميخواهي كه اين آيات و اخبار را كه مستند همه شيعه است باسم متشابه بودن از درجه اعتماد بياندازي آنوقت بگوئي كه مؤمن ممتحن ميفهمد و منم آن مؤمن ممتحن حال از من بشنويد و قائم را هم بقول من بشناسيد و هر وصفي كه من بتأويل اين اخبار بر او ثابت ميكنم قبول كنيد اينكه دوري است ظاهر و قبول كرده نميشود تو اول اگر راست ميگوئي قائميت او را بدليلي كه نزد علماي شيعه معتمد عليه باشد و تشابهي باعتقاد خود تو و ايشان در آن نباشد ثابت بكن آنوقت باقي مانده اخبار را بگو تأويل آنها را از من بشنويد باري و باز بدليل عرض ميكنم كه همه اين آيات و اخبار جزو متشابهات نيست و آن اين است كه شبهه نيست كه اين امور يعني امر قيامت و رجعت و ظهور جزو امور اعتقاديه است كه [ص 49] ما بايد بآنها اعتقاد ورزيم و بر پيغمبر و ائمه اطهار (ص) بوده است كه آنها را بما ابلاغ فرمايند اگر بنا باشد كه تمام آنچه در اين بابها فرموده‌اند جزو متشابهاتي باشد كه ما را از آنها بهره نيست كه پس ثمر گفتن آنها و تكليف باعتقاد نمودن بآنها چيست اگر محض صرف ايمان است كه بمتشابه بايد ايمان آورد چنانكه در اخبار فرموده‌اند ولو اينكه بهيچ درجه بهره از معرفت آن نداشته باشيم كه پس همينطور بطور كليت ايمان برسول آوردن و گفتن اينكه قولي في جميع الاشياء قول آل‌محمد عليهم السلام فيما اسروا و فيما اعلنوا و فيما بلغني عنهم و فيما لم‌يبلغني كفايت ميكرد ديگر چه حاجت باين بود كه اين همه متشابهات در اين بابها بفرمايند كه البته در همه مطالب روي‌هم‌رفته بسا بيست‌هزار حديث متجاوز از آل‌محمد عليهم السلام رسيده باشد اين همه متشابهات را براي چه بيان ميفرمايند اگر محض امتحان و افتتان است آن محكمي كه مؤمن ممتحن در اين ميانه همه را رد بآن ميكند و متمسك بآن ميشود چه چيز است اگر همچنين محكمات در ميانه آنها هست كه مطلوب ما ثابت است و اگر نيست كه پس خداوند اسباب هلاكت را فراهم كرده و راه نجات قرار نداده است و اين ظلمي است بزرگ كه نسبت بخداوند داده شود و ليس الله بظلام للعبيد ، انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا ، الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا پس آيا در ميانه اين همه متشابهات از صدر اسلام تا كنون سبيل نجات و عروة الوثقائي بوده است يا همه‌اش صرف متشابهات بوده و همچنانكه او بزبانهاي چرب و شيرين ميخواهد كه دين را از دست مسلمانان بگيرد ما هم بفضل و رحمت و حول و قوه پروردگار آنها را ملتفت ميكنيم كه باخبر باشيد كه شيطان ميخواهد اول هر چه شما در دست داريد از دين و آئين پيغمبر (ص) از دست شما بگيرد همينكه دست شما خالي شد آنوقت القاء شكوك و شبهات خود را بكند زيرا [ص 50] كه تا انسان در عقيده خود راسخ هست شكوك و شبهات در او كمتر اثر ميكند همين كه غافل از عقيده خود گشت آن وقت است كه از باب الغريق يتشبث بكل حشيش متمسك بشكوك و شبهات ميشود و در حديث شريف فرمودند كه آيا ميگذرد بر تو وقتي كه در دل تو نه ايمان باشد و نه كفر راوي عرض كرد بلي فرمود آن