و از آنچه عرض شد جواب آن سؤال شما هم كه پرسيديد چرا چند عضو را از بدن قطع كنند از منيت آن كم نميشود معلوم شد كه اين قطع‌ها كه بر اعضاء واقع مي‌شود بر آن نور واقع نمي‌شود چه شعله آن نور بخار لطيف خون است كه در مغز است و آن شعله مشغول به نورافشاني است منتهي اگر دستي را قطع كنند اعمالي كه مي‌بايست با دست انجام شود انجام نمي‌شود و بر خود آن « من » و انوار او قطع وارد نمي‌آيد و حربه‌هاي دنيا بر آن كارگر نيست و در مثلي كه گذشت ملاحظه كرديد كه اره صندلي را دو نيمه ميكند ولي جسم مطلق را نمي‌تواند دو نيمه [ص 91] كند و در هر دو نيمه صندلي جسم مطلق صحيح و سالم ديده مي‌شود حال آن « من » هم پس از جدا شدن دست از بدن در بقيه بدن صحيح و سالم باقي مي‌ماند .

اما اينكه در آخر سؤال بود كه جنس آن از چيست ، عرض ميكنم از جنس مواليد دنيوي نيست و از مواليد عالم دهر است ماده آن اگر مؤمن باشد از نور عقل است و فعل آن معارف الهيه است و قواي آن فكر و ذكر و علم و حلم و نباهت است و خاصيت آن نزاهت و حكمت است و اگر كافر باشد ماده آن از ظلمت جهل است و فعل آن انكار است و قواي آن شقاوت و الحاد و غضب و شهوت و نواميس و طبايع و عادات است و شايد از آنچه عرض كردم پي برده باشيد كه فهم اين مسئله چقدر دشوار است و بدون تحصيل مقدمات [ص 92] و اصلاح مشاعر درك آن ميسر نيست و شما اگر بخواهيد كه جنس نفس خود را بدانيد در خود ملاحظه كنيد اگر محبت محمد و آل‌محمد عليهم السلام و دوستان ايشان را داريد بدانيد كه از فضل طينت ايشان خلقت شده‌ايد و اگر اين شعلات تودرتوي وجود خود را بمتابعت احكام شريعت مقدسه و تخلق باخلاق حسنه و عمل بمقتضاي دوستي كه در شما هست معتدل و مصفي بكنيد نور آن نفس قدسيه سر تا سر وجود شما را از بالا تا پائين ان شاء الله فرا مي‌گيرد و خود را مي‌شناسيد و عارف به پروردگار خود مي‌شويد و آن فرمايش حضرت اميرالمؤمنين است عليه السلام كه فرمود من اعتدل طباعه صفا مزاجه و من صفا مزاجه قوي اثر النفس فيه و من قوي اثر النفس فيه سما الي ما يرتقيه و من سما الي ما يرتقيه فقد تخلق بالاخلاق النفسانية و من تخلق بالاخلاق النفسانية [ص 93] فقد صار موجودا بما هو انسان دون ان يكون موجودا بما هو حيوان فقد دخل في الباب الملكي الصوري و ليس له عن هذه الغاية مغير يعني هر كس معتدل شد طبع او صافي مي‌شود مزاج او و هر كس صافي شد مزاج او قوت مي‌گيرد اثر نفس در او و هر كس قوت گرفت اثر نفس در او بالا مي‌رود بسوي آنچه بالا مي‌رود بر آن و هر كس بالا رفت بسوي آنچه بالا مي‌رود بر آن پس بتحقيق متخلق شده است باخلاق نفسانيت و هر كس متخلق شد باخلاق نفسانيت پس بتحقيق موجود شده است بآنچه آن انسان است غير آنچه مي‌باشد موجود بآنچه آن حيوان است پس بتحقيق داخل شده است در باب ملكي صوري و براي او از اين غايت تغييردهنده‌اي نيست . و حاصل فرمايش اين است كه هر كس در او طبيعت [ص 94] و مزاج حيوانيت ناطقه صاف شد اثر نفس ناطقه قدسيه در او قوت مي‌گيرد و افعال و اخلاق آن نفس در او ظاهر مي‌شود همانطور كه آتش در شعله ظاهر مي‌شود و اخلاق آتش يعني روشنائي و گرمي در آن پيدا مي‌شود و اسم آن شعله آتش مي‌شود و همانطور كه شعله قبل از اشتعال دودي تاريك بود و به دود بودن موجود بود و پس از اشتعال آتش در آن پيدا شد و اسمش آتش شد و اسم دود از آن برداشته شد و به آتش بودن موجود شد كسي كه اخلاق نفسانيه را از صاحب اخلاق نفس ناطقه قدسيه يعني شارع مقدس ياد گرفت و خلق خود را مثل خلق او كرد مثل همان دود بآتش انسانيت درمي‌گيرد و اسم حيوانيت از او برداشته مي‌شود و مسمي باسم انسان مي‌شود و مثل ملائكه مي‌شود و مطيع پروردگار خودش است و ديگر چيزي او را از اين حالت تغيير نمي‌دهد .

