نجم - براي اولياء دو مرتبه است نقابت و نجابت و براي هر يك از دو مرتبه دو مقام است كلي و جزئي پس مثل نقباء كليين در عالم عرش است و مثل نجباء كليين كرسي است و مثل نقباء جزئيين آفتاب است و مثل نجباء جزئيين افلاك ششگانه است پس نجيب كسي است كه سفرهاي چهارگانه را نموده باشد پس از مقام خلق بسوي حق سفر كرده باشد و مزاج او معتدل شده باشد و طريقه او درست شده باشد و از اضداد اين دنيا جدا شده باشد و از زمينها مهاجرت كرده باشد و با آسمانها مشارك شده باشد پس در مقام حق بحق سفر نمايد پس علم باسماء الله و صفات الله را حاصل كند و بمقام علم بخداوند واصل شود و بمقام يقين و معرفت فائز شود و با قلب و زبان و جوارح خودش عمل بمقتضاي آن نمايد پس از آن از مقام حق بسوي خلق سفر كند و با نظر اني و حقيقي بخلق نظر نمايد تا حقايق چيزها را مشاهده كند و بقدر طاقت بشريه اشياء را علي ما هي عليه في نفس الامر با كشف و عيان ادراك نمايد بعد از آن در درجات خلقي بحق سير و سفر نمايد و اعذار [ص 84] و انذار نمايد و آنچه كه در او وديعه گذارده شده است ابلاغ نمايد و بر تفاصيل و ظواهر مطلع شود بعد از آني كه علم اجمالي حقيقي حاصل كرده بود پس عالم به جزئيات شود پس همينكه باين مرتبه رسيد نجيب است اگر اسفار او بطور كليت است نجيب كلي است و اگر بطور جزئيت است جزئي است و براي هر يك مقام معلومي است و اما نقيب آن كسي است كه بعد از قطع اين اسفار و مشاهده اين ديار خلقيت خود را فاني نمايد و هستي خود را نيست كند و از مقام فؤاد بگذرد و در جميع مراتب اسم خدا شود پس همچنانكه مكونات نمونه كليات بيست و هشتگانه‌اند كه آن فؤاد است تا جسم هشت مرتبه و از عرش تا فرش سيزده مرتبه و از مرتبه جماد تا جامع هفت مرتبه پس اين بيست و هشت مرتبه است اولياء هم نمونه اسماء مربيه اين مراتب كليه هستند پس فؤاد ايشان اسم الله مربي براي فؤادها است و عقل ايشان اسم الله مربي براي عقلها است و هكذا و همينكه باين مرتبه رسيدند فعال و متصرف در وجود ميشوند و حائز رياستين ميشوند كه علم و حكم باشد پس خداي سبحانه بسبب ايشان آنچه ميخواهد اجراء ميكند و ايشان بأمر او عمل ميكنند پس هر چه خواسته باشند بحول و قوه خداوند ميكنند و نميخواهند مگر آنچه خدا خواسته است در قدسي فرمود اطاعت كن مرا در آنچه امر كردم قرار ميدهم تو را مثل خود و مثل صفت است و صفت همان اسم است پس ايشانند اسماء و صفات پروردگار و اگر چه اسماء دنيا باشند زيرا كه حجج عليهم السلام اسماء و صفات عليا هستند پس مقام نقباء مقام خطيري است و باين مقام كه رسيدند بعضشان در جميع مراتب و مقامات كليت دارند و بعضشان جزئي هستند و ايشان اسم خدا هستند در بعضي چيزها و قادرند بر تصرف در بعضي چيزها بهمان اندازه كه اسم خداوند در آنها وديعه گذارده شده و خود اسم او شده‌اند [ص 85] پس نقيب جزئي در مقام كليت نجيب كلي است و در مقام جزئيت نقيب جزئي است پس هر نقيبي نجيب است و نه هر نجيبي نقيب و در اين كتاب مقام تفصيل زياده بر اين نيست و اگر تفصيل خواسته باشي بر تو باد بكتب مفصله ما پس نقيب در مقام اعلي است و از او مدد به نجيب ميرسد و از نجيب بساير خلق ميرسد و براي هر يك حقي معلوم است و شكري معين كه اداء شكرشان واجب است و ساير خلق بمقام نجيب نميرسند و نجيب به نقيب نميرسد و السلام .

نجم - آنكه سابق در وجود است سابق است هميشه و متأخر متأخر است هميشه و براي هر يك مقامي است معلوم و اما قول اميرالمؤمنين عليه السلام و ليسبقن سباقون كانوا قصروا و ليقصرن سابقون كانوا سبقوا معني آن اين است كه آن كسي كه ذاتا سابق در وجود است وقتي كه نازل ميشود بدرجه دانيه و از اينجا شروع بصعود ميكند ناچار بايد درجه بدرجه قطع مراحل نمايد پس در اول سير خودش در مرتبه پائين است پس بسرعت سير ميكند تا بر آن كسي كه در سير مقدم بر او بود و واصل بدرجه بالاتر شده بود مقدم شود و در اين وقت سابق مؤخر ميشود و متأخر سبقت ميگيرد نه اينكه متأخر بالذات متقدم ميشود بالذات و سابق سير او هميشه سريع است و متأخر سير او بطيء است و ملحق بسابق نميشود و براي هر يك از ايشان مقام معلومي است و معني اينكه وقتيكه سابق از دنيا رفت يكي از لاحقين بجاي او ميايستد اين است كه لاحقي كه مخلوق از درجه عليا است ذاتا سير ميكند بسوي مقام خودش و بآنجا ميرسد پس جانشين سابق ميشود نه اينكه متأخر بالذات سابق بالذات ميشود پس بجاي نقيب نمي‌نشيند مگر نقيب و نجيب جانشين او نميشود مگر نجيب و نايب بايد از جنس منوب عنه باشد و الا بجاي او نميايستاد و سد ثلمه او را نميكرد و از اين جهت است كه واجب است وصي از جنس نبي و طينت او [ص 86] باشد پس تدبر كن يك چيز باقي ماند و آن اين است كه هر گاه سابق ظاهر باشد و بميرد واجب نيست كه مردي مثل او در ظاهر جانشين او شود بلكه ظهور و خفاء اولياء بر حسب مصالح زمان است و اگر مصلحت اقتضاء نكند ظهور ولي را پنهان ميماند همچنانكه بعد از حسن بن علي عسكري عليه السلام مصلحت اقتضاء كرد كه حجت پنهان باشد پس پنهان شد بلي زمين خالي از حجت نميماند يا ظاهر مشهور است و يا خائف مغمور همچنين است امر در اولياء پس اي بسا وليي ظاهر باشد و بميرد و مردي بعد از او برخيزد بظواهر امر او و از حيث رتبه دون اوست و آن جانشيني كه مساوي او بود در درجه براي مصلحتي از مصالح پنهان شود همچنانكه امروز حجت پنهان شده است و علماء بظواهر امر او قيام كرده‌اند و مساوي با درجه او نيستند پس نه هر كسي قائم بأمر ميشود بعد از وليي او را مثل سابق گمان بكني حتما و طلب علامت بكني شايد كه اين دون او است و قائم بظواهر امر اوست و جانشين اصلي مخفي شده است و اينجا مزله اقدام است كه شايد جاهل در دين خودش غلو نمايد و مغرور مشو باينكه آن كسي كه قائم بظواهر امر است چيزي از اسرار را اظهار كند كه سابق اظهار آنرا نكرده است براي اينكه اظهار اسرار از علامات هم‌عرض بودن يا اشرفيت نيست نميبيني كه علماء امروز اسراري را اظهار ميكنند كه حجج عليهم السلام در احاديث خودشان افصاح بآن نفرموده‌اند و حال اينكه اشرف از حجج نيستند پس با اين نجم هم شياطين غلوكننده از دلهاي مؤمنين دفع ميشوند ان شاء الله .

