[ص 10 فهرست] مقدمه مترجم

بسم الله الرحمن الرحيم

كتاب مبارك رجوم الشياطين از تصنيفات مولانا الاجل وحيد العصر و فريد الدهر مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان اعلي الله مقامه كه در ماه جمادي الآخرة سال هزار و دويست و شصت و هشت تصنيف شده و بعد در تبريز طبع شده است از مهمترين و مفيدترين كتبي است كه عموم طبقات ميتوانند از آن كتاب مبارك استفاده نمايند و مطالعه آن براي همه علاقه‌مندان ديانت اسلام حتم و فرض است و براي طبقه خاص يا اهل علم و فن مخصوص نوشته نشده زيرا كه مشتمل است بر جميع مباني اسلام و اصول عقايد اسلاميه و طريقه عمل كردن بآنها با اشاره بادله اجماليه بديهيه بطوري كه بر عالم و عامي فهميدن آن سهل و بي‌تكلف باشد و اشاره باعتراضات و شبهات اهل شبهه و طرق وسوسه شياطين جنيه و انسيه و بيان انواع و اصناف شياطين و طبقات آنها و القاآتي كه ممكن است در هر مورد بنمايند و جواب كافي از هر يك بطور خصوص و بيان طريقه كليه براي استخلاص از شر شياطين و نجات از شبهات و القائات آنها و اصلاح خيالات فاسده كه عموما مبتلي بآن هستند و برانداختن وسواسهائي كه در اثر تربيت فاسد مربيان سوء در طول ايام گذشته خصوصا قرن اخير در اذهان عموم فرو رفته و آنها را از اسلام پنداشته‌اند و بخيال خود ايراداتي بر آن اوهام بي‌اصل دارند بطوري كه بهتر و بالاتر از آن تا كنون نوشته نشده و بعد از اين هم نوشته نخواهد شد و براي هر مسلماني يا هر عاقلي كه ميخواهد در امر خود با بصيرت باشد و مطالعه اوضاع عالم و شنيدن اختلافات و افكار و اوهام متشتته موجب نگراني [ص 11 فهرست] و حيرت او شده است مطالعه اين كتاب بطور تكرار لازم و واجب است مخصوصا اين اوقات و در اين جزء از زمان كه اختلاط و معاشرت زياد غير مسلمين با مسلمين موجب ازدياد شبهات ايشان شده و خائنين اسلام و دشمنان وطن هم موقع دست آورده از آزادي تامه كه نصيب عموم مسلمين و ايرانيان شده است سوء استفاده نموده شبهات و منكراتي را كه پيش از اين جرأت اظهار آنها را نداشتند و در سينه‌ها پنهان ميكردند علنا اظهار ميكنند و عوام نادان را گمراه ميكنند و آنها را بر اظهار بي‌ديني و لاقيدي متجري مينمايند و دين و دنيا و آخرت آنها را فاسد ميكنند بلكه مليت و قوميت آنها را ميخواهند از دستشان بگيرند و اگر نبود اميدواري بخداوند و صاحب اسلام و حفظ و حمايت حضرت صاحب الامر عجل الله فرجه با وضعيتي كه مشاهده ميشود عما قريب اسلام بكلي از ميان ميرفت و تار و پود آن از هم گسيخته ميشد اما الحمد لله اين محال است و خداوند عمل مفسدين را اصلاح نميكند و به پيغمبر ما صلي الله عليه و آله وعده داده است كه دين او را بر همه اديان غالب فرمايد و در تمام زمين منتشر فرمايد بطوري كه غير از آن ديني باقي نماند و ان الله لايخلف الميعاد و تا دنيا باقي است هميشه خداوند براي حفظ دين رجالي را قرار داده كه حمايت دين و دفع شبهات را بنمايند و قلوب مسلمين و ثغور اسلام را مراقب باشند و نگاهداري نمايند همان طوري كه ناخدا سكان كشتي را نگاه ميدارد و اين جماعت در هيچ حال غفلت از مأموريت خود نميكنند و اوضاع تجدد و انقلابات و تحولات گوناگون تأثيري در آنها ندارد و در عزم راسخ ايشان كوچكترين فتوري دست نميدهد الا اينكه بر حسب مقتضيات و مصالح در هر موقع بدستوري كه دارند بوظيفه مشروع خود قيام و اقدام دارند و متوجه بامور ديگر نميشوند و بر حسب امر مبرم خداوند و لايلتفت منكم احد و امضوا حيث تؤمرون بمأموريت خود [ص 12 فهرست] مشغولند رجال لاتلهيهم تجارة و لا بيع عن ذكر الله و اقام الصلوة و قسم بخدا كه اگر نبود اطمينان و اتكاء بآنها و يقين بوجود ايشان ديگر براي اسلام ذكري باقي نبود و اسم اسلام هم از ميان ميرفت زيرا كه پيغمبر ما صلي الله عليه و آله كه در ميانه نيست و از خلفاء او ائمه اثني‌عشر صلوات الله عليهم فعلا در ظاهر كسي نيست و امام ثاني‌عشر ما صلوات الله عليه كه حي است فعلا غيبت اختيار فرموده و فقط قرآن و كتاب آسماني ما در ميانه است و هر چند معجزه باقيه پيغمبر است صلي الله عليه و آله كه تا قيامت باقي خواهد بود اما نه آن طور معجزي است كه هر عامي بازاري وجه اعجاز آنرا بفهمد و لكن معجز است براي اهل فهم آن كه بسيار معدود و محدودند و بعد از قرآن سنت جامعه است كه مراد از آن اخبار و آثار باقيه از پيغمبر و اهل بيت اوست كه در كتب اخبار ما مدون شده است و اين هر دو با وجود اشتمال بر جميع علوم و احتياجات كافه مردم تا قيامت بتنهائي رفع احتياج نميكند و اسلام را نگاه نميدارند و حافظ و مبين لازم دارند مخصوصا با پيرايه‌ها و برگ و سازها كه بر آنها بسته شده و معاني و تفسيراتي كه هر كسي برأي خود بر آنها نموده و روح پيغمبر و ائمه اطهار سلام الله عليهم از آنها بيزار است بلكه در علم خدا هم نيست همانطور كه در كتاب خودش فرموده اتنبئونه بما لايعلم في السموات و الارض بلكه بجائي رساندند اشباه علماء اسلام كه كتاب و سنت پيغمبر خود را بكلي از سنديت انداختند و با مراجعه بكتب اصول سلف كه در جميع مدارس متداول بود و تا اين اواخر تدريس ميشد ميبيني فرياد ميكردند و درس ميدادند و منكر آن قواعد و اصول اجتهاديه را تكفير ميكردند كه قرآن ظني الدلاله است و يقين بمندرجات آن حاصل نميشود و اخبار ائمه اطهار صلوات الله عليهم ظني الصدور و ظني الدلاله است يعني صدور آنها از ائمه ما قطعي نيست و بدلالت آنها هم يقين حاصل نميشود و مشتبه است و بنا بر اين معلوم نيست [ص 13 فهرست] ادعاي چه علمي را داشتند و وقتي كه از كتاب خدا و سنت رسول صلي الله عليه و آله كه موضوع علم جماعتي است كه تمام تعين آنها همين است علم حاصل نشود و خود اقرار بآن دارند بلكه استدلال بر آن ميكنند پس چه ميگفتند و بچه چيز دعوت ميكردند و چرا تقليد خود را در آنچه خود مدعي بودند كه علم بآن حاصل نميشود واجب ميشمردند ادعاي جهالت و مظنه در عقايد و احكام كه اينهمه استدلال و تدريس و تصنيف لازم ندارد و صرف اقرار بآن كافي است و بعلاوه از اثبات عدم علم كه اولويت در اموال و نفوس مردم و لزوم اطاعت و تقليد مدعي آن لازم نميآيد باري غرض تذكري بود كه ملتفت باشند امتحان خداوند تا چه درجه است و برادران بيدار و هشيار باشند و شيطان راه و رخنه ديگر براي گمراهي آنها دست نياورد و بدانند كه كم شدن اين قبيل از مردم در اين دوره يا از ميان رفتن آنها يا تغيير صورت و هيئت دادن آنها تأثيري در اساس اسلام ندارد زيرا كه خود اقرار بلكه اصرار داشتند كه اطلاع آنها از كتاب خدا و سنت رسول صلي الله عليه و آله بيش از مظنه نيست و تمام اعتمادشان بر اصول موضوعه و ادله اجتهاديه خودشان بود و خود را مبين علم كتاب و سنت نميدانستند ولي خداوند براي حفظ عقايد اسلام و تعليم احكام آن و بيان كتاب و سنت در هر دوره اشخاصي را قرار داده كه علامت آنها علم و عمل و تقواي آنهاست بشرحي كه در جاي خود مذكور است و بهمين صفات شناخته ميشوند بلي از اول خلقت خداوند براي حفظ اختيار مردم اينطور قرار داده بود كه جماعتي دروغگويان و انبياء كاذب و علماء بي عمل هم در ميانه باشند و براي انجام مقاصد سوء خودشان عنوان علمي و ديني را داشته باشند ما هم در اسلام جمعي را از اين قبيل داشتيم كه مدتي باين عنوان امرار معاش كردند و بر حسب مقتضيات و تقدير پروردگار گاه كم ميشوند و گاه زياد ميشوند ولي خداوند براي اتمام حجت هميشه اسبابي قرار [ص 14 فهرست] ميدهد و دين خود را محفوظ ميدارد و آزمايش هم هميشه هست و راستگو و دروغگو هم هيچوقت بيكديگر مشتبه نميشوند و امر اسلام بحمد الله بر آنها كه خواسته باشند هيچوقت پوشيده نميماند و وعده صريح خداست كه الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود الاسلام يعلو و لايعلي عليه بلي اشكال آنجاست كه مردم عقلشان بچشمشان است و چشمشان هم بلباس اشخاص است و اصل اشتباه اينجاست و بايد بدانيد كه ملاك امر صفت اشخاص است كه آن لباس حقيقي است و آن صفت تقوي و پرهيزگاري است و لباس التقوي ذلك خير لباس ظاهر بر حسب مقتضيات همان طوري كه مشهود است ممكن است فرق بكند و حضرت صادق عليه السلام فرمود بهترين لباس هر زماني لباس اهل آن زمان است باري همه اين سخنان از باب الكلام يجر الكلام پيش آمد و منظورم از تحرير اين مقدمه اينها نبود مطلب اين بود بجهاتي كه در اول ذكر شد لازم شده بود كتاب مبارك رجوم الشياطين در اين اوقات بيشتر مورد توجه واقع شود زيرا كه بهمان علل معروضه و موجباتي كه اسباب زيادتي شبهات مردم شده است و القائات شياطين براي گمراهي مردم بيشتر شده است بحكم مقابله جمعي هم البته در صدد تحصيل راه نجات برآمده‌اند و از پي دست آوردن وسيله و چراغ روشني هستند كه در اين تاريكيهاي متراكم اسباب هدايت ايشان بشود و چون كتاب مبارك بعربي نوشته شده بود و در اين دوره عموم مردم بلكه محصلين هم كمتر آشنا باين زبان هستند اين بود كه از طرف قرين الشرف حضرت مستطاب آية الله في العالمين عماد الملة و الدين مولانا و استادنا الاجل آقاي حاج زين‌العابدين خان ادام الله ايام افاضاته و روحي فداه [ص 15 فهرست] باين بنده شرمنده امر شد كه كتاب مبارك را بفارسي ترجمه نمايم و از لحاظ مبارك ايشان بگذرانم تا در صورت تصحيح امر بنشر آن فرمايند و خود ايشان بواسطه عوارض مزاجي و كسالتي كه در اين اوقات داشتند معذور بودند از اين جهت بنده را مأمور بانجام اين خدمت فرمودند و اين است ترجمه كتاب مبارك رجوم الشياطين كه بعد از ارائه بلحاظ مبارك حضرت معظم له دامت بركاته تقديم خدمت آقايان مطالعه‌كنندگان ميشود و باندازه فهم قاصر سعي كردم كه تمام نكات منظوره مصنف اعلي الله مقامه كه از ظاهر كلمات ايشان بفهم ناقص بنده جاهل ميرسد در ترجمه ملحوظ شود اميد است اين خدمت ناقابل مقبول افتد بحق محمد و آله .

