بسم اللّه الرحمن الرحيم
الحمد للّه رب العالمين و صلّي اللّه علي محمد و آله الطاهرين و شيعتهم الانجبين و لعنة اللّه علي اعدائهم اجمعين.
مسأله «ركن رابع» كه به وسيله مشايخ شيخيه اشتهار يافته از مسائلي است كه توضيح بسيار در باره آن داده شده اما به دلايلي بحث در اطراف آن ادامه يافته و انواع سوء برداشت نيز از آن شده است، و چون مقصود از آن ركن رابع از اركان يا اصول دين است طبعاً اين بحث به ساير اصول دين نيز بسط پيدا ميكند. در اينجا سعي ميشود كه بحول و قوه الٰهي با استفاده از بيانات مشايخ اعلي اللّه مقامهم و تحقيقات بعض علما و محققين بر حسب گنجايش اين مقاله تا حد امكان اين مسأله تبيين و ابهامات حول آن رفع شود. به اميد آنكه گويندگاني كه خود را موظف به بيان اين نوع مسائل ميبينند زحمت مراجعه به منابع معتبر يعني آثار خود مشايخ را بر خود گذاشته و مطلب را با امانت و صحّت منتقل نمايند.
ابتدا شايسته است معرفي مختصري از مشايخ شيخيه (اع) به عمل آيد و بعد تعريفي از اركان دين شامل ركن رابع از نظر ايشان عرضه شود تا توضيحاتي كه بعد به عرض ميرسد بهتر بر مطلب تطبيق شود.
منظور از مشايخ شيخيه سلسلهاي از علما و حكما هستند كه استاد اول ايشان عالم عامل و حكيم كامل مرحوم شيخ احمد بن زينالدين احسائي اعلي اللّه مقامه (١١٦٦-١٢٤١ قمري) اهل احساء بودند و از ميان تلامذه ايشان مرحوم حاج سيد كاظم رشتي (١٢١٢-١٢٥٩ ق) تلميذ شاخص و مورد تأييد كامل ايشان بودند و به همان ترتيب بعد از ايشان مرحوم حاج محمد كريم خان كرماني (١٢٢٥-١٢٨٨ ق) و بعد مرحوم حاج محمد خان كرماني (١٢٦٣-١٣٢٤ ق) و بعد مرحوم حاج زينالعابدين خان كرماني (١٢٧٦-١٣٦٠ ق) و بعد مرحوم حاج ابوالقاسم خان ابراهيمي كرماني (١٣١٤-١٣٨٩ ق) و بعد مرحوم حاج عبدالرضا خان ابراهيمي (١٣٤٠-١٤٠٠ ق) و بعد مرحوم حاج سيد علي موسوي بصري (١٣٤٦-١٤٣٦ ق) اعلي اللّه مقامهم اجمعين تعليمات شيخ استاد را نشر داده و كلام ايشان را شرح و توضيح فرمودهاند جزاهم اللّه خير الجزاء. احوال و آثار آن اساتيد در كتاب فهرست كتب مشايخ عظام (اع) تأليف مرحوم آقاي حاج ابوالقاسم خان ابراهيمي به تفصيل موجود است و در آن نام منابع ديگر در شرح احوال ايشان نيز آمده است.
از نظر مشايخ شيخيه مقصود از اركان دين آن اعتقاداتي است كه نسبت به اعمال مانند روح نسبت به بدن هستند ● يعني بدون آنها دليل و انگيزهاي براي عمل و پيشرفت در دين به وجود نميآيد. به تعبير ديگر معرفت و محبت ذوات و اشخاصي كه دين را از آنان ميگيريم اركان دين را تشكيل ميدهد و معرفت صفات و افعال و اقوال آنان فروع دين است ● . با توجه به اين تعريف معني حديث معروف روشن ميشود كه حضرت امير المؤمنين (ع) فرمودند: انا صلوة المؤمنين و صيامهم، يعني منم نماز مؤمنين و روزه ايشان. يعني امير المؤمنين كه خود ركني از اعتقادات شيعه است روح اعمال شيعه نيز هست از جمله روح نماز و بدون اعتقاد و محبت به او تفاوت عبادت و معصيت آشكار نگشته و هيچ عملي پذيرفته نميشود چنانكه نص احاديث متعددي است ● .
