رساله صواعق البرهان
در رد دلائل العرفان ميرزا ابوالفضل گلپايگاني
از تصنيفات عالم رباني و حكيم صمداني
مرحوم آقاي حاج زينالعابدين خان كرماني اعلي الله مقامه
[ص 2] اللهم اني اسألك بحق وليك صاحب الزمان صلواتك عليه و علي آبائه الطاهرين و شيعته المخلصين ان تجعلني ممن تنتصر به لدينك و لاتستبدل بي غيري و اعني علي نصرة اوليائك خالصا لوجهك الكريم .
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله و سلام علي عباده الذين اصطفي .
و بعد چنين گويد بنده مسكين ابن محمدكريم زينالعابدين كه چون در اين اوان محنت اقتران كه از هجرت حضرت خاتم پيغمبران عليه و آله صلوات الله الملك المنان يكهزار و سيصد و بيست سال ميگذرد و اوصياء آن حضرت مادام كه در ميان خلق تشريف داشتند بواسطه جور و طغيان دشمنان و غلبه شيطان بر بني نوع انسان و اغواي ايشان مظلوم و مقهور بودند و حق ايشان در دست ديگران بغصب رفته بود و بسبب حكمتها كه موقع بيان آنها نيست در صدد دفع اعادي برنيامده صبر بر اذيتهاي آنها نمودند حتي راضي بقتل خود شدند و از خود دفع نكردند و اعادي هم از خداوند شرم نكرده و از پيغمبر خدا آزرم ننموده نسبت باهل بيت او كردند آنچه كردند تا آنكه [ص 3] نوبت خلافت و وصايت بامام ثانيعشر حضرت صاحب الامر و العصر و الزمان صلوات الله عليه و علي آبائه الطاهرين رسيد آن بزرگوار نيز نظر بهمان حكمتها كه منظور نظر آباء طاهرينش بود مصلحت را در صبر ديد و با وجود آن ملاحظه فرمود كه اگر مثل آباء طاهرين عليهم صلوات المصلين در ميان خلق راه برود و دست روي دست بگذارد اعادي نميگذارند كه جاني بسلامت بيرون ببرد و اگر دست بيرون بياورد و از خود دفع كند آن حكمتها كه منظور نظر بوده است تمام نميشود اين بود كه صلاح را در غيبت ديد كه هم صبر فرموده باشد و هم وجود مباركش سالم بماند و زمين خالي از وجود وصي پيغمبر صلي الله عليه و آله نماند اين بود كه در سنه دويست و شصت از هجرت تقريبا غيبت را اختيار فرمود و تا چندي خواص و امناء گاهگاه بزيارتش مشرف ميشدند و بعد همان قدر هم بابش مسدود شد مگر هر چه بحيث لايعرف خدمتش برسند باري و از آن زمان تا كنون هزار و شصت سال ميگذرد اما اعادي كه حالشان معلوم است و شيطان هم از اغواي آنها فراغت حاصل كرده باضلال اين مساكين دوستان پرداخته است و هر روز بدعتي تازه در ميان ايشان در اين باب ميگذارد بفرمايش حضرت صادق (ع) و بقسمي ايشان را گمراه ميكند از جمله آنها دعوي است كه مدتي قبل ميرزا عليمحمد پسر ميرزا رضاي بزاز شيرازي نمود كه اول ادعاي بابيت و نيابت خاصه از امام عليه السلام كرد و بعد ملاحظه نمود كه مردم بسكه زمان غيبت طول كشيده است و ظلم و جور عالم را فرا گرفته طالب اين هستند كه گرد كسي جمع شوند بلكه اسباب آسايشي براي آنها حاصل شود و در بند دين و ايمان هم نيستند كه از بعضي ادعاها وحشتي داشته باشند و هر چه بگويد بالطوع و الرغبة قبول ميكنند اين بود كه بعد از ادعاي بابيت دعوي امامت نمود باز ملاحظه كرد كه مردم تمكين و تسليمشان از اين هم بيشتر است دعوي نبوت كرد [ص 4] و بخيال خود شرع جديد و كتاب جديد آورد و بنا گذارد مردم را دعوت كردن و امر بجهاد نمودن تا آنكه خداوند دين پيغمبر (ص) را نصرت فرمود و او را مخذول و منكوب نمود تا بحدي كه از كرده خود پشيمان شد اما معذلك شقاوت باطنيه او نگذاشت كه يكسره دست از اضلال خلق بردارد با وجود ندامتي كه داشت بفرمايش حضرت امير عليه السلام بينا هو يستقيلها في حيوته اذ عقدها لآخر بعد وفاته ميرزا حسينعلي را بقول بعضي از ايشان بجاي خود گذارد و خود پا بدرك اسفل نهاد خلاصه و معلوم است كه كسي كه بخواهد برابري با صاحب الامر صلوات الله عليه و با جد بزرگوار او نمايد چگونه خداوند سلب جميع كمالات را از او مينمايد تا بر عارف و عامي بطلان امر او را ظاهر كند اين بود كه بعد از آنكه بناي اين دعوي را گذارد اگر احيانا سابق بر آن اندك علمي هم تحصيل كرده بود خداوند از او گرفت و بنا گذارد مزخرفات بهم بافتن و اسم آنها را كتاب و سنت گذاشتن و عوام كالانعام هم از او قبول كردند از آن طرف چون خداوند هميشه از براي آلمحمد عليهم السلام عدول و اعواني مهيا فرموده است كه نفي كنند از دين ايشان تحريف غالين و انتحال مبطلين و تأويل جاهلين را اين بود كه مولاي بزرگوار من اعلي الله مقامه و رفع في الدارين اعلامه و بعد از آن بزرگوار فرزند دلبند ارجمند ايشان ادام الله ايام افاضاته و روحي فداه برخواستند و كمر همت بر ميان بستند و بانواع ادله و براهين كه از ائمه طاهرين عليهم صلوات المصلين در دست ايشان بود رد او را كردند و قبايح اعمال و افعال و جهل آن جاهل را بر مردم ظاهر كردند و الحق كه اگر خلق انصاف بدهند علانيه ميبينند كه حقي بزرگ بر اسلام و مسلمين دارند زيرا كه غير از ايشان احدي اين خدمت را بانجام نرسانيد و اين سعي و كوشش را ننمود جزاهما الله عن جميع الاسلام و المسلمين خير جزاء المحسنين الحاصل چون شيطان ملاحظه كرد كه فضايح [ص 5] اعمال و اقوال اين طايفه بر مردم بسي واضح شد برانگيزانيد از ميانه ايشان بعضي را كه اولا بنا گذاردند انكار نمودن مزخرفاتي را كه از آن ملعون شنيده شده بود و ضمنا بخيال خود اصلاح كردن نامربوطها كه او گفته بود و هم در تفحص و تجسس برآمده از متشابهات كتاب و سنت و اخبار سابقين جمع نمودن و دروغهائي چند بر آنها اضافه كردن و بعضي اخبار صحيحه محكمه را در غير موضوع له آنها ذكر كردن و كتابها بخيال خود در اثبات مدعاي خود نوشتن از اين قبيل هم رسائل متعدده از ايشان دست آمده است و مولاي بزرگوار من اجل الله شأنه و انار برهانه از هر يكي جوابي شايسته فرموده است تا در اين اوقات كه مشغول بجواب يكي از آنها بودند و هم باز از فتنههاي آخر الزمان داعي ديگر در هندوستان برخواسته و موافق قول بعضي از عامه لعنهم الله كه غايب منتظر را حضرت عيسي (ع) ميدانند ادعاي عيسويت ميكند و جمعي هم گرد او جمع شدهاند و رسائلي هم از او بنظر رسيده است كه او هم مزخرفات بهم بافته است و مولاي بزرگوار من عزم بر جواب دادن او هم فرمودهاند باز رساله ديگر از يكي از بابيه بنظر انور آن سرور رسانيدهاند كه آنرا دلائل العرفان نام نهاده و الحق در اين كتاب پايه اشتباهكاري را بجائي گذارده كه اگر جواب شافي كافي از آن داده نشود براي جماعت بسيار از ضعفاي مسلمين امر مشتبه خواهد شد مگر حفظ خداوند شامل حال ايشان شود و نخوانند و