وقت است كه اگر خداوند بخواهد دومرتبه ايمان ميدهد و اگر نه كفر . خلاصه پس بپرهيزيد از اينكه باين مزخرفات محكمات دين خود را از دست بدهيد و گول شيطان را بخوريد پس در امور اعتقاديه كه بر من و تو واجب است اعتقاد بآنها البته محكماتي چند هست كه بايد متمسك بآنها شد و متشابهات را بآنها رد نمود و اگر محض اشكال مسئله ميگوئي كه چون مسائل مشكله است همه آنچه در اين بابها فرموده‌اند از متشابهات است عرض ميكنم مسائل توحيد هزار مرتبه از اين مسائل مشكلتر و معرفتش صعب‌تر است پس آنچه در توحيد هم فرموده‌اند همه از متشابهات است امر نبوت و امامت و معادمان هم كه همه بسبب مسائل ظهور و رجعت و قيامت متشابه شد پس بناي دين اسلام همه بر متشابهات است پس آن ركن وثيقي كه بايد چنگ بآن زد چيست ؟ خلاصه و بعد از اين نيز شايد از اين قبيل بيانات بيايد و اگر منصف متدين نظر كند همين هم او را كافي است .

و اما آنچه گفته است كه تأويل متشابهات را نميداند مگر خدا و راسخين در علم ، صحيح است ولي بمن و تو چه كار است و چه سود براي تو است ثبت العرش ثم انقش و آن هم كه اخبار آل‌محمد (ع) صعب و مستصعب است و متحمل آن نيست مگر ملك مقرب يا نبي مرسل يا مؤمن ممتحن آن هم صحيح است بلكه بعضي از اخبار آل‌محمد (ع) هست كه اين جماعت هم متحمل نيستند و مخصوص است بهر كس كه بخواهند يا مخصوص است بخود ايشان چنانكه در روايات فرموده‌اند ولي در اين هم سودي براي تو [ص 51] نيست اول ثابت كن كه توئي مؤمن ممتحن آنوقت استدلال بحديث كن و اما اينكه يوم تأويل بالاجماع يوم رجعت و ظهور است و مصاديق آيات ظاهر و مؤمن ممتحن بالاجماع از اصحاب قائم است خواسته باين عبارت غيرت اهل غرور را بجوش بياورد و بطمع اسم ايمان تصديق مزخرفات او را بكنند مثل اينكه بدبختان منصب ميدهند و فساق و فجار را بالقاب ملئكه كبار و ائمه اطهار صلوات الله عليهم ما اختلف الليل و النهار قرين افتخار ميكنند اعاذنا الله من كيد الفجار و مكرهم الكبار ، باري اينجا هم باز نميدانم كه يوم تأويل بالاجماع يوم رجعت و ظهور است مأخذ اين اجماع كجاست و از قول كه ميگويد اين هم نيست مگر همان كه عرض كردم كه ميخواهد توپي بزند كه ضعفا را از ميدان بيرون كند ولي غافل از اين است كه هر كس عنايت پروردگار درباره او هست باين حرفها از ميدان بيرون نميرود و هر كس كه اهل ضلالت است كشجرة خبيثة اجتثت من فوق الارض ما لها من قرار از اين سخنان بر خود ميلرزد و بسا مايل ميشود باين طرف يا بطرف ديگر بهر حال كه يوم تأويل يوم رجعت و ظهور است از جهتي صحيح است و از جهتي صحيح نيست اول آنكه اختصاص بآن روز ندارد و تأويل هر آيه يا حديثي در وقتي بروز ميكند ثاني آنكه اين تأويل كه در اين مقام گفته ميشود آن تأويلي كه حضرات منظور دارند و هر كلمه را بر خلاف ظاهرش معني ميكنند مراد آن نيست فقط بلكه در بسياري از مقامات همان معني ظاهر را اراده ميكنند راست است كه خداوند فرموده هل ينظرون الا تأويله يوم يأتي تأويله يقول الذين نسوه من قبل قد جاءت رسل ربنا بالحق