نجم - گاهي شيطان براي ضعفاء وسوسه ميكند باينكه تصور چيزي فايدهاي در آن نيست مثل اينكه تصور آتش نميسوزاند و منكر اثر توجهات و دوستي و دشمني ميشوند و اين از وسوسه شيطان است آيا نميدانيد كه متخيله انسان مثل چشمي است كه اشباح چيزها در او ميافتد و آيا نميدانند كه آتش ميسوزاند جائي را كه آتش بگيرد و ادراك حرارت آتش با لمس است نه با ديدن روشني آن و هر گاه خيال روشنائي آتش را كردي مثل اين است كه ديدهاي آن را و باين جهت نميسوزاند تو را و همانطوري كه جسد انسان نميسوزد مگر به طول مس كردن آتش و بمحض مس كردن فورا نميسوزاند همچنين بمحض فكر كردن در گرمي آتش نميسوزاند اما با طول فكر اثر ميكند و ميسوزاند البته و اگر اين را نفهميدهاي شايد در خواب ديده باشي كه جماع ميكني و در جسد تو انزال ميشود و جنب ميشود و اي بسا انسان كه در بيداري ادامه بدهد فكر خود را در جماع پس انزال شود يا آنكه فكر خود را متمحض نمايد [ص 109] در آنچه كه مكروه ميدارد پس آثار غضب در بدن او ظاهر ميشود و بسا انسان بچشم خراب نگاه ميكند و چشم او خراب ميشود يا مبتلاي بوبا را ميبيند يا مرض ديگر و ميترسد و خود مبتلي ميشود يا آنكه در خوبيهاي كسي فكر ميكند پس دوست ميدارد او را و آثار دوستي در جسد او ظاهر ميشود و فكر در بديهاي كسي ميكند و دشمن ميدارد او را و آثار دشمني در او ظاهر ميشود همچنين اگر كسي در گرمي آتش ادامه فكر بدهد بدن او گرم ميشود البته و اگر در سردي فكر زياد كند سرد ميشود بدن او البته آيت اين را خواسته باشي در كساني كه بنگ آشاميدهاند ملاحظه كن اگر آنها را باين خيال واداشتي كه دنيا گرم است گرم ميشوند بحدي كه عرق ميكنند و اگر باين خيال واداشتي كه دنيا سرد است سرد ميشود بدن آنها و ميلرزند و علت اين اين است كه بنگ سرد و خشك است و خيال آنها را خشك و منجمد ميكند و هر چه بر آن نقش شد منطبع ميشود بر او و متوجه بغير آن نميشود و متمحض در همان خيال ميشود و روح كه متوجه بآن خيال شد در بدن آنها اثر ميكند و بآن جهت واميدارد و همان خيال را تقويت ميكند و از قوه بفعليت ميآورد و آثار آن ظاهر ميشود و امور قلبيه از چيزهائي است كه محل انكار نيست حتي اينكه خداوند در نزد گمان بنده خودش است اگر خير است خير و اگر شر است شر و المرء متعبد بظنه و جميع تكاليف شرعيه كه اداء ميشود بر حسب علم و ظن بنده است و آثار آنها از خير يا شر باين جهت است و اگر چه مخالف واقع باشد و بعد از آني كه اين مطلب را دانستي و شك تو زايل شد پس بدانكه تولاي اهل حق و توجه بايشان ميكشد انسان را بسوي صفات ايشان و برميگرداند بطرف آنها البته و تولاي اهل شر و توجه به آنها ميكشد انسان را بسوي صفات آنها و برميگرداند بطرف آنها البته پس شخص با كسي است كه دوست ميدارد او را و اگر مردي دوست بدارد سنگي را با او محشور ميشود بجهت اينكه بر طبع او است و باين جهت گفتهاند [ص 110] المرء علي دين خليله و حال كه اقرار به اين مطلب نمودي ميگويم كه نفوس در ابدان در يك ساعت كاري ميكند كه تدابير جسمانيه در هزار سال نميكند پس تدابير نفساني براي اصلاح نفس اقرب طرق است و براي همين انبياء و مرسلين تدابير نفسانيه را بر تدابير جسمانيه كه اختيار اطباء است اختيار كردهاند نميبيني كه با نصيحت ممكن است كسي را از خوردن گل منع كني و با دوا مگر در مدت مديدي امكان ندارد و بهترين تدابير نفسانيه معاشرت صلحاء است كه مشاكل با انسان باشند و اين مطالب براي كسي كه تجربه امور را دارد واضح است همچنانكه سابقا مثل زديم بطوطي و بحرف آوردن آن پس اي برادر بعد از مراجعه كتاب و سنت و تجربه امور چيزي را براي اصلاح نفس نافعتر نديدم از معاشرت صالحين در خلوت و جلوت و ظاهر و باطن و از مجالست ايشان و مشاورت ايشان و مذاكره ايشان عرض كردند به روح الله عليه السلام يا روح الله با كه بنشينيم فرمود بنشينيد با كسي كه رؤيت او شما را متذكر خدا نمايد و كلام او بر علم شما بيافزايد و عمل او شما را راغب به آخرت نمايد پس هيچ علاجي بهتر و سريعالنفعتر از ملازمت ايشان ظاهرا و باطنا براي دفع وساوس نيست و بجائي ميرسد انسان كه گويا شري ندارد و شيطاني با او نيست مادامي كه در مجلس ايشان است و گوش به فرمايش ايشان دارد و متوجه ايشان است و اين مطلب براي اهل تجربه واضح است و هيچ چيز جرأت و جسارت شيطان را زياد نميكند و او را بر انسان غلبه نميدهد مثل گوشهگيري و دوري از ايشان و مجالس ايشان و جدائي از ايشان ،
هذا اعتقادي فيه قد ابديته فليقبل الواشون او فليمنعوا
و هيچ ذكري و فكري و عملي برابر با اين نيست و هر عملي كه غير از اين است مانند ليسيدن سگ است [ص 111] و اين مطلب بدون هيچ عملي خود عمل مستقلي است دوستي علي حسنهايست كه هيچ سيئهاي با او ضرر نميرساند و دشمني او سيئهايست كه هيچ حسنهاي با او نفع نميدهد اين است بدايت و اين است ختام و السلام .