نبينند و گوش ندهند و الا كه كم كسي است كه ديني بسلامت بيرون ببرد اين بود كه فرمان واجب الاذعان از طرف قرين الشرف مولاي بزرگوار من باسم اين بنده شرمنده صادر شد كه تو هم البته در خدمت دولت آلمحمد عليهم السلام سعي و كوشش بايد داشته باشي از اين كتاب جوابي بنويس كه رفع شبهه از مسلمين بشود و اين بنده ناچيز اگر چه خود را قابل اينگونه خدمات نميدانم و بر جهل خود معترفم ولي [ص 6] از آنجا كه اطاعت فرمان ايشان را بر خود فرض ميدانم ناچار از امتثال امر ايشان هستم و بخداوند اميدوارم كه بعد از آنكه چنين تكليفي از زبان ايشان باين ناچيز فرمايد خود او توفيق عنايت فرمايد تا از عهده برآيم و قابليت و ظرفيت مثل من كم است و الا مشايخ ما شكر الله مساعيهم الجميله كوتاهي در بيان نفرمودهاند و آنقدر تحرير و تقرير در هر باب فرمودهاند كه هر گاه اندك شعوري باشد ميتواند چيزها بگويد و بنويسد شوخي نيست كه بعد از چند سال كه بناي ثبت مواعظ و دروس مولاي بزرگوارم روحي فداه را گذارديم كه تا كنون بيست و دو سه سال ميگذرد تا الآن تقريبا چهار كرور كه عبارت از دوهزارهزار بيت باشد از آنها ثبت شده سواي تصنيف و تأليفي كه خود بدست خود فرمودهاند حيف كه ما را قابليت كم بود و قصور و تقصير هر دو را داريم و الا ميبايست كه سينه هر يك از ما مملو از علوم باشد باري غرض اين است كه بر حسب فرمان واجب الاذعان ايشان اقدام بنوشتن اين رساله نمودم و از خداوند بتوسل بحضرت صاحب الامر (ص) استمداد ميجويم كه مرا توفيق دهد بر اظهار فساد و بطلان امر اين جماعت چنانكه خداوند خواسته است و آنرا مسمي نمودم بصواعق البرهان في رد دلائل العرفان و در بيان محتاجيم بمقدمه و فصولي چند :
چون اين مرد براي مسلمين چنين جلوه داده است كه از مفاد كتاب و سنت بيرون نميرود و در هر مقام ذكر آيات و اخبار مينمايد و گاهي با دليل عقل صحبت ميكند و بيچاره عوام مسلمين چنين گمان ميكنند كه اولا معتقد باينها است و ثانيا درست استدلال ميكند و بجا و بموقع حديث و آيه را مينويسد اين است كه فريب او را ميخورند لهذا بايد اول مجملي در باب كتاب و سنت و اجماع و دليل عقل بنويسيم تا كلية ملتفت باشي بعد باصل مطلب پرداخت و اين را هم مسلمانان ملتفت باشند كه اين بدبختان اول كه [ص 7] اين بدعت را گذاشتند ابدا كاري دست كتاب و سنت نداشتند و يكسره آنها را ترك كردند بعد از آنكه مشايخ ما پافشردند و بطلان امر آنها را از اين جهت واضح كردند و مسلمانان از خواب بيدار شدند اين بود كه ناچار از پي متشابهات كتاب و سنت رفتند و الا اگر كاري دست كتاب و سنت داشتند از اول عقب اين مزخرفات كه آن بدبخت بهم بافت نميرفتند والله اگر همين حلاوت صرف ظاهر و اسلوب كتاب و سنت را كسي اندك فهميده باشد بمزخرفات اين مرد ابدا اعتنا نميكند بلكه از شنيدن آنها منزجر ميشود چه جاي اينكه آنها را العياذ بالله در عداد كتاب و سنت خاتم انبياء (ص) بشمرد بحق خدا كه ما از اين سخنان حيا ميكنيم كه اسم اينها را با اسم كتاب و سنت قرين كنيم و اين بدبختان اينقدر بيحيايند كه اين مزخرفات را اشرف از كتاب خدا ميدانند و اين مرد كه اولي ايشان باشد ادعا ميكند كه همه آنچه در قرآن هست در يك كلمه يا يك حرف از كتاب خودش ميگذارد باري اميد است كه شمشير صاحب الامر (ص) بيرون آيد و آن حضرت ظهور فرمايد و همه فرق باطله را قلع و قمع فرمايد امروز سواي گفتگو و بيان چيزي نيست آن هم فايده بكسي ميكند كه درد دين داشته باشد نه كساني كه عمدا ميخواهند بيديني كنند و اين اسمها را بر سر خود ميگذارند و وسيله بيديني قرار ميدهند خلاصه كه چهار باب در اين مقدمه بايد بيان شود و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين .
باب اول - در مجملي از آنچه متعلق بكتاب خداست . بدانكه قرآن معجزي است كه اگر جن و انس جمع بشوند و كمك يكديگر كنند كه مثل قرآن را بياورند نخواهند آورد و اگر علت معجز بودن آنرا بفهمي خواهي دانست كه احدي نميتواند مثل آنرا بياورد و كلاميين و غير ايشان در اين باب چيزها ميگويند بعضي گفتهاند كه قرآن معجز است بجهت اينكه [ص 8] قديم است يا حكايت از كلام قديم است لهذا مثل آنرا نميتوان آورد بعضي گفتهاند كه چون مخصوص شده است در فصاحت برتبه كه خارق عادت است لهذا معجز است بعضي گفتهاند كه چون خداوند عرب را صرف نمود از اين كه مثل آنرا بياورند لهذا معجز است و اگر صرف نفرموده بود ميتوانستند مثل آنرا بياورند و بعضي گفتهاند كه چون معاني صحيحه دارد موافق با عقل از اين جهت معجز است و بعضي گفتهاند چون مشتمل بر اخبار غيب است لهذا معجز است و همچنين از اين قبيل وجوه و چون اين مطالب خارج از محل نظر ماست و از باب مقدمه اشاره ميشود لهذا تفصيل داده نميشود و الا ميديدي كه همه اينها بياناتي است سست و بعضي كه مخالف فرمايش اهل بيت (ع) است مثلا قرآن قديم است يا حكايت كلام قديم است لهذا معجز است اين حرف خطاست و ائمه (ع) رد بر آنها فرمودهاند و خداوند در كتاب مجيد خود ميفرمايد مايأتيهم من ذكر من ربهم محدث پس قديم است يعني چه و چه فرق در ميان آن و كلام ساير است كه باين سبب او قديم است و ساير حادث پس اينكه خطا است و اما آنكه در فصاحت باعلي درجه رسيده صحيح است ولي حرف در اين است كه معني اين فصاحت چيست و چه شده كه اينطور شده و اما آنكه خداوند عرب را صرف نمود از آوردن مثل آن پس خود قرآن معجز نيست و لكن صرف كردن خدا معجز است مثل آنكه تو اگر طفل عاجزي داشته باشي و يك حيوان موذي بسيار قوي رو باين طفل بيايد و تو آنرا دفع كني اين شجاعت از طفل نيست بلكه از تو است همچنين صرف خداوند دخلي بمعجز بودن خود قرآن ندارد كيفيت معجز بودن آن چيست و اما آنكه چون معاني صحيحه دارد معجز است بسيار حرف غريبي است پس همه كلمات علما و حكما معجز است زيرا كه معاني صحيحه موافق با عقل دارد و لايأتون بمثله يعني چه و اما آنكه [ص 9] مشتمل بر اخبار غيب است همان اخبار غيبش معجز است ساير آياتي كه خالي از اخبار غيب است بچه جهت معجز است خلاصه بناي رد و بحثي نداشتم ولي همين قدر كه سستي كلام آنها معلوم بشود عرض شد اما آنچه حق واقع اين مطلب است اين است كه مختصرا اشاره ميشود كه شبهه نيست كه ميانه الفاظ و معاني مناسبت بايد باشد و وضع حكمت پروردگار بر اين جاري شده است و جهات مناسبت در هر معني منحصر بيكي و دو تا نيست بلكه اگر درست ملاحظه كني جهات بينهايت است زيرا كه همه خلق خداي بيحد و نهايتند