نكتهاي كه غير از مشايخ بعض علماء ديگر نيز بآن توجه كردهاند اين است كه اصول دين كه عبارت از اعتقادات باشد مقدمه عمل است اما فروع دين عبارت از خود اعمال است كه نماز و روزه و غير آنها باشد. بنا بر اين شناختن عالم و مجتهد هم كه از مقدمات لازمه عمل است و راه عمل را او نشان ميدهد بايد جزء اصول دين باشد. از جمله علمائي كه اين مطلب را تذكر دادهاند [ص 3] مرحوم ميرزاي قمي است كه در مبحث تجزي در اجتهاد در كتاب قوانين اصول خود ميگويد: «و تحقيق القول فيه يتوقف علي بيان مقدمة و هي ان جواز الاجتهاد و التقليد و وجوب الرجوع الي المجتهد من المسائل الكلامية المتعلقة باصول الدين و المذهب لا من اصول الفقه و لا من فروعه فهو يجري مجري وجوب اطاعة الامام لانه لا مناص عن لزوم معرفة ان الحجة بعد غيبة الامام عليه السلام من هو» تا اينكه ميگويد: «و الحاصل ان الرجوع الي العالم باحكام الشرع في غير حضرة الامام عليه السلام من مسائل اصول الدين و المذهب التي تثبت بالعقل و بالنقل ايضا مثل المعاد و مثل وجوب الامام بعد النبي صلي اللّه عليه و آله للرعية و نحوهما» تا آخر كلام او كه يعني: تحقيق سخن در آن مطلب بسته به بيان اين مقدمه است كه جواز اجتهاد و تقليد و وجوب رجوع به مجتهد از مسائل كلاميه مربوط به اصول دين و مذهب است نه از اصول فقه و نه از فروع آن پس آن بر سياق وجوب اطاعت امام است چون شناختن اينكه حجت بعد از غيبت امام عليه السلام كيست امري لازم است، تا اينكه ميگويد: خلاصه آنكه رجوع به عالم به احكام شرع در غير موقع حضور امام عليه السلام از مسائل اصول دين و مذهب است كه به عقل و نقل ثابت ميشود مثل معاد و مثل وجوب امام براي رعيت بعد از پيغمبر صلي اللّه عليه و آله، تا آخر. بديهي است كه شناختن مجتهد كه مرحوم ميرزا آن را از اصول دين شمرده همان ركن رابع مصطلح مشايخ است و گرفت و گيري در اصطلاح نيست.
به عقيده تمامي شيعه اماميه آنچه از نور و فيض و هدايت و تعليم به خلق ميرسد در مرحله اول از خداوند نشأت گرفته و در مرحله دوم به وسيله پيغمبر بيان و تشريع شده و در مرحله سوم به وسيله امام شرح و توضيح شده و در مرحله چهارم به وسيله روات و علماي دين به خلق رسيده و ميرسد. پس با تعريف فوق نزد شخص شيعي بديهي است كه مراحل كسب معرفت و فيض از خداوند چهار است: خدا، پيغمبر، امام، عالِم و راوي، و پس از شناختن اين چهار است كه انسان دين و ترتيب اعمال خود را از اين طريق گرفته و ان شاء اللّه به دستورات شرع عمل ميكند. و بديهي است كه لازمه اعتقاد به توحيد آن است كه خدا را دوست بدارند و از دشمنان او بيزار باشند و از اعتقاد به نبوت است كه پيغمبر صلّي اللّه عليه و آله را دوست داشته و با دشمن او دشمن باشند و از اعتقاد به امامت است كه امامان دوازدهگانه و حضرت فاطمه صديقه عليهم السلام را دوست داشته و دشمن دشمنان ايشان باشند و همچنين از اعتقاد به ركن رابع آن است كه شيعيان و علما و روات و تمامي دوستان اهل بيت را دوست بدارند و از دشمنان ايشان بيزار باشند و به طور خلاصه هر جا كه نور خدا و نمايندگي آثار او بيشتر ديده شود بيشتر شايسته تعظيم و محبت و اطاعت است.
پس اركان اربعه ركن اول آنها توحيد خداست، و ركن ثاني اقرار به نبوت است، و ركن ثالث اقرار به امامت، و ركن رابع اقرار به معني و مفهوم دوستي شيعيان و دوستان و دشمني دشمنان ايشان است. اما مفهوم توحيد در خداوند و مفهوم نبوت در حضرت محمد بن عبداللّه صلي اللّه عليه و آله و مفهوم امامت و ولايت در ائمه دوازدهگانه و حضرت فاطمه صديقه عليهم السلام و مفهوم ركن رابع در كل شيعيان و دوستان خداوند و اوليائش تجلّي يافته است. البته خدا يگانه است و پيغمبر (ص) هم يك نفر است و امامان (ع) هم با اينكه متعددند اما به فرمايش خودشان نور واحدند و هر كه از ايشان پايينتر است ابداً نميتواند بين افراد ايشان تفاوتي قائل شود [ص 4] ليكن در مقام شيعه تعدد و تفاوت بيشتر ميشود و به دليل نقل و عقل بايد محبت و اطاعت خلق نسبت به آنان كه روايت كاملتر و شاملتري از امام خود ميكنند بيشتر باشد، اما دوستان ناقص را هم بخاطر همان مقدار نور دوستي آل محمد (ع) كه در آنان هست بايد دوست داشت و از نواقص ايشان چشمپوشي كرد چون محبت خداوند بدون محبت كساني كه خدا را دوست ميدارند بيحقيقت است.