نجم - ملائكه و شياطين ارواحي هستند ناقصه كه ظاهر نميشود آثار آنها در اجسام مگر بواسطه اجساد كه در اجساد مناسب خود سكني ميكنند و متعلق به لطائف آنها ميشوند و غلايظ آن را برميگردانند و در ساير اجسام تصرف ميكنند و ناچار بايد بين آن ارواح و اجساد مناسبت باشد پس ملائكه سكني نميكنند مگر در ارواح پاك و پاكيزه و شياطين سكني نميكنند مگر در اجساد نجسه كثيفه و باين جهت گاهي وساوس و خطرات فاسده براي انسان بسبب سوء مزاج عارضي حاصل ميشود بواسطه تولد اخلاط فاسده متعفنه پس شياطين متعلق بآن ميشوند همچنانكه رأي اشخاص مختلف ميشود بواسطه اختلاف امزجه و امراض و بر حسب آن خلط فاسد نوعي از شياطين باو تعلق ميگيرند و از همانها استدلال بر آن خلط ميشود و زايل ميشوند بزوال آن خلط پس در اين هنگام دفع آن شياطين از بدن بوسيله اذكار و اوراد مادامي كه عفونت و فساد باقي است مشكل است مخصوصا كه ذاكر خود مريض است و اذكار او مشوب با اغراض آن شياطين است و كما ينبغي مؤثر نميشود و آنچه ديده ميشود كه بواسطه اذكار و عزائم شياطين از مصروعين دفع ميشوند با اينكه تنقيه ابدان آنها نشده است باين جهت است كه معزم غير از مصروع است و او پاك است و مستعلي بر شياطين است و بدن بكثافت خود باقي ميماند تا وقتي كه طبيعت غالب شود و اخلاط فاسده را بيرون كند و اما اينجا ذاكر خود مريض است و ذكر و عزيمه او مؤثر نيست خاصة كه عمل او مشوب است به خواهشهاي شياطين و اغراض [ص 112] آنها پس در اينجا طريق اقرب معالجه بدن است با دواها و تخريب محل شياطين كه تعلق به آنجا دارند و اين مجرب است و بسرعت شياطين زايل ميشوند و نفس راحت ميشود و برميگردد بفطرت خودش پس همينكه صفراي غير طبيعي بر بدن غالب شود شياطيني بر آن غالب ميشوند كه سكنه آتش هستند پس غالب ميشود بر او تندي و غضب و بخل و تهور و تكبر و استعلاء و دشمني و حسد و امثال اينها و حاصل ميشود شبهاتي كه مناسب اين حالات است و همينكه خون غير طبيعي بر بدن مسلط شود شياطين سكنه هواء متعلق بآن ميشوند پس غالب ميشود بر او سرعت و انقلاب و نخوت و تكبر و شهوت و اسراف و تبذير و اظهار جلالت و امثال اينها و شبهات او هم مناسب اين حالات است و هر گاه بلغم بر او غالب شود تعلق ميگيرد باو شياطين سكنه آب و غالب ميشود بر او مداهنه و مسامحه و شهوات و معاصي و فسق و حمق و ناداني و كسالت و سستي و مكر و خدعه و غل و غش و فراموشي و سرعت زوال و انقلاب و پيروي هر دعوت و نفهمي و بيوفائي و بيباكي بر آنچه بگويد يا گفته شود باو و شبهات و خطرات او هم به مناسبت اين اخلاق است و هر گاه غالب بشود بر او سوداي غير طبيعي متعلق ميشوند باو شياطين سكنه خاك پس غالب ميشود بر او ترس و حيله و مكر و خدعه و كسالت و انزجار و دوستي تنهائي و وحشت از مردم و نفهمي و سرعت انتقال و ثبات بر اعتقادات باطله و تصورات فاسده و برنگشتن از آنها ولو با هزار دليل و عدم يقين و بسياري احتمالات مخالف حق و عدم انتقال از دليل بسوي مدلول عليه و نفهمي و بيهوشي و شكوك و شبهات او هم مناسب اينها است و اين شياطين سختترند از همه اقسام از حيث چسبندگي و تمسك بانسان و رفع اينها بسيار دشوار است نعوذ بالله پس هر وقت غالب شود بر انسان يكي از اين اخلاط پس اولي اين است كه رجوع بطبيب حاذق نمايد و تنقيه بدن نمايد و غذاي [ص 113] مناسب و معتدل اختيار كند تا جميع شبهات او زايل شود كه گويا اصلا نبوده است پس يقين ميكند به آنچه يقين نميكرد و ميفهمد آنچه را كه نميفهميد و ثابت ميشود بر آنچه كه ثابت بر آن نبود و احتمالات بكلي از ذهن او منتفي ميشود خلاصه كه اگر سبب فساد بدن است پس تنقيه و تعديل بدن لازم است تا دو مرتبه بفطرت برگردد پس براي سالك واجب است كه در بدن خود تدبير اعتدال نمايد و اكل و شرب و خواب و ساير متممات وجوديه خود را معتدل نمايد تا دائما بر فطرت باشد و فطرت سالم هيچوقت اشتباه نميكند و كج نميفهمد زيرا كه بر وفق مشيت معتدله خداوند خلق شده است و خداوند فرمود لقد خلقنا الانسان في احسن تقويم پس از اين نجم غافل مشو بجهت اينكه گاهي انسان مبتلي ميشود به وساوسي كه گمان ميكند از شقاوت يا الحاد يا خباثت او است و حال اينكه مرضي است كه عارض او شده مثل صداع يا رمد و ماليخوليا و مانيا كه از كثافت بدن او است و بيچاره از همه اينها مبري است و بهمين جهت متأذي از آنها ميشود و اگر از خودش بود متأذي از آن نميشد البته پس در هنگام سوء مزاج مبادرت بعلاج بايد نمود بدون اضطراب كه آن وساوس از خود تو نيست .
نجم - همچنانكه دانستي كه گاهي در بدن سوء مزاجي حادث ميشود كه ارواح خبيثه شيطانيه باو متعلق ميشود و حركات و سكنات و افعال و خيالات و آراء او بر حسب آن خلط فاسد ميشود همچنين گاهي فساد در نفس حاصل ميشود از جهت اكتساباتي كه از آن اخلاق و اعمالي كه ملازم آنها بوده است و ملكه او شده است حاصل كرده و مصور به آن صورتها شده و اگر چه بدن هم تصفيه شده باشد و معتدل شده باشد پس در اين هنگام شياطين نفسانيه [ص 114] انسانيه باو متعلق ميشوند بعد از شياطين جنيه و اين شياطين با تغيير ابدان زايل نميشوند زيرا كه مثل اينها مثل خشتي است كه در قالب زده و بعد از آن قالب را برداري و تغيير بدهي و بشكني آن را ولي خشت تغيير نميكند به واسطه تغيير قالب بفهم چه ميگويم همچنين است نفوس انسانيه بعد از آني كه اخلاقي را اكتساب نمايد و مصور بآن شود بر همان حالت باقي ميماند و اگر چه قالب بدن آنها تغيير بكند پس معالجات دوائي در اين جماعت تأثير ندارد و در اين هنگام محتاج بأذكار نفسانيه و توجهات روحانيه هستند و اين هم تا وقتي است كه كفر و شرك و شبهات بر