زمين دويم - زمين عادات است و آن زمين آسمان دويم است و در اين زمين شياطيني است كه طبع ايشان سريع التحول و منقلب است و هر چه مقترن به آنها شود متطبع بطبع آن ميشوند و بر همان حالت باقي ميمانند و ترك آن عادت را نميكنند مگر با ناقل خارجي كه غالب شود و آنها را استحاله بحالت غالبه نمايد پس بر آن حالت باقي ميمانند و همين كه اين شياطين بر انساني مستولي شوند فكر او را فاسد ميكنند و برميگردانند بطبع خودشان پس هميشه فكر او بسوي آن جهت است و اعضاء او را بخدمت خودشان واميدارند بمقتضاي همان فكر فاسد و از آثار اين شياطين است وسوسههاي مردم در طهارتها و نمازها و عبادات و معاملات و كمي ذكر و بسياري فراموشي [ص 134] و سهو و شك و عدم يقين بچيزي كه مخالف طبع ايشان و جهت ايشان است و خلاصي براي انسان از شر اين جماعت نيست مگر بترك اين جهت عمدا و مخالفت جهت شياطين و اگر چه يقين بجهت مخالف نداشته باشد كه اگر چنين كرد شيطان بزودي او را واميگذارد و يقين براي او حاصل خواهد شد و در همين مقام است روايت زراره و ابيبصير گفتند عرض كرديم بامام عليه السلام كه مرد شك بسيار ميكند در نماز خودش تا حدي كه نميداند چقدر نماز كرده و چه باقي مانده بر او فرمود اعاده ميكند عرض كردم شك او بسيار است و هر چه اعاده كند باز شك ميكند فرمود ميگذرد در شك خودش بعد از آن فرمود عادت مدهيد خبيث را كه نماز شما را بشكند و بطمع بياندازيد او را زيرا كه شيطان خبيث است و بهر چه او را عادت داديد عادت ميكند پس هر يك از شما بوهم خود بگذراند و نماز را بسيار نشكند و همينكه اين كار كرد ديگر شك نميكند زراره گفت كه فرمود اين است و جز اين نيست كه خبيث ميخواهد مطاع باشد پس همين كه معصيت كرده شد برنميگردد بسوي يكي از شما تدبر كن در اين حديث شريف و به عموم آن عمل كن در جميع آنچه عادت بآن ميكني بر خلاف اعتدال و آن عادت را ترك كن و طور ديگر بكن و اگر چه يقين براي تو نشود و بزودي يقين براي تو حاصل خواهد شد همچنانكه از حضرت صادق عليه السلام روايت شده است در مردي كه بسيار ميشود وهم او در نماز و در ركوع خودش شك ميكند و نميداند چند ركعت بجا آورده و شك ميكند در سجود و نميداند سجده كرده است يا نه فرمود سجود و ركوع نميكند و ميگذرد مگر اينكه بطور يقين بفهمد و از حضرت ابيجعفر عليه السلام است كه هر گاه سهو تو بسيار شد پس بگذر از آن در نماز خودت كه زود باشد واگذارد تو را و اين از شيطان است و از علي بن ابيحمزه است از مرد صالحي كه گفت سؤال كردم از كسي كه شك ميكند و نميداند يك ركعت نماز كرده يا دو ركعت [ص 135] يا سه ركعت يا چهار ركعت و نماز او بر او مشتبه ميشود فرمود اين همه اشتباه عرض كردم بلي فرمود بگذرد در نماز خود و پناه ببرد بخداوند از شيطان زود باشد كه از او زايل شود انتهي ، و اي بسا شيطان بتو مينماياند كه اين سهو از خود تو است و از شيطان نيست براي اين هم ميزاني قرار دادهاند و آن اين است كه اگر شك در هر سه چيز واقع شد آن از شيطان است پس مخالفت كن آن را و آن حديثي است كه از حضرت صادق عليه السلام روايت شده بطور كلي كه هر گاه شخص از كساني است كه سهو ميكند در هر سه چيز پس او از كساني است كه كثير السهو است انتهي ، پس هر گاه سهو كردي در هر سه عمل متوالي هر عملي كه باشد پس تو از كساني هستي كه شياطين اين زمين متعلق بتو شدهاند و واجب است بر تو مخالفت سهو و گاهي حيله ميكند شيطان براي اينكه مطاع واقع شود پس در سه امر متوالي شك نميآورد و فاصله ميگذارد بين شكوك پس براي اين نيز ميزاني قرار دادهاند و آن فرمايش حضرت صادق عليه السلام است سهوي نيست بر كسي كه اقرار كند بر نفس خود بسهو پس همينكه خود را بكثرت سهو شناختي پس مخالفت كن آنرا تا خبيث تو را واگذارد براي اينكه انسان بوضع اولي الهي صاحب ذكر است و كثير السهو خلق نشده است پس همينكه سهو او زياد شد پس اين از شيطان است كه اينطور عادت ميكند و ميخواهد كه مطاع باشد ولو بصورت عبادت باشد پس مخالفت كن آنرا تا برگردد به اعتدال و وضع الهي و علاجي براي اين شياطين نيست مگر به نافرماني آنها و ترك عادت آنها پس همينكه احساس كردي كه از اعتدال خارج شدهاي پس برگرد از عادت خودت بسوي غير آن و اگر چه شك داشته باشي و خبيث را متمكن از نفس خودت مكن كه مخالفت او بر تو سخت ميشود و اگر متمكن شد از كسي باين زودي وانميگذارد او را و بهلاكت مياندازد انسان را همچنانكه متمكن شده است [ص 136] در بعض فقهاء و متقدسين عصر ما كه در يك غسل صد و پنجاه مرتبه ارتماس ميكند بانحاء مختلفه از جلو و عقب و چپ و راست و بجستن در آب و غير اين اقسام و ديگري بود كه قبل از صبح در آب فرو ميرفت و دفعهاي بعد از دفعهاي زير آب ميرفت تا روز بلند ميشد و اي بسا كه بدن او از شدت حرارت آب سياه ميشد و گلوگير ميشد و مغشيا عليه روي آب ميافتاد تا او