نجم - پس وقتي كه امامت و عصمت و طهارت ايشان را دانستي اقرار بساير فضايل ايشان آسان ميشود زيرا از دين شيعه است كه ايشان نفس پيغمبرند و از نور او و طينت او خلق شده‌اند و اشرف خلق و اول خلقند بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله و ايشان بضعه پيغمبر و جزء اويند و اخبار زيادي در فضايل ايشان متواتر است كه روات آثار و حمله آنها روايت آن اخبار را نموده‌اند و خداوند هم تصديق آنها را فرموده همانطوري كه در امر امامت و عصمت و طهارت تصديق ايشان را فرموده و كتابهاي بسيار در فضايل ايشان از عامه و خاصه نوشته شده كه از كتبي كه در اثبات امامتشان نوشته شده بمراتب زيادتر است چه خوب گفته است شاعر :

[ص 56]

لقد كتمت آثار آل‌محمد احباؤهم خوفا و اعداؤهم بغضا

و قد خرجت من بين هذين نبذة بها ملأ الله السموات و الارضا

پس چاره براي احدي جز اقرار به آنها نيست پس وقتي كه پيغمبر صلي الله عليه و آله اول خلق و اشرف خلق است و ايشان نفس پيغمبر و از طينت او شمرده ميشوند پس براي ايشان است هر فضل و سابقه‌اي و باين جهت روايت شده است كه ما را از ربوبيت پائين بياوريد و در فضل ما هر چه ميخواهيد بگوئيد كه نخواهيد رسيد پس انكار فضايل ايشان را نميكند مگر كسي كه در دل او مرضي باشد يا مثل دشمنان ميخواهد كه اطفاء نور ايشان را نمايد و يأبي الله الا ان يتم نوره و لو كره المشركون بلكه دشمنان ايشان از كثرت وضوح امر نتوانستند انكار فضايل ايشان نمايند پس روايتها كردند و كتابها نوشتند و اقرار بفضايل ايشان نمودند و چگونه انكار ميشود فضايل جماعتي كه در ربوبيت ايشان شك شده است تا چنانكه دشمن ايشان درباره ايشان گفت :

تقيلت افعال الربوبية التي عذرت بها من شك انك مربوب

و از شافعي روايت شده كه گفته است :

و مات الشافعي و ليس يدري علي ربه ام ربه الله

بالجمله اقرار بفضايل ظاهره معروفه ضروريه ايشان لازم است و انكار آنها كفر است و اما فضايل نظريه ايشان بعد از وضوح و ثبوت كسي كه انكار نمايد كافر است و قبل از ثبوت انكار آن موجب كفر نيست و اين ظاهر است و بهمين قدر در اين مقام اكتفا ميشود ان شاء الله .

آسمان پنجم - در راندن شياطيني است كه در اوهام مؤمنين در امر غيبت [ص 57] امام و ظهور و رجعت تشكيك مينمايند و در اين آسمان نجومي است :

نجم - گاهي شيطان انسان را از طول غيبت متحير مينمايد و از وجود امام مأيوس ميكند چه برسد بظهور او پس باين جماعت ميگوئيم وقتي كه دانستي كه نظم عالم بر نهج حكمت و صواب است بطوري كه اخلال بحكمت جزئي نشده است تا چه رسد بكلي و فهميدي كه صانع احد قديم جل شأنه حكيم است و اخلال در حكمت ايجاد نميفرمايد پس همچنانكه عطش مهلك را خلق فرمود آب رافع عطش را قرار داده و جوع مهلك را كه قرار داده طعام را قرار داده كه رافع آن است و امراض مهلكه خلق فرموده و دواهاي شفادهنده و اطباء دانا را قرار داده و همچنين براي هر ضدي ضدي قرار داده زيرا كه اگر دنيا از ضد خالي ميشد همه هلاك ميشدند البته همچنانكه واضح است براي كسي كه تدبر نمايد در عالم پس وقتي كه خداوند جهل را خلق كرد علم را هم خلقت فرمود و وقتي كه نزاع خلق فرمود حاكم رافع نزاع را هم قرار داد و چون فساد را قرار داد مصلح را هم خلق فرمود و چون احتياج بوجود تمدن و صنايع را با وجود طبايع مختلفه قرار داد جامع و ناظم پراكندگي و رافع اختلاف را هم قرار داد و اگر غير اين بود همه فاني ميشدند پس در حكمت واجب شد كه خداوند حجت معصوم و عالم حكيمي را قرار دهد تا بوجود او تمدن خلق پايدار بماند پس حجت در هر عصري از جانب خداوند البته قائم است الا اينكه گاهي ظاهر است و گاهي براي حفظ نفس خودش از شر خلق مستور و مخفي است نميبيني كه آب براي آشاميدن است و گاهي فرو ميرود بجهت عذاب و گندم براي خوردن است و گاهي كم ميشود بجهت سخط خدا بر خلقش بواسطه ظلم آنها و وقتي كه آب صافي ناياب شد چندي با آبهاي آلوده بأمراض و ناخوشي‌ها زندگي [ص 58] ميكنند و آن هم آب است الا اينكه آلوده بأكدار وبائي شده است و اگر آب مطلق خالص در دنيا نبود طرفة العيني زندگي نميكردند و همچنين هر گاه طعام صالح ناياب شود مدتي با غذاهاي ممرضه اكتفا ميكنند و آنها نيز طعامند الا اينكه فاسدند و اگر مطلقا طعام نبود همه در آن اول هلاك ميشدند همچنين وقتي كه مردم ظلم بنفس خود نمودند و مستحق بلاء و عذاب شديد خداوند شدند حجت و حاكم بحق را كه براي نظم عباد و آبادي بلاد آنها قرار داده بود پنهان ميفرمايد و ترس و سختي آنها را بين خودشان قرار ميدهد و بعضي از ظالمين را والي بعضي قرار ميدهد و آنها را فرق مختلفه قرار داده و بعضي را به بعضي دفع ميفرمايد و هر دسته براي خودشان حاكم ظالمي اختيار ميكنند كه اسباب فساد عباد و بلاد ميشوند و ايام كمي بعيش ناخوشي ميگذرانند و اين آن زندگاني نيست كه خداوند بمشيت خود قرار داده است چنانكه فرمود و لو ان اهل الكتاب آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض ، و ان لو استقاموا علي الطريقة لاسقيناهم ماءا غدقا و مراد از اين آب امام است كه در آيه ديگري مذكور است كه فرمود اگر صبح كرديد در حالي كه آب شما فرو رفته باشد كيست كه آب خوشگواري بر شما بياورد يعني اگر امام شما غايب شد و فرمود اگر اهل كتاب بتورية و انجيل و آنچه خداوند بر آنها نازل فرموده عمل ميكردند هرآينه از بالاي سر و پائين پايشان ميخوردند بعضي از ايشان ميانه‌روي را اختيار كردند و بسياري از آنها بدكارانند باري باين جهات است كه خداوند حجت خود را پنهان فرموده و مردم اكتفا باين حكام و اين عيش ناراحت و اين ذلت و محنت و تنگي نمودند و سبب بقاء في الجمله ايشان همان است كه اصل نواميس از انبياء است كه بمنزله طعام و شراب خالصي است كه مشوب با اهواء [ص 59] و آراء خودشان نموده‌اند و آنها را فاسد كردند و باين جهت عيش خودشان فاسد شد و دچار تنگي و سختي شدند و گلوگير ايشان شد و من يتعد حدود الله فقد ظلم نفسه و اگر مطلقا از سيرت انبياء چيزي در دستشان نبود همه هلاك ميشدند آيا عبرت نميگيري كه دنيا با همين قليل از حق كه مشوب و ممزوج است دور ميزند و اگر حق مطلقا در ميانه نبود در ساعت هلاك ميشدند پس حافظ نظام همين حق مغشوش است كه آن را كج كرده‌اند پس ببين كه اگر حق خالص صافي ظاهر ميشد و تدبير عالم بر وجه صحت و صواب ميشد چه ميشد قسم بخدا كه فساد مرتفع ميشد و عالم وسعت پيدا ميكرد و دلها ساكن و مطمئن ميشد و بركات آسمان و زمين فراوان ميشد فبظلم من الذين هادوا حرمنا عليهم طيبات احلت لهم و بصدهم عن سبيل الله كثيرا پس وضع الهي نقصي در آن نيست و بر وجه حكمت و صواب است الا اينكه مردم بنفس خود ظلم كردند بواسطه ظلم باولياء خدا و اعراض از ايشان پس از لقاء ايشان محروم شدند و اين حكم ثانوي است و عذابي است كه بمقتضاي اعمال ايشان و سوء اختيار ايشان است و بهمين طور خواهد بود تا مدتشان بآخر برسد و خداوند بر بندگان ترحم فرمايد و عذاب را از ايشان مرتفع فرمايد و براي هر عذابي هم مدتي و كتابي است و امم سابقه را هم خداوند بهمين طور عذاب فرمود كه حجج ايشان را غايب فرمود همچنانكه بعد از شيث علي نبينا و آله و عليه السلام خلق را عذاب فرمود و حجتهاي ايشان را غايب فرمود تا زمان ادريس علي نبينا و آله و عليه السلام و ادريس علي نبينا و آله و عليه السلام هم غايب شد و همچنين صالح و موسي علي نبينا و آله و عليهما السلام هم غايب شدند و باين نحو است غضب خدا [ص 60] بر بندگان و عذاب ايشان در هر موقع كه استعلاء بجويند و تعدي بر اولياء خدا نمايند و اين بزرگترين عذابي است كه خداوند اهل زمين را بآن عذاب ميكند زيرا كه با غيبت حجج ظلم زياد ميشود باين جهت كه حاكم منصف و مجري حدود در ميانه نيست و جهل مردم زياد ميشود زيرا كه معلم ندارند پس غايت ايجاد كه عبادت و معرفت است از اكثر ايشان ظاهر نميشود پس وجودشان مثل عبث ميشود پس هلاكت ايشان نزديك ميشود و بلاهاي آسمان و زمين بطرف ايشان شتاب ميكند و هلاك ميشوند و اگر نبود بواسطه وجود عاملين بسنت حجت عليه السلام و اينكه باقي خلق اسباب معاش ايشان هستند و اينكه احتمال دارد كه فرزندي از آنها متولد شود كه عمل بسنت حجت نمايد در اسرع از طرفة العين همه هلاك ميشدند پس اين مطالب را كه دانستي شيطان در دل تو از طول غيبت وسوسه نكند زيرا كه او ظاهر نميشود تا وقتي كه بيشتر زمين پاك شود از اين پليديها و جمعيت بسياري مستعد شوند و ياري او را نمايند تا همه زمين را تطهير فرمايد پس اين است سبب غيبت پس تضرع بخدا بنما و در طاعت حجت و آنان كه بر طريقه او هستند ساعي باش تا در ضمن هلاك‌شوندگان هلاك نشوي و السلام .