قلب او طبع نشده باشد و علامتش اين است كه متأذي باشد از آنها پس كسي كه از شبهات متأذي است بايد وقت را غنيمت بشمارد و مبادرت بأذكار نمايد و توجه بحق و اهل حق و ملائكه نمايد تا شياطين از او زايل شوند و از آنها اعراض نمايد و اگر بگوئي كه تو گفتي مصروع قادر نيست خود را عزيمه نمايد و مريض نميتواند خود را معالجه نمايد و گفتهاند رأي العليل عليل پس مبتلاي بفساد نفس چگونه ميتواند معالجه خود را نمايد بأذكار و حال آنكه اذكار او فاسد است ميگويم كه مريض دو مريض است بلكه سه قسم است يكي آنكه مرض او مطبقه شده است و اين قسم قادر بر علاج خود نيست اما اگر مريض مشاعر او سالم است و دست يا پاي او درد ميكند اين قادر بر معالجه خودش هست بدون شك و آن كسي كه گفتيم كه بواسطه فساد اخلاط بدن ذكر او نافع نيست كسي است كه خلط فاسد تمام بدن او را گرفته و مطبقه شده است و در فساد نفس هم آنكه مطبق است و فساد بر قلب او طبع شده است قادر بر اصلاح نفس خود نيست و طبع الله عليها بكفرهم فلايؤمنون الا قليلا و اما كسي كه متأذي از وساوس است و متنفر از آنها است و مثل مارگزيده بر خود ميپيچد معلوم است كه مشاعر نفسانيه او باقي است و طبع بر آن نشده است پس مراجعه بذكر و توجه بطبيب [ص 115] نفساني مينمايد پس معالجه ميكند او را و همينكه مزاج او سالم شد بايد بداند كه اين از بركت انفاس طبيب او است و او مثل مريض است كه مشاعر او باقي است و ميفهمد كه مراجعه بطبيب واجب است پس مراجعه ميكند و معالجه ميشود و اگر كسي است كه وساوس نفسانيه او كم است و گاه گاهي عارض ميشود اين هم قادر بر علاج نفس خود هست و منت براي خداست كه او را راهنمائي بعلاج خودش فرموده و وجه آن را قرار داده ما اصابك من حسنة فمن الله و خداست كه او را متمكن از علاج نفس خودش فرموده پس ظاهر شد كه امراض نفساني بر سه نوع است يكي مرض جزئي است كه عارض شده و مشاعر او هنوز صحيح است و اين ميتواند كه متمسك بأذكار و معالجات بشود تا بحالت صحت برگردد و يكي مرضي است كه عارض شده و مشاعر او را هم ضعيف نموده و شائبه مرض در آنها پيدا شده اين هم لابد است تا وقتي كه شعور ميكند مراجعه بطبيب نمايد تا او را معالجه نمايد و يكي مرضي است كه مطبق شده است كه بصحت برنميگردد و در صدد شفاي نفس خود نيست نعوذ بالله و براي اين بهبودي نيست پس ظاهر شد براي بصير كه براي اين نوع وساوس معالجه نفساني لازم است و آن ذكر است و فكر و اعمال صالحه و تضرع و انابه بسوي خداوند سبحانه و از اين بيان ظاهر ميشود وجه امثال اين عبارات مثل اللهم اغفر لي الذنوب التي تحبس الدعاء و مثل اللهم ان كان اسمي في ديوان الاشقياء فامحه و اثبته في ديوان السعداء براي اينكه كسي كه اقبال بدعا ميكند باقيهاي از ايمان در او هنوز باقي است پس اقبال بسوي طبيب ميكند و معالجه ميكند خود را و اگر گناه و شقاوت مطبقه شده است نه دعا ميكند و نه طلب نجات ميكند و اين است آن كسي كه دعائي اگر بالعرض كرده است [ص 116] بسوي خدا بالا نميرود و هيچ عملي از او قبول نميشود نعوذ بالله پس تدبر كن .
نجم - طرق باطن مثل طرق ظاهر است همچنانكه راهي از راههاي ظاهر كه عبور آن بسيار است قطاع الطريق در آن زياد ميشود و اما راهي كه عبور عامه نيست كمتر دزد پيدا ميكند و بسلامت از آن راه ميروند همچنين است انسان وقتي كه عملي را عادت كرد و همه روزه بجا آورد وساوس او در آن عمل زياد ميشود و اگر تغيير داد او را و مشغول بعمل ديگر شد كه شيطان وجوه وسوسه در آن را هنوز ندانسته مدتي ميگذرد كه از وسوسه او آسوده ميماند تا وقتي كه شيطان راه وسوسه او را دست بياورد پس در اين وقت سالك راه خود را تغيير بدهد براه ديگري و لكن از مستحبي به مستحب ديگر عدول ميكند يا از واجبي به واجبي ديگر كه كفايت از اولي بكند يا از مباحي به مباحي و بپرهيز از اينكه شيطان تو را گمراه كند و در محرمات بيندازد همچنانكه بسياري از مردم را انداخته است و ميگويد به آنها كه تو در نماز خودت ريا كردهاي و براي مردم نماز كردهاي پس مدتي ترك نماز كن تا قيد رياكاري از دل تو زايل شود بعد از آن از روي اخلاص نماز كن و او ميخواهد كه انسان را بواسطه ترك نماز كافر نمايد كه در فريضهاي از فرايض پروردگار سستي نمايد و در اشراق دوم ميآيد بياناتي كه تو را بينياز ميكند ان شاء الله و مراد ما اين است كه از جايزي به جايزي منتقل شوي بر حسب رخصت خدا و رسول صلي الله عليه و آله و خداوند دوست ميدارد كه برخصتهاي او عمل شود همچنانكه بفرايض عمل ميشود پس برخصت پروردگار از عملي به عمل ديگر منتقل ميشوي و اين تدبيري است نيكو و از اين باب است قول خداوند و دخل المدينة علي حين غفلة من اهلها پس بنا بر اين وقتي كه انسان مداومت بر علم دارد و عمل را ترك كرده است شبهات او زياد ميشود پس اشتغال بعلم واجب است و همين كه احساس ريبه نمود يا شكي پيدا كرد مشغول بعمل و ذكر شود تا آن ريبه را فراموش كند و شيطان [ص 117] دور شود از قلب او پس قلب ساكن و مطمئن شود و مشغول عمل باشد و همين كه احساس ملالت و كسالتي نمود عمل ديگري پيش بگيرد تا بكلي ريبه را فراموش كند و باز مشغول بعلم شود و اگر ملالت پيدا كردي از علمي به علمي ديگر متوجه شوي و دايم از علمي به علمي منتقل ميشوي و از عملي به عملي و از عملي به علمي و از علمي به عملي و دايم مراقب قلب خودت هستي همان طوري كه طبيب مهربان مراقب مريض است و هميشه به آنطرفي كه مأمور هستي ميروي و راه بحمد الله بسيار است و اين است معني آنچه روايت شده است كه قلوب ملول ميشوند همچنانكه بدنها ملول ميشوند پس طلب كنيد براي آنها طرايف حكمت را و حكمت علم است و عمل .
