( شماره صفحات اين رساله از نسخه چاپي آن كمتر است و به شماره هر صفحه بايد عدد ٦٤ اضافه شود تا با چاپي مطابق گردد چون اين رساله قبلا با رساله در جواب آقاي مهندس موسي ژام در يك مجموعه بچاپ رسيده بود )

[ص 1]

رساله در جواب آقاي مهدي ريسمان‌فروش

از تصنيفات عالم رباني و حكيم صمداني

مولاي شهيد مرحوم آقاي حاج عبدالرضا خان ابراهيمي اعلي الله مقامه

[ص 2] بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و علي شيعتهم المخلصين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين .

و بعد چنين گويد مسكين مستكين عبدالرضا بن ابي‌القاسم بن زين‌العابدين كه چندي پيش مراسله‌اي رسيد از يكي از جوانان طالب ايمان بنام آقاي مهدي ريسمان‌فروش سلمه الله تعالي كه بتازگي با كتب مشايخ ما اعلي الله مقامهم آشنا شده‌اند و بمطالعه كتب و مواعظ ايشان پرداخته‌اند و در ضمن مطالعه آنها مشكلاتي براي ايشان پيدا شده بود و بگمان اينكه از آن درياهاي علوم نزد اين ناچيز غرفه‌اي و از آن [ص 3] خرمنهاي دانش خوشه‌اي است ، مشكلات خود را در آن مراسله نگاشته بودند و از اين ناچيز خواسته بودند كه حل آن مشكلات را بنمايم و اميدوارم كه خداوند بحسن ظن ايشان جواب آن سؤالات را القاء فرمايد تا مشكلات ايشان حل و خود اين ناچيز هم در اين ميانه بهره‌اي ببرم سبحانك لا علم لنا الا ما علمتنا .

و چون بعد از آن مراسله هم باز سؤالات ديگري براي ايشان از مطالعه آن كتب و مواعظ و بعض نوشتجات خود اين ناچيز پيش آمده بود و در مكتوب ديگري آنها را هم نوشته بودند اين است كه جواب همه را با هم عرض ميكنم و اينك شروع ميكنم به عرض جواب و لا حول و لا قوة الا بالله .

سؤال اول - چطور بايد بزرگان مؤمنين را دعا كرد و كدام دعا در حق ايشان بايد بخوانيم .

[ص 4] جواب - دعا در حق مؤمنين و مؤمنات ثواب بسيار دارد چنانچه از حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام روايت شده است ● فرمود فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله نيست مؤمني كه دعا كند براي مؤمنين و مؤمنات مگر آنكه رد ميفرمايد خداوند باو مثل آنكه دعا كرده است براي آنها بآن از ( جانب ) هر مؤمن و مؤمنه‌اي كه گذشته است از اول روزگار يا آنكه آينده است تا روز قيامت و هراينه بنده امر كرده مي‌شود بسوي نار ( او را ببرند ) پس كشيده مي‌شود پس مؤمنين و مؤمنات عرض ميكنند خدايا اين آن كسي است كه دعا مي‌كرد براي ما پس قبول شفاعت ما را بكن درباره او پس خداوند قبول شفاعت آنها را ميفرمايد پس نجات پيدا ميكند و عرض شد بحضرت ابي‌عبدالله عليه السلام مشغول مي‌دارم خود را به دعا براي برادرانم و براي اهل ولايت چه ميفرمائي در اين [ص 5] فرمود خداوند تبارك و تعالي مستجاب ميفرمايد دعاي غايبي را براي غايبي و هر كس دعا كند براي مؤمنين و مؤمنات و براي اهل مودت ما برمي‌گرداند باو خداوند بر او از آدم تا آنكه ساعت ( قيامت ) برپا شود براي هر مؤمني حسنه‌اي پس فرمود هراينه خداوند فريضه قرار داده نماز را در افضل ساعات پس بر شما باد به دعا در عقب نمازها . و از اين حديث معلوم مي‌شود كه دعا براي مؤمنين بعد از نماز از افضل اوقات است و جائي كه دعا براي نوع مؤمنين اين همه اجر دارد دعا براي بزرگان مؤمنين خاصة آنها كه حق تعليم و هدايت بگردن ما دارند البته اجر آن بيشتر است و در روز قيامت مشمول شفاعت ايشان مي‌شويم و بشفاعت ايشان محتاج‌تريم .

اما الفاظي كه بآن الفاظ دعا بكنيم با تتبع اجمالي كه در اخبار نمودم الفاظ خاصي نيافتم كه فرموده باشند [ص 6] بآن الفاظ دعا كنيد و اگر طلب مغفرت و رحمت خداوند را براي ايشان بكنيم و دعا كنيم كه خداوند ايشان را با محمد و آل‌محمد عليهم السلام محشور فرمايد و اگر از احيائند دعا بكنيم كه خداوند ايشان را توفيق بندگي و نشر توحيد و فضائل آل‌محمد عليهم السلام و هدايت خلق را عطا فرمايد و دوستان ايشان را عزيز و دشمنان ايشان را ذليل كند و حوائج دنيا و آخرت آنها را برآورد دعاهاي خوبي است كه خودشان هم براي خودشان ميفرمايند و مرحوم آقاي اول اعلي الله مقامه در وصيت خود پس از ذكر عقايد حقه و امر اولاد خود به اعتقاد ورزيدن و عمل كردن بآنها مرقوم فرموده‌اند :

و اميد دارم از كساني كه منتفع شده‌اند از من در ايام حياتم كه فراموش نكنند مرا در عقب نمازها از طلب مغفرت و مي‌طلبم از آنها كه وظيفه قرار بدهند بر خودشان [ص 7] كه براي من بخوانند هر روزي چيزي از قرآن و از پنجاه آيه براي من كمتر نخوانند ولو بتكرار سوره توحيد باشد و هر كس زياده كند خداوند بر او زياد كند و من از وقتي كه مشايخ خود را شناختم هر روز براي آنها دو ركعت نماز خواندم و براي شيخم هر روز يك جزء از قرآن خواندم و براي سيدم هر شب سوره يس صلي الله عليه و آله را خواندم و ترك نكردم آن را مگر بسبب عذري يا فراموشي و براي من بر برادرانم حق عظيمي است و هل جزاء الاحسان الا الاحسان پس برساند وصي من اين التماس را به برادران ديني من تا بتواند پس اين است وصيت من به وصيم و برادرانم و اميدوارم كه مخالفت مرا در حرف واحدي نكنند ، ثبتنا الله و اياكم بالقول الثابت في الحيوة الدنيا و الآخرة . تمام شد نقل قسمتي از وصيت .