را بيرون ميآوردند و آب سرد بر او ترشح ميكردند تا بحال ميآمد و بلافاصله سؤال ميكرد آيا غسل كردم يا نه و برميگشت بخزانه و شروع به ارتماس ميكرد و ديگري را شنيدم كه دستش را در آب فرو ميبرد و از حضار سؤال ميكرد و التماس ميكرد كه خبر بدهيد مرا آيا دست من در آب فرو رفت يا نه و جماعتي كارشان به آنجا رسيد كه در نماز حالتي شبه جنون به آنها دست ميداد كه نميتوانستند نيت نماز و تكبير نمايند و شخصي ثقه روايت كرد كه شخصي وسواس او بجائي رسيد كه هر طعامي نزد او ميآوردند سوزن در آن ميديد و از خوردن امتناع ميكرد تا بر او ترسيدند و گفتند فلان شخص چگونه است در نزد تو گفت مردي است متقي گفتند آيا اقدام بر هلاك كسي ميكند گفت نه گفتند اگر او طعامي براي تو بياورد ميخوري گفت بلي پس آن شخص طعامي نزد او آورد و اين بيچاره نگاهي باو كرد و گفت آيا تو هم كمر قتل مرا بستهاي و در غذاي من سوزن قرار دادهاي و فقيه ديگر كارش بجائي رسيد كه گمان ميكرد كه در دادن عوض نيت شرط است و دست خود را دراز ميكرد كه اجرت حمامي را بدهد و همينكه حمامي دست ميآورد كه بگيرد فقيه دست خود را عقب ميكشيد چون شك ميكرد كه آيا نيت كرده و آيا مقارن با اين عمل شده است يا نه و ديگري بود كه كارش باينجا رسيد كه همه مردم را نجس ميشمرد و با آنها غذا نميخورد و از ظرفشان آب نميخورد و مس آنها را نميكرد و بر فرششان نمينشست هرگز پس اي برادر بپرهيز از آنكه خبيث را بخودت عادت بدهي [ص 137] و متمكن در فكر خودت قرار بدهي كه ديوانه ميشوي زيرا كه وسواس جنون پنهاني است و جنون فنون است و خبيث ميخواهد كه تو را بتعب بياندازد و هلاك نمايد و دين و دنيا و آخرت تو را فاسد نمايد و دين وسيعتر است از اين تنگيها و خداوند براي شما آساني را خواسته و سختي را نخواسته و در دين بر شما حرجي قرار نداده پس مخالفت كن خبيث را بترك عادات منحرفه پيش از آن كه متمكن شود و مستولي شود بر تو و قادر نشوي بر مخالفت او و شايد كه مشتبه بكند بر تو كه اين وساوس از تقوي است و از شدت مبالات بدين است و ترك اين وساوس تهاون در شرع است و دروغ ميگويد خبيث زيرا كه او ميخواهد مطاع باشد و شايد كه در معاصي نتوانسته است تو را مطيع نمايد پس از جهت طاعات آمده است نميبيني كه اين وسواس در بعضي امور است دون بعضي و اگر تقوي بود در جميع امور بود و در حقيقت شياطين نفوس ناقصهاي هستند كه براي آنها جهات خاصهاي است و شيطان هر جهتي كه غالب شود تو را در همان جهت منحرف مينمايد .
زمين سيّم - و آن زمين طبع است كه در مقابل آسمان سيم است كه آسمان خيال باشد و در اين زمين شياطيني است كه باطن آنها سرد و تر است و ظاهرشان گرم و خشك و اينها همينكه مستولي شدند بر كسي خيالات او را فاسد و منحرف ميكنند از راه حق و اعتدال و هر كس را بر حسب قابليت او و طبع او و ميل او فاسد ميكنند و اين شأن هر نوعي از شيطان است در هر صنفي از مردم زيرا كه هيچ حادثهئي در عالم متحقق نميشود مگر بفاعلي و قابلي و انسان كوني قابل است براي هر كه در او سكني نمايد و او را در مراد خودش استعمال نمايد و آن ساكن قوه فاعله است كه بحسب طبع خودش كار ميكند و انسان قابلي است كه بر حسب طبع خودش منفعل ميشود مثل آئينه كه شبح شاخص در آن ميافتد بر حسب رنگ و هيئت آئينه و بر حسب شبح شاخص نيست مگر اينكه آئينه داراي رنگ و هيئتي كه مخالف [ص 138] شاخص باشد نباشد پس همينكه شيطان در انساني ساكن شد اثر او ظاهر ميشود بر حسب طبع و ميل انسان پس در بعضي وسوسه زنا ميكند باين جهت كه داعي آن كثرت شهوت است و در او موجود است و در بعضي وسوسه شرب خمر ميكند و در بعضي وسوسه دروغ گفتن و هكذا و نميشود كه شيطاني در كسي وسوسه خوردن عذره نمايد با اينكه آن هم حرام و نجس است مثل خمر زيرا كه داعي آن در انسان نيست و در كمتر كسي وسوسه ميكند كه خودش را بكشد با اينكه آن هم حرام است مثل كشتن ديگري پس وجود انسان وجود قابلي است و ملك و شيطان در انسان دو فاعل دعوتكننده هستند خداوند ميفرمايد حكايت از شيطان كه من سلطنتي بر شما نداشتم الا اينكه خواندم شما را و استجابت نموديد مرا و خود را ملامت كنيد پس امتثال ميكند انسان دعوت شيطان را بر حسب استجابت و ميل و طبع خودش همچنانكه دانستي خلاصه شياطيني كه ساكن در اين زمين هستند استيلاء آنها بر خيالات انسان است و بر حسب ميل و طبع خيال او وسوسه ميكنند پس كسي كه در او داعي رياست غالب است بر حسب حرارت و يبوستي كه در مزاج او غلبه دارد اگر اين كيفيت با سوداء ممزوج است ادعاي مقامات عاليه ميكند و شياطين در خيال او تصوير ميكنند چيزهائي را كه به آنها ادعاي مكاشفات ميكند و بسا ادعاي ربوبيت يا نبوت يا ولايت ميكند اگر شياطين زمين چهارم هم در آن شركت نمايند و اي بسا كه از تخيلات اولياء او بر او خبر ميآورند پس او هم خبر از آنها و از بعضي وقايع