نجم - بدان اينكه خداوند سبحانه عالم را براي غايتي خلق فرموده كه آن عبادت و معرفت است كه اگر اين غايت نبود عالم را خلق نميفرمود و چون اين غايت بعد از استعداد خلق بروز خواهد كرد انتظار آن استعداد تام برده ميشود تا روح غايت در آن دميده و ظاهر شود هم‌چنانكه جنين روح در آن دميده نميشود مگر بعد از تمام شدن بدن و استعداد آلات و ادوات او براي خدمات روح و اگر پيش از آن ظاهر ميشد هيچ عضوي مطاوعه او را نداشت و ظهور روح [ص 61] در آن عبث ميشد و اين عالم از روزي كه خلق شده است اعضاء و جوارح او ناقص بوده و براي ظهور روح غايت مستعد نبوده و بهمين جهت قابيل هابيل را ميكشد و ظلم و جور در عالم شايع ميشود و هميشه انبياء و اوصياء و حجتهاي خدا مستور و مقهور و مبتلا و اسير دست فجار ميشوند زيرا كه زمان و اهل آن استعداد نداشته‌اند و غايت در آنها آنطوري كه بايد ظاهر نشده و خداوند هم عالم را خلق نفرموده مگر براي غايت و ناچار بايد زمان كامل بشود تا ظهور غايت در آن بشود و آن عبادتي است كه آلوده بكفر و ظلم نباشد و اين ممكن نيست مگر بوجود حجج پس ناچار بايد زمان و اهل زمان مستعد بشوند و حجج معصومين ظاهر شوند و اين قول خداست هو الذي ارسل رسوله بالهدي و دين الحق ليظهره علي الدين كله و لو كره المشركون و اين در رجعت است كه پيغمبر صلي الله عليه و آله و آل‌محمد عليهم السلام رجعت فرمايند چرا كه بدأ و ختم خلق با ايشان است و براي ايشان خدا خلق فرموده خلق را كه فرمود وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم في الارض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذي ارتضي لهم و ليبدلنهم من بعد خوفهم امنا يعبدونني لايشركون بي شيئا و در اين باب اخبار متواتر از ائمه اطهار صلوات الله عليهم رسيده است كه مجالي براي كسي در انكار آن نيست و در كتاب ارشاد العوام تفصيل اين مطلب را داده‌ايم و در كتاب فطرة السليمه هم ان شاء الله تفصيل خواهيم داد پس شيطان خاطر تو وسوسه نكند كه چطور خداوند مردگان را زنده ميفرمايد و باين دنيا برميگردند زيرا كه كسي كه اول خلقشان فرموده قادر است كه برگرداند آنها را و چه عجبي است بخصوص كه جماعت بسياري بعد از مردن بواسطه [ص 62] معجزه انبياء و حجج برگشته‌اند و اخبار متواتر در اين باب داريم و كتب زيادي در امر رجعت نوشته شده و قرآن در مواضعي تصريح باين ميفرمايد پس مجالي براي وسوسه نيست ان شاء الله .

نجم - و اما تفصيل احوال رجعت كه اختلاف در آن شده است اسباب وسوسه و انكار نشود بجهت اينكه براي اختلاف اخبار اسبابي است كه از آن جمله عدم حفظ و ضبط روات است و يكي بواسطه وضع دروغگويان بر آل‌محمد است عليهم السلام و يكي تقيه است كه اصل هر بليه است و يكي آنكه براي كلمات ايشان وجوه و تصاريفي است كه مطابق حق است و اگر چه گاهي ما در كلامشان مخالفت ببينيم ولي در نزد خودشان كه هر چيزي را بجاي خود ميگذارند اختلاف نيست و يك جهت اين است كه امور رجعت از اموري است كه ممكن است تقدير در آنها مختلف شود و تقديم و تأخيري در آن حاصل شود و محو و اثبات بر حسب اعمال بندگان در آنها حاصل ميشود زيرا كه هنوز واقع نشده است و بر حسب استعداد زمان تقدير جاري ميشود پس خبر ميدهند از آنچه در هر عصري تقدير شده است براي ترساندن و منع كردن يا ترغيب مردم بعمل بهر طور كه مصلحت در آن ببينند و شايد كه در اين رساله شطري از اين مسئله بيايد پس اختلاف در جزئيات امور رجعت نبايد اسباب شك و وسوسه شود بعد از آنكه كلي آن ثابت شده است و نبايد سبب انكار اصل رجعت بشود پس بعد از آني كه امامت ايشان محقق شده است و معني نوع رجعت هم از ايشان متواتر شده است تسليم كن براي ايشان و اخبار مختلفه را حمل نما بر آنچه ذكر كرديم زيرا كه اختلاف بغير اين جهات نيست .

