نجم - گاهي شيطان در دلها وسوسه ميكند كه الآن هزار سال متجاوز است كه پيغمبري در [ص 29] ميانه نيست و وليي ظاهر نيست اگر وجود حاكم لازم بود اخلال بحكمت شده است و اگر غير لازم بود پس بچه ثابت ميشود وجود حجت پس براي سد اين ثلمه ميگوئيم كه حكمت بايد از نزد پروردگار كامل باشد و بعد از آن اگر خلق مخالفت با وجه حكمت نمودند نقص در حكمت حكيم نيست نميبيني خداي حكيم بعد از آني كه تشنگان را خلقت فرموده آب مشروب هم خلق فرموده اگر كسي آب نخورد تا از تشنگي بميرد نقص در حكمت نخواهد بود و بعد از آني كه گرسنگان خلق فرمود طعام براي ايشان قرار داد اگر كسي طعام نخورد تا از گرسنگي بميرد بر حكيم نقص و بحثي نيست و وقتي بر حكيم عيب است كه اخلال بحكمت فرموده باشد نه وقتي كه خلق عمل بحكمت نكرده باشند زيرا كه از حكمت است كه خلق را مختار بيافريند پس وقتي كه مختار شدند و خلاف مقتضاي حكمت را اختيار نمودند بحثي بر حكيم نيست و اين بحث وارد است وقتي كه حكيم حجتي را قرار نداده باشد و اما وقتي كه اجماع بر مخالفت حجت نموديد تا آنجا كه او را ملجأ نموديد كه خود را پنهان نمايد چه نقصي بر حكيم است و حال اينكه مصلحت نميداند كه امر خود را ظاهر نمايد و همه را از ميان بردارد و مستأصل نمايد بجهاتي كه بعدها ذكر ميشود پس اين عيب بر قومي است كه بر مخالفت حجت اجتماع نمودند نه بر خداي حكيم كه حجت را برانگيخته و اخلال بحكمت نفرموده است با اينكه همين عيش ناقصي كه امروز داريم از فضل تعليمات و انوار حجتهاي سابقه است كه زشت و زيبا و صلاح و فساد و صنايع و آداب تمدن را بشما آموختند پس بعضي را گرفتيد و بعضي را ترك كرديد و بهمين جهت است كه امورشان مختل است و لو انهم اقاموا التورية و الانجيل و ما انزل اليهم من ربهم لاكلوا من فوقهم و من تحت ارجلهم منهم امة مقتصدة و كثير منهم ساء ما يعملون پس همين زندگاني پست ناقص هم از فضل تعليمات حجج سابقين است و ان لو استقاموا علي الطريقة لاسقيناهم ماء غدقا .
[ص 30] نجم - گاهي شيطان تشكيك ميكند كه در دنيا جاهائي هست كه امر پيغمبري به آنها نرسيده مثل زمين جديده يا اطراف همين زمين يا جزائري كه در اوساط درياها است كه امر پيغمبري به آنها ابلاغ نشده پس چگونه ميگوئيد كه براي انتظام هر مدينه و قريه پيغمبري بايد مبعوث شود و اگر وجود پيغمبر از حكمت است چرا در ميانه آنها مبعوث نشده و اختصاص باهل اين بلاد داده شده پس عرض ميكنم اولا كه همين كه خداوند پيغمبري را در قومي مبعوث نمود واجب است بر آنها كه بسنت او بگيرند تا هنگامي كه نبي ديگري مبعوث شود و همه مردم از اولاد آدمند و آدم پيغمبر بود و واجب بود كه از او اخذ نمايند تا نبي ديگر مبعوث شود و همچنين نوح مبعوث بر همه اهل زمين بود و آنها را بسوي خداوند دعوت فرمود و بعد از آني كه كافر شدند غرق فرمود آنها را و باقي نماند مگر اهل كشتي كه از امت او بودند و بر آنها و اولادشان واجب بود كه بشرع او بگيرند تا نبي ديگر بيايد پس خداوند بر همه آنها كه ترك شرع آدم و نوح را نمودند حجت دارد و ثانيا آنكه خداي سبحانه همينكه پيغمبري را در جائي مبعوث ميفرمايد دين و شرع او متدرجا بحسب قرب و بعد بلاد در همه جا منتشر ميشود پس اگر بواسطه متاركه آبائشان ذكر پيغمبر سابق را نشنيده باشند در آن حال معذورند و در دنيا مستضعف شمرده ميشوند و در قيامت مجددا تكليف ميشوند تا حجت بر ايشان قائم شود و تا مجدد تكليف بر آنها عرضه نشود از اهل آتش شمرده نميشوند زيرا كه خداوند عادل است و ظلم نميكند و ثالثا آن كه اين قولي است كه بغير علم ميگوئيد و از كجا ميدانيد كه پيغمبري بر آنها مبعوث نشده و صرف اخبار بعضي جهال ما يا ايشان كه مسافرت بآنجا كردهاند يا از آنجا آمدهاند دليل نميشود و ما ميگوئيم كه بر آنها هم مبعوث شده و امر او را مخالفت كردند و كمر قتل او را بستند و كافر باو شدند پس امر حجج بر آنها پنهان شد از باب عذاب همچنان كه امام اين [ص 31] امت پنهان شده براي عذاب اين امت و اين شبهات با دليل عقل قاطع برابري نميكند و بر خداست كه خلق را بر نهج حكمت قرار بدهد و اگر خودشان اجماع بر مخالفت حق نمودند نقصي در خلق حكيم نيست مثل اينكه اگر يك شخصي يا قومي آب نياشامند تا بميرند نقصي در خلقت حكيم نيست زيرا كه آب را قرار داده و كوتاهي نفرموده و حجت بر كسي است كه ترك آب را نموده همچنين بر خداست كه حجت بفرستد تا خلق اطاعت او را نمايند و آدم و نوح باقرار تو مبعوث شدهاند و حجت خداوند قائم است بر آنها كه ترك دين آن دو را نمودهاند و اما اولاد آنها كه بعد آمدهاند و بعثت آدم و نوح را نشنيده باشند حكم آنها مانند حكم اطفال و مجانين و بلهاء ما است كه تعقل پيغمبر يا ديني را نميكنند پس خداوند هر چه خواسته باشد با آنها ميكند و او عادلي است كه جور نميكند پس اين كيد هم باطل شد و شياطين دفع شدند بحول الله و قوته و حكمتهاي الهيه احكام كليهايست كه جاري در كليات است و اما جزئيات بادله خود اثبات ميشود .