و اما آنچه در اين مقاله به اختصار بررسي ميشود اين است كه آن علما كه اصولي براي دين شمردهاند از چه وقت و با چه نقطه نظر و به چه هدفي اين طبقهبندي را كردهاند؟ آيا همه از يك جهت به قضيه نگريستهاند يا ديدگاهها ممكن است مختلف باشد و اصالتاً موضوع مورد نظر همه يكي نباشد؟ و اينكه گفتهاند اصول دين را بايد با عقل فهميد و در فروع تعبّداً عمل كرد آيا مأخذي دارد يا خير؟ آيا تقسيمبندي اصول دين را از آيات و اخبار گرفتهاند يا به سليقه خود تقسيمي كردهاند و آيا با هم متفقند يا مختلف؟ اختلاف در عدد و موارد اصول دين اگر به قرارداد علما باشد آيا منجر به اشكالي در دين ميشود يا خير؟ آيا تقسيمبندي مشايخ شيخيه و عنوان «ركن رابع» با توجه به معيارهاي شرعي و ضروريات شيعه اثنيعشري مطلب جديدي است (كه مسلماً چنين نيست) يا آنكه از تعليمات معصومين صلوات اللّه عليهم است كه مشايخ شيخيه با اهتمامي كه در پيروي ايشان داشتهاند عيناً گرفته و اعتقاد ورزيدهاند؟ و آيا اهميّت آنچه به عنوان ركن رابع شناخته شده در حدي بوده كه آن را ركن و اصل بشمارند يا ميتوانست در حد فروع دين شمرده شود؟ و امروزه مصداق ركن رابع چيست و كجاست؟ مطالبي كه در بالا به آنها اشاره شد در عناوين ذيل مورد بحث قرار ميگيرد:
١- مبناي اركان دين در آثار ائمه معصوم عليهم السلام:
در اينكه ذكر اصول دين از چه وقت بر زبان و قلم علماي شيعه جاري شده آنچه مسلّم است اين است كه در زمان ائمه عليهم السلام هيچ كس از شيعه اماميّه ابتكاراً در اين مورد چيزي نگفته و اصولاً چنين رسم و سنّتي در بين نبوده و از تعليمات معصومين عليهم السلام است كه به مضامين مختلف و در اخبار بسيار رسيده كه آنچه معصوم فرموده بگوييد و آنچه نفرموده از آن ساكت شويد. پس شيعه اماميه در زمان ائمه (ع) فقط از محمد و آل محمد (ع) نقل قول ميكردند لاغير و همه علما گفتهاند كه در روايات آن بزرگواران اثري از اصول پنجگانه دين به اين ترتيب نيست.
البته در باره مطالب اصلي دين احاديث متعددي از معصومين عليهم السلام رسيده كه اولاً به يك اصطلاح نيست و كلماتي مانند اركان، دعائم، مباني، اثافي، قواعد، عُرٰي، اصل، اساس، سهام و شرايع و حدود و غير اينها را به كار بردهاند كه معاني آنها قريب به يكديگر است. ثانياً مطالبي كه شمرده شده در همه احاديث يكسان نيست و با توجه به علم و احاطه و عصمت و حكمت گويندگان (ع) چنين مينمايد كه [ص 5] آنچه شمرده شده تابع شرايط مخاطب و مقتضيات محيط بوده و با در نظر گرفتن اوضاع و احوال موجود و سابقه و ميزان آشنايي و معرفت مخاطب مطالبي هم از اصول و هم از فروع بيان شده است، يعني علاوه بر محدوديتي كه تقيه از دوست و دشمن ايجاد ميكرد براي عامي از شعائر و عبادات ظاهري و امور محسوس و براي اهل فهم و معرفت و اخلاص از حقايق اصلي بيشتر بيان فرمودهاند.
طبيعي است كه در صدر اسلام فقط راجع به توحيد كه مسأله اصلي است آن هم به طور اجمال تأكيد شود، يعني تا مدتي به همين عبارت اكتفا شد: «قولوا لا اله الا اللّه تفلحوا» ● يعني (فقط) لا اله الا اللّه را بگوييد تا رستگار شويد. تا اينكه كمكم وجوب اطاعت خداوند و پيغمبر و بعض صفات و ملزومات نبي مانند اينكه قول او قول خداوند است گوشزد مسلمين شد. اما تحمل بسياري از مسائل از جمله مسأله امامت و ولايت بر اكثر تازه مسلمانان بسيار مشكل بود و به آن گردن نمينهادند و در روايات بسيار آمده كه پيغمبر صلي اللّه عليه و آله بسيار از اين امر احتياط داشتند و ميترسيدند كه جماعت بسياري از دين بيرون بروند تا اينكه آيه نازل شد كه امر اكيد به ابلاغ ولايت امير المؤمنين عليه السلام و وعده عصمت و حفظ در آن بود، لذا در غدير خم به آن تفصيل امر ولايت را اظهار فرمودند ليكن اكثر حاضرين با آنكه آن همه تأكيدات را ديده و شنيدند با كمال تأسف بعد از وفات پيغمبر (ص) امر آن حضرت را نپذيرفته و به جانشين برحق او پشت كردند. پس امر ولايت در پرده تقيه ماند و ائمه (ع) در دوره حضور ظاهري خود سعي بليغ در اظهار و نشر آن فرمودند حتي اينكه حضرت امام حسن عسكري (ع) چون ايام غيبت را نزديك ديدند شرح مشبعي از فضايل شيعيان آل محمد را در تفسير معروف خود بيان و املاء فرمودند كه كوششي بود تا زمينه را براي تحمل آن فضايل آماده نمايند. با اين تعليمات و تمهيدات جماعتي كه از زمان پيغمبر (ص) به نام شيعه و دوستدار اهل بيت (ع) معروف بودند روز به روز بخصوص در ايران افزايش يافت تا اينكه بعد از صدها سال بحمد اللّه توانستند در سرزميني از آن خود با تقيه كمتري زندگي كنند.