آسمان ششم - در دفع شياطيني است كه در امر معاد و آخرت و احوال آن و بهشت و دوزخ تشكيك مينمايند و در اين آسمان نيز نجومي است :

[ص 63] نجم - بعد از ثبوت توحيد و نبوت و امامت جميع آنچه از شرع رسيده است از ايشان ثابت است و مجالي براي انكار آن نيست و شك نميكند در آنچه كه از ايشان رسيده است مگر كسي كه در خود ايشان شك دارد پس در اين مورد محتاج باقامه دليل نيستيم بلكه واجب تفكر در امر توحيد است و نبوت و امامت و حقيقة شك در امام نميكند مگر كسي كه در پيغمبر صلي الله عليه و آله شك دارد و شك در پيغمبر صلي الله عليه و آله نميكند مگر كسي كه در خداي سبحانه شك دارد و واجب براي كسي كه بر خود نگراني دارد و در امر خود فكر ميكند آن است كه اول امر توحيد را محكم نمايد بطوري كه خللي در توحيد او راهبر نباشد پس از آن در امر نبي و امام و آنچه كه آورده‌اند صرف فكر نمايد بلكه در حقيقت هيچ شك‌كننده‌اي در هيچ چيز شك نميكند مگر اينكه در توحيد او نقصي است پس تمام سعي و جد خود را در محكم نمودن توحيد بكن و علي الدوام در انقلابات و تغييرات خلقيه و حوادث جاريه و احتياجات آنها فكر كن و ظهور آثار فعل فاعل را در آنها ببين زيرا كه جميع آنچه ادراك ميشود و تميز داده ميشود همه منفعل از فعل ديگري هستند كه در نفس خودشان قبول صفتي نموده‌اند و متصف بآن صفت و قابل براي آن شده‌اند و فاعل غير قابل است تا وقتي كه توحيد در نفس تو مستقر شود و نور صانع و آثار صنع او را مشاهده بكني همانطوري كه آفتاب را مشاهده ميكني پس وقتي كه قلب تو بتوحيد مطمئن شد بطوري كه در اينجا و در ساير كتب بيان كرديم جميع امور دنيا و آخرت تو اصلاح ميشود و امر نبوت و امامت و غير آنها نيز باين واسطه اثبات ميشود و وقتي كه توحيد و نبوت و امامت اثبات شد جميع آنچه صادر از ايشان شده است ثابت و مقرون بيقين ميشود و اگر چه وجه آنرا با دليل نفهميده باشي و هر زمان كه خاطره‌اي در دل تو از آنچه كه فرموده‌اند عارض [ص 64] شد فورا بيقين خودت در امر توحيدت و نبوت و امامت آنرا دفع كن و مگذار كه در دل تو رسوخ نمايد پس از جمله آنچه صادر از ايشان شده است امر معاد است و آن از ضروريات و بديهيات دين است و واجب است اقرار و ديانت بآن و هيچ مؤمني مجال شك كردن در اين امر را ندارد و اما تفاصيل احوال رجعت آنچه كه از شرع ثابت شده و بيقين پيوسته است اقرار بآن ميشود و آنچه ثابت نشده است براي آل‌محمد عليهم السلام تسليم داريم و ميگوئيم ما قال آل‌محمد قلنا و ما دان آل‌محمد دنا اين است شأن مؤمنين .

نجم - و از آنچه از دين ثابت شده است و اجماع مسلمين بر آن است اين است كه معاد جسماني است و مردم روز قيامت با اجسام خودشان محشور ميشوند و اجمال آن اين است كه همين كه هنگام آن رسيد اسرافيل در صور ميدمد دميدن جذب را پس هر كس در آسمان و زمين است ميميرد مگر هر كس كه خدا خواسته باشد پس عالم باقي ميماند كه نه حس‌كننده‌ايست و نه حس كرده شده‌اي پس همين كه خدا خواست مردم را محشور فرمايد امر ميفرمايد اسرافيل را كه مرتبه ديگر بدمد و تجديد ميشوند ابدان در تركيب از زمين پس تركيب ميشوند آن گوشتها و استخوانها و عروق و اعصاب و ساير اجزاء همچنانكه تركيب شده بود روز اول پس داخل ميشود در آن روح و زنده ميشوند و در مقابل رب العالمين ميايستند و منكر اين مطلب كافر بخداي عظيم است و مكذب پيغمبر و امام است البته و كتاب خدا ناطق باين است و ضرورت مسلمين بر اين است پس اين جمله از امر معاد آنقدري است كه شك و شبهه در آن نيست و هر قولي در اين مسئله باشد كه لفظ آن اين نيست و مآل آن اين نيست و ظاهر آن اين نيست آن مخالف كتاب و سنت است و قائل بآن كافر بخداي سبحانه است البته زيرا كه باطني نيست مگر بظاهر و ظاهري نيست مگر بباطن و هر دو مقرون [ص 65] بيكديگرند مانند روح در جسد و اين امر در هر باطني بالنسبه بهر ظاهري جاري است پس گول نزند تو را تأويل تأويل‌كنندگان و هر كس بناي امر خود را بر تأويل بگذارد از دين خارج شده است و با تأويل عمود اسلام نميايستد و امر دين فاسد ميشود و شرع مبين از ميان ميرود .

نجم - و از آنچه كه بكتاب و سنت ثابت است وجود بهشت و جهنم و ظهور آن دو در روز قيامت است و ميزان و صراط و حساب و كتاب و تطاير كتب و مواقف قيامت و درازي روز او پنجاه‌هزار سال و غير اينها از آنچه كتاب خدا بآن نازل شده و اخبار متواتره رسيده و اما آنچه در غير اخبار متواتره است داير مدار ثبوت و يقين است پس هر چه كه برهان آن ثابت شد اختيار ميكني آنرا و هر چه كه بر تو روشن نشد نفي ميكني و باكي بر تو نيست بلكه ضرر در خلاف اين است و بر تو باد در جميع احوال كه بگوئي ما قال آل‌محمد قلنا و ما دان آل‌محمد دنا كه بلاشك مؤمن و پرهيزگار خواهي بود .