نجم - آنكه سابق در وجود است هميشه سابق است خواه زنده باشد يا مرده و همه امداد اول باو ميرسد و از او نازل ميشود بسوي ادني البته ولي ناچار در هر عصري حي سابقي هم بايد [ص 87] باشد كه محل عنايت پروردگار و نظر او باشد و براي او آسمانها دور بزند و زمينها ساكن باشد و علت غائي در بقاء عالم باشد كه اگر نبود عالم فاني ميشد البته و بوجود سابقي كه فوت شده است اكتفاء نميشود براي اينكه او علت غائي براي ثبات عالم بود در زمان خودش و اما براي زمان بعد هم لابد بايد قلبي باشد كه مظهر روح باشد و عالم بسبب او زنده بماند و با قلبي كه از ميان رفته است بدن آينده نميايستد زيرا كه اتصال جسماني ندارند پس در هر عصري قلب موجودي لازم است كه حيوة از او منتشر در بدن موجود بشود و مرجع بدن در آن عصر آن قلب باشد و آن قلب كعبه آنچناني است كه زمين از زير آن كشيده ميشود و باب بدن است كه هر چه بالا ميرود از بدن بسوي او بالا ميرود و آنچه ببدن نازل ميشود از آن باب است و چاره نيست براي بدن از اينكه بشناسد او را و شكر احسان و نعمت او را نمايد و از او استمداد كند و مراقبت او را نمايد و پشت باو نكند و هميشه اقبال باو داشته باشد و اما فائت را بايد دوست داشت و تصديق نمود و دعا كرد و شكر نعمت سابقه او را بجا آورد و حق او را شناخت اما اكتفاء باو نميشود و در اينجا نيز گمراه شدند گمراهان و دشمني نمودند دشمنان و اگر حجت سابق كافي ميبود پيغمبران پشت سر هم نميآمدند و حجتي بعد از حجتي برنميخاست با اينكه حكم حجج غير از حكم ساير مردم است براي اينكه ميت ايشان وقتيكه بميرد نمرده است و كشته ايشان وقتيكه كشته شود كشته نشده است و براي ايشان مقام جمع است و بايشان پر كرده است خداوند آسمان و زمين را تا اينكه ظاهر شد كه خدائي بجز او نيست و اما ساير مردم چنين نيستند و قول خداي سبحانه لاتحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون معني آن اين است كه ايشان در نزد خداوند زنده هستند بروح الايمان و جميع مؤمنين در نزد پرورنده زنده هستند و روزي داده ميشوند و كشته در راه [ص 88] خدا هستند و اگر چه در بسترهاي خودشان بميرند بر حسب قول خداي سبحانه الذين آمنوا بالله و رسله اولئك هم الصديقون و الشهداء عند ربهم پس تخصيص در مقابل كساني است كه در راه ولايت كشته نشده‌اند پس ايشان امواتي هستند غير احياء كه شعور نميكنند كي مبعوث ميشوند و تو نميشنواني به آنها كه در قبرهايند تو نيستي مگر ترساننده پس سابق فائت بعد از خلع لباس مشاكل اين عالم و اعراض از اين عالم و صعود از اين درجه و توجه به مبدأ در تربيت عالم كافي نيست بلي رحاي عالم مثال بر او و امثال او ميگردد كه خود او در آنجاست و امثله كه هنوز مقيد بعالم اجسامند كه از امثال خودشان استمداد مينمايند نميتوانند اكتفاء باو نمايند زيرا كه او منقطع از اين عالم است و مردم منقطع نشده‌اند پس بفهم و در كلمات ظاهره من تدبر نما كه براي اينها بواطني است كه در تحت حجب ظاهره آنها مستور است .

نجم - خداوند سبحانه حكمي است عدل و تكليف نميفرمايد نفسي را مگر باندازه‌اي كه بآن اتيان فرموده و نميگيرد مگر از كسي كه متاع خود را نزد او بيابد و تكليف نميفرمايد مگر بقدر وسع پس همينكه وليي را ظاهر فرمود و اقامه حجت نمود كه او در چه رتبه و مقام است تكليف بمعرفت او ميفرمايد بهمان اندازه كه اقامه حجت فرموده و بهمان اندازه سؤال ميفرمايد از بندگان و اگر ظاهر نفرمود سؤال نميفرمايد زيرا كه در خلق ضعفاء اداة و آلتي كه بآن وسيله بمعرفت برسند قرار نداده و در وسع ايشان نيست و ماكنا لنهتدي لولا ان هدينا الله ، و ماكنا معذبين حتي نبعث رسولا و براي خداست حجت بالغه يعني بر جاهل تعريف ميفرمايد تا بشناسد مثل عارف و خداوند گمراه نميفرمايد قومي را بعد از آني كه ايشان را هدايت بسوي سابق معروفي نمود تا بيان بفرمايد براي ايشان امر لاحق را و تعريف بفرمايد او را پس اينجا است [ص 89] كه او را هدايت فرموده و راه را نمايانده است يا شكر ميكند پس هدايت ميكند او را بايمان او و يا كفران ميكند پس لعنت ميكند او را به كفرش و از راه راست گمراه ميفرمايد و اما وقتي كه ولي را ظاهر نفرمود واجب نيست بر احدي معرفت او ماجعل عليكم في الدين من حرج و براي مردم هم ممكن نيست كه او را طلب كنند و تفحص از او نمايند يريد الله بكم اليسر و لايريد بكم العسر پس اولياء اسماء حجتند و صفات او و خداوند اسم حجت را در زمان غيبت پنهان فرموده در حيني كه فرعون در زمين علو نموده و اهل زمين را فرق مختلفه قرار داده بجهت ترس از فرعون و جمعيت او كه مبادا فتنه نمايد و اخباري در تحريم تسميه حجت وارد شده است بلكه روايت شده است كه نام نميبرد صاحب اين امر را باسم خودش مگر كافر و روايت شده است كه شما شخص او را نميبينيد و حلال نيست براي شما كه ذكر بكنيد او را باسمش و در حديث ديگر است كه اگر دلالت كردي مردم را بر اسم آن را فاش ميكنند و اگر مكان او را دانستند باو راه مييابند پس وقتي كه خداوند اراده فرمود كه بمشيت ماضيه خود صفت حجت و اسم او را در اين ايام پنهان بدارد و هر كس اسم او را ببرد كافر شمرده است پس از مردم نخواسته است كه او را بشناسند و كيست كه قادر باشد بر اظهار چيزي كه خداوند پنهان فرموده يا بتواند اطلاع بر آن بيابد پس مردم امروز مكلف باسم خاص نيستند و اگر چه مكلفند كه اقرار و ايمان بآن داشته باشند و اگر چه تكليف اولي واقعي وجوب معرفت او است ولي تكليف نفس الامري ثانوي عدم وجوب است پس اصحاب ما كه خود را بتعب مياندازند و طلب اسم مينمايند ظلم بنفس خود ميكنند و آنچه را كه خدا نخواسته است ميخواهند و اين هرگز نخواهد شد و جائي كه شخص ولي خود را معرفي نكرده بأمر خداوند و خداوند او را معرفي نفرموده و حجت و ولي سابق نص بر آن ننموده و براي مردم هم آلتي كه بمعرفت برسند نيست پس كجا ممكن است براي ايشان [ص 90] و هر چه ادعاء معرفت نمايند تمام خالي از برهان است كه اگر خداوند ايشان را بر صراط واداشت و سؤال فرمود ءالله اذن لكم ام علي الله تفترون جواب ندارند ان‌يتبعون الا الظن و ان هم الا يخرصون و بتحقيق كه ميثاق از ايشان گرفته شده است كه نگويند بر خدا بجز حق و اينكه نگويند آنچه را كه نميدانند و خداوند فرمود و لاتقف ما ليس لك به علم ان السمع و البصر و الفؤاد كل اولئك كان عنه مسئولا پس آنچه سابقا از وجوب معرفت سابق و شكر نعمت او و ساير احكام ذكر كرديم همه اينها حكم اولي بود نه ثانوي بلي اگر موانع مرتفع شد حكم همان است ولي امروز براي مؤمنين اقرار باين احكام و امثال آن كافي است و همين نيز درجه بلندي است كه بآن نميرسد مگر كسي كه خداوند ميثاق ايمان را از او گرفته باشد و اين درجه را باو عطا كرده باشد و بر قلب او نوشته باشد و تأييد فرموده باشد او را بروح خودش پس بهمين تسليم داشته باش و براي خدا بر اين نعمت شاكر باش .