ابوالقاسم بن زين‌العابدين بن المصنف اعلي الله مقامه .

[ص 1]

ترجمه رجوم الشياطين

از تصنيفات عالم رباني و حكيم صمداني

مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان كرماني اعلي الله مقامه

ترجمه عالم رباني مرحوم آقاي حاج ابوالقاسم خان ابراهيمي كرماني (اع)

[ص 2] بسم الله الرحمن الرحيم

ستايش مر خدائي راست كه پرورنده جهانيان است و درود او بر محمد و خاندان او كه پاكيزگانند و گروه او كه اخلاص‌كيشانند و لعنت خدا بر آنان كه ايشان را دشمنانند .

و بعد چنين گويد بنده گنهكار كريم بن ابراهيم كه اين نامه‌اي است گرامي و سخناني است بزرگ بلكه دره‌اي است بي‌مانند و گوهري است گرانبها ، براي پرهيزكاران يادآوري است و براي مؤمنان بينائي بلكه اين راه نجات است و پيوستگي بجنات ، ريسمان دستگيران و دستگير چنگ‌زنندگان ، چراغ رهروان است و رهنماي سرگشتگان ، راه راستي است كه خالي از هر گونه كجي است نوشتم آنرا براي راندن شياطين و برانداختن آنها از دلهاي مؤمنين مطالعه آن در هر حال سزاوار و پسنديده است براي هر كس كه بدرجه كمال نرسيده است و آن اين است كه انسان نمونه اين جهان است و از هر چيزي چيزي در آن است پس همچنانكه در اين جهان آسمانها و زمينها است و شياطين بعادت ديرين بآسمان بالا ميرفتند و گوش فرا ميداشتند تا آن زمان كه پيغمبر صلي الله عليه و آله تشريف آورد و عقل كل بود پس آسمانها بنور او روشن شد و شياطين مخلوق از تاريكي بواسطه غلبه نور او از آسمانها رانده شدند فمن يستمع الآن يجد له شهابا رصدا و تصرف شياطين در زمين باقي ماند تا هنگاميكه پيغمبر صلي الله عليه و آله رجعت فرمايد و ابليس و گروه او را بكشد و قشونهاي او را از زمين براندازد همچنانكه در اول از آسمانها برانداخت [ص 3] پس آسمانها و زمينها از آلايش آنها پاك شود و زمين بنور پرورنده خودش روشن گردد همچنانكه آسمانها روشن شد و باطن باطن الله نور السموات و الارض ظاهر شود پس بهمين طور انسان كه نمونه‌اي از اين جهان است براي او آسمانها و زمينها است پس براي او عرشي است كه قلب او است و كرسي است كه نفس او است و فلك شمسي است كه طبع او است و فلك زحلي است كه عاقله او است و فلك مشتري است كه عالمه او است و فلك مريخي است كه واهمه او است و فلك زهره‌ايست كه متخيله او است و فلك عطاردي است كه متفكره او است و فلك قمري است كه حيوة او است و زمين اولي است كه جسد او است و زمين دويمي است كه عادت او است و زمين سيومي است كه طبيعت او است و زمين چهارمي است كه شهوت او است و زمين پنجمي است كه غضب او است و زمين ششمي است كه الحاد او است و زمين هفتمي است كه شقاوت او است و در اين زمينها شياطين فسادكننده و گمراه‌كننده‌اي است كه در اوايل بآسمانهاي وجود انسان بالا ميرفتند و هر يك نشيمنگاهي داشتند و از وحي و علوم مذكور در آسمانها فرا ميگرفتند و با وساوس باطله و پوسيده خودشان ميآميختند و آن وحي را بر مراد خودشان از صرافت خود برميگرداندند پس در دل انسان ميدميدند همان طوري كه در روزگاران گذشته در دل كاهنان ميدميدند پس هنگامي كه عقل كه بمنزله پيغمبر باطن است و وسيله بندگي خدا و سبب دست آوردن بهشت است در بدن انسان برانگيخته شد و آسمانهاي وجود او بنور عقل روشن شد شياطين بآن نور درخشان از آسمانها رانده ميشوند و باشراق كواكب علميه و ستارگان معارف و يقين و علوم ميسوزند پس بعد از آن بآسمانهاي وجود او بالا نميروند و لكن در زمين ميمانند و با وسوسه در اعمال [ص 4] انسان فساد ميكنند اما عقايد او درست و بنور عقل محفوظ است تا هنگام رجعت عقل كه باطن آن ظاهر شود و آن عقل مرتفع و فؤاد است كه نور او تمام آسمانها و زمينها را فرا ميگيرد پس جميع شياطين را در همه زمينهاي وجود انسان بنور خود ميسوزاند و تأويل قول خداوند و اشرقت الارض بنور ربها و قول او الله نور السموات و الارض ظاهر ميشود و انسان مثل نور خدا ميشود اطعني فيما امرتك اجعلك مثلي ، و لله المثل الاعلي في السموات و الارض پس بدن انسان مانند چراغداني ميشود كه در آن چراغي است و آن عقل او است كه آن چراغ در شيشه قلب انسان است مثل ستاره درخشان روشني آن چراغ از شجره زيتون است كه معدن بركات است و عقل كل است شرقي نيست غربي نيست بلكه فوق همه جهات است نزديك است آن روغن خود بخود روشن شود و استقلال يابد ولو اينكه آتش مشيت الله مس او را ننموده باشد ولي مس نموده و آن نوري است بر روي نوري يعني نور شجره است كه روي نور چراغ است يا نور چراغ است كه بر نور شيشه تابيده و از آنجا بر نور چراغدان افتاده هدايت ميكند خداوند بنور خود هر كس را كه خواسته باشد پس مصداق قول امام عليه السلام ميشود القي في هويتها مثاله فاظهر عنها افعاله انداخت در وجود او مثال خود را پس بروز داد از او كارهاي خود را و مثل قول خداوند ميشود كه براي مردم زده شده است مختصر آنكه تا انسان صاحب اين مقام نگردد هميشه شياطين در دل و سينه او هستند و در عقايد و اعمال او دائما وسوسه ميكنند پس چون دانستم اين را خواستم كه آماده بكنم براي مؤمنين شهبي را براي دفع شياطين كه هر وقت بآسمان وجود آنها بالا روند براي استراق سمع و تلبيس و وسوسه دفع نمايند [ص 5] آنها را با يكي از آن ستارهاي درخشنده و شهب سوراخ‌كننده تا اينكه آسمانهاي عقايد و افكار و خيالات و اوهام و علوم و عاقله و نفوس و عقولشان از آن وساوس و شكوك و شبهات محفوظ بماند و خواستم تهيه نمايم براي ايشان معارف و حقايقي را بطور اختصار كه سبب شود براي برگشتن عقل ايشان و ظهور باطن آن شايد خداوند باين جهت شياطين و پيروان آنها را از اراضي وجود ايشان نفي فرمايد پس از خداوند خواستارم كه مرا بر انجام اين رساله كامياب فرمايد بطوري كه عقلي باشد نوشتني كه به نيروي آن عقول تكوينيه قوت يابد و در سينه‌هاي مردم برانگيخته شود و در دلهاي ايشان رجعت نمايد پس شياطين را از آسمانها و زمينهاي ايشان براندازد پس سزاوار است براي هر مؤمني كه بر نفس خود از خواطر و وساوس ترسان است كه در هر روز يكمرتبه مطالعه اين كتاب نمايد مبادا شياطين بر او راه يابند و اگر تهاون نمايد پس اقلا در هر هفته يك مرتبه و اگر سستي نمايد اقلا در هر ماه يا كم يا بيش يك مرتبه و اگر تهاون نمود پس در نزد تهاجم شياطين نعوذ بالله مطالعه نمايد اين كتاب را و بگوش قلب خود برساند تا ثابت و مستقر بماند باين جهت كه از حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام روايت شده است كه قلب در ميان سينه و حنجره دائما مضطرب است تا اينكه منعقد بر ايمان بشود پس همينكه بر ايمان عقد شد قرار ميگيرد و آن قول خداي تعالي است و من يؤمن بالله يهد قلبه و در روايت ديگري باين معني است كه استدلال بقول خداوند فرموده فمن يرد الله ان يهديه تا آخر آيه آنجا كه ميفرمايد كأنما يصعد في السماء بلكه سزاوار است مراجعه اين كتاب هر وقت كه انسان در قلب خود سهو يا غفلتي بيابد زيرا كه روايت شده است از آن حضرت عليه السلام كه گاهي از اوقات روز [ص 6] و شب هست كه در دل انسان نه كفر است و نه ايمان مثل جامه كهنه و پس از آن براوي فرمود كه آيا نمييابي اين را در نفس خودت پس فرمود اين وقت است كه خداوند هر چه را كه خواسته باشد از كفر يا ايمان در دل انسان نكته و اثري ميگذارد انتهي ، و اين باين جهت است كه معالجه غفلت بذكر است و اين كتاب بخواست خدا بزرگترين اذكار است زيرا كه اين بينائي و تذكر براي كساني است كه نفس خود را بممارست علوم رياضت داده‌اند آيا نشنيده‌اي آنچه از حضرت ابي‌الحسن موسي عليه السلام روايت شده كه خداوند قلوب مؤمنين را خلقت فرموده و ايمان را در آنها پيچيده و مبهم قرار داده است پس هر گاه خواسته باشد بروياند و برانگيزاند آنچه را كه در آن است ترشح ميكند بر آنها بحكمت و زراعت ميكند آنها را با علم و زارع آن دلها و نگهبان آنها خداست كه پرورنده جهانيان است انتهي ، و اميدوارم اين كتاب ترشح حكمت و زرع علم از خداي سبحانه باشد در دلهاي مؤمنين كه سبب انگيزش ايمان آنها باشد و زارع خدا است فرمود خداي سبحانه افرأيتم ما تحرثون ءانتم تزرعونه ام نحن الزارعون بلكه زارع او است فانك لاتهدي من احببت و لكن الله يهدي من يشاء و اينك آغاز شروع در مقصود است و توكل من بر خدا است و نام نهادم اين كتاب را برجوم الشياطين و مرتب داشتم آن را بر دو اشراق :