نجم - واجب نيست بر مكلف بعد از شناختن صانع و شناختن پيغمبر اينكه در امر امامت و يا دون آن دليل عقلي اقامه نمايد و در همه اينها بعد از ثبوت دو امر اول دليل نقلي كافي است بلكه در شناختن شخص پيغمبر نيز محتاج بدليل عقلي نيستي و بدليل حس و ديدن معجز و شنيدن نقل متواتر از ثقات اكتفا ميشود و آن چيزي كه دليل عقلي در آن لابد منه است معرفت صانع است و علم او و قدرت او و حكمت او و معرفت لزوم وجود پيغمبري بلكه در معرفت جزئيات معرفت صانع از قبيل معرفت صفات خدا و اسماء و افعال او احتياج بدليل عقلي جداگانه از دليل نقلي نيست و در همه اينها اكتفا بنقل از حجت و شنيدن از او ميشود و اين است دين منجي براي اينكه مراد از همه اينها يقين است و حاصل دليل عقلي هم حصول يقين است و يقين [ص 66] بقول حجت حاصل ميشود و سبب نجات هم ميشود البته بلي دليل عقلي كمالي است براي نفس كه با پيروي حجت حاصل ميشود و عقل انسان بواسطه اطاعت ايشان روشن ميشود پس هر چه انسان پيروي حجت بيشتر نمايد عقل او زيادتر ميشود و هر چه استناره عقل زيادتر شد فهم بيشتر ميشود و حقايق اشياء را بهتر كشف ميكند البته پس ادله عقليه دليل زيادتي عقل و حصول كمال نفساني است بلي اطمينان و سكون نفس در ادله عقليه زيادتر است البته و از اين جمله امر معاد است كه اكتفا ميشود در آن بدليل نقلي و هر گاه ادله عقليه آن را خواسته باشي بر تو باد بكتاب كبير ما ارشاد العوام و كتاب وسيط فطرة السليمه و اينجا هم بر سبيل اجمال ميگوئيم كه خداي سبحانه در صنع خودش حكيم است و كار عبث نميكند و خلق را بدون غايت قرار نداده و غايت اين خلق بندگي است و نتيجه بندگي رسيدن بدرجات است و نزديكي بخداي سبحانه پس باينطور كه ميبيني خلقت فرمود ايشان را و پيغمبران بسوي آنها فرستاد و كتابها بر آنها نازل فرمود و خلق را تكليف فرمود بآنچه سبب ظهور آن غايت است پس بعضي از خلق بآن اسباب گرفتند و بعضي ترك كردند و هر كس بآن اسباب عمل كرد بايد بآن غايت برسد كه آن نزديكي خدا و راحت و نعمت و حيات ابديه و نجات است و هر كس بآن اسباب عمل نكرد لازم ميآيد كه بآن غايت نرسد و در تعب و مشقت كه لازمه دوري از خداست بماند و اين دنيا بطوري كه ميبيني فاني و زايل است و مؤمنين در اينجا بآنچه وعده كرده شده‌اند و بجهت آن خلق شده‌اند بالبداهه نرسيده‌اند و مخالفين بآنچه از آن ترسانيده شدند و نتيجه انكار ايشان بود نرسيدند بلكه اغلب مؤمنين در دنيا در سختي و ذلت و محنت و پستي ماندند و اغلب كفار بعزت و راحت و دولت و ثروت رسيدند پس ناچار بايد از عقب اين خانه خانه [ص 67] باشد كه پرهيزگاران بآنچه وعده داده شده‌اند برسند و كفار بآنچه ترسانيده شده‌اند برسند و ناچار بايد بابدان و ارواح خودشان بآنجا برگردند زيرا كه اگر اطاعت كردند با روح و بدنشان بوده و اگر معصيت كرده‌اند با روح و بدن معصيت كرده‌اند پس هر يك از آن دو بايد بجزاي عمل خود برسند گفته نشود كه اين ابدان شعور ندارند و استحقاق مجازات پيدا نميكنند بجهت اينكه ابدان از فضل شعور ارواح شعور دارند و هيچ چيز در ملك خدا نيست كه بي‌شعور صرف باشد زيرا كه همه چيز اثر مشيت خداي سبحانه است و مشيت پروردگار حي و شاعر است و اثر حي شاعر حي شاعر خواهد بود منتهي اين است كه شعور اشياء بر حسب نزديكي و دوري آنها تفاوت ميكند پس ابدان اناسي شعور دارند اگر چه كه شعور آنها از ارواحشان كمتر باشد و گمان مكن كه شعور آنها مثل حيوانات و نباتات و جمادات باشد بلكه بيشتر است و هر بدني مشاكلت با روح خودش دارد و اينكه ميبيني ابداني كه روح از آنها انتزاع شده است شعورشان كم است اين بواسطه اعراضي است كه ملحق به آنها شده و اصل اين ابدان داراي شعور وافر هستند و اگر چه كمتر از شعور ارواحشان باشد و ما در اين باب در ساير كتب خودمان و مباحثات خودمان بسط زياد داده‌ايم وانگهي كه اين شبهات با اصل ثابتي كه با شرع حقيقت آن ثابت شده است مقابلي نخواهد داشت و ميدان وسوسه در اين باب در قلوب مؤمنين و مسلمين نيست .

نجم - گاهي شياطين براي متوسطين القاء شبهه ميكنند كه چطور ممكن است خداوند همه اين خلق كثير را داخل آتش نمايد غير از معدود كمي از مؤمنين كه نجات مي‌يابند پس ميگويم براي ايشان كه خداي سبحانه خلق فرموده است خلق را در حالي كه بي‌نياز از بندگي ايشان و ايمن از نافرماني ايشان است و از اطاعت آنها نفعي باو نميرسد و از [ص 68] معصيت آنها زياني باو نميرسد و خلق فرمود آنها را از جهت جود و كرم خودش و آنها را راهنمائي فرمود برحمت و فضل خود و جزاي مطيع را از جهت خشنودي ذاتي خودش نميدهد و مجازات عاصي را از جهت غضب نفساني نميفرمايد بلكه خلق را خلق فرمود و بعضي را اسباب و بعضي را مسببات قرار داد و مسببات را ملازم اسباب فرمود مگر اينكه خودش خواسته باشد كه مسبب از سبب تخلف نمايد و آن نيز با اسباب ديگر است زيرا كه خداوند اباء فرموده است كه چيزي را جاري فرمايد مگر با اسباب آن پس آتش را قرار داده و آن را سبب سوزانيدن فرموده و نزديكي بآتش را سبب سوختن قرار داده و كارد را خلق فرموده و مس تيزي آنرا سبب بريدن قرار داده و وقوع از بام را سبب شكستن اعضاء فرموده سم را كشنده و ترياق را دواي آن قرار داده و هكذا و براي اين امور حكمتهائي است كه ذكر آنها در اين كتاب موجب تطويل است و پس از آن خلق را باسباب راحت و اسباب زحمت و اسباب نجات و اسباب هلاكت هدايت فرموده و ايشان را از اختيار هر يك متمكن و توانا فرموده هر كس خود را در آتش انداخت ميسوزد هر كس خود را بدريا انداخت غرق ميشود هر كس سم را خورد ميميرد هر كه ترياق آشاميد نجات مي‌يابد و خداوند از هلاكت هلاك‌شوندگان شفاي غيظ نميفرمايد و از نجات نجات‌يابنده براحت نميافتد اسبابي است كه خلق فرموده و مسبباتي است كه لازمه آنها قرار داده پس خداي سبحانه ظلم نميفرمايد و لكن مردم بنفس خودشان ظلم ميكنند پس چه عجبي است اگر قومي بدست خود خود را هلاك كنند و چرا قابل انكار و سبب شبهه شده و علاوه بر اين كه همه مردم مستحق آتش نيستند زيرا كه در ميانه مردم مستضعفين هستند كه ابلاغ دعوت به آنها نشده و خوبي و بدي را ندانسته‌اند پس [ص 69] تحت امر پروردگار هستند تا در دنيا يا آخرت ابلاغ دعوت بايشان بفرمايد پس نگران شود كه چه عملي ميكنند و خداي سبحانه در خود مردم آلتي كه بتوسط آن بمعرفت برسند قرار نداده مگر اينكه خودش بايشان معرفي فرمايد و اگر در خود مردم اين آلت موجود بود پيغمبران بسوي ايشان نميفرستاد و كتابها بر آنها نازل نميفرمود و خودش فرموده است و ماكنا معذبين حتي نبعث رسولا پس مادام كه اتمام حجت نفرمايد بر ايشان تكليف نميفرمايد و مادام كه تكليف نفرموده مؤاخذه نميفرمايد و خودش فرموده است لايكلف الله نفسا الا ما آتيها و در آيه ديگر لايكلف الله نفسا الا وسعها و معرفت خير و شر در وسع خود مردم نيست و خداوند فرموده است معاذ الله ان نأخذ الا من وجدنا متاعنا عنده انا اذا لظالمون و خداوند اجل از اين است كه ظلم كند پس از آنها كه خداوند سابقه نيكي بر آنها قرار داده اين شبهه به اذن پروردگار مرتفع شد .