بعضي اظهار كردهاند كه پيغمبر (ص) در زمان حيات خود تقيه نداشتند و امر تقيه از بعد ايشان شروع شده، ليكن با توجه به مراتب بالا و مراجعه به تاريخ و سيرت آن حضرت و ملايمت بي حدّ و حصري كه در رفتار با تازه مسلمانان و ديگران به كار ميبردند به طوري كه حتي گاهي بر خلاف نظر خويش سليقه كج آنان را اجباراً تا حدودي تنفيذ ميفرمودند تا آن جماعت از دين بيرون نروند ميتوان به وضوح مشاهده كرد كه ايشان بسيار تقيه داشتهاند و اين تقيه و تدريج در اظهار اصول و اركان دين هم طبعاً جاري بوده است كما اينكه شمّهاي از مشكلات ايشان در مورد اظهار امر ولايت امير المؤمنين (ع) گذشت.
[ص 6] با اين ترتيب تعجبي ندارد كه امر «ركن رابع» كه عبارت از دوستي شيعيان و دوستان آل محمد (ع) و دشمني دشمنان ايشان است با اينكه در روايات به تفصيل آمده نشر و اعلان آن سالهاي متمادي به طول انجاميده يعني مانده است تا مشروح و تفاصيل آن بعد از استقلال شيعه اظهار و اعلان شود. واضح است كه قبل از كم شدن تقيه از شيعه حتي ركن سوم يعني امر امامت را هم در دولت مخالفين نميشد به صراحت اظهار كرد چه برسد به ركن چهارم در امر شيعه، اما بحمد اللّه بعد از صدها سال كه از ظهور اسلام گذشت به خواست خدا وضع طوري شد كه ديگر در مملكت شيعه بحثي بر سر سه ركن اول نيست و حاجت به اثبات اولويت امير المؤمنين (ع) بر مدّعيان خلافت وجود ندارد و اين موضوع جزو ضروريات و بديهيات شيعه است.
بعد از قدرت گرفتن صفويه در اوائل قرن يازدهم هجري علماي شيعه رضوان اللّه عليهم در جمعآوري و ترتيب اخبار شيعه بسيار كوشش كردند و مدارس علمي ديني متعدد بنا شد و علم فقه شيعه به اعتلاي بيمانندي رسيد. در اوائل قرن سيزدهم هجري هم مرحوم شيخ احمد احسائي اعلي اللّه مقامه با بيانات حكمتآميز و عميق خود شروع به بيان بعض فضائل شيعه امير المؤمنين و مقدماتي از ركن رابع نمود كه نمونههايي از آن ذيلاً خواهد آمد.
گواه ديگر بر صحّت اين تدريج احاديث بسياري است كه راجع به زياد شدن معرفت و قوه ادراك شيعيان آخر الزمان و برتري آنها نسبت به گذشتگان رسيده كه طبعاً نتيجه جمع شدن اخبار و علوم و تجربيات علما و افزايش عمق اطلاعات ديني و دنيايي خلق است. علاوه بر آنها سير ترقي فهم و درك عمومي هم شاهد بر اين مطلب است كه معالم دين ميبايستي به تدريج و بر حسب تحمل خلق اظهار شود تا امكان پذيرش آن وجود داشته باشد و در نتيجه ترقي بتواند حاصل شود.
آيات شاهد بر مسأله ركن رابع و احاديث اهل عصمت (ع) در باره اصول و اركان و شهادات اربعه دين و حقانيت ركن رابع بسيار است و ان شاء اللّه در ذكر مستندات مشايخ شيخيه در اين مورد نمونههايي از آنها ذكر خواهد شد.
٢- مبناي اصول دين نزد اهل سنّت و اقتباس از آن توسط شيعه:
از تواريخ و اخبار فريقين پيداست كه اهل سنت چون از چشمه امامت كه يكي از ثقلين است خود را محروم كردند و در قرآن و احاديث معدودي كه در دسترس داشتند همه امور مورد نياز خود را به طور آشكار نيافتند مباني دين خود را در علم كلام و آراء متكلمين جستجو كردند (كه ائمه عليهم السلام آن علم را اگر متّكي به وحي نباشد منع كرده و اصحاب كلام را لعن فرمودهاند). چنانكه بعض محققين ذكر كردهاند بيشتر متكلمين اهل سنت از همان حدود قرن اول هجري به بعد سه اصل براي دين اسلام خود قرار دادند كه توحيد و نبوت و معاد باشد، بدين مقصود كه اين اصولي است كه اعتقاد به آنها بر هر مسلماني واجب بوده و بدون آن دين معني نخواهد داشت.
[ص 7] بعد از غيبت صغرٰي بعض از علماي شيعه در شرايطي خود را ناچار ديدند كه به علم كلام رو بياورند و با عدول از روش اطاعت محض از احاديث معصومين (ع) روشهاي كلامي را تا حدودي در احكام و تفقهات خود جاري كردند كه جاي بحث آن در اين مختصر نيست و در كتاب اجتهاد و تقليد تأليف عالم رباني مرحوم حاج ابوالقاسم خان ابراهيمي كرماني به تفصيل بيان شده است. از جمله نتايج اقبال اين علما به علم كلام بيان اصول دين و مذهب بود به اين قصد كه تعريف مذهب شيعه را كرده باشند و براي اين كار همان اصول دين سنّيان را اخذ و به مذاق شيعه، اصولي بر آن افزودند. ظاهراً هدف ايشان اين بود كه به وسيله عنوان كردن هر يك از آن اصول، نشان بدهند كه شيعه به آن اصل معتقد و از مخالفين آن جداست. آشكار است كه اين مبناي دقيق و فراگيري براي اصول دين نميتواند باشد زيرا تأكيد مخالفين شيعه در هر زمان ممكن است بر مطلب جديدي قرار گيرد كه علما در مقابل آن نيازمند افزودن يا تغيير اصول شوند و چنين مجموعه متغيري را ديگر اصول نميتوان ناميد.