[ص 8] اما دعاي عملي براي علما و بزرگان دين اين است كه به علمي كه از ايشان آموخته‌ايم عمل كنيم و اجر آن هم براي ما است و هم براي ايشان چنانچه از حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام روايت شده ● فرمود فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله مي‌آيد مرد روز قيامت و براي اوست از حسنات مثل ابرهاي متراكم يا مثل كوههاي پابرجا پس ميگويد اي خداوند از كجا است براي من اين و حال آنكه آنها را عمل نكرده‌ام پس ميفرمايد اين علم تو است كه تعليم دادي آن را بمردم عمل كرده ميشود بآن بعد از تو و فرمايش آن حضرت است ● من علّم باب هدي كان له اجر من عمل به و لاينقص اولئك من اجورهم يعني هر كس تعليم بدهد باب هدايتي را براي او است اجر كساني كه عمل بآن ميكنند و از اجرهاي آنها كم نمي‌شود ، و افضل اعمالي كه بزرگان مؤمنين تعليم [ص 9] داده‌اند دوستي دوستان ايشان يعني دوستان محمد و آل‌محمد است عليهم السلام كه آنها را دوست بداريم و بمقتضاي دوستي با ايشان عمل كنيم و اجر اين عمل هم براي ما است هم براي ايشان و از افضل اعمال و مستجاب‌ترين دعاهاي عملي براي طلب اجر براي ايشان است و حتي پيغمبر خدا هم صلي الله عليه و آله طالب چنين اجري از جانب خداوند هستند و آيه قرآن است قل لااسئلكم عليه اجرا الا المودة في القربي بگو نمي‌طلبم بر آن اجري مگر دوستي در صاحبان قرب و نزديكي و مراد از آن نزديكان در درجه اول و بالاصاله اهل بيت اطهارند عليهم السلام و در درجه دوم و فرعيت دوستان ايشانند و فرموده‌اند ما كان لنا فهو لشيعتنا يعني هر چه براي ما است پس آن براي شيعه ما است .

سؤال دوم - اينكه فرمودند علمي كه باعث ترس و خوف [ص 10] از خداوند عالم نشود علم نيست چيست و چگونه ميتوان آنرا تحصيل كرد .