اشراق اول

در دفع شياطين است از آسمانهاي عقايد مؤمنين و اقامه براهين نيره بر اصول دين بطوري كه شبهات شبهه‌كنندگان و وساوس شياطين و شكوك شك‌كنندگان در عقايد آنها راه نيابد زيرا كه اين براهين از ضروريات اوليه است در نزد دانايان و بر من است كه دلايل بديهيه ضروريه براي هر مسئله بيان كنم اما قادر نيستم كه سينه‌ها را گشاده نمايم و ايجاد [ص 7] نور كنم و من لم‌يجعل الله له نورا فما له من نور ، انك لاتسمع من في القبور ان انت الا نذير ، قد ينكر العين ضوء الشمس من رمد ،

علي نحت القوافي من مواقعها و ما علي اذا لم‌يفهم البقر

زيرا كه هدايت مخصوص خداست و ماكنا لنهتدي لولا ان هدانا الله و اين اشراق بر آسمانهائي چند تابنده است :

آسمان اول - در شناختن خداي سبحانه است و در اين آسمان نجومي است :

نجم - بدانكه از بديهيات است كه مواليدي كه متولد ميشوند در اين عالم نبوده‌اند پس پيدا شده‌اند و هيچ صاحب حس جاهل باين معني نيست پس جميع جماداتي كه از عناصر مركب شده‌اند اعم از جمادات تامه يا غير تامه و نباتات ساقه‌دار يا بي ساقه و حيوانات كامله مانند چهار پايان يا غير كامله مانند حشرات و جميع اناسي مخلقه تمام شده يا غير مخلقه مانند سقط و برزخهاي ميانه اينها جميعا حادثند كه نبوده‌اند و بعد بوجود آمده‌اند هيچ جاهلي در اين شك ندارد تا چه رسد بعالم و همه اين مواليد از عناصر اين عالم فراهم شده‌اند و قبل از پيدايش اين مواليد تعين خاصي در نفس عناصر براي اينها نبود و بديهي است كه كون اين مواليد منتهي بفساد و عود آنها باصول خودشان است همچنانكه بحس ظاهر مشاهده ميكني .

نجم - اين عناصري كه مواليد از آنها مركب ميشود بعد از تركيب بر حال اول و صرافت خود باقي نميمانند بلكه استحاله بيكديگر ميشوند و در ميانه آنها تفاعل و انفعالات واقع ميشود و صورت خامسه از اينها حاصل ميشود كه آب نيست خاك نيست آتش نيست هوا نيست و اگر چه مركب از همه اينها است مثل دخان ذهب مرجان خشب لحم عظم هيچيك نار خالص [ص 8] و عبيط نيست هوا عبيط نيست ماء عبيط نيست تراب عبيط نيست بلكه چيز ديگري است كه حادث است و حاصل از اينها است و هيچ عاقل يا جاهلي شك در اين ندارد پس نار استحاله ميشود و كون آن فاسد ميشود و هوا و ماء و تراب استحاله ميشوند و كونشان فاسد ميشود و مجموع همه اينها چيز ديگر ميشود بداهة پس از آن آن مولودي كه از اينها حاصل شده است فاسد ميشود و باصول خود برميگردد و در خاك فاسد ميشود و استحاله بخاك جديدي ميشود و ماء جديدي و هواي جديدي از اين حادث ميشود زيرا كه رطوبات همين مولود است كه بخار ميشود و بخار آن استحاله بباران ميشود يا استحاله بهوا ميشود و اين مشهود است و هيچ عاقل يا جاهلي منكر نيست بعلاوه مشهود است كه خاك آب سيال ميشود كه اول استحاله بملح ميشود و ملح حل ميشود و آب رواني ميشود و اين آب يا هر آبي استحاله ببخار ميشود و بخار استحاله بهوا ميشود و اين محسوس است و استحاله نار را ذكر نكرديم زيرا كه باين درجه محسوس نيست و همچنين هوا برميگردد و آب ميشود همچنانكه هواي جوف قرع مقطر ميشود و آب ميشود و آب همين كه در اجزاء ترابي منعقد شد تراب ميشود و غليظ و منجمد ميشود مانند سنگ مرمر و نمك و آنچه از آب در چاهها و نهرها ميبندد مثل سجيل و مرواريد و امثال اينها پس استحاله بعض اين عناصر ببعض و فساد كون آنها و تجدد آنها بعد از فساد امر محسوسي است كه با چشم ديده ميشود و محتاج باستدلال زيادتري بعد از اين تنبيه نيست .