آسمان هشتم - در دفع شياطيني است كه در قلوب مؤمنين در امر اخوان وسوسه ميكنند و ما اگر چه در اين باب رساله خاصه نوشته‌ايم كه آن را ابواب الجنان نام نهاديم و بقدر كافي شرح داده‌ايم الا اينكه دوست داشتيم اين كتاب ما هم خالي از ذكر اين امر نباشد زيرا كه از تماميت اركان ايمان است و در اين آسمان هم نجومي ثاقبه و درخشنده است :

نجم - بدانكه عالي اگر چه فرود بيايد بدرجه داني براي ايصال و ابلاغ معذلك عالي در اكمل اوصاف رتبه دانيه است و صاحب اشرف مقامات آن رتبه است و داني مشاكلت شخصي با عالي ندارد و اگر چه در جنس و نوع مجالست و مماثلت دارند ولي بواسطه عدم مشاكلت انس بيكديگر نميگيرند و آنطوري كه بايد داني از عالي منتفع نميشود و اكتساب نمينمايد نميبيني اطفال با بزرگترها انس نميگيرند و منتفع از آنها نميشوند كما ينبغي و اكتساب از آنها نميكنند و بعضشان با بعضي انس ميگيرند [ص 91] و اگر در يكي از آنها خلق نيكي است ديگري زودتر منتفع ميشود و در زمان كمي اكتساب ميكند همچنين است امر جهال بالنسبه بعلماء و عوام نسبت بخواص و زنها بالنسبه بمردها و فساق بالنسبه بعدول و اين امري است بديهي و در جميع فرق و اصناف جاري است حتي اينكه مردم وقتي كه بخواهند طوطي را تعليم نمايند او را مواجه با آئينه قرار ميدهند تا شكل خود را در آئينه ببيند و از پشت آئينه با او تكلم ميكنند تا گمان كند كه تكلم از شكل خود او است پس از او تعليم بگيرد و اين از اين جهت است كه طبع همينكه خصلتي را در شكل خودش ببيند احتمال ميدهد كه از خودش صادر شود پس راغب باو ميشود و هر گاه در غير شكل خودش ببيند احتمال نميدهد صدور آنرا از خودش پس مشتاق بآن نميشود البته پس از اين جهت تدبير حكيم مقتضي شده است كه ميان كاملين و ناقصين اخوان مشاكليني باشند كه اكمل از ناقصين باشند از جهتي و مثل ايشان باشند از جهتي تا نفوس ناقصه بايشان انس بگيرد و اخلاق حسنه از آنها اكتساب نمايند و از اين رو حتم شده است در تدبير كه هيچ ناقصي عادة كامل نميشود مگر بواسطه كاملي كه واسطه باشد بين ناقص و كامل و همين است مراد از برادري كه واجب است براي هر مؤمن كه از پي استكمال است كه برادري بكند با او و معاشرت نمايد و او برادر مساوي تو است و رفيق تو است كه ناچاري از برادري و معاشرت او و اداء حق او و او بتو نزديكتر است از برادر جسماني تو كه از پدر و مادر تو است براي اينكه جسم عرضي دنيوي تو از تو نيست و بتو برنميگردد پس همچنين است برادر عرضي تو و روز قيامت نسبي نيست بين آنها و جدا ميشوند از هم و آن روز روزي است كه مرد از برادر خود فرار ميكند و همه انساب منقطع است مگر نسب ذاتي پس حق آن برادر بزرگتر است از حق برادر جسماني به هفتاد مرتبه و پدر و مادر تو محمد و علي هستند بنص كتاب و سنت پس اگر پسر آنها هستي جميع پسرهاي ايشان برادران تواند و ناچاري از اداء [ص 92] حق ايشان و اما كاملان برادر بزرگ تو هستند و خلفاء پدر هستند بر تو و آنها كه ناقص‌تر از تواند برادران كوچك تو هستند و براي هر يك از برادران حقي است كه در ابواب الجنان ذكر كرده‌ام به آنجا رجوع كن .