نجم - گاهي شيطان در دلهاي ضعفاء شبهه ميكند در آنچه از شارع رسيده است در احوال قبر و سؤال منكر و نكير و املاء رومان فتان القبور و فشار قبر يا وسعت آن بر مؤمنين و تنگي آن بر كفار باينكه محسوس از احوال قبر غير از اينهاست پس اين شبهه را بحول الله و قوته مرتفع مينمائيم باينكه سؤال از روح ميشود كه در جسد اصلي است كه آن جسد اصلي در جسد عرضي است نه از جسد عرضي پس عجبي نيست كه با چشمهاي عرضيه ديده نشود همچنين املاء رومان فتان القبور براي روح است در جسد اصلي نه جسد عرضي آيا نمي‌بينيد كه در خواب ميايستيد و راه ميرويد و مسافرت ميكنيد و خود را در تنگي يا وسعت و نعمت ميبينيد يا خوشوقتي [ص 70] يا حزن و متألم ميشود اجساد شما يا خوشوقت ميشود در حالي كه اجساد شما در رختخواب شما است و هر كس نظر بآن بكند چيزي از آنچه شما در خواب ميبينيد نميبيند پس چه عجبي است كه آن كه نظر بقبر ميكند چيزهائي را كه شارع صادق مصدق فرموده است نبيند زيرا كه همه معاملات با روح او است كه در جسد او است همچنانكه در خواب معاملات با روح تو است كه در جسد تو است پس در قبر هم وسعت پيدا ميشود و فشار ميآيد براي روح كه در قبر است و قبر آن چيزي است كه جسد اصلي انسان در آن است نه جسد عرضي و آن قبر عناصر اصليه او است كه جسد اصلي شخص در آنها وديعه گذارده شده و اين قبر عرضي مدخليتي در اين مقام ندارد همچنانكه در خواب خودت را در سختي و تنگي ميبيني يا در باغ وسيعي ميبيني هيچ دخل برختخواب تو ندارد و اگر كسي تعقل معني خواب را نكرده و خواب خود را بر او حكايت كني از گفته تو تعجب ميكند همچنانكه تو از فرمايش شارع تعجب ميكني و ميخندد از گفته تو همچنانكه تو در قلب خودت از اين فرمايشات حس خلاف ميكني و شيطان تو ميخندد و هر وقت در دلهاي خود احساس ريبه نموديد در چيزي از جزئيات شرع پس كليات را در دل خود تجديد نمائيد پيش از آني كه ريبه شما بشك برسد كه بيرون رفتن آن سخت بشود ان الذين آمنوا اذا مسهم طائف من الشيطان تذكروا فاذا هم مبصرون و اصل ذكر همان تجديد ايمان در دلهاست و اين ذكرهاي لفظي تعبير از آن اصل است پس بينا باش .

آسمان هفتم - در دفع شياطيني است كه در قلوب ضعفاء تشكيك ميكنند در باب بزرگان شيعه و اولياء كاملين و علماء راسخين كه آسياي عالم بر وجود ايشان دور ميزند و آسمان بر سر ايشان سايه انداخته و زمين براي ايشان ساكن شده و اهلش را نگاه داشته و ماسواي ايشان براي ايشان خلقت شده و در اين آسمان نيز نجومي است :

[ص 71] نجم - بدانكه خداوند حكيم است و خلق را عبث و لغو خلق نفرموده و براي حق و با حق و بر حق خلق فرموده و اين حقي كه منظور از خلق عالم است همان معرفت است و غرض پروردگار از تعلق مشيت او بخلق ايجاد اهل معرفت است نه غير آنها و هيچ قبضه‌اي را براي خلق نميگيرد مگر براي اينكه اهل معرفت باشد الا اينكه چون ايجاد پروردگار با اسبابي است كه داير بر فاعل و قابل است كه هر دو با سر اختيار خدا داده توأم هستند هر قبضه‌اي در تحت معالجه و تدبير واقع ميشود كه در نتيجه از اهل معرفت بشود پس اگر در اثناء طي مراحل به مانعي برخورد ميايستد و بمنتهاي غايت مقصود كه براي آن گرفته شده بود نميرسد مثل اينكه شما زراعت ميكنيد براي حصول دانه پس اگر عارضه‌اي عارض شد و نروئيد يا روئيد و از ميان رفت و يا بواسطه عارضي دانه نبست همه اينها از جهت عوائق عارضه است و اصل زراعت براي حصول دانه بود و اگر اين غرض نبود هرگز زراعت نميكرديد و همچنانكه خداوند نطفه را خلق فرموده براي اينكه انسان بشود پس اگر ساقط شد قبل از آني كه علقه بشود يا مضغه يا عظام يا لحم يا پيش از آني كه زنده بشود همه اينها از جهت عرضي است كه بحكم اختياري كه در قابل است عارض او شده و اصل غرض خداوند خلق انسان بود و اگر اين غرض نبود نطفه را خلق نميفرمود پس همچنين غرض حكيم از ايجاد اين عالم وجود مؤمن كامل و عارف است و آسمان را كه دور ميدهد و زمين را ساكن ميكند و بسائط را تركيب ميفرمايد براي اين منظور است پس بعضي از مركبات است كه همينكه بجماديت رسيد عرض او را نگاه ميدارد بعضي بنباتيت ميرسند و عرض دامنگيرشان ميشود بعضي بحيوانيت ميرسند و عرض عارضشان ميشود و بعضي بانسانيت ميرسند و در كوچكي عرض [ص 72] آنها را بازميدارد و بعضي بعد از بلوغ بازميايستند بعضي از آنهم تجاوز ميكنند ولي مستضعف باقي ميمانند بعضي پيشتر ميروند و صاحب شعور ميشوند و غير مؤمن هستند و بعضي بدرجه ايمان ميرسند و معرض اعراض ميشوند و برخي بدرجه ايمان ميرسند و عالم ميشوند و بعضي بدرجه حكمت ميرسند پس عرض عارضشان ميشود و بعضي بدرجه نجابت جزئي ميرسند و در آن رتبه ميمانند بعضي بحد نقابت جزئيه ميرسند و بعضي بنجابت كليه ميرسند و بواسطه عرض ميايستند و بعضي بنقابت كليه ميرسند و تجاوز نميكنند و بعضي هستند كه هيچ عرض عارضشان نميشود تا بمنتهاي غرض از خلقت عالم ميرسند كه آن مقام معرفت و ظهور فؤاد و بروز نور پروردگار است و در اين مقام مثل خداوند ميشود كه در قدسي فرمود اي پسر آدم من پرورنده‌اي هستم كه ميگويم بشئ بشو پس ميشود بندگي كن مرا در آنچه امر كردم تو را مثل خودم قرار ميدهم كه بگوئي بشئ بشو پس بشود و اين مقامي است كه در حديث ديگر اشاره باين فرموده كه بنده بواسطه نافله گذاردن بمن نزديك ميشود تا او را دوست ميدارم و همينكه دوست داشتم او را گوش شنوا و چشم بينا و دست توانا و پاي پوياي او ميشوم الخبر ، و اين است غايت خلق كه در حديث ديگر اشاره بآن شده كه فرمود من گنج پنهاني بودم دوست داشتم شناخته بشوم پس آفريدم خلق را تا شناخته بشوم پس خلقي كه عارف بحق است كسي است كه مشعر معرفت در او ظاهر شده باشد كه خداوند فرمود خلق نكردم جن و انس را مگر براي اينكه بندگي بكنند پس قبضه خلق را خداوند براي بندگي و معرفت گرفته است و لكن هيچ قبضه‌اي قبول تدبير را تا آخر ننموده است مگر شخص عابد عارف زيرا كه امر باختيار بوده و اگر اين غايت منظور نبود حكيم هيچ قبضه‌اي را نميگرفت پس اگر خداوند ميدانست كه در عصري از اعصار غايت مقصوده حاصل نميشود خلق او در آن عصر لغو [ص 73] و عبث بود پس ناچار در هر عصري بالغ كاملي كه بحقيقت معرفت عارف و بحقيقت عبادت بندگي نمايد بايد باشد تا خلقت لغو نباشد و از فضل او عيش ساير خلق برقرار بماند زيرا كه اگر غرض وجود او نبود حكيم براي ساير خلق قبضه‌اي نميگرفت و اگر بگوئي كه حكيم ميشناسد آن قبضه معين را كه بمنتهاي غايت نميرسد پس چرا ميگيرد آنرا عرض ميكنم قبض حكيم قبض واسعي است و دعوت او دعوت عام و نداي او شامل تمام است و تعلق فعل پروردگار از جهتي كلي است و خداوند قبضه نفرمود و دعوت نكرد و ندا ننمود و بفعل خود متوجه نشد مگر براي خلق كامل بطور عموم پس بعضي از خلق اجابت و انفعالشان كم است و بعضي بسيار همچنانكه آفتاب ندا ميكند زمين را به بالا رفتن براي اينكه بدرجه اعلي برسد زيرا كه نداي آفتاب بر حسب خودش است نه بر حسب زمين و لكن اجزاء ارضيه بر حسب خودشان اجابت ميكنند نه بر حسب آفتاب و بالا نميرود تا منتهي درجه مگر آن بخار دخاني و اگر آفتاب نميدانست كه آن بخار صعود خواهد كرد دعوت نمينمود و اين است باطن وضع خاص و موضوع له عام پس بفهم و اراده پروردگار خلق كامل است و بسياري از ناقصين هم باين دعوت ايجاد ميشوند و اگر نبود علم پروردگار باينكه كامل خلق ميشود خلق نميفرمود پس بعد از آني كه بطور عموم دعوت فرمود هر كسي بر حسب خود اجابت نمود پس ملتفت باش كه مشكل مشكل است و قد اسقيتك ماءا غدقا پس كاملان در هر عصري موجودند و همه خلق براي ايشان خلق شده‌اند و همه نواقص وجود ايشان و قائم بايشانند پس چطور ميشود كه وجود كامل را در دنيا انكار كرد و اگر بگوئي وجود كامل امام است و همه آنچه گفتي جاري در آن مقام است ميگويم كه امام بمنزله آفتاب دعوت‌كننده است [ص 74] و خود محل مشيت فاعلي است و اجابت‌كننده نيست و اگر بگوئي اجابت‌كننده انبياء هستند ميگويم ايشان مبلغين دعوت او هستند بسوي قوابل و روابط بين فاعل و قابل هستند و براي همين فرستاده شده‌اند بسوي خلق و دعوت نموده‌اند بسوي خالق و تكليف بمعرفت نموده‌اند و دعوت بآن كردند آيا گمان ميكني كه مردم دعوت شدند بآنچه كه نميرسند بآن يا ميرسند پس اگر تكليف شده‌اند بآنچه ميرسند پس ميرسند و همان است غايت ايجاد و علت تكليف و خداوند تكليف نميفرمايد نفسي را مگر باندازه وسع او پس البته معرفت و عبادت در وسع خلق هست و غايت مقصوده همين دو تا است و بتوفيق خداوند سبحانه بآن خواهند رسيد پس كاملان در هر عصري هميشه موجودند و اگر ايشان نبودند دنيا و ما فيها برپا نمي‌ايستاد پس بخلوص نيت و پاكي فطرت خودت تسليم براي ايشان بشو تا رستگار شوي بآنچه كه رستگاران بآن رسيدند ان شاء الله .