فهل لنا من شفعاء فيشفعوا لنا او نرد فنعمل غير الذي كنا نعمل قد خسروا انفسهم و ضل عنهم ما كانوا يفترون و سيد هاشم توبلي رحمه الله در برهان نقل ميكند از علي بن ابرهيم كه گفته است قوله هل ينظرون الا تأويله يوم يأتي تأويله فهو من [ص 52] الآيات التي تأويلها بعد تنزيلها قال قال ذلك في يوم القائم (ع) و يقول يوم القيمة يقول الذين نسوه من قبل اي تركوه تا آخر قول او كه مأخوذ از حديث شريف است پس راست است كه يوم تأويل در اين آيه مباركه يا آياتي كه پيش از اين هست مثل فاليوم ننساهم كما نسوا لقاء يومهم هذا و امثال آن يوم قيام قائم است و در اخبار ديگر هم شاهد اين مطلب هست ولي بايد از خود اخبار اهل بيت فهميد كه مراد از تأويل چه چيز است و آيا مطلق تأويل مخصوص آن روز است يا هر وقتي تأويل آيه يا حديثي بروز ميكند در بحار از تفسير نعماني نقل ميكند از حضرت صادق (ع) از حضرت امير (ع) كه فرمود آنچه حاصلش اين است كه بعضي از كتاب خدا تأويلش در تنزيل آن است و بعضي از آن تأويلش پيش از تنزيل آن است و بعضي تأويلش با تنزيل است و بعضي تأويلش بعد از تنزيل است اما آنچه تأويلش در تنزيلش است پس آن هر آيه محكمه‌ايست كه نازل شده در تحريم امري از امور كه متعارف در ميان عرب بوده مثل آيات محرمات نكاح و امثال آنها تا آنكه فرمود و اما آنچه تأويلش پيش از تنزيلش هست پس آن مثل اموري است كه در عصر پيغمبر (ص) حادث شد كه پيش از آن خداوند حكم مشروعي در آن باب نازل نفرموده بود و در نزد پيغمبر (ص) در آن باب چيزي نبود مثل امر يهود بني‌قريظه تا اينكه فرمود و اما آنچه تأويلش بعد از تنزيل است پس اينها اموري است كه خبر داده است خداوند رسولش را (ص) اينكه اين امور واقع خواهد شد مثل آنچه خبر داد از جنگ جمل و صفين و خوارج و قتل عمار از اين قبيل هست و اخبار ساعت و رجعت و مثل آن قول خداي تع است هل ينظرون الا تأويله الآية ، و قول او يوم يأتي تأويله يقول الذين الآية ، و قول او و لقد كتبنا في الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادي الصالحون و آيات ديگر كه دال بر ظهور است مثل و نريد ان نمن علي الذين الآية ، و وعد الله الذين آمنوا [ص 53] الآية ، بعد باز فرمود الم غلبت الروم از آياتي است كه تأويلش بعد از تنزيل است و مثل آن است قول خداوند و قضينا الي بني‌اسرائيل لتفسدن الآية ، و همه اينها تأويلشان بعد از تنزيل است تا آخر ، حال ملاحظه كن بانصاف در اين حديث شريف اولا ببين كه معني تأويل را چه اراده فرموده‌اند شبهه نيست كه مراد از آن در اين مقامات كه در حديث ذكر شده و هم در دو آيه كه شاهد آورده‌اند جميع اينها مراد از تأويل معني ظاهر است نه چيز ديگر اما در آنچه تأويلش در تنزيلش هست مثل آياتي كه در تحريم و تحليل چيزها وارد شده است كه شبهه نيست كه مراد از اين تأويل همان معني ظاهر است كه عامه مسلمين ميگرفتند و عمل مينمودند و پيغمبر (ص) و ائمه اطهار (ص) آنها را بر آن اعمال تقرير فرمودند و اما آنچه هم كه تأويلش پيش از تنزيلش است از اموري كه