تمام شد ترجمه فرمايشات و آن بابي از علم بود كه هزار باب از آن مفتوح ميشود و حاصل آن اين بود كه ابتدا بايد بمتابعت محمد و آلمحمد عليهم السلام و عمل بفرمايشات ايشان اگر چه با كلفت و مجاهده باشد اصلاح قابليت بشود تا خداوند روح علم و ايمان و محبت را عطا فرمايد و بر حسب وعده خود عطا ميفرمايد .
و براي تتميم راهنمايي از باب حق برادري آنچه را كه در فرمايشات ايشان باشاره بود بتصريح عرض ميكنم كه اسهل راهها و مؤثرترين آنها در اصلاح قابليت معاشرت با كسي است كه قابليت خود را اصلاح كرده و روح ايمان در او دميده شده و اگر ميخواهيد توفيق بر خائف بودن پيدا كنيد [ص 48] با كسي بنشينيد كه از خدا ترسان باشد و براي تحصيل رجاء با كسي بنشينيد كه بفضل خداوند اميدوار باشد و براي تحصيل محبت با كسي بنشينيد كه دوست خدا و دوست دوستان خدا باشد و فرمايش حضرت عيسي است علي نبينا و آله و عليه السلام بحواريين جالسوا من يذكركم الله رؤيته و يزيد في علمكم منطقه و يرغبكم في الآخرة عمله يعني مجالست كنيد با كسي كه رؤيت او شما را بياد خدا بياورد و سخن او بر علم شما بيفزايد و عمل او شما را در آخرت راغب كند . و اگر چنين كسي را يافتيد و با او معاشرت و دوستي نموديد و اقبال باو نموديد و او را سرمشق خود قرار داديد و قابليت خود را بعمل اصلاح كرديد به كيمياي سعادت دست يافتهايد و بحول و قوه خداوند مس شما طلا ميشود انشاء الله و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين .
[ص 49] سؤال سوم - معني اينكه فرمودند كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا چيست .
جواب - اين عبارت در السنه و افواه مشهور است و در كتب علما و فرمايشات مشايخ اعلي الله مقامهم هم ذكر شده است و باحتمال قريب بيقين بايد لفظ حديث باشد ولي آن را در كتب اخبار با تتبع قليلي كه دارم نديدهام اما معني آن معني صحيحي است و با كليات اخبار ائمه اطهار عليهم السلام و فرمايشات مشايخ اعلي الله مقامهم موافق است و هر مطلب حقي از هر زباني كه بيان شده باشد از ايشان است و در اينجا بعض معاني صحيحهاي كه از آن بنظر ميرسد بعرض ميرسانم . پس عرض ميكنم كه هر واقعهاي كه در اين عالم اتفاق ميافتد در لوح ارتسام كه از عالم دهر است با مكان و زمان و جميع مضافات آن ثبت ميشود چنانچه فرعون بحضرت موسي علي نبينا و آله و عليه السلام عرض ميكند [ص 50] فما بال القرون الاولي يعني چيست حال قرون اوليه ( يعني اقوام گذشته ) حضرت موسي (ع) فرمود علمها عند ربي في كتاب لايضل ربي و لاينسي ميفرمايد علم آنها نزد پروردگار من است در كتابي خطا نميكند پروردگار من و فراموش نميكند و آن كتاب خداوند را در اصطلاح حكمت لوح ارتسام ميگويند و در آن كتاب در هر ورق آن چيزي ثبت ميشود در ورقي صورت واقعه و در ورقي معني آن و در ورقي حقيقت آن ثبت ميشود و نه اينكه آن اوراق از هم جدايند بلكه يكجايند مثل همينكه مشاهده ميكنيد ماده و صورت اشياء با هم است و در همان حال وقوع هم هر واقعه را كه مشاهده ميكنيم باز گفته ميشود كه هر كدام از صورت و معني و حقيقت در ورقي از اوراق آن كتاب است و حقيقت هر چيزي فوق مقام صورت او است و مقيد بمكان و زمان او نيست و نسبتش بهمه امكنه [ص 51] و ازمنه علي السواء است و هر گاه در زمان و مكان ديگري صورتي مثل صورت آن شئ يا آن واقعه پيدا شود آن حقيقت در آن صورت عكس مياندازد و همان عكس معني آن صورت جديد ميشود و اين صورت و معني كه حقيقت آن صورت و معني اول در آن ظاهر شده بهمان اسم خوانده ميشود ، مثلي بايد عرض كنم كه تا اندازهاي ملتفت مطلب بشويد ، مثلا شما در روز جمعه زيد را ديدهايد كه در مسجد نماز ميخوانده آن واقعه با زمان و مكان خودش در لوح ارتسام عينا ثبت است و كلمهاي از كلمات كتاب علم حادث خداوند شده است