نجم - آسمانها نيز مانند اجسام سفليه براي آنها طولي است و عرضي و عمقي و كميتي و كيفيتي و جهتي و رتبه‌اي و مكاني و زماني الا اينكه آنها در جهت بالا هستند و در صفات مذكوره از سفليات لطيفترند و اگر كسي منكر وجود آسمانها است منكر وجود كواكب نيست زيرا كه [ص 9] آنها مانند چراغهاي مشتعلي هستند كه جسمانيند نهايت اين است كه بزرگتر و لطيفترند و فرق ديگر ندارند و مراد ما از جسم همين است و جسم غير از اين چيزي نيست و مشهود است كه اين كواكب داراي حركات متضاده هستند از مشرق بمغرب و از مغرب بمشرق و از پائين ببالا و از بالا بپائين و انوار بعضي از آنها سلب ميشود و مجدد روشن ميشود و داراي رنگهاي گوناگون و طبايع مختلفه متفرقه هستند از برودت و رطوبت و حرارت و يبوست و گاهي جمع ميشوند و زماني متفرق ميشوند مثل ساير اجسام سفليه مگر اينكه آنها لطيفتر و بالاترند و هيچ صاحب چشمي شكي در اين باب ندارد .

نجم - نفوس اين اكوان جسمانيه مختلف است بر حسب اختلافشان و براي هر نفسي خصوصيتي است و مشاكلت با جسد خودش دارد و بهمين سبب هر يك داراي اثر خاصي هستند كه آن اثر از ديگري صادر نميشود اما جمادات هر يك داراي ارواح و نفوسي هستند جسداني كه با صناعت فلسفيه استخراج ميشود و مشهود است كه روح و نفس هر يكي غير از ديگري است و حدود هر يك غير از ديگري است و آن نفوس نيز مركب از عناصر جسمانيه است مانند اجساد آنها و اما نباتات هم هر يك نفسي دارند مخصوص خودشان و هر نفسي داراي اثر و خاصيتي است كه در غير آن نيست و اگر نفوس آنها را مشاهده نميكني آثار آنها محسوس است و عيانا ميبيني كه اثر نفس فلفل غير از اثر نفس بنفشه است و جاذبه و هاضمه و دافعه و ماسكه و ربا و نماي هر يك از اين نفوس مختلف است و نفس نباتي از صافي و لطيف همين عناصر است و در هر نباتي بر حسب اجزاء جسمانيه عنصريه او است و مركب و مؤلف از صافي عناصر مخصوصه همان نبات است و اما نفوس حيوانيه از صافي و لطيفه افلاك است و هر يك اثر خاصي دارند غير از ديگري و افعال و خصال هر يك غير از آن است كه در ديگري است چنانكه در اصناف حيوانات مشاهده [ص 10] ميكني كه شجاعت شير در روباه نيست و مكر و حيله روباه در شير نيست و همچنين باقي حيوانات پس نفوس حيوانيه در عالم خودشان تفاوت و امتياز دارند و همه آنها مركب از صوافي افلاكند نهايت با تفاوتي پس بر بعضي از آنها صافي فلك زحل غالب است و بر بعضي صافي فلك مشتري و هكذا و بهمين جهت آثار و افعال هر يك با ديگري مختلف است و تركيب هر كدامي بر حسب اجساد آنهاست و اما ارواح و نفوس اناسي اختلافشان از همه اينها واضحتر است و اختلاف صفات و اخلاق و علوم و افهام و ساير مختصات هر يك محسوس است و از اينجا است كه عاقل بصير ميفهمد كه نفوس همه اين مواليد بر حسب اختلاف اجسامشان مختلف است و ميفهمد كه جميع آنها مركب و مؤلفند زيرا كه در هر جنسي افراد مشتركه ميبيند كه در جنس اشتراك دارند و هر يك داراي حدود مميزه هستند كه بهمين جهة آثار متعدده از آنها صادر ميشود و همچنين نفوس افلاك بر حسب اختلاف اجرام آنها مختلف است و هر يك منشأ اثر خاص هستند كه از ديگري صادر نميشود مثل اينكه از آفتاب اثر ماه بروز نميكند و هكذا ساير افلاك و مشهود است كه حركات آنها در سرعت و بطؤ مختلف است و جهت هر يك غير از ديگري است پس نفوس همه اكوان مذكوره مختلف است همان طوري كه اجسام ظاهره آنها مختلف است و هيچ فرقي در ميانه نيست مگر از حيث لطافت و كثافت و صفا يا كدورت و جميع اين نفوس دائما در تغييرند بر حسب تغيير اجسامشان و در هر آني صورت ديگري دارند و هيچيك از اين نفوس قبل از تولد جسم دنيوي نبوده‌اند و بعد از تولد زماني حادث شده‌اند و آنچه گفته ميشود كه نفوس مقدم بر اجسامند مراد از آن تقدم دهري است نميبيني كه روح و نفس تو قبل از جسد تو نبوده‌اند و نفس تو هم قبل از جسد تو هرگز نبوده و نفس ناميه تو در مقام كيلوس نبوده بلكه در مقام نطفه نبود و [ص 11] حيوة حيواني تو در مقام علقه و مضغه نبود و نفس ناطقه تو در بطن ام نبود و تولد هر يك از اينها بعد از تولد محل جسماني آنهاست و همه اينها محسوس است و ما هم در اين مقام در صدد استدلالي نيستيم جز آنچه كه مشاهده بر آن دلالت كند پس بفهم و ملتفت خود باش .

نجم - وقتي كه فهميدي كه اين مواليد حادثند و نبوده‌اند و پيدا شده‌اند و بزودي كون هر يك مبدل بفساد و باصول خود برميگردند پس ناچار براي اينها مؤلفي است كه تركيب كرده اينها را و مفرقي است كه سبب تفريق اينها شده و غرض اثبات مؤلفي است هر چه باشد واحد باشد يا متعدد قديم باشد يا حادث جسماني باشد يا غير جسماني هر چه باشد مؤلفي هست و شكي در اين نيست زيرا كه ثابت است كه اين مواليد نبوده‌اند و معقول نيست در حيني كه نبوده‌اند مؤلف نفس خود باشند و در حين كون هم كه تأليف شده‌اند و هر كس اين را از نفس خود مي‌يابد كه مؤلف نفس خود نيست چگونه ممكن است كه مؤلف خود باشد و حال اينكه بعد از كون قادر بر تغيير نفس خود نيست و خود را مقهور ميبيند بر همان طوري كه ساخته شده و اگر مي‌يابي در خود كه بعض از خصال و عادات جسماني خود را ميتواني تغيير بدهي اين بواسطه روح تو است كه از جسم بالاتر رفته و او تغيير جسم را داده اما نفس جسم قادر نيست كه خود را تغيير بدهد و ناچار مغير هر چيزي غير خود آن چيز است هر چه باشد پس وجود مؤلفي براي چيزها براي هر عاقل يا جاهل قابل ترديد نيست و چاره از اقرار بآن نيست و ما در اين مقام در صدد بيان معرفت آن مؤلف نيستيم .

نجم - وقتي كه دانستي كه عناصر هم تغيير ميكنند و استحاله بيكديگر ميشوند و مجدد حادث ميشوند و باز فاسد ميشوند ناچاري از اقرار اينكه براي آنها مكون و مفسدي است و ديگري است كه سبب تغيير و استحاله آنها ميشود و از آنچه هستند برميگرداند زيرا كه هيچيك از اين عناصر بنفسه قادر بر [ص 12] تكوين يا افساد نفس خود نيستند و مكون و مفسد هر يك غير از خود او است هر چه باشد و اگر چه بعض آنها مكون و مفسد ديگري باشد يا اجسام عاليه مغير آنها باشد هر چه باشد مكون و مفسد غير از خود آنهاست و براي عاقل يا جاهل شكي در اين نيست زيرا در حيني كه نبوده‌اند قادر بر تكوين نفس خود نيستند و بعد از بودن هم كه هستند و در عين حال قادر بر تغييري در نفس خود نيستند مگر اينكه ديگري آنها را تغيير بدهد و اين جمله هم معلوم و مشهود است .