جواب - خداوند عالم ميفرمايد انما يخشي الله من عباده العلماء يعني اين است و جز اين نيست كه مي‌ترسند از خداوند از ( ميانه ) بندگانش علماء ، و حضرت صادق عليه السلام فرمودند ترس ميراث علم است و علم شعاع معرفت است و قلب ايمان و هر كس محروم شود از ترس ( يعني نترسد ) عالم نيست و اگر چه مو را بشكافد بمتشابهات علم فرمود خداوند عزوجل انما يخشي الله من عباده العلماء و از اين آيه و حديث شريف و احاديث زيادي كه باين مضمون است معلوم مي‌شود كه علمي كه در نزد خدا و رسول علم واقعي است آن است كه موجب ترس از خداوند بشود و بنا بر اين اين علوم رسميه متداوله مثل علم بانواع صنايع و امور دنيوي و حتي علومي كه بظاهر [ص 11] از علوم ديني شمرده مي‌شوند مثل فقه ظاهر و حكمت ظاهره هيچ كدام از آنها آن علمي كه واقعا علم است نيستند چنانچه مي‌بينيم چه بسيارند علماي علوم ظاهره مثل رياضي‌دانها شيمي‌دانها فيزيك‌دانها منجمين طبيبان و ارباب صنايع كه باصطلاح متعارف علما خوانده مي‌شوند ولي از خدا نمي‌ترسند و چه بسا ايمان باو هم ندارند و همچنين چه بسيار حكما و فقهائي بوده‌اند كه براي طلب دنيا علم فقه و حكمت را آموخته‌اند و از خدا نمي‌ترسيده‌اند و علم خود را دامي براي شكار عوام قرار داده بودند و اينها همه در نزد مردم علم ناميده مي‌شود ولي در نزد خداوند جهل است و علم نيست و علم نزد او آن است كه مورث ترس از او باشد و آن علم انسانيت است و آن نوري است كه خداوند در قلب هر كس كه او را دوست بدارد مياندازد و در حديث فرموده‌اند [ص 12] العلم نور يقذفه الله في قلب من يحب يعني علم نوري است مي‌اندازد خداوند آن را در دل هر كس كه دوست مي‌دارد و بيان اين مطلب اين است كه اين مردم قبل از آنكه از طرف خداوند بر زبان انبياء دعوت بشوند و قبول دعوت آنها را بنمايند حيوان ناطقند نه انسان و مزيتشان بر ساير حيوانات اين است كه فهم و شعور بيشتري دارند و صورتها و معنيها را ادراك ميكنند و همه اين علوم رسميه را بآن فهم و شعورها باختلاف درجات شعوري كه دارند مي‌فهمند و مؤمنين و كفار همه در اين فهمها و شعورها شريكند و چه بسا كافري كه اين نوع شعورش از بعض مؤمنين بيشتر باشد نديده‌ايد كه يهود و نصاري و مشركين در ميانه آنها علماي بزرگ رياضي و طبيعي و صاحبان اختراعات و صنايع عجيبه هستند كه اي بسا در ميانه مؤمنين كمتر كسي بپايه آنها برسد ولي [ص 13] همه اينها مدارج شعور حيوانيت ناطقه است كه كم و بيش بين افراد بشر مقسوم است و باين نظر همه امت واحده هستند ولي خداوند كه از حكمت كامله خود اينها را خلقت فرموده تمام حكمت آن تنها در اين نبوده كه اين افراد را بوجود بياورد بلكه اين قسمتي از حكمت او بوده و متممه‌اي دارد كه بآن متممه حكمت خود را تمام ميفرمايد و بآن قسمت نيمه‌تمام اكتفا نفرموده است ، مثلي عرض كنم كه بهتر مطلب معلوم شود شما مثلاً قصد تهيه گندم را داريد ابتداءاً زميني مي‌خريد و آبي تهيه مي‌بينيد با انجام اين دو كار تمام غرض شما بعمل نيامده و شما زمين را نخريده‌ايد كه فقط زميني داشته باشيد و آبي تهيه نكرده‌ايد كه فقط آبي داشته باشيد و اگر فقط بهمين دو كار اكتفا كنيد غرض شما برآورده نشده و حكمتي كه بكار برده‌ايد نيمه‌تمام [ص 14] مانده و رضايت شما حاصل نشده و وقتي حكمت شما تمام است كه آن زمين را شخم بزنيد و تخمي در آن بيفشانيد و آب را بر آن جاري كنيد تا آن تخم برويد و گندمي بعمل آيد و گندم را درو كنيد و بكوبيد و حاصل آنرا به منزل ببريد ، حال خداوند هم در حكمت كامله خود محصولي از اين ملك خواسته است و ابتداءاً بگردش اين آسمان بر زمين مقدمات كار را فراهم آورده و زميني براي كاشتن گندم خود ساخته و تنها بداشتن آن زمين بي زرع و كشت راضي نبوده است و آن زمين همين افراد بشر هستند كه بمراتب ظاهره و باطنه خود زمين كشت آن محصولند و زارعيني خلقت فرموده كه تخم آن محصول را در اين زمينها بكارند و آن زارعين انبياء و فرستادگان اويند اين است كه در كتاب خود ميفرمايد كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين مبشرين و منذرين يعني [ص 15] مردم امت واحده بودند پس مبعوث فرمود خداوند انبياء را كه بشارت‌دهندگان و ترسانندگان باشند و زراعت كردن آنها همان دعوت آنها است و دعوت آنها بيان صفت خود آنها است همانطور كه هر چيزي دعوت بصفت خود ميكند مثلا آتش همه را بصفت خود كه گرمي است دعوت ميكند و برف همه را به صفت خود كه سردي است دعوت ميكند انبياء هم مردم را به صفت خود دعوت ميفرمايند و تمام شريعت‌هاي آنها شرح صفات خود آنها است و چون خداوند صفات خود را در آنها قرار داده بلكه خود آنها را صفت خود قرار داده است آنها را پسنديده و دوست داشته و امر بدعوت ديگران نموده است تا هر كس قبول كند مثل آنها صاحب صفات محبوبه خداوند شود بلكه در مقام خود صفت خداوند شود و محبوب او گردد و انسان واقعي كه محبوب خداوند است انبياء هستند كه نقصاني [ص 16] ندارند و بر همان وجهي هستند كه خداوند مي‌خواسته و غرض او بوده است و آنهايند آن انساني كه خداوند ميفرمايد و لقد خلقنا الانسان في احسن تقويم يعني بتحقيق خلق كرديم انسان را بر نيكوتر تقويمي يعني ساختماني و تا كسي مثل آنها نشود همان حيوان ناطقي است كه بوده اين است كه خداوند درباره جماعتي ميفرمايد ان هم الا كالانعام بل هم اضل يعني نيستند آنها مگر مثل حيوانات بلكه گمراهتر و درباره جماعتي ميفرمايد فانهم حمر مستنفرة فرت من قسورة يعني گويا آنها الاغهائي هستند كه رم كرده‌اند و از شيري فرار كرده‌اند ولي خداوند در اين حيوانات ناطق استعدادي براي رام شدن و مركوب انسان شدن قرار داده است و بزبان ديگر آنها را زميني قرار داده كه مستعد روئيدن نبات انسانيت است و بزبان ديگر خانه‌هائي هستند