ميدهد و ادعاي مشاهده ميكند پس مدعي ارشاد و هدايت ميشود پس اولياء او مطيع او ميشوند و تصديق امر او را ميكنند و چيزي كه دلالت بر فساد امر او ميكند يا نفس ادعاي او است مثل ادعاي ربوبيت با اينكه مخلوق عاجزي است يا ادعاي نبوت با اينكه محمد صلي الله عليه و آله [ص 139] خاتم پيغمبران است يا ادعاي امامت با اينكه ائمه اثنيعشر عليهم السلام معروفند به انسابشان و اشخاصشان و يا ادعاي ولايت و كمال با وجود نداشتن علم باديان و اصول و فروع آنها و ساير علوم و بيتقوائي و نداشتن اعمال صالحه زيرا كه كمال حق متحقق نميشود در كسي مگر با علم و عمل و با نداشتن حكمت و استيلاي بر موجودات و عدم استجابت دعاء و امثال اينها از موازين بين اهل حق و باطل فرق گذارده ميشود و اگر حرارت و يبوست غالبه در انسان بممازجه خون است پس اين شياطين در نفس او ادعاي رياست ميكنند بقهر و غلبه و ياغيگري و ظلم و ستمكاري و او را بخيال سلطنت مياندازند و خيال حكومت و امثال اينها و اگر حرارت و يبوست صرف است و ساير اخلاط در مزاج او مقهورند و حكمي ندارند پس وسوسه ميكنند در او تكبر و عجب و بخل و حسد و تهور و امثال اينها را و اگر سوداي مزاج او غالب است پس وسوسه ميكنند در او كنارهگيري و وحشت از خلق و مكر و حيله و انزواء و ترس و امثال اينها و اگر در مزاج او بلغم غالب است با ممازجه خون وسوسه ميكنند در او حب زنا و لواط و شهوت غنا و لهو و استعمال آلات لهو و امثال اينها را و اين وساوس اكثر بمناسبت ظواهر امزجه اين اشخاص است و بر اينها قياس كن ماسواي اينها را و علامت فساد اين خيالات مخالفت اينها است با شرع و طريقه حقه زيرا كه ميزان مستقيم شرع است پس هر گاه كسي در نفس خود خيالي ببيند كه بر او غالب شده است پس آنرا با موازين خداوند بسنجد پس اگر ديد مخالف آنها است پس بداند كه از شياطيني است كه در اين زمين سكني دارند پس بترسد از آن خيال و مخالفت كند آنرا و خيال خود را با شرع مطابق نمايد تا وقتي كه اين شياطين مستولي نشدهاند و متمكن در او نشدهاند زيرا كه اگر در كسي متمكن شوند كمتر اتفاق ميافتد [ص 140] كه مفارقت نمايند و درد بيدرمان در اين حال اين است كه اين شياطين ممازج با گوشت و خون و جاري مجراي روح ميشوند و انسان دعوت آنها و تسويلات آنها را از خود ميپندارد تا حدي كه اگر بگوئي اينها از شيطان است غيرت بخرج ميدهد و حميت و عصبيت ميكند در حالي كه حقيقتا غيرت بر شياطين ميكند و حمايت آنها را مينمايد زيرا كه با خود او متحد شدهاند پس تصديق نخواهد كرد و از خيال خود دست برنميدارد و واجب است بر كسي كه مراعات نفس خود را دارد كه مخاطره نكند بنفس خود و از اين خيالات برگردد در اول ورود آنها مادامي كه از آنها تألم دارد زيرا كه تألم از اين خيالات دليل عدم تمكن شياطين است و معلوم است كه روح الايمان او باقي است و نمرده است نديدهاي كه مرض مفاصل اميد بهبودي آن هست مادامي كه انسان حس درد مينمايد پس همينكه درد زايل شد دليل اين است كه طبيعت مأيوس از علاج و بهبودي او است كه اعراض از آن نموده پس اميدي در آن نيست زيرا كه طبيب با كمك طبيعت مداوا ميكند و وقتي كه طبع اقبالي ندارد طبيب بتنهائي قادر بر دفع مرض نيست پس مادام كه از معاصي و خيالات تألم داري فرصت را غنيمت بشمار و آنها را دور كن و استعانت بخداوند بجو با دعاهائي كه گذشت و اعمال صالحه و توجه به عليين و اهل آن و اعراض از سجين و معذلك گاهي احتياج ميشود به تعديل طبيعت با دواها و رعايت اكل و شرب زيرا كه مدخليت زياد دارد و تسهيل ميكند امر را پس اين است اندكي از شرح بسيار وساوس اين شياطين و اما ساير آنچه ذكر ميشود در معالجه به ضد عيبي در آن نيست الا اينكه خيلي بعيد و مشكل است مثل معالجه كبر بملازمت خشوع و علاج شهوت بملازمت تذكر مرگ كه هادم لذات است و علاج عجب بملازمت فكر در معايب [ص 141] نفس و امثال اينها كه در كتب قوم مذكور است و ما اطاله كلام نميكنيم و بهترين اقسام اين علاج فكر در آن چيزي است كه ضد با اين وسوسه است و اين است بينائي از كوري و نور در تاريكي و برطرفكننده كسالت پس غافل مشو و افضل آن تفكر در حق و اهل حق است و در اخلاق ايشان زيرا كه تأثير زياد دارد همنشيني با ايشان زيرا كه طبع از همنشين خود اكتساب ميكند و عمل او را فرا ميگيرد و نزديكترين اوقات شيطان به انسان وقتي است كه انسان تنها باشد كمتر سالكي كه بتنهائي سير ميكند از شر شياطين نجات مييابد و عادت بر اين جاري نشده است و اميد كمال بنحو خلاف عادت خود از اماني شيطان است كه از پيروي آن نهي شده است يعدهم و يمنيهم و مايعدهم الشيطان الا غرورا پس داخل خانهها بشويد از در خانهها و خرق عادت معجزه است و تو اهل آن نيستي پس آنچه كه عادت پروردگار بر آن جاري شده است پيروي كن و تدبر كن و خود را ملتفت باش و لا قوة الا بالله العلي العظيم .