نجم - نبوت هر پيغمبري بتصديق خداي سبحانه ثابت ميشود لاغير و هر كس بر اين دليل اعتماد نمود هدايت ميشود و هر كس تخلف نمود هلاك ميشود و دليلي كه احتمال خلاف در آن نرود منحصر باين است و غير اين نيست پس بهمين دليل متمسك باش و از جميع شكوك و شبهات خود را آسوده كن زيرا كه نبوت علامت محسوسي در خلقت ظاهره ندارد كه مردمي كه غير از حواس ظاهره مشعري ندارند بشناسند آن را و علوم و صناعات غريبه هم بسيار است و اگر اطمينان بتصديق خداوند نباشد عاقل مطمئن نميشود خاصة بعد از آني كه از علوم غريبه چيزي دانسته باشد يا شنيده باشد از حيلههائي كه بوسيله آنها تصرف در كاينات ميكنند و امور عجيبه ابراز ميدهند كه عقلا در آن متحير ميمانند پس هيچ عاقل مطمئن نميشود مگر اينكه بتصديق [ص 32] پروردگار بگيرد پس هر كس را كه خداوند داناي محيط بهمه حقايق تصديق فرمود تصديق نمايد و هر كس را كه تكذيب فرمود تكذيب نمايد پس عرض ميكنم كه خداي سبحانه حكيمي است كه لغو در خلقت او نيست و ترك اولي نميفرمايد و دانائي است كه بر ظاهر و باطن خلق خود آگاه است و شاهد مطلعي است كه هيچ از او پنهان نميشود در آسمانها و زمين و قادري است كه عاجز از چيزي نيست پس اگر كسي برخاست و در حضور پروردگار ادعاي نبوت و رسالت از جانب او نمود و بر صدق دعوي خود ادله آورد و خلق هم كه معلوم است جاهل هستند و باطن امر آن مدعي را نميدانند و صدق و كذب او را نميفهمند و خداست كه عالم بواقع امر است و شاهد دعوي او و قادر بر ابطال و تكذيب او است اگر كاذب باشد و حكيمي است كه اغراء بباطل نميكند و بازي با خلق خود نميكند معذلك تكذيب او را نفرمود و حجت او را باطل نفرمود ما ميفهميم كه تصديق امر آن مدعي را نموده است پس اعتماد بر تصديق او ميكنيم و بقول آن مدعي ميگيريم باعتماد تصديق خداوند و البته خداوند هم از كمال عدل خود روز قيامت بر ما نميگيرد و مؤاخذه نميفرمايد كه چرا بقول اين مدعي گرفتيد زيرا كه ما در اين هنگام بر خداوند حجت داريم و عرض ميكنيم اي پرورنده ما جاهل بأمر بوديم و تو عالم و قادر و شاهد بودي و اين شخص مدعي در مرئي و مسمع تو و در حضور تو برخاست و باعلي صوت خود ما را دعوت كرد كه از جانب تو است و براهيني آورد كه ما عاجز از مثل آن بوديم پس باعتماد بر تو و تصديق تو تصديق او را نموديم اگر تو او را كاذب ميدانستي چرا حجت او را باطل نفرمودي و تو اعلم العالمين و احكم الحاكمين و اقدر القادرين و اكبر الشاهدين هستي و البته خداوند اجل از اين است كه كسي بر او حجت داشته باشد پس هيچ دليلي بزرگتر از تقرير پروردگار بر صدق حجج او نيست بگير باين دليل محكم و اطمينان داشته باش [ص 33] و البته جهال بياطلاع با اين دليل مطمئن نميشوند و اين شأن عقلاء است و اين برهاني است كه تمام امر دنيا و دين باين ثابت ميشود و انبياء و مرسلين همه باين دليل احتجاج بر امت خود نمودهاند و هر حجت حجت است وقتي كه با اين برهان محكم ضم بشود و بدون اين هيچ برهاني بر امري قائم نميشود و ابطال خداوند براي باطل اختصاص بجهت خاصي ندارد و جهات عديده دارد و بر خداست ابطال باطل ولو از يك جهت باشد و در حكمت واجب نيست كه خداوند از شخص مبطل و مفتري قطع جميع امداد را بنمايد زيرا كه او بنده مختاري است كه بفتنه افتاده و خداوند هم او را امتحان و آزمايش ميفرمايد تا اختيار او از كفر يا ايمان ظاهر شود و بر خداست كه انقطاع آن مدعي را از خودش اظهار بفرمايد اما ساير امداد را از باب استدراج و امهال از او قطع نميفرمايد و اينجا بعضي امثله در اظهار بطلان مدعي باطل و انقطاع شخص مفتري از خداوند ذكر ميكنيم مثلا هر گاه مدعي ادعا كرد كه از جانب پروردگار دعوت ميكند و ما دانستيم كه اين حلالزاده نيست در بطلان امر او همين مطلب كفايت است و زايد بر اين واجب نيست زيرا كه حرامزاده با خباثتي كه دارد اتصال او بخداوند ممكن نيست و اگر چه اموري شبيه بمعجز از او صادر شود و اگر حلالزاده است و لكن فاسق است و منكراتي كه همه عقول سليمه زشتي آنها را ادراك ميكند از او صادر ميشود همين در بطلان امر او كفايت است البته و اگر فسق ظاهري هم از او مشهود نيست و لكن دني الطبع است و اموري كه مخالف مروت و مردانگي و بزرگي است از او ظاهر ميشود همين در بطلان امر او كفايت است و اگر چه اعمال و افعال عجيبه از او صادر شود و اگر صاحب مروت هم هست اما صاحب بدخوئي و تندي است همين براي او كفايت است و بطلان بيشتري لازم نيست و اگر صاحب متانت و وقار است [ص 34] اما جاهل بحقايق است همين در ظهور بطلان او كفايت است و اگر علم و حكمت هم دارد اما علم سياست و نظم امور را ندارد در بطلان او و ظهور فساد او همين كفايت است و اگر علم سياست هم دارد و حكمت نظم مدن را ميداند اما حريص بر دنيا و جمع مال است همين دليل بطلان او است و هكذا ولو يك چيز در او باشد كه عقول سليمه آن را قبيح ميشمارد در بطلان او كافي است ولو اينكه داراي خارق عادات و شبه معجزات باشد و اگر در جميع امور كامل و بالغ است و نقصي در او نيست سواي اينكه بايد خارق عادتي را اظهار بكند و معذلك مفتري و دروغگو است در اين هنگام در حكمت واجب است كه خداوند قطع مدد از او فرمايد تا نتواند اظهار خارق عادت نمايد يا اگر اظهاري كرد خداوند دروغ او را ظاهر فرمايد و وجه مكر و حيله و شعبده او را بخلق بنماياند زيرا كه ابطال باطل و احقاق حق بر خداست بهر وجهي كه خواسته باشد و علاوه بر اينها آن كه طالبان دنيا و دروغگويان بر خدا صاحب علاماتي هستند كه امر ايشان بر هيچ عاقلي پوشيده نميماند و راستگويان كه از جانب پروردگار آمدهاند در جميع حركات و سكنات و علوم و اخلاق صفاتي و علاماتي دارند كه هرگز مشتبه بديگران نميشوند هيهات هيهات زيرا كه خداوند بر هر حقي حقيقتي قرار داده و بر هر صوابي نوري است و براي آنها علامات نورانيهايست كه كاشف از صدق ايشان است كه با وجود آنها محتاج بهيچ معجزي نيستند و اين از اثر فضل پروردگار و كمال نفساني ايشان است و شخص راستگو كه از جانب پروردگار آمده است با شخص طالب دنيا و مفتري كذاب مشتبه ميشود هر گاه ظلمات با نور و سايه با آفتاب مشتبه شد و اين محال است ،
ثوب الرياء يشف عما تحته و ان التحفت به فانك عاري
و نور پروردگار در اهل حق چنان پيدا و هويداست كه بر احدي مشتبه نميماند مگر بر كسي كه خداوند [ص 35] ديده دل او را كور كرده باشد و كسي كه دشمن با نفس خود نيست و با چشم الهي و فطرت پاك نظر ميكند محال است امر بر او مشتبه بماند .