نجم - گاهي شيطان براي انسان وسوسه ميكند كه برادري براي تو يافت نميشود و همه مردم اهل شقاق و نفاقند بهيچ يك مأنوس مشو و از همه مأيوس باش و جدا بشو از ايشان و متوحش باش از آنها و ملعون نميخواهد جز اينكه تو را تنها نمايد و از مؤمنين جدا بكند تا تسلط او بر تو بيشتر بشود بجهت اينكه نزديكترين حالات انسان بشيطان وقتي است كه تنها باشد و روايت شده است كه واحد شيطان است پس بترس از او و گول وسوسه او را مخور و من نصيحت ميكنم تو را نصيحت ناصح شفيق و قسم به پرورنده تو ميخورم و پرورنده خودم كه نديدم چيزي نافعتر براي سالك از اينكه با برادر خودش باشد و قسم بخدا كه اگر برادر مساوي تو نيست اقلا برادر كوچكتر باشد بجهت اينكه سيد ما اميرالمؤمنين عليه السلام همينكه ميخواست نماز بجا بياورد در نمازخانه خودش طفلي را با خود نگاه ميداشت كه تنها نباشد عبرت بگير از فعل او و حال اينكه اميرالمؤمنين بود پس برادري با خود داشته باش هر كه باشد تا شيطان بر تو مسلط نشود و بايد او هم متوجه باشد بجهتي كه تو متوجه هستي و قصد او هم قصد تو باشد بجهت اينكه تو اگر بطرف مشرق سفر ميكني صاحب تو آن نيست كه بمغرب سفر ميكند و مقصود صحبت اجسام نيست بلكه مقصود صحبت ارواح است پس اگر يافتي او را كه طالب آن چيزي است كه تو طالب هستي صحبت او را مغتنم بشمار زيرا كه نفوس از يكديگر قوت ميگيرند نميبيني كه اگر ذرات آتش را متفرق كردي خاموش ميشود و اگر جمع كردي قوت ميگيرد و دوام پيدا ميكند همچنين است آتش شوق اهل سلوك هر گاه تنها باشند [ص 93] سردي شياطين و تنبلي آنها بر او مسلط ميشود و همينكه مجتمع شدند از يكديگر قوت ميگيرند و بر خيرات برانگيخته ميشوند و شوقشان دوام ميكند البته و من والله تجربه كردم اين را و بهمين طور يافتم پس انسان بتنهائي قادر بر دفع جنود شياطين و وساوس آنها نيست و اگر مجتمع شدند شياطين فرار ميكنند از ايشان و وساوسشان كم ميشود خاصة كه اجتماع آنها بر ذكر مطلوب آنها است و بناي آنها بر ذكر محاسن محبوب است و طريقه آنها بر تشويق و وقوف بر چيزهائي است كه محبوب آنها دوست يا دشمن ميدارد پس بپرهيز از اين كه يك قدم برداري بدون برادري كه پشتيبان تو باشد كه در همان قدم اول شكار شيطان خواهي شد و يا در دام او خواهي مرد و يا زنده و اسير ميماني تا عنايت پروردگار شامل حال تو شود بارخدايا پناه ميبرم بتو از تنهائي در سلوك بسوي تو و پناه ميبرم بتو از فسادهاي شياطين و اعوذ بك رب ان يحضرون انك انت السميع العليم .

نجم - بسا شيطان وسوسه ميكند براي انسان هنگامي كه ببيند در برادر خود چيزهائي كه مؤمن مكروه ميدارد آنها را كه اين برادر من نيست و برادري با اين جايز نيست هيهات هيهات و آيا ناقص غير از كسي است كه از او بعضي پستيها و زشتيها صادر ميشود و آيا براي من و تو برادر معصومي يافت ميشود و آيا گمان ميكني كه خود تو بري هستي از اضعاف آنچه از برادر خود ميبيني و آيا نه اين است كه هر كس طلب كند برادري را كه عيب در آن نباشد بي برادر ميماند پس شيطان در تو وسوسه نكند كه ترك صحبت اخوان نمائي و ترك صحبت برادر مكن ولو هفتاد كبيره از او ببيني و بر او بپوشان وسعي كن در تطهير او از معاصي زيرا كه ثمره تو بر او همين است و ثمره او همين است و اگر اين نقايص نبود كه محتاج به برادرها نبوديد و بپرهيز از اينكه براي شيطان راهي در خودت قرار [ص 94] بدهي و هر چه از برادر ميبيني عذري و محملي بر او قرار بده تا بجائي برسد كه محتمل عذر نيست و آنوقت سعي در تطهير او بكن با لطايف حيل بلي آن كسي كه مفارقت او بر تو واجب است كسي است كه قوي در معاصي باشد بطوري كه تو از او منفعل ميشوي و او از تو منفعل نميشود هرگز و وجهه او غير وجهه تو است و مسلك او غير مسلك تو است زيرا كه او البته موافق تو نخواهد شد و اما اگر وجهه او وجهه تو است و مكروه او غالب نيست با او رفاقت نما و مانند دست خودت قرار بده او را و با او برادري كن و برادري خود را باو بفهمان و او برادري خود را بتو بفهماند و بناي امرتان بر مماشات باشد و در خيرات مساعد يكديگر باشيد .

نجم - بپرهيز از اينكه ميزان صلاح و فساد را اخلاق خودت قرار بدهي و هر كس موافق اخلاق تو نيست بگوئي برادر من نيست و من ميبينم همه مردم را كه ميگويند كجاست برادر صديق و اراده دارند كه كسي موافق من نيست در آنچه من ميخواهم و شايد عيب در خود او است بلكه ميزان امر را شيخ خود و بزرگ خود و امام و پيغمبر خود قرار ده پس هر چه از اخلاق خودت و برادرت موافق ايشان شد حمد خدا را بجا بياور و آنچه مخالف ايشان شد عزم بر اصلاح آن كنيد پس هر كس طالب مطلوب تو است و دوستدار محبوب تو و متوجه و عازم بر طاعت كسي كه تو او را اطاعت ميكني او برادر تو است با او معاشرت كن و اگر چه در اخلاق مخالف تو است و ميزان را خصلت رئيس قرار بده كه خداوند ميفرمايد و زنوا بالقسطاس المستقيم ذلك خير و احسن تأويلا و صبر كن بر هر اذيتي كه از او بتو ميرسد و هميشه خشنودي او را در خير طالب باش و در مباحات و مكروهات و ترك مستحبات با او مدارا كن و همين كه امر بمحرمات رسيد منع كن او را به لطائف الحيل اگر شنيد و الا واگذار او را و از خود او منضجر مشو و لكن عمل او را مكروه بدار [ص 95] و ترك اخوت مكن زيرا كه در تو نيز از اين قبيل بسيار است و سعي كن با لطائف الحيل و مدارا و حسن صحبت او را منصرف از آن اعمال نمائي و مباش مثل آنها كه خود را صالح مينامند و مثل قشريين و صاحبان عجب و بدان كه داعي به محرمات در خود تو هم موجود است و آن نفس اماره است و اگر معصيتي نكرده‌اي بسبب رحمت خداست نه از كمال و استقلال خودت پس اگر متذكر نفس خود و عيوب آن باشي از عيوب برادر خودت از فرط عجب و استكبار متوحش نميشوي العياذ بالله و ترك اخوت او را نميكني خلاصه كه با برادر خود قطع مكن مگر اينكه از وجهه تو منصرف شود لاغير و مغتنم بشمار صحبت كسي را كه متوجه بوجهه تو است و اگر چه يك منزل با تو باشد و مفارقت نمايد تو را زيرا كه يك روز هم تنها نباشي و در دام شيطان واقع نشوي رحمتي است از پروردگار كه واجب است غنيمت بداني آن را و شكر بر آن بنمائي و همين قدر بيان در اينجا كافي است و اگر تفصيل خواسته باشي بر تو باد بابواب الجنان و كتاب بزرگ ما ارشاد العوام و الله خليفتي عليك .