از جمله نواقصي كه آن علما براي سه اصل پيشنهادي سنّيان از ديدگاه شيعه برشمردند اعتقاد به امامت بود كه با توجه به حديث متواتر ثقلين و دلايل بسيار ديگر آن را نيز از مباني و اصول دين دانستند كه بدون اعتقاد به آن نيز دين معني نخواهد داشت.
در مورد عدل از باب مقدمه ذكر اين مطلب لازم است كه خلفاي اموي و متكلمين وابسته به ايشان جبري مذهب بودند يعني بندگان را در اعمال خود مختار نميدانستند، ليكن اوائل دوران عباسي بخصوص زمان مأمون اين موضوع قدري تخفيف پيدا كرد اما باز از عصر متوكل به بعد جبري مذهبان بر مذاق اهل سنت مستولي شدند و بنا بر اين غالب سنّيان در عصر غيبت صغري و بعد از آن جبري مذهب بودند اگرچه مذاهب فاسده ديگر نيز در بين ايشان وجود داشت. شيعه اماميه نيز چون در آن دوره و مدّتها بعد از آن در اقلّيت و ضعف قرار داشتند و علماي شيعه از تأثير افكار باطل مخالفين بر شيعيان ناراحت بودند بعض ايشان در صدد اصلاح و تكميل اصول دين سنّيان برآمدند و چون اعتقاد به جبر در ديدگاه امامان خطا بوده و خلاف عدل خداوند است خواستند اين عيب زمانه را با افزودن عدل به اصول دين اصلاح نمايند تا نوباوگان شيعه از همان كودكي بر اين عقيده ثابت شده و به اعتقاد خطاي آن جماعت نروند و اين مطلب را بعض علما از جمله ملا نظرعلي طالقاني در كتاب كاشف الاسرار و غير او نيز نقل كردهاند.
پس اصول دين معروف اولاً از حديث گرفته نشده و مبناي آن از سنّيان است و ثانياً بعض آنچه به آن افزوده شده به خاطر شرايط و مقتضيات غالب در آن زمانه بوده و در اين زمان كه جمعيت شيعه بحمد اللّه زياد و تقيه بسيار كمتر شده دليل ديگري براي جدا كردن عدل از ميان صفات خداوند وجود ندارد پس عدل ذيل توحيد خداوند واقع ميشود يعني توحيد شامل عدل و علم و قدرت و حكمت و همه صفات كماليه خداوند نيز هست و حاجت به ذكر همه جزئيات نيست [ص 8] چنانكه مرحوم ميرزاي قمي رحمه اللّه در قوانين ميگويد: «المراد باصول الدين هو اجزاء الايمان و يرجع تفصيل هذا الاجمال الي الواجب الوجود العالم القادر المنزّه عن الشريك و الاحتياج و عن فعل القبيح و اللغو فيندرج في ذلك العدل و الحكمة و لا حاجة الي اِفراد العدل» تا اينكه ميگويد: «ثمّ المعاد الّذي جعلوه احداً من الاصول الخمسة يمكن اندراجه في ما جاء به النبيّ» يعني مراد از اصول دين اجزاء ايمان است و تفصيل اين اجمال آن است كه خداوند واجب الوجود عالم و قادر و پاك از شريك و از احتياج و از كار قبيح و لغو است و عدل و حكمت هم در همين صفات ميگنجد و نيازي به جدا كردن عدل نيست، تا اينكه ميگويد: سپس معاد كه آن را يكي از اصول پنج گانه قرار دادهاند آن را داخل ما جاء به النبي نيز ميتوان قرار داد (ما جاء به النبي يعني آنچه پيغمبر آورده كه از فروع نبوت ميشود). نظر مشايخ شيخيه نيز همين است و معاد را به نظري از متفرعات عدل و به نظري از جمله ما جاء به النبي شمردهاند و در عين اينكه اعتقاد به آن واجب است و بدون آن دينداري بيمعني ميشود ولي آن را ركني جداگانه نشمردهاند.
در مورد اعتقاد به اين پنج اصل بدين شكل و ترتيب هرگز اجماعي بين همهٔ علما صورت نگرفته و بعضي طور ديگر گفتهاند از جمله شيخ مفيد عليه الرحمة در اول كتاب مقنعة خود (كه شيخ طوسي عليه الرحمة كتاب تهذيب خود را در شرح آن نوشته و هر دو از كتب معتبر شيعهاند) ميفرمايد «افتتحه بما يجب علي كافّة المكلفين من الاعتقاد الذي لايسع اهماله البالغين اذ هو اصل الايمان و الاساس الذي عليه بناء جميع اهل الاديان و به يكون قبول الاعمال» يعني اين كتاب را شروع ميكنم به اعتقاداتي كه بر همه مكلفين واجب است و اهمال در آن شايسته بالغين نيست چون آن اصل ايمان و اساسي است كه بناي همه اديان بر آن است و قبول اعمال به واسطه آنهاست، و آنها را پنج چيز دانسته: ١- توحيد، ٢- نبوت، ٣- امامت، ۴- ولايت اولياء اللّه و برائت از اعداء اللّه، ۵- معاد، و بعد از آن به فروع دين و اعمال شرعيه پرداخته است. ملاحظه ميشود كه اصل چهارم او عيناً همان ركن رابع علماي شيخيه است و چيز ديگري نيست.