آيا نه اين است كه در هر چيز همه چيز گذارده شده نهايت باختلاف قوت و ضعف در كيفيت و كميت و قوه و فعليت و احاطه تامه كامله بهمه اين جهات مخصوص خداوند عالم است جل شأنه و هر كس را كه او خواسته باشد تا هر درجه كه خواسته باشد چنانكه فرمود يعلم ما بين ايديهم و ما خلفهم و لايحيطون بشئ من علمه الا بما شاء پس اين است كه وضع الفاظ مخصوص بخداوند عالم است جل شأنه زيرا كه احاطه بهمه اطراف و جهات معني و لفظ نميكند كسي مگر خداوند عالم جل شأنه و هر كه را كه او خواسته باشد پس واضع الفاظ ملاحظه ميكند و آن لفظي كه از جميع جهات و حيوث ظاهريه و باطنيه مناسب با اين معني است آنرا بر اين معني وضع ميكند و شك نيست كه اين لفظ متعدد نخواهد بود زيرا كه محال است كه دو لفظ مختلف جهات مناسبتشان با يك معني از همه حيوث يكي باشد و هر كه چنين مطلبي بگويد معلوم است كه اصل مسئله را نفهميده زيرا كه كلمات و حروف بواسطه همين اختلاف صوري كه دارند طبايعشان فرق ميكند و جهات مناسبتشان مختلف ميشود حتي باختلاف حركات در يك ماده با يك ترتيب معاني مختلف ميشود مثل ضرب و ضرب بفتح راء و سكون آن هر يكي دلالت بر معني مخصوص ميكنند بسبب همين اختلاف حركت پس اگر فرض [ص 10] شد كه يك لفظي از جميع جهات با يك معني مناسب شد لفظ ديگر كه مختلف است با آن ولو اختلاف بسيار جزئي باشد محال است كه آن هم از جميع جهات مناسب با اين بشود و واضع هر دو را بر اين معني وضع كند و اگر درست نكته بيان را ملتفت بشوي هرائينه آنرا از بديهيات اوليه خواهي ديد و اگر شاهد آن را هم ميخواهي از فرمايش حضرت امام رضا (ع) بفهم كه ميفرمايد ان الواحد لايختلف فعله و تدبيره و الاثنين لايتفق فعلهما و تدبيرهما و ذلك انا لمنجد اثنين الا مختلفي الهمم و الارادة تا آخر خلاصه در اين مطلب شبهه نيست كه اين دو لفظ اگر يكيشان كمال مناسبت را دارد ديگري كمال مناسبت را نخواهد داشت نهايت از بعضي جهات مناسب باشد شايد و در مقام بيان لفظي افصح و ابلغ و ادل و اتم و اكمل از آن يك لفظ نخواهد بود اين است يك وجه اينكه حضرت پيغمبر (ص) فرمود كه فضل قرآن بر ساير كلام مثل فضل خداست بر خلق او زيرا كه همچنانكه خداوند ليس كمثله شئ است الفاظ قرآن هم در ميانه كلمات امرش باين منوال است كه مثل و مانندي براي آنها نيست و اين است كه حضرت امير (ع) فرمود در حديث طويلي كه كلام خدا صفت اوست و كلام بشر افعال ايشان است عرض ميكنم پس كلام خدا مثل و مانند ندارد همچنانكه خداوند كه موصوف اوست بيمثل و مانند است باري و اگر بگويم باين نظر مترادف حقيقي واقعي در ميان الفاظ نيست درست گفتهام زيرا كه بعد از آن كه بنا هست واضع الفاظ را بمناسبت وضع كند و دو لفظ مختلف كه مناسبتشان با يك معني در يك درجه نخواهد بود پس ترادف يعني چه بلي مگر دو لفظ بر دو جهت از جهات يك شئ وضع شود آن وقت بر خود اين شئ از باب اطلاق لفظ حال بر محل استعمال بشود پس با اغماض از خصوصيت موضوع له گفته بشود كه اين دو لفظ مترادفند شايد و الا بر يك شئ از يك جهت دو لفظ مختلف [ص 11] هر دو كمال مناسبت داشته باشند همچنين چيزي نخواهد شد و خداي عالم قادر محيط وقتي كه ميخواهد كلام خود را بر وجهي جاري فرمايد كه بهتر و بالاتر از آن ديگر ممكن نباشد البته هر معني از معاني را كه اراده بفرمايد همان لفظ خاص بر آن معني كه در علم او هست كه انسب از آن ديگر لفظي نيست همان را در آن مقام ذكر خواهد فرمود و اين است كه همه خلق عاجزند از آوردن مثل اين زيرا كه اولا كه مثل و مانند ندارد و ثانيا علم اين الفاظ و معاني باين درجه كه عرض ميشود مخصوص بخداست و احدي احاطه بآن نميكند پس احدي نميتواند مثل آنرا بياورد .
و اگر بگوئي كه بنا بر اينكه گفتي كلام خداوند البته مختلف و متعدد نخواهد شد و ما ميبينيم كه تورية و انجيل و زبور كه همه كلام خدا بودهاند هر يك بالفاظي غير الفاظ قرآن بيان شده است و خودشان هم با يكديگر مختلفند عرض ميكنم از اين مطلب دو جواب ميدهيم :
اول اينكه ميگوئيم كه عرض كردم در صورتي كه خداوند خواسته باشد كه كلام را بر وجه اعجاز جاري بكند چنين خواهد كرد و در قرآن امر باين منوال جاري شده ولي در ساير كتب آسماني امر باين منوال نيست و انبياء آنها را معجز خود قرار ندادند و تحدي بآنها ننمودند پس لازم نيست كه آنها در اعلي درجه باشد كه خلق همه عاجز از مثل آن باشند و لااقل انبياي ديگر كه مسلم عاجز از اتيان مثل آنها نبودهاند و دليل بر اينكه كتب آنها معجز نبوده است فرمايش حضرت امام رضا (ع) است آنجا كه عرض كردند كه چرا خداوند موسي بن عمران را با يد بيضا و عصا و آلت سحر فرستاده و عيسي را بطب و محمد (ص) را بكلام و خطب فرمود كه خداي تبارك و تعالي آن وقت كه موسي (ع) را فرستاد اغلب بر اهل عصر او سحر بود پس آورد ايشان را از نزد خدا بآنچه در وسع قوم مثل آن نبود و بآنچه سحر ايشان را باطل كرد و حجت خود را بر ايشان ثابت كرد و بدرستي كه خداي [ص 12] تعالي فرستاد عيسي را در وقتي كه ناخوشيهاي مزمن در عالم زياد شده بود و مردم محتاج بطب بودند پس آورد ايشان را از نزد خداوند بآنچه در نزد خودشان نبود و مردگان را زنده كرد و كور و پيس را شفا داد باذن خداوند و حجت خود را بر ايشان ثابت كرد و بدرستي كه خداي تبارك و تعالي محمد (ص) را فرستاد در وقتي كه اغلب بر اهل عصر خطب و كلام بود پس آورد ايشان را از كتاب خدا و مواعظ او و احكام او آنچه باطل كرد بآن قولشان را و حجت خود را ثابت كرد تا آخر حديث عرض ميكنم ملاحظه كن ببين اگر همه كتب آسماني معجز بوده چرا امام (ع) در اين مورد نفرمود كه اما كلام كه اختصاص به پيغمبر ما ندارد بر موسي هم تورية نازل شد بر عيسي هم انجيل نازل شد بلكه علاوه بر اينكه چنين فرمايشي نفرمود بنا گذارد بيان فرمودن و علت هر يكي را جدا شمرد تا آنكه علت معجز پيغمبر را آورد كه چون كلام و خطب اغلب بود از اين جهت پيغمبر (ص) كلام آورد پس اين دليلي واضح است كه كتب ساير انبياء معجز نبوده و تحدي بآنها نفرمودهاند و در بحار است از حضرت امام حسن (ع) كه در تفسير خود نقل فرمود از موسي بن جعفر (ع) كه خداوند خطاب فرمود بيهود و نصاري كه فاتوا بسورة من مثله از مثل اين قرآن از تورية و انجيل و زبور و صحف ابرهيم و كتب چهاردهگانه پس بدرستي كه شما نمييابيد در ساير كتب خدا سوره مثل يك سوره از اين قرآن تا آخر حديث شريف پس ببين قرآن نسبت بهمه كتب آسماني معجز است و مهيمن بر كل است .