آسمان نهم - در بعض مطالب كليه است در دفع شكوك و شبهات و خواطر فاسده كه از وسوسه شياطين در سينه‌ها وارد ميشود و در اين آسمان نجومي است ثاقبه :

نجم - بدانكه بيشتر خلق خداي سبحانه ملائكه هستند و هيچ خلقي از خداوند در بسياري مساوي ايشان نيست مگر شياطين كه آنها بعدد ملائكه هستند و همه اين شياطين دعوت بسوي غير خدا ميكنند و هم آنها هلاك كردن بني‌آدم است كه از خداوند و آل‌محمد عليهم السلام و اولياء ايشان و متابعت ايشان آنها را برگردانند پس شياطين خلقي هستند كه هرگز نميخوابند و كسل نميشوند و سستي نميكنند و اين شياطين از كفار و منافقين و شياطين انسيه فراغت دارند بلكه معاونين بسيار از آنها براي خود ميگيرند و در آنها سكني ميكنند و آنها را دامها و دستهاي خود براي [ص 96] اضلال ديگران قرار ميدهند و تمام هم شياطين اضلال مؤمنين است كه مخالف با ايشانند زيرا كه تمام سعي دشمن در دشمن خودش است نه در دوست خود و ماسواي مؤمنين همه بالطبع دوستان شياطين هستند و اعوان و جنود آنها و هم شياطين در آنها نيست و تمام سعيشان در اضلال مؤمنين است و هلاك كردن آنها و برگرداندن آنها از دينشان و هر چه مؤمنين در ايمانشان بيشتر ساعي باشند سعي شياطين در برگرداندن آنها بيشتر ميشود و هر چه كمتر باشد كمتر پس تمام همت شياطين در دفع مؤمنين مجاهدين و سالكين است و بهمين جهت وساوس آنها زياد ميشود بخلاف غافلين كه هيچوقت وسوسه يا خاطره‌اي كه مكروه آنها باشد بر آنها وارد نميشود پس اي برادر دامن جديت بكمر زن و در نجات خودت سعي كن و مسامحه مكن و تنها حركت مكن و تدبيري كن كه از كيد ايشان و ضرر ايشان نجات بيابي و خود را از شر ايشان خلاص كن و استعانت از خداوند بجو و غفلت از خود مكن زيرا كه دشمن از تو غافل نيست و شب و روز مجاهده كن و تحصيل اعوان و انصار و اسلحه و مصالح جنگ بنما و بعد از همه اينها گمان مكن كه به خودي خود قادر بر نجات خود ميشوي زيرا كه خداي سبحانه منجي است و لولا فضل الله عليكم و رحمته مازكي منكم من احد ، و لاتبعتم الشيطان الا قليلا ، قل بفضل الله و برحمته فبذلك فليفرحوا هو خير مما يجمعون .

نجم - جنگ در باطن مانند جنگ در ظاهر است بدون تفاوت زيرا كه جنگ در ظاهر با شياطين انس است و در باطن با شياطين جن و براي جنگ اسبابي است يكي اعوان و انصار است كه اعظم و اقواي آنها اخوان كاملين هستند كه آنها رؤساء و قائدين لشكرند كه اگر رئيس و فرمانده نباشد لشكر متفرق ميشود و دشمن غالب ميشود پس براي خود [ص 97] رئيس و فرمانده جنگجوئي طلب كن و اعواني كه در قصد جهاد با تو موافق باشند و به اذن خداوند بر دشمن حمله كنيد در حالي كه ميگوئيد ربنا افرغ علينا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علي القوم الكافرين تا آنها را عقب بنشانيد به اذن خدا و داود شما جالوت آنها را بكشد و از شرشان نجات بيابيد و بدان كه فرار از جنگ معصيت كبيره است زيرا كه در آن تضعيف حزب خدا و تقويت حزب شيطان است پس همين كه احساس كردي كه شيطان و جنود او هستند مقابلي بكن با ايشان با اعوان و اسلحه خودت و پشت به آنها نكني مگر اينكه اراده جنگ داشته باشي يا بطرف دسته ديگر ميروي و متذكر قول خداوند باش اذا لقيتم الذين كفروا زحفا فلاتولوهم الادبار و من يولهم يومئذ دبره الا متحرفا لقتال او متحيزا الي فئة فقد باء بغضب من الله و مأويه جهنم و بئس المصير و اعوان تو اخوان تو هستند و اسلحه تو يقينيات تو است از ادله قطعيه و اذكار و سپر و قلعه خودت را ولايت قرار بده تا اسلحه آنها در تو كار نكند و اسلحه تو در آنها كارگر شود و با همه آنها جنگ كن همان طور كه آنها با همه شما جنگ ميكنند كه خداوند ميفرمايد و قاتلوهم حتي لاتكون فتنة و يكون الدين كله لله زيرا كه فايده قتال شما دفع تمام فتنه و شبهه است و واجب است كه نترسي از آنها اگر مؤمن هستي همچنانكه خدا فرموده است انما ذلكم الشيطان يخوف اوليائه فلاتخافوهم و خافون ان كنتم مؤمنين و باين طور ميترساند كه ميآيد نزد تو و ميگويد كه تو مشرك شده‌اي و كافر شده‌اي و ميخواهد تو را متزلزل كند و عزم تو را سست بكند و قدم تو را بلغزاند پس از اجتماع شكوك و شبهات بترس پس هر گاه چنين شد متذكر قول خداي سبحانه باش كه ميفرمايد انما النجوي من الشيطان ليحزن الذين آمنوا و ليس بضارهم شيئا الا باذن الله و قول خداوند الذين قال لهم الناس ان الناس [ص 98] قد جمعوا لكم فاخشوهم فزادهم ايمانا و قالوا حسبنا الله و نعم الوكيل فانقلبوا بنعمة من الله و فضل لم‌يمسسهم سوء و اتبعوا رضوان الله و الله ذو فضل عظيم و ميفرمايد خداوند يا ايها الذين آمنوا اذا لقيتم فئة فاثبتوا و اذكروا الله كثيرا لعلكم تفلحون ، و اطيعوا الله و رسوله و لاتنازعوا فتفشلوا و تذهب ريحكم و اصبروا ان الله مع الصابرين پس همينكه شيطان مقابلي كرد تو بر يقينيات سابقه كه ذكر كرديم ثابت باش و بياد خدا باش تا غالب شوي همچنانكه علي عليه السلام فرمود همينكه دشمن خود را ملاقات كرديد سخن كم بگوئيد و ذكر خدا بسيار كنيد و پشت به آنها نكنيد كه پرورنده خود را بسخط بياوريد و مستوجب غضب او بشويد و هر وقت در اخوان خودتان ديديد كسي مجروح شد يا بزحمت افتاده يا دشمن در او طمع كرده پس او را تقويت بكنيد بنفوس خودتان و بدانكه باطل در مقابل حق نميايستد و از ميان ميرود و كلمه خداوند بالا است و كلمه كفار پائين است و خداوند احقاق حق ميفرمايد و باطل را باطل قرار ميدهد و همينكه حق آمد باطل از ميان ميرود البته زيرا كه باطل مضمحل است و مثل درخت خبيثي است كه از روي زمين روئيده و قراري براي آن نيست و بقوت خود با دشمن جنگ مكن كه خداوند فرمود و لاتكونوا كالذين خرجوا من ديارهم بطرا و رئاء الناس و اگر شيطاني را كشتي بدان كه تو نكشته‌اي و لكن خداوند او را كشته است پس حمد و شكر خدا را بجا بياور و بقوت خود مغرور مشو كه گمان كني تو خودت نجات داده‌اي نفس خود را خلاصه كه لابد هستي از قتال شياطين متوكلا علي الله كه اگر مقاتله با آنها نكني آنها خواهند كرد و اگر آنها را نكشي آنها تو را خواهند كشت پس اسلحه خود را بگير و بقدري كه استطاعت داري قوه خود را در مقابل آنها آماده كن و شب و روز در حفظ و حراست سينه خودت باش [ص 99] و قلعه قلب