كه براي مسكن انسان [ص 17] ساخته شده‌اند و در نقشه آنها همه نوع اطاقهائي براي حوائج او پيش‌بيني شده است و هر مرتبه او براي جا گرفتن مرتبه‌اي از انسانيت كه مناسب آن است مي‌باشد ظاهر آن كه همين بدن عرضي عنصري است مسكن بدن اصلي مي‌شود باطن آن يعني مرتبه فكر و خيال و علم و مشاعر نفساني آن مسكن باطن بدن اصلي او مي‌شود و اگر خانه از همه جهت تمام باشد مسكن انسان كاملي مي‌شود كه در آن سكنا ميكند ولي اين خانه‌ها از همه جهت تمام نيستند و اسباب زمين و آسمان كه بآنها اين خانه‌ها ساخته شده بعض اسباب بوده‌اند و نقصان داشته‌اند و همه خانه‌ها تمام و بي‌نقص درست نشده جز انبياء و اولياء كه خداوند بعنايت خاصه خود آنها را تمام ساخته و انسانيت را در آنها جا داده و انسانيت بجميع مراتب در آنها منزل نموده ولي بقيه خانه‌ها نيمه‌تمامند و بايد تمام شوند [ص 18] و در آنچه هم كه ساخته شده اصلاحاتي بعمل آيد كه مناسب مسكن انسان شود و همه حوائج او برآورده شود و همين كه تمام شد نور انسانيت در آن جا ميگيرد و نور انسانيت در همه جا و همه وقت هست و تا مسكني ندارد جائي براي سكني ندارد همين كه جا پيدا شد در آن منزل ميكند مثل باران كه از آسمان مي‌آيد اگر گودالي در جائي باشد در آن جمع مي‌شود اگر نباشد جمع نمي‌شود يا نور آفتاب كه بر همه جا مي‌تابد اگر در جايي آئينه‌اي باشد عكس آفتاب در آن ظاهر مي‌شود اگر نباشد ظاهر نمي‌شود يا آتش غيبي كه همه جا هست هر جا استعدادي مثل شعله باشد در آن ظاهر مي‌شود و نور و حرارت خود را از آن بروز مي‌دهد هر جا نباشد ظاهر نمي‌شود يا مثل روح حيواني كه آن هم همه جا هست هر جا بدني مناسب آن باشد در آن [ص 19] ظاهر مي‌شود و اعمال خود را از آن بروز مي‌دهد و آن بدن حيات پيدا ميكند هر جا نباشد در آن ظاهر نمي‌شود انسانيت هم همين طور هر جا بدن و منزل مناسب او پيدا شود انسانيت ظاهر مي‌شود و اعمال انسانيت را از خود بروز مي‌دهد و تا وقتي كه منزل مناسب نيست ظاهر نمي‌شود يا اگر نيمه مناسبتي دارد او هم نيمه ظهوري در آن مي‌نمايد مثل آينه كه تا نيمه‌شفاف است آفتاب هم نيمه ظهوري در آن ميكند هر چه شفاف‌تر و مستوي‌تر شود ظهور آفتاب در آن كاملتر ميشود . حال اين حيوانات ناطقه تا وقتي كه شفافيت پيدا نكرده‌اند نوري از انسانيت تقريبا در آنها نيست و انساني در آن خانه‌ها منزل ندارد مثل اطفال بي‌تميز و مجانين و امثال آنها و اينكه گفتم تقريبا ، باين جهت است كه طفل همينكه تولد كرد نفس ناطقه در او پيدا مي‌شود ولي بس كه ضعيف است [ص 20] اثر قابل ذكري ندارد ولي همينكه در اثر عوامل كوني و اسباب خارجي مثل اسباب زمين و آسمان و تربيت پدر و مادر و معاشرين تغييري پيدا ميكنند و مناسبت بيشتري با انسانيت پيدا ميكنند ظهور قوي‌تري از انسانيت و نور خداوند در آنها پيدا مي‌شود و همين قدر تعقل ميكنند كه خدائي دارند و اين تعقل از آن نور است نه از آينه و بسبب ظهور همان نور جزئي كم‌رنگ بآنها يعني بآن نور در اصطلاح انسان كوني گفته مي‌شود و اين همان است كه بسبب آن مكلف مي‌شوند و عرفا بآن عقل ميگويند و گفته مي‌شود كه تكليف بر عقل است و تا مثلا بچه بالغ نشود يا مجنون عاقل نشود تكليفي ندارد و مثل چنين عقلي و نوري از انسانيت در عامه مكلفين حتي در كفار و مشركين هم هست چنانچه خداوند ميفرمايد و لئن سألتهم من خلق السموات و الارض ليقولن الله [ص 21] يعني اگر از آنها بپرسي كي آسمانها و زمين را خلقت كرده البته ميگويند خدا و اين جواب از آن نور است نه از آينه و بعد از آنكه باين اندازه از انسانيت در كسي پيدا شد لياقت شنيدن خطابات را پيدا ميكند ولي زبان اين آسمان و زمين الكن است از اينكه خطاب فصيح‌تر و دقيقتري بكند و گوش اين انسانيت ضعيف سنگين‌تر است از اينكه چيزي بيش از اين بشنود و بايد زبان فصيح‌تر و گوياتري باشد و اصلاحي در اين گوش بعمل آيد كه خطاب خداوند از آن زبان بيرون بيايد و آن گوش اصلاح شده و شنوا شده بشنود اين است كه خداوند براي تكميل صنعت خود اسباب ديگري غير از اين اسبابهاي كونيه خلقت فرموده و آنها انبياء او هستند كه زبانهاي گوياي او هستند چه قابليت و مسكن انسانيت را در آنها بر وجه كمال قرار داده و نور خود يعني انسانيت را به نحو اكمل [ص 22] در آنها ظاهر فرموده و آن نور كه نور خداوند و صفت او است خود بيان همه اسماء و صفات و اراده و مشيت و خواسته خداوند است و بر همه واقف است و بيان آنها را بر نحو اتم مي‌نمايد مثل شعله كه مسكن نور آتش غيبي شده و آن نور واقف بر همه صفات آتش غيبي است و صفات او را بيان ميكند و همه را به روشني و گرمي كه صفت آتش غيبي است دعوت ميكند و همانطور كه مثلا نوري كه بر شيشه قرمز افتاده و از آن عبور كرده بر هر چه مي‌افتد دعوت به روشن شدن و قرمز شدن ميكند نور خداوند هم كه در قابليت انبيا افتاده و از آن بصورت دعوت عبور كرده و بخلق رسيده دعوت بانسانيت و اصلاح قابليت ميكند و شرايع انبيا قسمتي از آن دعوت باصلاح قابليت است و قسمتي از آن دعوت بانسانيت و اين دو دعوت كه بگوش قابليت‌هاي آن انسان‌هاي كوني مي‌رسد در [ص 23] آنها اثر ميكند و اول قابليت آنها را اصلاح ميكند يعني بشكل قابليت خود ميكند و خانه قابليت آنها را بشكل خانه انسان ميكند و آن نور انسانيت را در آنها جا ميدهد و آن قابليت‌هاي كونيه كه خداوند در آنها استعداد اطاعت را قرار داده اطاعت ميكنند و در نتيجه انسانيت بيشتر در آنها ظاهر مي‌شود و قدري شنواتر مي‌شوند باز دستور بالاتري مي‌رسد و اطاعت ميكنند و شنواتر مي‌شوند و روز به روز انسانيت آنها قوي‌تر مي‌شود و شبيه‌تر بانسانيت واقعيه مي‌شود و مي‌خواهد كارهاي انسان را بكند ولي در آن خانه‌اي كه منزل دارد يعني خانه حيوانيت ناطقه اگر ببيند كه اطاقهاي