همچنين مرحوم شيخ مرتضي انصاري عليه الرحمة در فرائد ميگويد: «و بالجملة فالقول بانه يكفي في الايمان الاعتقاد بوجود الواجب الجامع للكمالات المنزه عن النقائص و بنبوة محمد (ص) و بامامة الائمة عليهم السلام و البراءة من اعدائهم و الاعتقاد بالمعاد الجسماني الذي لا ينفك غالبا عن الاعتقادات السابقة غير بعيد» تا اينكه ميگويد: «و ما استقربناه في ما يعتبر في الايمان وجدته بعد ذلك في كلام محكيّ عن المحقق الورع الاردبيلي في شرح الارشاد» يعني خلاصه اينكه اگر گفته شود كه در ايمان اعتقاد به وجود خداوند واجب جامع كمالات و منزه از نقائص و اعتقاد به نبوت محمد (ص) و امامت ائمه و برائت از دشمنان ايشان و اعتقاد به معاد جسماني كه غالبا از اعتقادات سابق جدا نيست كفايت ميكند بعيد نيست، تا اينكه ميگويد: و هم آنچه را كه در ايمان قريب به اعتبار دانستيم بعد از آن در كلامي كه از محقق اردبيلي در شرح ارشاد نقل شده بود ديدم. ملاحظه ميشود كه مرحوم انصاري مانند مرحوم مقدس اردبيلي عدل را اصلي جدا ندانسته و در مورد معاد هم ميگويد معاد غالباً از اعتقادات سابق يعني توحيد و نبوت و امامت جدا نيست، پس اصول دين را توحيد و نبوت و امامت و تبرّي از دشمنان اهل بيت شمرده و عدل و معاد را از ضمائم آنها دانسته است.
[ص 9] و باز اختصاراً اشاره ميشود كه جعفر بن ابي اسحق كشفي در كتاب اجابة المضطرين و ملا اسمعيل عقدايي در مشكوة اليقين في معرفة اصول الدين و فاضل مقداد سيوري در الانوار الجلية في شرح الفصول النصيرية و شيخ علاء الدين حلبي در اشارة السبق هر يك اصول دين را به ترتيب ديگري شمردهاند كه غير از ترتيب معروف است و بنا بر اين پنج بودن اصول دين با ترتيب معروف ابداً در مورد آن اجماعي صورت نگرفته و متكي به آيه يا حديثي هم نيست. صاحب اشارة السبق ميگويد: «ان الذي يجب اعتقاده من الاركان الاربعة التي هي التوحيد و العدل و النبوة و الامامة هو ما يعم تكليفه و لا يسع جهله» يعني آن اركان اربعه كه اعتقاد به آنها واجب است كه توحيد باشد و عدل و نبوت و امامت كه تكليف به آن عمومي است و نميشود به آن جاهل بود. ملاحظه ميشود كه اولاً اصطلاح «اركان» به كار برده و ثانياً چهار ركن هم شمرده نه پنج ركن. همچنين نقل شده كه در رسالهاي كه شامل بعض فتاواي مرحوم بروجردي است ولايت و برائت از اصول دين و ملحق به آن شمرده شده است.
با اين ترتيب ميتوان گفت كه چون اهل سنّت اصولي براي دين خود قرار داده و اعتقاد به آنها را فرض دانستند بعض علماي شيعه هم بعد از آنكه ديدند دسترسي به شخص امام ميسرشان نيست خواستند كه آنها نيز اصولي داشته باشند و ظاهراً هر يك آنچه را كه در شرايط موجود خويش اعتقاد به آنها را بر هر مسلمان شيعه لازم ميديده و آنها را وجه تمايز شيعي با ديگران ميشمرده بيان كرده و طبعاً شرايط و ديدگاهها و عمق افكار و اطلاعات حديثي هر يك متفاوت بوده است.
بنا به مراتب فوق، مسلّماً اختلاف در عدد و موضوع اصول دين با اين فرض كه قرارداد علما باشد منجر به هيچ خللي در دين نميشود. چنانكه هيچ يك از علماي شيعه در مورد مرحومين شيخ مفيد و شيخ طوسي و شيخ انصاري و ميرزاي قمي و مقدس اردبيلي و بسياري ديگر كه قائل به اصول پنجگانه به ترتيب معروف نبودند آن را نقص ندانسته و تهمت خروج از دين و بدعت به آنان نزده است. تعجب فقط آنجاست كه در مورد مشايخ شيخيه كه ابداً مطلب تازهاي نياورده و ضرورتي را نقض نكرده و تمام عقايد خود را از معصومين (ع) گرفتهاند بيان «ركن رابع» را بعضي خلاف دين و بدعت دانسته و متوجه نبودهاند كه اين عمل تهمت و توهين به ساير بزرگواراني است كه عين همين كار از آنان سر زده و قصد همه هم اصلاح و خيرخواهي در دين بوده است.