نجم - احتمالات منافقين و شبهات اهل شبهه هيچوقت ضرري بصدق صادقين نميرساند و حقي را باطل نميكند زيرا كه هر كس دهن خود را باز كرد چيزي ميگويد و صرف احتمالات و شبهات حق صاحب حقي را باطل نميكند و بستن دهان مردم و حبس زبان آنها ممكن نيست پس شياطين بر تو غالب نشوند منافقين عقل تو را نربايند و تمام اعتماد تو بر تصديق پروردگار باشد و حق آن نيست كه هيچ منافقي سخني در آن نگويد يا احتمالي ندهد بلكه حق آن است كه خداوند تصديق آن را نموده باشد و همه احتمالات وقتي است كه ما خواسته باشيم از راهي كه سايرين رفتهاند برويم و از جنس براهين ساير علماء و متكلمين بياوريم و بآن نوع استدلالات استدلال نمائيم زيرا كه ادله ايشان هر يك معارض با دليل ديگر است و احتمال خلاف از جهات عديده در آنها راهبر است و اذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال و اما بنا بر برهان الهي كشفي كه ما اختيار كرديم هيچ احتمال خلافي ممكن نيست و هيچ دليلي ناقض آن نميشود و احتمالات خلقيه ضرر بآن نميرساند پس از همين راه برو تا رستگار شوي همچنانكه ما بحمد الله رستگار شديم و با ديده خدائي بنگر و بشناس و هر كس را كه خداوند تصديق فرموده باين معني كه برهان قطعي بين بر كذب او اقامه نشده است تصديق بنما و اگر چه مردم در آن احتمالات بيشمار بدهند و هر كس را خداوند تكذيب فرموده تكذيب كن و اگر چه شبيه خوارق عادات بر دست او ظاهر شود و بحكمت تكلم نمايد و همين برهان را محكم داشته باش .
نجم - شكي نيست كه مردي در مكه ظاهر شد اسم او محمد و پدر او عبدالله و مادر او آمنه بود [ص 36] صلوات الله عليه و آله در وقتي كه زمين از وجود انبياء ظاهرا خالي بود و ادعاء نبوت فرمود و شرايع سابقه را نسخ فرمود طاهر المولد و معروف النسب بود و از اهل بيت شرافت و نجابت و بزرگي و ديانت و خوارق عاداتي آورد صاحب احوال و اخلاق و خصوصيات و صفاتي بود كه پسنديده دوست و دشمن بود مدتي قبل از بعثت و مدتي بعد از آن در ميانه مردم زندگاني نمود و چيزي كه عقول سليمه مكروه بشمارد آنرا از او ديده نشد اخبار بغيب ميفرمود تكلم او بعلم و حكمت بود با علماء و حكماء مناظره فرمود با اهل كتاب معارضه بسيار نمود و آنچه را كه از كتب خود مخفي ميداشتند اظهار فرمود سياست بلاد و نظم عباد داد و حكم بعدل و داد فرموده در عصري كه علماء و حكماء از اهل كتاب و ادباء و فصحاء عرب بودند و با همه معاشرت فرمود و همگي در امر او مجادله نمودند و قادر بر ابطال امر او نشدند اهل كتاب را دعوت بمباهله فرمود جرأت مباهله با او را ننمودند و خداوند در جميع احوال و اقوال و افعال او را تصديق فرموده و اگر چيزي منافي نبوت از او صادر شده بود بر كسي پوشيده نميماند بجهت اينكه اظهار كذب و ابطال امر او بر خدا بود و خدا را از كسي ترسي نيست و عاجز از امري نيست و لغوكار نيست و اغراء بباطل نميفرمايد لهو و لعب با بندگان و مسامحه در امور ايشان نميفرمايد و احتمال نميرود كه خداوند اظهار بطلان امر او را فرموده باشد و بما نرسيده باشد زيرا كه اظهار بطلان او بر خداست كه بر هر كس دعوت باو رسيده و او را راستگو شناخته است بايد اظهار بفرمايد و اظهار بطلان امر مدعي بر آحادي از مردم دون سايرين از حكمت نيست و حال اينكه اين صرف قول باطل و احتمالي است كه احتمال نميرود چگونه ميشود كه بطلان امر كسي ظاهر شود و بين مردم منتشر نشود و بهمه جا نرسد زيرا كه اين برخلاف عادة الله است و امور عامه بر احدي مشتبه نميماند و اگر خداوند اظهار [ص 37] بطلان امر او را فرموده بود بر هيچ فردي از حاضر و غايب و عالم و جاهل و زن و مرد مجهول نميماند همچنانكه جميع جزئيات احوال و اخلاق و افعال او و جميع حالات دشمنان و مخالفين او بما رسيده و خداوند اخلال بحكمت نميفرمايد و احتمال اينكه روات و نقله از دوستان او و امت او بودهاند و بطلان امر او را پنهان نمودهاند فقط در ادله علماء سابقين كه تمام اعتمادشان بر نقل اخبار از نقله بود محتمل است و اما بنا بر مذهب ما كه تمام اعتمادمان بر خداست كه اغراء بباطل نميفرمايد و با بندگان خود بازي نميكند و شاهد بر همه چيز و قاهر بر هر امري است اين احتمال غير ممكن است پس وقتي كه خداوند اظهار بطلان او را نفرمود و روز بروز ظهور امر او را زياد فرمود و امر او را منتشر و شرع او را ظاهر فرمود دانستيم كه او پيغمبر است و حق است باو ايمان آورديم و امر خدا را تصديق نموديم صدق الله العلي العظيم و صدق رسوله النبي الكريم و نحن علي ذلك من الشاهدين و بهما من المؤمنين و الحمد لله رب العالمين .
نجم - از آيات ظاهره و معجزات باقيه پيغمبر صلي الله عليه و آله كه تا روز قيامت برقرار و كاشف از حقيقت آن بزرگوار است سه آيت است يكي عترت انجبين آن حضرت و ديگري كتاب مبين او و سيومي شرع متين او است اما بيان امر عترت بعد از اين در سماء ولايت شرح آن خواهد آمد ان شاء الله و اما كتاب او كتابي است كه آنرا در برابر پروردگار آورد در كمال فصاحت و بلاغت و حسن نظم بدون استهجان و ركاكت لفظ با عظمت مطالب و دقت معاني مشتمل بر اخبار غيب و شرح احوال انبياء گذشته و حوادث امم سابقه و محاكمه بين اهل كتاب و شرايع و سنن انبياء سابقين و مواعظ و امثال و حكمت [ص 38] و سياست و بيان حلال و حرام و آداب به نيكوترين وجهي كه در قلوب مؤثر است و در تنگيها و سختيها اسباب نجات و موجب برآوردن حاجات و وسيله تسخير ارواح و ملائكه و شياطين و شفاي امراض و حفظ از شر دشمنان است با وجود كوچكي حجم و كمي الفاظ به شيرينتر و بهتر عبارتي كه مورد انكار احدي نيست و اين كتاب را نسبت بخداي قادر شاهد حكيم داد و فرمود كه از نزد او است پس از آن تحدي فرمود بآن جميع انس و جن را فرمود كه قادر بر اتيان مثل آن نخواهيد شد بلكه مثل يك سوره از آن بلكه يك حديث از آن را نميتوانيد بياوريد و خداوند دعوي او را ميشنيد و ميديد و انكار بر او نفرمود و كسي را برنيانگيخت كه مثل آنرا بياورد و خدا را از كسي هراسي نبود و اغراء بباطل نميفرمود و خلق را ملعبه قرار نداده بود و پيغمبر در اين موقع با شهادت خداوند اخبار بغيب داد و فرمود كه تا آخر روزگار احدي نخواهد آمد كه مثل قرآن را بياورد و خداوند هم خلقي را خلق نفرمود كه بتواند مثل قرآن را بياورد پس وقتي كه ما تصديق خداوند را دانستيم ايمان باو آورديم و دانستيم كه اين كتاب حجت خداوند است بر او كه دلالت بر صدق او ميكند و اگر چه احاطه بجميع وجوه اعجاز كتاب او نكردهايم و ندانستهايم همه را .