زمين چهارم - و آن زمين شهوت است در مقابل آسمان محبت و معرفت كه آسمان چهارم است و قطب آسمانها است در ظهور كه در حقيقت آسمان هفتم است و در درجه او است و از اين باب است كه روايت شده است ضراح در آسمان چهارم است و روايت شده است كه در آسمان هفتم است و اختلاف بين دو روايت نيست زيرا كه آسمانهاي بالا استمداد از او ميكنند و در رتبه پائينتر از او هستند و برتري آنها بر آسمان چهارم در ظاهر مثل برتري سر است بر قلب و اين آسمان در وسط واقع شده همچنين است زمين چهارم كه در حقيقت زمين هفتم است الا اينكه ظاهر به قطبيت شده است و ساير اراضي [ص 142] بر او دور ميزنند و آن زمين شهوت است و در آن شياطيني است كه ظاهر آنها برودت و رطوبت است و باطن آنها حرارت و يبوست و شغل اينها گمراهي خلق است بدوست داشتن غير خداوند و تقرب بغير او و دوستي غير اولياء او و گرفتن نواميس و رضا بغير خداي سبحانه و تسليم براي غير او و نفوذ اين شياطين در انسان از همه شياطين بيشتر است و اتحاد آنها بيشتر و تميز دادن شبهات آنها از حق مشكلتر و سختتر و همينكه مستولي بشوند بر كسي بطوري متحد با انسان ميشوند كه گمان ميكند خود او است و وادار ميكنند او را به گرفتن شركاء و امثال براي خدا و اختيار ديگران از غير اولياء خدا و ملازمت نواميس باطله و اي بسا وقتي كه مستولي شوند وادار ميكنند او را بر ادعاء ربوبيت و نبوت و ولايت و رياست و وضع شرايع و بدعتها و بسا تا حدي استيلاء و غلبه بر بعضي چيزها از او ظاهر شود پس در اين هنگام نجاتي از ايشان نيست مگر بتوفيق خداوند و اما در بادي امر ممكن است استخلاص از ايشان بتوجه بسوي خداوند و تضرع بسوي او و توسل باولياء خدا و توجه بايشان و ملازمت خدمت ايشان و بسياري ذكر و فكر در عظمت پروردگار و نعمتهاي او و عظمت اولياء او و اخلاق پسنديده ايشان و قبايح ديگران و متشبهين اولياء تا شايد از شر آنان نجات يابد و در ملازمت شرع و اعمال صالحه نجات از شرور انواع شياطين است چرا كه آنها ساكن نميشوند مگر در مواضع كثيفه رجسه و شرع تطهيركننده انفس است از هر پليدي و رجسي و دوركننده هر روح خبيثي است كه متعلق به انسان شود پس بر تو باد بملازمت فرايض و نوافل و آداب و سنن و اجتناب محرمات و مكروهات مهما امكن كه هيچ چيز براي دفع شياطين نافعتر از اين نيست و در آنچه ذكر كرديم كفايت است .
زمين پنجم - آن زمين غضب است كه در مقابل آسمان پنجم است [ص 143] آسمان وهم و در اين زمين شياطيني است آتشي كه شغل آنها گمراهي مردم است به غضب كردن براي غير خدا و عداوت اولياء خدا و دوستان خدا و قساوت و خونريزي و شرب خمر و دروغگوئي و افتراء بر خدا و رسول و اولياء ايشان و تهمت بستن بر ايشان و قسم دروغ و دشمني و اعمال بد و فساد و اضطراب رأي و كمي ثبات و كمي حياء و افراط در ناداني و جفا و وقاحت و لجاجت و چشمپوشي از حق و كبر و بسا دعوت كنند او را به بتپرستي و اگر ممكن نشود شركاء بر خلاف اولياء الله ميگيرند و اينها شياطيني هستند بسيار سخت و خشن كه همينكه بر كسي مستولي شوند عداوت از دهن او ظاهر ميشود و تسليم براي حق و اهل حق را ترك ميكند و آنقدر غلظت و خشونت ميكند كه نصيحت ناصح را قبول نميكند و او را متهم ميكند و اين شياطين توهمات انسان را فاسد ميكنند تا آنجا كه حق را باطل ميبيند و منكر را معروف و معروف را منكر ميداند و كار بد را عفت و عفت را فاحشه ميپندارد و نيكي را زشت و زشت را نيكو ميبيند و دوست را دشمن و دشمن را دوست ميانگارد پناه ميبريم بخدا از شر اينها و علاج اين شياطين از اول و آخر سخت است مگر اينكه رحمت پروردگار شامل شود پس هر زمان كه احساس بكند انسان در نفس خودش توهمات فاسده را بايد مبادرت به اصلاح مزاج نمايد و تبريد نمايد و تضرع به خداوند نمايد و ملازم شرع باشد و ذكر بسيار نمايد و در الطاف خداوند نسبت به بندگان از بر و فاجر و شمول نعمتهاي او و مدارا و حلم و رحمت پروردگار بر همه اصناف خلق و مدارا و ملايمت اولياء خدا فكر بسيار نمايد و پناه بخدا ببرد و دعاهاي سابقه را زياد بخواند و رفق و مدارا نمايد و با رفقاء صاحب علم و ملايمت بسيار معاشرت كند زيرا كه معاشرت جدا مؤثر است بلكه اثر آن از بسياري از دعاها بيشتر است زيرا كه دعاهاي تو آثار تو است و تو هماني كه هستي و معاشرت صالحين [ص 144] نافعتر از دعاها است زيرا كه آنها اثر در تو ميكنند و اهل صلاحند و بين اين دو امر تفاوت بسيار است پس بر تو باد بملازمت برادران صالح و خدمت ايشان كه در ايشان است شفاي از هر درد و امان از هر ترسي و حفظ از هر شيطاني و انس از هر وحشتي و نيافتم در جميع سنن و شرايع سنت و شريعتي بهتر و گرانبهاتر و شريفتر و كاملتر و نافعتر و مفيدتر و بزرگتر از مصادقه با اخوان و ملازمت ايشان و نميدانم چه دارد كسي كه برادر ندارد و چه ندارد آنكه برادر دارد و چه ديني دارد آن كسي كه متدين به اين دين نيست برادر تو دين تو است هر چه ميتواني در دين خود احتياط كن خدا را ميخوانيم به اسم بزرگ او كه اين فريضه بزرگ را كه بزرگتر از آن فريضهاي نيست از ما ادا فرمايد هميشه و بداهة اين شعر به خاطرم آمد :
ليس لمن ليس له اخوة دين و لا دنيا و لا آخرة
و قسم بخدا كه اينطور است و بس است كه خداوند خبر ميدهد از غير مؤمنين كه آنها با اختلاف و شقاقي كه داشتند مشرف بر آتش بودند و وقتي كه ايمان آوردند برادر شدند و فرمود و اذكروا اذ كنتم اعداءا فالف بين قلوبكم فاصبحتم بنعمته اخوانا و كنتم علي شفا حفرة من النار فانقذكم منها و خداوند اهل بهشت را وصف فرمود بقول خودش اخوان علي سرر متقابلين پس اهل شقاق و نفاق تنها هستند و شيطان در وقت تنهائي انسان زودتر بر او مستولي ميشود همچنانكه در خبر وارد شده است و تفصيل آن گذشت و از اين جهت است كه شيطان مستولي بر اهل شقاق شده است وقتي كه آنها را تنها يافته و ترغيب نموده است آنها را بر اختلاف و تنفر كه هميشه بر آنها مستولي باشد انما يريد الشيطان ان يوقع بينكم العداوة و البغضاء في الخمر و الميسر و يصدكم عن ذكر الله و عن الصلوة فهل انتم منتهون و خمر و ميسر بعضي از اسباب شيطان است [ص 145] و منتهاي مراد او ايجاد عداوت است و دشمني و تفرقه كه ضد غرض پروردگار است و غرض پروردگار تأليف است همچنانكه دانستي و مستولي بر دوستان خودش شده كه نمييابي هيچيك آنها را كه هرگز با هم اتفاق و برادري داشته باشند پس آيا متذكر ميشويد اي برادران من و آيا نظري بنفس خود ميكنيد و آيا برادري ميكنيد و عقد اخوت را محكم ميبنديد و آيا وفاي بآن عهدها ميكنيد خدايا پناه ميبريم بتو از اختلاف و از تو مسألت ميكنيم ايتلاف را پس روزي من بفرما بحق اولياء خودت صلوات الله عليهم بالجمله نيافتم غرضي براي پروردگار از فرستادن پيغمبران و نازل كردن كتابها و وضع شرايع و حدود مگر همين و اين است قطب دين و مركز شرع مبين و نردبان بسوي شناسائي خدا و وصول بقرب جوار او و به مثل اين بايد عمل كنند عملكنندگان .