خود را حفظ كن تا تسخير نكنند او را و بر قول خداوند مداومت كن ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اذ هديتنا و هب لنا من لدنك رحمة انك انت الوهاب و قول آمنت بالله و برسوله و خلفائه و اوليائهم صلوات الله عليهم و توكلت علي الله فانه ليس للشيطان سلطان علي الذين آمنوا و علي ربهم يتوكلون و بهترين ذكري كه يافتم قول خداي سبحانه است قل هو ربي لا اله الا هو عليه توكلت و اليه متاب و اين دعاء جامع ايمان و اخلاص و توكل و توبه است و خداي سبحانه حكايت از شيطان ميفرمايد لاغوينهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين و كاملتر وقتي هست كه مرجع ضمير را بداني و ربوبيت او را بشناسي و خود را براي او خالص نمائي و نفي شريك از او بكني و توكل بر او نمائي باين معني كه از غير او مأيوس باشي و توبه بكني نزد او و بداني كه بازگشت تو بسوي او است و حساب تو بر او است گفته شد بحضرت ابي‌عبدالله عليه السلام كه در قلب من امر عظيمي واقع ميشود فرمود بگو لا اله الا الله و از حضرت ابي‌جعفر عليه السلام است كه شكايت كردند بآن حضرت قومي از لممي ( لمم خيالاتي نزديك بجنون يا خيال گناه ميباشد ) كه عارض آنها ميشود كه اگر آنها را قطعه قطعه نمايند يا باد آنها را هلاك نمايد دوست‌تر است نزد ايشان از اينكه تكلم بآن نمايند تا اينكه فرمود كه قسم بآن كسي كه نفس من در دست اوست اين از صريح ايمان است پس هر گاه در خودتان يافتيد بگوئيد آمنا بالله و رسوله و لا حول و لا قوة الا بالله ، و روايت شده است كه زماني بر مردم ميآيد كه نجاتي براي احدي نيست مگر براي كسي كه متمسك بدعاي غريق باشد پس سؤال شد از آن دعا فرمود يا الله يا رحمن يا رحيم يا مقلب القلوب ثبت قلبي علي دينك ، و از پيغمبر است صلي الله عليه و آله در وسوسه و دين توكلت علي الحي الذي لايموت و الحمد لله الذي لم‌يتخذ صاحبة و لا ولدا و لم‌يكن له شريك في الملك [ص 100] و لم‌يكن له ولي من الذل و كبره تكبيرا ، و از حضرت صادق عليه السلام است فرمود دست خود را بر شكم خود بمال و بعد از آن دست خود را بر سينه خود بمال و بگو سه مرتبه بسم الله و بالله محمد رسول الله صلي الله عليه و آله و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم اللهم امسح عني ما احذر خداوند وسوسه و تمني را از تو زايل ميفرمايد و از آن حضرت است فرمود حضرت آدم علي نبينا و آله و عليه السلام شكايت كرد بخدا از كثرت وسوسه پس امر شد كه ذكر لا حول زياد بكند پس زايل شد از او و از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام است دعائي براي وساوس و بلابل فرمود بسم الله و بالله اللهم مننت علي بالايمان و اودعتني القرآن و رزقتني صيام شهر رمضان فامنن علي بالرحمة و الرضوان و الرأفة و الغفران و تمام ما اوليتني من النعم و الاحسان يا حنان يا منان يا دائم يا رحمن سبحانك و ليس لي احد سواك سبحانك اعوذ بك بعد هذه الكرامات من الهوان و اسألك ان تجلي عن قلبي الاحزان سه مرتبه اين را ميخواني پس صلوات ميفرستي بر پيغمبر و آل او صلي الله عليه و آله و از علي عليه السلام روايت شده است در حديث اربعمأة كه هر گاه وسوسه كرد شيطان بر يكي از شما پس پناه ببرد بخدا و بگويد آمنت بالله و برسوله مخلصا له الدين ، و از پيغمبر صلي الله عليه و آله است كه نصرت خداوند يهود را بر مشركين بواسطه ذكر ايشان بود براي محمد و آل‌محمد پس اي امت محمد ذكر بكنيد محمد و آل او را در نزد نوائب و سختيهاي خودتان تا بواسطه ايشان خداوند ملائكه شما را بر شياطين شما كه قصد شما را دارند نصرت بدهد زيرا كه با هر يك از شما ملكي از راست او است كه حسنات او را مينويسد و ملكي از چپ او است كه گناهان او را مينويسد و با او دو شيطان است از نزد ابليس كه او را اغواء ميكنند پس هر گاه وسوسه بكنند در قلب او ذكر بكند خداي تعالي را و بگويد لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و صلي الله علي محمد و آله الطيبين [ص 101] آن دو شيطان دور ميشوند و پنهان ميشوند الخبر ، پس اين است جمله‌اي از اذكار وارده براي دفع شياطين و منع آنها زيرا كه براي هر جنگي سلاحي است و سلاح دفع شيطان و لشكر او ذكر خداي سبحانه است .

نجم - بدانكه شياطين همه از جهت سجين هستند و حق و اهل حق از رسول خدا صلي الله عليه و آله و ائمه طاهرين صلوات الله عليهم اجمعين و انبياء خدا صلوات الله علي نبينا و عليهم و مؤمنين همه ايشان از جهت عليين هستند و تو هم بكينونت خود واقف هستي ميان عليين و سجين پس اگر روي خود را بطرف سجين گردانيدي شياطين را ميبيني و حركات آنها را و سخنان آنها را ميشنوي و وساوس آنها را ادراك ميكني و شبهات آنها را ميفهمي و اشباح و صور آنها در آئينه حواس تو عكس مياندازد و اگر از آنها اعراض كردي و روي خود را به عليين كردي و پشت به سجين نمودي متذكر خداوند ميشوي و انبياء و خلفاء و اولياء او و در آئينه حواس تو اشباح حقه و كلمات طيبه و مطالب عاليه حقه واقع ميشود و خداوند براي كسي دو دل در جوف او قرار نداده كه با يكي متوجه به عليين و با يكي متوجه به سجين بشود پس ظاهر شد براي اهل نظر و فكر كه خطرات سيئه در قلب كسي خطور نميكند مگر اينكه خدا را فراموش كرده باشد و حق و اهل حق را ترك كرده باشد خداوند فرمود و من يعش عن ذكر الرحمن نقيض له شيطانا فهو له قرين پس شيطان در قلب انسان وسوسه نميكند مگر وقتي كه از ذكر پروردگار اعراض نمايد پس علاجش اعراض از آنها است بالبداهه و توجه بسوي حق و اهل حق و آن قول خدا است الذين اتقوا اذا مسهم طائف من الشيطان تذكروا فاذا هم مبصرون پس علاجي براي دفع شياطين و محو اشباح و اظلال و وساوس آنها نيست مگر اعراض از آنها و توجه بسوي حق و اهل [ص 102] آن و الا مادامي كه انسان متوجه بسوي چيزي است او را ميبيند و شياطين هميشه ملازم كلمات و وساوس خبيثه و كفر خودشان هستند پس مادام كه متوجه آنها باشي ميشنوي كلمات آنها را كه مكروه تو است و اعمال آنها را ميبيني كه مبغوض تو است و اگر تدبير و عملي را ميخواهي كه شياطين مؤمن بشوند و ترك اقوال و كفر خودشان را بنمايند اين نشدني است و مادام كه متوجه بايشان هستي طمع در زوال وساوس و خطرات فاسده از قلب خودت نداشته باش پس