نجم - در اين نجم بيان ميكنيم نوع عجز مردم را از آوردن مثل قرآن اما عجم كه منظور از آن ماسواي عرب و علماء عربيت است كه عجز آنها واضح است اما عرب و علماء عربيت اما بيسوادهاي آنها عجزشان ظاهر است زيرا كه قرآن كتاب ادبي و حكمي و علمي است و جهال عرب خالي از علم و ادب هستند و اما ادباء و فصحاء عرب آنها كه صاحب علم و حكمتي نباشند كه عجز آنها بديهي است زيرا كه تا كسي حكيم و عالم نباشد نميتواند كلامي را ادا كند كه مثل كلام عالم باشد زيرا كه الفاظ تابع معاني است و جاهل ولو اديب و فصيح باشد اگر خواسته باشد در علم و حكمت [ص 39] صحبت كند كلام او ركيك و خالي از بلاغت ميشود و غلط ادا ميكند همچنانكه آشكار است و منتهاي صنعت اين طبقه مدح اسب يا شتر است يا تعريف جمال يا شجاعت و از اين قبيل است و در اين موارد چون ملتفت معني هستند بطور فصاحت اداء ميكنند اما همين كه بخواهند بيان علم و حكمت نمايند عاجز ميشوند از اينكه لفظ خاص هر معني را بياورند پس اخلال بمعني ميشود و فصاحت و بلاغت و حسن اداء و جزالت كلام از ميان ميرود نديدهاي كه در ميان خودشان معروف است هر گاه كسي خواست فرضا دويدن اسبي را تعريف كند و بعبارت غير لايقي تعبير آورد يا تشبيه بيجائي نمود ساير ادباء انكار بر او ميكنند و نسبت بعدم فصاحت ميدهند و بديهي است كه كسي كه در فني متبحر نيست و بخواهد در آن موضوع صحبت كند البته فاسد ميكند آن را و كلام او خالي از فصاحت و بلاغت خواهد شد پس اين طبقه هم عاجزند از اينكه مثل قرآن را بياورند و اما علماء ايشان در علوم و فنون ديگر مثل كهانت و رياضت و غير آن كه غير از علوم و معارف و شرايع انبياء و احوال و سير ايشان و اسرار شريعت و طريقت و حقيقت است بهمين طور زيرا كه شخص طبيب مثلا اگر خواست در فن ديگر كه نميداند صحبت كند البته تعبير او جاهلانه ميشود و خالي از فصاحت و بلاغت است همچنانكه دانستي باقي ماند طبقه علماء و حكماء و فقهاء كه مطلعند اين دسته هم اما آنها كه بدرجات عاليه نرسيدهاند البته عاجزند از بياني كه كملين آنها قادر بر آن هستند پس البته عاجز از معارضه قرآن هستند زيرا كه علم و حكمت پيغمبر صلي الله عليه و آله و فضل او كه قابل انكار نيست و جميع علماء و حكماء از او گرفتهاند و شاهد اين مطلب سنت جامعه قائمه او است كه در بيان توحيد و اسماء و صفات پروردگار و شرح احوال معاد است و شريعت او [ص 40] كه در سياست مدن و تدبير منزل و اصلاح نفس و اطلاع بر سنن انبياء و شرح احوال ايشان و شرايع ايشان و مشتمل بر اسرار غيبيه و بيان احوال ملائكه و جن و انس و حيوان و نبات و جماد و اسرار مبدأ و معاد و حقايق ايجاد كه احاديث و اخبار مرويه از آن حضرت مشحون بجميع اينها است و علم و حكمت او محل انكار احدي از مؤمن و كافر نيست پس كيست كه علم او باين پايه است تا بتواند كتابي مثل كتاب او بياورد و حال اينكه اين كتاب با كوچكي حجم تبيان همه چيز در آن گذارده شده و او است كه داناتر است بآنچه در اين كتاب گذارده و روز بروز گنجهائي از علم از اين كتاب استخراج ميشود كه پيش از آن نفهميده بودند پس از اين راه بدان كه احدي مثل كتاب او نخواهد آورد و اگر گاهي از ملحدي عباراتي را بشنوي كه مسجع و مقفا باشد و سبك آن شباهتي بقرآن داشته باشد گمان نكني كه مثل قرآن ميشود هيهات نه هر عبارت عربي قرآن است و گمان مكن كه عرب عاجز بودند از اينكه الفاظ عربي مسجعي را ادا بكنند زيرا كه ايشان بر اين كار از همه كس تواناتر بودند و لكن ميدانستند كه نه هر صاحب جمالي يوسف است نميبيني كه اين بيچارهها عاجزند از اينكه يك شعر مثل يكي از فصحاء عرب بياورند همانها كه پيغمبر صلي الله عليه و آله بر آنها تحدي فرمود بقرآن و عاجز شدند از اينكه مثل آن بياورند پس چگونه كلام آن جماعت مثل قرآن ميشود آيا همين كه لفظ عربي شد كفايت است در مماثلت و آيا عرب از آوردن كلام عربي عاجز شدند كه اقرار بعجز نمودند حاشا و حاشا پس ظاهر شد براي هر عاقلي كه براي احدي ممكن نيست كه مثل قرآن بياورد زيرا كه علم هيچكس به پيغمبر صلي الله عليه و آله نميرسد و همين دليل كفايت است و اگر بيان بيشتري خواسته باشي بكتاب [ص 41] شهاب ثاقب كه در رجم نواصب نوشتهام مراجعه نما يا كتاب ازهاق الباطل و يا ارشاد العوام و بيان مفصلتر از اينها هم در كتاب فطرة السليمه بهمين زودي خواهم نگاشت و لا قوة الا بالله .