زمين ششم - زمين الحاد است كه در مقابل آسمان ششم آسمان علم است و در اين زمين شياطين ملاحده هستند كه طبع ايشان حرارت و رطوبت است و شغل ايشان برگرداندن كلمات است از موضع آنها و گذاردن چيزها در غير محل خود و برگرداندن حق به باطل و داهيه اين شياطين و تلخي اينها از جميع شياطين سابقه بعد از شياطين زمين چهارم بيشتر است و بيشتر تعلق اينها به علماء سوء است و طلاب علم و همينكه مستولي بر انساني شدند وسوسه ايشان تأويلات باطله و تمسك به متشابهات است و اما الذين في قلوبهم زيغ فيتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنة و ابتغاء تأويله پس خراب ميكند اساس شرايع و احكام را و تأويل ميكند كتاب خدا را بر غير مراد او و سنت را بر غير مراد پيغمبر پس بازميدارند مردم را از حق با براهين باطله و ادله گمراهكننده و دين مردم را بر مردم مشتبه ميكنند و واميدارند آنها را بر ترك ظواهر دين و همچو اظهار ميكنند كه ما اهل باطنيم [ص 146] و دروغ ميگويند لعنت خدا بر ايشان زيرا كه باطن نسبت به ظاهر مثل روح است در جسد كه هيچ جسدي زنده نيست مگر با روحي و هيچ روحي ثابت نيست مگر با جسدي پس ظاهري نيست مگر بباطن و باطني نيست مگر با ظاهر و همين دليل كفايت است كه پيغمبر صلي الله عليه و آله كه با اهل جاهليت و يهود و نصاري مسابقه نمود و اديان آنها را نسخ نمود و خدايان آنها را سب فرمود و شكست و دين جديد آورد اگر دين او غير ظاهر اين دين بود البته تأويلات فرمايشات خود را در اول ميفرمود و همانها را ظاهر دين خود قرار ميداد و حاجت نبود ظاهري را بياورد كه غير مراد او باشد و مراد او تأويل باشد و حال اينكه مردم باك نداشتند در عقايدشان كه عزير را پسر خدا بخوانند و عيسي را پروردگار بدانند و سنگها و چوبها و معادن بلكه خرماها را خدايان خود بگيرند و اعمالشان صفير زدن و دست زدن و كشف عورت و فحشاء و منكر و بغي بود و اگر آنها را به اين نوع تأويلات گمراهكننده دعوت ميفرمود زودتر اجابت ميكردند از اجابت اين شرع زيرا كه بر آنها آسانتر و مناسبتر با طبايع آنها بود پس امر آن حضرت باين ظواهر و ملازمت خود او براي اين ظواهر و آن همه مشقتي كه متحمل ميشد و عمل ميفرمود تا جائي كه پاهاي مقدسش از طول قيام در عبادت ورم كرد تا خداوند بر او نازل فرمود طه ماانزلنا عليك القرآن لتشقي ما قرآن را نازل نكرديم بر تو كه بتعب بيفتي پس اين واضحتر دليلي است بر بطلان اين تأويلات و الحادات خلاصه همينكه اين شيطان مسلط شود بر انساني عليم اللسان غنيمت ميشمارند او را و او را هيكلي براي خود قرار ميدهند و هيچ وسيله براي گمراهي خلق براي اين شياطين بهتر از اين هياكل نيست پس اين جماعت هيكلهاي شيطانند كه ميايستند براي تأويل دين و تحريف [ص 147] شرع مبين تا دين را از مورد و موضع خود برگردانند و بر غير مراد خداوند و رسول او صرف نمايند و مطالب شيطان را كه فساد عالم در آن است بجاي آن گذارند و همينكه در انساني متمكن شدند قراين وهميه و ظنيه بر آن تأويلات آماده ميكنند و ظنون و خيالات آنها را مؤكد مينمايند تا جائي كه اسم آن را يقين ميگذارند و كشف و عيان مينامند و نجاتي براي اين جماعت از اين ورطه نيست مگر رحمت پروردگار شاملشان شود پس زينهار زينهار بترس و هر وقت در نفس خودت ميل باين الحادات و تأويلات فاسده يافتي كه مخالف با ظواهر دين است پس خودداري كن و درياب نفس خود را و او را وادار بر عمل بظواهر دين و در احوال انبياء و مرسلين و اولياء مقربين و بشدت تمسك ايشان بظواهر شرع و دين بسيار نظر كن و ملتجي بشو بسوي آن عدولي كه خداوند در هر عصري براي برانداختن تحريفات غلوكنندگان و علوم بياصل مبطلين و تأويلات جاهلانه جهال قرار داده است و متمسك بذيل ايشان بشو و مرض خود را بر ايشان عرضه كن تا تو را معالجه نمايند و از انحراف به ميانهروي و ايمان بظواهر و بواطن برگردانند و بيشتر ميل اين نوع شياطين بسوي نصرانيه و صوفيه و علوم باطله آنها است و طالب رياست علميه هستند و امر بمنكر و نهي از معروف مينمايند و اظهار ملايمت و حسن خلق در غير موضع خودش و حلم در غير محلش ميكنند و صلح كل هستند و با مؤمن و كافر مدارا ميكنند و امثال اين تلبيسات با مردم بجا ميآورند و نجاتي از شر اين جماعت و هياكل آنها نيست مگر بپناه بردن بخداوند و تمسك به دو ريسمان او كه كتاب خدا و سنت پيغمبر صلي الله عليه و آله است و تمسك بسنن و شرايع و حدود و احكام و اعراض از علماء سوء و صوفيه و ملاحده و اقبال و ملازمت علماء صالح پرهيزگار كه خلفاء خدا و رسولند در ميانه بندگان و نجاتي نيست [ص 148] جز كثرت ذكر و فكر در طريقه انبياء و اوصياء سلام الله عليهم .
