[ص 1]

رساله در رد باب مرتاب

كه بخواهش مرحوم ناصرالدين شاه مرقوم فرموده‌اند

از تصنيفات عالم رباني و حكيم صمداني

مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان كرماني اعلي الله مقامه

[ص 2] بسم الله الرحمن الرحيم

ثناي بي‌حد خداوندي را تعالي شأنه بايست كه بقدرت كامله خود خلق را از مكمن عدم بعرصه وجود آورد و بحكمت بالغه اختلاف در ميان صنوف خلق قرار داد پس بعضي را عالي و بعضي را داني و بعضي را شريف و بعضي را وضيع و بعضي را دانا و بعضي را نادان و بعضي را غني و بعضي را محتاج آفريد تا جميع خلق بهم پيوسته باشد و رشته خلق از هم نگسلد و اين پيوستگي دليل يگانگي او باشد و ستايش لاتعد نبيي را صلي الله عليه و آله شايست كه او جلوه توحيد و ظهور تفريد است و ترجمان رضا و غضب خداي مجيد و حكم از جانب او در عباد و خليفه او در بلاد و اعظم اسباب پيوند است و خدا را بنده و ماسوي را خداوند است و درود نامعدود آل او را زيبنده است كه اركان عرصه ايجادند و اوتاد عباد و بلاد بي‌عنايتشان بنياد عالم بر باد است و بدون حفظ ايشان اوضاع جهان را فساد و نكوهش بي‌پايان جمعي را درخور [ص 3] است كه حق را دشمنند و دين حق را رهزن گمراه‌كننده عبادند و فتنه و آشوب بلاد عليهم لعائن الله الي يوم التناد .

و بعد چون صادر شد فرمان قدر هم‌عنان و حكم قضا توأمان از مصدر ابهت و جلالت اعلي‌حضرت ناهيد عشرت كيوان رفعت خورشيد رايت بهرام صولت مشتري سعادت اقدس ارفع همايون شهنشاه اعظم و مالك الرقاب افخم ظل الله في الارضين و مظهر جلال الله في العالمين اعني سلطان سلاطين زمان و خاقان خواقين جهان مالك رقاب امم و شهنشاه عرب و عجم حامي شريعت محمدي و ناصر طريقت مرتضوي السلطان بن السلطان بن السلطان و الخاقان بن الخاقان بن الخاقان السلطان ناصرالدين شاه غازي لازالت اعمدة فساطيط جلاله مرفوعة و اطناب خيم سلطانه مشدودة و سيفه لرقاب اعداء الدين قاطعا و ضياء نصرته لجنود الحق ساطعا كه بنويسم رساله مختصري در بيان احوال طايفه ضاله مضله متحيره تائهه معروف ببابيه كه در اين ايام در هر گوشه و مقام پيدا شده‌اند و بطمع رياست اسم ملتي بر خود گذارده و بي‌خردي را پيش‌نهاد خود كرده مردم را بسوي خود ميخوانند و در ميان عباد و بلاد فساد و قتل و غارت مينمايند و بعضي از راه ترس از سياست بگوشه خزيده و در خفيه مردم را بسوي خود خوانده و بنياد ملت را ميخواهند براندازند و اعلام كفر خود را افرازند چون در اين [ص 4] دولت معدلت‌آرا بدون سندي ظاهر و فسادي باهر در دفع كسي نميكوشند و آنرا از عدل نمي‌شمرند آنانكه در خفيه بودند از سياست محفوظ ماندند و شكوك و شبهات دلهاي ايشان را فرا گرفته و جمعي ديگر را هم گمراه ميكردند و سياست بدون حجت هم از عدل نبود و رفع شكوك و شبهات از دلها خدمت علما و حكما بود پس رأي بيضا ضياء بر آن قرار گرفت كه حقير رساله تصنيف نمايم در اثبات قبايح عقايد و اعمالشان و فساد طريقه و افعالشان و واضح سازم كه اين طايفه ضاله گمراهند و از دين خدا عري و بريند بطوري كه اگر انصاف دهند بفهمند و حجت خداوندي بر ايشان واضح شود پس اين حقير فقير داعي دوام دولت قاهره هم شروع كردم بتأليف اين رساله شريفه و اميد از فضل خداوند مجيد چنان است كه پسند طبع مشكل‌پسند حضرت شهرياري افتد و كتابي وافي و كافي شود براي هدايت آناني كه قابل هدايتند و حجتي قاطع باشد براي آناني كه منافقند و مرتب ساختم آنرا بر مقدمه و چند بابي و خاتمه .

مقدمه در مطالبي است كه تقديم آنها در اين كتاب لازم است و در آن چند فصل است :