نجم - از آيات و دلايل ظاهره سنت طاهره آن حضرت است و براي كسي كه از علم سياست مدن و تدبير منزل و تدبير بدن و اصلاح نفس و تعمير بلاد و نظم امور و قشونكشي و سلطنت بهرهاي داشته باشد و اطلاع بر سنن انبياء ماضين داشته باشد در سنت آن حضرت دلالت كافيهايست بر حقيقت او زيرا كه سنت غراء او جامع جميع اين مراتب و غير آن است به بهتر وجهي و كاملتر طوري بطوري كه مخالفين همه اذعان نمودند كه او مرد حكيمي بوده و چيزهاي كمي هم از سنت او اقتباس نمودهاند و سبب انتظام امور ايشان شد و اگر سنت او را اقامه مينمودند بر همه عباد غالب ميشدند و جميع بلاد را مسخر مينمودند آيا نشنيدهاي كه عساكر اسلام در مدت كمي چقدر از بلاد فتح نمودند و بلاد عراق و فارس و روم و جميع عرب را فتح نمودند و نبود اين فتوحات جز اينكه به دستور العمل آن حضرت راه ميرفتند و بهر اندازه كه مخالفت نمودند باعث زوال آنها شد و بآنجا رسيد كه رسيد خلاصه كه سنت او عبارت است از امر بمعروف و عدالت و نيكي و نهي از فحشاء و منكر و ظلم باين طريقه كه بيان فرموده در حالي كه مرد اميي از عرب است واضحتر دليلي است كه از جانب خداست چرا كه علماء بزرگ و حكماء بالغ بعد از درس خواندن و بحث تمام آخر صاحب اين علوم نميشوند و احاطه باطراف فرمايشات آن حضرت نميكنند چگونه و حال آنكه بعد از بيان و تنبيه او باز نميتوانند حكمت آن فرمايشات را بفهمند همچنانكه جميع حكماء [ص 42] اقرار بعجز از ادراك آنها نمودند و جرأت نميكنند كه در مسأله تكلم نمايند مگر بعد از مراجعه بسنت آن حضرت و يك نفر مرد عامي قادر نميشود بر وضع اين احكام باين استحكام بر طبق عقل مگر اينكه خداوند تعليم او فرموده باشد و آنچه را كه ميبيني از كلمات فقهاء بر خلاف عقل مينمايد اينها ناشي از سوء افهام فقهاء است و از استخراج و استنباط ركيك خود آنهاست كه با سليقه معوج اخبار را كج كردهاند يا بواسطه تقيهايست كه از خود ائمه اطهار عليهم السلام صادر شده است پس علماء هم مطابق فتاوي ركيكه عامه فتوي دادهاند و شريعت مقدسه او بوجهي است كه همه عقول سليمه ميشناسند او را و اگر بعضي از وجوه احكام او شناخته نشود انكار و قدح در آن جايز نيست در ميان هزارهزار مسئله كه بعضي از حكمت آنها دانسته شده است مثل اينكه اگر كتاب حكيمي را ببيني كه هزاران مسئله در آن در منتهاي حكمت و صحت بيان شده و مسائلي را در آن ببيني كه وجه حكمت آنها را نداني نفس خود را بجهل نسبت ميدهي و سوء ظن درباره حكيم با وفور علم او نميبري و گمان خطا نمينمائي پس اگر بعضي مسائل از شريعت پيغمبر را نفهمي چطور شك در آن ميكني و اگر منصفي انصاف بدهد ميفهمد كه شريعت او كه حاوي حكمت هر چيزي است و هيچ چيز نيست مگر اينكه كتاب و سنتي در آن نازل شده بزرگترين معجزه باقيه آن حضرت است كه دلالت ميكند بر اينكه او پيغمبري است عارف بهمه حقايق اشياء و احكام آنها و جاهل و دروغگو اين سعه و احاطه و معرفت باحكام اشياء و احوال و قرانات آنها را ندارد و كسي كه ادعاء نبوت نمايد و طريقه صبيانيه بياورد كه بعضي چيزها را بداند و بعضي را نداند و اقوال او مخالف يكديگر باشد و هتاك و بيباك و بيتدبير باشد دو روز نميتواند در ميانه مردم راه رود و امر او خاموش ميشود [ص 43] و دعوت او فاسد ميشود و ايام او منقضي ميشود و اثري از او باقي نميماند زيرا كه براي امور صبياني و بچهبازي دوامي نيست و اين امر محكم و شرع مبين و دولت مستقله و عزت الهيه است و امر صبياني جهلاني نيست و باقي و برقرار است صلوات خدا بر آن پيغمبر پاك و معصوم باد ما ايمان آورديم باو و تصديق نموديم قول او را بارخدايا ما را در گروه او محشور بفرما و پسنديده او قرار بده بحق حرمت او آمين آمين .
نجم - هر گاه با ديده انصاف تدبر نمائي ميبيني كه معقول نيست معنيي براي پيغمبر مگر آنچه ذكر شد زيرا كه پيغمبر بايد بشري باشد معروف النسب صاحب علم و كمال با وقار با متانت صاحب حكمت داراي صفات حميده و اخلاق كريمه خداترس زاهد پارسا و عابد و گريهكننده مستجاب الدعوه باشد و از جانب خدا آمده باشد و خبر از او بدهد و بگويد كه آنچه ميگويم بوحي خداست كه بمن فرموده كه چنين و چنان بگويم و اقوال او مطابق عقل سليم باشد و فطرت مستقيم قبول نمايد آنرا و پس از آن شاهدي داشته باشد بر قول خود و صاحب خارق عادت باشد ولو يك خارق عادت باشد زيرا كه يكي هم كفايت است و خداوند هم تصديق او را نموده باشد و ابطال او را نفرمايد و اگر دروغگو و حيلهباز است ظاهر بفرمايد امر او را پس اگر اينطور مردي آمد و ادعا كرد و خدا هم تصديق او را نمود ما ميفهميم كه پيغمبر است و معنيي براي پيغمبر نيست مگر همين و هر كس معني ديگر براي پيغمبر ميداند كه موافق حكمت است بياورد و كي ميتواند بغير اين بگويد و بتحقيق كه مردي آمد بطوري كه گفتيم آمد و دعوت فرمود و خارق عادت هم آورد و خدا هم تصديق او را فرمود پس چرا منافق و كافر تصديق امر او را ننمود و آيا عذرشان چه بود و آيا كفر غير از اين است اگر برهاني [ص 44] دارند بياورند و صرف احتمال و لانسلم و يحتمل كه دليل امر نميشود و مبدأ كفر همين قول يحتمل است ريبه بخود راه ندهيد پس شك ميكنيد پس كافر ميشويد و هر كس شك در نبوت آن حضرت دارد بايد براي نبي تفسير ديگر غير از آنچه گفتيم بنمايد يا انكار خارق عادات او را بنمايد و حال اينكه از آفتاب روشنتر است و متجاوز از هزار معجز براي آن حضرت ضبط كردهاند و من نميگويم آنچه را كه علماء سابقين گفتهاند و در قول آنها تشكيك شده و در قول من هم بهمان طور شك نمايند و من استناد به يكي يكي روايات نمينمايم كه بگويند اين غير ثابت است بلكه من ميگويم كه او نوعا خارق عاداتي آورده است البته و قرآن او هم كه حاضر است و منكر نوع خارق عادت با وجود اين تواتر مثل منكر وجود مكه و مدينه است يا منكر اينكه مردي پيدا شد در مكه كه اسم او محمد بود صلي الله عليه و آله و اين شخص قابل خطاب نيست كه باينطور خود را بمخاطره انداخته هزار معجز از آن بزرگوار روايت شده است و اگر خداوند ميدانست كه اينها كذب و افتراء است بطلان امر او را اظهار ميفرمود البته زيرا كه خداوند جاهل بصدق و كذب نيست و حق و باطل را ميداند پس ما بتصديق خداوند تصديق نموديم او را و اين است راه شناختن هر نبي و وصي و وليي و حق آن نيست كه هيچ دشمني در آن احتمال ندهد زيرا كه اين احتمالات از علائم نفاق و كفر است زيرا وقتي كه مردي برخاست روبروي خداوند و طعني و تهمتي درباره او نيست و ادعاء نبوت فرمود و خبري آورد و بر دعوت خود اقامه حجت خدائي نمود و خارق عادت آورد و خداوند امر او را باطل نفرمود و يا آنكه شخص سابقي كه امر او ثابت شده است نص بر او نمود اين هم كفايت است از حيث حجت بودن و بعد از اين اگر كسي بگويد يقين نميكنم اين صاحب مرض قلبي است و هر كس بگويد تسليم نميشوم اين از استكبار و عتو است و هر كس باز احتمال ميدهد اين از [ص 45] وسواس است و هيچيك از اين امور نقصي بر شخص صاحب حق وارد نمياورد زيرا كه امر يقيني را با يقين ميتوان نقض نمود لاغير پس ثابت باش كه خداوند تو را در دنيا و آخرت ثابت بدارد .