خاتمه - اين اشراق در دفع بعضي وساوس است كه براي طلاب حاصل ميشود در بعض مسائل اصوليه كه متعلق بفقه است و در اين خاتمه نيز نجومي است :
نجم - گاهي شيطان وسوسه ميكند براي بعض متفقهين كه نظر باخبار آلمحمد عليهم السلام ميكنند و محاجه ايشان را با عامه ميبينند كه در مذهب آنها قدح نمودهاند كه در دين آنها اختلاف است و علماء آنها مختلفند با اينكه خدا يكي است و پيغمبر يكي است و كتاب يكي است آيا خداوند امر به اختلاف فرموده و اطاعت كردهاند يا نهي از اختلاف فرموده پس عصيان كردهاند و حال اينكه خداوند ميفرمايد لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا و ميبينند كه شيعه هميشه عيبجوئي عامه را نمودهاند و اختلاف آنها را در فتواها دليل بطلان آنها دانستهاند و بعد از اينها امروز اختلاف زيادي در اخبار ميبينند و در فتاوي علماء شيعه اختلاف زياد ميبينند تا حدي كه بعد از ضروريات كمتر حكمي يا خبري يافت ميشود كه در آن اختلاف نباشد و اختلافاتي ميبينند كه حقيقة جمع بين آنها ممكن نيست و به علاوه مسائل بسياري ميبينند [ص 118] كه علماء در آن مسائل قدح يكديگر نمودهاند بلكه تبري از يكديگر جستهاند و بعضي بعضي را تكفير كردهاند همانطوري كه عامه كردهاند حرفا بحرف پس وقتي كه اوضاع دين را باين طور ميبينند شيطان وسوسه ميكند بر آنها كه اگر اين دين حق ثابتي بود اين اختلاف در آن واقع نميشد همانطور كه شيعه با عامه احتجاج كردند پس اين وسوسه باعث اضطراب و ارتداد ايشان ميشود و اگر چه بزبان اظهار نكنند و اين وسوسه دفع ميشود به اينكه اول معني اختلاف را تشريح كنيم زيرا كه كمتر كسي است كه بداند اين را پس ميگوئيم كه يك چيز ممكن است از اسباب عديده حادث شده باشد و وقتي كه سبب چيزي پنهان است و مسبب آن پيدا است جاهل گمان ميكند كه يك امر است و از يك راه است همچنان كه در ظاهر ميبيني كه صداع يك چيز است و آن دردي است كه در سر پيدا ميشود اما براي آن اسباب متعددهايست كه از ما پنهان است پس گاهي از غلبه صفرا است و گاهي از غلبه خون و گاهي از غلبه بلغم و گاهي از غلبه سودا و گاهي از غلبه بيدارخوابي و گاهي از جهت سرماخوردگي و گاهي بعلت گرماي آفتاب يا آتش و گاهي بسبب بوهاي تند و گاهي بواسطه بخارات متصاعده از معده و گاهي بواسطه حرارت غير مادي يا برودت غير مادي و گاهي بواسطه دودها و گاهي دردسر بواسطه ضربت يا زمين خوردن پيدا ميشود يا بواسطه ورمهاي ظاهري يا داخلي كه اين قسم را صداع نمينامند و جاهل همه اينها را صداع ميداند و احساس دردسر ميكند و امر واحدي ميپندارد پس همينكه در محضر طبيب حاذقي حاضر باشد و ببيند كسي شكايت از صداع نمود و طبيب او را امر به دوائي نمود و ديگري آمد و شكايت از صداع نمود پس او را امر كرد بدوائي كه ضد دواي اول بود و سومي آمد و از صداع شكايت كرد پس دواي ديگر غير از دو دواي اول بر او وصف نمود و هكذا پس [ص 119] جاهل گمان ميكند كه در فتاوي اين طبيب اختلاف است و معاذ الله كه اختلاف باشد و عين اتحاد است حكم واحدي است كه از علم يك نفر حكيم حاذق صادر شده و خداي واحد باو تعليم نموده و بهيچ وجه اختلاف در آن نيست بلكه اختلاف آن است كه در ماده واحده كه از يك سبب حاصل شده است و قرانات آن يكي است يا شبيه است بدو حكم مختلف حكم شود و اين خطا است و جهل است و بين اين دو مقام فرق واضح و آشكاري است پس جاهل ميبيند كه حكيم حاذق با وجود آن همه اختلاف كه در احكام خودش مشهود بود قدح ميكند در كسي كه براي جميع انواع صداع يك دوا وصف كند با وجود اختلاف اسباب آنها مثل پيرزنها كه طبابت ميكنند پس تعجب ميكند كه اين شخص در همه جا يك دوا وصف كرد و آن يكي براي هر مريض دوائي غير از دوائي كه براي آن يكي وصف نمود و معذلك قدح در حكم او ميكند و خود را نسبت به اتحاد فتوي ميدهد و آن ديگري را نسبت باختلاف فتوي ميدهد و اين حكم زوري است و افتراء است بلكه آن عجوز اولي بحق است زيرا كه اختلاف در حكم او نيست پس اختلافي كه جهال در فتاوي آلمحمد عليهم السلام ميبينند از جهت اختلاف علل و اسباب چيزها است كه از ما پنهان است و نميداند آنها را مگر كسي كه خداوند او را شاهد بر خلق آسمانها و زمين و نفوس مردم فرموده باشد پس ايشان اگر براي يك چيز در هزار مورد هزار حكم بفرمايند در حكم ايشان اختلاف نيست و غير ايشان اگر در هزارهزار جا يك حكم بكند در حكم او اختلاف است و هر چه موارد زيادتر باشد با وجود وحدت حكم اختلاف آن زيادتر است بجهت اينكه علل و اسباب در چيزها مختلف است و علاج هر مسببي دفع سبب خود اوست و رفع هر سببي با چيزي است و همينكه سبب زايل شده مسبب هم زايل ميشود و ممكن نيست زايل نمودن سببهاي متعدده با يك چيز پس [ص 120] وقتي كه امر راجع به اسباب است و اسباب متعدد است آن كسي كه براي هر سببي دواي خاص وصف ميكند در حكم او اختلاف نيست و آن كسي كه براي همه يك حكم ميكند در حكم او اختلاف است بالبداهه پس عامه عمياء كه در اشياء برأي خودشان و هواي خودشان حكم ميكنند با وجود جهل ايشان بعلل و اسباب اگر چه يك حكم بكنند مختلفند و آلمحمد عليهم السلام كه شاهد بر حقايق اشياء هستند حكم ايشان متحد است ولو در موردي حكم ايشان با مورد ديگر مختلف باشد بلكه اگر نميخواستند كه عسر و حرج را از دين بردارند و براي امت ضبط احكام ممكن بود براي هر فرد فردي از امت حكم خاصي قرار ميدادند بلكه براي هر فردي در هر آني و هر مكاني و هر قراني حكم خاصي قرار ميدادند زيرا كه تعدد قوابل مقتضي تعدد مقبولات است و تعدد علل و اسباب مقتضي تعدد احكام است و لكن خداوند حرج در دين براي شما قرار نداده و آساني را خواسته است و سختي را نخواسته و از بسياري از احكام عفو فرموده و بفضل خود جبران فرموده فرمود خداوند لاتسألوا عن اشياء ان تبد لكم تسؤكم و ان تسألوا عنها حين ينزل القرآن تبد لكم عفا الله عنها ، و در خبر است كه خداوند از كمال رحمت از چيزهائي ساكت شده است بدون اينكه فراموش شده باشد پس تكلف بر خود نكنيد پس اختلاف اخبار بواسطه اختلاف اسبابي است كه موجب صدور احكام مختلفه شده است و همين اختلاف اخبار سبب اختلاف فقهاء شده است و بعضي از اختلافات هم صادر از اختلافات انظار است در حين ملاحظه اخبار و اين از قصور نظر آنها است نه از قصور دين يا قصور ائمه مسلمين و همچنين اختلافات فقهاء باين جهت است كه بعقل و رأي خودشان حكم ميكنند و اين موجب قدحي در دين آلمحمد عليهم السلام نميشود همچنانكه در دين پيغمبر صلي الله عليه و آله قدحي وارد نميشود و قدح در كسي است كه حكم به رأي ميكند فبطل ما كانوا يعملون پس غبار [ص 121] وساوس مرتفع و حق ظاهر شد و صلي الله علي محمد و آله الاطهار .