فصل بدان كه محبت هر نفسي وجود خود را جبلي نفس است و مي‌بينيم كه هر چيزي كه با چيزي موافقت دارد محبوب او ميشود [ص 5] و بديهي است كه چيزي موافق‌تر از خود شخص با شخص نيست پس محبوبترين چيزها در نزد انسان نفس انسان است پس هر چه او را قوت دهد و او را حفظ كند طالب او ميشود و از وصول باو لذت ميبرد و هر چه او را ضعف دهد يا او را هلاك كند از او متنفر است بالفطرة و از وصول باو متألم ميشود پس از اين جهت هر كسي طالب بقا و سلامتي است و گريزان از فنا و ابتلاست و اين را هر كس در جبلت خود علانيه مي‌بيند پس همين كه انسان صاحب هوش عاقل باهل اين عالم نظر كند و اين اختلاف مذاهب و ملل و نحل را بشنود و بشنود كه هر يك مدعي نجات براي خودند و هلاك براي غير خود و آخرتي و جنتي و ناري ذكر ميكنند و هر يك ميگويند ما در سراي جاويدان ابدا منعميم و هر كس مخالفت ما كند هالك است و ابدا معذب است بر خود حتم ميداند كه پي‌جوئي اين سخنها را بكند و بحكم موعظه حسنه ميگويد كه اگر واقعا هيچ آخرتي نيست و همين موت دنياوي است كه پي‌جوئي كردن من ضرري بجائي ندارد آنكه از صبح تا شام سخنهاي بي‌فايده مي‌سرايم و بجاهاي بي‌ثمر ميروم حال از اين سخنان ميگويم و بمواضع علم اين مطالب ميروم و اگر آخرتي هست احتياط خود را كرده‌ام و طلب حفظ جان خود از آفات كرده‌ام پس من نبايد در اين كار اهمال كنم وانگهي كه غفلت مرگ هم [ص 6] از پي است و بسا آنكه مرگ غافل دررسد و من اسباب نجات خود را نفهميده بروم و هلاك شوم پس نهايت جد و جهد را بعمل ميآورد و سعي بليغ در طلب نجات خود مينمايد و هر كلمه حقي را كه فهميد و يقين كرد و دانست كه آن كلمه از اسباب نجات اوست و خلاف آن از اسباب هلاكْ آن كلمه را مانند جان شيرين بايد در بر گيرد و او را عزيز دارد و از جميع دنيا و مافيها آنرا محترم‌تر دارد زيرا كه همه دنيا سراب است و آن آب اگر چه يك قطره باشد پس هر كلمه حقي را كه انسان بيابد بايد آنرا گوهر گران‌بهائي داند كه در مشرق و مغرب عالم نظير ندارد و نعمتي بزرگ شمرد و آنرا حفظ كند چنانكه جان شيرين خود را حفظ ميكند و آنرا بعبث از دست ندهد و بهر بهائي نفروشد و حرمت آن كلمه را بدارد زيرا كه انسان هر چيزي را كه حرمت نداشت و بآن بي‌اعتنائي كرد از دستش ميرود و از اسباب حفظ و حرمت آن آنست كه گوش بدشمن آن كلمه كه شكوك و شبهات باشد ندهد و آنها را بر آن مستولي نسازد و عمل بمقتضاي آن بنمايد كه اگر عمل بمقتضاي علم نكردي آن علم از دست خواهد رفت پس هر كس كلمه حقي را كه از اسباب نجات است يافت بايد آنرا حرمت دارد يعني بمقتضاي آن عمل كند و فرمان آنرا ببرد و آنرا حفظ كند از شر اعداي آن كه آن شكوك و شبهات باشد و الا [ص 7] اسباب نجات خود را از كف داده و با جان خود خصمي كرده و چون تو آنرا حفظ نكردي آن هم حفظ تو نخواهد كرد و تو را واگذاشته از پي كار خود ميرود ، حال از جمله كلمات حقه كه از جمله واضحات شده و ما در اين كتاب در صدد بيان و شرح آن با دليل و برهان نيستيم كلمه توحيد خداوند و معرفت پيغمبر او كه محمد بن عبدالله است صلي الله عليه و آله و ولايت ائمه اثني‌عشر سلام الله عليهم اجمعين ميباشد زيرا كه روي سخن با مسلمين و شيعيان است پس آدمي كه مذهب تشيع را اختيار كرده و حق دانسته اين سه كلمه را كه توحيد و نبوت و امامت باشد بايد چون جان شيرين در بر گرفته و حفظ و حراست آنها را نمايد و حرمت آنها را بدارد و بهر لهو و لعبي از آنها منصرف نشود و هر چه منافي آنهاست از آن گريزان باشد و هر چه موافق آنهاست بآن متمسك شود و با اين سه كلمه ابدا بازي نكند و در حفظ و حرمت آنها اهمال نورزد زيرا كه در آن هلاكت ابدي جان است و اگر شخص اينها را يقين ندارد پس اول برود از پي تحصيل توحيد پس نبوت و پس از آن امامت و براي معرفت آنها كتابي ديگر بحكم محكم پادشاه دين‌پناه روحنا فداه سابقا الحمد لله نوشته شده و چاپ شده و در آفاق منتشر شده و در اين كتاب سخن با كسي است كه صاحب يقين در مذهب اثني‌عشري شده است .