و اما جواب دويم اين است كه همه كلام خداوند همان قسم هست و معجز است الا اينكه آن قابليتي كه استماع كلام او را همان طور كه نازل فرموده بنمايد و در قابليت او تغيير نكند و از صرافت حال خود نيفتد مخصوص است بقابليت خاتم انبياء (ص) و اما غير او باندازه دوري كه از او دارد در اين باب كمآسائي دارد و نميتواند [ص 13] استماع كلام خدا را آنطور كه هست بكند بلكه بطوري مناسب حال خود و امت خود استماع خواهد كرد و شاهد بر اين فرمايش حضرت صادق است (ع) كه فرمود وحي از جانب خداوند نازل ميشود بعربيت پس هر گاه به پيغمبري از پيغمبران رسيد بزبان قوم او ميرسد و در حديث ديگر فرمود كه خداوند نازل نفرموده كتابي و نه وحيي مگر بعربيت و لكن در گوش انبياء بزبان قومشان واقع ميشد تا آخر حديث پس وقتي كه قابليت اين قدر اثر كند كه عربي را سرياني كند يا عبري يا غير آن البته اين اثر را هم خواهد كرد كه از آن اعلي درجه فصاحت و بلاغت بيفتد جائي كه اينقدر ملاحظه ميشود كه پيغمبر (ص) با بدوي و روستائي بزبان سهل آسان بدوي سخن ميفرمودند و اگر كسي اصطلاح مخصوصي در تكلم داشت بهمان اصطلاح سخن ميفرمودند مثل اينكه آمد عرض كرد امنم برم صيام في امسفر فرمود ليس منم برم صيام في امسفر و هكذا مكرر بهمين وضعها جاري ميشدند و ملاحظه قابليت اشخاص را ميكردند همچنين خداوند اولا قابليت خود انبياء (ص) ثانيا ملاحظه قابليت امت ايشان را ميكرد و كلام را مناسب ايشان جاري ميكرد و مسلم قابليت نبيي كه از براي او نظراء و اقران متعدد است با آن نبيي كه واحد فردي است كه شبيه و نظير ندارد تفاوت كلي دارد و اين نبي واحد فرد استماع كلام پروردگار را طوري خواهد كرد كه احدي از انبياء نميكند و غير ايشان كه بطريق اولي نخواهند كرد پس اين است كه اگر جن و انس جمع بشوند مثل قرآن نميتوانند بياورند ولي تورية و انجيل امرشان اينطور نيست چنانكه خود انبياء هم چنين ادعائي نكردند ولو آنكه آن علومي كه در تورية مندرج است خلق از عهده آوردن مثل آنها برنيايند ولي از حيث الفاظ كه ملاحظه كني لازم نيست كه اينطورها باشد خلاصه پس قرآن معجز است باين معني كه عرض شد و اما فهميدن اين مطلب براي ما آن ديگر كيفيت ديگر دارد كه [ص 14] اشاره بآن بايد كرد و نميتوان تفصيل داد و توضيح نمود مجملا عرض ميكنم كه از براي پيغمبر (ص) معجزات مختلف متعدد بوده است و مسلمانان در اين باب شك و شبهه ندارند اگر چه اين جماعت انكار داشته باشند و در مقام رد و بحث با آنها انشاء الله اثبات خواهد شد پس معجزات متعدده داشته است آن بزرگوار و از براي درك هر يك از آنها خداوند مشعري بانسان عطا فرموده كه با آن مشعر بايد درك آن معجز را بكند زيرا كه درك معجز براي امت ديگر معجز نيست كه خارق عادت ايشان باشد بايد بهمان وجه كه طبيعي ايشان است درك كنند و اگر بنا باشد كه انبياء از غير راههاي طبيعي و عادي خلق اعجاز معجزاتشان را بفهمانند كه پس آسانتر همان است كه از همان راه حقيت خود را بر خلق ظاهر كنند و ديگر حاجت بمعجز و خارق عادتي نباشد خلاصه كه سنت پروردگار بر اين جاري شده است كه معجز بانبياي خود عطا ميكند و خلق بهمان مشعرهاي عادي خودشان درك معجز را ميكنند و اگر كسي فاقد آن مشعر باشد بايد استعانت بكسي بجويد كه داراي آن مشعر است مثلا شق القمر معجزي است كه بايد با چشم درك كرده شود هر كس صاحب چشم است درك ميكند و هر كس چشم ندارد استعانت بچشمداران ميجويد انطاق حصي مثلا معجزي است كه مشعر درك آن گوش است هر كس گوش دارد درك ميكند هر كس ندارد بايد از گوشداران بفهمد نهايت اين است كه واسطه كه براي فهم مطلب دست ميآورد واسطه ثقه اميني بايد باشد كه بقول او اطمينان حاصل كند و معرفت ثقه امين هم طبيعي است زيرا كه در همه معاملات دنيائي خود محتاج بآن هستيم و خداوند آنرا سهل و آسان قرار داده خلاصه پس هر معجزي را بمشعري بايد فهميد و هر كه داراي آن مشعر است ميفهمد و هر كه دارا نيست بواسطه غير ميفهمد و از جمله آنها قرآن است كه مشعر درك معجز بودن آن مشاعر باطنيه است و نفس ملكوتي و عقل [ص 15] جبروتي و فؤاد لاهوتي تا اين مشاعر در انسان نباشد درك اين مطلب را نخواهد كرد زيرا كه علاوه بر فصاحت و بلاغت و سلاست و حلاوت و حسن ترتيب الفاظ و حروف كه همه اينها را باعلي درجه دارد از جهت علوم و حكمتها و اسرار و اخبار بغيب و غير اينها نيز معجز است بلكه اصل همان است كه كتاب باين كوچكي همه علوم اولين و آخرين در آن هست و الا اين وجوه ظاهريه اعجاز فرع آنها است و فهميدن اينكه اين همه علوم در قرآن هست البته شأن كسي است كه صاحب علوم و حكمتها باشد نه هر كه عربي دانست اين مطلب را ميفهمد يا فصيح و بليغ شد اين را ميداند همين بس كه همان عربها كه در خدمت پيغمبر (ص) بودند و افصح مردم بودند و چندين سال پيغمبر (ص) بفصاحت و بلاغت قرآني آنها را تربيت فرموده بود معذلك آنوقت كه ميخواستند قرآن را جمع كنند ميبايست دو شاهد بيايد شهادت بدهد كه اين آيه از قرآن است آنوقت ثبت كنند اگر فهم اعجاز آن امر آساني بود كه عامه مردم يا فصحا و بلغا ميتوانستند بفهمند ديگر اين جماعت كه همه فصحا بودند محتاج بشاهد و بينه نبودند هر يك خودشان كه نظر ميكردند ميفهميدند كه اين معجز است و حال اينكه هيچ كدام نميفهميدند بلكه آيه را غلط ميخواندند و مينوشتند و نميفهميدند كه غلط است پس معرفت اين مطلب شأن عالم حكيم خبيري است كه علم اولين و آخرين در نزد او باشد مثل سلمان فرض كن كه فرمود علم علم الاولين و الآخرين يعني علم محمد و علي نه اينكه هر بافنده و حلاج از عهده اين كار برآيد بلي ساير مردم بعضي از وجوه ظاهريه را شايد بفهمند و باقي را بايد بتصديق ثقات و امنا از علما و حكما بفهمند و از وراء همه اينها بايد خداي عالم قادر محيط رؤف رحيم حق را تسديد و تأييد كند و احقاق نمايد و باطل را خذلان فرمايد و ابطال نمايد كه اگر تسديد و تأييد خدا نباشد در واقع يقين كامل بهيچ چيز نميتوان حاصل كرد [ص 16] پس اگر از براي قرآن فرضا مثل و مانندي باشد و پيغمبر (ص) نعوذ بالله بدروغ اين ادعا را نموده باشد بر خداست كه برساند شخصي يا اشخاصي را كه بيايند و مثل قرآن را بياورند تا آنكه همانطور كه اهل خبره تصديق قرآن را نمودند تصديق آن كلام را هم بنمايند كه اين هم مثل آن است و اگر همه اقرار بعجز كردند و هيچ كس را نديديم كه از عهده معارضه برآيد و اگر جاهلي چهار كلمه نامربوطي گفت آنقدر مستهجن و بيمعني بود كه همه كس عجمه و ركاكت آنرا فهميدند يقين ميكنيم كه البته قرآن معجز است و بالفرض اگر در واقع براي او مثلي هم باشد در صورتي كه خبر او بمن نرسيده باشد و من نفهميده باشم خدا را بر من حجتي نيست باري و ديگر وجوه فهميدن اعجاز قرآن بسيار است ولي ما بملاحظه اختصار بهمين يك وجه اقتصار ميكنيم و بدانكه بعد از پيغمبر (ص) كه خلفاء جور خواستند قرآن را جمع كنند تحريف و تغيير و تبديل و اسقاط از قرآن بسيار نمودند چنانكه اخبار بسيار شاهد اين مطلب است و اگر بخواهم همه آنچه دلالت بر اين مطلب ميكند جمع نمائيم هرائينه كتابي مبسوط خواهد شد و لكن چند حديث ذكر ميشود از جمله حديثي است كه در بحار بسندش از ابيذر غفاري رحمه الله نقل ميكند كه بعد از آنكه رسول خدا (ص) از دار دنيا رحلت فرمود علي عليه السلام جمع فرمود قرآن را و آورد بسوي مهاجرين و انصار و عرضه بر ايشان كرد همچنانكه پيغمبر (ص) او را وصيت فرموده بود پس همينكه ابوبكر آنرا گشود در اول صفحه كه گشود فضايح قوم بيرون آمد عمر برجست و گفت يا علي آنرا برگردان كه ما را حاجتي بآن نيست پس علي بن ابيطالب (ع) قرآن را گرفت و برگشت پس قوم زيد بن ثابت را حاضر كردند و او قاري قرآن بود عمر باو گفت كه علي عليه السلام قرآن را آورد و در آن فضايح مهاجرين و انصار بود و ما صلاح را در اين دانستهايم [ص 17] كه تو قرآن را تأليف كني و