و حقيقت آن واقعه در نفس شما ثبت شده و باصطلاح ملكه نفس شما شده است بعد در روز شنبه در خانه خود بجهات مختلفي از قبيل مقارناتي كه با آن واقعه بوده صورت آن در خيال شما حاصل ميشود و آن ملكه نفس شما [ص 52] در آن عكس مياندازد و صورت و معني آن واقعه در خيال شما پيدا ميشود و شما بياد آن واقعه ميافتيد و همان اسامي را بر آنچه در خيالتان هست استعمال ميكنيد و ميگوئيد در خيال خود زيد را ديدم كه در روز جمعه در مسجد نماز ميخواند در صورتيكه خود آن جمعه ديروزي نيامده كه در روز شنبه واقع شود و آن مسجد بخانه شما نيامده معذلك چون آنچه در خيال شما است مثل آن صورت و معني است بهمان اسم ناميده ميشود و واقعا هم همان اسم را بايد داشته باشد ، حال در خارج ذهن شما هم در اين عالم صورتي مثل صورت يكي از وقايع گذشته پيدا شود حقيقت آن واقعه در آن صورت عكس مياندازد و معناي آن ظاهر ميشود و بهمان اسم خوانده ميشود و از جمله وقايع گذشته واقعه كربلا است كه صورت آن اين بوده كه جمعي از اهل حق با جمعي از اهل باطل [ص 53] جنگيدند و بر دست آنان شهيد شدند و اسم آن روز عاشورا و اسم آن زمين كربلا بوده حال در هر زمين و زمان ديگري آن صورت پيدا شود آن حقيقت در آنها ظاهر ميشود و بهمان اسم خوانده ميشود و شما در هر مكان و زمان كه نظر كنيد ميبينيد كه اهل حق و باطل هستند و علي الظاهر اهل حق مغلوب آنهايند و از مؤمنين طلب نصرت ميكنند و حقيقت مؤمنين كه حضرت سيدالشهداء عليه السلام باشد در اهل حق ظاهر است و حقيقت اهل باطل كه رؤساي ظلم و جورند در اهل باطل ظاهر است و با هم در ستيزند همانطور كه اين دو حقيقت در آن روز معين در آن دو جماعت ظاهر بود و بنا بر اين هر زميني باين اعتبار كربلا است و هر زماني عاشورا و دعوت اهل حق همان استنصار حضرت سيدالشهداء عليه السلام است كه ميفرمود هل من ناصر ينصرني [ص 54] يعني آيا نصرتكنندهاي هست كه نصرت مرا بكند و هر كس داخل مؤمنين شود و بآنها كمك كند و با اهل باطل بجنگد از ياران و ناصرين آن حضرت است و هر كس داخل اهل باطل شود و با مؤمنين دشمني كند و بفعل قتله آن حضرت راضي باشد از قتله حضرت سيدالشهداء عليه السلام است چنانچه در تفسير آيه قل قد جاءكم رسل من قبلي بالبينات و بالذي قلتم فلم قتلتموهم ان كنتم صادقين يعني بگو آوردند براي شما ( يعني شما جماعت يهود ) پيغمبراني پيش از من معجزات را و آن چيزي كه گفتيد پس چرا كشتيد آنها را اگر صادق هستيد از حضرت صادق عليه السلام روايت شده است كه بين آنها كه مخاطب باين قول شدند و بين قائلين ( قاتلين ظ ) پانصد سال بود پس ناميد آنها را خداوند قاتلين بسبب رضايتشان بآنچه آنها كردند .
[ص 55] سؤال چهارم - معناي اين كه فرمودند صراط در همين دنيا است چيست .
جواب - در حديث است از مفضل بن عمر گفت سؤال كردم از حضرت ابيعبدالله عليه السلام از صراط پس فرمود آن طريق بسوي معرفت خداوند است عز و جل و دو صراط است صراطي در دنيا و صراطي در آخرت و اما صراطي كه در دنيا است پس آن امام واجب الاطاعة است هر كس او را در دنيا شناخت و اقتدا كرد بهدايت او عبور ميكند بر صراطي كه جسر جهنم است در آخرت و هر كس نشناخت او را در دنيا ميلغزد پاي او از صراط در آخرت پس هلاك ميشود در آتش جهنم عرض ميكنم در معني صراط احاديث متعدده بالفاظ مختلفه رسيده كه در واقع همه يكي است ولي آنكه واقع را نفهميده در آنها اختلاف ميبيند و مولاي [ص 56] من اعلي الله مقامه به تفصيل معاني احاديث وارده در اين مطلب را در كتاب مبارك ارشاد العوام بيان فرمودهاند و اگر آن كتاب را با دقت مطالعه نموده بوديد حاجتي بسؤال پيدا نميشد ولي از باب اينكه هر سؤالي را جوابي است معني همين حديث را كه اول عرض كردم باختصار ذكر ميكنم و تفصيل را حواله بهمان كتاب مستطاب مينمايم .