[ص 8] فصل بدانكه احدي را از خداوند عالم خبري نيست زيرا كه او در غيب الغيوب ازليت خود است و حوادث باو راهي ندارند كه او را به‌بينند يا از او چيزي بشنوند مگر آنكه او كسي را برگزيند و او را در كمال بمقامي رساند كه قابليت تلقي از خداوند عالم پيدا كند و انوار و اسماء و صفات و افعال خداوندي براي او منكشف شود و او براي خلق اظهار نمايد و سخن از خداوند باو رسد و او بساير خلق رساند و او حال محمد بن عبدالله است صلي الله عليه و آله مسلما و حاجت باثبات نبوت و سبق رتبه او نداريم هر كس پا بدايره اسلام گذارده اشرفيت او را از كاينات ميداند و اول مخلوقات بودن او براي او ظاهر است پس اوست واسطه اعظم ميان خدا و خلق و هر چه او بيان كند از خدا همان متبع است پس خداوند او را برگزيد از ميان بندگان خود و او را بشرف قرب خود مشرف گردانيد و بحليه انوار و اسماء و صفات خود محلّٰي گردانيد و او را بسفارت بسوي خلق خود فرستاد و او را قائم‌مقام خود كرد پس خدا خداي خلق است و او خداوندگار اگر دست از خدا كوتاه است بدامن خداوندگار ميرسد پس از اين جهة اطاعت او اطاعت خدا شد و معصيت او معصيت خدا و بيعت با او بيعت با خدا و مخالفت او مخالفت خدا و حب او حب خدا و بغض او بغض خدا و معرفت او معرفت خدا و انكار او انكار خدا چرا كه [ص 9] اوست پيدائي خدا در ميان خلق آنچه او بفرمايد همان فرمان خداست و در زمان حضور آن بزرگوار شنيدن فرمان آسان بود و بمشاهده و عيان ممكن بود كه سخن از او بشنوند و اما در زمان فقدان آن بزرگوار قائم‌مقام در حجيت و خليفه و جانشين او عترت طاهره او و سنت جامعه اسلام است كه پيغمبرِ قولي است در ميان خلق و قائم‌مقام خداست و خليفه خداوند رد بر آن رد بر خداست و قبول از آن قبول از خدا و اطاعت آن اطاعت خدا و عصيان آن عصيان خدا و عامل بآن عامل برضاي خدا و مخالفت‌كننده واقع در غضب خدا بجهت آنكه مراد از سنت جامعه آن حضرت يقينياتي است كه از او مانده است در ميان امت و داخل بديهيات است كه قول اوست و الحمد لله رب العالمين بسياري از چيزها هست كه داخل يقينيات است و از جمله بديهيات كه از سنن آن بزرگوار است و هيچ عاقلي را گزيري از آن نيست بلكه بسياري از آن براي ساير ملل هم ظاهر شده است كه يقينا از دين آن بزرگوار است پس آن سنتهاي يقيني كه از آن حضرت مانده آنها خداوندگار قولي است براي اين امت و بمنزله محمد بن عبدالله است صلي الله عليه و آله و خليفه است در روي زمين و كلام الله و رضاء الله و حكم الله است و حرمت آن لازم است مانند حرمت خدا و رسول و تصديق آن تصديق خدا و رسول است و تكذيب آن تكذيب خدا و رسول [ص 10] و كساني كه اقرار برسول الله صلي الله عليه و آله ميكنند و لكن سنت جامعه را تكذيب ميكنند مكذب رسول الله ميباشند حقيقة و كافرند حقيقة و از اسلام عري و بريند حقيقة پس آن كس كه بگويد مثلا كه اشهد ان محمدا عبده و رسوله و بگويد شراب حلال است معلوم ميشود كه اين شخص منكر حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله بلا تأمل و كافر و مرتد است چرا كه تكذيب سنت جامعه را كرده و سنت جامعه خليفة الله في الارضين است و خليفه رسول رب العالمين است و مكذب آن مكذب خدا و رسول است اگر چه از روي نفاق اقرار بنبوت بنمايد پس براي هر كس كه متدين بدين اسلام است و مقر بخدا و رسول است لازم است كه متمسك باين خداوندگار قولي باشد پس كساني كه ادعاي اسلام ميكنند ولي بر خلاف ضروريات سنت جامعه ديني ميورزند و انكار سنتي از سنن بديهيه را مينمايند از ملت اسلام عري و بريند اگر چه از روي نفاق اظهار اسلام كنند بلكه كسي كه شك كند در كفر چنين كسي آن هم كافر است چرا كه شك كرده است كه آيا منكر رسول صلي الله عليه و آله كافر است يا نه و اين شك در رسول الله صلي الله عليه و آله است و اما آنچه از اين دين بحد جامعيت نرسيده باشد و يقيني نباشد كه گفته رسول خداست صلي الله عليه و آله يا نه و كسي انكار آن كند كافر نميشود چرا كه يقيني [ص 11] نيست كه از حضرت رسول باشد و انكار آن انكار رسول نميشود و انكار خدا نميشود و از اين جهة مسائل علميه در ميان علما هميشه موضع خلاف بوده و هر يك انكار بر ديگري ميكرده و رد بر هم ميكرده‌اند و معذلك همه يكديگر را مسلم بل مؤمن بل عادل هم دانسته‌اند و تكفيري و لعني براي يكديگر نميكرده‌اند تا در اين زمانها كه در ميان عوام جهال شايع شده كه بمحض آنكه كسي يك مسأله فقهي خلاف فتواي فقيه متشخص گويد فرياد ميزنند كه فلاني خلاف كرده و از مذهب بيرون رفته و مخالفت علما كرده و قدح در علما نموده و كافر شده و بر همين وتيره جمعي كثير از مسلمين را تكفير كرده خون ايشان را مباح كرده‌اند و غارت مال ايشان را حلال دانسته‌اند و هيچ فكر نميكنند كه من حفر بئرا لاخيه وقع فيها آنكس كه تكفير ميكند مقر بتوحيد و رسالت و آخذ بما جاء به النبي صلي الله عليه و آله و مؤمن و متقي و خائف من الله را بمحض اين خيال او خود از ضرورت اسلام بيرون رفته و بر خلاف جميع علماي شيعه رضوان الله عليهم مذهبي اختيار كرده پس هر كس مخالفت كند سنت جامعه نبوي را مخالفت كرده خدا و رسول را و هر كس در مسائل نظريه چه فرعيه عمليه باشد و چه اعتقاديه خطائي كند كافر نميشود البته .