زمين هفتم - آن زمين شقاوت است كه در مقابل آسمان هفتم آسمان عقل است و در اين زمين شياطيني هستند كه طبايع آنها سرد و خشك است و اينها سختترين شياطينند در اغواء نمودن و نفوذ كردن در انسان بعد از شياطين زمين چهارم و از همه شياطين چسبندهترند در انسان و بسيار كم ممكن است نجات از شر اينها وقتي كه تعلق به انسان بگيرند و بيشتر ميل ايشان بيهوديت است و وارد آوردن هم و غم و حيرت و وحشت و هرزگي و حيله و بخل و خيانت و مكر و خلف وعده و نفاق و منكر و حسد و بدنفسي و بدخواهي و مأيوسي از رحمت پروردگار و ايمني از مكر پروردگار و بدگماني و تنفر از حق و از خداوند و رسل او و اولياء او پس همينكه مستولي شدند بر انساني نعوذ بالله او را دعوت بامثال اين منكرات مينمايند و با اصل طينت انسان ممزوج ميشوند و تميز داده نميشوند با اصل طينت پس بسبب ايشان انسان شقي ميشود و استحاله ميشود بنوع اين شياطين تا اينكه يكي از اينها ميشود و از ديدن حق كور ميشود و از شنيدن آن كر و از گفتن حق گنگ ميشود و فهم نميكند حق را كه گويا جمادي است كه تعقل ندارد و نميبيند و نميشنود و اگر چه حق روشنتر از روز باشد بلكه طبعا دشمن حق و اهل آن ميشود و از حق نفرت و وحشت دارد و همين كه اسم خداوند برده شود قلب او مشمئز ميشود و همينكه اسم ديگران شود خوشوقت ميشود نعوذ بالله و حق را انكار ميكند و اگر چه بآن يقين كرده باشد و دوستي باطل و انكار حق را بقلب خود ميآشاماند و بر گوش و چشم او مهر ميشود و بر چشم او پرده آويخته ميشود و كفر بر او طبع ميشود نعوذ بالله و نجاتي براي او نيست مگر اينكه خداوند خواسته باشد پس بايد بر حذر باشد كسي كه خود را ملتفت است كه باينجا برسد كه نجات نداشته باشد هرگز و سبب استيلاي [ص 149] اين شياطين فرو رفتن در معاصي است و مجالسه اهل دنيا و اعراض از اولياء خدا و ترك فرايض و اين قول خداست كه ميفرمايد ثم كان عاقبة الذين اساؤوا السوءي ان كذبوا بآيات الله و كانوا بها يستهزؤن پس بترسيد اي برادران من كه مسلط بشوند بر شما اين شياطين بواسطه بسياري انهماك در گناهان و ترك شرايع و عادت بدهيد خود را به بسياري ذكر و فكر و ملازمت طاعات و كنارهگيري از سيئات تا اين شياطين بشما نزديك نشوند پس هلاك شويد و اين شياطين وقتي كه مستولي شوند عادة نجاتي از شر ايشان نيست و لكن در بادي امر ممكن است خلاص از ايشان بتوبه و ترك معاصي و اجتناب از معاشرت دهريه آنها كه ايمان بخدا و رسول صلوات الله عليهم و اولياء ايشان و ايمان بروز جزا ندارند و چقدر بسيارند از اين قبيل در ميانه مردم و اگر چه بسبب تقيه از مسلمين عقايد خود را اظهار نكرده باشند و ممكن است خلاص از اين شياطين به دوري از اهل دنيا زيرا كه آنها هياكل شياطينند و تقيه آنها كم است و اظهار بيديني بيشتر ميكنند و طبع دزد است و از طبع ديگر ميدزدد و بشكل او ميشود و استحاله به نوع آن ميشود و معاشرت زياد كه با آنها نمودي ايمان تو خرده خرده ضعيف ميشود تا روح الايمان در تو بكلي ميميرد و بفرايض تهاون ميكني و ارتكاب معاصي بزرگ را آسان ميشماري پس شبيه بآن شياطين ميشوي و آنها باين مناسبت متعلق بتو ميشوند پس بترس مادامي كه باقيه از ايمان در تو هست و علامت آن در جميع مراتب تألم تو است از خطرات اين شياطين و كراهت تو است آنها را و مادام كه متألم ميشوي بدان كه استحاله به آنها نشدهاي و نمردهاي و مريض هستي كه علاج تو ممكن است پس از سجين و اهل آن اعراض كن و برو بسوي عليين و اهل آن تا مرض تو بهبودي يابد و نميري و اما كسي كه از اين خاطرات و القاءات خلاف [ص 150] حق متألم نميشود پس بدان كه او مستحيل به شيطنت شده است و منقلب بنوع آنها شده و نجاتي براي او بعد از آن نيست نعوذ بالله زيرا كه تا انسان عمل نيكو نكند بهبودي حاصل نميكند و اگر مستحيل به شيطنت شد از شيطان حسنه سرنميزند پس بهتر نميشود و استحقاق شفا از خداوند پيدا نميكند و اگر عادة جايز بود و بهبودي كسي كه مستحيل به شيطنت شده است ممكن بود اصلاح جميع شياطين و كفار ممكن بود و اين خلاف عادت است من يعمل مثقال ذرة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة شرا يره ، و ليس للانسان الا ما سعي و كيست كه هدايت بكند كسي را كه خدا او را گمراه كرده و خداوند هدايت نميكند قوم ستمكاران و كفار و بدكاران را زيرا كه آنها قابل هدايت نيستند بكفرهم لعناهم و جعلنا قلوبهم قاسية و اي بسا اين شياطين انسان را وادار به كهانت و علوم غريبه نمايند كه شبه معجز و سحر و امثال اينها از آنها ظاهر شود و اين قبيل چيزها را كه در خود ميبيند درباره انبياء خدا گمان ميكند كه كارهاي آنها از اين راه بوده و از اين علوم بوده است و آنوقت يقين بمعجز نميكند و مردم نادان كه از امثال اين امور از اين هياكل شيطان ببينند درباره انبياء خدا سلام الله عليهم بدگمان ميشوند و گمان ميكنند خارق عادات ايشان با اين شعبدهها بوده است نعوذ بالله پس يقين بانبياء خدا نميكنند و آنها را هم شيطان هيكل خود قرار ميدهد و دامهائي براي گمراهي ساير خلق قرار ميدهد و آنها را هم بشقاوت مياندازد نعوذ بالله .