فرمودند كه آن طريق بسوي معرفت خداوند است . و شما ميدانيد كه معرفت ذات غيب الغيوب براي خلق ممتنع است و راهي بآن ندارند و چون خلق عاجز از معرفت ذات خداوند هستند خداوند در مقام خلق تجلي فرموده و راه بسوي آنرا راه خود قرار داده و معرفت صفات خود را كه بآن تجلي اظهار فرموده معرفت خود قرار داده و آن صفات محمد و آلمحمدند عليهم السلام و از اين جهت است كه در زيارت [ص 57] ميخوانيم من عرفكم فقد عرف الله يعني هر كس شما را شناخت پس بتحقيق خداوند را شناخته است پس راه بسوي معرفت خداوند راه بسوي ايشان است و چون ايشان هم به ذوات شريفه خود در اعلاي خلق واقعند و ما دون درجه ايشان هستيم و دسترسي بايشان نداريم و از مقام خود يك ذره هم بالاتر نميتوانيم برويم خداوند چنين تقدير فرموده كه انوار ايشان را در مراتب خلق تنزل دهد تا بهمه خلايق برسد و هر خلقي همان نوري كه باو رسيده ادراك كند و بآن معرفت صاحب نور را پيدا كند مثل آفتاب كه در آسمان است و ما دسترسي بآن نداريم و اگر نوري نداشت ابدا ادراك آنرا نميكرديم و پي بوجود آن نميبرديم ولي چون نوري دارد و بما رسيده و آن نور را ادراك ميكنيم پي بوجود آفتاب در آسمان ميبريم و اسمي هم كه براي آفتاب ميگوئيم اين اسم همان [ص 58] نوري است كه بما رسيده يا بنظر دقيقتر خود آن نور اسم آفتاب است و اسم كوني او است و كلمه آفتاب كه ميگوئيم اسم لفظي آن است يا اسم اسم آن است و بهر حال ما هر خبري كه از آفتاب داريم از راه نور آن است بلكه خود آن نور خبر آفتاب است و هر معرفتي كه به آفتاب داريم معرفت بصفاتي است كه در اين نور است اگر اين نور گرم نبود ما نميدانستيم كه آفتاب گرم است اگر روشن نبود ما نميدانستيم كه آفتاب روشن است اگر زرد نبود ما نميدانستيم كه آفتاب زرد است ، حال معرفت ما بآلمحمد عليهم السلام هم بهمين طريق است نوري از ايشان بايد بما برسد كه در آن نور صفات ايشان را ادراك كنيم و ايشان را بشناسيم و اگر آن نور بما نرسد ايشان را نخواهيم شناخت و خدا را نخواهيم شناخت و كمال معرفت آن است كه آن نور در باطن ما ظاهر شود مثل شعله [ص 59] كه نور آتش غيبي در اندرون خود او پيدا شده و شعله كمال معرفت را به آتش پيدا كرده و ديگر خود را نميبيند و همهاش آتش ميبيند اما ديوار كه نور آتش بر روي او افتاده و به اندرون او نفوذ نكرده كمال معرفت را پيدا نكرده گاه خود را ميبيند گاه آتش را و آن جسمي كه نه در اندرون و نه بر ظاهر او نوري پيدا نشده و در تاريكي است ابدا معرفت بآتش ندارد و از آن بيخبر است حال خلق هم ابتداءا همه در تاريكي بودهاند و معرفتي بخداي خود نداشتهاند آن قابليت را هم نداشتهاند كه نور خداوند يعني نور آلمحمد عليهم السلام در اندرون آنها پيدا شود اين است كه خداوند براي شناساندن خود در ميانه خلق قوابل مستعدهاي خلقت فرموده كه قابليت حكايت آن نور را داشتند و آن قوابل را لباسي براي آن بزرگواران در ميانه خلق قرار داد و آن وجودات بشريه پيغمبران و پيشوايان [ص 60] است كه نور محمد و آلمحمد عليهم السلام كم و بيش در آنها ظاهر بود و اكمل آن قوابل را كه از همه حيث آن نور اعلي را حكايت ميكردند اسم آن مقام اعلي را بايشان عنايت فرمود و به همان اسم خوانده شدند مثل نور آفتاب كه به اسم آفتاب خوانده ميشود و آن قوابل كامله وجودات بشريه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و ائمه اطهار و حضرت فاطمه هستند عليهم السلام كه پيشوا و امام ما هستند و نور خداوند و صفات او همه در ايشان ظاهر بود مثل شعله كه همه صفات آتش غيبي در او ظاهر است و خود اسم آتش غيبي شده است و به شعله هم ميگوئيم آتش بهمين مناسبت است كه خداوند پيغمبر خود را در كتاب خود بنام سراج منير ياد فرموده يعني وجود مبارك آن حضرت چراغي است كه انوار و صفات خداوند از آن ميتابد منتهي آن انوار و صفات در هر مرتبهاي از [ص 61] مراتب وجود آن حضرت به نحوي ظاهر است در مرتبه پائين بصورت همين عبادات ظاهره كه همه آنها را آن حضرت بجا ميآورد ، در مرتبه نفس آن حضرت بصورت اخلاق حسنه و علوم و غير آن از صفات نفساني و در مقام عقل آن حضرت بصورت عبوديت پروردگار و در مقام فؤاد آن حضرت بصورت معرفت خداوند و دوستي او و خداوند آن حضرت را نمونه براي ما قرار داده كه تأسي بآن حضرت بكنيم يعني آن حضرت را بصفات الهي كه خداوند در ايشان قرار داده بشناسيم و خود را متصف بآن صفات بكنيم تا معرفت خداوند را واقعا پيدا كنيم و آن راهي كه بسوي اين كسب معرفت است اسم آن صراط است و شايد در فرمايشات مشايخ اعلي الله مقامهم باين مطلب برخورده باشيد كه راه واقعي بين ما و آنحضرت و ائمه اطهار عليهم السلام [ص 62] شيعيان ايشان هستند چنانچه خداوند ميفرمايد و جعلنا بينهم و بين القري التي باركنا فيها قري ظاهرة و قدرنا فيها السير سيروا فيها ليالي و اياما آمنين يعني و قرار داديم بين آنها و بين قريههائي كه بركت در آنها قرار داديم قريههاي ظاهرهاي و تقدير كرديم كه در آنها سير كنند سير كنيد در آنها شبها و روزها در حاليكه ايمن هستيد ، و در تفسير آيه شريفه در حديث وارد شده است كه مراد از قريههاي مباركه ائمه اطهارند عليهم السلام و مراد از قريههاي ظاهره رسل و نقله و شيعيان ايشان هستند و مراد از سير در آنها اخذ علم از ايشان است ، و بنا بر اين در اين دنيا اين قريهها صراط بسوي خداوندند كه هر كس بر آن سير كند به بهشت ميرسد و در انتهاي آن به لقاي پروردگار خود يعني لقاي حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله كه وجه الله هستند ميرسد [ص 63] و در احاديث وارد شده كه سيركنندگان بر صراط آن حضرت را بر صراط ميبينند و هر كس از اين راه نرود و سير در آن قريههاي ظاهره كه راه بسوي معرفت خداوندند نكند گمراه ميشود و بجهنم ميرود ، پس ايشانند آن صراطي كه در دنيا است و چون حكايت و روايت نور امام عليه السلام را ميكنند پيشواي سيركنندگان ميشوند و اين پيشوايانند كه صراط مستقيم بسوي معرفت خداوندند و چون امور آخرت همه حقايق امور اين دنيا هستند و بايد يك چيزي در اين دنيا پيدا بشود تا حقيقتي در آخرت براي آن پيدا شود هر كس بر اين صراط در دنيا سير كند حقيقت همين صراط و همين سير در آخرت پيدا ميشود و سير بر صراط آخرت واقعه جداگانهاي نيست و حقيقت همين صراط و همين سير است ، اين بود يكي از معاني حديث شريف و اگر در كتاب مبارك ارشاد العوام دقت [ص 64] نمائيد انواع معاني آنرا كه در اخبار فرمودهاند ميفهميد و ان شاء الله ميفهميد كه مرجع همه معاني يكي است .