[ص 12] فصل بدانكه سنت جامعه ضروري اسلام يا مذهب نه آن است كه جميع اهل اسلام يا مذهب از سياه و سفيد و بزرگ و كوچك و زن و مرد چنان گويند و در آن جهلي براي احدي نباشد زيرا كه چه بسيار كوهستاني يا اهل بوادي و قرٰي پيدا ميشوند كه نميدانند نماز ظهر مثلا چند ركعت است بلكه نمي‌دانند كه نماز ظهري هست با وجودي كه نماز ابده بديهيات اين دين است بلكه ضروري آن مسأله‌اي است كه در ميان عقلاي مذهب و اعتناكنندگان بدين بديهي باشد خواه ضعفا و جهله آنرا بدانند و خواه ندانند و بحدي در ميان عقلا شايع باشد كه اهل اعتناي بدين آنرا بطور يقين از رسول خدا بدانند و بآن عمل كنند و هر كس كه آنرا نداند آنرا بي‌اعتنا بدين دانند و مقصر در معرفت شمرند و اگر اتفاق جميع اقويا و ضعفا شرط بود هيچ مسأله‌اي از ضروريات نبود حتي نبوت محمد صلي الله عليه و آله چرا كه آن دختر نه ساله كوهستاني بسا آنكه نميداند پيغمبر كيست بلكه چيست پس مناط شيوع مسأله است در ميان اهل ملت سلفا و خلفا بحدي كه جميع اعتناكنندگان بآن يقين كنند و مخالفت كننده را جاحد شمرند مثل آنكه وجود كلكته چنان بديهي شده است از براي اهل ايران كه هر كس منكر وجود كلكته شود او را سفيه شمرند با وجودي كه بسا آنكه در ايران [ص 13] جماعتي باشند كه نام كلكته در مدت عمر بگوش ايشان نخورده باشد معذلك براي ارباب هوش يقيني شده و هر كس معاشر ارباب هوش باشد و انكار كند البته از زمره عقلا و بي‌غرضان نيست و البته از اهل غرض است و مخفي نماناد كه ضروريات اسلام هم تدريجي است و نه اين است كه جميع ضروريات از روز اول صدور تا كنون هميشه ضروري بوده بلكه در اول صدور از رسول نميدانستند مگر بعضي كه شنيده بودند يا آنكه بتواتر بايشان رسيده بود و خورده خورده امر بديهي در ميان جميع اعتناكنندگان شده پس غسل جنابت را مثلا در اول امر كه حضرت رسول صلي الله عليه و آله قرار دادند نميدانست مگر كسي كه شنيده بود يا يقين كرده بود و باقي مردم معذور بودند اگر انكار ميكردند حكم بكفر ايشان نميشد و آن منكران منكر خدا و رسول نبودند و پس از آنكه در ميان اعتناكنندگان بدين شايع و ضروري و بديهي شد آن وقت منكر آن منكر خدا و رسول و كافر شد پس امر خورده خورده شايع شده و مدار حصول يقين است بر عامه اعتناكنندگان بدين پس اگر امروز دختر نه ساله در كنج كوهي ابدا نداند غسل جنابت را و انكار نمايد او مكذب خدا و رسول نيست و مستضعف است و نميتوان او را تكفير نمود و از عدل نيست تكفير او ولي اگر كسي از اهل بحبوحه اسلام و اهل اعتناي بدين انكار غسل جنابت كند كافر [ص 14] ميشود و مكذب خدا و رسول است البته و از دين خارج شده است و بنا بر آنچه عرض شد ميشود كه امري از امور دويست سال قبل از اين مثلا داخل بديهيات مذهب نشده باشد و الآن خورده خورده از بديهيات مذهب بشود و از جمع شدن اخبار و آثار و قراين احوال كار بجائي برسد كه امر بديهي شود بطوري كه جميع اعتناكنندگان بدين اگر عناد نكنند يقين كنند كه امر همين طور است و رسول خدا همين دين را آورده پس در اين هنگام منكر آن قبل از دويست سال كافر نبوده و حال كافر ميشود بعينه مثل حكايت ينگي‌دنيا كه پانصد سال قبل از اين از آن اثري نبوده و منكر آن داخل سفها نبود و حال كار بجائي رسيده كه هر كس از اهل شعور انكار آن كند داخل سفهاست و مثل انكار وجود مكه است با وجودي كه در ميان ايران جمعي هستند كه اسم ينگي‌دنيا نشنيده‌اند ابدا و معذلك وجود ينگي‌دنيا داخل بديهيات شده است باري بنا بر يقين انتساب مسأله است برسول خدا كه انتساب باو انتساب بخداست و چون انكار ضروري انكار رسول است از اين جهة كفر است پس اگر واقعا انكار رسول شد كفر ميشود و الا كفر نيست و اگر شك در آن شك در رسول شد كفر ميشود و الا فلا پس مناط يقين آن جاحد شاكّ است نهايت اگر كسي بگويد كه من نماز را واجب نميدانم و رسول خدا نگفته است كه واجب است و اگر [ص 15] گفته بود من انكار نميكردم از او نمي‌پذيريم اين مكر را زيرا كه بودن نماز قول نبي صلي الله عليه و آله از بديهيات است و منكر آن منكر پس از يقين است و دروغ ميگويد كافر لعين كه ميگويد رسول خدا نگفته اگر گفته بود من اقرار ميكردم و از محض نفاق اين سخن را ميگويد و اگر بگويد من كلام خدا را مثلا در رتبه مشيت نميدانم و سلام دويم را مثلا در نماز كافي در خروج از نماز نميدانم و اگر بدانم كه رسول خدا صلي الله عليه و آله غير اين گفته بقول او ميگويم اين بهيچ وجه باعث كفر نميشود بلي اگر كسي مسأله را بطور يقين ميان خود و خدا حق دانست و گفته خدا دانست بطور يقين بعد انكار كرد عند الله و عند نفسه كافر ميشود اگر چه مردم بر او حجتي ندارند مگر آنكه اقرار كند كه پيشتر يقين داشتم و حال منكرم و همچنين كسي كه منكر اجماع محصل شود بجهة حصول علم براي او در هنگام اقرار باجماع بهر حال كه مناط يقين انسان است باينكه اين قول قول رسول است و قول خداست و در ضروريات عذر از اهل اعتنا و بحبوحه اسلام معقول و مقبول نيست و از ضعفا و اهل قري مسموع است مگر آنكه اقراري بر خلاف از او شنيده شده باشد يا بينه بر او قائم شده باشد كه پس از اعتراف بيقين چنين كفري ورزيده و بسيار مسائل هست كه امر در آنها مشتبه است كه آيا بحد ضرورت رسيده يا نه و امر در آنها مشكل است [ص 16] و بدون تأمل تكفير منكر آنرا هم نميتوان كرد و همچنين هرگاه انسان را از اسبابي و قرايني يقين حاصل شود باينكه فلان مسأله دين رسول خداست صلي الله عليه و آله بعد از آن در آن اسباب و قراين عيوبي چند ظاهر شود و بر خطائي چند آگاهي يابد و شك كند در آنچه يقين داشت يا منكر شود آنرا بجهة زوال يقين اين كس كافر نميشود و از اين جهت هر يك از علماي شيعه در كتابي ادعاي اجماع ميكنند در مسأله و در كتابي ديگر خودش از آن مسأله برميگردد و طوري ديگر ميگويد و حال آنكه اجماع آن است كه انسان يقين كند از آنكه قول خدا و رسول اين است پس چون اصل يقين او زايل شد و اسباب يقين بر هم خورد و يقين بر خلاف پيدا كرد يا نكرد اين موجب كفر نميشود و تكذيب رسول صلي الله عليه و آله نشده بلكه فهميده كه خود بر خطا بوده و اشتباه كرده و از اين جهت برگشته و اين عدول دليل آن است كه آن يقين يقين عادي بوده و احتمال خلاف در آن ميرفته يا ظن عادي متاخم بعلم بوده بهر حال كه اين گونه انكار يقين كه سبب زوال يقين بسبب فساد اسباب آن باشد موجب كفر نميشود و اما منكر ضروري اين ادعا را نميتواند بكند چرا كه در اسباب يقين فسادي عارض نشده و يقين زايل نگشته پس منكر آن منكر رسول است و آن مانند كسي است كه رسول را ديد و معجزه او را [ص 17] فهميد و ادعاي او را شنيد و يقين برسالت او كرده بعد مرتد شده اين كس نميتواند بگويد اسباب يقين من زايل شد و يقين من برطرف شد پس من معذورم چرا كه اسباب يقين اعجاز نبي بود كه قائم است و علائم صدق بود كه موجود است پس منكر نبي بعد از معرفت عذري ندارد چنانكه خداوند ميفرمايد و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ظلما و علوا پس منكر ضروري هم اسباب يقينش برپاست و معذلك مرتد ميشود و كافر ميگردد .