نجم - وقتي كه دانستي كه كواكب و اجسام عاليه متحركند و حركت آنها مشهود است پس بايد بفهمي كه براي آنها محركي است زيرا كه هيچ چيز بنفسه حركت نميكند زيرا كه نفس شئ اگر مقتضي ديگري در او پيدا نشود بر حال او هميشه باقي است و اگر چيزي در آن پيدا شود كه نبوده است پس آن غير او است و از غير او است و از اين رو مشاهده ميكني كه اگر سنگي در مكاني گذارده شود از جاي خود حركت نميكند مگر اينكه غيري او را حركت بدهد و آنچه را كه از حركت نبات ميبيني نفس نباتيه و طبع او است كه حركت ميدهد او را و طبع او غير اوست زيرا كه ميبيني كه در اول در آن نبود و بعد پيدا شد و پس از آن مفارقت مينمايد و محرك حيوان روح اوست و روح غير او است و اول در آن نبود و بعد پيدا شد و باز مفارقت ميكند از آن و همچنين اجسام عاليه بنفسها حركتي ندارند و غير آنها محرك آنها است كه طبع يا روح آنها باشد يا چيز ديگر و باين جهت متحرك و قابل حركت هستند مثل سنگ كه قابل حركت است از محرك خودش و هر متحركي داراي اين حالت است و محرك هر چيزي غير خود او است و يا محرك ظاهري است يا طبع او است يا صاحب اراده ديگري است خلاصه كه مقتضي حركت غير از نفس متحرك است و نفس متحرك غير از حركت است و حركت صفتي است كه عارض متحرك شده است و متحرك متصف بآن شده و قبول آن را نموده [ص 13] و فاعل غير از قابل است و اگر چنانچه شئ بنفسه فاعل حركت بود آنوقت محرك غير بود نه متحرك في نفسه و آنچه در جميع متحركات مشهود است خلاف اين است و وجه ديگر اين است كه حركت فعليتي است كه در قوه متحرك پنهان بود و در ماده او بود و بعد از آن از مقام قوه بمقام فعل آمد و مقام قوه مقام عدم فعل است و حركت در ماده متحرك معدوم است و صالح است براي بروز يا عدم آن و آن چيزي كه مقوي اين قوه است تا بعرصه فعليت بيايد اگر نفس ماده بود ميبايستي اين حركت و انتقال در امكنه هميشه بالفعل باشد زيرا كه ماده ماده است دائما و خود را گم نميكند در هر جا كه يافت شود بلكه لازم ميآمد كه قوه فعليت محض باشد زيرا كه ماده در ماده بودن خودش انتظاري ندارد و او او است پس وقتي كه ميبينيم كه حركت در اجسام متجدد است و خرده خرده از قوه بفعليت ميآيد دانستيم كه محرك غير از ماده است و حركت از قوه بيرون ميآيد بر حسب اراده فاعل و قبول منفعل پس ظاهر شد كه براي اجسام عاليه هم محرك ديگري است .

نجم - وقتي كه مشاهده ميكنيم كه اجسام عاليه هم داراي كميت و كيفيت و جهت و رتبه و مكان و وقت و وضع و ساير فروع اينها هستند و همان طوري كه قابل حركتند قابل اين حدود هم هستند و در اين باب با اجسام سفليه فرقي ندارند مگر در لطافت و نازكي و مشاهده ميكنيم كه آنها نيز مركب از اجزائند زيرا كه هر جزء آنها غير ديگري است بداهة ولو اينكه ما مبدأ تركيب و تأليف آنها را نديده باشيم و فهميديم كه صورت تركيبيه آنها غير از اجزاء مفرده آنها است و اثر مركب و طبع آن غير از اثر اجزاء آن است و غير از طبع اجزاء است و عموما در جسمانيت مشتركند و در خصوصيات از يكديگر متمايزند و جسمانيتي كه در همه موجود است مقام صلوح همه خصوصيات است [ص 14] و همه آنها در آن بالقوه بوده است و از قوه بفعليت آمده است و هر حصه از جسم كل بصفتي از ديگري متمايز شده است پس از اين فهميديم كه براي جميع اينها مؤلف ديگري است كه اينها را از قوه بفعل آورده است همچنانكه در مركبات سفليه مشاهده كردي بدون تفاوت و اين مؤلف غير از ماده شئ است زيرا كه ماده فاقد نميشود نفس خودش را و اگر ماده مؤلف بود و او اين قوي را بفعليت ميآورد ديگر قوه در آن نبود و همه قواي او هميشه بالفعل بود بلكه نفس او فعليت محضه بود زيرا كه ماده در ماده بودن انتظاري ندارد و او او است و مشهود اين است كه قوي در ماده است و فعليات بطور ترتب بيرون ميآيد و بعضي مقدمند و بعضي مؤخر پس معلوم است كه مؤلف غير از ماده است و فعليات از ماده بيرون ميآيد بر حسب اراده فاعل و قبول منفعل و وجود مقتضي و فقد مانع .

نجم - و چون فهميدي كه نفوس اين مكونات نيز مركب و مؤلف است و بعد از آنكه نبوده‌اند پيدا شده‌اند در حالي كه هستند دايم در تغييرند و بسياري از آنها هم بعد از فساد اجسامشان فاسد ميشوند و ميبيني در نفس خودت كه مالك نفع و ضرر و موت و حيوة و نشوري نيستي و پيش‌آمدها را نميتواني از خود دفع كني و قادر نيستي كه چيزي را كه ياد داري فراموش نمائي يا چيزي را كه فراموش كردي بياد بياوري يا در وقت غمناكي خوشوقت شوي يا در حال خوشوقتي غمناك شوي و مالك خواب يا بيداري يا فهم يا بلادت خود نيستي ميفهمي كه همه نفوس محدث است و ديگري اجزاء آنها را فراهم نموده و مدبر ديگر دارند غير از خودشان و اينكه هيچيك تكوين نفس خود ننموده‌اند در حالي كه نبوده‌اند و بعد از بودن هم قادر بر تغييري در نفس خود نيستند زيرا كه هيچيك اقتضائي غير از ما هي عليه ندارند و فعلي از آنها صادر نميشود مگر فعلي كه مشاكل با نفس خود آنها است پس چگونه ميتوانند كه تغيير نفس خود را بدهند و از ما هي عليه برگردانند پس ناچار مدبر ديگر دارند كه تغيير و تدبير اينها در دست او است و ايجاد و افناء اينها بقدرت او است [ص 15] و خلق و رزق و احياء و اماته اينها از او است همچنانكه در نفس خود همه اينها را بالضروره مشاهده ميكني واضح‌تر از آنچه در ديگران ميبيني پس چه دليل واضح‌تر و محكمتر از اينكه ميبيني از صفات و حالات خودت عاجز هستي و كون و فساد خود تو در دست تو نيست ميفهمي كه همه اينها بر تو وارد ميشود و صنع تو نيست پس هيچ نيست جز فعل فاعل و قبول قابل و اگر در آنچه ذكر شد تدبر نمائي ميبيني حقيقتي را كه پوشيده نيست و آب زلالي كه از هر كدورتي صافي است .

نجم - براي هر بينائي ظاهر شد كه جميع اجسام و نفوس آنها فقيرند و محتاج بمؤلف و محدثند و عاقل چاره ندارد جز اينكه باين معني اقرار كند و ديانت بورزد باين پس وقت آن رسيد كه از آن مؤلف جستجو نمائيم كه آن كيست و چيست و چگونه و چند است پس ميگوئيم كه مؤلف و محدث گاهي بر آلت كار اطلاق ميشود و گاهي بر صاحب كار و صاحب آلت اطلاق ميشود چنانكه يكبار ميگوئي ريسمان را بريدم يك دفعه ميگوئي كارد ريسمان را بريد و چوب را تراشيدم يا تيشه چوب را تراشيد كتاب را نوشتم يا قلم من نوشت و اين هر دو اطلاق عقلا و عرفا صحيح است براي اينكه اصل فعل و حركت از تو است اما ظهور آن در آلت است و از اين جهت است كه فعل تو بر صفت آلت و بر حسب آن ظاهر ميشود پس فعلي كه ظاهر از آلت است اگر از حيث ماده ملاحظه بشود نسبت بصاحب آلت داده ميشود و اگر از حيث صورت ملاحظه شود بخود آلت نسبت داده ميشود پس اگر مراد از مؤلف آلت است پس آن متعدد است بدون شبهه و اين متعددها اسباب ناميده ميشوند و جميع حوادث اين عالم باسباب است پس موج دريا بسبب هوا است كه آب را حركت ميدهد هوا را بخار حركت ميدهد بخار بتحريك شعاع آفتاب حركت ميكند شعاع آفتاب را آفتاب حركت ميدهد آفتاب را عرش حركت ميدهد [ص 16] حركت عرش بسبب نفس خود او است و شبهه نيست كه اسباب و آلات متعدد است و بعضي فوق بعضي قرار داده شده‌اند و هر كس خواسته باشد بقول مطلق اقامه برهان نمايد كه فعل از آلات و اسباب نيست و فاعل يكي است تكلف كرده است و در صدد اثبات امري است كه غير ثابت است و اگر مراد از مؤلف ذوالآله است پس آن امر مجهولي است كه بايد از آن جستجو كرد و وقتي كه دانستي كه همه آلات و اسباب حادثند و متحرك بحركت ديگري و مقترن بغير و متصف بصفتي و از اجزاء متعدده فراهم شده‌اند و ناچار براي آنها موجد و محركي است و ديگري آنها را مقترن نموده و تأليف نموده پس ناچار از وراء اين آلات متعدده ذوالآله‌ايست كه او فاعل اين افعال است بدون اينكه مقترن بديگري شود يا متصف بصفتي يا متحرك بحركت ديگري شود يا آنكه ديگري آنرا تأليف كرده باشد زيرا كه اگر اينطور بود او هم آلتي بود مانند ساير آلات و لابد ميبايستي فوق او ذوالآله باشد و اگر در قلب تو خطور نمايد كه اين آلات بلانهايه و مسلسل است پس دفع كن اين خاطره را باينكه هر قدر كه آلت بگمان تو بلانهايه باشد آيا نه اين است كه جميع آنچه در خارج و در عرصه وجود است من حيث المجموع همه فقيرند و همه محتاج بمؤلفند و غير مستغني هستند هر چه باشند پس ناچار فوق همه اينها بي‌نيازي است كه همه قائم باو هستند و همه بفضل او مستغني ميشوند و او است كه هر يك را از قوه بفعليت آورده پس ظاهر شد براي هر صاحب نظري كه از وراء اين آلات ذوالآله‌ايست كه او موجد كل است و صانع و مؤلف كل است و اصل همه افعال از او است و فعل او است كه در بطن [ص 17] قوابل آلات در هر آلتي رنگي ميگيرد و از هر آلتي فعلي بروز ميكند و صنعتي ظاهر ميشود بر حسب هر آلتي .