[ص 95] سؤال - معناي اين حديث شريف چيست كه فرمودند : در روز قيامت ائمه عليهم السلام بزرگان شيعه را ميفرستند و دوستان خود را مثل مرغي كه دانه برمي‌چيند از ميان مردم جمع ميكنند و به بهشت مي‌برند و خيال نكنيد كه اين واقعه‌ايست كه هنوز بعد از اين در سالهاي آينده بايد اتفاق بيفتد و معني فرستادن آنها همين مأموريتي است كه بآنها براي هدايت خلق داده‌اند و قيامت روزي از روزهاي اين دنيا نيست كه مثلا هزار سال ديگر باشد قيامت هميشه بوده و هست و خواهد بود و الآن نفوس حقيقي خلق در عالم قيامت است و نفوس برزخي آنها در برزخ و ابدان آنها در اين دنيا و الآن همه اوضاع قيامت برپا است و همه در محضر پروردگار حاضريم ميزان و صراط و بهشت و جهنم همه برپا است و از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله سؤال كردند كه [ص 96] ما بر چه حال هستيم فرمود بر صراط و همين الآن پيغمبر صلي الله عليه و آله و ائمه اطهار عليهم السلام مشغول شفاعت مؤمنين هستند و در همين دنيا هم مؤمنين بزرگ كه توجه خود را از دنيا كم كرده‌اند آن اوضاع را مي‌يابند و اي بسا كه در بعض حالات مي‌بينند .

جواب - عباراتي كه جناب سائل نوشته‌اند نقل از كتاب نود مسأله است كه در جواب بعض دوستان نوشته‌ام و تا همان كلمه « به بهشت ميبرند » مضمون حديث است و بقيه شرحي است كه براي مطلب نوشته‌ام و اصل آن حديث اين است كه حضرت عسكري عليه السلام در تلو فرمايش خداوند و اتقوا يوما لاتجزي نفس عن نفس شيئا يعني بپرهيزيد از روزي كه كفايت نميكند نفسي از نفسي چيزي را ميفرمايند لنكونن علي الاعراف بين الجنة و النار محمد و علي و فاطمة و الحسن و الحسين و الطيبون من آلهم [ص 97] عليهم السلام فنري بعض شيعتنا في تلك العرصات ممن كان منهم مقصرا في بعض شدايدها فنبعث عليهم خيار شيعتنا كسلمان و المقداد و ابي‌ذر و عمار و نظرائهم في العصر الذي يليهم في كل عصر الي يوم القيامة فينقضّون عليهم كالبزاة و الصقورة و يتناولونهم كما يتناولون البزاة و الصقورة صيدها فيزفونهم الي الجنة زفّاً و انا لنبعث علي آخرين من محبينا خيار شيعتنا كالحمام فيلتقطونهم من العرصات كما يلتقط الطير الحبّ و ينقلونهم الي الجنان بحضرتنا يعني مي‌باشيم البته بر اعراف بين بهشت و جهنم محمد و علي و فاطمه و حسن و حسين و طيبين از آل آنها عليهم السلام پس مي‌بينيم بعض شيعيان خود را در آن عرصات از آنهائي كه مقصر بوده‌اند در بعض شدايد آن عرصات پس ميفرستيم بر آنها نيكان شيعيان خود را مثل سلمان و مقداد و ابوذر و عمار و نظيرهاي آنها در عصري كه متصل بآنها [ص 98] ( يعني شيعيان ) است در هر عصري تا روز قيامت پس فرود مي‌آيند بر آنها مثل باز شكاري و صقر ( نوعي از مرغهاي شكاري است ) و ميگيرند آنها را مثل آنكه باز و صقر صيدشان را مي‌گيرند پس مي‌آورند آنها را به بهشت آوردني و هراينه ما ميفرستيم بر جماعتي ديگر از دوستانمان نيكان شيعيان خود را مثل كبوتر پس برمي‌چينند آنها را از عرصات همانطور كه مرغ دانه را برمي‌چيند و مي‌آورند آنها را به بهشت بحضور ما . عرض ميكنم اشاراتي كه پس از ذكر مضمون حديث در آن كتاب عرض كردم براي تنبه صاحبان هوش بود كه تا اندازه‌اي متوجه شوند كه حقايق غير از آن خيالات عوامانه است كه اطفال و پيره‌زنان خيال ميكنند و همه امور اخروي را مثل اين دنيا مي‌پندارند و صحراي محشر را مثل ميدان بزرگي فرض ميكنند [ص 99] و حضور جماعت را در آن مثل حضور تظاهركنندگان در اجتماعات و باصطلاح امروز ميتينگ‌ها مي‌پندارند و