واقع ميشد و بعد آيه در آن باب نازل ميشد آنها هم كه شبهه نيست كه مراد از تأويل سابق همان است كه با معني ظاهر موافقت دارد نهايت مثلا از باب ستر و عفو اسم كسي را نبرده‌اند يا برده‌اند و بعد منافقين برداشته‌اند اينها منافات با اينكه مراد همان معني ظاهر باشد ندارد و تأويلي كه حضرات ميخواهند اثبات كنند اين مقصودشان نيست همچنين آنچه تأويلش بعد از تنزيل واقع شده آنها هم بهمين نهج است كأنه حاصل مطلب از تأويل بعد از تنزيل اين است كه خبر بدهند بامري كه هنوز واقع نشده بعد در وقت واقع شدن بعينه همانطور واقع شود مثلا روم بعد از چند سال مغلوب شد قاسطين و مارقين و ناكثين بعد از چند سال پيدا شدند همچنين ظهور امام و رجعت اموات ماحضين واقع خواهد شد بدون شبهه ديگر حالا آيه مثلا در ظهور امام باشد ديگري غير از امام بيايد دعوي امامت بكند قطعا مراد اين نيست چنانكه صريح فرمايش ايشان است كه در اينجا و در ساير اخبار فرموده‌اند كه مثلا غائب منتظر امام پسر امام است يا پسر امام [ص 54] حسن عسكري است يا چهارمي از فرزندان امام رضا (ع) است يا دوازدهمي از ائمه است كه يازدهمي از فرزندان علي بن ابيطالب باشد و هكذا پس راست است كه آن روز يوم تأويل است ولي مراد اين است كه آن روز روزي است كه امامي كه خبر از ظهورش داديم ظاهر ميشود نه اينكه مراد تأويل اصطلاحي باشد كه لفظ را از معني ظاهرش بياندازند و در عرض معني بكنند ، و همچنين باز از اين حديث شريف ظاهر شد كه يوم تأويل اختصاص بآن روز فقط ندارد بلكه روز مغلوب شدن روم هم يوم تأويل بود وقت خروج ناكثين و مارقين و قاسطين هم يوم تأويل بود بجهت اينكه بعضي از وقايع كه از پيش خبر داده بودند در آن ايام ظاهر شد و در بحار نقل است از پيغمبر (ص) كه روزي باصحاب فرمود كه بعضي از شما قتال ميكند بر تأويل قرآن همچنانكه من بر تنزيل آن قتال كردم ابوبكر عرض كرد كه من يا رسول الله فرمود نه عمر عرض كرد كه من فرمود نه بعد فرمود بلكه آن خاصف النعل است و اشاره بعلي (ع) فرمود . باري و تأويل بعضي هم يوم ظهور قائم عجل الله فرجه و يوم رجعت آباء طاهرينش بروز ميكند بلكه از باب اينكه در قرآن خبر ما كان و ما يكون همه هست چنانكه فرمود فيه تبيان كل شئ پس هر آن يوم تأويلي است نهايت آنچه پيش بوده تأويل قبل التنزيل است و آنچه بعد آمده تأويل بعد التنزيل است نهايت بعضي از تنزيلها واضح‌تر است و ما هم ملتفت ميشويم كه مطابق با تأويلش هست و بعضي پنهان است در هر صورت كه هست در كتاب بادلهٔ كه حال در صدد نيستيم و باز از اين حديث شريف ظاهر ميشود كه محكمات نيز در اين آيات كه تأويل آنها بعد از تنزيل است و همچنين در اخباري كه تأويل آنها بعد از صدور از معصوم است هست چنانكه در همين آيات كه امام (ع) مثل زده است هست پس بطور اطلاق گفتن كه همه اخبار آينده از متشابهات است صحيح نيست . خلاصه اگر در [ص 55] اين حديث شريف بعبرت نظري كني تلبيسات حضرات براي تو ظاهر ميشود و ما بجهت اختصار خلاصه ترجمه آنرا نوشتيم اگر خواهي ببحار رجوع كن .