آن خانه مناسب اعمال انسانيت او نيست در صدد تغيير دادن آنها و مناسب نمودن آنها براي حاجت خود برمي‌آيد نديده‌ايد كسي كه سخي الطبع است و مهمان‌دوست است ولي [ص 24] اطاق منزلش تنگ است و جاي مهمانهاي او را ندارد اطاق تنگ را خراب و اطاق بزرگي مي‌سازد كه جاي مهمانهايش را داشته باشد و اگر توفيق چنين كاري را پيدا نكند ناراحت و معذب مي‌شود و از آن اطاق تنگ بدش مي‌آيد ، حال آن انسانيت هم كه در اشخاص پيدا مي‌شود همينطور است چون خودش از شعاع پيغمبران است و وجود خودش مخبر از خواهش ايشان و علم برضاي خداوند است بر طبق آن علم مي‌خواهد عمل نمايد و كارهاي آنها را مي‌خواهد بكند يعني بشرايع آنها مي‌خواهد عمل كند حال اگر بدن حيوانيت ناطقه او در مراتب ظاهره يا باطنه مناسب آن اعمال نباشد و بواسطه حياتي كه دارد در مقابل آن اعمال انساني مقاومت كند و بمناسبت كجيهاي ظاهره و باطنه خود بخواهد كج‌رفتاري كند و اطاعت نكند و باقتضاي عادت و طبيعت و شهوت و غضب و الحاد [ص 25] و شقاوت خود بخواهد راه رود آن انسانيت كه از روح خداوند است و مي‌خواهد اعمالش بر وفق محبت خداوند و اولياي او باشد در آن خانه معذب مي‌شود و مي‌ترسد كه اگر خود را رها كند و اطاعت تقاضاهاي آن حيوان چموش را بكند و عمل بمقتضاي خواهش آن بكند و خود را بشكل آن حيوان درآورد آن عمل و آن شكل كه بخود گرفته هميشه براي او بماند و زندان و جهنم او شود و چون مي‌داند كه خداوند عادل است و هر صورتي كه هر كس براي خود بگيرد همانرا جزاي او قرار مي‌دهد خوف از عدل خداوند بر او مستولي مي‌شود و خائف و گريزان مي‌شود و اين است آن علمي كه باعث خوف از خداوند است و اين همان صورت انسانيتي است كه از نور شارع است و از معاصي متنفر است و آنكه از معاصي و اطاعت نفس حيوانيه اماره بالسوء خائف نمي‌شود [ص 26] از نور شارع نيست و از ظل شيطان است و براي زياد كردن آن علم مثل همه امور عالم بايد رو باولياي خداوند نمود كه آن علم در آنها بالفعل است همانطور كه براي طلب آتش رو به شعله ميكنند كه آتش در آن بالفعل است و هر چه كه انسان بيشتر بفرمايشات شارع عمل كند نور شارع مقدس بيشتر در او ظاهر ميشود و علم او بيشتر ميشود و خوف از معاصي بيشتر بر او مستولي مي‌شود و از آنها روگردان مي‌شود و رو بجانب شارع كه اصل وجود انسانيت او از اوست و از نور اوست مي‌نمايد و از توجه باو قوت مي‌گيرد و اميدوار بفضل خداوند مي‌شود اين است كه فرموده‌اند خوف و رجاء دو بال مؤمنند كه بآن پرواز ميكند و قابليت خود را اصلاح ميكند و آنچه از خانه حيوانيت او كه مناسب اعمال انسان نيست و مناسب سكناي او نيست خراب ميكند و آنرا بر وجهي كه [ص 27] مناسب خانه انسان است بنا ميكند و اين است يك معني آنكه فرموده‌اند موتوا قبل ان تموتوا يعني بميريد قبل از آنكه مي‌ميريد ، يعني آن حيوانيت خود را كه گمان ميكنيد خانه شما است از آن خانه بيرون بيائيد و آن را خراب كنيد و بميرانيد و آن را مناسب خانه انسان بنا كنيد تا بتوانيد اعماليكه بشكل اعمال انسان است در آن خانه بجا آوريد و براي خود بدني از آن اعمال انساني بشكل بدن انسان بسازيد تا خداوند باقتضاي آن بدن روحي انساني از نور شارع مقدس كه از نور خداوند است در آن بدمد و بنور او زنده شويد چنانچه خداوند ميفرمايد استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم يعني استجابت كنيد براي خدا و رسول آنگاه كه ميخواند شما را بآنچه زنده ميكند شما را و تا آن روح در كسي پيدا نشده آن خوف و رجاهاي قبلي او [ص 28] همه بتكلف و زحمت است ولي تكلفي است كه بايد آنرا انجام داد تا بدن درست شود و بشكل بدن انسان شود نديده‌ايد كه بچه در رحم تا صورت او بصورت انسان نشود و همه اعضاي او درست نشود روح در آن دميده نميشود حال آن انسانيت كونيه هم كه در رحم آن حيوانيت ناطقه است تا شكلش بشكل انسان شرعي نشود و اعمال و رفتارش مثل آنها نشود روح انسانيت شرعيه در آن دميده نميشود پس راه تحصيل آن علم يعني انسانيت شرعيه اين است كه شخص خود را ولو به زحمت و تكلف هم هست بشكل انسان شرعي بكند كه قابليت و بدن او درست شود تا آن روح در او دميده شود و بعد از آن بي‌تكلف آن اعمال از او سر بزند و ظهور نور انسانيت در هر يك از مراتب نامي دارد در مرتبه آن مشاعر كه بآنها صورتها را ادراك ميكنيم نفس ناميده مي‌شود كه عمل آن علم است و علامت [ص 29] آن خوف است و در آن مرتبه كه بآن معاني را ادراك ميكنيم عقل ناميده مي‌شود كه عمل آن يقين است و علامت آن رجاء است و در مرتبه اعلي كه فوق صورت و معني و محيط بآن دو است حقيقت انسانيت ظاهر مي‌شود و بآن فؤاد ميگويند و عمل آن معرفت است و علامت آن محبت است و تا حقيقت انسانيت در كسي پيدا نشود همه علم و يقين‌ها و خوف و رجاهاي او مثل تن بي‌جانند ولي تا آن تن بي‌جان هم در اول درست نشود روح در آن دميده نمي‌شود و تحصيل آن روح در وسع كسي نيست و خداوند بايد آن را عطا بفرمايد و آنچه در وسع ما است و مكلف بآن هستيم تحصيل تن است يعني تحصيل خوف و رجاء ولو بر وجه مجازي باشد و اين تن پس از درست شدن زبان دعائي مي‌شود كه آن روح را از خداوند مي‌طلبد و خداوند هم بر حسب وعده خود كه فرموده ادعوني [ص 30] استجب لكم يعني مرا بخوانيد استجابت ميكنم براي شما ، دعاي تن را مستجاب ميفرمايد و روح انسانيت و معرفت در آن ميدمد و ديگر همه اعمال انسانيت كه از جمله آنها خوف و رجاء است بي تكلف از او سر ميزند پس ابتداءاً بايد تحصيل خوف و رجاء را نمود و دوست مي‌دارم كه در اين مقام عين فرمايشات مولاي بزرگوار اعلي الله مقامه را كه در كتاب مبارك طريق النجاة مرقوم فرموده‌اند اگر چه مفصل است براي شما كه ان شاء الله قصد عمل داريد ترجمه نمايم تا در طي اين طريق بر بصيرت باشيد .