نجم - چون دانستي كه كاملان در هر عصري و زماني در دنيا موجودند و زمان از وجود ايشان خالي نميماند و ايشانند علت غائي خلق عالم و علت توجه مشيت پروردگار بمشاءات و علت دعوت انبياء و مرسلين و اگر ايشان نبودند عالم برپا نمي‌ايستاد پس بدان كه ايشان نزديكترين خلقند بخداي سبحانه زيرا كه ايشان واصل شده‌اند بأعلي درجات ايمان كه جزاي آن منتهاي نزديكي است پس ايشانند سابقان مقربان و اصحاب زلفي و منزلت و ماسواي ايشان دون ايشان هستند بر حسب درجه و سبقت و تأخر هر يك در اجابت و ايمان پس نميرسد فيض به آنها كه دورند مگر بواسطه نزديكان و فيضي كه به دوران ميرسد بواسطه نزديكان از جنس فيض نزديكان نيست بلكه آنچه به نزديكان [ص 75] ميرسد خالص و صافي و لب آن از خودشان است و قشور و اكدار آن بواسطه آنها به دوران ميرسد كه مشوب است همچنانكه روايت شده است كه تسنيم خالص مخصوص مقربان است و ممزوج آن بساير مؤمنين ميرسد انتهي ، زيرا كه مؤمنين متحمل منتهاي حرارت يا برودت آن بنا بر دو اعتبار نيستند عبرت بگير از فرمايش امام عليه السلام لو علم ابوذر ما في قلب سلمان لكفره و در حديث ديگر است لقتله و ضمير مفعول راجع به ابي‌ذر است و فاعل راجع است به آنچه كه در قلب سلمان است خلاصه آنكه ساير مؤمنين ادراك نميكنند آنچه را كه مقربان ادراك ميكنند و براي ايشان است قشور و ظواهر آن يا قشور قشور آن بر حسب نزديكي و دوري آنها و همچنين داني بعالي نميرسد هرگز و مرجع او عالي است كه واسطه بين داني و اعلي است و داني نميداند مگر آنچه كه بواسطه عالي باو رسيده و رجوعش بسوي عالي است .

نجم - در اينجا فايده دقيقه‌ايست و آن اين است كه خداي سبحانه انسان را نمونه عالم كبير قرار داده و از هر چه كه در عالم است حصه و قبضه و خلاصه‌اي در آن است پس همينكه انسان بمرتبه كمال رسيد و جميع منازل وجود و اطراف كينونت او نوراني شد پس جميع انواع مدد را استمداد مينمايد بطوري كه فروگذار نميكند هيچ خيري از خيرات را جز اينكه از مبدأ خودش ميگيرد و مبدأ هم بسبب خود او باو مدد ميدهد پس او كامل المراتب و تام المقامات است و از جميع جهات نوراني است پس جميع انواع فيوض را به مادون خود ميدهد و اگر چه ديگري هم در عرض او صاحب همين مقام باشد زيرا كه تميز اين دو در جنبه احديتي كه ظاهر در هر دو است مستهلك است زيرا كه نظر بآن ندارد و عمل بمقتضاي آن نميكنند [ص 76] و ايشان مثال عالي را در هويت و نفسانيت خودشان رنگ نميكنند بلكه هويت را بمثال برميگردانند و از نفسانيت چيزي در ايشان باقي نيست مگر بقدر استمساك وجود و شخصيت پس حكمي براي جهت تميز اين دو نيست پس اينطور نيست كه هر يك اختصاص بچيزي داشته باشد كه در ديگري نباشد و در اين جهت خاص نوراني نشده باشد نميبيني كه هر دو بتوحيد و فروع آن معتقدند و بنبوت و همه فروع آن و ولايت و فروع آن معتقدند و بجميع احكام شرايع و حقايق اشياء علي ما هي عليه در خارج عالمند و هر دو صاحب فؤاد و عقل و نفس و جسد هستند و در همه اينها باقصي درجه رسيده‌اند و بتمام خودشان نوراني شده‌اند پس چيزي نيست كه مختص بيكي از اينها باشد دون ديگري بلي ممكن است در يكي از اين دو جهتي في الجمله غالب باشد بهمين اندازه كه تميزي دارند ولي ديگري هم فاقد آن جهت نيست و نقصي ندارد بلكه هر دو در اين جهت هم كاملند الا اينكه يكي كاملتر است پس هر چيزي كه از يكي برميآيد از ديگري هم برميآيد مثل آل‌محمد عليهم السلام كه اشخاص آنها متعددند اما نور واحدند مقربان هم بهمين طور شخصا مختلفند اما نور ايشان متحد است و اين است معني فرمايش پيغمبر صلي الله عليه و آله مثل اصحابي كالنجوم بايهم اقتديتم اهتديتم و قول خداوند و بالنجم هم يهتدون ، اولئك الذين هدي الله فبهديهم اقتده پس در آنچه بطور رمز و سربسته ذكر كرديم تدبر كن و مانند عاشق و مشتاق براي معني آن تسليم داشته باش زيرا كه دشوار است .