و اما آنچه در تبري خود و امثال خود از فسق و فجور مينويسد در حقيقت محتاج بجواب نيست ولي از باب اينكه همچنين گمان نكنند عوام كه ما از اين حرف از ميدان بيرون رفته‌ايم كه جوابي نگفته‌ايم ميگوئيم مراد تو از اين تقوي و تقدس و زهد و عقايد صحيحه كه بخود نسبت داده چيست مقصود اين است كه تو در عقايد و اعمال و افعال مثل علما و صلحاي مسلمين هستي و در توحيد و نبوت و امامت همانطور كه علماي مسلمين و مؤمنين ميگويند و فضايل آل‌محمد عليهم السلام را اقرار دارند و عمل بشريعت مقدسه پيغمبر (ص) ميكنند همانطوري بعينه و نزاع فقط در اين است كه تو ميگوئي امام غائب منتظر با آثار و علامات مأثوره ظاهر شده است و آنها اعتقاد ندارند كه همچنين چيزي نيست و خودت هم ميداني كه دروغ ميگوئي از همه ظاهرتر و بين‌تر ملاحظه كن ببين چه همه فضائل پيغمبر (ص) و ائمه اطهار (ص) را از قبيل معجزات و علوم و غير آنها شما منكر شده‌ايد محض اينكه بتوانيد ادعاي امامت براي هر جاهل عاجز بكنيد و حال اينكه اعتقاد ما اين است كه منكر فضايل آل‌محمد (ع) كافر است و در حديث فرمودند و الانكار لفضائلهم هو الكفر و همچنين در اعمال شرعيه خودتان ميدانيد و تصريح هم ميكنيد كه احكام شرع را بكلي منسوخ كرده‌ايد و بخيال خودتان شرع جديد آورده‌ايد پس البته تقوي و تقدس شما بر رسم معمول ميان مسلمين كه نيست خيلي كار بكنيد به ياسائي كه خود گذارده‌ايد عمل كنيد و آنطور هم نيست و بر فرض هم كه باشد اين سبب اعتماد و اطمينان مسلمين نسبت بشما نيست چه بسيار كه مذاهب باطله داشته‌اند و در آن راه كه ميرفته‌اند سعي‌ها و مجاهده‌ها نموده‌اند و نه ثمري بخود آنها بخشيده [ص 56] و نه سبب اطمينان اهل حق بآنها شده است پس عبث خود را زحمت دادي و قلم و كاغذ را صرف كردي اگر مقصود اضلال بي‌دينهاي عالم است كه آنها با فسق و فجور خوشتر دارند همان را اظهار بكن اتباعت بيشتر ميشوند و اگر مقصود اضلال متدينين است و باين اظهار زهد و تقدس دلربائي براي آنها ميكني كه آنها اين قسم زهد و تقدس را نميپسندند چنانكه دانستي و بعد از اين انشاء الله در اثناي كتاب ظاهرتر خواهد شد كه همه اين حرفها ياوه است و حاجت بتفصيل زياده بر اين در اين مقام نيست .