ذكر اين نكته نيز بد نيست كه از طرف مشايخ شيخيه نسبت به بقيه علماي شيعه اثنيعشريه كه در مورد اصول دين با ايشان توافق كامل ندارند هيچگاه خلاف ادبي سر نزده و اين امر را باعث خللي در دين ندانستهاند چون اصول دين معروف در نزد جمهور شيعه قراردادي است كه علما گذاردهاند و مطلبي كه بر مبناي حديث نبوده بلكه بر اساس اجتهادات علماست نبايد دستمايه تكفير و تفسيق گردد و صحيح آن است كه مانند ساير امور نظري به عهده گوينده آن گذارده شود و حد اكثر اگر ايرادي بر آن دارند و در نوشتههاي صاحبان قول شرح آن را نيافتهاند مطرح كنند و جواب بشنوند. [ص 10] همچنين در مورد اصطلاح ركن رابع مشايخ (اع) به هيچ وجه سختگيري ندارند و اصل معني و اعتقاد را اراده ميكنند و اگر كسي همين اعتقادات صحيح را با لفظ ديگري عنوان كند اشكالي در دين و در عبارت او وارد نميكنند.
و اما اينكه تقسيمبندي مشايخ شيخيه در باره اصول دين و عنوان «ركن رابع» با توجه به معيارهاي شرعي و ضروريات شيعه اثنيعشري آيا مطلب جديدي است يا آنكه از تعليمات معصومين صلوات اللّه عليهم است كه مشايخ شيخيه با اهتمامي كه در پيروي ايشان داشتهاند عيناً گرفته و اعتقاد ورزيدهاند، بحثي است كه در كتب مشايخ (اع) مفصّلاً و در مواضع مختلف ذكر شده و تذكر دادهاند كه همّت اصلي و وجههٔ نظر ايشان آن بوده كه دقيقاً آنچه قول و فرمايش آل محمد (ع) بوده بگويند و از مخالفت ايشان پرهيز نمايند چنانكه در فصل الخطاب ● از تفسير امام حسن عسكري (ع) از حضرت پيغمبر (ص) روايت فرمودهاند: «انّ شيعتنا من شيّعنا و اتّبع آثارنا و اقتدٰي بأعمالنا» يعني شيعه ما كسي است كه مشايعت و پيروي ما و تبعيت آثار ما را بكند و به اعمال ما اقتدا نمايد، و به اين مضمون احاديث بسياري رسيده است و شكّي در صحت مضمون آن نيست. بعض مدارك و مستندات مشايخ شيخيه در تقسيمبندي اركان دين ان شاء اللّه در همين مقاله خواهد آمد.
٣- بحث در عقلي بودن يا نبودن اصول يا اركان دين:
و اما اين مطلب كه بعضي گفتهاند كه اصول دين را بايد با عقل فهميد و فروع دين را از نقل گرفته و تعبّد نمود از آن نقطه نظر كه گويندگان آن داشتهاند عموميت ندارد و به روش استدلال معمول قابل اثبات نيست.
اولاً درست است كه مجملي از امر توحيد خدا و لزوم نبوت و امامت عامّه (يعني بدون شناختن شخص خاص) را ممكن است اشخاصي كه قدري فكر پيدا كردهاند - نه همه مردم - به فكر خود بفهمند و احساس كنند، يعني متوجه شوند كه جهان بايد سازندهاي داشته باشد كه خلق نياز به او دارند تا او آنان را توسط شخصي كه راهي به درگاه او دارد هدايت فرمايد و بعد از آن فرستاده هم جانشينان و راوياني باشند كه راه او را ادامه دهند. اما همين قدر را هم همه نميفهمند و بسياري از مردم آنچنان در همين ظواهر دنيا غرقند كه هيچ نيازي به همين قدر معرفت هم احساس نميكنند و اين مطلبي واضح است. حال بقيه مسائلي كه در انظار مختلف به عنوان اصول دين يا از اجزاء اصلي آن مطرح شده از قبيل نبوت و امامت خاصه (يعني شناختن شخص نبي و ولي) و عدل و ساير صفات خدا و معاد و دوستي دوستان و دشمني دشمنان دين را مسلّماً بسياري از مردم بلكه اكثريت قريب به اتفاق آنها استدلال عقلي بر آن نميتوانند بكنند و بعضي حتي اگر براي ايشان توضيح هم بدهند شايد متوجه نشوند. پس شناخت عقلي نه در مورد همه اصول عموميّت دارد و نه همه مردم قابليّت فهم آن را دارند. نكته در اين است كه عقل ناقص مسائل كلّي و مهم را زودتر از جزئيات ميفهمد اما استدلال بر تفصيلات كار هر كس نيست و عقل كاملي ميخواهد. اصول دين هم از اين قاعده مستثنٰي نيست و كليات توحيد و نبوت و امامت عامه و لزوم وجود فقيه و مجتهد و مراجعه به او آسانتر درك ميشود اما بقيه مسائل و شناختن اشخاص اهل هر طبقه و صفات آنها مشكل است و نياز به راهنما دارد.