گمان ميكنند كه عيناً مثل مرغهاي دنيا از فراز سر آن جمعيت شيعيان بزرگ فرود ميآيند و يكي را مي‌گيرند و بالا مي‌برند و از اين قبيل خيالات عوامانه ، و سابق بر اين كه مردم در مدارج ابتدائي پيشرفت بودند بهمين خيالات اكتفا مي‌كردند و دلخوش بودند كه چيزي فهميده‌اند و گويندگان و شنوندگان آنها همه امور ماوراي ظاهر دنيا را حمل بر همين امور دنيا مي‌كردند و فرمايشات ائمه اطهار عليهم السلام را مي‌گفتند و مي‌شنيدند و هيچ كدام نه گوينده و نه شنونده اشكالي برايشان پيدا نمي‌شد و تسليم بودند و چاره هم جز همين نبود ولي امروز كم‌كم هوشها نسبت به سابق بالا رفته و آن تصورات سابق را نمي‌توانند تصديق نمايند و شيطان هم فرصت [ص 100] را غنيمت دانسته بآنها تلقين ميكند كه پس اصل آن فرمايشات نعوذ بالله باطل است و اينكه مي‌بينيد كه هر كس باهوش‌تر است كمتر پي امور دين مي‌رود و به دين بي‌اعتناتر است از همين جهت است كه هنوز معلمي كه از حقايق آن مطالب فراخور هوش او چيزي بيان كند نشناخته و از معلميني هم كه خداوند براي اين ازمنه قرار داده در اثر تبليغات بي‌تقوايان از معلمين سابق و انواع تهمتها كه بآنها زده‌اند رميده شده‌اند و در نتيجه وضع اين است كه مشاهده ميكنيد ولي آنهائي را كه خداوند براي ايمان خلقت فرموده در ميانه اين جماعت همينكه صداي اين معلمين مؤمنين را مي‌شنوند در اثر تجانس طينتي كه دارند مجذوب آنها مي‌شوند و مثل ذرات آهني مي‌مانند كه با مقدار زيادي شن مخلوط شده باشند و همينكه آهن‌ربائي روي خاكها مي‌كشند [ص 101] از ميانه همه ذرات شن و خاك فقط همان ذرات آهن بيرون ميآيند و مجذوب آهن‌ربا ميشوند و در مثل آن معلمين مؤمنين مثل مرغي مي‌مانند كه آن دانه‌ها را برمي‌چينند و كسانيكه بنور هدايت آن مؤمنين هدايت مي‌يابند آن دانه‌هائي هستند كه برچيده شده‌اند و اينها طبقات پائين شيعيان هستند كه از آنها به محبين تعبير آورده‌اند و مثل آنها مثل عوام مؤمنين است و آن كبوترها مثل از براي فقهاي حقه هستند و در حديث است از حضرت علي بن موسي الرضا عليهما السلام گفته مي‌شود به عابد روز قيامت خوب مردي بودي تو در غم خود بودي و زحمتت را از مردم برداشتي پس داخل بهشت شو آگاه باشيد هراينه فقيه كسي است كه افاضه كرده باشد بر مردم خيرش را و نجات داده باشد آنها را از دشمنانشان و زياد كرده باشد بر آنها نعمت‌هاي بهشت خدا را [ص 102] و تحصيل كرده باشد براي آنها رضايت خداوند تعالي را و گفته ميشود به فقيه اي متكفل يتيم‌هاي آل‌محمد و هدايت‌كننده ضعفاي محبين و مواليان ايشان بأيست كه شفاعت كني براي هر كس كه از تو گرفته است يا در نزد تو تعلم كرده پس مي‌ايستد پس داخل جنت مي‌شود و با او جماعت‌ها و جماعت‌ها هستند تا آنكه ده مرتبه فرمود ( يعني ده مرتبه فرمود جماعت‌ها ) و آنها كسانيند كه گرفته‌اند از او علوم او را و گرفته‌اند از كسي كه از او گرفته است و از كسي كه گرفته است از كسي كه گرفته است از او تا روز قيامت پس نظر كنيد چقدر است فرق بين دو منزله ( يعني منزله عابد و منزله فقيه ) ، تمام شد حديث . و اما آن جماعت كه از عوام بالاترند مثل فقها و صالحين كه از حد دانه بودن بالاتر رفته‌اند و حيات ايمان در آنها پيدا شده و مرغي شده‌اند باز محتاج [ص 103] به مرغ بلندپروازتري يعني بزرگان شيعيان امثال حضرت سلمان و ابوذرند كه مثل باز شكاري آنها را از ورطات شكوك و شبهات كه عارض بر آن فقها و صلحا مي‌شود نجات دهند و بنور هدايت و علم خود آنها را تعليم دهند و هدايت نمايند .