باب اول در شرح احوال باب خسران‌مآب بطور اختصار و اجمال ، بدانكه چون ما معاصر اين مرد مفسد دين و دنيا بوديم بر ما لازم است كه شرح احوال اين مرد را در عصر خود بگذاريم تا آن كساني كه بعد از ما ميآيند و از احوال اين مرد اطلاع ندارند و او را نديده‌اند و چيزي شنيده‌اند از احوال او با علم و اطلاع باشند و احيانا اگر كسي از اتباع او بماند بقول او مغرور نشوند و گمان نكنند كه اين مردي بود و راه اشتباهي در وجود او و صفات و اعمال او بوده ، بدانكه معلوم و معروف است كه در چند سال قبل شخصي از اهل شيراز پيدا شد مسمٰي بميرزا علي‌محمد پسر ميرزا رضاي بزاز كه قليل تحصيلي كرده بود و از قرار مذكور في الجمله رياضتي كشيده بود و مردي از عرض طلاب بود و مثل بعضي [ص 18] طلاب خودبين خود را عالم خيال كرده و در همين خيال مبالغه كرده بود تا آنكه ماليخوليا او را باين راه واداشته بود كه ادعاي قطبيت و كمال كند و قومي از طلاب جهال هم باو ملحق شده از اطراف بشيراز رفته بودند نه بقصد او و اتفاقا او را ديدند و في الجمله حسن ظني باو پيدا كردند چون او قومي از طلاب را بر گرد خود ديد از عدم ظرفيت در حد خود نگنجيد و بر ادعا افزود خورده خورده ادعاي بابيت براي امام غايب كرد و خود را نايب خاص امام قرار داد و آن طلاب جهله هم تمكين كردند و اصل اين ادعا بجهة طول زمان غيبت مردم را بهيجان ميآورد پس بعضي مردم هم بحركت درآمدند و اتباع او هم نام او را پنهان كردند و بمردم ميگفتند كه اينك نايب خاص حضرت صاحب‌الامر ظاهر شده و اينك ما بخدمت او رسيديم و اينك ظاهر خواهد شد و عدل را در عالم منتشر خواهد كرد و جهاد خواهد نمود ولي نام او را بروز نميدادند و بمقتضاي الانسان حريص علي ما منع مردم حريصتر شدند در طلب او وانگهي اشرار و مفسدين كه چون بشنوند كه جهاد خواهند كرد بسيار حريص ميشوند پس مردم مهياي لقاي او شدند و طالب ملاقات او گرديدند و آن طلاب مفسد بي‌دين هم در مجالس و محافل مردم را تحريص و تشويق و ترغيب در امر او ميكردند تا پرده از روي كار او [ص 19] برداشتند و نام او را بردند و مردم نزد او رفتند و چون اين ادعاي خام را كرده بود كه نايب خاص است خود را مفترض الطاعة قرار داده بود و ميگفت اطاعت من بخصوصي و شخصيتي واجب است و جميع اين امت بايد مرا بشناسند و رو بمن آيند و اعوان و انصار من باشند و چون خواست كه با اين ادعا چيز تازه هم داشته باشد بنا كرد عبارتها بر سبك قرآن ساختن و سوره يوسف را شرح كردن و صد و ده سوره ساخت براي شرح سوره يوسف كه جميع آنها مزخرفات و اباطيل بود و جميع كساني كه في الجمله ربطي در عربيت و علم داشته باشند ميدانند كه حرفهاي عاميانه مغلوط مزخرف بهم بافته است كه اسباب مضحكه است و عوام عجم كه نميفهميدند و آن طلاب هم كه خود اهل غرض بودند بدليل آنكه چون آن مرد سوره سوره نامربوط مينوشت آن مريدان اصلاح ميكردند و بقدر عقول خود غلطهاي آنرا درست ميكردند و معذلك خداوند او را رسوا كرده بود و مملو از غلط بود و اصلاح‌پذير نبود خلاصه در اول خودش نايب بود و كتابش هم شرح سوره يوسف ديد مردمي كه باو گرويدند احمق‌تر از اينند و از اين بيشتر هم بار ميبرند خورده خورده از قرار نوشتهاي منسوب باو كه در اطراف منتشر شد گفت من همان امام غايب منتظر شما هستم كه از شكم مادر سر درآورده‌ام و باين شكل [ص 20] بروز كرده‌ام و اختيار با خود من است بهر شكل و هر جا و هر طور كه ميخواهم بروز ميكنم حال خواسته‌ام كه از شكم مادري سر بيرون كنم و عوام گوساله هم چون آن طلاب با غرض را ديدند كه تسليم ميكنند و اين نامربوطها را اصلاح و تحسين ميكنند تصديق كردند و چون مشكلاتي از او سؤال ميكردند و جواب نداشت از آنها در جواب آنها مهملات معماگونه مينوشت كه هيچ از آن نفهمند و چون در عبارت غلطهاي بسيار داشت باو ميگفتند اينها غلط است ميگفت عربي هفتاد قسم است اين هم يك قسمي است و آن گوسالِها هم قبول ميكردند و چون ديد كه غلطهايش از عذر و اعتذار گذشت و مردم اعتراض ميكنند از قرار نوشتجات منتشره گفت من قطب روزگارم و همه عالم بر گرد من ميگردند و باذن و اجازت من حركت ميكنند جميع حروف و كلمات آمدند پيش من سجده كردند و من همه را مرخص كردم كه هر يك معني ديگري را بدهند و خاصيت ديگري را ببخشند برو معني بيا بدهد و بزن معني بخور داشته باشد و بگو فايده بشنو دهد و هكذا و چون آن گوسالِها از اين هم تمكين كردند آسوده شد و هر مزخرف و نامربوطي خواست بهم بافت حتي آنكه بقول خودش قصيده ساخته كه اگر كسي شق‌القمر بنمايد و از سنگريزه صدا بشنواند و آن مزخرفات را شعر و موزون [ص 21] بنامد معلوم ميشود كه همه كارهايش حيله و چشم‌بند بوده آن گونه قصيده و شعر هم براي ايشان آورد و تمكين كردند و احمقان و اصحاب فتنه روز بروز بيشتر شدند خودش خورده خورده گويا باور كرد و باز در حد خود نگنجيد بخيال جهاد افتاد بناي دعوت