همين كه چيزي از آنها بقلب تو عارض شد بدانكه اعراض از حق و اهل حق نموده‌اي و مستحق عقاب شده‌اي و شياطين نزديك بتو شده‌اند پس فورا از آنها اعراض كن كه اين است توبه تو بسوي خداي سبحانه و توبه رجوع به خداوند است پس برگرد بسوي خدا بسبب اعراض از آنها و توجه بسوي حق و اهل حق و اين است حقيقت اخبار گذشته و مضامين آن اذكار و معني توسل بمحمد و آل‌محمد صلوات الله عليهم پس هر كس نجات از وساوس را خواسته باشد و پاكي قلب خود را بخواهد بايد دائما متوجه بحق و اهل حق باشد و خود را عادت بذكر بدهد و متذكر عقايد حقه باشد و تفكر در حق و اهل حق و علوم حقه نمايد و متذكر صفات سنيه آنها بشود پس باين سبب قلب او نوراني شود و ظلمت كفر و شك و شرك از او زايل شود و بهر اندازه كه حق و عليين و اهل آن را فراموش نمايد ظلمت شك و ريب در انسان حاصل ميشود پس اگر انسان مداومت نمايد بر توجه به سجين و اهل آن مأنوس ميشود نفس او با آنها و مطمئن و ساكن ميشود تا وقتي كه نعوذ بالله خشنود از آنها ميشود و متألم از آنها نميشود و اين وقت باطل بر قلب او احاطه ميكند و كفر بر او طبع ميشود و هر گاه چيزي از حق بر قلب او القاء شود متأذي ميشود و مكروه ميدارد آن را و راضي به آن نيست و آن قول خداي سبحانه است اذا ذكر الله وحده اشمأزت قلوب الذين لايؤمنون [ص 103] بالآخرة و اذا ذكر الذين من دونه اذا هم يستبشرون پناه ميبريم به خداوند از غضب و سخط او پس مادام كه از وساوس شياطين متأذي ميشوي فرصت را غنيمت بشمار و بدان كه تو از جنس آنها نيستي كه از وسوسه آنها متأذي ميشوي و الا مشمئز نميشدي پس مادام كه متأذي هستي از آنها اعراض كن و متوجه بحق و اهل حق باش و با اين علاج جنود شيطان در يك لحظه شكست ميخورند و اگر چه الوف باشند زيرا كه نيست مگر اقبال و اعراض و مادام كه متوجه به آنها هستي در تو طمع دارند ولو با گوشه چشم متوجه باشي و اما همينكه در توجه بحق و اهل حق خالص شدي و مداومت نمودي تا طبيعي تو شد و سجين را فراموش كردي بكلي از تو مأيوس ميشوند و بدانكه نفس من حيث الكينونة قرابتي با اهل سجين يا اهل عليين ندارد و حيواني است كه خلق شده است كه بهر طور او را عادت دادي عادت ميكند و بهر جا كه او را كشيدي ميآيد و مطاوعه دارد پس او را بطرف خير و اهل حق بكش تا طبيعي او بشود بطوري كه اگر مخلي بطبع باشد متوجه بسوي حق بشود پس همين كه اين خصلت طبيعي و ملكه او شد متوجه بباطل نميشود مگر با عمد و تكلف پس در اين وقت خالص ميشود و شياطين از او مأيوس ميشوند و اين است قول خداوند سبحانه لاغوينهم اجمعين الا عبادك منهم المخلصين پس از كيد و مكر ايشان راحت ميشوي و اگر با فطرت اصلي تفكر نمائي ميفهمي كه شياطين واقف بر حدي نيستند و امر به خيري نميكنند و ساعي در هلاك كردن تو هستند و امر بصفات جماديت و نباتيت و حيوانيت ميكنند و از صفات انسانيت و استقامت و اعتدال و خير و صفات حسنه نهي ميكنند و اگر خواستي اين را مشاهده كني نگاه بكن به آنچه بقلب تو خطور ميكند و ببين كه اگر عمل بآن بكني هلاك ميشوي پس از آن اعراض كن و فكر كن در آنچه پيغمبران صلوات الله عليهم آورده‌اند و ببين كه تمام عدل و استقامت و سلامت از بديها و آفات است و نظم معاش و معاد و بدن [ص 104] و دين تو در آنها است و تمام امر بصفات انسانيت و حسنات و عدل و كرم و وفاء و نيكي و احسان و انصاف و كمال و نهي از فحشاء و منكر و ظلم و صفات حيوانيت و نباتيت و جماديت و چيزهائي است كه عقل سليم همه را قبيح ميشمارد و همه اينها روشنتر از آفتاب است پس اعتدال را اختيار كن و از انحراف بركنار باش و سلامت را بر هلاكت اختيار كن و حق را بر باطل و پاكيزگي را بر خباثت و عدالت را بر ظلم اختيار كن پس ضلالت راههاي شياطين و دعوت آنها ظاهر است و هدايت طرق حق و اهل آن هم واضح است كه بر هيچ صاحب فطرت مستقيمي مشتبه نميشوند پس دائما متوجه به عليين باش و هر چه به خاطر تو خطور بكند از آنچه مكروه ميداري پس با ذكر و توجه باهل حق معالجه كن آن را و اين است معني حديث كه روايت شده است هر گاه در بلدي عالمي باشد شيطان از آن بلد دور ميشود زيرا كه از نور عالم ميسوزد و بدانكه وجود عالم در بلد نفع نميدهد مادام كه نور او و دوستي او در دل تو نباشد و پيغمبر صلي الله عليه و آله در مدينه بود و منافقيني كه خود هيكل شيطان و سوراخ شيطان بودند در مدينه بسيار بودند چون ايمان به پيغمبر نداشتند و نور او در دلهاي آنها نيفتاده بود و عالم بزرگتر از رسول خدا صلي الله عليه و آله نيست پس لابد بايد دل تو مصدق و دوست عالم باشد و متوجه بسوي او باشي تا قلب تو نوراني شود زيرا كه عالم از اهل عليين و نور و خير است پس در اين وقت شيطان از دل تو دور ميشود پس عليون حصن خداست كه هر كس در آن متحصن شود از شر شيطان نجات مييابد و همان است كه در دعاء وارد شده است اصبحت اللهم معتصما بذمامك المنيع الذي لايطاول و لايحاول من شر كل غاشم و طارق من سائر من خلقت و ما خلقت من خلقك الصامت و الناطق في جنة من كل مخوف بلباس سابغة حصينة و هي ولاء اهل بيت نبيك عليهم السلام محتجبا من كل قاصد لي الي اذية بجدار حصين الاخلاص في الاعتراف بحقهم و التمسك بحبلهم [ص 105] موقنا ان الحق لهم و معهم و فيهم و بهم اوالي من والوا و اعادي من عادوا و اجانب من جانبوا فصل علي محمد و آل‌محمد و اعذني اللهم بهم من شر كل ما اتقيه يا عظيم حجزت الاعادي عني ببديع السموات و الارض انا جعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا فاغشيناهم فهم لايبصرون پس باين دعاء بزرگ و شريف متمسك شو و پناه ببر از كيد شياطين جن و انس كه ايمن شوي ان شاء الله و در معاني آن فكر كن كه آنچه گفتيم حرفا بحرف در اين مييابي و استعانت بجو با اين دعاء بر هر شيطان جني و انسي و در هر صبح و شام سه مرتبه بخوان و سبحه‌اي از تربت حسين عليه السلام در وقت خواندن در دست داشته باش پس همينكه سه مرتبه خواندي و سبحه را ببوس و بر دو چشم خود بگذار و بگو اللهم اني اسألك بحق هذه التربة المباركة و بحق صاحبها و بحق جده و بحق ابيه و بحق امه و بحق اخيه و بحق ولده الطاهرين اجعلها شفاءا من كل داء و امانا من كل خوف و حفظا من كل سوء كه از جميع آنها ايمن شوي ان شاء الله .