سؤال پنجم - معناي اينكه فرمودند من عرف نفسه فقد عرف ربه چيست و معناي اينكه ( ضمير را در نفسه راجع بخداوند بگيرند يعني هر كس نفس را كه خداوند از باب تشريف بخود نسبت داده است بشناسد پس بتحقيق پرورنده خود را شناخته است ) چيست حال آنكه در معرفت خداوند عالم فرمودند سبيل الله شيعتنا و در موعظه فرمودند ( حال چگونه ميتوان ولايت را تحصيل كرد بچه قاعده حال اينكه مناسبت ميانه اين خلق و ائمه اطهار عليهم السلام نيست احدي از جنس ايشان نيست و شبه و نظير از براي ايشان نيست بهيچ قاعده كسي با ايشان مناسب نميشود پس محال از عقل است كه ولايت ايشان براي تو حاصل بشود [ص 65] و لكن ولايت ايشان ولايت دوستان ايشان است ميانه تو و ميانه دوستان ايشان مناسبت هست اگر خلق با خود ايشان مناسب نيستند با شيعيان مناسب هستند ) .
جواب - بمضمون اين حديث احاديث متعددي از طريق شيعه و سني رسيده است و در اصل حديث حرفي نيست جز اينكه در معني آن اختلاف كردهاند و هر كسي گوشهاي از مطلب را ديده و تمام مطلب پنداشته مثلا گفتهاند كه اين موكول به محال است و معرفت نفس محال است و معرفت خداوند هم محال است و اين محال را موكول به آن محال كردهاند ولي اينها و اغلب معاني كه كردهاند ناشي از قلت علم بفرمايشات خدا و رسول است و خداوند امر محال را تكليف خلق قرار نداده و فرموده لايكلف الله نفساً الا وسعها يعني تكليف نميفرمايد خداوند كسي را مگر بقدر وسعش ، و اگر معرفت خداوند محال [ص 66] بود خلق را تكليف بمحال نميفرمود حال كه تكليف فرموده معلوم ميشود محال نيست و بايد مراد از آنرا فهميد اما معرفت ذات غيب الغيوب مسلم است كه مراد نيست و احدي از خلق قادر بدرك ذات نيست و راه بآن بسته است و فرمايش اميرالمؤمنين است عليه السلام رجع من الوصف الي الوصف تا اينكه ميفرمايد و دام الملك في الملك و انتهي المخلوق الي مثله و الجأه الطلب الي شكله تا آنكه ميفرمايد السبيل مسدود و الطلب مردود يعني برگشت از وصف بوصف و دوام دارد ملك در ملك و منتهي شد مخلوق به مثل خودش و ملجأ كرد او را طلب بشكل خودش و راه بسته است و طلب مردود است ، و فرمايش حضرت صادق است عليه السلام كل ما [ص 67] ميزتموه باوهامكم في ادق معانيه مخلوق مثلكم مردود اليكم يعني آنچه را كه تميز بدهيد به وهمهاي خود در دقيقترين معاني آن مخلوقي است مثل شما و مردود است به شما و فرمايش حضرت اميرالمؤمنين است عليه السلام انما تحد الادوات انفسها و تشير الآلات الي نظائرها يعني ادوات نفس خود را اندازه ميگيرند و آلات اشاره به نظاير خود ميكنند بنا بر اين ما مأمور به معرفت ذات باري تعالي نيستيم و آنچه امر بآن فرمودهاند معرفت خداوند بصفات او است كه مقدور ما است اين است كه در حديث فرمودهاند من عرف مواقع الصفة بلغ قرار المعرفة يعني هر كس جاهاي صفت را بشناسد بقرارگاه معرفت رسيده است ، و اصلا معني معرفت همين شناختن صفات است و معرفت ذات كلمهاي بيمعني است ، نميبينيد [ص 68] شما كه آفتاب را ديدهايد و گفته ميشود معرفت بآن پيدا كردهايد چه ديدهايد و چه ادراك كردهايد آيا خود آفتاب در چشم شما آمده و بمغز شما فرو رفته و آن را يافتهايد يا آنكه نور او كه حامل صفات او است پيش شما آمده خود آفتاب كه نيامده و اگر آمده بود پيش از آنكه بشما برسد شما را محترق كرده بوده پس همين نور و صفات او است كه پيش شما آمده است و اين صفات را ادراك كردهايد و اسم ادراك همين صفات معرفت آفتاب است و نام همين انوار را آفتاب ميگذاريد و شرعاً و عرفاً گفته ميشود كه شما معرفت بآفتاب پيدا كردهايد تازه همين معرفت را هم كه پيدا كردهايد معرفتي است كه مقدور شما بوده و تمام معرفت واقعي او نيست از چند مليون درجه حرارت او ده بيست درجه حرارت او بشما رسيده و از چند مليون شمع روشني او همين اندازه جزئي بشما رسيده [ص 69] است و آن را احساس كردهايد و ابدا حرارت و نور واقعي آن را درك نكردهايد و در همين مراتب نور و شعاع آن هم كه بايد آن را در آنها شناخت همين مقدار جزئي براي شما ميسر است و اگر شما را به ستاره عطارد ببرند كه در آنجا از راه نور آفتاب پي بصفات او ببريد و معرفت بيشتر پيدا كنيد حرارت او شما را هلاك ميكند و نور او شما را كور ميكند ، حال در معرفت خداوند هم همينطور است اولا معني معرفت او معرفت صفات او است ثانيا آنقدر از صفات كه ادراك آن قابل تحمل