و اما آنچه گفته كه اين جماعت از فساد احتراز دارند و از اصول ديانت ايشان است كه ان تقتلوا خير من ان تقتلوا تا آخر مزخرفاتي كه گفته خدا رحم كرده كه هنوز زمان بسياري از ابتداي خروج اين مرد نگذشته و هنوز بسا جماعت بسياري باشند كه آن زمان را ياد ميدهند كه چه فتنه‌ها كه سرپا نكرد و چه خونها كه نريخت و در صدد قتل چه همه خلق از سلطان و علما كه برنيامد حتي در عريضهٔ كه بمولاي بزرگوار من اعلي الله مقامه بخط خود نوشته بود مخصوص عرض كرده بود كه قشون بردار و بفارس بيا و اسم مرا امر كن كه در اذان قرين اسم پيغمبر و ائمه اطهار (ص) ذكر كنند و كاغذ را بتوسط ملا محمدعلي مازندراني فرستاده بود و در همان كاغذ بيست غلط در عباراتش نوشته بود و مولاي بزرگوار من با ادله و براهين نيره او را جواب فرمود و مخذولا منكوبا روانه فرمود بلي امروز كه الحمد لله خداوند دين اسلام را نصرت فرموده و رؤساي آنها را در عكا محصور فرموده و دستشان كوتاه شده است اين حرفها را ميزنند و باصطلاح مستوري از بي‌چادري است آن روز كه در ايران بودند همه كس ديدند كه چه مردمان شرير مفسدي بودند و الآن دست از شرارت خود برنميدارند همه اين جانها را ميكنند كه باز بلكه جماعتي گرد آنها جمع شوند و فتنه و آشوبي سرپا كنند و اگر راست هم بگويند [ص 57] همين دليل بطلان ايشان است زيرا كه صاحب الامر (ص) بضرب شمشير زمين را پر از عدل و داد بايد بكند و اينجوره قتلها كه آنها بتأويل ميگويند همه وقت بوده و اختصاص باين زمان ندارد چنانكه بعد بيان خواهد شد .

فصل - و باز گفته است كلماتي كه حاصلش اين است كه من بجهت فحص اين مطلب در بلاد سير بسيار كرده‌ام و سالها غربت اختيار نموده‌ام و با علما صحبت بسيار داشته‌ام و خواسته‌ام كه برهاني اقامه كنند بر امر خاتم انبياء (ص) يا ظهور آن حضرت و يا حجت و معجزه آن حضرت را ثابت بكنند بطوري كه شبهات اين حزب داخل نشود و با براهين آنها موافقت نكند و شاهد صدق مدعاي ايشان نشود و تا حال نيافته‌ام مگر آنكه همان برهان صدق دعواي اين حزب بوده بطريق اولي و اعظم و اعلي و اقوم و اقوي و چون براي ايضاح مطلب و اطمينان قلب اصرار مينمود متهمش ميكردند كه از اين حزب است و بدسلوكي ميكردند من هم ساكت شده ولي باطنا توجه قلب زياده ميشد و نار طلب مشتعل‌تر ميگرديد تا آنكه گفته و عين عبارتش اين است مجملا ميگويند اگر دليل و برهان نبوت و رسالت سرور كائنات خوارق عادات و معجزات است كه مسموع و منقول است و معتقدين باسلام و مذعنين بامر سيد انام معنعن روايت نموده‌اند و اول آحاد بوده حال متواتر و ضروري شده و غيرهم از ملل قبل كه اليوم موجودند منكر و انكار آنها را مناط نميدانند اين حزب هم از صاحب اين امر ديده‌اند و بدون واسطه روايت ميكنند و خود ديده و دانسته و فهميده و اعتقاد كرده‌اند و از تواتر گذشته نزدشان بديهي شده و انكار و گفتار آخرين را مناط نميدانند چه كه نرفتند و مجاهده نكردند و دليل بر صدق مشاهده خود انفاق و ايثار جان و مال خود را ذكر مينمايند و آيه فتمنوا الموت ان كنتم صادقين را ميخوانند و اگر احتمال اشتباه برود همين اشتباه را در قبل زياده از اليوم ذكر مينمايند چه كه قبل خوف و [ص 58] طمع بود و مشاعر و مداركشان بمثل اليوم نبود تا آنكه ميگويد و خلاصه كلامش اين است كه حكم علما بر قتل از عجز ايشان است و دليل كتاب و سنت و عقل و اجماع و آفاق و انفس است نه ضرب و حبس چرا در اين مدت پنجاه سال در يك مجلسي حاضر نشدند و بشرايط مجاهده رفتار نكردند و با حضرات مناظرات نكردند و هكذا از اين قبيل سخنان .