بجهاد را گذاشت و باطراف كاغذ نوشت و مردم را بجهاد خواند از آن جمله كاغذي بخودم نوشت بخط خودش و بيكي از طلاب مريدين خود داد كه آورد و الآن موجود است و مرا بنصرت خود خواند و حكم كرد كه من به مؤذنان بگويم كه نام او را در اذان ببرند و چون آن رافع آمد از هر جهت جواب آنرا دادم و او را مخذولا منكوبا روانه نمودم خلاصه ديد كه مردم از اين هم گوساله‌ترند و از اين هم بار بيشتر ميبرند از قرار نوشتجات منتشره منسوبه باو ادعاي نبوت كرد و خودش پيغمبري مستقل شد و از آن مزخرفات براي خود وحي نازل كرد و قرآن آورد و شريعت قرار داد و حلال خدا را حرام و حرام خدا را حلال كرد ديد گوسالِها تمكين كردند باز از قرار نوشتجات منسوبه باو گفت من افضل از محمد بن عبدالله ميباشم و من در مقام نقطه‌ام و او در مقام الف و قرآن من افضل از قرآن محمد است اگر محمد تحدي كرده كه يك سوره مثل قرآن او كسي نميتواند بياورد من تحدي ميكنم كه كسي مثل يك حرف از قرآن من [ص 22] نميتواند بياورد باز ديد احمقان تمكين كردند و كسي متعرض نشد يك دفعه از قرار نوشتجات منتشره ادعاي خدائي كرد و جان خودش را از تقيه خلاص كرد و باز گوسالِها تمكين كردند و ارباب فتنه بدورش جمع شدند و آتش فتنه مشتعل شد و خروجها كردند و مسلمانان را كشتند و اگر نه اهتمام پادشاه اسلام‌پناه بود كه در دفع فتنه ايشان كوشيدند و اطفاء نائره ايشان نمودند هراينه جميع ايران را فاسد كرده بودند و چه بسيار خون مسلمين را كه ميريختند و چه بسيار مال مسلمين را كه بغارت ميبردند و چه بسيار فروج مسلمين را كه بحرام صاحب ميشدند و بكلي تا حال دين را پامال كرده بودند ولي خداوند عالم توفيق داد پادشاه اسلام‌پناه روحنا فداه را و بر حسب الاسماء تنزل من السماء نصرت دين نموده جميع سركشان آنها را بقتل رسانيده و باقي ديگر كه جسته گريخته يا از تقيه پنهاني اگر بود فرار بر قرار اختيار كرده از مملكت ايران رفته در بغداد منزل گزيدند و در آنجا بناي دعوت گذاردند و از اطراف مفسدان گرد ايشان جمع شدند و بناي فتنه در دين و دنياي مردم گذاردند دين مردم را بشبهات كاسده خود فاسد كردند و دنياي مردم را بقتل و جرح و اذيت فاسد كردند و دولت روم متعرض آنها نشده غافل از اين شدند كه اينها دين اسلام را كه فاسد كردند و مسلمين را هم كه در هر پناه و سر راهي [ص 23] ميكشند و اذيت خلق مينمايند و بودن ايشان مصلحت ملك نيست باز پادشاه اسلام‌پناه بغيرت حمايت ملت و دولت از آن دولت خواهش فرمود كه آنها را از بغداد كوچانيده ببرند و در جائي حبس كنند و رؤساي ايشان را از بغداد كوچانيده به روم بردند و در قريه‌اي از قراي آن مملكت جا دادند و اين هم باز غفلتي از اهل روم است چرا كه نوشتجات آن رؤسا باز باطراف بلاد ميرود و باز امرها بفساد ميكنند چنانكه در اين روزها باز در هر جا جمع آمده‌اند و بناي شورش را گذارده‌اند و چون بسمع مبارك اعليحضرت اقدس شهرياري رسيد باز في الفور امر فرمودند بقلع و قمع آنها و در هر جا هر كس كه بروزي كرده بود گرفتند و در كار گرفتند و چون ملاحظه فرمودند كه خوب بود كه اصل اين شبهه از دلهاي مردم ميرفت و مردم آسوده ميشدند و از اين خيال بكلي بيرون ميرفتند و اين نميشود مگر آنكه علما در صدد ابطال شبهات آنها برآيند و در درسهاي خاص و عام مسائل ايشان را طرح كرده جواب ايشان را بدهند و بجهة شيوع اين ابطال كتب تصنيف شود و در اطراف منتشر شود شايد اصل شبهه از دلهاي مردم برود و بفهمند و بدانند كه اهتمام حضرت شهرياري در افناي اين سلسله نه محض حفظ دولت است بلكه عمده مقصود بالذات حفظ ملت است و اينها عدو دين اسلام و رباينده مذهب انامند و چه ميشود [ص 24] كه دفع ضرر ايشان از دولت هم بشود و چون علما هم در اين امر مساعدت كنند همه كس خواهند فهميد كه دفع حضرت شهرياري مر ايشان را از اهم مهام اسلام بوده و هست و واجب است در حفظ ملت و دولت كه سعي فرمايند كه اين مفسدين را از روي زمين هم براندازند و از اين جهت كه حقير سينه خود را سپر بلا كرده مدتهاي مديد در منبرها و درسها ابطال اين مرد را بر خواص و عوام ظاهر كردم و كتابهاي بسيار نوشتم و در اطراف ايران و آذربايجان و خراسان و عربستان و هند و غيره فرستادم و جمع كثيري را بحول الله از اين ورطه رهانيدم و كسي ديگر اقبال نكرد و اهتمام ننمود پس باين ملاحظات حكم محكم صادر شد كه حقير باز كتابي بنويسم و بنظر مبارك انور برسانم تا منتشر شود شايد دولت روم هم متذكر شده بر آنها هم فساد امر اين جماعت واضح شود و بدانند كه اينها اعداي خدا و رسول صلي الله عليه و آله هستند و مخرب ملت و دولت و مفسد عباد و بلادند و بجهة غيرت اتحاد دين در دفع و قلع و قمع آنها بكوشند و آنها را بخود وانگذارند و بحمايت دين اسلام اعداء دين را از صفحه جهان براندازند اين مختصري بود از احوال اين باب خسران‌مآب و اتباع او كه ذكر آن اولا لازم بود .