نجم - بدان نفس انسانيه كونيه خلقي است صالح براي اينكه مثال نفس كليه الهيه در او القاء شود و افعال او كه مطابق محبت خداست از او ظاهر شود و معتدل شود و مصور بصورت انسان اعظم شود كه در احسن التقويم است و بر صراط مستقيم مستوي شود و صالح است كه مثال نفس كليه شيطانيه اماره بسوء در او القاء شود پس افعال او كه بر طبق غضب خداوند است از او صادر شود و برو افتد و مصور بصورت حيوانات شود به مقتضاي عمل خودش پس اگر متوجه به عليين و مبادي خير شود مثال آنها در او بمنزله روح ميشود در جسد و بر حسب ميل و طبع آن روح حركت ميكند و حركات او بر وفق محبت پروردگار ميشود و از جمله آنها ميشود كه گفتند پرورنده ما خداست و استقامت ورزيدند و ملائكه پروردگار بر آنها نازل ميشود و حديث ميكند و الهام خير و صواب مينمايد [ص 106] و اين مثال در آنها جاري مجراي روح ميشود در بدن پس با چشم اين بدن ميبيند و به گوش او ميشنود و بزبان او سخن ميگويد و با دست او كار ميكند و با پاي او راه ميرود و با حواس باطنه او فكر و خيال ميكند و اگر متوجه به سجين و مبادي شر بشود مثال آنها در اين بدن بمنزله روح ميشود كه بر حسب ميل و طبع خودش كه بر وفق سخط خداست حركت ميدهد اين بدن را و از آنها ميشود كه از ذكر پروردگار معرض شده‌اند و شيطاني براي او برانگيخته شده كه هميشه قرين او است كه بجهت گول زدن او مزخرفات باو وحي ميكند و اين مثال جاري مجراي روح است در جسد كه بچشم او نظر ميكند و بگوش او ميشنود و بزبان او نطق ميكند و با دست او كار ميكند و با پاي او راه ميرود و با حواس باطنه او فكر و خيال ميكند پس نفس بمنزله آلتي است در اين ميانه و مادام كه انسان متوجه به سجين است آلت دست شيطان است كه در افكار خبيثه و خيالات و اوهام فاسده و شبهات و شكوك و كارهاي زشت او را استعمال ميكند و هيچ خلاصي ندارد و غير از اين امور چيزي از او صادر نميشود اگر عمل نمايد شرك است و اگر ترك نمايد مخالفت و كفر است اگر عطاء كند اسراف يا تبذير است و اگر منع كند بخل است اگر بگويد از حق و صواب خارج ميشود و اگر سكوت نمايد از خير و حق سكوت ميكند اگر دوري كند از جهت كبر است و اگر نزديكي نمايد مكر و حيله است اگر تحصيل علم كند براي استعلاء بر ديگران است اگر استغناء بجويد از جهت انفه است اگر ملايمت كند براي نفاق است و اگر خشونت نمايد بجهت دشمني است اگر فقير شود جزع ميكند اگر مستغني شود منع ميكند اگر طلب نمايد از حرص است اگر زهد اختيار كند از كسالت است خلاصه باينجا كه رسيد مانند خارخسك ميشود هر طرفش بالا بيايد خار دارد يا بعذره ميماند كه از هر طرف ظاهر شود بوي او بلند است نعوذ بالله و از اينها خلاصي ندارد مگر بكلي از سجين [ص 107] اعراض كند و توجه بسوي حق و اهل آن نمايد و بالعكس اگر متوجه بحق و اهل آن بشود و نور و مثال آنها در او بيفتد اگر بخندد تجاوز از حد نميكند و اگر غضب كند از جا بيرون نميرود اگر دوري كند از جهت تنزه است و اگر نزديك شود از رحمت است اگر فقير شود صبر ميكند و اگر مستغني شود كوچك ميشود و شكر ميكند غضب او بعدالت است طلب او با ملايمت است نيكي او بدون عنف است بخشش او اسراف نيست فعل و ترك او جميعا بقصد خير است و براي طاعت مولي و مخالفت هوي است مانند مشك است كه از هر طرف بالا آيد معطر است يا مسكه است كه از هر طرف نرم و ملايم است قصد نميكند مگر حق بجا نميآورد مگر خير بارخدايا ما را از آنها قرار بده و در زمره آنها محسوب فرما و اما آن جماعت كه بر يك طريقه مستقيم نشدند هر وقت متوجه به عليين شوند بعمل اين جماعت عامل ميشوند و همين كه متوجه به سجين شوند بعمل آن جماعت مذبذبين بين ذلك لا الي هؤلاء و لا الي هؤلاء تا بالاخره انجام كار ايشان چه باشد پس اي برادر علاجي براي اين نفس نيست مگر اينكه انسان عقايد صحيحه براي نفس خود ممهد نمايد و موالي حقه اختيار نمايد و منقاد براي امر ايشان و مطيع حكم ايشان شود و از غير ايشان اعراض نمايد و عمل نكند مگر براي ايشان و معتصم و متمسك بحبل محكم ايشان بشود و بشناسد كه خير از ايشان است و براي ايشان و حق در ايشان است و بسبب ايشان پس اگر خير نسبت باو بجا آوردند شاكر شود و اگر بدي از او صادر شد استغفار نمايد و ظاهر شد كه ملاك امر تولاي حق و تبري از باطل است و توجه بسوي اهل حق كه ايشانند اصل هر خير و اعراض از اهل باطل كه آنها هستند اصل هر شري و اين است سر امر و حقيقت آن و هر كس قصد علاج نفس داشته باشد و اهل حق را نميشناسد تا دوست بدارد آنها را و متوجه به آنها شود و اهل شر را نميشناسد تا تبري بجويد از آنها و اعراض بكند [ص 108] چگونه ممكن ميشود براي او اصلاح نفس و اصلاح خود او افساد است و خالي از افراط يا تفريط هرگز نيست و آيا ممكن است براي كرمي كه در عذره است كه خود را تطهير كند يا آن كه سگ خود را بليسد و پاك شود نجاست او و حال اينكه دهن و لعاب دهن او نجس است و هر چه خود را بليسد نجستر ميشود و تطهير نجس با مطهر خارجي است كه آن آب ولايت است كه از آسمان حق نازل شده پس اگر نجات ميخواهي بنشين در گوشه‌اي و تميز بده بطور واضح كه كه را واجب است دوست بداري و كه را بايد دشمن بداري بدون شك پس متوجه شو بآن جماعت و اعراض كن از آن جماعت و بدانكه روشنائي حق كمتر از آفتاب نيست و حال اينكه آفتاب از نور او است و هر كس متوجه به آفتاب بشود نوراني ميشود و حرارت باطل كمتر از آتش نيست و حرارت آتش از او است و هر كس بآتش نزديك شود ميسوزد .