نجم - گاهي شيطان براي انسان وسوسه ميكند باينكه وقتي كه تتبع در كتاب و سنت ميكنيم در كتاب خدا قريب به هفتاد آيه ميبينيم كه مظنه از حق بينياز نميكند و در جميع امور دين واجب است عمل به علم نمود و در سنت بيش از حد تواتر و يقين ميبينيم كه بناي دين بر ظن و تخمين جايز نيست و بسياري از فقهاء كه قائل بوجوب حصول علم هستند ميبينيم كه در بسياري از مسائل متوقفند و در بسياري مظنه دارند پس اگر بناي دين بر يقين است پس چطور عمل اين جماعت از دين است و اگر ظن و تخمين جايز است چرا در كتاب خداوند يك آيه و در سنت پيغمبر يك خبر نيست كه دلالت بر جواز آن نمايد و ما در نفس خود ميبينيم كه در بسياري از مسائل مخلص را نميدانيم و متوقفيم و در بسياري از مسائل ظن غالب بجهتي داريم و بسياري را بعلم عادي ميدانيم پس اين تناقض ميان سند اين مذهب و عمل اين جماعت چيست و اين اختلاف را كه انسان مشاهده كند مضطرب ميشود و ميگويد كه اگر عمل حق است وجه اين علم چيست و اگر علم حق است وجه اين عمل چه چيز است و ما اين وسوسه و اضطراب را بحول الله و قوته زايل ميكنيم با اين بيان كه از براي انسان سه مشعر است براي سه طبقه اين عالم پس براي انسان فؤادي است كه در او گذارده شده است براي ادراك حقايق و ذوات چيزها و شأن فؤاد معرفت شهوديه چيزها است و مقابل آن جحود و انكار است كه در قول خدا است و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم و براي انسان عقلي است و شأن آن درك معاني كليه و ظواهر كليه و صفات عامه است و شأن آن يقين است و مشاهده صفت چيزها و استدلال از صفات بر ذوات و عقل مشاهده ذات را نميكند و مقابل اين يقين شك است و ترديد و جهت غالب ظن است و جهت ديگر وهم و هر دو طرف شك است بمعني اعم و براي انسان نفسي است كه شأن آن [ص 122] ادراك صورت چيزها و جزئيات است و شأن آن علم است و اطلاع بر صورتها پس هر وقت صورتي از چيزي در نزد نفس حاصل شد درك ميكند آن را و پس از آن از صورتها استدلال ميكند بر صفات كليه غيبيه و ذوات حقيقيه و اما معرفت و يقين براي نفس حاصل نميشود و فقط علم و اطلاع بر صورت حاصل ميكند و مقابل اين علم جهل است كه مراد از آن حاصل نشدن صورت است و حاضر نشدن آن در نزد نفس و براي نفس شئون عديدهايست بحسب اختلاف صورتها كه جمعا ده تا است كه پنج حس آن باطني است و پنج حس آن ظاهري است پس همانطور كه چشم اگر چيزي مقابل آن شد ميبيند و اگر نشد نميبيند همچنين است ساير حواس و احكام شرعيه صور جزئيه هستند باطنيه و مشعر ادراك آنها حواس باطنه است و متعلقات آن احكام صور جزئيه ظاهريه هستند و مشعر ادراك آنها حواس ظاهره است پس اين حواس اگر چيزي را ادراك نمود و تمييز صحيحي داد مسمي بعلم ميشود و اگر تمييز صحيحي نداد مسمي بشك ميشود در عالم خودش و اگر هيچ چيز در نزد حواس حاضر نشد جهل ناميده ميشود و مردم تكليف نشدهاند كه معرفت شهودي يا يقين عقلي باحكام داشته باشند زيرا كه اين فوق وسع ايشان است و فقط بعلم نفساني تكليف شدهاند و آنچه كه در كتاب و سنت ديدهايد كه امر بعلم و نهي از شك و ظن شده است مراد اين نوع علم است و اين نوع از علم حاصل ميشود با وجود عدم معرفت فؤادي و عدم يقين عقلي اما با جهل جمع نميشود و با شك نفساني جمع نميشود البته و اين علم باب آن سد نشده است و اگر باب اين علم مسدود شود تكليف مرتفع است زيرا كه كتاب و سنت فرياد ميكنند بحرمت عمل بغير علم و هر كس غير اين بگويد خطا كرده است البته و خود را بتعب انداخته و در دين متزلزل نموده پس در اخبار ملاحظه ميكني و هر چه را با دليل اثبات نمودي اختيار ميكني و هر چه بطور وضوح روشن نشد نفي ميكني آن را و واجب هم نيست كه جميع رعيت عالم بجميع شرايع دين باشند و هيچ چيز بر آنها پنهان نباشد و اگر اينطور بود [ص 123] همه معصوم و شاهد بر همه چيز بودند و چه نقلي است اگر مسئلهاي بر آنها پنهان بماند و متوقف در آن شوند يا وجه آنرا ندانند و باعث شك يا ظن يا وهم آنها بشود و چيزي كه در اين حالت واجب است اين است كه عمل بوهم و ظن و شك و جهل خودشان ننمايند و برأي و هواي خود حكم نكنند و ائمه سلام الله عليهم هم براي اين قبيل موارد راه قرار دادهاند و باب احتياط و باب اطلاق يقيني و امثال آن را باز كردهاند كه باين واسطه علم حاصل كنند پس علم در عمل حاصل ميشود يعني ممكن است در جميع مسائل عمل به چيزي كه علم عادي به تصادف تكليف بآن حاصل شود و اگر چه علم قطعي حاصل نشود پس ظاهر شد براي ناظر بصير كه تكليف واقع بر علم است و باب علم مفتوح است و عمل بآن ممكن است و هر كس غير اين بگويد بر خلاف كتاب خدا و سنت پيغمبر و عقل سليم و فطرت مستقيم گفته است پس علمي كه تكليف بآن شده است مراد مؤداي دليل است آن ممكن است و عمل بواقع مكلفبه نيست زيرا كه خداوند تكليف نفرموده است مگر به آنچه اتيان فرموده پس اگر علم دارند چرا ميگويند باب آن مسدود است و اگر اتيان به آنها نشده پس تكليف هم نشدهاند و چرا طلب مظنه بآن را ميكنند و حال آنكه تكليف به آن در كتاب و سنت نشده است پس بفهم .