[ص 25] باب دويم در ذكر ادله‌اي كه دلالت بر بطلان اين فرقه و ارتداد ايشان و خروج ايشان از دين اسلام مينمايد و در آن چند فصل است :

فصل بدانكه اول دليلي كه دلالت ميكند بر بطلان طريقه اين مرد اين است كه از جمله بديهيات اوليه اسلام است و مسلمين را در آن خلافي نيست كه حضرت پيغمبر ما محمد بن عبدالله صلي الله عليه و آله خاتم پيغمبران است و اين نص كتاب است كه ميفرمايد و لكن رسول الله و خاتم النبيين و اين آيه مجمع عليها است و اين مسائل اوضح و اعظم ضروريه اسلام است كه نبوت بوجود مبارك او ختم شده ديگر نبيي بعد از او مبعوث بنبوت نميشود و وحي منقطع شده و ديگر وحيي بتأسيس شرعي نخواهد شد و دين او آخري اديان عالم است و كتاب او آخري كتابهائي كه از آسمان نازل شده و كسي كه انكار اين مسائل را كند از مذهب اسلام خارج است و از اين مرد ادعاي نبوت معروف است و معروف است كه مدعي وحي بوده كه بر او نازل ميشود چنانكه در كتاب خود گفته كه ما بتو وحي كرديم چنانكه بمحمد وحي كرديم و به پيغمبران قبل از او و اين عبارت صريح در ادعاي وحي است مانند همان وحي كه به پيغمبران ميشده و در جاهاي عديده از كتب منسوبه باو مذكور است كه وحي بسوي او ميشود [ص 26] بدون واسطه ملك و اين ادعاي نبوت است چرا كه نبي كسي است كه خبر دهد مردم را از خدا و كتابي آورده كه ميگويد معجز است و جن و انس مثل يك حرف بلكه يك نقطه از كتاب مرا نميتوانند بياورند و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله چنين ادعائي نفرمود نهايت فرمود اگر جن و انس جمع شوند مثل اين قرآن نميتوانند آورد و آخر تحدي آن بزرگوار مثل سوره بود كه چون ديد قوم از مثل كل قرآن عاجز شدند اول ده سوره از ايشان خواهش كرد ديد از آن هم عاجز شدند بيك سوره اكتفا كرد و نياوردند و نتوانستند بياورند و اين مرد از راه جهالت كه قاعده تحدي را نمي‌داند ميگويد جن و انس مثل يك حرف از حروف كتاب مرا نميتوانند بياورند بلكه مثل يك نقطه مثل كتاب مرا نمي‌توانند بياورند هيچ عاقل اين را معجز قرار ميدهد آيا مردم از گفتن الف و باء عاجز بودند وانگهي كه كتاب او مشحون باغلاطي چند است كه همه اطفال مكتب ميدانند و آنقدر مغلوط و نامربوط است كه اصلاح‌پذير نيست و خودش از اغلاطش بتنگ آمده آخر گفت كه من حروف و كلمات را مرخص كرده‌ام كه هر يك عمل ديگري را كنند او خيال كرد كه جميع مردم مثل آن چهار نفر احمق كه تصديق او را كردند ميباشند و از اين غافل شد كه ،

[ص 27]

خورده‌بينانند در عالم بسي واقفند از كار و بار هر كسي

مردمان صاحب هوش در عالم بسيارند و مربوط را از نامربوط تميز مي‌دهند خلاصه معذلك حلال كرد بر خلق چيزي را كه خدا حرام كرده بود و حرام كرد چيزي را كه خدا حلال كرده بود و اين هم تشريع و بدعت و ضلالت و كفر است باتفاق علما وانگهي كه اين را دين قرار دهد و شمشير از پي آن بكشد و قبول‌كننده را بنوازد و انكاركننده را بكشد و هر كس ادعاي وحي و وضع شريعت كرد و كتابي آورد و نسبت بخدا داد مدعي پيغمبري است و بعد از خاتم انبيا ادعاي نبوت كفر محض است و ارتداد خالص بدون شبهه پس مدعي اين امور در اسلام از مسلمين كافر و واجب القتل باجماع علماي اسلام و عجبتر آنكه مدعي آن است كه اين كتاب مزخرف او افضل از قرآن است خداوند اين طور رسوا ميكند اهل بدعت و ضلالت را و آن سوره كه براي من نازل كرده بود و بواسطه ملا محمدعلي نام مازندراني فرستاده بود و بخط خودش نوشته بود و مرا در آنجا امر كرده بود كه قشون بردار و بفارس بيا و حكم كن كه در اذانها اسم مرا قرين اسم خدا و رسول كنند در همان يك سوره بيست غلط بود و حقير همان سوره را عنوان كرده كتابي در شرح آن كاغذ نوشتم و غلطهاي آنرا واضح كردم و آن ملا محمدعلي را مخذولا منكوبا روانه كردم و همچنين [ص 28] ملا صادق نامي خراساني را فرستاد بكرمان با چند سوره بر سبك قرآن و چند دعا بر سبك صحيفه سجاديه و چند خطبه بر سبك نهج‌البلاغه و اينها را اسباب معجز خود قرار داده و حقير در مجلسي عام او را آورده گفتم كلام طرفين را بنويسند تا صورت مجلس رساله شود خلاصه او هم مفتضح شد و بر عوام و خواص بطلان او واضح شد و از كرمان رفت و الحمد لله تا كنون يك نفر بابي در كرمان نيست بلكه در يزد هم كمياب است و شايد نباشد زيرا كه مدتها در آنجا در موعظه و درس ابطال آن مرد را بر جميع خواص و عوام ظاهر كردم باري اين ادعاي رسالت او اوضح ادله است بر كفر مدعي بطوري كه حاجت بدليلي ديگر ندارد .