شما باشد و در همان مقام صفات هم صفاتي بالاتر از حدود مشاعر ما است كه درك آنها براي ما ميسر نيست ، مثلا محمد و آلمحمد عليهم السلام كه اسماء و صفات خداوند هستند از صفات عاليه هستند كه درك آنها ابدا براي ما ميسر نيست نشنيدهايد فرمايش اميرالمؤمنين عليه السلام را كه [ص 70] ميفرمايد ظاهري امامة و وصية و باطني غيب ممتنع لايدرك يعني ظاهر من امامت است و وصيت و باطن من غيب است و ممتنع است و ادراك نميشود ، و آنچه از صفات خداوند كه ما مأموريم بآنها خداي خود را بشناسيم صفاتي است كه در رتبه ما و قابل ادراك ما است و بيش از اين در وسع ما نيست و مكلف بآن نيستيم و اين صفات كه بما رسيده فرع و نور آن صفات عاليه هستند كه از ادراك ما بيرونند مثل همان مثلي كه عرض كردم بعد از آنكه معلوم شد كه معرفت آفتاب يعني ادراك و معرفت نور آفتاب آن ستون نوري كه از آفتاب آمده تا بچشم شما رسيده آنچه شما ادراك ميكنيد همان ته ستون نور است و يك ذره بالاتر از آنرا درك نكردهايد و همان ته ستون را ادراك كردهايد حال همه توصيفهاي ما راجع بهمان ته ستون اوصاف است همه قدرتها همه عظمتها [ص 71] همه كبرياها همه علمها همه واحديتها همه احديتها و همه و همه آنچه ادراك ميكنيد همه آنها هستند كه در آن ته ستونند و بالاتر از آنها در ملك و فوق وجود شما بسيار است ولي نه دسترسي بآن پيدا ميكنيد نه در خاطرتان خطور ميكند و نه بالاتر از آنچه بشما رسيده چيزي احساس ميكنيد و نه مكلف به بيش از آن هستيد و فقط مكلف بآنچه بشما رسيده هستيد و آن بمقدار گنجايش نفس شما است مثل كاسه آبي كه يك من ظرفيت آن باشد و از دريا آن را پر كرده باشند از تمام عظمت دريا همان بقدر يك منش را ميفهمد و ابدا ادراك دو من و سه من و هزار من و مليونها من آبهاي دريا را نميكند و توهم اينكه بيش از يك من هم در دنيا هست نميكند و اصلا بيشي توهم نميكند كه بودنش را توهم كند حال كاسه نفس ما هم بقدر جاگير خودش از آن صفات درك ميكند [ص 72] و بيش از آن را توهم هم نميكند و منتهاي بيشي را همان ظرفيت خود ميانگارد ولي همان هم كه باو رسيده و در او جا گرفته غير او است و كاسه غير آب است و غير غير را نميشناسد و كاسه آب را نميشناسد و آن آب است كه آب را ميشناسد و تا كاسه نفس ما كاسهگي خود را فراموش نكند آب را نميشناسد و ما تا خود را فراموش نكنيم خدا را نميشناسيم و آن نور خداست كه خدا را ميشناسد و حقيقت انسانيت كه در مؤمنين است آن نور خداوند است و به آن نور بايد خداوند را شناخت و همان است آن نفسي كه هر كس آن را شناخت پروردگار خود را شناخته است و آن نور صفت خداوند است و از انوار عاليه كه فوق اويند ساطع شده و آن انوار صفات علياي خداوند يعني محمد و آلمحمدند عليهم السلام و شيعه را هم كه شيعه ميگويند بهمين جهت است [ص 73] كه شعاع آنها است و آن نفس كه خود را شناخته و خداي خود را شناخته است همهاش از شعاع آن انوار بالاتر است و آن انوار علت پيدايش و وجود اويند و در واقع از راه آنها است كه خداي خود را شناخته است و اگر آن بالائيها نبودند اين پائيني هم نبود اين است كه در حديث فرمودهاند بنا عبد الله و بنا عرف الله و لولانا ماعرف الله يعني بما عبادت كرده شده است پروردگار و بما شناخته شده است پروردگار و اگر ما نبوديم خداوند شناخته نميشد و شايد از اين عرايض گنگانه پي برده باشيد كه آن نفسي كه خود را به نور بودن براي خداوند ميشناسد نفس انسانيت شرعيه است كه در كاسه انسانيت كونيه پيدا شده و آن آن آب است كه در كاسه است نه خود كاسه منتهي آبهاي معمولي را از خارج كاسه كه در عرض كاسه و كنار آن است در آن ميريزند ولي آن [ص 74] آب از باطن كاسه بيرون آمده است مثل آتش غيبي كه از اندرون و باطن شعله بيرون آمده است و انسانيت شرعيه از اندرون انسانيت كونيه بيرون ميآيد و آن انسانيت است كه از شعاع محمد و آلمحمد عليهم السلام است و شعاع است كه ميتواند صاحب شعاع را بشناسد و همان خود را كه ميشناسد همان شناسائي صاحب شعاع است و اسم هر شعاعي اسم صاحب شعاع است مثل نور آفتاب كه اسم او آفتاب است و صاحب شعاع انسانيت كه محمد و آلمحمدند عليهم السلام بواسطه جامعيتي كه در نمايندگي صفات خدا دارند نفس ناميده شدهاند چون آنكه جامع صفات است نفس است و چون آن نفس محبوب خداوند بوده خداوند آن را بخود نسبت داده است و از اين جهت