نجم - همينكه نبوت محمد صلي الله عليه و آله را دانستي كه او نبي حق است و كتاب پروردگار خود را شناختي پس هر چه ثابت شد بر تو كه قول او و قول پرورنده او است بگير بآن و آنچه كه ثابت نشد ترك بكن آن را تا وقتي كه ثابت بشود و سخني در اين باب عجالة نيست پس هر چه ثابت شد بر تو از آنچه كه پيغمبر درباره خود فرموده يا درباره ديگري يا بيان تكليفي از تكاليف يا چيز ديگر را بيان فرموده تصديق مينمائي و اگر ثابت نشد بر تو ايمان نميآوري و ما در اينجا در صدد ذكر شئون فضايل آن حضرت نيستيم و غرض محض اثبات بعضي اصول است بر طريقه اهل وصول و بعضي خصال آن حضرت ضروري و معلوم است كه عالم و سخي و شجاع و معصوم و مطهر بود راستگو و حافظ وحي و رساننده از جانب خدا بود همانطور كه خداوند خواسته بود سهو و لهو در اداء دين خدا نداشت و شاهد بر جميع امم بود از هواي خود نطق نميفرمود مگر اينكه وحي خدا بود كه باو وحي ميشد سهو در فرمايش او نبود كه ناطق از زبان شيطان باشد در اعمال خود سهو نداشت زيرا كه خداوند ميفرمايد ان لكم في رسول الله اسوة حسنة و فرموده است فاتبعوني يحببكم الله پس اگر بعض اعمال او سهو يا خطا باشد بأمر خداوند نيست البته و عامل آن شيطان است پس تأسي باو تأسي بشيطان ميشود و متابعت او در اين هنگام متابعت شيطان است و خداوند ميفرمايد و ماارسلنا من رسول الا ليطاع باذن الله ، و ما آتيكم الرسول فخذوه [ص 46] و ما نهيكم عنه فانتهوا و فرمود من يطع الرسول فقد اطاع الله و فرمود فاتبعوه لعلكم تهتدون پس پيغمبر سهو نميكند و خطا نميكند در اقوال و افعال خودش و اما آنچه در قرآن ديدهاي فاما ينسينك الشيطان فلاتقعد بعد الذكري مع القوم الظالمين و قول خداوند و اذكر ربك اذا نسيت اينها خطاب به پيغمبر نيست بلكه خطاب به مستمع و ناظر در قرآن است همچنانكه من در كتاب خودم ميگويم اگر تو چنين بگوئي يا بفهم يا بدان و مخاطب معيني را قصد ندارم و اين خطاب است بهر كس كه كتاب در دست او بيفتد و آنطور باشد نه آن كسي كه آنطور نيست همچنين است قرآن كتاب تصنيف خداوند است و مثل الفاظ اعلم و انت و لك و بك البته در آن هست و شخص معيني مقصود از اين الفاظ نيست و خطابي است بهر كس كه واقع شود كه آنچه لايق خودش است ميگيرد و باين جهت روايت شده است نزل القرآن باياك اعني و اسمعي يا جارة و بهر حال كه اخباري كه عقل شهادت بر صحت آن ميدهد و آيات منطبق بر آنها است و اجماع بموافقت آنها منعقد شده و محل شك و شبهه نيست صحيح است و اما رواياتي كه بر خلاف اين رسيده بموافقت عامه است و تقيه است و بر خلاف عقل و معارض با اخبار و آيات ديگري است پس عمل و اعتقاد به آنها نميشود و بساير فضايل ظاهره ضروريه آن حضرت بايد ايمان آورد و اما آنچه غير ضروريه است دليل بر آن لازم است و يك دليل اجمالي براي جميع فضايل بدست ميدهم و آن اين است كه جميع ماسواي ذات احد حادث است و پيغمبر صلي الله عليه و آله اول خلق خداست و كتاب و سنت و اجماع مسلمين شاهد اين معني است و در قرآن فرموده است انا اول المسلمين و فرموده است و له اسلم من في السموات و الارض پس او اول [ص 47] خلق و اشرف نبيين است و نبيون اشرف از سايرين هستند پس هر فضيلتي غير از احديت در خلق است و او است اول خلق پس خود او بزرگتر صفتي از صفات خداست پس او را از احديت پائين بياور و هر چه ميخواهي درباره او بگو و نميتواني بگوئي و الله خليفتي عليك و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين .
نجم - وقتي كه تصديق پيغمبر صلي الله عليه و آله را نمودي پس او مصدق جميع انبياء و اوصياء سابق و شرايع ايشان است بالضروره و هر كس منكر يكي از ايشان شود منكر پيغمبر است البته زيرا كه از ضروريات دين او و صريح كتاب و سنت او تصديق انبياء است پس ما ايمان آورديم بجميع انبياء و اوصياء ايشان و دوست داشتيم همه آنها را و اجمالا تصديق همه را نموديم زيرا كه از تفصيل احوال آنها بيخبريم و ايمان آورديم بشرايع آنها و وجوب عمل بآن شرايع در زمان خودشان نه در اين زمان و انكار نداريم چيزي را از آنچه يكي از پيغمبران يا اوصياء ايشان آوردهاند براي آنكه پيغمبر خودمان را تصديق نمودهايم و او تصديق ايشان را فرموده است صلي الله عليه و آله و سلم .
آسمان چهارم - در امامت است و باشراقات اين آسمان شياطيني كه در امر امامت وسوسه ميكنند ان شاء الله تعالي دفع ميشوند و در اين آسمان نيز نجوم درخشندهايست :
نجم - چون از بيانات سابقه دانستي كه براي اين خلق مدني الطبع سائس و قيمي ضرور است و الا همه هلاك ميشوند و آن سائس نبي است صلي الله عليه و آله در حال حيوة [ص 48] و بعد از وفات او سائس ديگر در ميانه لازم است كه سياست عباد و تعمير بلاد نمايد و عالمي لازم است كه تعليم جهال نمايد و حاكمي كه جلوگيري از فساد نمايد و سلطاني كه لشكركشي نمايد و با دشمنان مقاتله و دفع غائله از اسلام نمايد و سد ثغور كند و بغير اين نظام مختل ميشود و امر مردم فاسد ميشود و هلاك ميشوند البته و اين حاكم ناچار بايد منصوب از نزد خدا و رسول باشد كه عالم باسرار و ضماير و اعمال و افعال خلق باشد و نصب حاكم از شأن رعيت نيست كه جاهل بصلاح و فساد هستند و در ميان ايشان منافقين و اهل تلبيس زيادند و جماعتي كه ايمانشان براي مصالح دنيوي خودشان بوده و در حقيقت در صدد تخريب دين و تضييع شرع مبين هستند همچنان كه پيغمبر صلي الله عليه و آله از حال آنها خبر داد و از فرق مختلفه آنها در كتاب بيان شده و قابل انكار نيست پس اگر ميگويند نصب حاكم لازم نيست پس چرا نصب ميكنند و اگر حاكم ضرور است و در حكمت هم واجب است پس چگونه خداوند اخلال بحكمت ميفرمايد و اين امر را واگذار بمنافقين ميفرمايد كه هر كه را بخواهند نصب نمايند و اگر گفته شود كه در ميان مردم مؤمنين نيز هستند ميگويم كيست كه مؤمن را از منافق تميز بدهد غير از خداي سبحانه و كي ميتواند كه جميع امت را در مقامي جمع نمايد تا اجماع بر شخصي نمايند وانگهي اجتماع امت حجت است در امري كه شهادت بدهند نه در امري كه از خودشان رأي بدهند مخصوصا كه ما علم قطعي داريم كه ضماير يكديگر را نميدانند و مؤمن و منافق را تشخيص نميدهند پس اي بسا كه اتفاق امت بر منافقي واقع شود و اگر گفته شود كه اتفاق بعضي امت كفايت است همين مبدأ شقاق است و اگر بگويند اجتماع همه امت لازم است اين امر ممتنعي است و آيا زنها و بچهها و جهال و عوام و بلهاء كجا ميدانند كه كي قادر بر قشونكشي و تقسيم غنائم و تعليم جهال و حكميت در مشاجرات است اگر ميگوئيد اجتماع اهل حل و [ص 49] عقد كافي است كيست كه تميز آنها را بدهد و حال اينكه در تصديق اهليت آنها هم اختلاف است و اي بسا شخص ساكتي كه در گوشهاي منزوي است و كسي او را نميشناسد و از اهل حل و عقد است و داخل اجماع نميشود و بعلاوه اهل حل و عقد هم كه از ضماير مردم آگاه نيستند پس اعتنائي بتصديق و انكار آنها نيست و امثال ايشان قادر بر نصب حاكم عادل نيستند با اينكه اين نوع اجتماع امري است كسرواني و قيصراني و امر الهي نيست و عقل سليم هم شاهد اين مطلب است و حجت بايد منصوب از نزد خداوند و منصوص عليه باشد از خداوند و رسول او و آن شخص باتفاق همه احدي نيست غير از علي عليه السلام كه نصوص بيشمار از عامه و خاصه در اين خصوص روايت شده و اگر چه خود عامه عمل به آنها نكردند پس او است امام مفترض الطاعه كه از جانب خداوند است بخصوص كه صاحب علوم و كرامات و علامات بود و ادعاء امامت فرمود و اقامه حجت نمود و معجزات عديده از آن حضرت روايت شده كه خداوند تصديق فرموده و مورد انكار واقع نشده با اين تفصيل همه با او دشمني كردند سواي شرذمه قليلي معذلك قادر نشدند كه استنباط عيبي بر آن حضرت نمايند پس او است خليفه بلافصل كه از جانب خداوند و رسول او صلي الله عليه و آله بعد از آن حضرت معين شده است .