فرموده‌اند : پس طريق تحصيل خوف تفكر در آيات آفاق و انفس است تا آنكه علم بمقتضيات پيدا كند و قرائت قرآن و مطالعه اخبار عترت سلام الله عليهم است و اطلاع يافتن بر احوال امت‌هاي هلاك شده و بر آنچه بسبب آن هلاك شدند و احوال قيامت و [ص 31] اهوال ( ترسهاي ) آن و آنچه كه براي معصيت‌كاران فراهم شده است باخبار مخبرين صادق ( يعني پيغمبر ص و ائمه ع ) و نظر كردن در اخبار وارده در نار و صفات جهنم و انواع عذاب آن و آنچه مهيا شده است در آن و تدبر نمودن در نفس ( يعني نفس اماره بالسوء ) و احوال آن و مخالفت آن با دوستان خدا و اولياء او و اتصاف آن بصفاتي كه ضد صفات خداوند هستند پس هر گاه مداومت كند انسان بر آن و بنفس خود خوف را تلقين كند و آن را وادار به ترس و گريه كند و آن را بترساند نفس مي‌ترسد تا آنكه ترس ملكه آن مي‌شود و اين ( يعني اين كارها ) از چيزهائي است كه خداوند آنها را در صنع آن قرار داده و آن را قادر بر آنها قرار داده پس چون عادت كرد نفس بآن خداوند روح علم كه خائف و گريزان است در آن قرار مي‌دهد [ص 32] تا آنكه در آن بالفعل مي‌شود پس خوف طبعا از او صادر مي‌شود و طبعا از معاصي مي‌گريزد و احداث اين روح از صنع نفس نيست و همانا از صنع خداوند است پس هر گاه نفس بآنچه در قدرت او است عمل كند و قابليت را اصلاح كند پس تعويقي در صنع خداوند نيست و خلق ميفرمايد آنچه را كه آن از صنع او است بدون مهلت و من يرد الله ان يهديه يشرح صدره للاسلام يعني كسي كه خداوند مي‌خواهد او را هدايت كند ميگشايد سينه او را براي اسلام ، و يهديهم ربهم بايمانهم يعني هدايت ميكند آنها را پروردگارشان بايمانشان .