نفس الله خوانده شدهاند چنانچه در زيارت ميخوانيم السلام علي نفس الله القائمة فيه بالسنن يعني سلام بر نفس [ص 75] خدا كه برپا داشته در راه خدا سنتها را و بهمين جهت آن اسم بر شعاع ايشان يعني انسانيت شرعيه كه در مؤمنين است نيز اطلاق ميشود و نفس آنها هم كه نماينده صفات خداوند و نمايش آنها شده منسوب بخداوند است و به اين نظر بوده است در معني من عرف نفسه گفتيم كه ضمير را ميتوان راجع بخداوند گرفت يعني نفسي كه ملك خداوند و مملوك او است و محبوب او است و منسوب به اوست همانطور كه بكعبه كه محبوب خداوند است بيت الله ميگوئيم و اين نفس است كه راه بسوي خداوند است و شعاع و شيعه شعاعهاي بالاتر است و اين است يك معني آنكه فرمودهاند سبيل الله شيعتنا و چون در همه مردم انسانيت شرعيه پيدا نشده و معرفت بخداي خود پيدا نكردهاند آن جماعت كه در آنها اين نور پيدا شده يعني همان مؤمنيني كه حضرت اميرالمؤمنين [ص 76] عليه السلام درباره آنها فرموده اتقوا فراسة المؤمن فانه ينظر بنور الله يعني بپرهيزيد از فراست مؤمن پس هراينه او نظر ميكند با نور خداوند ، آن مؤمنين راه معرفت خداوند براي آنها كه آن نور در آنها پيدا نشده ميباشند مثل شعله كه نور آتش غيبي در آن پيدا شده براي در و ديوار راه بسوي آتش غيبي است و بنا بر اين بزرگان مؤمنين راه ضعفاي مؤمنينند بسوي محمد و آلمحمد عليهم السلام و آن بزرگواران راه اعظمند بسوي خداوند ، و براي ضعفاي مؤمنين تا خود قابليت فيضيابي از نور آن بزرگواران پيدا نشده راهي براي فيضيابي جز بزرگان مؤمنين ندارند و هر معاملهاي كه ميخواهند با آن بزرگواران داشته باشند بايد نسبت بايشان انجام دهند ، ميخواهند علم آن بزرگواران را ياد بگيرند بايد رجوع بايشان بكنند ، ميخواهند با آنها دوستي بكنند [ص 77] بايد با اينها دوستي نمايند ، ميخواهند زيارت آنها را بكنند ملاقات ايشان را بكنند چنانچه خود امر باين فرمودهاند و فرمودهاند من والاهم فقد والانا ● يعني هر كس آنها ( يعني شيعيان ) را دوست بدارد پس بتحقيق ما را دوست داشته است ، و فرمودهاند من اراد ان يزورنا و لميقدر ان يزورنا فليزر صالحي اخوانه يعني هر كس بخواهد زيارت ما را بكند و نتواند كه زيارت ما را بكند پس زيارت كند نيكان از برادرانش را ، و فرمودهاند من اكرمهم اكرمنا و من اكرمنا كان من اهل الجنة ● يعني هر كس اكرام بكند آنها ( يعني شيعيان ) را ما را اكرام كرده و هر كس ما را اكرام بكند از اهل بهشت است ، و پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله فرموده است من سرّ مؤمنا فقد سرّني و من سرّني فقد سرّ الله عز و جل يعني هر كس مسرور كند مؤمني را پس بتحقيق مرا مسرور كرده و هر كس مرا [ص 78] مسرور كند پس بتحقيق خداوند عزوجل را مسرور كرده است ، و حضرت ابيجعفر عليه السلام فرمودهاند نحن خزّان الله في الدنيا و الآخرة و شيعتنا خزّاننا يعني ما خزينهداران خداوند هستيم در دنيا و آخرت و شيعيان ما خزينهداران مايند ، و خلاصه آنكه هر معاملهاي كه با ايشان بشود معامله با آلمحمد عليهم السلام است و معامله با خداوند عالم است .
و شايد از آنچه عرض كردم اين مطلب را نتيجه گرفته باشيد كه همان بزرگان مؤمنين هم بمقام آلمحمد عليهم السلام نرسيدهاند و همان قدر كه از نور آن بزرگواران بايشان رسيده است بهمان قدر دسترسي پيدا كردهاند و فرقشان با ضعفا اين است كه به ضعفا همانقدر هم نرسيده و بايد از راه آنها كه نور بآنها رسيده كسب نور بكنند و اين مطلب را مخصوصاً تصريح كردم كه پا از حد اعتدال و صراط مستقيم [ص 79] بيرون نگذاريد و اگر چهار كلمه فضيلتي ميشنويد غلو ننمائيد و بدانيد كه محمد و آلمحمد عليهم السلام با همه بزرگواري كه دارند و نماينده صفات خداوند و نمايش آنها شدهاند به ذات خداوند نرسيدهاند و نخواهند رسيد و ادراك ذات او را هم نكردهاند و بنده خداوندند و بزرگان شيعه هم با همه بزرگي به آلمحمد عليهم السلام نرسيدهاند و نميرسند و ابداً ادراك حقيقت آن بزرگواران را نكردهاند و نميتوانند بكنند مگر آنچه از نور ايشان بآنها رسيده و در آنها ظهور پيدا كرده و بهمان آن بزرگواران را ميشناسند و به پروردگار خود عارف شدهاند و نور هر قدر ترقي كند به منير نميرسد و گمانم اين است كه به همه جهات سؤال شما بتصريح و تلويح جواب عرض كرده باشم و علي العجاله همين اندازهها كافي است .