[ص 11] ثانياً اگر به طرز عرضه دين از طرف انبياء خدا دقت كنيم مشاهده ميكنيم كه اديان الٰهي توسط شخصي كه قبلاً از نظر مكارم اخلاق و صفات عاليه و امانت و علم در نظر مردم شاخص بوده و ابتداءاً از هر جهت به او اعتماد داشتهاند عنوان شده و با اظهار معجزات و علوم و مدارا و حسن خلق و تأييد و تسديد خداوند استحكام يافته و بر اثر آن اعتماد، ساير فرمايشات پيغمبر از قبيل ايمان به عدل و معاد و معرفي امام منصوب از طرف پيغمبر و بقيه بيانات ايشان را قبول كرده و تسليم نمودهاند. اعتمادي كه به تدريج در دلهاي قبول كنندگان پيدا شده معمولاً بر اثر بيان اصول دين و استدلال عقلي بر آنها و قانع كردن اشخاص نبوده و هنوز هم راهنمائي اطفال و هدايت مستبصرين عادتاً بر اين اساس صورت نميگيرد و اگر راه هدايت منحصر به آن بود مسلّماً خداوند و انبياء او فقط از آن استفاده ميكردند در حالي كه در اكثر موارد چنين نكردهاند. بسياري از بيانات پيغمبر هم از امور غيبي است و استدلال بر آنها باز هم مشكلتر است. پس مسلمان شمرده شدن هم بسته به فهميدن عقلي اين مطالب نيست و شرط آن اطاعت پيغمبر است.
بنا بر اين عقلي بودن اصول دين شرط و قاعده نيست و راه ورود به دين همان راهي است كه خداوند پسنديده و اختيار كرده و انبياء و اولياء او به همان طريق دين را نشر دادهاند و آن راه معمولاً استدلال عقلي و قانع كردن خلق نبوده و نيست و چه بسيار كساني كه عقلاً متوجه و قانع شده اما قلباً دوست نشدهاند چنانكه خداوند ميفرمايد ● : و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ظلماً و علوّاً، يعني آن (آيات) را از جهت ظلم و تكبّر انكار كردند در حالي كه در دل به يقين ميدانستند كه درست است، و چه بسيار كه عقلاً نفهميده اما قلباً متدينند و به اجماع علما اين قبيل اشخاص خارج از دين نيستند. در احاديث هم اسلام را با تسليم مرادف و برابر دانسته و اصل را بر اطاعت گذاردهاند چنانكه مرحوم كليني از حضرت امير و حضرت صادق عليهما السلام نقل كرده ● «الاسلام هو التسليم». دليل و سند اطاعت هم فهميدن همه دلايل و مطالب نيست و اگر خلق ميتوانستند همه را بفهمند حاجت به پيغمبر و امام نداشتند. پس دليل تسليم به اين اعتقادات معجزات و آيات پيغمبر و دليل پايداري بر آن، تأييد و تسديد خداوند از فرستادگان خودش و جانشينان آنهاست و دلايل و شواهد بيشمار اين مطلب را مشايخ (اع) در كتب خود مانند علم اليقين ● و كتب بسيار ديگر ذكر نمودهاند.
[ص 12] دليل تسديد با اينكه شواهد بيشمار در آيات و اخبار دارد تا قبل از مشايخ (اع) كسي متعرض بيان آن نشده بود و اين دليل در كسب يقين در دين اهميّت فوق العاده دارد. دليل تسديد از نوع موعظه حسنه است كه مشايخ (اع) مفصلاً توضيح آن را فرمودهاند و موعظه حسنه آن است كه دو طرف قضيه را بسنجيم كه كدام يك به عقل و احتياط نزديكتر است اگرچه به مشاهده نتوانيم راه درست را دقيقاً تشخيص دهيم. مثلاً چنانكه در حديث استدلال حضرت صادق (ع) براي زنديقي به اسم ابن ابيالعوجاء آمده ● كه اعتقاد داشت كه هر چه هست در همين زمين است و آخرتي در كار نيست، امام (ع) به او فرمودند كه اگر امر چنان باشد كه مسلمين ميگويند - و چنان است كه آنان ميگويند - آنها سالم ميمانند و شما هلاك ميشويد و اگر امر آن طور باشد كه شما ميگوييد - كه چنين نيست - شما و آنان مساوي هستيد. پس عقل حكم ميكند كه دو طرف قضيه مساوي نيست و يك طرف فناي حتمي است و يك طرف نجات احتمالي، پس يقيناً احتياط در اين است كه بعد از مشاهده آيات حقانيت انكار نكنيم.
حال وقتي كه ميبينيم شخصي به ادّعاي پيغمبري از جانب خدا برخاسته و شواهد و معجزاتي نيز بر صحت امر خود ارائه داده و دلايل طرف مقابل او هم به اين استحكام نيست بنا بر اين دليل احتياط در اين است كه قول آن پيغمبر را ملاحظه و از عاقبت كار پروا كنيم و اگر نكنيم حتماً عاقبتي نخواهيم داشت اما اگر اطاعت كنيم احتمال نجات ميرود. و وقتي كه با اتّكا به علم و احاطه و لطف و حكمت خداوند رو به اين پيغمبر كرديم به همين دليل همه فرمايشات آن نبي را نيز ميپذيريم، از جمله آنچه راجع به تعيين جانشين خود فرموده و آنچه آن جانشينان راجع به راهنمايان بعد از خود فرمودهاند. پس همه اطمينان در اين راه به خداوند است كه خود احقاق حق و ابطال باطل را به عهده گرفته و قدرت آن را نيز دارد تا شواهدي را كه براي حقانيت ايشان به ما نشان داده روز به روز بيشتر و محكمتر كند و امر ايشان را باطل ننمايد.