و طريق تحصيل رجاء تفكر در آيات آفاق و انفس است تا يقين بمقتضيات حاصل كند و قرائت قرآن و اخبار عترت طاهره و آنچه وعده فرموده‌اند به جميل مؤمنين را و دوستانشان را و تدبر كردن درباره كساني كه [ص 33] نجات يافتند بچه نجات يافتند و مشاهده كردن فضل را كه شامل او بوده است از ابتداي كينونتش تا آن وقتش و نظر كردن در اخبار وارده در عفو او ( خداوند ) و فضل او بر مؤمنين و گذشت او و آمرزش او و احوال بهشت و صنوف نعيم آن و لذات آن و آنچه كه در آن مهيا شده است براي آنها .

و طريق تحصيل حبّ نظر كردن در احسان خداوند است باو اولا چون دلها جبلي آنها قرار داده شده كه هر كه را كه بآنها نيكي كرده دوست بدارند و هر كه را كه بآنها بد كرده دشمن بدارند پس تفكر در انوار خداوند و جمال او و حسن خلقت او و حكمت او و حسن آنچه بآن دعوت فرموده و حسن اولياء او و انبياء او و كمالات او چون قلوب جبلي آنها قرار داده شده كه جميل و كامل را دوست بدارند .

و بدان كه معرفت و دوستي و تقرب از عمل فؤاد است [ص 34] و آنچه كه ماسواي فؤاد از مراتب هر گاه تحصيل كند مثل آن را ( يعني معرفت و دوستي ) با رياضت و مشقت و تطبع پس آن معرفت و دوستي و تقرب نيست و آنها فقط صورتهائي هستند همانطور كه اگر الاغ به مكه برده شود الاغ قصد مكه را نكرده و حج نكرده و براي آن ثواب رفتن بمكه نيست اگر چه صورت عملش رفتن بمكه است مثل رفتن انسان و ثواب بالذات براي راكب است و اگر الاغ هم بچيزي نائل شود آن بالعرض و بالتبع است و يقين و رجاء و طلب و عبادت پروردگار و كسب بهشت از شأن عقل است و عمل اوست و نفس اگر چه تطبع بآن پيدا كند و همه اينها ملكه او شود عمل او يقين و رجاء و طلب و عبادت و كسب نيست و فرق بين عمل نفس و عمل عقل همانطوري است كه مثل زديم و مثل تراشيدن چوبي است بشكل مار و آن ماري نيست و نه سم دارد [ص 35] و نه حيوة و فقط بت تراشيده‌اي است كه نه ضرر ميرساند نه نفع مي‌دهد و اگر در اثر اين تطبع بچيزي نائل شود بالعرض و بالتبع است ، و علم و خوف و فرار شأن نفس است و آن از شأن جسم نيست پس اگر آن را مصور باين صورت كردي صورت آن علم و خوف و فرار نيست و فقط شكلي است صنمي نمي‌بيني كه هر كس رنگش را با زرير ● زرد كند و تف كند تا آنكه دهنش و لبهايش خشك شود و اعضاي خود را بسرعت بلرزاند و بدود و خود را در هر قدمي بر زمين بيندازد و اظهار بهت بكند او ترسان و دهشت‌زده نيست و هراينه دهشت و خوف امري طبعاني نفساني است و صورت ساختگي نيست و اگر انسان زبانش مثل طوطي تكلم بعلم بنمايد عالم نيست و فقط عالم كسي است كه تصور علم را بكند و معني [ص 36] آنچه ميگويد بفهمد و همچنين اگر انسان روزش را روزه بگيرد و شبش را قائم باشد و مثل زن بچه‌مرده گريه كند و تمام شبش را ايستاده قرآن بخواند و در مقابر سكني كند و از آبادي فرار كند عابد نيست و فقط عابد عقل است پس اگر عقل باشد او عابد است و اگر نه ثوابي براي او نيست اگر چه بعض راحت باو در دنيا برسد و همچنين صاحبان نفوس هر گاه اين اعمال ( يعني اعمال عقل ) را بكنند و با مجادلات خود بعض صورتهاي يقين را تحصيل كنند و اثبات فضل براي خداوند سبحانه بكنند و اثبات وجوب طلب را بكنند و تكلف بكنند آنها عابد نيستند و مشاهده فضل را نكرده‌اند و از اهل يقين نيستند و اين است و جز اين نيست كه يقين آنها بسبب بريده شدن دليل آنها است و اگر طريق و شبهه و احتمالي پيدا كنند ريبه ميكنند و در حالات منتقل مي‌شوند [ص 37] از يقين بزعم خود به شك پس به ظن پس به وهم و همه اينها بآن جهت است كه عقل ندارند و آن ( يقين آنها ) سايه مرغ است در زمين و حال آنكه مرغ در هواست پس باين جهت لذت طاعت و ذكر و قرآن را احساس نميكنند اگر چه در دهن خود آنها را مي‌جوند و لذت رجاء را احساس نميكنند و بت لذت نشستن بر تخت را احساس نميكند اگر چه بر روي تخت جالس باشد و همچنين صاحبان نفوس و علوم لذت يقين و عبادت و رجاء را احساس نميكنند چگونه و حال آنكه بتكلف آنها را بجا مي‌آورند و در آنها بتعب مي‌افتند و چه لذتي است در كلفت و براي آنها ثوابي نيست و اگر چه بالتبع نصيبي بآنها برسد و همچنينند صاحبان عقول اگر چه تكلف معرفت و حب و قربت و ايثار محبوب و اعراض از غير او را بنمايند و همه عمر را در خدمت او و توكل بر او [ص 38] و رضا و تسليم براي او و هر چه كه شأن فؤاد است صرف كنند همه آنها دميدن در غير ضرام است ( يعني بي‌فايده است ) و اجري و ثوابي براي آن نيست مگر چيز كمي و آنچه را كه تحصيل كرده معرفت و دوستي و قربت و ايثار نيست و اين است و جز اين نيست كه آن بمنزله آن است كه بدن را بصورت شخص ترسان درآورند و حال آنكه خائف نباشد آيا نمي‌بيني هر كس چشمش را از خواب منع كند و نظرش را فقط بشخصي بكند و عمداً ترك خوردن و نوشيدن را بكند تا آنكه بدنش لاغر شود و رنگش زرد شود و چشم از او برنگرداند و مثل سايه ملازم او باشد و هر ساعت آه بلندي بكشد و اهل و اولاد و همه دوستانش را عمداً ترك كند و نظرش را تنها بآن شخص بيندازد او دوست و عاشق آن شخص نيست مادام كه در نفس او حب غالبي كه به ته قلبش رسيده [ص 39] باشد نباشد و همچنين است نفس يا عقل هر گاه بصورت حب خود را درآورند يا بصورت معرفت و بالفاظ آن سخن بگويند و پروردگار خود را بر هر چيز ترجيح دهند واقعا دوست و عارف و ايثاركننده براي خداوند سبحانه نيستند و آن طبع فؤاد و شأن و سجيه آن است فؤاد اگر در كسي باشد اين امور در او به نحو حقيقت هستند و اگر نه آنها بر نحو صفتند عبرت بگير از قول خداوند تعالي قالت الاعراب آمنّا قل لم‌تؤمنوا و لكن قولوا اسلمنا و لمايدخل الايمان في قلوبكم يعني گفتند اعراب ايمان آورديم بگو ايمان نياورده‌ايد و لكن بگوئيد اسلام آورديم و هنوز داخل نشده است ايمان در دلهاي شما و مدح فرموده قومي را كه روح الايمان در آنها بتحقق پيوسته پس فرموده اولئك الذين كتب في قلوبهم الايمان و ايدهم بروح