نجم - چون دانستند كه هر چه عقل بآن حكم كند شرع هم حكم به آن ميكند و هر چه شرع بآن حكم كند عقل حكم ميكند شيطان جمعي را در اشتباه انداخته است كه بعقل ناقص خود تجويز نمودند عمل كردن بادله عقليه را جائي كه نصي از كتاب و سنت نيست تا اينكه گوينده ايشان گفت در مسئله ساختن روشندان و پيشآمدگيهاي عمارات در معبر عمومي كه فتوي دادم باين مسئله در حالي كه نصي و اثري در اين موضوع نديدم نه از خاصه و نه از عامه و فتوي دادم برأي و اجتهاد خودم و شايد ديگري هم اجتهاد بكند و طور ديگر بفهمد و اين تسويل شيطان است زيرا عقلي كه حكم ميكند به آنچه شرع [ص 124] به آن حكم كرده و از شرع جدا نميشود آن عقل خالص است كه شائبه عادات و طبايع و شهوت و غضب و غير اينها از اسباب لوث و اشتباه در آن نباشد و آن عقل معصوم است نه عقل غير او پس براي احدي غير از ايشان جايز نيست كه حكم بكند در مسئلهاي از مسائل برأي و عقل و اجتهاد خودش و همين است عمل برأي كه نهي از آن شده است و خداوند پيغمبر صلي الله عليه و آله را مخصوص باين مقام فرموده و فرموده احكم بما اراك الله و ديگري را مرخص نفرموده و باو هم فرموده است به آنچه خداوند بتو بنماياند و نفرموده است به آنچه رأي خودت باشد با اينكه خداوند ادب فرموده پيغمبر را و نيكو فرموده ادب او را تا مشيت او موافق مشيت پروردگار شده است و نهي از عمل برأي در سنت پيغمبر متواتر است و در چندين آيه از كتاب صريح است و حرمت اين مسئله در مذهب ما واضح است مثل حرمت خمر و ميته و گوشت خنزير و بسياري از اخبار آنرا در كتاب فصل الخطاب و قواعد و غير اينها ذكر كردهايم پس جايز نيست براي احدي از كساني كه خود را نسبت به مذهب ما ميدهند كه در يك مسئله كلي يا جزئي اصلي يا فرعي عمل برأي و اجتهاد نمايند بلكه هر مسئله كه در آن نص هست بطور عموم يا خصوص آن متبع است و اگر نص ندارد مطلق است تا وقتي كه نصي در آن وارد شود و اخبار صحيحه ما ناطق باين است و حاجت به تذكار نيست خلاصه چون باب عمل كردن بادله عقليه را بر خود باز كردند ملزم شدند عمل بقياس نمايند با اينكه اخبار در منع كليه قياس متواتر است مخصوصا قياس اولويت كه امروز در ميانشان از مسلمات شده است كه انكاري از آن ندارند و عمل به استحسانات و مصالح و اصول موضوعه مينمايند و بيشتر در معاملات باين ادله عمل ميكنند كه بگمان خودشان بعضي مصالح ملكيه و سياست مدن را ميدانند و همه اينها حرام است مثل حرمت ميته و دم و لحم خنزير و هر كس رجوع باخبار نمايد همه اينها را ميداند لكن چون قوم كمتر رجوع باخبار ميكنند واقع در اين امور شدند از خداوند مسئلت داريم ما را از لغزش و گمراهي [ص 125] حفظ فرمايد و چون ساير كتب ما پر است از اخبار و آيات در اين مسئله اينجا اختصارا ترك كرديم .
نجم - عامه عمياء چون انكار كردند خلافت اميرالمؤمنين و اولاد طاهرين او را و دانستند كه عالم قرار نميگيرد مگر به متبوع و تابع و رئيس و مرأوس و بزرگ و كوچك و راعي و رعيت و سائس و مسوس و انكار نمودند امارت آن كسي را كه خداوند امير قرار داده بود ملزم شدند كه بگويند بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله مردم بر دو قسمند مجتهد و مقلد و بر مجتهد است كه بگويد در دين خدا برأي خود و بر مقلدين است كه پيروي كنند آنرا و شيعه بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله هميشه ميگفتند كه مردم بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله دو قسمند حجت از جانب خداوند كه معصوم باشد و قول او قول خدا باشد قطعا و خداوند اطاعت او را واجب كرده باشد و محجوج كه آن رعيت است و با عامه هميشه احتجاج داشتند كه كسي كه از خدا نگرفته است و نميداند بطور قطع كه قول او قول خداست چگونه واجب ميشود بر مردم طاعت او و محاجه آنها طولاني بود و عامه را مغلوب كردند به اذن خداوند و كتابها باين مضمون نوشتند و ميگويند كه در عصر نبي صلي الله عليه و آله حجت پيغمبر صلي الله عليه و آله بود و مبعوث از جانب پروردگار بود و قول او قول خداوند و طاعت او طاعت خداوند بود و بعد از او حجج معصومين صلوات الله عليهم اجمعين كه منصوب از نزد خداي سبحانه هستند كه شاهد بر حقايق شرع و حافظين دين هستند و رساننده از جانب خدا و رسولند صلي الله عليه و آله و جميع رعيت تابع و مقلد ايشانند و مردم هم دو قسمند بعضي عالم بفتاوي ايشانند كه از ايشان شنيدهاند و بعضي جاهلند پس آنها كه عالمند راوي از آلمحمدند كه از گفته ايشان شنيدهاند و آنها كه جاهلند بر آنها است كه آن روايات را بگيرند از آنها كه حفظ كردهاند و ضبط كردهاند خواه كه راوي يك روايت باشد يا روايات متعدده به يك واسطه يا وسائط عديده پس هر كس كه وثوق بروايت او باشد گرفته ميشود از او خواه كه روايت كند الفاظ آنچه شنيده است [ص 126] يا معني آن را و خواه كه از دهن راوي گرفته است يا در كتاب او ديده است و امر شيعه بر اين منوال مستقر شد و مذهب ايشان باين طور معروف شد و باين نحو از مخالفينشان ممتاز شدند و هر كس مراجعه اخبار نمايد اين را ميداند بلا غبار مثل آفتاب در رابعة النهار و چنين بودند تا غيبت كبري پيش آمد و نواب و سفراي خاص منقطع شدند پس شيعه در فتنه افتادند مثل آن روز كه پيغمبر صلي الله عليه و آله رحلت فرمود پس آنها هم به مذهب عامه رفتند و گفتند امروز مردم ناچارند از مجتهد و مقلد و بر مجتهد است كه بگويد موافق نص و ادله قطعيه و ادله ظنيه و آراء و استحسانات و بر مقلدين است كه از آنها تقليد كنند بر هر چه مجتهد گفته است و اين است نص بزرگي از ايشان كه در صراط المستقيم در مقدمه بحث دوم گفته است حادثه كه دليل قطعي بر آن نيست اگر بر خود مجتهد نازل شود عمل ميكند در آن به مؤداي اجتهاد خودش پس اگر امارت يكي است عمل ميكند به مقتضاي آن و اگر متعدد است عمل بأرجح ميكند و در صورت تساوي مخير است و يا اينكه اجتهاد را اعاده ميكند و عمل بأرجح مينمايد و اگر حادثه بغيري متعلق است پس اگر حق متنازع فيه از آن قبيل است كه صلح در آن ممكن است مثل مال صلح ميكنند يا رجوع ميكنند بحاكمي كه قطع نزاع نمايد اگر يافت بشود و حكم او درباره هر دو ممضي است تا آخر آنچه گفته است و عجب اينجاست كه اين قول را من براي پسرش ذكر كردم كه پدر تو اينطور نوشته است گفت همه فقهاي ما همينطور ميگويند و هر كس مراجعه باخبار نمايد مييابد كه هر گاه مسئله منصوص است بنص صحيح آن متبع است خواه نص عام باشد يا خاص و اگر مسئله منصوص نيست بر اطلاق خودش باقي است تا نصي در آن وارد شود و اجتهاد در مذهب نيست زيرا كه اجتهاد باقرار خودشان استفراغ وسع است در مسئلهاي كه نص در آن نيست و در موضع نص اجتهاد نيست نديدهاي كه بعضشان انكار بر بعض ميكنند و ميگويد كه اين اجتهاد در مقابل [ص 127] نص است پس در موضع نص اجتهاد نيست و در غير موضع