نجم - همه مسلمين دانستهاند كه اين جماعت غاصبين كه ادعاء امامت نمودند داراي علمي نبودند و عصمت و طهارتي نداشتند و قرابت و كرامت و خصوصيتي با رسول خدا نداشتند و سابقه و لاحقه در اسلام نداشتند نصي درباره ايشان نشده بود و دانستي تو كه حاكم و قيم بر بندگان و مستولي بر بلاد بايد اعلم از كل باشد و معصوم و مطهر و منصوب از جانب پروردگار باشد و ما استدلال بمصالح آنطور كه سابقين كردهاند نميكنيم تا آن اعتراضات بر ما وارد آيد و لكن [ص 50] ما با براهين الهيه استدلال ميكنيم همانطور كه در نبوت سبق ذكر يافت پس اعتراضات جهال بر ما وارد نميآيد پس ثابت باش كه خدا تو را در دنيا و آخرت ثابت بدارد و مذهب ديگر تو را بسوي خود نبرد و مخصوصا كه شبهات آنها در اول امر بود و ما محتاج بوديم كه رد نمائيم و اما بعد از آني كه خداوند بر تو منت نهاد آخر امر و انقطاع حجج آنها را بتو نمايانيد پس ديگر چه تزلزلي داري و حال آنكه دانستهاي كه لابد بايد در زمين حجتي قائم بعدل باشد و حافظ دين خدا و سنت رسول باشد پس آيا امروز آن خليفه و حجت امير بخارا يا وزير بغداد يا قيصر روم است و آيا خليفه رسول خدا كجا است و آيا يزيد بن معاويه خليفه بود كه مردهاي ذريه پيغمبر را كشت و زنانشان را اسير نمود و آيا ساير بنياميه و بنيعباس قتله ذريه رسول خدا صلي الله عليه و آله كه دائم الخمر و متجاهر بانواع فسق و كفر بودند خليفه رسول خدا بودند و آيا از دين خداست كه قيصر روم خليفه رسول باشد و با فرنگيان صلح نمايد باين شرط كه بسنت آنها سلوك كند و رعيت را هم بر آن وادارد و يا امير بخارا خليفه مسلمين است كه بر زنها و بچههاي مسلمين ميجهد و آيا اين جماعت ذرهاي از شرايط استيفاء كفر و فسق را فروگذار نمودند و آيا امر ايشان غير از ساير دول ظالمه است مثل دول انگليس و روس و غيرها و الآن كه امر آنها منقطع شده و دين آنها بر باد رفته و قائم بديني هم در ميانه آنها نيست و همچه ادعائي هم ندارند پس طريقه آنها طريقه بغي و عناد و فسق و فساد است و اما طريقه شيعه اين است كه ميگويند لابد است در هر عصري از امام و حجتي كه معصوم و مطهر و منصوص باشد و اكمل و اعلم و احكم رعيت باشد و هيچ عصري خالي از حجت نيست و اگر زمين از حجت خالي شود اهلش را فرو ميبرد البته زيرا كه در آن وقت كسي كه علت غائي بسبب او ظاهر ميشود در ميانه نيست و ساير خلق هم قائم باين امر نميشود و اگر علت غائي ظاهر نشود وجود خلق لغو ميشود [ص 51] و لغو از حكيم صادر نميشود پس زمين فرو ميرود و باقي نميماند .
نجم - پس بعد از اميرالمؤمنين قائد غر محجلين و مطلوب هر طالب علي ابن ابيطالب حسن است پس حسين پس علي بن الحسين پس محمد بن علي پس جعفر بن محمد پس موسي بن جعفر پس علي بن موسي پس محمد بن علي پس علي بن محمد پس حسن بن علي پس حجت قائم و حي منتظر محمد بن الحسن صلوات الله عليهم اجمعين كه هر لاحقي از ايشان امام است بعد از سابق خودش در عصر بعد از او بنص امام سابق و برهان قائم از جانب او و تصديق خداوند سبحانه كه امر ايشان را باطل نفرمود با اينكه در هر عصري سلطان زمان و علماء امت دشمني با ايشان ميورزيدند و جميع اكابر و اشراف و حكماء و فلاسفه و سحره و كهنه و علماء ساير ملل ساعي در ابطال امر ايشان و قطع حجت ايشان بودند و از هيچ اتهامي باك نداشتند و معذلك قادر نشد احدي از ايشان كه نقصي بر ايشان وارد آورد و مستمسكي داشته باشد ولو جزئي باشد و باشد عداوت با ايشان دشمني كردند و كفايت نكرد كه راضي بقتل ايشان شدند و الي الابد تحمل عار و ننگ بر خودشان نمودند و بطمع خاموش كردن امر ايشان كمر قتل ايشان را بستند و ثمري نبخشيد و امر ايشان ظاهرتر شد و چارهاي نداشتند جز اينكه بجلالت و عظمت و علم و حكمت آن بزرگواران اقرار نمايند زيرا كه از فرط ظهور مجال انكار نبود و همه اتفاق كردند بر اينكه ايشان اعلم و اتقي و ازهد و اورع اهل عصر خود بودند پس وقتي كه ديديم خداوند باين نحو تصديق ايشان را فرمود دانستيم كه ايشان حجج معصومين هستند كه منصوص از جانب خداوند و مخصوص بكرامت او هستند و شيعه اجماع دارند كه ايشان منصوص از جانب خدا و رسولند و معجزات و خوارق عادات و علوم بسيار از ايشان روايت [ص 52] كردهاند و خلافي هم از خودشان با دشمنانشان ظاهر نشد بهيچ وجه و احتمال اينكه خلافي ظاهر شده و بر ما پنهان است و بما نرسيده در ادله خلقيه لميه متمشي است و اما در براهين الهيه انيه كه ما در صدد اثبات آن هستيم مطلقا راهبر نيست زيرا كه خداي قادر شاهد حكيم غني نميترسد از احدي و اخلال بحكمت نميفرمايد و عبثكار و لغوكار نيست و اغراء بباطل نميفرمايد و امر عباد و بلاد را فاسد نميكند پس ايشانند حجج معصومين و مطهرين كه منصوص از خدايند و بعلاوه هر كس تتبع در اخبار و آثار نمايد عيانا ميبيند كه دين و سنتي براي پيغمبر صلي الله عليه و آله نيست مگر آنچه از ناحيه ايشان صادر شده و هر كس از ايشان نگرفته است ديني براي او نيست و از اصحاب رأي و هوس و قياس و استحسان است و غير از ايشان بعد از رسول خدا حافظي براي دين نيست صلوات الله عليهم و ايشانند كساني كه بيان فرايض و اقامه حدود و نشر شرايع و احكام فرمودند و شرع پيغمبر را سنت قرار دادهاند و احدي غير از ايشان نبود و هر كس كه از ايشان مستقيما نگرفته است ديني براي او نيست و آنچه متدين بآن شدهاند جز خرافاتي و مزخرفاتي نيست كه آنرا دين و طريقه خودشان قرار دادهاند و اين مطلب براي كسي كه تتبع در اخبار عامه و خاصه نموده است روشنتر از آفتاب است ايمان آورديم بسر ايشان و علانيه ايشان و اول و آخر و ظاهر و باطن ايشان از خداوند خواستاريم كه ما را با ايشان محشور فرمايد و در دنيا و آخرت با ايشان قرار دهد .