ختام رساله است كه تماميت آن باين است . بدانكه ما در ساير كتب خود در خلقت شياطين بسط دادهايم و اينجا مقام تفصيل نيست لكن بر سبيل اجمال ذكري ميكنيم بدانكه شياطين خلقي هستند كه از رحمت پروردگار دور و مطرودند و از طينت سجين خلق شدهاند [ص 151] ماده ايشان از ظلمت و صورت ايشان از نقمت است و بسوي غير خداوند دعوت ميكنند و آنها اصناف متعدده هستند بعضي از آنها شياطيني هستند جماديه و آن هر جمادي است كه از وضع اولي الهي منحرف شده و در وقت عرض تكليف كافر به خداوند شده است بنا بر اينكه جمادات هم صاحب روح و شعورند مگر اينكه روح آنها ضعيف است و ما در ساير كتب خودمان استدلال كردهايم كه هر چه داخل در عرصه ايجاد شده است صاحب شعور است و كفايت است قول خداي سبحانه و ان من شئ الا يسبح بحمده و لكن لاتفقهون تسبيحهم پس جماداتي كه كفر بر آنها طبع شده است بسوي غير خدا هميشه دعوت ميكنند و همينكه مستولي شوند بر كسي وقتي كه اخلاط بدن او فاسد شده باشد او را دعوت بسوي خلاف صلاح و صواب ميكنند و دعوت ميكنند به آنچه كه فساد بدن او در آن است و اين جماعت شرشان از ساير شياطين كمتر است و ضعيفترند و گاهي بشياطين نباتيه چيزهائي ميآموزند و گاهي از آنها تحصيل كمالي ميكنند و هر كس عمل بشرع نمايد تا طبايع او معتدل شود اين شياطين از او فرار ميكنند و هر كس ترك عمل بشرع نمايد تا طبيعت او فاسد شود و از وضع الهي منحرف شود محل سكناي شياطين ميشود كه در او وسوسه ميكنند و دعوت ميكنند به آنچه فساد بدن او در آن است و مسكن ايشان معده انسان است و فوق اين شياطين شياطين نباتيه هستند و آن هر نباتي است كه از وضع الهي منحرف شده و در وقت عرض تكليف كافر به خداوند شده است و مسكن و پايتخت ايشان در بدن انسان كبد است و از آنجا در ساير بدن منتشر ميشوند و دعوت ميكنند بجذب و هضم و دفع و امساك چيزهائي كه سزاوار نيست و صلاح طبيعت در آن نيست و سبب فساد است و اينها دائما اغواء ميكنند انسان را به خواهشهاي منكره و راه خلاص از اينها تمسك بشرع مبين است [ص 152] كه حركت و سكون و خواب و بيداري و خوردن و آشاميدن و ساير اعراض را معتدل نمايد زيرا كه شرع دعوت بتعديل مزاج و استقامت ميكند و هيچ چيز را فروگذار ننموده و از شرع است تعديل مزاج به واسطه طب و معالجه آن در موقع لزوم و اين مطلب هم براي دفع اين دو نوع از شياطين دخالت عظيم دارد و علاج طبي از شرع است و در موقع حاجت امر بآن شده است و بسا اين شياطين در عمل خودشان بواسطه شياطين اولي تكميل ميشوند و از آنها اكتساب ميكنند و گاهي آنها را تكميل مينمايند و بسا كه هر دو طبقه از شياطين حيوانيه بعض چيزها را تعليم ميگيرند و اين دو نوع از شياطين به آسمانهاي وجود انسان و آسمانهاي خارجه بالا نميروند و محل ايشان در ظاهر و باطن طبايع عنصريه است و شياطين نباتيه قوتشان از شياطين جماديه بيشتر است و دخالتشان در انسان زيادتر و چسبندگي آنها بيشتر و فوق اين شياطين شياطين حيوانيهاند كه از باطن افلاك خلق شدهاند و در وقت عرض تكليف كافر بخداوند شدهاند و سابقا به آسمانها بالا ميرفتهاند و براي استراق سمع در جائي مينشستند و الآن ممنوع شدهاند و بواسطه بعثت پيغمبر صلي الله عليه و آله در عالم و انسان كبير دفع شدهاند از آسمانها و اما در انسان صغير اگر پيغمبر عقل او در او مبعوث شده است شياطين را از آسمانهاي وجود او منع كرده و الا فلا و مسكن ايشان در انسان لحم صنوبري است پايتخت آنها است و از آنجا بساير بدن منتشر ميشوند و اينها از اصناف اوليه گمراهترند و دفع آنها سختتر و وسوسه آنها بيشتر دعوت ايشان به نگاه كردن و شنيدن و بوئيدن و چشيدن و لمس كردن چيزهائي است كه سزاوار نيست و شهوت و غضب است و اينها اصناف مختلفه هستند باندازه اختلاف اصناف حيوانات از بهائم و درندگان و حشرات و چهارپايان و غير اينها و هر يك دعوت [ص 153] به مقتضاي طبع خود ميكنند پس همينكه نوعي از اينها مستولي بر انسان شد او را بطبع خود واميدارد و براي آنها دلها است كه فهم نميكنند بآن و چشمها است كه نميبينند با آنها و گوشها است كه نميشنوند با آنها نيستند مگر مثل چهارپايان بلكه گمراهترند اين جماعت غافلانند و اين شياطين از كمال شياطين جنيه و فضل گمراهي آنها كامل ميشوند و شياطين سابقه را تكميل ميكنند و گاهي هم از آنها اكتسابات ميكنند و فوق اينها شياطين جنيه هستند و شر اينها از شياطين اوليه زيادتر و فسادشان بيشتر و نفوذشان در انسان بيشتر است و ممازجه ايشان با روح انسان زيادتر است و اين جماعت از عكس فضل ناطقه قدسيه خلق شدهاند از ظل غيب كرسي و اينها بظاهر آسمانها و باطن آنها بالا ميرفتند و به آسمان خيال ميرسيدند بخلاف شياطين حيوانيه كه آنها فقط به آسمان حس مشترك ميرسيدند و بعد از بعثت پيغمبر صلي الله