جواب - عرض ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله اما اين مطلب كه ميگويد كه با هر كس از علما سؤال و جواب كرده‌ام در اثبات نبوت خاتم انبياء برهاني نياورده كه شبهات اين حزب داخل نشود و با براهين اين حزب موافقت نكند و شاهد صدق مدعاي ايشان نشود اول خود اين كلمه را كه عين عبارت اوست ملتفت بشو كه براهيني كه علما آورده‌اند اگر شبهات اين حزب كه حزب شيطانند داخل آنها شده و آنها را از حيز اعتماد انداخته است چنين دليلي چگونه شاهد صدق مدعاي خود آنها شده معلوم است كه خود اين بيچاره‌ها در عقيده خود متزلزلند و متمسك بشبهات چنانكه از فحواي كلام او باز مكرر ظاهر ميشود كه بر يقين نيست و معذلك شيطان او را واداشته است كه از اين راه ضلالت برود و البته راست هم ميگويد و ادله ايشان همه‌اش از شبهات فراهم آمده و يقين هم بر مذهب خود ندارند زيرا كه امام (ع) در حديث شريف ميفرمايد فرمايشي كه حاصلش اين است كه محال است كه اهل باطل در مذهب خود صاحب يقين بشوند ثاني اينكه اين علمائي كه اشاره بآنها ميكني كه نتوانسته‌اند دليلي اقامه كنند كه شبهه در آن راهبر نشود حتم نيست كه هر طلبه را كه تو ملاقات كرده و با او صحبت كردهٔ از عهده اثبات اين جوره مطالب برآيد طلاب بعضي هستند كه بيش از فقه و اصولي تحصيل نكرده‌اند بلكه اين منتهي درجه بسياري از ايشان است و حتم نيست كه هر چه اين جوره علما از عهده اثبات آن برنيامدند در ميانه مسلمين ديگر نباشد [ص 59] كسي كه از عهده برآيد چنانكه در ميان خود شما هستند جماعتي كه همين قدر مزخرفات كه تو بهم بافته و آيات و اخباري چند را در غير موقع ذكر كردهٔ همينقدر كار را نميتوانند بكنند و اين دليل اين نيست كه مثل توئي در ميانه آنها نيست همچنين در ميانه مسلمين هم جهال هست و متوسطين هستند و علماي بزرگ هم هستند و كي شماها در اين زمانها كه خداوند مقهور و مغلوبتان كرده توانستيد كه در محضر علماي بزرگ بامهارت در اين علوم حاضر شويد و تكلم كنيد همينطور ادعاي بي‌اصلي ميكني كه عوام را فريب بدهي و ثالثا ميگويم كه بر فرض كه با اكابر علما هم نشسته و صحبت كرده و دليلي كه شبهه بآن رخنه نكند دست تو نيامده است اين دليل نيست كه علما هم چنين دليلي نياورده‌اند بلكه اين دليل اين است كه ذهن تو مغشوش است زيرا كه شرط بزرگ در مقام طلب علم چه بتلمذ نزد استاد باشد و چه بتفكر كردن باشد اين است كه انسان ذهن خود را صاف كند و از قواعدي كه انس بآنها گرفته است و عقيده خود قرار داده و شبهاتي كه در ذهن او رسوخ كرده دست بردارد آن وقت در محضر استاد بنشيند و از كلام او منتفع شود تو گمان ميكني همه اين اشخاصي كه با پيغمبر (ص) و ائمه اطهار و انبياء خدا نشسته‌اند و مجادله‌ها كرده‌اند و آخر ايمان نياورده‌اند همينطور علانيه ميگفتند كه آخر يقين بحقيت شما كرديم و شبهات از دل ما بيرون رفت و معذلك ايمان نميآوريم اين حرف را هيچ عاقل نميزند ولو بمقتضاي