فصل و از جمله ادله بر كفر او اينكه خود را مفترض الطاعة دانسته و مدعي آن است كه بر جميع خلق واجب است كه ايمان باو بياورند و اطاعت او را نمايند و او بطور خصوصيت و شخصيت واجب الاطاعة ميباشد و از اولي الامر است و مردم را امر بجهاد كرد و خون منكرين خود را مباح كرد و قتل مسلمين را واجب كرد اگر ايمان باو نياورند و شك نيست كه در زمان غيبت هيچ كس مفترض الطاعة و لازم الاطاعة نميشود و احدي از علماي شيعه تا كنون خود را واجب الاطاعة ندانسته‌اند و مفترض الطاعة چهارده نفر معصومند و ساير علماي شيعه راويان اخبار و ناقلان [ص 29] آثارند نه مدعي سلطنت و ملك‌داريند و نه مدعي جهاد و كشورگيري نهايت اوج ادعاي علماي شيعه اين است كه ما علمي تحصيل كرده‌ايم و كتاب و سنت را بقدر قابليت خود فهميده‌ايم هر كس طالب مسائل دين خود است پيش ماست بيايد از ما بگيرد چرا كه آن مسائل پيش ما يافت ميشود نه پيش بقال و نانبا و در مملكت هر كسي صنعتي دارد يكي آهنگر است هر كس آلات آهني ميخواهد پيش او بايدش رفت و يكي كفش‌دوز است هر كس كفش مي‌خواهد نزد او بايدش شد يكي هم عمر خود را صرف ميكند و احاديث ائمه سلام الله عليهم را ضبط ميكند هر كس علم دين ميخواهد بايد از ايشان بگيرد و اين صنعت مخصوص يك نفر نيست در هر بلدي علماي بسيار هستند و هيچ يك مفترض الطاعة نيستند و ادعاي صاحب‌الامري ندارند و اين مرد مدعي آن شد كه او بطور شخصيت و خصوصيت مفترض الطاعة هست از جانب خدا با وجود عدم علم و بصيرت و خبرت در دين و هر كس ايمان باو بياورد مؤمن و هر كس ايمان نياورد كافر است و قتال او واجب و در زمان غيبت كبري باجماع علما جهادي نيست و هيچ عالمي را جايز نيست كه شمشيري بكشد و جهادي كند و قشوني جمع كند مگر در ركاب ظفرانتساب پادشاه اسلام‌پناه دفاع از حوزه اسلام كنند و نصرت مذهب نمايند و دفع شر ملل خارجه از ثغور [ص 30] مسلمين نمايند و اين جهاد نيست بلكه دفاع است پس اين هم يك دليل كفر اوست و عرض شد كه كاغذ بخط خودش نوشته و آدم بخصوص نزد من فرستاده كه قشون مسلح و مكمل بردار و بيا بفارس و كاغذش الآن نزد من موجود است و اقوامش در يزد شهادت دادند كه خط خود اوست .

فصل و از جمله ادله كفر او اين است كه با اين ناتواني و جهالت و عجز ديني آورد و خلق را بآن دين دعوت كرد و تولا و تبراي او بر اين دين واقع شد مقر بخود را ناجي و منكر خود را هالك خواند و حضرت باقر عليه السلام ميفرمايد در معني ادناي شرك كه آن آنست كه به استه خرما بگوئي سنگ‌ريزه و بسنگ‌ريزه بگوئي استه خرما و اين را دين خود قرار بدهي ، پس اگر كسي استه خرما را بگويد سنگ‌ريزه و اين را دين خود قرار دهد مشرك باشد چه خواهد بود حال آنكس كه ديني بعد از دين اسلام آورد و افترا بر خدا و رسول بندد و خود را بشخصه مفترض الطاعة داند و مقر بخود را مؤمن و منكر خود را كافر و واجب القتل شمرد معلوم است كه اعظم كفر براي كسي است كه اين ادعا را ميكند و اين ادعاي امامت بلكه نبوت است و حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه هر كس ادعاي امامت كند و از اهل امامت نباشد كافر است و الحمد لله كه صحيح شد ، فرمايش [ص 31] ديگر حضرت صادق عليه السلام كه فرمودند غير امام بحق هر كس ادعاي امامت كند خداوند عمر او را قطع ميكند و الحمد لله كه بهمت پادشاه جمجاه عمر او تباه شد و از صفحه روزگار برافتاد و بآمال خود نرسيد و همچنين اتباع اين مرد در اين اعتقاد مشرك ميشوند بجهت آنكه حضرت صادق سلام الله عليه ميفرمايد هر كس شريك كند با امام بحق امام ناحقي را مشرك است بخداوند عالم ، باري همين ادعا خود دليل كفر است زيرا كه بديهي مذهب شيعه است كه ائمه دوازده نفرند و نسب هر يك معروف و هيچ يك پسر فلان شخص شيرازي نبوده و نيست و بعد از پيغمبر ما پيغمبري نيست و بعد از دين او ديني نه .