و اما آنچه نوشته‌ام « خيال نكنيد كه اين واقعه‌اي است كه هنوز بعد از اين در سالهاي آتيه بايد اتفاق بيفتد ، تا آخر » قصدم اشاره بيك مطلب اساسي بود كه اكثريت از آن غافلند و نمي‌دانند كه زمان مخصوص اين دنيا است و عالم آخرت فوق زمان است و زماني در امتداد شنبه و يكشنبه نيست و اين مطلب بسيار مشكلي است كه مشايخ ما اعلي الله مقامهم بانواع تعبيرات از آن در كتب حكمتي خود تعبير آورده‌اند و بيان آن براي مثل من آن هم به زبان فارسي براي شما كه بكلي مبتدي هستيد بسيار دشوار است ولي [ص 104] اميدوارم كه خداوند زبان آساني عطا فرمايد ، پس عرض ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله كه ابتداءاً بايد مقدماتي عرض كنم كه فرق بين زمان و دهر را كه هر يك يك نوع وقتي هستند بفهميد و براي ذكر هر يك فصلي عنوان ميكنم .

فصل - زمان عبارت از نسبت بين صورتهائي است كه بر مواد عرضيه اين اجسام ظاهره ظاهر مي‌شوند مثلا سيم رزيستانسي را كه برنگ فولادي است در نظر بگيريد آن فلز ماده اوست و آن رنگ هم صورت او و صفت او حال آن را متصل ببرق كنيد ابتداءا قرمز تيره‌رنگي مي‌شود بعد قرمز درخشنده‌اي پس سه صفت مختلف پيدا شد و شما در آن لحظه كه آن سيم قرمز تيره‌رنگ است و بآن نظر ميكنيد آن زمان حال است ديگر صورت سابق يعني رنگ فولادي روي سيم نيست و آن را در آن لحظه نمي‌بينيد ولي [ص 105] در نفس خود بين آن حالت فولادي و آن حالت قرمز تيره يك امتدادي احساس ميكنيد و همچنين بين حالت قرمز تيره و قرمز درخشان كه پيش‌بيني آن را ميكنيد امتدادي احساس ميكنيد آن امتداد اسمش زمان است و نسبت بين حالت فولادي و قرمز تيره اسمش ماضي است و نسبت بين قرمز درخشان به قرمز تيره اسمش استقبال و آينده است و خود آن لحظه كه سيم قرمز تيره است اسمش حال است و از آن امتدادها در هر لحظه جز همان حال در عالم اجسام ظاهره موجود نيست و ماضي و مستقبل معدومند و از اشعار منسوبه بحضرت اميرالمؤمنين است عليه السلام :

ما فات مضي و ما سيأتيك فاين قم فاغتنم الفرصة بين العدمين

يعني آنچه فوت شده گذشته و آنچه مي‌آيد پس كجا است برخيز و فرصت بين دو عدم را غنيمت بشمار ، [ص 106] و فرصت موجود همان زمان حال است و گذشته و آينده دو عدم هستند يعني در صفحه اجسام ظاهره معدومند ولي در كتاب علم خداوند موجودند و اين مثلي را كه انتخاب كردم براي اين بود كه تغيير مكاني در كار نباشد و زمان خالص را احساس كنيد و الا بر هر جسم متحركي هم زمان ميگذرد و نسبت بين حالات آن زماني است كه بر آن گذشته مثلا سنگي كه از بالاي بام مي‌افتد حالت روي بام بودنش يك حالتي است و حالت رسيدن به زمينش هم حالتي است و نسبتي كه در نفس بين اين دو حالت احساس ميكنيد زمان است و بنا بر اين بر همه اجسام چه ساكن چه متحرك زمان ميگذرد و در تمثيل بدن ما يا هر جسمي مثل كسي است كه لب نهر آبي ايستاده و نهر آب در جريان است و هر لحظه يك جزء از آن آبها برابر ماست و اجزاي سابقه [ص 107] رفته‌اند و از ما رد شده‌اند و اجزاي آينده هنوز برابر ما نرسيده‌اند حال زمان هم مثل همان نهر است جزئي از آن كه برابر ما است زمان حال است اجزاي رفته زمان ماضي هستند و اجزاي آينده زمان آينده يا بنظر دقيقتر زمان مثل آب دريا ايستاده است و ما مثل كشتي در درياي زمان سير ميكنيم و چنين به نظرمان ميآيد كه آبها بعقب ميروند مثل وقتيكه در اتومبيل نشسته‌ايد اگر به زمينهاي نزديك نگاه كنيد خيال ميكنيد جاده دارد رو بعقب مي‌رود و از زير اتومبيل شما رد مي‌شود و در زمان هم واقعيت همين است كه زمان ايستاده و ما و همه اجسام در آن سير ميكنيم و هر لحظه برابر جزئي از اجزاي آن هستيم و چون اجسام متحركه در عين حال كه سير زماني دارند سير مكاني هم دارند و سير مكاني براي ما قابل اندازه‌گيري است براي تعيين و اندازه‌گيري زمان اجسام متحرك را [ص 108] براي مقياس اختيار كرده‌اند