نجم - پس الآن بايد جستجو بكنيم از موجد اعظم كه رب الارباب است و محرك همه اين آلات كه آيا او قديم است يا حادث و ميگوئيم كه رب الارباب ناچار بايد قديم باشد يعني غير حادث است و كسي او را احداث ننموده و در كينونت خود از ماسواي خود بي‌نياز است زيرا كه اگر محتاج بغير بود پس در عرصه ساير آلات بود و در تصرف ديگري بود همچنانكه در نجم سابق گفتيم پس هراينه رب ديگري فوق او بود كه او را در حوائج خود بكار ميبرد پس ناچار رب الارباب بايد قديم باشد و در كينونت خود محتاج بغيري نباشد زيرا كه خود او غايت و منتهاي چيزها است و محرك كل و موجد كل است و بي‌نياز از همه چيز است و همه چيز محتاج باو است .

نجم - و چون دانستي كه رب الارباب ناچار بايد غني از ماسوي باشد ميگويم پس ناچار بايد احدي باشد زيرا كه قديم آن چيزي است كه محتاج بغير نباشد و هر مثنائي هر جزئي از آن غير ديگري است و مركب از دو جزء است و آن مركبي كه حاصل از دو جزء است غير از دو جزء است ذاتا و صفة و اثرا نميبيني كه اكسير مركب از اجزائي است و فعال است اما هر يك از اجزاء آن تنها فعال نيست و اكسير خالد است و هر جزئي از آن خالد نيست و شبهه نيست كه مركب غير از اجزاء است [ص 18] زيرا كه اجزاء آن استحاله شده‌اند و كون آنها فاسد شده و منقلب بچيز ديگر شده است و از اين باب است كه اكسير خالد و فعال شده و لطيفه او زايد بر نفس خودش شده و اين است حال هر مركبي زيرا كه اگر شئ مركب از اجزاء نباشد احدي خواهد بود و اگر اجزائي موجود باشد و در يكديگر تأثير ننمايد و استحاله نشود پس تركيب حقيقي حاصل نميشود و اگر استحاله بشوند پس كون اول آنها فاسد شده پس قائم بنفس خود نبوده‌اند زيرا كه اگر قائم بنفس بودند استحاله نميشدند و فساد در آنها پيدا نميشد پس وقتي كه اجزاء فاسد شدند دانستيم كه همه آنها حادثند و متغير و قائم بنفس خود نيستند پس مركب از آنها هم حادث است زيرا كه از اجزاء حادثه تركيب شده و بعلت اينكه صورت تركيبي فعليتي است كه در اين اجزاء بالقوه بود و بالفعل شد و خود اين فعليت سبب وجود خود نشده است زيرا كه معدوم بود در اين اجزاء و خود اجزاء هم سبب خروج او نشدند زيرا كه آنها فاعل در نفس خود نيستند و قادر بر تغيير نفس خود نميشوند زيرا كه نفس هر يك از اجزاء اقتضاء غير ما هي عليه نميكند پس تغيير از اقتضاء خود نفس نيست و اگر نفسي اقتضاء غير ما هي عليه نمايد ناچار او همان غير است و اين محال است زيرا كه آن چيزي كه شئ بآن شئ است غير آن شئ نخواهد بود پس اجزاء حادثند و مركب از اجزاء حادثه حادث است كه غيري آنها را تغيير داده و از قوه بفعليت آورده است پس با اين برهان روشن شياطيني كه تشكيك در قدم متعددات مينمايند ميسوزند و ثابت است كه هر مركبي حادث است و جميع اين عالم مركب است پس جميع عالم حادث است و محتاج بمحدثي است كه مركب نباشد و ميگوئيم كه متعددها البته مركبند زيرا كه در نوع يكي هستند و در مشخصات جدا هستند لامحاله پس هر يك محتاج باجزاء خودشانند كه آن اجزاء [ص 19] غير از مركب است پس كثرات همه حادثند و قديم احد است و اگر بگوئيم واحد است مرادمان معني احد است نه اينكه مراد واحد شخصي باشد يا صنفي يا نوعي يا جنسي زيرا كه همه اينها مركباتي هستند حادثه غير از واحد حق كه او احدي و يگانه است .

نجم - مركب من بسيطين در تعبير نيز حادث است زيرا كه او هم محتاج باجزاء خودش است و اگر چه تقدم اجزاء آن هم بر او معقول نيست زيرا كه بسيطند و تفرد هر جزئي و تميز آن از ديگري معقول نيست و قوه كه سابق بر فعليت مركب باشد در دو جزء آن نيست زيرا كه لازم ميآيد كه در حال قوه بودن مركب معدوم باشد در آنها و بعد از آن موجود شده باشد و فرض ماقبل تركيب منافي بساطت آن دو است و جائي كه قوامي براي يكي از آنها نيست مگر بديگري قوامي براي هيچيك نيست مگر بتركيب پس قوام اجزاء بتركيب است و قوام تركيب باجزاء است پس اينجا قوه نيست و استعدادي هم نيست فقط فعليت محضه‌ايست منتهي اين است كه محتاج است و ذات احد فعليت مستقله‌ايست بلانهايه و داراي اجزاء مركبه يا بسيطه نيست و فرقي نيست بين ذات احد و مركب من بسيطين مگر اينكه او قديم است و اين حادث است و براي قديم خلقي بالاتر از آن نيست پس بفهم و باين نجوم دفع نما شياطين و وساوس را و هر وقت در قلب تو از اين قبيل مكروهي وارد شود در اين كلمات مختصر روشن تدبر نما كه ان شاء الله وساوس از تو زايل شود و شياطين از تو دور شوند .

نجم - و چون حدوث اين عالم ثابت شد و وجود قديم احدي اثبات گرديد در ساير صفات خداوندي اشكالي نخواهد بود پس اشكالي در حيوة او نيست زيرا كه ميت قيوم بر خلق نميشود و ايجاد زندگان و زندگاني نمينمايد همچنين در علم او شكي نيست زيرا كه نادان [ص 20] دانائي و دانايان نميآفريند و آنچه را كه ندانسته است بنياد نميكند و همچنين در شنوائي و بينائي او شبهه نيست و در حكمت او جاي سخن نيست زيرا كه غير حكيم خلقي در نهايت حكمت ايجاد نميكند و حكمت و حكما را خلق نميكند و هكذا ساير صفات كماليه پروردگار كه آثار هر يك را بتو نمايانيده و صفت هر يك را در ملك خود ايجاد فرموده و تو را خبردار نموده پس محتاج به سخن‌درازي و ايجاد ملالت نيستيم و خاصة كه غرض از وضع اين رساله اقامه براهين ظاهره بديهيه است كه راه نجات مشهود همه باشد و غرض تدقيقات حكما و فلاسفه نيست و هر كس زياده بر اين خواسته باشد متكفل بيان آن در فارسي كتاب بزرگ ما ارشاد العوام و در عربي فطرة السليمه است و در اينجا اكتفا ميكنيم بآنچه ذكر شد .

آسمان دوم - در عدل خداي سبحانه است و راندن شياطيني كه در سينه‌هاي مردم وسوسه ميكنند بآنچه مخالف عدل است و قصدشان اضلال نفوس است كه خود را از بديها تبرئه نمايند و اثبات هر قبيحي را بر خداوند متعال نمايند و در اين آسمان نيز نجومي است :

نجم - كسي كه بي‌نياز از ماسوي است و هستي را از نيستي آفريده است بدون علت سابقه او خود بنفسه احدي است كه بي‌نياز از ماسوي است و خود علت ايجاد نميشود و همه ماسوي حادث و خلق او هستند محتاج بظلم نيست زيرا كه ظلم ناشي از حاجت و ترس است و براي اراده دفع ديگري است و او از همه اينها منزه است پس ظلم نكرده و آيا بر كه ظلم ميكند و حال اينكه همه خلق غلامان او و كنيزان او و صادر از فرمان او هستند و بقدرت او حركت ميكنند پس چگونه ظلم ميكند و حال اينكه ظلم از مثل او عبث است و حكيم عبث‌كار نيست پس اين احتمال وسوسه شيطان و ناشي از جهل است بلكه اين سركشي و كبري است كه از نسبت قبيح بخود دادن انفه دارند [ص 21] و از نسبت آن بخالق غني حكيم باك ندارند با اينكه كرامت و جود او ميبينند و عموما در رحمت او مستغرقند با اينكه همه را بعد از نيستي انعام هستي فرموده و از نعمت خود غذا داده و پرورش فرموده و از آفات حفظ فرموده و ساير خلق خود را مسخر ايشان فرموده و براي مصالح آنها قرار داده پس چگونه ظلم ميكند كسي كه هيچ حالتي از حالات خلق خود را خالي از رحمت و رأفت و عنايت و توجه خود قرار نداده پناه ميبريم بخدا از جهل و لغزش و از او ياري ميجوئيم پس اين وساوس را از خود دور كن و سركشي و تكبر را كنار بگذار و خداي مهرباني را كه از پدر و مادر مهربانتر است كه از كمال رأفت و رحمت پدر و مادر مهربان را براي تو خلق فرموده از نسبت ظلم منزه بدار تعالي الله عما يقول الظالمون علوا كبيرا .