هر چه از فضايح قوم و هتك مهاجرين و انصار در آن هست از آن اسقاط كني زيد قبول كرد بعد گفت كه اگر من فارغ شدم از جمع قرآن بهمان طور كه شما سؤال كردهايد و علي قرآني را كه خود تأليف كرده ظاهر كرد نه اين است كه آنچه شما دانستيد باطل ميشود عمر گفت چاره اين كار چه چيز است زيد گفت كه شما بحيله داناتريد عمر گفت حيله نيست مگر اينكه او را بكشيم و از او آسوده شويم پس تدبير كرد كه آن حضرت را بر دست خالد بن وليد شهيد كند و نتوانست بعد از آنكه عمر بخلافت برخواست سؤال كرد از آن حضرت كه قرآن را بآنها بدهد تا تحريف نمايند عرض كرد يا اباالحسن اگر ميآوردي قرآني را كه نزد ابوبكر آوردي تا اين كه همه بر آن جمع شويم حضرت فرمود هيهات راهي بسوي اين مطلب نيست نزد ابوبكر آوردم تا حجت را بر شما تمام كنم و نگوئيد روز قيامت كه ما از اين غافل بوديم يا بگوئيد كه نياوردي آن را بدرستي كه آن قرآن كه در نزد من است مس نميكند او را مگر مطهرون و اوصياء از فرزندان من عمر عرض كرد كه آيا وقتي براي اظهار قرآن هست كه معلوم باشد حضرت فرمود بلي هر گاه قائم از فرزندان من برخيزد ظاهر ميكند و مردم را بر آن واميدارد و سنت جاري بر آن ميشود انتهي ، عرض ميكنم از اول تا آخر اين حديث ملاحظه نما و ببين كه مبدعين چگونه در همه اين مطالب دروغ ميگويند و مخالف آنچه از ثقات و امناء بما رسيده ميگويند و باك ندارند و خجالت نميكشند و طمع تصديق هم از ما دارند عصمنا الله من الزلل و عافانا من الفتن بحق محمد و آله (ص) و در احتجاج حضرت امام حسن است (ع) با معاويه كه عمر فرستاد نزد پدرم كه ميخواهم قرآن را در مصحفي بنويسم آنچه از قرآن نوشته بفرست نزد من حضرت خود تشريف آورد و فرمود بحق خدا گردن مرا ميزني پيش از آنكه قرآن بتو برسد [ص 18] عرض كرد چرا فرمود بجهت اينكه خداي تعالي مرا قصد كرده نه تو را و نه اصحاب تو را عمر غضب كرد و گفت ابن ابيطالب گمان ميكند كه احدي غير او علم در نزدش نيست هر كس چيزي از قرآن را ميخواند بيايد همينكه مردي ميآمد و ميخواند چيزي كه شاهد ديگر با او بود مينوشت و الا نمينوشت پس گفتند كه قرآن بسيار از ايشان ضايع شد و فوت گرديد بلكه دروغ گفتند والله بلكه آن مجموع است و محفوظ است در نزد اهلش انتهي ، ملاحظه كن كه اشاره بآيه است كه انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون ولي تخصيص ميدهد امام (ع) باينكه آن در نزد اهلش محفوظ است نه در نزد ديگران و اگر ديگران هم حفظ كرده بودند ديگر حاجتي بكتمان آن نبود و فايده نداشت و مخصوص تنبيه باين مطالب ميكنم كه در مقام حاجت ملتفت باشي و حضرت صادق (ع) فرمود در حديثي كه سوره احزاب فضايح رجال و نساء از قريش و غير ايشان بود اي ابنسنان سوره احزاب مفتضح كرد زنهاي قريش را از عرب و آن اطول از سوره بقره بود و لكن كم كردند و كج كردند و در حديثي فرمود كه خداوند هفت نفر را در قرآن باسمهاشان نازل كرد و قريش شش تا را محو كردند و ابالهب را ترك كردند و حضرت باقر (ع) فرمود كه اگر زياد نشده بود در كتاب خدا و كم نشده بود حق ما بر هيچ صاحب عقلي پنهان نميماند و اگر قائم ما برخيزد و نطق كند قرآن او را تصديق خواهد كرد و ابننباته گفت شنيدم علي عليه السلام را كه ميفرمود گويا ميبينم عجم را كه چادرهاي خود را در مسجد كوفه زدهاند و تعليم مردم ميكنند قرآن را همانطور كه نازل شده عرض كردم يا اميرالمؤمنين آيا نيست اين قرآن آنطور كه نازل شده فرمود نه محو شده از آن هفتاد نفر از قريش باسمائشان و اسماء آبائشان و ترك كرده نشد ابولهب مگر بجهت عيبگيري بر پيغمبر (ص) بجهت اينكه عم او بود خلاصه كه اخبار در اين [ص 19] باب بسيار است و اما اخباري كه مخصوصا فرمودهاند كه فلان آيه نزولش اينطور نبوده و فلان قسم بوده است كه يكي و دو تا و ده تا نيست بلكه بسا از صد هم بگذرد اگر خواهي ببحار و كتب تفاسير مثل برهان و كنز الدقايق و مرآة الانوار و غير اينها رجوع كن تا بداني و غالب اشكالاتي كه براي مفسرين در ظاهر قرآن شده است بلكه غالب ايراداتي كه معاندين بر قرآن وارد آوردند بواسطه همين تحريفاتي است كه در قرآن واقع شده است چنانكه از اخبار ظاهر است ولي باز الحمد لله ببركت وجود آلمحمد عليهم السلام در ميانه خلق و حفظ ايشان و احتياط معاندين از آن بزرگواران امر قرآن مثل تورية و انجيل نشد كه بكلي فراموش كنند و همه را از رأي خود بنويسند چنانكه اشاره باين مطلب در مقام خود خواهد شد ولي از باب اينكه مسلم بفرمايش پيغمبر (ص) هر چه در امتهاي سلف واقع شده است در اين امت هم واقع ميشود بقدري كه توانستند نقص و تحريف در كتاب واقع شد اما معذلك بواسطه حفظ خداوند بقدري كه حجت خداوند تمام بشود و كساني كه بعد ميآيند حق آلمحمد (ع) را بفهمند از كتاب باقي ماند چنانكه در كتاب المبين روايت فرموده است از ابوجعفر (ع) كه بدرستي كه قرآن آيات بسيار از او طرح شد و زياد نشد در او مگر حروفي كه خطا كردند در آن نويسندگان و در بحار روايت ميكند از سليم كه طلحه عرض كرد بحضرت امير (ع) كه يا اباالحسن از مطلبي ميخواهم سؤال بكنم كه ديدم بيرون آمدي با ثوب مختومي و فرمودي كه اي مردم من مشغول بودم بغسل و كفن و دفن پيغمبر (ص) بعد مشغول شدم بكتاب خدا تا اينكه آنرا جمع كردم و اين كتاب خداست كه در نزد من مجموع است و يك حرف از من ساقط نشده و من نديدم آنچه تو نوشته بودي و تأليف كرده بودي و عمر را ديدم كه فرستاد بسوي تو كه بفرست آنرا بسوي من و تو ابا فرمودي بعد عمر [ص 20] خواند مردم را همينكه دو نفر شهادت ميدادند بر آيه آنرا مينوشت و اگر غير از يك نفر شهادت نميداد تأخير ميانداخت پس نمينوشت و از عمر شنيدم كه گفت در روز يمامه جمعي كشته شدند كه قرآني را ميخواندند كه غير ايشان نميخواند و آن از ميان رفت و نيز گوسفندي آمد و صحيفهٔ را كه مينوشتند خورد و آنچه در آن بود از ميان رفت و كاتب در آن روز عثمان بود و شنيدم از عمر و اصحاب او كه تأليف ميكردند آنچه را كه نوشتند در عهد عمر و عثمان كه ميگفتند سوره احزاب بقدر سوره بقره بوده است و نور يكصد و چند آيه بالا بوده و حجر نود و چند آيه بوده اين چه حكايت است و چه منع ميكند تو را يرحمك الله كه بيرون بياوري كتاب خدا را بسوي مردم و بتحقيق كه عهد كرد عثمان تا اينكه گرفت آنچه عمر تأليف كرده بود پس جمع كرد بر آن كتاب را و مردم را واداشت بر يك قرائت پس مصحف ابي بن كعب و ابنمسعود را پاره كرد و آن دو را بآتش سوخت حضرت بنا گذاشت فرمايشات فرمودن تا اينكه طلحه عرض كرد كه نميبينم يا اباالحسن كه جواب از مسئله من بدهي از امر قرآن آيا ظاهر نميكني براي مردم فرمود اي طلحه عمدا جواب تو را نگفتم پس خبر ده مرا از آنچه عمر و عثمان نوشتند آيا همهاش قرآن است يا در او چيزي سواي قرآن هست طلحه عرض كرد بلكه همهاش قرآن است حضرت فرمود اگر بآنچه در آن هست بگيريد از آتش نجات مييابيد و داخل جنت ميشويد پس بدرستي كه در آن است حجت ما و بيان حق ما و فرض بودن طاعت ما طلحه عرض كرد اگر قرآن است پس مرا بس است بعد عرض كرد كه خبر بده مرا از آنچه در دست تو است از قرآن و تأويل آن و علم حلال و حرام بسوي كه دفع ميكني و صاحب آن بعد از تو كيست فرمود بسوي آن كس كه پيغمبر (ص) مرا امر كرده كه دفع كنم دفع ميكنم بسوي وصيم و اولاي بمردم بعد از من فرزندم حسن [ص 21] بعد او دفع ميكند بسوي حسين بعد منتقل ميشود بسوي يكي بعد از يكي از فرزندان حسين تا اينكه وارد بشود آخري ايشان بر رسول خدا سر حوض ايشان با قرآنند و مفارقت از آن نميكنند و قرآن با ايشان است و مفارقت از ايشان نميكند ، تمام شد حديث شريف . غرض اين است كه در همين كتاب بقدر اينكه حق را از باطل تميز بدهند هست و ملتفت نكته باش كه اينكه طلحه گفت همه آنچه نوشته شده قرآن است اين كلام اوست و حضرت هم لازمه حرف او را گرفتند كه حجت را بر او تمام كنند