و زماني كه بر آنها بازاء انتقال در طول معيني از مكان مي‌باشد واحد زمان گرفته‌اند مثلا حركت آفتاب را از وقتي كه مركز آن به نصف النهار مي‌رسد تا وقتي كه مجددا بآن مي‌رسد آن زمان را بيست و چهار ساعت گرفته‌اند و به آن اوقات را مي‌سنجند و در واقع زماني كه بر او گذشته مأخذ و مقياس گرفته‌اند نه حركت مكاني او را و اين حركت مكاني مثل كيلي است كه براي سهولت بجاي وزن بكار مي‌رود مثلا آب وزني دارد حجمي هم دارد و حجم غير وزن است و قابل سنجش با هم نيستند ولي از آنجائيكه اجزاي آب متجانسند و بازاء هر وزن معين آن حجم معيني دارد مثلا هر كيلو آب يك ليتر حجم آن است بجاي توزين حجم آن را كيل ميكنند و اگر صد ليتر حجم آن شد ميگويند صد كيلو وزن دارد حال اندازه‌گيري زمان [ص 109] با انتقال مكاني هم از همين باب است و اين شب و روز و حركات ستارگان يا گردش عقربه‌هاي ساعت كيل زمان هستند نه خود زمان و همانطور كه يك كيل معين مثلا يك ليتر اگر آب در آن بريزند يك كيلو وزن آن است اگر جيوه بريزند سيزده كيلو تقريبا وزن آن است در يك كيل معين از اين انتقالات مكانيه مثلا در يك دور گردش عقربه ساعت زمانهاي مختلفي كه بر اجسام مختلف ميگذرد ممكن است متفاوت باشند ولي چون اغلب بر اجسام زميني ترابيت غلبه دارد تقريباً بر همه يك اندازه از زمان ميگذرد يعني سرعت توالي ظهور صورتهاي مختلف كه بر ماده آنها ميگذرد تقريباً مساوي است ولي هر كدام كه ماده آنها لطيفتر باشد سرعت توالي ظهور صورتها بر آنها بيشتر است مثلا جسم عنصري شما سرعت توالي ظهور صورتها بر آن اندازه معيني است ولي مشعر خيال شما [ص 110] كه جسم لطيف‌تري است توالي ظهور صورت‌ها بر آن بيشتر است و حوادثي كه بر جسم شما از صبح تا ظهر گذشته با خيال خود متوالياً آنها را اي بسا در ظرف چند ثانيه از ثانيه‌هاي جسم عرضي خود مي‌توانيد تصور كنيد و اگر مقياس سنجش را تعداد صورتها بگيريد گفته مي‌شود كه زمان خيال شما طويلتر از زمان بدن شما است و بهر حال چه با مشاعر ظاهره چه با مشاعر باطنه در هر لحظه بيش از يك صورت بر لوح خيال يا مشاعر ظاهره شما موجود نيست و از تمام طول زمان فقط يك آنِ آن بر اين الواح موجود است و آنات گذشته و آينده روي آن الواح ثبت نيست بلكه هر واقعه‌اي با زمان و مكان خودش در جاي ديگر يعني همان جاي اولي كه بوده ثبت است و شاهد آنكه در جاي ديگر ثبت و باقي است اين است كه مي‌توانيد وقايع گذشته را آني بعد از آني [ص 111] بخاطر بياوريد و اگر آنها بكلي معدوم بودند معدوم را نمي‌شد كه بخاطر آورد ولي اين مطلب هم هست كه در هر لحظه با مشعر موجود در همان لحظه صورت موجود در آن لحظه را مي‌شود ادراك كرد و صورت قبلي و بعدي را ديگر نمي‌توان ادراك نمود چون مثلا صورت واقعه‌اي كه روز شنبه اتفاق افتاده آن واقعه و زمان آن را كه روز شنبه است نمي‌توان در روز يكشنبه آورد و روز يكشنبه گنجايشش بقدر روز يكشنبه است و جائي براي روز شنبه ندارد نمي‌بينيد كه جسمي كه قرمز است در آن لحظه نمي‌تواند كه سبز هم باشد مگر آنكه قرمزي را از آن محو كنند و رنگ سبز جايش بگذارند حال يكشنبه هم نمي‌تواند كه شنبه بشود و آن خاطره از آن واقعه كه روز شنبه اتفاق افتاده خود آن عينا نمي‌تواند بروز يكشنبه بيايد مشعر خيال شما هم در روز يكشنبه زمانش روز يكشنبه [ص 112] است و نمي‌تواند در روز شنبه جا بگيرد و خلاصه نه روز شنبه مي‌تواند بيايد بروز يكشنبه و نه يكشنبه مي‌تواند برگردد به روز شنبه و اينكه شما در روز يكشنبه واقعه روز شنبه را خيال ميكنيد بواسطه نفس شما است كه فوق يكشنبه و شنبه است و به هر دو احاطه دارد و روز شنبه و يكشنبه هر دو در نزد او حاضرند و علي الدوام بمشعر خيال روز شنبه ناظر بوقايع روز شنبه است و بمشعر خيال روز يكشنبه ناظر بوقايع روز يكشنبه است و در هر حال عالم بوقايع روز شنبه است و علم خود را در روز يكشنبه به مشعر