نجم - وقتي كه فهميدي كه خداوند از پدر و مادر بتو مهربانتر است و در شكم مادر آنجا كه پدر و مادر قادر بر تربيت و تغذيه تو و حفظ تو نبودند بتو مهرباني فرموده و جميع اين عالم و افلاك و ستارگان را براي تو دور داده و زمين را زير پاي تو نگاه داشته و همه مواليد را براي مصلحت تو قرار داده و مسخر براي تو نموده پس بدان كه بلاها و امراض عمومي كه در عالم يا در بدن تو حادث ميشود از آنچه مكروه ميشماري همه اينها براي مصالحي است كه او دانا است و تو نميداني همچنانكه گاهي پدر و مادر فرزند عزيز خود را براي تربيت ميزند و طفل گمان ميكند كه او قصد اذيت دارد و بر او ناگوار است و اي بسا عضوي از اعضاء فرزند خود را وقتي كه جانور گزنده او را گزيده است از ترس هلاكت او قطع ميكند و طفل كراهت دارد و بد ميشمارد و وجه آن را نميداند پس سزاوار نيست براي عاقل كه بر خداي رأوف غني حكيم انكار نمايد و اي چه بسيار امري را كه انكار و اكراه داري و بعد از چندي سر مصلحت آن را ميفهمي و اگر حق بيان را در اين موضوع خواسته [ص 22] باشي بحديث مفضل مراجعه نما كه مطالعه آن عاقل خبير را بي‌نياز ميكند و اينجا بآنچه ذكر شد اكتفا ميكنيم و براي كسي كه ملتفت باشد همين قدر كفايت است .

نجم - اگر در اين عالم و در آنچه ذكر كرديم تدبر نمائي ميفهمي كه آنچه خداوند جاري ميفرمايد باسباب است و از كمال رأفت ابا فرموده است از اينكه امري را جاري فرمايد بغير اسباب و دانستي كه اسباب از عرض مسببات است و دانستي كه فعل خدا در بطن اسباب رنگ ميگيرد بر حسب همان اسباب پس خداوند با آفتاب گرم ميكند و با ماه سرد ميكند و با آتش ميسوزاند و با آب تر ميكند و هكذا و همچنين ضعف و قوت بر حسب اسباب جاري ميشود و دانستي كه اسبابي كه در عرض مسببات است آثار آنها جاري و نافذ نميشود مگر بقبول قابل پس نويسنده اگر چه استاد خط باشد مادام كه قلم و مداد و كاغذ او قابل نباشد خط او معتدل نميشود و آتش هر قدر سوزنده است چيز تر را نميسوزاند آفتاب اگر چه جذاب است تا چيزي مانند بخار خفيف نباشد جذب نميكند و سنگها را جذب نميكند و وقتي كه فهميدي افعال خداوند كه ظاهر از آستين اسباب است جاري نميشود مگر بر حسب اسباب و قبول قوابل و در خلقت اشياء حكمت و عدل او باينطور جاري شده است و هيچ فعلي را جاري نميكند مگر بقبول قابل پس ظلم كجا است و نيست چيزي مگر بفاعلي و قابلي پس جبر نيست و تفويض نيست بلكه امري است بين الامرين زيرا كه جبر فعلي است كه قبول با او نيست و تفويض وجودي است بدون ايجاد و اين هر دو ممتنع است و نيست و جميع آنچه هست بفاعلي است و قابلي پس شكستني نيست مگر اينكه تو بشكني و آن چيز قبول شكستن نمايد و اگر فعل تو نباشد شكستن نيست و اگر قبول آن نباشد باز انكسار نيست پس جبر كجا است و تفويض كدام است پس شبهات شياطين را دفع كن .

[ص 23] نجم - براي شيطان وسوسه عامه‌ايست در عموم مردم و كمتر كسي است كه خالي از اين وسوسه باشد و آن اين است كه هر وقت بيان جريان حوادث شود كه بفاعل و قابل است فورا سؤال ميكنند كه قابليت از كي است و باين وسيله ميخواهند در ايجاد خداوند اثبات جبر نمايند و اين وسوسه را ان شاء الله با اين نجم و نجم بعد از اين دفع نما پس عرض ميكنم خداوند سبحانه خلق را خلق فرموده است همان طوري كه خواسته است و حكمت اقتضاء نموده و فرمان او جاري شده است بآنچه شده است و از آنچه قضا و حتم شده است آن است كه خلق را طوري قرار داده كه قادر بر قبول امر او و ترك آن هستند و سؤال پروردگار هم از ايشان از همان است كه قادر و مختار در آن هستند نه از آنچه بحكمت پروردگار بر ايشان حتم شده پس از مرد سؤال نميشود كه چرا مرد شده‌اي و از زن سؤال نميفرمايد چرا زن شده‌اي و از سياه چرا سياه شده‌اي و سفيد چرا سفيد شده‌اي و هكذا و لكن همه خلق با هر حالتي كه دارند قادر هستند بر گرفتن بآنچه امر شده‌اند و ترك آن و هيچكس فاقد اين اختيار نيست و اين اختيار از جمله چيزها است كه قضاي خدا بر آن جاري شده و كلما غلب الله علي امرئ فهو اولي بالعذر و اما آنچه قضاء پروردگار بر آن جاري نشده همان است كه مورد سؤال است و خداوند از دست تو سؤال نميكند كه چرا دست شده‌اي اما سؤال ميفرمايد كه چرا سيلي بصورت يتيم زده‌اي و چرا دست تلطف بر سر او نكشيدي و اين اختيار هيچوقت از تو سلب نشده پس وسوسه را از خود دور كن و اعتراف بتقصير بنما و خدا را سپاس بگذار كه اين اختيار را مرحمت فرموده و اگر خود تو اختيار سوء بنمائي حجتي بر خدا نداري و اين نوع اختيار كه عرض شد محسوس است و هر كس در نفس خود ميبيند كه قادر است بر هر فعلي و تركي و آنچه كه اختياري [ص 24] در آن نيست پرسش هم از آن نيست .

نجم - از آنچه گفته شد كه خلق خداوند بر حسب مشيت و اراده و قضاء اوست و از آنچه كه قضاء فرموده پرسش نميكند گمان مكن كه قضاء خداوند بفعل او است بدون انفعال تو زيرا مادامي كه شئ قبول وجود نكند ايجاد نميشود و گمان مكن كه قبول آن هم بجبر و عنف است زيرا كه شئ قبل از آنكه موجود بشود نبوده است كه اكراهي بر آن وارد آيد و خلقي را كه خداوند لا من شئ خلق فرموده جبري بر آن وارد نياورده زيرا كه قبل از ايجاد خداوند مجبوري نبوده است و تفويض هم نيست زيرا كه شئ نفس خود را ايجاد نميكند پس جبر كجا است و تفويض كدام است بلكه خداوند ايجاد فرموده و موجود شده است و ايجاد و انوجاد هر دو با هم است و هيچيك بدون ديگري نيست و از كمال عدل هيچ چيز را غير همان چيز خلق نفرموده و آن چيز بايجاد خداست و لا من شئ است و بعد از آني كه ذوات اشياء را خلقت فرمود آنها را صالح قرار داد براي آنچه كه به آنها تكليف ميفرمايد و مجبور بر طرفي قرار نداد چنانكه ميبيني زيد را خلقت فرموده و قادر است بر اينكه بجا بياورد آنچه را كه امر شده است يا ترك بكند آن را و امر نفرموده است بنده را از كمال عدل مگر بآنچه مقدور او است و اگر بيان بيشتري خواسته باشي بر تو باد بمراجعه كتاب فطرة السليمه و مقصود در اينجا فقط اقرار بحق و رفع وساوس است نه تعليم كيفيت خلق ما كان و ما يكون بطوري كه مجهولي باقي نماند پس ثابت باش بر حق .