نص هم سخن گفتن جايز نيست زيرا كه رأي و هوي است بموجب اخبار متواتره و آن از خصال عامه اشرار است پس كجا است اجتهاد در دين خدا پس واجب بر مردم اين است كه از ائمه خودشان بگيرند سلام الله عليهم پس هر كس ميداند نص ايشان را در مسئله عمل ميكند بآن و هر كس نميداند ميگيرد از كسي كه ميداند آن نص را و بهمين جهت بود فرمود حضرت حجت بعد از آني كه غايب شد كه در حوادث واقعه رجوع كنيد برواة اخبار ما كه آنها حجت من هستند بر شما و منم حجت پروردگار نگاه بكن به ائمه خودت سلام الله عليهم جائيكه ميفرمايد حضرت باقر عليه السلام بجابر اي جابر اگر ما برأي و هواي خودمان بشما خبر ميداديم هراينه هلاك ميشديم و لكن خبر ميدهيم شما را باحاديثي كه ذخيره كردهايم از رسول خدا صلي الله عليه و آله همچنانكه اين جماعت طلا و نقره خود را ذخيره ميكنند و در حديث ديگر فرمود كه اگر ما برأي خودمان ميگفتيم گمراه ميشديم همچنانكه پيشينيان گمراه شدند و لكن ما به بينهاي از خداوند خبر ميدهيم كه براي پيغمبر خود بيان فرموده و او بر ما بيان فرموده و از حضرت صادق عليه السلام است فرمود ابنشبرمه از من سؤال كرد كه چه ميگوئي در قسامه در دم پس جواب دادم او را به آنچه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرموده بود گفت خبر ده مرا كه اگر پيغمبر صلي الله عليه و آله اينطور نكرده بود قول در مسئله چه بود فرمود گفتم باو اما آنچه پيغمبر صلي الله عليه و آله كرده است بتو خبر دادم و اما آنچه او نكرده من علم بآن ندارم و در حديث ديگر است كه سؤال شد از مسئلهاي پس جواب فرمود سائل عرض كرد كه اگر مسئله چنين و چنان بود چه بود قول در آن فرمود ساكت باش آنچه كه جواب دادم از رسول خدا بود صلي الله عليه و آله و ما اهل رأي نيستيم و در حديث ديگر فرمود قسم بخدا ما نميگوئيم بهواي خود و عمل نميكنيم برأي خود و نميگوئيم مگر آنچه خداي ما فرموده است انتهي ، پس وقتي كه ائمه معصومين صلوات الله عليهم [ص 128] كه حجج خداوند هستند و شاهد بر حقايق خلق هستند حال ايشان اين است و باجتهاد و رأي بدون نص از خدا و رسول نميفرمايند پس گمان تو درباره غير ايشان چيست و چگونه جايز است براي غير ايشان اجتهاد در غير موضع نص و عرض شد بحضرت ابيعبدالله عليه السلام كه بعضي از آنها كه در نزد ما هستند تفقه ميكنند و ميگويند مسئله بر ما وارد ميشود كه نميدانيم آن را در كتاب و نه در سنت برأي خودمان در آن ميگوئيم حضرت فرمود دروغ گفتند هيچ چيز نيست مگر اينكه در كتاب و سنت است انتهي ، پس هر رأي اجتهاد است در مقابل نص و عرض شد خدمت آن حضرت كه قومي از اصحاب ما تفقه كردهاند و بعلم زيادي رسيدهاند و احاديثي روايت ميكنند پس گاهي هم در حادثه برأي خودشان ميگويند فرمود نه و آيا گذشتگان كه هلاك شدند بغير اين و اشباه اين بود و عرض شد خدمت آن حضرت كه چيزهائي بر ما وارد ميشود كه در كتاب و سنت نميبينيم پس نظر در آن بكنيم فرمود نه آگاه باش كه اگر بحق برسي اجر داده نميشوي و اگر بخطا برسي دروغ گفتهاي بر خدا انتهي ، ببين كه چطور بر خلاف نص قائل شدهاند كه مجتهد اگر مصيب باشد براي او دو اجر است و اگر مخطي باشد براي او يك اجر است و عبرت بگير و پناه ميبريم به خداوند از لغزش و گمراهي و عرض شد به ابيالحسن موسي عليه السلام فداي تو شوم تفقه كرديم در دين و بينياز كرد خدا ما را بواسطه شما از مردم حتي اينكه جماعتي از ما كه در مجلسي نشستهاند هيچكس از صاحب خودش مسئله سؤال نميكند مگر اينكه جواب آن پيش او حاضر است و اين همه از منت خداست بر ما بواسطه شما و اي بسا كه وارد بشود بر ما چيزي كه روايتي در آن از شما يا از آباء كرام شما بما نرسيده پس نظر بكنيم [ص 129] به نزديكتر و موافقتر چيزي كه از شما بما رسيده و بآن بگيريم فرمود هيهات هيهات هر كس هلاك شده است از همين است الخبر ، و عرض شد بآن حضرت اصلحك الله ما جمع ميشويم و مذاكره ميكنيم در آنچه نزد ما است و هيچ چيز بر ما وارد نميشود مگر اينكه در نزد ما هست و نوشته است و اين از نعمتهاي خداست بر ما بواسطه شما و گاهي چيز كوچكي پيدا ميشود كه نزد ما در آن مسئله چيزي نيست پس نگاه بيكديگر ميكنيم و در نزد ما است چيزي كه شبيه باين است پس قياس كنيم بر بهترين آن فرمود شما را چه بقياس اين است و جز اين نيست كه هلاك پيشينيان شما بقياس پس فرمود وقتي كه وارد شد بر شما چيزي كه ميدانيد بگوئيد بآن و اگر وارد شد چيزي كه نميدانيد پس اشاره فرمود بدست خود بدهنش الخبر ، و عرض شد بحضرت رضا عليه السلام فداي تو شوم بعض اصحاب ما ميگويند ميشنويم امري را كه حكايت از شما يا آباء شما شده است پس قياس بر آن بكنيم و عمل كنيم فرمود سبحان الله نه والله اين از دين جعفر نيست اين جماعت قومي هستند كه حاجتي بسوي ما ندارند از طاعت ما بيرون رفتهاند و در موضع ما نشستهاند پس كجا است تقليدي كه از جعفر و اباجعفر مينمودند و غير اينها از اخبار متواتره كه موافق كتاب خدا و موافق عقل سليم است كه ما در كتاب فصل الخطاب روايت كردهايم و غرض در اينجا اين است كه براي احدي از رعيت اجتهاد و رأي جايز نيست و واجب است عمل كردن بنص و نص يعني روايت نه درايت محض پس واجب است براي همه رعيت طلب روايت و عمل بآن خواه عالم باشد يا جاهل و فرق ميانه مردم امروزه اين است كه بعضي مردم زحمت ميكشند در روايات و حفظ ميكنند روايات را و تفحص ميكنند از اخبار ثقه و غير ثقه و بعضي از مردم زحمت نميكشند مثل ساير امور از [ص 130] مكاسب و صنايع پس هر كسي در ساير اوقات خود زحمت نميكشد در موقع حاجت ميگيرد از كسي كه وثوق به آن دارد در ميانه آنها كه زحمت اين كار را ميكشند و از غير او نميگيرد همچنانكه از زمان پيغمبر صلي الله عليه و آله تا آخر زمان ظهور آلمحمد عليهم السلام امر بر اين منوال بود و همچنانكه آن روز مقلد بودند امروز هم واجب است كه مقلد باشند و حرام است بر ايشان نظر كردن و رأي دادن در دين مثل حرمت ميته و لحم خنزير و دم بدون تفاوت مگر اينكه حرمت اين كار بزرگتر است و هر كس غير اين قصد بكند در ورطه شبهات عامه واقع شده است كه غصبا و ظلما خواستهاند بجاي آلمحمد عليهم السلام بنشينند پس امروز و سابق عملي نيست مگر از كتاب خدا يا نص از سنت آلمحمد عليهم السلام و غير از اين خطا است اين است اعتقاد من كه اظهار كردم آن را خواه قبول كنند ملامتكنندگان يا رد نمايند پس همه ما امروز مقلد حجت منتظر هستيم عجل الله فرجه و صلي الله عليه و علي آبائه و او الآن زنده است و روايت از مرده يا زنده فرق ندارد و جايز است به گرفتن روايت از حي يا ميت كه ثقه باشد به يك واسطه باشد يا وسائط متعدده و السلام و بهمين قدر در اينجا براي رفع اين شبهات اكتفا ميكنم و هر كس بيش از اين خواسته باشد در اين باب پس بر او باد بكتاب قواعد و كتاب سوانح و ساير كتب ما .