نجم - بنا بر اينكه هيچ فيض نميرسد بخلق مگر بواسطه سابقين و بركتي و نعمتي و خيري نازل نميشود مگر بسبب ايشان و ايشانند اصل هر خير و معدن آن و مأوي و منتهاي آن و ايشانند [ص 77] محل نظر حكيم و مقصود از ايجاد اين عالم پس ايشانند اولياء نعم و اسباب وصول آن بسوي تو و شكر منعم عقلا و شرعا واجب است و شكر او ممكن او نيست مگر با معرفت او پس معرفت ايشان واجب است و تولاي ايشان لازم و برائت از دشمنان ايشان متحتم است و خداوند سبحانه فرمود اشكر لي و لوالديك الي المصير پس توجه بسوي ايشان فريضه است زيرا كه هر كس اعراض كند از ايشان هيچ مددي و خيري باو نميرسد و هر كس توجه بدشمنان ايشان نمايد و پشت كند بايشان پس متوجه بشيطان شده است و بخدا پشت كرده است پس استمداد از ظلمت و سجين نموده است و بطرف هلاكت سير كرده زيرا كه كاملان در جهت عليين هستند و دشمنان ايشان در جهت سجين پس دشمنان ايشان هالك و مخلد در آتشند و دوستان ايشان ناجي و مخلد در بهشتند زيرا كه بواسطه سير بسوي ايشان سير بسوي بهشت ميكنند و فيض صوافي بهشت مخصوص ايشان است و قشور آن بواسطه ايشان بدوستان ميرسد پس بهشت از ايشان استفاده ميشود و جهنم از ادبار بايشان حاصل ميشود پس هر كس شكر ولي نعمت را ننمايد شكر پروردگار را نكرده است چون روايت شده است هر كس شكر بنده را ننمايد شكر پروردگار را ننموده است .

نجم - گاهي شيطان تشكيك ميكند براي انسان كه اولياء سلام الله عليهم بآن درجه كليت ندارند كه جميع اقطار وجود را پر كرده باشند پس چگونه همه آنچه بناقصين ميرسد از ايشان است و شايد هر نعمتي از بعض از ايشان است و جميع نعمتها از جميع ايشان است پس واجب نيست بر ناقصين شكر يكي از اولياء بر جميع نعمتها پس عرض ميكنم كه ايشان جميعا نور واحد و روح واحد و طينت واحده هستند و حدود و مميزات ايشان [ص 78] در جنب وحدتشان مستهلك است و حكمي ندارد و باين جهت مخالفتي با هم ندارند در هيچ چيز و با وجود تعدد متحدند پس باين جهت كليت دارند كه جهت شخصيت ايشان مضمحل است و هر يك ايشان قادر است بر تصرف در آنچه ديگري قادر بر تصرف در آن است بلي تفاوت ايشان در كامليت و اكمليت است پس هر چه بر هر يك نازل شود بر ديگري هم نازل ميشود و هر چه از هر كدام ظاهر شود از ديگري هم ظاهر ميشود همچنانكه آل‌محمد عليهم السلام متعددند و متحد و همه كلي هستند مگر اينكه تفاوت در مقام ايشان كمتر است و در مقام كاملان بيشتر است و هر يك اهليت دارند براي هر چه ديگري اهليت دارد پس ايشان كلي هستند و از هر يكشان هر فيضي صادر ميشود و باين جهت روايت شده است كه بهر يك اقتداء كرديد هدايت مي‌يابيد و امر باطن را بظاهر قياس كن آيا نه اين است كه بهر فقيه عادل اقتداء كردي كفايت ميكند تو را باين جهت كه همه از امام واحد روايت ميكنند و جميع ائمه صلوات الله عليهم از نبي واحد روايت ميكنند و پيغمبر صلي الله عليه و آله از خداي واحد روايت ميكند پس همين كه شخص كامل به آنجا رسيد كه حاكي ماوراء خود گرديد و از جزئيت خود رنگي بر آن نيفزود پس ماوراء او واحد است و هر يك از كاملان اين واحد را حكايت ميكنند و آن واحد افاضه‌كننده هر نعمت است پس هر نعمتي از همه ايشان است و هر يك را شكر نمودي شكر ديگري را نموده‌اي و هر يك را كه شناختي ديگري را شناخته‌اي و بهر كدام توجه كردي بديگري توجه كرده‌اي بجهت اينكه آنچه تو ميخواهي از همه ظاهر است پس بفهم فقد اسقيتك ماءا غدقا و شكر خداوند را بجا بياور بواسطه شكر موالي خودت و بدان كه هر نعمتي بتو برسد بواسطه موالي [ص 79] تو است پس بشناس ايشان را و شكر ايشان را بجا بياور كه اگر شكر نكني عصيان كرده‌اي و مخالفت فريضه نموده‌اي و كفران كرده‌اي و ما راه را بتو نمايانيديم اما شاكرا و اما كفورا پس هشيار باش .