[ص 80] سؤال ششم - وقتي ميگوئيم من آمدم ، من رفتم ، من گفتم ، اين من در كجاي بدن ما قرار دارد آيا در سينه است يا در سر است چطور ميشود وقتي چند عضو شخصي را برميدارند يا قطع ميكنند از منيت او كم نميشود و جنس آن از چيست .
جواب - اين سؤال سؤال بسيار مشكلي است و فهم جواب آن محتاج بدانستن مقدمات زيادي است كه در كتب مشايخ ما اعلي الله مقامهم بتفصيل و انواع زبانها مرقوم فرمودهاند و اگر همه آن مقدمات را بخواهم عرض كنم بسيار طولاني ميشود و اگر آن مقدمات را هم ندانيد پي بمعني جواب نميبريد ولي براي اينكه بكلي سؤال را بيجواب نگذارده باشم كلمات مختصرهاي عرض ميكنم كه آنچه خداوند خواسته باشد از آنها بفهميد .
پس عرض ميكنم آنچه از آن به « من » تعبير آورده [ص 81] ميشود ظهور كلي ذات است و همه ظهورات و صفات و افعال منسوب به آنند و آن ظاهر در همه آنها است مثل جسم كلي كه در همه اجسام جزئيه ظاهر است و با اينكه در همه آنها ظاهر است بودن آن در آنها مثل بودن آب در كوزه نيست كه بشود آن را از كوزه بيرون كشيد و در كنار آن قرار داد يا اگر كوزه آب را دو قسمت كنيد آبهاي آن هم دو قسمت شود بلكه بودن او در اجسام جزئيه مثل بودن عكس آفتاب در آينه است كه اگر آينه را بشكنيد عكس آفتاب به دو نيمه نميشود مثلا اگر صندلي را با صفحهاي به دو نيم كنيد آن صندلي به دو قطعه ميشود و هر نيمهاي از آن ديگر صندلي نيست ولي هر دو نيمه باز جسم كلي در آنها ظاهر است و به هر يك از دو نيمه باز ميگوئيد جسم و خلاصه آنكه آن صفحه صندلي را بريده نه جسم كلي ظاهر در آنرا [ص 82] يا مثلا آهن مطلق در همه اشياء آهني هست و در هر شئ آهني مثل كارد ، شمشير ، تير ، سيخ وقتي كه نظر ميكنيد آهن مطلق را ميبينيد و ميگوئيد آهن مطلق در همه اشياء آهني هست و ميبينيد كه اگر شمشير را بشكنيد هر قطعه آن ديگر شمشير نيست ولي در هر قطعه آن آهن مطلق هست و ميگوئيد هر قطعه آن آهني است حال اگر اجزاي اين شمشير را طوري از هم تفكيك كنيد كه اتمهاي آن هم قطعه قطعه شوند و بنا بر آنكه ميگويند اتمها از پروتون و الكترونهائي مركبند كاري كنيد كه اتمها و پروتونها هم از هم جدا شوند ديگر بعد از اين هر چه در آنها نظر كنيد آهن مطلق را نميبينيد و ميگوئيد كه اينها آهن نيستند حال اگر دوباره آن اجزاء را بهمان نظمي كه در اتمهاي آهن هست با هم تركيب كنيد دومرتبه ميبينيد كه آهن مطلق [ص 83] در آنها ظاهر و پيدا شد پس آهن مطلق چيزي خارج از اين اجزاء است كه رفت و دوباره آمد ولي خارج شدنش مثل خارج شدن آب از كوزه نيست كه ميشود آبها را از كوزه بيرون آورد و در كنار كوزه گذارد و آهن مطلق را كنار شمشير نميشود گذارد بنا بر اين شما ميگوئيد كه آهن مطلق داخل در همه اشياء آهني هست ولي نه مثل داخل بودن آب در كوزه و خارج از اجزاء اشياء آهني است نه مثل خارج بودن آب از كوزه ، حال « من » هم در بدن ما باين نحو داخل آن است و باين نحو خارج آن است و چيزي نيست از جنس بدن ما مثل انگشتر كه از جنس جعبه است و گاه كنار جعبه آنرا ميگذاريم گاه در وسط جعبه گاه آن سمت ديگر جعبه و بخواهيد بفهميد كه « من » در سر است يا سينه بلي چون اجزاي بدن ما يكنواخت مثل اجزاي قطعه آهن كه هر اتم آن [ص 84] مثل اتم ديگر آن است نيستند بلكه هر قسمتي از اين بدن ما تركيبات خاصي بخود دارد در همه قسمتها ابتداءاً « من » ظاهر نميشود بلكه در آن قسمتي ظاهر ميشود كه تركيبات اجزاي آن متناسب با ظهور او در آنها است ، نميبينيد اگر اتمها و پروتونها بهر نوع نظمي با هم تركيب شوند آهن مطلق در آنها ظاهر نميشود بلكه نظم خاصي بايد در تركيب آنها رعايت شود تا نماينده آهن مطلق شوند ، در بدن ما هم آن قسمتي از آن كه با نظم خاصي كه مخصوص نمايندگي « من » است تركيب شده باشد نماينده « من » ميشود و بعد از آنجا نور « من » بساير اعضاء ميتابد مثل شعله چراغ كه در ميانه هواي اطاق و در و ديوار و سقف و زمين آن واقع است هيچيك از اين اجزاء آن اعتدال تركيبي را كه نماينده آتش بتواند بشود ندارند جز همان شعله اين است كه آتش ابتدا در شعله [ص 85] ظاهر ميشود و بعد بر هوا و در و ديوار نورافشاني ميكند ، حال در بدن ما هم همينطور