در رفع بعض خطرات و وساوس عمليه و تسويلات شياطيني كه متعلق به اعمال هستند و آنها بسيارند و احصاي آنها نميشود و اگر در اين اشراق خواسته باشيم بسط بدهيم مقتضي نوشتن كتاب بزرگي است و با كثرت مشاغل ممكن نيست الا اينكه بذكر كلياتي در اين مقام اكتفا ميكنيم كه اگر اصلاح شد ساير اعمال اصلاح ميشود پس اين اشراق بر اراضي هفتگانه ميتابد :
[ص 131] زمين اول - و آن ارض نفوس است و گاهي ناميده ميشود بأرض ممات و آن زمين آسمان اول است كه سماء حيوة ناميده ميشود و در اين زمين شياطيني است كه طبع آنها سرد و تر است در باطن و گرم و خشك است در ظاهر همه آنها گنگ هستند و كور و كر و جاهل و نفهم كه شعور نميكنند چيزي را و همين كه مستولي بر كسي شوند فهم و شعور و تنبه او كم ميشود بهمان اندازه كه آنها مستولي شدهاند و مثل بهميهاي از بهائم ميشود بلكه گمراهتر يا مثل چوبي كه تكيه داده شده يا آنكه قلب او مثل سنگ ميشود يا سختتر از سنگ و بعضي از سنگها است كه نهرها از آن جاري ميشود يا ميشكافد و آب از آن جاري ميشود و بعضي از سنگها از ترس خداوند پائين ميافتد و اما دلهاي اين جماعت انهار معارف و حكمت و محبت از آنها جاري نميشود و شكافته نميشود كه آب يقين و اميدواري از آن بيرون بيايد و از ترس خدا پائين نميآيد زيرا كه علم ندارند و ترس از خدا در ايشان نيست پس دلهاي ايشان سختتر است از سنگ زيرا كه در سنگها از اقسام فوق الذكر پيدا ميشود و در قلوب اين جماعت از اقسام فوق پيدا نميشود پس هرگز متذكر نميشوند و شنوائي ندارند هيچوقت و ترساندن نفع به اينها نميدهد زيرا كه ترساننده ميترساند كسي را كه زنده است و نميشنواند به آنها كه در قبرها هستند و اين جماعت مردگاني هستند كه زنده نيستند و شعور نميكنند كه كي برانگيخته ميشوند و اين جماعت گاهي ترقي ميكنند و بحد نباتات ميرسند كه هم آنها شكمهايشان است و همين كه ببيني آنها را از اجسام آنها تعجب ميكني و اگر چيزي بگويند استماع ميكني قول ايشان را و گويا آنها چوبهائي هستند تكيه داده شده كه گمان ميكنند هر صيحهاي بر ضرر ايشان است پس فايده نميكند باين جماعت ترسانيدن و نويد دادن و نيستند مگر حشو ملك و بعضي از ايشان ترقي ميكنند تا بحد حيوانات ميرسند پس براي ايشان دلها است اما تعقل نميكنند با دلهاي [ص 132] خودشان و براي آنها گوشها است اما نميشنوند با گوششان و براي آنها چشمها است اما نميبينند با چشمهايشان و آنها مانند انعامند بلكه گمراهتر و اين جماعت بكلي غافلند پس همينكه شياطين اين زمين غالب شوند بر انساني گنگ ميكنند او را از حكمت و حق و كور ميكنند از ديدن آيات و كر ميكنند از شنيدن مواعظ و حكم و تمام همت او را در جذب و هضم و دفع و امساك قرار ميدهند و در تربيت بدن و چاقي و لاغري بسبب اكل و شرب و نكاح و هيچ كمالي ندارد مگر آنچه را كه با چشم خودش ببيند از رنگها يا روشنيها يا بگوش خودش بشنود از اصوات يا با بيني خود بشنود از بوها يا با دهن خود بچشد از طعمها يا با دست خود لمس نمايد از كيفيات يا بچيزي انس بگيرد و خشنود شود يا از چيزي متنفر شود پس خشم نمايد و حركت او به اراده بينتيجهايست و فايدهاي بر او مترتب نيست و غير اينها چيزي نميفهمد و هميشه همت او و خشنودي او بحصول اينهاست و حزن او از حرمان اينهاست و چه خوب گفته است شاعر درباره اين جماعت :
لقد اسمعت لو ناديت حيا و لكن لا حيوة لمن تنادي
پس بر آيات آفاق و انفس ميگذرد و آيات كتاب و روايات بر او خوانده ميشود و اقوال حكماء را ميشنود و تعقل نميكند كه اينها چه چيز است و براي چيست و كأنه مردهايست كه غايب از حضور است و اگر چه تكلم كند و حاضري باشد كه كأنه غايب است و محتاج نيستي در نزد او سري را پنهان بداري يا چيزي را بطور رمز ادا كني زيرا كه او مرده است و كلام در نزد او مثل تكلم در مقابر است پس اين جماعت اهل راهنمائي و بينائي و ترساندن و اميدوار نمودن نيستند و در دنيا بواسطه علم و عمل ترقي براي آنها حاصل نميشود بلي مگر بواسطه تربيت عامه كونيه تا اندازهاي ترقي كنند مثل ترقي جمادات و نباتات و اين جماعت محل عنايت منذرين نيستند و آرزوي هدايت ايشان را [ص 133] ندارند و خطاب آنها باينها نيست و ايشانند مستضعفين و حشو عالم هستند و بمنزله خاكروبه شهر هستند پس نجاتي براي اين جماعت از دست اين شياطين نيست مگر وقتي كه اضطرارا بميرند و در خاك اين عالم دفن شوند و اعراض ايشان در طبايع بين نفختين اين عالم حل شود تا جوهر خالص نفساني انساني كوني امكاني كه در آنها است مستخلص شود و پس از آن تكليف بر آنها عرضه شود و امتحان شوند تا آنچه در قوه ايشان است بالفعل شود و از اهل بهشت شوند يا اهل جهنم و معذلك بدرجه آنها كه جوهرشان در دنيا خالص شده است و آنچه در باطن ايشان بوده بيرون آمده و در امتثال امر شارع حل و عقد شدهاند نميرسند بلكه اگر اهل بهشت باشند در درجه پائين خواهند بود مگر اينكه شفاعتي شامل حال ايشان شود پس بدرجه بالاتري ترقي كنند و اگر اهل جهنم باشند در درك بالا هستند و نفوس اين جماعت در برزخ مثل كلوخ منجمد است و مخلوط با ابدان ايشان است تا دومرتبه نفخه دفع دميده شود و مردم در مقابل پروردگار برخيزند پس اين جماعت از آنها نيستند كه اين كتاب را براي آنها نوشتم و خطاب من متوجه آنها نيست و كلام با صاحبان عقول است زيرا كه سواي ايشان متذكر نميشوند .