نجم - گاهي شيطان بر انسان وسوسه ميكند كه اگر اولياء بطور دائم و هميشه ضماير بندگان را نميدانند و احاطه بجميع احوال مادون خود هميشه ندارند پس چگونه مدد به مادون خود ميدهند و چه نفعي دارد استمداد از ايشان و اگر هر وقت خواسته باشند ميدانند پس چگونه است در آن حالي كه نميدانند و استمداد در آن حال چگونه نفع ميدهد و اگر گفته بشود كه ايشان هميشه ميدانند جميع احوال مادون خودشان را ادله مساعد اين قول نيست و لازم ميآيد كه اولياء جاهل بهيچ چيز نباشند و حال اينكه انبياء علي نبينا و آله و عليهم السلام اينطور نبودند و سليمان ندانست آنچه را كه مورچه و هدهد دانستند و موسي ندانست آنچه را كه خضر دانست با اينكه بالاتر و بزرگتر از خضر بود و انبياء امور راجعه بامت خود را نميدانستند تا وحي بر ايشان نازل نميشد پس چگونه اولياء جميع احوال جميع مادون خود را ميدانند پس ميگوئيم كه بعضي از اشياء اموري است تكميليه و واسطيه و بعضي اموري است تأثيريه ايجاديه پس همين كه چيزي سبب وصول مدد بچيزي باشد كه آن چيز اثر آن نيست پس واجب نيست كه شاعر آن باشد بشعور تأثيري و ايجادي نميبيني كه حيوة در قلب پيدا ميشود و از قلب سرايت بجميع اعضاء ميكند و قلب علم و اطلاعي باعضاء ندارد و قواي نباتيه منشأ آن كبد است و از كبد باعضاء سرايت ميكند و كبد احاطه باعضاء ندارد بلكه از جسد عرضي تو افعالي صادر ميشود يقينا و تو كيفيت صدور فعل را از جسد خود نميداني بلكه حكماء در كيفيت صدور آن متحير [ص 80] مانده‌اند و اگر چه نفس فعل را شعور ميكني و جسد عرضي ميبيند و ميشنود و ميچشد و ميبويد و لمس ميكند و تو كيفيت اين احساسات را نميشناسي و حكماء ماهر در آن متحيرند و اگر چه نفس احساس را ادراك ميكني با اينكه جميع حواس تو مستمد از تو هستند و تو مدد به آنها ميدهي و ادراك آنها را مينمائي و علت آن اين است كه جسد عرضي اثر تو نيست و لكن مستمد از تو است و تو ممد آن هستي و اما امور تأثيريه ايجاديه و تكوينيه تو آنها را شعور ميكني و مادام كه شعور آنها را ننمائي صادر از تو نميشود پس مادام كه نيت ننمائي نماز از تو صادر نميشود و صدقه نميدهي تا قصد آن را نكني و تا نخواسته باشي تكلم نميكني پس تو بآنچه از خودت صادر شود احاطه داري و فاعل آن هستي البته پس بنا بر اين شرط بودن چيزي سبب امداد بچيز ديگر استشعار مدد نيست البته و لازم نيست كه آلت شعور نمايد آنچه را كه بجا ميآورد همچنانكه قلم شعور نميكند به آنچه با او نوشته ميشود و همچنين است دست و تو خودت شعور ميكني پس امدادي كه بواسطه اولياء براي تكميل و تربيت خلق بخلق ميرسد واجب نيست كه استشعار نمايند كساني را كه استمداد مينمايند از ايشان و لازم نيست علم باحوال آنها داشته باشند مثل اينكه تو در مقامي درس ميگوئي و در پشت ديوار هم مردي است كه ميشنود صداي تو را و تعليم ميگيرد و تو از احوال او اطلاع نداري فقط لازم است كه آنچه را كه ميگوئي بداني زيرا كه گفته تو اثر تو است و اما علم تو به متعلم لازم نيست زيرا كه او اثر تو نيست پس همچنين اولياء آنچه بايشان رسيده از امداد و از ايشان صادر شده ميدانند و واجب نيست بدانند كه از ايشان استمداد نموده است و حال اينكه وجود او بايجاد ايشان نيست و از اثر ايشان نيست و واجب نيست كه بدانند امداد چگونه در قوابل مستمدين رنگ ميشود فقط آنچه از ايشان صادر ميشود ميدانند زيرا كه اثر خودشان است [ص 81] و بر مستمد هم واجب است كه توجه بسوي ممد خود نمايد براي استمداد و اگر چه ممد حال او را نداند و مادام كه متعلم متوجه بمعلم نشود و در مجلس درس او حاضر نشود تعليم نميگيرد پس بر او است حضور ولو اينكه معلم نداند پس سابقين در وجود اسباب و آلات امداد و ايصال آن هستند بسوي مادون خودشان و اما كينونت مادون ديگر ساخته آنها و اثر ايجاد آنها نيست و اگر اينطور بود با مردن سابقين مادون ايشان هم فاني ميشدند و با مرض آنها مريض ميشدند و هر نوع تحولي كه براي سابقين ميشد براي مادون آنها هم ميشد و اين خلاف محسوس است و اگر بگوئي خلق در موت حجج هم نميميرند با اينكه آنها باقرار تو مؤثرند در مادون ميگويم كه مؤثريت ايشان هم در مقام بشريت نيست و با فناء بشريت ايشان مادونشان فاني نميشود و اما حقيقت ايشان وجه الله باقي است و بابقاء ايشان تمام ماسواي ايشان باقي و بر قرار است و قول فصل اين است كه مؤثر باثر خود احاطه دارد و ديگري بر اثر او واجب نيست كه مطلع شود و مكمل واجب نيست كه بر متكمل خود مطلع شود بلي مكمل بر نفس تكميل خودش مطلع است زيرا كه اثر او است و مادامي كه متكمل متوجه نشود بمكمل و نزديك باو نشود تكميل نميشود البته و جميع كساني كه دون اولياء هستند متكمل از فضل كمال ايشانند ولي آثار آنها نيستند پس واجب نيست كه اولياء بر متكملين مطلع باشند بلكه بر متكملين واجب است كه توجه بمكمل نمايند تا تكميل شوند و اين بديهي است همچنانكه انسان با ملازمت بخشنده صاحب بخشش ميشود بلكه فكر كردن در احوال او ولو معاشرت هم نكند اثر دارد و معذلك شخص جواد احاطه باو ندارد پس ظاهر شد كه عدم علم اولياء مانع از انتفاع از ايشان نيست اما عدم حضور در نزد ايشان مانع است همچنين است حال امت با حجج در مقام بشريت و واجب نيست كه بشريت [ص 82] ايشان در جميع حالات مطلع بر جميع رعيت باشد و اگر چه طوري هستند كه هر وقت خواسته باشند بدانند ميدانند و اما در مقام مؤثريت اگر غافل از آثار شوند البته آثار فاني ميشوند و اما اولياء داراي مقام بشريت هستند زيرا كه از بشرند اما مقام مؤثريت را ندارند و وجود خلق قائم بتوجه ايشان نيست و اگر بگوئي چگونه معقول است كه يك نفر در مقام مؤثريت دائما عالم به مادون خود باشد و در مقام بشريت عالم نباشد و ما ميبينيم كه اگر نفس متوجه بچيزي است پس نفس و مقام بشريت هر دو متذكر آن چيز هستند و اگر متوجه نيست هر دو مقام متذكر او نيستند ميگويم بلي اين در انسان صحيح است در مراتب انسانيت او كه افعال ساير مراتبش از فعليات انسانيت او است كه تا در مقام جسد و بشريت او بالفعل نشود در انسانيت او هم بالفعل نميشود و حجج هم در مقام بشريت همين طورند و براي بشريت ايشان فؤادي است و عقلي و نفسي مانند فؤاد و عقل و نفس تو و حالات اين مراتبشان مثل حالات تو است و مراد از بشريت ايشان نفس جسم زماني نيست و اما مقام مؤثريت ايشان از مراتب بشريتي كه هم‌عرض تو باشد نيست و براي مقام مؤثريت ايشان شعور مستقل و اعمال و افعال مستقله‌ايست و در مقام خودش مستقلا دراكه است و اما مقتضاي مقام بشريتشان همان است كه ذكر كردم و مثال آن براي تقريب ذهن آن است كه تو با بدن خودت نماز ميكني و قرائت ميكني و حالي بعد از حالي از تو صادر ميشود اما نفس تو در عالم خودش مسافرت ميكند و اعمالي غير از اين دارد و با ديگران تكلم ميكند بغير كلمات نماز تو و بدن تو مقصور بر اعمال خودش است پس همچنين بشريت ايشان با همه مراتبش مقصور بر مقتضيات بشريت است و حقيقت ايشان متوجه بتوجه و تأثير و اعمال خودش است و بواسطه كليت نافذه كه در هر چيز دارد از چيزي [ص 83] غفلت ندارد پس تدبر كن در آنچه گفتم و اما اولياء پس منتهاي اذكار ايشان مقام بشريت است و جميع حالات ايشان بمقتضاي آن است پس ايشان مكمل هستند زيرا كه بشر مكمل بشر است نه مؤثر بجهت اينكه شئ در هم‌عرض خودش مؤثر نيست پس شكري كه گفتيم شكر تكميل است كه خداوند فرمود ان اشكر لي و لوالديك الي المصير بلكه شكر حجج هم در مقام بشريت نيز شكر تكميل است فرمود خداي سبحانه انك لاتهدي من احببت و فرمود انك لاتسمع من في القبور ، و ان انت الا نذير ، فانما انت منذر من يخشيها ، لتنذر من كان حيا پس تدبر كن و ان شاء الله شبهات مشبهين باطل شد و شيطان از صدور مؤمنين رانده شد .