همه اجزاي اين بدن ابتداءاً قابل حكايت آن نور غيبي « من » نيستند و معتدلترين آنها اين قابليت را دارد و معتدلترين اجزاي بدن خون است كه در كبد توليد ميشود ولي در آنجا كمال اعتدال را ندارد و اجزائي كم يا زياد دارد و اتحاد اجزاي كاملي هم ندارد همين قدر اعتدال را دارد كه روح نباتيت را حكايت كند بعد در طول مسير خود اجزاي لطيفه آن نه همه اجزاي آن با هم تركيب ميشوند مثل اجزاي كره كه در دوغ است و در اثر بهم زدن آن اجزاء با هم جمع ميشوند و كره ميشوند و از بقيه آبهاي دوغ جدا ميشوند ( البته اين مثل خيلي تقريبي است ) و بعد از آنكه آن اجزاي لطيفه كه بنظر من محل آنها در خارج ابعاد [ص 86] ثلثه خون و در بعد ديگري از آن است با هم تركيب شدند قابليت حكايت روح حيواني را پيدا ميكند و مشتعل به آتش روح حيواني ميشود و نور آن آتش بصورت حركت حيواني از آن ساطع ميشود و آن وقتي است كه خون براي تغذيه عضله قلب مناسب شده و حركت قلب از شعاع آن روح حيواني است بعد همينطور خون در مسير خود تصفيه ميشود و بمغز ميرود و در آنجا هم پس از فعل و انفعالات و تصفيههائي اجزاي لطيفتري از آن كه لطيفتر از آن لطيفهاي اولي هستند با هم تركيب ميشوند و به لطافت آسمانها ميرسند و مناسب نمايندگي روح حيوانيت ناطقه ميشوند و مشتعل بآن آتش ميشوند و بتدريج كه در هر منزلي از منازل تجاويف دماغ عبور ميكند لطيفتر ميشود در ابتدا از انوار حيوانيت ناطقه در آن خيال پيدا ميشود بعد فكر [ص 87] بعد عالمه بعد واهمه بعد عاقله بعد باز اجزاي لطيفتري از آن به اسباب زمين و آسمان و تربيت مربيان با هم تركيبي ميشوند كه بلطافت كرسي است و آن تركيب نمايندگي نفس ناطقه را پيدا ميكند و « من » آن نفس و حقيقت آن اجزاست و جاي آن در عالم دهر يعني آخرت است و از شعله آن اجزاء كه در اندرون شعلههاي حيوانيت ناطقه و حيوانيت و نباتيت است نورافشاني ميكند و مثل چراغي كه روي آن حبابي است و روي آن حباب ديگري و روي آن حباب ديگري نور « من » در چراغ ظاهر ميشود و از حباب حيوانيت ناطقه ميگذرد و در هر جائي از آن حباب ملون بالوان آن يعني فكر و خيال و علم و تعقل ميشود و از آن به حباب حيوانيت ميرسد و ملون بالوان آن يعني بينائي و شنوائي و بويائي و ذائقه و لامسه ميشود و از آن كه ميگذرد انوار آن بر مغز [ص 88] ميتابد و در اعصاب حيواني سريان پيدا ميكند و در هر عضو مناسبي فعلي از افعال از او سرميزند با چشم ميبيند با گوش ميشنود با زبان ميچشد با بيني استشمام ميكند با دست لمس ميكند و همه آن انوار از ابتدا تا انتها نسبت بآن نفس مثل اجسام جزئيهاند نسبت به جسم مطلق و همانطور كه جسم در همه اجسام جزئيه حاضر است و داخل در آنها است نه مثل داخل بودن چيزي در چيزي و خارج از آنها است نه مثل خارج بودن چيزي از چيزي نفس هم همينطور در همه انوار خود ميباشد و آن انوار بدن برزخي اويند و آنچه از آن انوار در قالب شعلات جماديت و نباتيت اويند جسد برزخي و آنچه در مراتب آسماني اويند جسم برزخي اويند و آن شعلات مراتب بدن عرضي دنيائي او و نفس وقتي كه توجه ببدن عرضي ظاهري خود دارد خود را در آن مييابد [ص 89] و از همان نور كه در آن است تعبير به « من » ميآورد مثلا ميگويد من گرسنهام من سيرم اين « من » همان نوري است كه در شعله نباتيت او است يا ميگويد ديدم يا شنيدم اين ضمير « م » راجع بآن نوري است كه در شعله حيوانيت او است يا ميگويد فكر من خيال من اين « من » آن نوري است كه در شعله حيوانيت ناطقه او است ولي همه اين « من » ها نور آن « من » هستند كه خود آن نفس ناطقه است و خود آن نفس ناطقه اگر مؤمن باشد نور محمد و آلمحمد عليهم السلام است و اگر كافر باشد ظل رؤساي ظلم و جور است و وقتيكه توجه بخود دارد افعال مخصوصه او مثل محبت قلبي و دشمني قلبي منسوب به خود او است وقتي كه ميگويد علي را دوست ميدارم يا وقتي كه ميگويد علي را دشمن ميدارم مرجع ضمير « م » خود او است و اگر دوستي و دشمني در او نيست [ص 90] اين هنوز تعين پيدا نكرده و افعال او منسوب بانوار او و در مراتب حيوانيت ناطقه و حيوانيت و نباتيت او است و همه « من » هائي كه ميگويد مربوط به مراتب نورهائي است كه در اين مراتب است .