كه بتصديق خودت اين قرآن است و معذلك تو مخالفت ميكني نه اينكه حضرت تصديق فرموده باشند كه همه آن قرآن است و هيچ تحريف نشده تا آنكه با ساير اخبار مخالف باشد غرض اين است كه بقدري كه حجت خداوند تمام بشود در اين كتاب از قرآن هست يعني چيز كمي غير از قرآن جزو آن شده است و غالب آن هم در اخبار اهل بيت بيان شده و محض حفظ نوع در اخبار فرمودهاند كه همين را بخوانيد و اي چه بسيار نعمتها كه بواسطه اين بدبختان از عامه مسلمانان سلب شد خداوند عذاب آنها را زياد كند خلاصه و بعد از آنكه اين مطلب را دانستي عرض ميكنم كه گمان مكن فهميدن اين كتاب و احتجاج بآن شأن هر كس است كه اندك عربيت تحصيل كند يا بلكه عربيت را كامل كند بلكه علم آن مخصوص است باهل بيت سلام الله عليهم و هر كس از ايشان بگيرد خداوند ميفرمايد در كتاب مجيد خودش هو الذي انزل عليك الكتاب منه آيات محكمات هن ام الكتاب و اخر متشابهات فاما الذين في قلوبهم زيغ فيتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنة و ابتغاء تأويله و مايعلم تأويله الا الله و الراسخون في العلم يقولون آمنا به كل من عند ربنا و مايذكر الا اولوا الالباب يعني اوست آن كسي كه نازل فرموده است بر تو كتاب را بعض از آن آيات محكماتي است كه آنها ام الكتاب است و بعض آنها متشابهات [ص 22] اما كساني كه در دل ايشان ميلي است بباطل متابعت متشابهات را ميكنند بجهت طلب فتنه و طلب تأويل كتاب و حال اينكه نميداند تأويل كتاب را مگر خدا و راسخون در علم ميگويند كه ايمان بآن آورديم همه از نزد پرورنده ما است و متذكر نميشوند مگر صاحبان عقل و چند حديث باز در اين باب نقل ميكنيم تا بداني كه باين آساني نميتوان تفسير و تأويل كتاب نمود در بحار است از حضرت رضا (ع) از پدران آن حضرت از اميرالمؤمنين عليهم السلام كه فرمود پيغمبر (ص) كه فرمود خداوند جل جلاله كه ايمان بمن نياورده است كسي كه برأي خود تفسير كند كلام مرا و نشناخته است مرا كسي كه تشبيه كند مرا بخلق من و بر دين من نيست كسي كه قياس را در دين من استعمال كند و از اميرالمؤمنين است عليه السلام كه بپرهيز از اينكه تفسير كني قرآن را برأي خودت تا بفهمي آنرا از علما پس بدرستي كه بسا تنزيلي كه شبيه است بكلام بشر و حال اينكه آن كلام خداست و تأويل آن شبيه كلام بشر نيست همچنانكه هيچ چيز از خلق او شبيه او نيست همچنين فعل او شبيه چيزي از افعال بشر نيست و چيزي از كلام او شبيه بكلام بشر نيست پس كلام خداي تبارك و تعالي صفت اوست و كلام بشر افعال ايشان است پس تشبيه مكن كلام خدا را بكلام بشر پس هلاك ميشوي و گمراه ميگردي تمام شد حديث شريف ملاحظه كن كه چگونه بدليل حكمت ثابت فرموده است كه علم كتاب را مردم ندارند و بايد از علما آموخت و ايشانند علما چنانكه فرمودند نحن العلماء و شيعتنا المتعلمون باري و گذشت آن حضرت بر يكي از قضاة پس فرمود كه آيا ناسخ را از منسوخ ميشناسي عرض كرد نه فرمود هلاك شدي و هلاك كردي تأويل هر حرفي از قرآن بر وجوهي است و حضرت باقر (ع) فرمود كه نيست چيزي دورتر از عقول مردم از تفسير قرآن بدرستي كه آيه نازل ميشود اول آن در چيزي است و اوسط [ص 23] آن در چيزي و آخر آن در چيزي تا آخر حديث و حضرت صادق (ع) فرمود كه نيست چيزي دورتر از عقول مردم از قرآن و در حديث ديگر فرمود كه هر كس آيه را از كتاب خدا برأي تفسير كند كافر ميشود و فرمود پيغمبر (ص) كه هر كس در قرآن بدون علم بگويد جايگاه او پر از آتش ميشود و فرمود كه هر كس تكلم در قرآن بكند و درست بگويد خطا كرده است و شيخ حر عليه الرحمه نقل ميكند در وسائل از معلي بن خنيس كه فرمود حضرت ابوعبدالله (ع) در رساله اما آنچه سؤال كرده از قرآن پس آن هم نيز از چيزهائي است كه بخاطر تو خطور كرده و متفاوت و مختلف است بجهت اينكه قرآن آنطور كه تو ذكر كرده نيست و هر چه شنيده معني آن غير از آن است كه تو بسوي آن رفته و اين است و جز اين نيست كه قرآن مثلها است از براي قومي كه ميدانند نه غير ايشان و براي قومي كه تلاوت ميكنند آنرا بحق تلاوت و ايشان آن كسانيند كه ايمان بآن دارند و آن را ميشناسند و اما غير ايشان پس چه قدر سخت است اشكال آن بر ايشان و دور است از مذاهب دلهاي ايشان و از اين جهت فرمود پيغمبر (ص) كه نيست چيزي دورتر از دلهاي مردم از تفسير قرآن و در آن حيران ميشوند همه خلق مگر هر كس كه خدا بخواهد و اين است جز اين نيست كه خداوند اراده فرموده بمعمي كردن قرآن بجهت اينكه منتهي بشوند مردم بسوي باب آن و صراط آن و اينكه عبادت بكنند او را و منتهي بشوند در قول او بسوي طاعت قوام بكتاب او ناطقين از امر او و اينكه استنباط بكنند آنچه را كه محتاج بسوي آن شدند از قرآن از ايشان نه از خودشان پس فرمود و لو ردوه الي الرسول تا آخر خلاصه كه اخبار در اين باب نيز بسيار است بلي روايت ميكند در بحار از حضرت صادق (ع) حديثي كه فرمود كتاب خداي عزوجل بر چهار قسم است عبارت و اشاره و لطايف و حقايق پس عبارت براي عوام است [ص 24] و اشاره براي خواص و لطايف براي اولياء و حقايق براي انبياء ولي صريح در اين نيست كه عوام بآنچه از عبارت ظاهر است عمل نمايند و بسا مراد همين باشد كه عبارت مال عوام است كه قرائت كنند و از اين واضحتر حديثي است كه در فصل الخطاب نقل ميفرمايد از حضرت اميرالمؤمنين (ص) كه در حديثي فرمود كه خداوند قسمت فرموده كلام خود را سه قسم پس قرار داد قسمي را طوري كه عالم و جاهل همه آنرا بفهمند و قسمي را طوري كه نفهمد آنرا مگر هر كس كه ذهن او صافي است و حس او لطيف است و تمييز او صحيح است از كساني كه خداوند سينه آنها را منشرح فرموده باسلام و قسمي را طوري قرار داده كه نداند آنرا مگر خدا و ملائكه او و راسخين در علم و اين است و جز اين نيست كه اينطور كرده تا اينكه ادعا نكنند اهل باطل از كساني كه مستولي بر ميراث پيغمبر (ص) شدند از علم كتاب آنچه خدا براي ايشان قرار نداده و تا اينكه بكشاند ايشان را اضطرار بسوي ايتمام بكسي كه والي امر است و از طاعت او استكبار كردهاند . در اين حديث اگر چه صراحة ميفرمايد كه قسمي را عالم و جاهل همه ميفهمند اما معذلك بهمان كه ميفهمند نميتوانند مستغني بشوند بشهادت آخر حديث علاوه بر اينكه در همين ظاهر متشابهات هست كه معاني آنها مشتبه است بلكه تميز محكم و متشابه اولا خودش علم بسيار ميخواهد چه جاي اينكه از متشابه مطلب را دست بياوريم پس باز امر طوري كه آسوده و فارغ البال باشيم و در مقام استدلال جرأت داشته باشيم نيست خلاصه حال ملاحظه كن ببين كه باين آساني كه حضرات بخيال خود استدلال بآيات ميكنند و تأويل ميكنند آنها را برأي خودشان اين در مذهب شيعه صحيح است يا نه اگر استدلال بكتاب ميكنند نه اين است كه بايد اول تفسير و تأويل آنرا از اخبار اهل بيت (ع) دريابند پس بآن استدلال كنند و آيا رواست كه خدا و پيغمبر و ائمه اطهار (ع) در اين همه اخبار فرياد [ص 25] ميكنند كه علم كتاب مخصوص بما است آنوقت يك جاهل ناداني از ميان برخيزد و بنا بگذارد برأي خود تأويل كتاب كردن و من و تو كه ادعاي اسلام و تشيع داريم بدون شاهد و بينه از او بپذيريم و مغرور بشويم باينكه اين همه آيه كتاب ميخواند پس معلوم است كه حق ميگويد پس اگر كسي بدعتي آورد و پشت سر تمام قرآن را برسم استشهاد قرائت كرد من بگويم معلوم است كه حق ميگوئي زيرا كه قرائت قرآن كرده نيست اين والله از مذهب اسلام همه هفتاد و سه فرقه اسلام آيات قرآن را ميخوانند و هر يكي شاهد بر مذهب خود ميآورند پس من همه را تصديق كنم خدمت امام (ع) عرض كردند كه آيا قرآن اين مردم را كفايت ميكند فرمود بلي لو وجدوا له مفسرا اگر مفسري براي آن بيابند كفايت ميكند و الا فلا و مفسر آن نيست مگر اهل بيت سلام الله عليهم و امروز راهي بسوي اين مطلب نيست مگر اخباري كه بواسطه ثقات و امنا برسد و السلام علي من اتبع الهدي و خالف الهوي .