عليه و آله و روشني آسمانها بنور او ممنوع از صعود شدند و ديگر نميتوانند بالا بروند و اين جماعت وقتي كه با اولاد جان شركت نمايند شر ايشان بزرگتر و بيشتر ميشود و اگر تنها باشند شرشان كمتر است و اما در انسان صغير اگر پيغمبر عقل او مبعوث نشده و آسمانهاي خيال او بنور عقل روشن نشده است به آسمان خيال او بالا ميروند و وسوسه در خيال و فكر و واهمه و علم و عقل او مينمايند نعوذ بالله و عقايد او را فاسد ميكنند و مسكن ايشان در سينه انسان است و نجاتي از شر اين جماعت نيست مگر با ذكر و فكر و علم و حلم و نباهت و نزاهت و حكمت و تضرع بسوي خدا و نظر بعليين و اهل حق و اين جماعت از شياطين انسيه استكمال ميجويند و شياطين اوليه را تكميل مينمايند و گاهي هم چيزهائي كه نميدانند از آنها اكتساب ميكنند و فوق اينها شياطين انسيه هستند كه بزرگترين شياطينند از حيث شر و سختترين آنها از جهت مكر و ضرر اين [ص 154] جماعت بر اسلام و اهل آن از همه شياطين بيشتر است و اينها بظاهر آسمانها و حس مشترك و آسمانهاي خيال بالا ميرفتند تا زير عرش و عقل ميرسيدند و استراق سمع مينمودند و از كلمات ملائكه عقول خبر ميدادند از الهامات و وحي آنها و اما بعد از بعثت پيغمبر صلي الله عليه و آله منع شدند از بالا رفتن آن آسمانها و نميتوانند گوش بدهند و خبر بياورند مگر اينكه دروغ بگويند و به اين جهت خداوند فرموده است و اكثرهم الكاذبون و فرمود يوحي بعضهم الي بعض زخرف القول غرورا و اما در انسان صغير اگر پيغمبر عقل او مبعوث نشده باشد بجميع آسمانهاي وجود او بالا ميروند و نعوذ بالله عقايد فاسده را در قلب او مياندازند و دشمني اولياء خدا و دوستي دشمنان خدا را القاء ميكنند و نجاتي از اينها نيست مگر با توجه بسوي خداي سبحانه و پيروي پيغمبر و اوصياء او و توسل و استشفاء بايشان و دوستي دوستان ايشان و دشمني دشمنان ايشان و دوري از صفات و اعمال و اقوال و افعال و كتب و علوم و اخبار و آثار و آراء آنها و دوري كردن از آنها بقدر فاصله مشرقين و اعراض نمودن از ايشان كلية و همنشيني نكردن با آنها تا بكلي فراموش كند آنها را و ذكر آنها را بعد از آن تصحيح عقايد نمايد با ادله الهيه و براهين نبويه و آثار معصوميه و همنشيني با اولياء خدا و حضور مجالس ذكر ايشان و احياء امر ايشان و نشر فضايل ايشان و مطالعه اخبار ايشان در شب و روز و تأسي بايشان در جميع حركات و سكنات و با ترك اين امور اگر يكي از اين شياطين بر انسان مسلط شود ملامت نكند مگر خود را و از تماميت اين اسباب گرفتن اخوان صالحين است و آمد و رفت با آنها و گفتگوي با آنها هميشه و اين بود آنچه بر ما واجب بود از نصيحت برادران مؤمن و حاجتي كه از اين كتاب داشتيم و بهمين قدر [ص 155] كفايت است پس ختم ميكنم كتاب خودم را بچهار كلمه بليغه كه در گرفتن به آنها نجات و تخلف از آنها هلاكت است .
اول بر تو باد بقرائت قرآن با تدبر زيرا كه در او است بينائي از هر كوري و شنوائي از هر كري و فهم از جهالت و نور از ظلمت و هدايت از گمراهي و حفظ از هر بدي و امان از هر ترسي و كفايت از هر حاجتي .
دويم بر تو باد بمداومت مراجعه اخبار معصوميه زيرا كه كلام ايشان نور و امر ايشان رشد و وصيت ايشان تقوي است و فعل ايشان خير است و عادت ايشان احسان و طبيعت ايشان كرم و شأن ايشان حق است و صدق و رفق و قول ايشان حكم است و حتم و رأي ايشان علم است و حلم و عقل امر بمعروف ميكنند و نهي از منكر مينمايند و احاديث ايشان خبر ميدهد تو را از جميع اينها .
سيم عزم بر عمل باين دو است كه فردا حجت بر تو نباشند و بر نفع تو باشند و علم فرياد ميكند بعمل كردن اگر اجابت شد فبها و الا ميرود و اگر كوتاهي در عمل كردي بر تو باد بتدارك بواسطه توبه و عزم بر عمل زيرا كه قاصر همين است و همين هم عملي است .
چهارم بر تو باد بگرفتن برادران و مصاحبه ايشان و اداء حقوق ايشان و من نيافتم بعد از تتبع تام فريضهاي را بزرگتر از اين و اين مطلب بدون ساير اعمال نافع است و ساير اعمال بدون اين عمل غير نافع است و باين جهت ميبيني كه مردم منتفع به اعمالشان نميشوند بجهت اينكه اين فريضه بزرگ را ترك كردهاند و جميع فرايض فروع اين فريضه است پس همين آخر كتاب ما باشد ليكون ختامه مسكا و في ذلك فليتنافس المتنافسون .
[ص 156] و بتحقيق فارغ شد از نوشتن اين رساله مؤلف و كاتب آن در قريه لنگر شب دوشنبه هفتم جمادي الآخرة چهار ساعت و نيم از شب گذشته از ماههاي سال دويست و شصت و هشت حامدا مصليا مستغفرا .
* * *
تمام شد ترجمه رساله مباركه بر دست مترجم آن در اول ماه رجب هزار و سيصد و پنجاه و دو قمري . از مطالعه كنندگان التماس دعا دارم و تمنا دارم اگر باشتباه يا سهوي برخوردند بكرم خود اصلاح فرمايند و انا العبد ابوالقاسم بن زينالعابدين .
[ص 157]