قول خداوند و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم در واقع همينطور هم باشد ولي معذلك در ظاهر همه مثل تو ميگفتند و اين دليل اين نبود كه برهان حقي بر آنها اقامه نشده بود چنانكه بي‌غرضان همه نظر ميكردند و ميديدند كه برهان حق است و شبهه در آن راهبر نيست و ايمان ميآوردند تو هم اگر ميخواهي دليلي دست بياوري [ص 60] كه شبهه در آن راهبر نشود اول شبهات را از دل خود بيرون كن آن وقت پي دليل برو چنانكه اگر جيفه در چاه افتاده باشد و تو بخواهي بنزح كردن يا بآب خارج كه روي آن بريزي اين چاه را تطهير بكني مادام كه جيفه در چاه است هر چند كه نزح كني و آب مجدد از زمين بجوشد باز ملوث بنجاست جيفه ميشود و مثمر ثمري نيست اما اگر جيفه را بيرون آوردي و دور انداختي آن وقت بچند دول معين چاه تطهير ميشود و آب آن مستعمل ميگردد پس تو اول جيفه شبهات را از دل خود بيرون كن آنوقت از پي دليل حق برو تا آنكه از آن منتفع بشوي خلاصه اينكه از آن باب كه گفتي دليلي كه شبهات اين حزب داخل نشود اقامه نكردند و اما آنكه ميگوئي كه بعينه همان دليل بر صدق مدعاي اين حزب قائم ميشود جواب از اين مطلب باختصار نميتوان داد و در اثناي مطالبي كه ذكر ميكند و اقامه برهان ميكند مفصلا انشاء الله خواهد آمد همينقدر بدان كه براهين صدقي كه از براي نبوت خاتم انبياء (ص) هست هرگز بر صدق مدعاي اينها دلالت ندارد و خودشان مقر و معترف باين مطلب هستند چنانكه شواهد آن خواهد آمد و اينجا بدروغ اين حرف را ميزند كه ضعفاي مسلمين را گول كند آنهمه نصوص انبياء سابق درباره آن حضرت و آنهمه معجزات و خوارق عادات و علوم و اخلاق حسنه و كتاب و سنت سنيه و تسديد و تأييد پروردگار درباره آن حضرت كجا درباره اين مرد راست آمده است و تفصيل همه اينها انشاء الله خواهد آمد نصوصي كه از خداوند و انبياء و ائمه اطهار باسم و رسم درباره حضرت صاحب الامر هست كجا درباره او راست آمده معجزات و خوارق عاداتي كه از آن حضرت ديده شده كجا از اين مرد ديده شده آن اخلاق حسنه و علوم و كتاب و سنت كجا از اين مرد ديده شده مگر مزخرفاتي كه بهم بافته كه قاطرچيهاي عرب از اينها فصيح‌تر و بليغ‌تر صحبت ميكنند و تسديد و [ص 61] تأييد خداوند كه حجت او را ظاهر كند و برهان او را نير فرمايد و صدق قول او را آشكار فرمايد كجا درباره او هست مگر هر كه ادعائي كرد و جماعتي گرد او جمع شدند و بدعت او هم ميانه مردم دوامي كرد اين تسديد خداست بنا بر اين بولس ملعون كه مذهب تثليث آورد و تا امروز بر جا است و قوت و شوكت دولتشان هم بحدي است كه مي‌بيني اين از تسديد خداست نه والله كه خداوند خذلان فرموده و حجت آنها را داحض فرموده است نهايت چون خداوند خواسته است كه اهل باطل را هم مهلتي دهد تا هر كس كه از طينت آنها است بسوي آنها برود اين قدر مهلت را از باب استدراج داده است خلاصه كه بيان همه اين مطالب بتفصيل خواهد آمد و مقصود در اينجا اشاره است .