باب دويم - در اشاره بدليل سنت است ، و شكي نيست كه سنت پيغمبر (ص) و اخبار اهل بيت عليهم السلام كه همه تفصيل سنت پيغمبر است (ص) حجت خداوند است بر ما و واجب است اتباع آن و مخالفت آن حرام است ولي شروطي چند از براي معرفت سنت پيغمبر (ص) و متابعت آن هست كه اگر آن شروط را انسان ملاحظه نكند و بميل خود هر خبري را خواسته باشد عمل كند و هر چه را خواسته باشد ترك كند مثل اين است كه متابعت سنت را نكرده بلكه متابعت رأي و هواي خود را كرده است ملاحظه كن كه هر گاه طبيبي تو را مداوا كند بادويه چند كه همه را با هم استعمال نمائي و تو بعضي را بميل خود اختيار كني و بعضي را بميل خود ترك كني آيا تو متابعت طبيب را كرده يا متابعت رأي و هواي خود را البته اين متابعت هوا است و بسا خون خود را باين واسطه گردن گرفته زيرا كه ادويه كه طبيب ميدهد غالب اين است [ص 26] كه بعض آنها از جهتي مضر است و از جهتي صالح و دواي ديگر كه ملحق بآن ميكند بجهت دفع ضرري است كه در آن يكي هست پس هر گاه تو اول را اختيار كردي و دويم را ترك كردي البته متضرر خواهي شد و همچنين ادويه كه ذكر ميكند اگر بنا باشد تو آنها را برأي خودت معني بكني و از او نگيري و همانكه خودت گفته صرف كني باز البته تو عمل برأي كرده و خون خود را گردن گرفته مگر اينكه اسم دوا و مقصود از آن هر دو را از خود طبيب بياموزي و استعمال كني خلاصه سخن اين است كه باخبار اهل بيت بهمان وجهي كه فرمودهاند بايد گرفت و عمل نمود پس شرط اول اين است كه صحيح و سقيم آنها را از هم تميز بدهي نه اينكه از هر جا خبري دست تو آمد بگيري و عمل بكني و اين امري واضح و بين است زيرا كه اخبار دروغ نسبت بهمه كس داده ميشود جائي كه همه مدعين بباطل دروغ بر خدا ميبندند ديگر بر پيغمبر و امام بطريق اولي دروغ بسته ميشود و اگر حضرات ميگويند كه ادعا بدروغ نميشود و نفس ادعا دليل صدق است پس تولي و تبري ايشان نسبت بمؤالف و مخالف از چه جهت است مخالف هم براي خود ادعائي دارد پس همه را بايد تصديق نمود و صلح كل شد و اين قولي است كه اگر بزبان هم همچنين حرفي بزنند در دل ايشان يقينا نيست و البته از مخالف خود تبري دارند حتي همانها كه صريحا ميگويند ما صلح كليم در حقيقت با مخالف خود موافقت و محبت ندارند و اگر محبت داشته باشند همين دليل بيديني ايشان است زيرا كه با كسي كه با دين ايشان علانيه دشمني ميكند بظاهر دوستي ميكنند و خداوند در كتاب مجيد خود ميفرمايد ان الذين يحادون الله و رسوله اولئك في الاذلين كتب الله لاغلبن انا و رسلي ان الله قوي عزيز لاتجد قوما يؤمنون بالله و اليوم الآخر يوادون من حاد الله و رسوله و لو كانوا آباءهم او ابناءهم او اخوانهم او عشيرتهم اولئك كتب [ص 27] في قلوبهم الايمان و ايدهم بروح منه تا آخر يعني بدرستي كه آن كسان كه دشمني و مخالفت ميكنند با خدا و رسول صلي الله عليه و آله اين جماعت در سلك خوارانند و خداوند نوشته است كه هرائينه غالب ميشوم من البته البته و رسولان من بدرستي كه خداوند صاحب قوت و صاحب عزت است بعد ميفرمايد كه نمييابي جماعتي را كه ايمان بخدا و روز آخر آوردهاند كه دوستي بكنند با كساني كه با خدا و رسول دشمني كردند و اگر چه آن جماعت پدران يا فرزندان يا برادران يا خويشان ايشان باشند و اين جماعت مؤمنين را نوشته است خداوند در دلهاي ايشان ايمان را و تأييد كرده ايشان را بروحي از خودش و ميفرمايد يا ايها الذين آمنوا لاتتخذوا عدوي و عدوكم اولياء تلقون اليهم بالمودة و قد كفروا بما جاءكم من الحق يخرجون الرسول و اياكم ان تؤمنوا بالله ربكم ان كنتم خرجتم جهادا في سبيلي و ابتغاء مرضاتي تسرون اليهم بالمودة و انا اعلم بما اخفيتم و ما اعلنتم و من يفعله منكم فقد ضل سواء السبيل يعني اي كساني كه ايمان آوردند نگيريد دشمن من و دشمن خودتان را دوستان طرح دوستي ميكنيد بمكاتبه با آنها و حال اينكه كافر شدند بآنچه آمده است شما را از حق بيرون ميكنند پيغمبر (ص) و شما را بجهت كراهت اينكه ايمان بپرورنده خود آوردهايد اگر بيرون آمدهايد بجهت جهاد و طلب رضاي من القاء محبت با آنها نكنيد به پنهاني ميفرستيد بسوي آنها بمودت و حال اينكه من داناترم بآنچه پنهان كردهايد يا آشكار كردهايد و هر كه از شما بكند اين كار را پس بتحقيق كه گمراه شده است از راه راست و اصل نزول آيه در شأن حاطب بن ابيبلتعه بود كه نوشت باهل مكه كه رسول خدا اراده جنگ با شما دارد ولي همه آيات كتاب كه شأن نزولي دارد در ساير مردم هم جاري ميشود خلاصه مقصود اين است كه دين و ايمان حب و بغض است چنانكه در اخبار فرمودهاند و صلح كل بودن از ايمان نيست و سخن از آنجا برخواست كه همچنانكه مدعين بباطل دروغ بر خداوند ميبندند چنانكه خدا فرموده [ص 28] فمن اظلم ممن كذب علي الله و كذب بالصدق اذ جاءه اليس في جهنم مثوي للكافرين همچنين دروغ بر پيغمبر (ص) هم بسته ميشود و دروغ بر ائمه اطهار صلوات الله عليهم هم بسته ميشود و بايد انسان در گرفتن حديث اول راوي را بشناسد كه دروغگو است يا راستگو است خداوند در كتاب محكم خود ميفرمايد يا ايها الذين آمنوا ان جاءكم فاسق بنبأ فتبينوا ان تصيبوا قوما بجهالة فتصبحوا علي ما فعلتم نادمين اصل نزول آيه آن وقتي بود كه عايشه ملعونه قبطي را تهمت زد موافق يك روايت و خداوند ميفرمايد كه اي كساني كه ايمان آوردهاند همينكه دروغگوئي خبري براي شما آورد صدق و كذب آنرا معلوم كنيد نبادا كه قتلي بكنيد و صبح كنيد در حالتي كه از كرده خود پشيمانيد پس ناچار بايد صدق و كذب اخبار را از آن راهها كه فرمودهاند فهميد و آنوقت در عمل بآنها باز بدستور العمل ايشان راه رفت و چند حديث در اين باب بايد نقل كرد تا مسئله معلوم شود در بحار نقل ميكند از حضرت صادق (ع) كه فرمود ما اهل بيتي هستيم راستگويان و خالي نيستيم از كسي كه دروغ بر ما ببندد و صدق ما را بواسطه كذب خودش از نظر مردم بياندازد رسول خدا اصدق خلق خدا بود از حيث لهجه و مسيلمه دروغ بر او ميبست و اميرالمؤمنين اصدق خلق خدا بود بعد از پيغمبر و عبدالله بن سبا لعنه الله بر او دروغ ميبست و ابوعبدالله الحسين مبتلاي بمختار بود و حرث شامي و بنان بر علي بن الحسين دروغ ميبستند بعد ذكر فرمود مغيرة بن سعيد و بزيع و سري و ابوالخطاب و معمر و بشار اشعري و حمزه بربزي و صائد نهدي را و فرمود خدا لعنت كند ايشان را كه هر يك از ما خالي از كسي كه دروغ بر ما ببندد نيستيم تا آخر حديث و در حديثي فرمود كه سه نفر بودند كه بر پيغمبر دروغ ميبستند ابوهريره و انس بن مالك و زني كه مراد عايشه باشد ظاهرا چنانچه مجلسي (ره) [ص 29] تفسير كرده و هم از آن حضرت روايت كرده است كه فرمود مغيرة بن سعيد دروغ بستن بر پدرم را تعمد ميكرد و ميگرفت كتب اصحاب پدرم را و اصحاب او در ميانه اصحاب پدرم مستتر بودند و ميگرفتند كتب را و بمغيره ميدادند و او كفر و زندقه در آنها دسيسه ميكرد و اسناد به پدرم ميداد بعد ميداد باصحاب پدرم و امر ميكرد كه در ميانه شيعه پهن كنند پس هر چه در كتب اصحاب پدرم از غلو هست آنها از دسيسههاي مغيرة بن سعيد است در كتب ايشان