نجم - همچنين است احتمالات واقفيه كه در بعضي ائمه عليهم السلام توقف كردهاند و ساير فرق مختلفه شيعه در استدلال ما بر اثبات امر ائمه اثنيعشر وارد نيست زيرا كه ما امر [ص 53] آخر ايشان را اثبات ميكنيم بهمان دليل كه امر اول ايشان را اثبات ميكنيم و دليل تصديق پروردگار جاري در جميع آنها است زيرا كه همه ايشان بطور قطع ادعاء امامت نمودند و همه ايشان مدعي نص امام سابق و نص خداوند بودند قطعا و علوم و خوارق عادات از هر يك ايشان نوعا بطور قطع ظاهر شده و شيعه معجزات و نصوص بسياري روايت نمودهاند و كتب بسيار نوشتهاند و محمد بن الحسن الحر العاملي كتابي نوشته است كه آنرا اثبات الهداة بالنصوص و المعجزات نام نهاده در دو مجلد كه در امل الآمل ذكر نموده كه مشتمل بر بيش از بيستهزار حديث است با اسانيدي كه نزديك به هفتادهزار است كه جميعشان منقول از كتب عامه و خاصه است بدون تكرار با بهترين ترتيبي و باسماء كتب منقوله از آنها تصريح نموده و كتاب مشتمل بر ابوابي است كه در هر بابي فصولي است و در هر فصلي اخبار مناسب آن را از كتابي نقل نموده و از يكصد و چهل و دو كتاب از كتب خاصه در آن كتاب روايت دارد و از بيست و چهار كتاب از كتب عامه و اين جمله را بدون واسطه روايت كرده و از پنجاه كتاب از كتب خاصه نقل نموده است بواسطه اصحاب كتب سابقه و از دويست و بيست و سه كتاب از كتب عامه روايت كرده است بواسطه اصحاب كتب سابقه و تصريح باسماء همه آن كتب نموده است كه جمعا سيصد و هشتاد و هشت كتاب ميشود و از كتب ديگر هم نيز روايت نموده است كه اسامي آنها داخل در اين عدد نيست و در مقام نقل از آنها تصريح باسماء آنها شده و همين تو را كافي است ، تمام شد كلام او شكر الله مساعيه الجميلة و جزاه عن ائمته خير الجزاء پس وقتي كه روايات عامه و خاصه درباره ايشان به هفتادهزار ميرسد چه تواتر از اين بزرگتر و چه امري در اسلام باين مرتبه از شهرت است و خداي سبحانه تصديق اين روايات را [ص 54] فرموده و انكار نفرموده بر ايشان و ابطال نفرموده آنها را پس بهر چه امر اول ايشان اثبات ميشود امر آخرشان نيز اثبات ميشود پس از شبهات ساير فرق باك مدار ان شاء الله و ايمان بياور به اولي ايشان و آخري ايشان و ظاهر ايشان و باطن ايشان بدون اضطراب و تزلزل .
نجم - چگونه شك كرده ميشود در امر ايشان و حال اينكه اين قبور ايشان است بعد از وفاتشان بلكه قبور اولاد و منسوبين ايشان كه از آنها كرامات و معجزاتي ظاهر ميشود كه نوع آنها قابل انكار نيست و اگر چه در بعض آنها توقف ممكن است و اما نوع آنها كه آنقدر شايع شده است كه همه جا را پر كرده و اگر شككننده شك نمايد كه ما ميبينيم مردماني را كه بمرد باطلي اعتقاد ميورزند و كراماتي از او روايت ميكنند پس محتمل است اين روايات هم از اين قبيل باشد ميگويم كه اگر استدلال ما با حجج ارضيه بود اين احتمال ميرفت و لكن اگر با حجج آسماني استدلال نمائيم اين احتمالات منقطع است زيرا كه خداي سبحانه است كه احقاق حق و ابطال باطل ميفرمايد و ان الله لايصلح عمل المفسدين ، و لايفلح الساحر حيث اتي ، و ان الباطل كان زهوقا آيا نميبيني كه با وجود كثرت اهل باطل بطلان امر آنها را فهميدهاي و خداوند اظهار فساد امر آنها را فرموده و دروغ ايشان را دانستهاي و باين جهت آنها را موسوم بأهل باطل نمودهاي و اما آلمحمد عليهم السلام روايات از ايشان شده و خداوند اظهار كذب و فساد امر ايشان را نفرموده پس كسي كه روايت بر او ميشود و دروغ آن هم ظاهر ميشود نيست مثل آن كسي كه روايت بر او ميشود و دروغ آن ظاهر نميشود آيا نميبيني كه هيچوقت بواسطه بودن دروغگويان در دنيا تو شك در قول شخص ثقه نميكني زيرا كه صادق و كاذب اگر چه در روايت و اخبار اشتراك [ص 55] دارند اما در وثاقت و دروغگوئي فرق دارند پس براي اهل باطل هم كرامات ذكر شده و بطلان آن هم فهميده شده و خداوند اظهار فساد امر آنها را فرموده و براي اهل حق هم روايت شده و فساد آن ظاهر نشده پس قياس بيكديگر نميشوند و بواسطه شك در آن شك در اين نميشود و كسي كه تصديق شده است نيست مثل كسي كه تكذيب شده است و وجود مكذب بمصدق ضرر نميرساند نميبيني كه اگر دو روايت از رسول خدا صلي الله عليه و آله در حضور او بشود يكي را تصديق و ديگري را تكذيب فرمايد ما شك در خبر مصدق بواسطه دروغ بودن آن يكي نميكنيم همچنين ما در صدق آنچه نسبت بخدا داده است و خدا هم تصديق آن را فرموده بواسطه نسبتهاي ديگر كه بخدا داده شده باشد و تكذيب آنها را فرموده باشد شك نميكنيم و در اين نوع استدلال احتمال خطا و نقص نميرود و زيانكار نميشود كسي كه با اين دليل راه رود در دنيا و آخرت ان شاء الله پس تمام سعي تو در معرفت تصديق پروردگار باشد لاغير .