خيال يكشنبه شما تنزل مي‌دهد و گفته مي‌شود كه واقعه روز شنبه را بخاطر آورده‌ايد و آن واقعه كه در روز يكشنبه خيال آن را كرده‌ايد از نظري عين واقعه روز شنبه است و از نظري غير آن است مثل آنكه اگر مقداري گل داشته باشيد و در قالب [ص 113] خشت‌زني آن را بصورت خشتي درآوريد بعد آن خشت را بهم بزنيد و دوباره آن را در همان قالب بصورت خشت درآوريد اين خشت دوم از نظري عين خشت اول است و از نظري غير آن است ولي از ديدگاه نفس شما آن واقعه روز شنبه را كه در روز يكشنبه بخيال شما تنزل داده عين واقعه روز شنبه است چون همان علم و ملكه اوست كه يك تنزلش در روز شنبه است يك تنزلش در روز يكشنبه و علم نفس به هر دو يكي است و مسئله بسيار پيچيده و درك آن دشوار است و شايد از آنچه بعد از اين عرض خواهم كرد بهتر مطلب را ان شاء الله بفهميد .

فصل - در تعريف زمان گفتيم كه زمان نسبت بين صورتها است و در تعريف دهر ميگوئيم دهر نسبت بين صورتها و ماده ذاتي يا نسبت بين صفات و ذات يا نسبت بين فعليات و جوهر است [ص 114] مثلا شما در همه اشياء آهني مثل شمشير ، كارد ، ميخ ، سيخ ، آهن مطلق را مي‌بينيد كه مقيد به هيچ يك از صورتهاي آن اشياء نيست و در همه موجود است نسبت بين اين صورتها و آن مطلق دهر است و آن امتدادي است در ماوراي اين ابعاد ثلثه و در ماوراي همه آنات زمان ، نمي‌بينيد كه شما در شمشير و كارد و ميخ در همه آهن را مي‌بينيد در هر يك از آنها چه ديروز چه امروز چه فردا نظر كنيد آهن را مي‌بينيد هر يك از آنها چه در مشرق باشند چه در مغرب چه در شمال چه در جنوب در آنها آهن را مي‌بينيد اين آهن در كجا است كه در همه جا هست و در همه ازمنه هست و در همه اشياء آهني هست اين آهن در عالم دهر است و دهر در وراي همه ابعاد اين عالم مكان و زمان است و به آهن مطلق موجود دهري ميگويند و به اشياء آهني موجودات [ص 115] زماني و امتداد بين اين موجودات و آن موجود دهر است و آنرا با امتدادي از جنس امتدادهاي دهري بايد اندازه گرفت همانطور كه هر كميتي را با كميتي از جنس آن اندازه ميگيرند و يك كميتي را واحد ميگيرند و آنچه از جنس آن كميت است با آن اندازه مي‌گيرند مثلا طول معيني را واحد اختيار كرده‌اند و اسم آنرا متر گذارده‌اند و همه طولها را با آن مي‌سنجند يا وزن معيني را واحد اختيار كرده‌اند و اسم آنرا گرم گذارده‌اند و همه اوزان را با آن ميسنجند ولي نميشود كميتي را با واحدي كه از جنس آن نيست اندازه بگيرند مثلا نمي‌شود طول اطاق را بر حسب گرم معلوم كنند يا وزن آجر را بر حسب متر ، حال دهر هم كميتي است ولي آنرا با كميتهائي كه از جنس آن نيستند نمي‌شود اندازه گرفت مثلا نمي‌شود آنرا با متر اندازه گرفت يا دقيقه و ساعت [ص 116] و روز و ماه و سال اندازه گرفت و اگر در بيان اندازه آن باين لغات تعبير آورده شود از باب استخدام است چون آن كميت معروف عامه نيست لغتي هم در عرف عام براي آن وضع نشده از همين لغات متداوله براي تعبير از آن استخدام و استعمال ميكنند و قرايني هم در كلام ميگذارند كه اهل آن معني مراد را مي‌فهمند حتي خود لفظ دهر هم از الفاظ استخدامي است و در لغت دهر يعني زمان طويل ولي در اصطلاح حكمت آنرا بآن معني كه عرض كردم استعمال مي‌نمايند و باين اصطلاح همه مطلقات از عالم دهر هستند و معني مطلق يعني آزاد از قيود ، مثل جسم مطلق كه شما آنرا در همه اجسام جزئيه مقيده مي‌بينيد ، اجسام جزئيه هر يك مقيد بقيدهاي خود هستند و در اسارت آنها هستند ، زمين مقيد بهمين شكل و وضع و غلظت خود است كوه مقيد بهمين شكل و صلابت خود است [ص 117] آب مقيد بهمين حالت سيلان و رطوبت خود است آتش مقيد بهمين نفوذ و لطافت خود است آسمانها مقيد بشكل و لطافت و اوضاع خودند ولي جسم مطلق مقيد بهيچ يك از اين قيود اجسام جزئيه نيست نه گرد است نه چهارگوش است نه سيلان دارد نه جامد است نه غليظ است نه لطيف است و آزاد