نجم - چون فهميدي كه ما سوي الله حادث و قائم بأمر او است و محفوظ بحفظ او است زيرا كه آنرا لا من شئ خلق فرموده و خلق ابدا فقير بسوي مشيت الله است و فعل او پس بدان كه بنده از ذات او گرفته و صفات و آثار و افعال او جميعا قائم بأمر خدا است و محفوظ بحفظ خدا [ص 25] و مخلوق است باسباب خداوندي و بنده‌اي كه محفوظ است بحفظ خدا با اختياري كه خدا براي او محفوظ داشته با قدرتي كه براي او حفظ فرموده كه همان قدرت سبب فعل او است با فعل محفوظ بجا ميآورد امر محفوظي را پس تفويض در اعمال تو نيست و جبر هم نيست و تو بجا ميآوري امري را باختيار خودت و تو و اختيار تو و قدرت تو همه اسباب فعل تو هستند و فعل خداوند در تو و در قدرت تو و اراده تو رنگ گرفته و فعل او در فعل تو مثل روح است در جسد كه اگر روح نبود جسد حركت نداشت و اگر جسد نبود روح متعين نميشد فبطل ما كانوا يأفكون و بحمد الله شياطين از اين رهگذر رانده شدند و اگر بگوئي چرا مرا خداوند اينطور قرار داده كه فلان امر را اختيار ميكنم و غير او را اختيار نميكنم ميگويم خداوند تو را اينطور قرار نداده كه امري را اختيار كني و غير آنرا نتواني اختيار كني آيا نميبيني كه نفس تو و جسد تو صالح است براي اين اختيار و غير اين اختيار پس مجبور بر جهتي نيستي و خدا تو را مختار خلق فرموده و فعل خود را مصحوب تو قرار داده و توئي كه اختيار ميكني امري را يعني بحول و قوه خداوند و از اين جهت است كه از تو سؤال ميكند و اگر از خود او بود از تو سؤال نميفرمود و لايسئل عما يفعل و هم يسئلون از اين باب است و خداوند فعل خاصي را براي تو قضا نفرموده چنانكه عيانا ميبيني كه قادر بر خلاف فعل خودت هم هستي پس شيطان در تو وسوسه نكند و امر واضحي را مشتبه ننمايد چيزي كه هست تو كيفيت خلق را نميداني و اين موجب اثبات ظلم بر خداي غني مهربان نيست و بهمين اندازه از بيان در اينجا كافي است انك لاتهدي من احببت و لكن الله يهدي من يشاء الي صراط مستقيم .

آسمان سيوم - در نبوت است و دفع شياطيني كه در امر نبوت در سينه موحدين وسوسه ميكند و در آن نجومي است :

[ص 26] نجم - اگر در اين عالم تدبر نمائي و ببيني حكمتي را كه علماء در آن متحير و حكماء از آن متعجب مانده‌اند ميبيني كه خداوند اخلال بچيزي از حكمت نفرموده كم بوده يا زياد و حق هر صاحب حقي را عطا فرموده و براي هر چيزي آنچه را كه زندگاني او قائم بآن است مهيا و فراهم فرموده و سر موئي را فروگذار نفرموده و ميبيني كه خداوند از حكمت خودش براي انسان حوائجي را قرار داده كه زندگاني او بآخر نميرسد و بآن غايت مقصوده نخواهد رسيد مگر اينكه اين حوائج براي او حاصل شود و بديهي است كه مقدور احدي نيست كه جميع حوائج خودش را بتنهائي از عهده برآيد و اين بود كه همه خلق را شهري طبيعت و مختلف المزاج قرار داد تا هر كدامي بطبع خود متكفل حاجتي بشود كه اگر با اين حال اجتماع ننمايند موجب هلاكت ايشان است و اگر با طبايع مختلفه اجتماع نمايند باعث مشاجره و نزاع خواهد شد پس از كمال حكمت مقدر فرمود كه در هر قريه كسي را قرار دهد كه سائس ديگران باشد و صاحب نفس مستعليه باشد كه ديگران نسبت باو ضعيف باشند و بالطبع براي او منقاد باشند تا نظم مدينه آنها برقرار شود و هر فردي بكار خود مشغول باشد و حاجت ديگران را برآورده نمايد و ناچار بايد اين سائس از همه آنها داناتر باشد بسياست و صلاح آنها را بهتر بداند و امين باشد و خيانت‌كار نباشد عادل باشد و ظالم نباشد و معصوم باشد از جميع آنچه خلاف حكمت است و اگر غير اين باشد خود او يكي از اسباب فساد در مدينه خواهد بود و بايد بر او و بر ديگران سائس عادل ديگر قرار دهند تا اينكه مدينه آنها برپا و عيش آنها كامل شود و هر يك بمنتهاي اجل خود برسند و آن غايت مقصوده كه براي آن خلق شده‌اند در ايشان ظاهر شود و اين سائس حجت خدا است بر خلق و اطاعت او فرض است و اين است پيغمبري كه حاكم عدل است و معصوم و مطهر است پس ناچار [ص 27] در هر قريه‌اي ترساننده‌اي لازم است كه معصوم و مطهر باشد و حجة پروردگار باشد و تا زنده است همان است و بعد از آن ناچار نبي ديگر بايد برخيزد يا وصي نبي سابق بأمر او برميخيزد كه قائم مقام اوست و او نيز بايد معصوم و مطهر باشد پس وجود حجت علت ظهور غايت است زيرا كه اگر حجت نباشد فساد خواهد شد و سبب هلاكت خلق است و علت غائي از ايشان بروز نخواهد كرد و خلقت پروردگار لغو ميشود و تعالي الحكيم عن ذلك علوا كبيرا پس اگر زمين از حجت خالي بماند اهل خود را فرو ميبرد زيرا كه در آن هنگام ظهور غايت ممكن نيست و بقاء خلق هم بدون غايت محال است پس در اين كلمات مختصر تدبر كن كه شيطان از تو دور شود و دلت بنور خداوند روشن شود .

نجم - گاهي شيطان براي بعضي از مردم وسوسه ميكند كه خداي سبحانه از خلق خود بي‌نياز است و از كمال رحمت ايشان را خلق فرموده و اين عالم را بملك آنها واگذاشته و حاجتي بخلق و انتظام امر ايشان ندارد و امر و نهي لازم نيست ميخورند و ميآشامند تا ايامشان منقضي شود پس حاجتي بسوي نبي مكلفي كه آمر و ناهي ايشان باشد نيست همين طور كه الآن در آخرالزمان ميبيني پس عرض ميكنم كه پروردگار حكيم است همچنانكه حكمت او را در هر چيز مشاهده ميكني و حكيم عبث‌كار نيست پس اين خلق را براي فايده و غايتي ايجاد فرموده است كه ناچار بايد آن فايده ظاهر شود و آن فايده هم بخداي غني نبايد برسد و بخود خلق بايد برسد و آن فايده بايشان نميرسد مگر اينكه زندگاني كنند و معيشت ايشان ممكن نيست مگر اينكه لوازم حيات ايشان حاصل شود و لوازم زندگاني البته از يك نفر حاصل نميشود پس ناچار از اجتماع هستند و اجتماع و تمدن ايشان منتهي بمشاجره و نزاع ميشود و محتاج بسائسي براي رفع نزاع هستند و همان سائس حاكم است [ص 28] پس اگر ميگوئيد احتياج بحاكم نيست پس چرا در خودتان اضطرار و احتياج بآن را مي‌يابيد حتي اينكه خودتان اجتماع ميكنيد و حاكمي بر خود قرار ميدهيد و اطاعت او را مينمائيد حتي اينكه اگر پنج نفر از شما در دامنه كوهي جمع شوند امر آنها راست نميشود مگر اينكه يكي را بزرگتر قرار بدهند كه در ميانه آنها مطاع و مسموع الكلمه باشد بلكه اگر دو نفر با هم مسافرت كنند بايد يكي بزرگتر و يكي كوچكتر و مطيع ديگري باشد بلكه در اعضاء يك شخص استقامت حاصل نميشود مگر اينكه در ميانه آنها حاكمي باشد و آن قلب است پس اين امر طبيعي و جبلي است و در نهاد همه گذارده شده كه در هنگام تعدد محتاج ببزرگي هستند مثل ساير امور طبيعيه از قبيل گرسنگي و تشنگي و خواب و غيره پس در حكمت واجب شد كه سد اين احتياج و جبر اين كسر از مدينه بشر شده باشد و بنا بر اين يا اين است كه ميگوئيد خداي حكيم اخلال باين حكمت ميفرمايد و اكمال اين امر عظيم را باختيار ناقص اين خلق ميگذارد كه اختيار آنها بفساد نزديكتر است از صلاح و يا اينكه حاكمي از نزد خود قرار ميدهد كه پراكندگي مردم را گرد آورد و فاسد آنها را اصلاح نمايد و كاسدشان را ترويج و فقرشان را جبيره نمايد و جاهلشان را تعليم نمايد اگر قائل بقول اول شويد حكمت را فاسد كرده‌ايد و اثبات لغو نموده‌ايد و اگر دويمي را اختيار كنيد بحق رسيده‌ايد و چگونه ممكن است كه خلق محتاج بحاكم منصوبي از جانب خداوند نباشند كه معصوم و مطهر باشد و از خود خلق باشد و دانا و عادل باشد و معذلك خداوند سبحانه از خلق خود بي‌نياز است و حاجت بأمر و نهي ايشان ندارد و لكن خلق محتاج هستند و خداوند هم اخلال نفرموده و رفع اين احتياج را فرموده است .