خلاصه كه باين مضامين اخبار بسيار در بحار و غيره روايت شده است حتي پيغمبر (ص) در حجة الوداع فرمود كه اي مردم دروغگويان بر من بسيار شدهاند و زود باشد كه زيادتر بشوند پس هر كس كه دروغ بر من ببندد جايگاه او پر از آتش شود پس وقتي كه امر چنين است چاره چيست جز احتياط تمام كردن و تبين نمودن و حق را از باطل تميز دادن چنانكه پيشينيان شيعه بناشان بر اين بود در بحار نقل ميكند كه شخصي بيونس بن عبدالرحمن گفت كه اي ابومحمد چقدر در باب حديث سختي و چه بسيار انكار ميكني آنچه را كه اصحاب ما روايت ميكنند پس چه تو را واداشته بر رد احاديث فرمود كه خبر داد مرا هشام بن الحكم كه شنيده است از حضرت صادق (ع) كه قبول نكنيد بر ما حديثي را مگر آنچه موافق قرآن و سنت باشد يا از احاديثي كه پيشتر از ما بشما رسيده شاهدي بر آن بيابيد بجهت اينكه مغيرة بن سعيد دسيسه كرده است در كتب اصحاب پدرم احاديثي را كه پدرم نفرموده است پس بپرهيزيد خدا را و قبول نكنيد آنچه مخالف قول پرورنده ما است و سنت نبي ما محمد (ص) بجهت اينكه ما هر وقت حديث ميكنيم ميگوئيم خدا فرموده و پيغمبر (ص) فرموده است يونس گفت كه رسيدم بعراق و جماعتي از اصحاب ابوجعفر (ع) را ديدم و اصحاب ابوعبدالله بسيار بودند و از ايشان استماع حديث كردم و كتب ايشان را گرفتم و بعد [ص 30] عرضه كردم بر ابوالحسن رضا (ع) و آن حضرت احاديث بسيار از آنها را انكار فرمود كه از احاديث حضرت صادق باشد و فرمود كه ابوالخطاب دروغ بر آن حضرت بسته خداوند لعنت كند ابوالخطاب و اصحاب او را كه تا امروز دسيسه ميكنند اين احاديث را در كتب اصحاب ابيعبدالله پس قبول نكنيد بر ما خلاف قرآن را پس بدرستي كه ما اگر حديث كنيم حديث ميكنيم بموافقت قرآن و موافقت سنت ما از خدا و رسول حديث ميكنيم و نميگوئيم فلان و فلان گفتهاند پس كلام ما متناقض بشود بدرستي كه كلام آخر ما مثل كلام اول ما است و كلام اول ما مصداق كلام آخر ماست و هر گاه آورد شما را كسي كه حديث بخلاف اين ميكند بگوئيد تو بهتر ميداني و آنچه آورده پس بدرستي كه با هر قولي از ما حقيقتي است و بر او نوري است پس آنچه حقيقت با او نيست و نور ندارد آن قول شيطان است ، تمام شد حديث شريف . پس بايد تبين و تفحص نمود و دروغگويان منحصر بهمان ايام نبودند امروز هم جماعت بسيار هستند كه دروغ بر آلمحمد ميبندند چنانكه پيغمبر (ص) فرمود كه بعد از اين دروغگويان بيشتر خواهند شد و در اخبار غيبت نيز شواهد اين مطلب هست پس احتياط تام بايد نمود و نه هر كس كه حديث را نسبت باهل بيت (ع) داد از او ميتوان پذيرفت بلكه بايد تبين نمود كه آيا خود اين شخص دروغ بسته يا از فاسقي مثل خود گرفته است يا از ثقات و امنا گرفته و آنها تصديق روايت او را دارند يا ندارند و بجهت اينكه اجمال اين اخبار ظاهر بشود و باز اسباب شبهه نشود عرض ميكنم كه اينكه فرمودهاند كه بر كتاب و سنت عرضه كنيد نه اين است كه با هر آيه متشابهي و مجملي يا سنت مختلف فيهائي ميتوان حديث را عرضه كرد و صحيح و سقيم آنرا فهميد بلكه اين را هم خود ايشان دستور العمل فرمودهاند چنانكه در وسائل نقل كرده است از اميرالمؤمنين (ع) كه در كتاب خود [ص 31] بمالك اشتر فرمود كه رد كن بسوي خدا و رسول (ص) آنچه وارد بشود بر تو از امور كه عيبي در آن باشد و مشتبه بشود بر تو از امور پس بتحقيق كه خداوند فرموده از براي قومي كه دوست داشته است ارشاد ايشان را كه يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم فان تنازعتم في شئ فردوه الي الله و الرسول بعد فرمود پس ردكننده بر خدا گيرنده است بمحكم كتاب او و ردكننده بسوي رسول گيرنده بسنت جامعه غير متفرقه او است تمام شد حديث شريف پس اينكه در اخبار سابق فرمودهاند كه عرضه بر كتاب و سنت كنيد مراد محكمات كتاب است و سنت جامعه پيغمبر نه اينكه بهر آيه متشابهي يا سنت مختلف فيها بتوان عرض كرد بلكه آنها هم از جمله چيزهائي هستند كه محتاج بعرضه كردن هستند باري و اين را هم بدان كه اين زحمت غالبا در جائي محتاج اليها است كه حديث از غير ثقات و امنا برسد و الا اگر از ايشان رسيد بنص كتاب خداوند چاره جز تصديق كردن نيست چنانكه فرموده است يؤمن بالله و يؤمن للمؤمنين و فرموده است كونوا مع الصادقين و همچنين غير اينها آيات بسيار شاهد اين مطلب است و حضرت صاحب الامر عليه السلام فرمود لا عذر لاحد من موالينا في التشكيك فيما يرويه عنا ثقاتنا و قد عرفوا بانا نفاوضهم سرنا و نحملهم اياه اليهم و همچنين غير اين از اخبار بسيار است و مسئله محل شبهه نيست نهايت اين است كه مطلقا نه هر خبري كه بواسطه ثقات و امناء ميرسد باز ميتوان عمل كرد بلكه حديث محكم را بايد گرفت و متشابه را ترك كرد چنانكه در وسائل نقل ميكند از حضرت امام رضا (ع) كه فرمود هر كس رد كند متشابه قرآن را بسوي محكم آن پس بتحقيق كه هدايت يافته است بسوي راه راست پس فرمود كه در اخبار ما محكمي است مثل محكم قرآن و متشابهي است مثل متشابه قرآن پس رد كنيد متشابه آنها را بسوي محكمشان [ص 32] و متابعت نكنيد متشابه آنها را بدون محكم آنها پس گمراه شويد انتهي ، پس ملاحظه كن كه چقدر احتياط بايد كرد و اخبار متشابه را عرضه بر محكمات بايد نمود كه اگر نكنيم سبب گمراهي است مثلا ملاحظه كن اخباري هست كه دلالت بر توقيت در امر ظهور ميكند ولي بطور تشابه كه محل شبهه است تو ببين كه اول توقيت خودش امري است كه با چندين آيه از كتاب منافي است و اخبار صحيحه محكمه معتمد عليها روايت شده است كه هر كس توقيت كرد مترسيد و او را تكذيب كنيد حال تو كه ادعاي اسلام و تشيع ميكني و ميخواهي بيك حديث يا چند حديث متشابه كه معني آنها بطور يقين معلوم نيست و علاوه بر آنكه با كتاب محكم خدا و اخبار محكم اهل بيت منافي است استدلال كني و آنها را بخيالات دور و دراز با هم تطبيق كني آن وقت بناي دين خود را بر اين بگذاري اين والله از دين آلمحمد (ع) نيست و بايد از آن پرهيز كرد و شكي نيست كه از متشابهات يقين و علم براي انسان حاصل نميشود زيرا كه معني متشابه همين است كه محل اشتباه است و چيزي كه محل اشتباه شد علم از آن حاصل نميشود و خداوند ميفرمايد و لاتقف ما ليس لك به علم يعني عقب چيزي كه علم بآن نداري مرو و بر فرض كه از بعضي قراين كه بخيال خود دست بياوري يك معني در نظرت رجحان پيدا كند منتهي براي تو مظنه حاصل شود و خداوند در كتاب محكم خود ميفرمايد ان الظن لايغني من الحق شيئا مظنه تو را از حق بينياز نميكند و در حديث است كه ان الظن اكذب الكذب مظنه از همه دروغها دروغتر است پس جائي كه امر باين منوال باشد چگونه ميتوان در چيزي كه اصل دين است انسان بدليل ظني بلكه وهمي بگيرد آن وقت بناي جميع دين خود را بر اين بگذارد طوري كه همه اساس دين و شريعت و آئين كه از پيش بطور يقين دست داشتيم همه را بر هم بزند و منسوخ [ص 33] بپندارد والله اگر انسان دين باورش باشد چنين كاري نميكند مگر اينكه دين را شبكه جلب حطام دنيا قرار داده باشد از اول پس از هر راه كه بهتر تحصيل آن شد آن راه را بگيرد و برود خلاصه بمتشابهات نميتوان گرفت .