از همه اين قيود است و در همه ظاهر است در جسم چهارگوش كه نظر ميكنيد جسم مطلق را مي‌بينيد در سه‌گوش هم آنرا مي‌بينيد در جسم غليظ مثل سنگ آن را مي‌بينيد در جسم لطيف مثل هوا هم آنرا مي‌بينيد در آسمان آن را مي‌بينيد در زمين هم آنرا مي‌بينيد اگر جسم مطلق بذاته صلابت داشت مي‌بايست در آب هم كه جسم مطلق را مي‌بينيد صلابت را هم ببينيد و حال آنكه نمي‌بينيد در اين سنگ كه در روز يكشنبه جسم مطلق را مي‌بينيد در روز دوشنبه [ص 118] هم كه نظر بكنيد باز جسم مطلق را مي‌بينيد و اگر جسم مطلق زماني داشت و زمانش روز يكشنبه بود در روز دوشنبه مي‌بايست كه يكشنبه هم همراه جسم مطلق حاضر بشود و حال آنكه يكشنبه در روز دوشنبه حاضر نمي‌شود پس جسم مطلق آزاد از همه قيود عالم زمان است و اين يكشنبه و دوشنبه‌ها بر سنگ ميگذرند نه بر جسم مطلق و نه بر موجودات دهريه ولي موجودات دهريه هم بين خود ترتباتي دارند مثلا جسم مطلق در اسفل عالم دهر است حيوة مطلق كه آن را در همه حيوانات مشاهده ميكنيد و مقيد بقيد گاو بودن يا شتر بودن يا گربه بودن يا حشره بودن نيست يكي از موجودات دهري است و بالاتر از جسم مطلق است و در جسم مطلق و بعض اجسام مقيده يعني ابدان جنبندگان ظاهر ميشود يا نفس ناطقه كه مطلق از قيود همه نطق‌كنندگان يعني [ص 119] اناسي است و مقيد به زيد بودن و عمرو بودن نيست موجودي دهري است كه فوق حيات مطلق است و در وسط دهر قرار گرفته يا روح القدس كه مطلق از قيود همه انبياء است و مقيد باشخاص آنها نيست موجودي دهري است كه در اعلاي عالم دهر قرار گرفته و همه اين مطلقات فوق عالم زمانند و نسبتشان باول زمان و آخرشان يكي است حال قيامت هم همينطور است و روز قيامت مطلق همه روزها و ازمنه است و زمين آن مطلق همه امكنه است و همانطور كه جسم مطلق در همه اجسام جزئيه حاضر است و در خارج آنها و در رديف آنها و پهلوي آنها قرار نمي‌گيرد روز قيامت هم در همه ازمنه دنيا حاضر است و در خارج آنها و محدود بآنها و در رديف آنها نيست كه مثلا يكي از ايام هفته يا ماههاي سال يا سالهاي اين دنيا باشد بلكه همه آنها در نزد آن [ص 120] حاضرند و آن در همه حاضر است و شاهد اين عرايض در اخبار موجود است مثلا در حديث وارد شده است كه ايام هفته در قيامت مي‌آيند و روز جمعه در جلو آنها است حال اگر قيامت خود يكي از اين روزها بود ساير ايام در آن جا نمي‌گرفتند و شخص دانا از اين مي‌فهمد كه آن فوق همه ازمنه است و خود يكي از آن روزها نيست بلكه همه روزها در او جمعند و بهمين مناسبت است كه در حديث وارد شده است كه قيامت روز جمعه است يعني همه روزها و همه اشخاص در آن جمعند و بهمين مناسبت قيامت را يوم الجمع ميگويند ولي جاهل وقتي كه مي‌شنود كه قيامت روز جمعه برپا مي‌شود خيال ميكند همان جمعه‌اي كه بعد از پنجشنبه و پيش از شنبه است بلي مي‌شود گفت كه آثار روز قيامت در اين جمعه‌هاي ما ظاهرتر است همانطور [ص 121] كه مثلا ظهور آثار حيات كليه در حيوانات مختلف است و در بعضي ظاهرتر است يا ظهور آثار نفس ناطقه كليه در بعض افراد بيشتر است و ظهور جامع آن در وجود حضرت خاتم است صلي الله عليه و آله يا ظهور روح القدس در همه انبيا يكسان نيست و ظهور جامع آن در حضرت ختمي مرتبت و ائمه اطهار عليهم السلام است حال ظهور روز قيامت هم در روز جمعه ما بيشتر از شنبه ما است و اگر اختصاصي بجمعه داده شده از اين باب است يا صراط كه حقيقت مطلقه آن سير الي الله است ظهور كاملش در سير دنيوي براي طلب علم در قراي ظاهره و كسب معرفت بامام عليه السلام است و بهشت كه حقيقت كليه اعمال حسنه است ظهورش در اعمال حسنه مؤمنين است و جهنم كه حقيقت كليه اعمال سيئه است ظهورش در اعمال سيئه كفار است چنانچه خداوند ميفرمايد ان جهنم لمحيطة بالكافرين [ص 122] و صراط و بهشت و جهنم در عالم دهر موجود و برپايند و ظهور آنها در اينجا است و حقيقتشان در آنجا .