منه يعني آنهايند [ص 40] كه نوشته در دلهاي آنها ايمان را و تأييد فرموده آنها را به روحي از خودش و فرموده انما يتذكر اولوا الالباب يعني اين است و جز اين نيست كه متذكر مي‌شوند صاحبان فؤاد و فرموده ان في ذلك لذكري لمن كان له قلب يعني در اين ( قرآن ) تذكري است براي كسي كه براي او قلب است پس درجه پائين هر گاه متصف بصفت بالا شود با كوشش مسلم ناميده مي‌شود هر گاه اسلام آورد و مطيع شود و مؤمن نيست و همانا ايمان طبع روح الايمان است لاغير فان تابوا و اقاموا الصلوة فاخوانكم في الدين و مواليكم يعني پس اگر توبه كردند و برپا داشتند نماز را پس برادران شما هستند در دين و موالي شما هستند پس بفهم و مجاهده كن در اصلاح قابليت كه ترا ممكن است و صنع تو است تا آنكه عطا بفرمايد خداوند بتو آنچه را كه در صنع او است و ضمانت آن را كرده ، [ص 41] پس اي حبيب من باين جهت نفع نمي‌برند اغلب مردم بعلومشان و اظهار خوفشان و به يقينشان و اظهار اميدشان و به معرفت‌هايشان و اظهار محبتشان و صورت علم آنها موجب خوفي نمي‌شود و صورت يقينشان موجب رجائي نميشود و صورت معرفتهايشان موجب حبي نميشود ابداً ابداً و نيستند آنها در اين كارهايشان مگر مثل طوطي يا مثل نقش در ديوار و بت ، خدايا از تو سؤال ميكنم بحق حقت و بحقيقت اولياءت صلواتك عليهم اجمعين كه محقق كني در ما علم بخودت را و يقين در تو را و معرفت براي تو را و ملحق كني ما را به نيكان يا ارحم الراحمين چه بسيار صنمي كه تراشيديم و چه بسيار صورت بي‌معنائي كه نقش كرديم آن را پس عُجب كرديم بآن عجب كردني و طغيان كرديم بآن طغيان كردني و فخر كرديم بآن فخر كردني و مثل الذين كفروا اعمالهم كسراب بقيعة يحسبه [ص 42] الظمآن ماءا حتي اذا جاءه لم‌يجده شيئا و وجد الله عنده فوفاه حسابه و الله سريع الحساب يعني مثل آنها كه كافر شدند اعمال آنها مثل سرابي است در بياباني كه تشنه آن را آب مي‌پندارد تا آنگاه كه نزد او بيايد نمي‌يابد آن را چيزي و مي‌يابد خداوند را نزد آن پس مي‌پردازد حساب او را و خداوند سريع الحساب است ، و ما اگر چه كافر بخداوند عزوجل نشده‌ايم بكفر انكار ، كفران نعمت او را كرده‌ايم و او را شكر نكرده‌ايم بحق شكرش پس اعمال ما مثل سراب است يا كرمادٍ اشتدت به الريح في يوم عاصف لايقدرون مما كسبوا علي شئ يعني مثل خاكستري است كه باد شديد بر آن وزيده است در روز تندبادي قادر نيستند از آنچه كسب كرده‌اند بر چيزي ، خدايا عفو كن عفو كن كمك كن كمك كن انظر [ص 43] كيف زين للناس اعمالهم فيعملون السيئات و يحسبون انهم يحسنون صنعا يعني نظر كن چگونه زينت داده شده براي مردم كارهاي آنها پس بجا مي‌آورند سيئات را و مي‌پندارند كه خوب كاري ميكنند ، پس كسي كه كارهاي خوب او بد باشد چگونه است حال كارهاي بدش كسي كه حقيقت‌هاي او ادعا باشد چگونه مي‌باشد حال ادعاهاي او ، خلاصه آن چيزي كه خداوند در صنع ما قرار داده تراشيدن اين بتها است و تصوير اين نقوش است بر ظواهرمان براي اصلاح قابليت و اما عطاي حقايق پس آن از شأن خالق خلايق است پس ما اگر آنچه در وسع و امكان ما است بسازيم و آنهم بحول خداوند است اميد پيدا ميكنيم بخداوند بر حسب وعده او كه بسازد آنچه را كه در وسع او است و غير او قادر بر آن نيست چون مانعي و عذر و عايقي از طرف او [ص 44] نيست و اگر چه اختيار دارد كه عطا يا منع فرمايد و كسي حقي بر او ندارد و لكن در خداوند بخل نيست و مانعي از طرف او نيست چنانچه مي‌بيني مولود وقتيكه در شكم مادرش بصورت بدن تامي درآمد خداوند آنرا خلق ديگري خلق ميكند و ايجاد روح در آن ميفرمايد و چون متولد شود در حالي كه تام و كامل باشد ايجاد ميفرمايد در آن نفس ناطقه را ، پس همچنين است هر گاه اصلاح كردي ظاهرت را به پيروي از دعوت‌كنندگان بحق صلوات الله عليهم و خود را بصورت آنها درآوردي خداوند باطن تو را اصلاح ميفرمايد و خلق ميفرمايد در تو روح الايمان را يهديهم ربهم بايمانهم يعني هدايت ميفرمايد آنها را پروردگار آنها بايمانشان همانطور كه خلق فرموده در معصيت‌كاران روح كفر و لعنت و قساوت را و فرموده بكفرهم لعناهم و جعلنا قلوبهم قاسية [ص 45] يعني آنها را لعنت كرديم بسبب كفرشان و دلهاي آنها را سخت قرار داديم و ظاهر صالح زبان سؤال‌كننده‌اي است از خداوند اصلاح باطن را قل مايعبؤ بكم ربي لولا دعاؤكم يعني بگو اعتنا نميفرمايد بشما پروردگار من اگر نباشد دعاي شما ادعوني استجب لكم ان الذين يستكبرون عن عبادتي سيدخلون جهنم داخرين يعني بخوانيد مرا استجابت ميكنم براي شما هراينه آنها كه كبر مي‌ورزند از عبادت من داخل جهنم خواهند شد در حالي كه ذليلند و اذا سئلك عبادي عني فاني قريب اجيب دعوة الداع اذا دعان فليستجيبوا لي و ليؤمنوا بي لعلهم يرشدون يعني هر گاه سؤال كنند از تو بندگان من درباره من پس من نزديكم اجابت ميكنم دعوت دعاكننده را هر گاه بخواند مرا پس استجابت كنند براي من و ايمان بياورند بمن تا هدايت يابند ، [ص 46] پس قرار داده است دعا كردن را استجابت دعوت خودش جل جلاله جائي كه فرمود ادعوني و خداوند اجل از آن است كه تو استجابت دعوت او را بكني و او استجابت دعوت تو را نفرمايد و حال آنكه امر فرموده است بتصديق اينكه او اجابت ميفرمايد و فرمود فليؤمنوا بي پس تصديق نكردن كفر باو است و قرار داده است ثمره تصديق و ثواب آن را هدايت پس كسي كه تصديق نكند او اهل ضلالت است پس چاره نيست براي ما كه اطاعت آل‌محمد عليهم السلام را بكنيم و خود را بصورت ايشان كنيم تا اينكه عطا بشود بما بر حسب خودمان از روح آنچه عطا شده به ايشان بر حسب خودشان ان كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله يعني اگر خداوند را دوست ميداريد پس پيروي مرا بكنيد خداوند شما را دوست مي‌دارد ان تتقوا الله يجعل لكم فرقانا [ص 47] يعني اگر تقواي خداوند را پيشه گيريد قرار ميدهد براي شما فرقاني پس بفهم اي حبيب من راشداً موفقاً .