باري اينها مسائل مشكله‌اي است كه راه فهم آنها زياد كردن فهم بعمل كردن بشرايع و دستورات شارع مقدس و تهذيب نفس است و تا آن فهم نيامده و آن ديده بصيرت باز نشده با مشعر ديگري غير از مشعر خاص آن نمي‌توان آن مطالب را ادراك كرد همانطور كه با گوش ديدنيها را نمي‌توان ديد و با چشم شنيدنيها را نمي‌شود شنيد و قبل از آن بينائي توضيح زياد فايده‌اي ندارد و شايد سرگرداني بياورد و همينقدر را هم كه عرض كردم براي تنبه خاطر شما بود كه مطالب بسياري وراي اين مطالب ظاهره هست و حقايق بسياري در وراي اين پندارهاي عوام هست كه كم‌كم بايد مردم با تحصيل علم و عمل از درجه عوام بودن و كلاس اول بالا روند و بكلاس دوم بروند و دروس آن [ص 123] كلاس را فرا بگيرند تا باز استعداد ترقي بكلاسهاي بالاتر را پيدا كنند ولي افسوس كه اغلب درجا مي‌زنند و از علم و عمل و يادآوري بزرگان اعراض دارند يا حسرة علي العباد مايأتيهم من رسول الا كانوا به يستهزؤون .

سؤال - معناي اينكه فرمودند داخل في الاشياء لا كدخول شئ في شئ و خارج عن الاشياء لا كخروج شئ عن شئ مع كل شئ چيست .

جواب - اين عبارت ظاهرا نقل بمعني و مضمون فرمايش حضرت اميرالمؤمنين است عليه السلام كه در حديثي فرمود در صفت خداوند ● داخل في الاشياء لا كشئ في شئ داخل و خارج من الاشياء لا كشئ من شئ خارج سبحان من هو هكذا و لا هكذا غيره و لكل شئ مبدء يعني داخل است در چيزها نه مثل آنكه چيزي داخل [ص 124] در چيزي است و خارج از اشياء است نه مثل آنكه چيزي از چيزي خارج است منزه است آنكه او اينطور است و غير او اين طور نيست و براي هر چيزي مبدئي است . اما بآن لفظ كه نوشته‌ايد حديثي نديده‌ام و بعيد هم نيست كه باشد و بهر حال معني آن صحيح است و مراد از آن توحيد خداوند در مقام آيات و صفات او است و الا ذات خداوند از همين شرح و توصيف هم منزه است چنانچه ميفرمايد سبحان الله عما يصفون يعني منزه است خداوند از آنچه وصف مي‌نمايند ، و اين شرح درباره صفات و آيات خداوند است كه در آفاق و انفس آنها را نمايانيده است و مثل آن در آفاق داخل بودن و خارج بودن مطلقات در مقيدات و از مقيدات است مثل جسم مطلق كه در همه اجسام مقيده جزئيه داخل است نه مثل داخل [ص 125] بودن آب در كوزه كه آب بكوزه محدود است و كوزه بآب و خارج از اجسام جزئيه است نه مثل خارج بودن اشياء از يكديگر كه يكي در كنار ديگري قرار مي‌گيرد و مثل آن در انفس نفس انسان است كه در همه اعمال خود داخل است و از آنها خارج است و منزه از آنها است .

در خاتمه از تأخير در جواب سؤالات عذر مي‌خواهم و اميدوارم كه انشاء الله موفق بر تحصيل علم و عمل باشيد و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين . تمام شد بر دست بنده مسكين عبدالرضا بن ابي‌القاسم بن زين‌العابدين در قريه احمدآباد از قراي كرمان بتاريخ ٢٩ محرم ١٣٩٣ .