فصل بدانكه شخصي كه سخني ميگويد خالي از دو قسم نيست يا آنست كه از غير نقل ميكند يا آنست كه از نزد خود ميگويد اگر از غير نقل ميكند از او علائم صدق روايت را بايد طلبيد و همين كه معلوم شد كه صادق است ديگر بر او چيزي نيست و طرف سخن آن شخص صاحب سخن ميشود و با او بايد سخن گفت و بر راوي حرجي نيست و اگر صدق او معلوم نشد بكلام او اعتنا نبايد كرد و از او نبايد پذيرفت و يا اين است كه شخص سخن را از پيش خود ميگويد در اين هنگام بر اوست برهان براي حقيت قول خودش اگر آورد قبول ميكنيم و اگر نياورد [ص 32] رد ميكنيم و مثل اين بسي واضح است يكي ميگويد كه پادشاه چنين فرموده از او دليلي بر اين سخن نميخواهيم مگر آنكه راستي قول خود را بر ما واضح كند كه بفهميم درست روايت كرده اگر درست روايت كرده ديگر بر او حرجي نيست و او ميرود براي خود و ما اطاعت سلطان را ميكنيم و بفرمايش او عمل ميكنيم و يكي خود ادعاي سلطنت ميكند و سخن را از پيش خود ميگويد و از سلطاني روايت نميكند اگر اين كس اسباب سلطنت را مهيا دارد و ملكي و رعيتي و دولتي و مكنتي دارد سلطان است و الا دروغ ميگويد و ادعاي باطل مينمايد حال اين شخص اين سخنها را كه گفته اگر روايت از كسي است علامات صدقش كو و اگر ادعاي خودش است برهان حقيتش كو ، حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند آنچه از من نقل كنند و روايت كنند اگر مطابق با قرآن است من گفتهام اگر مخالف با قرآن است من نگفتهام حال گفتههاي اين مرد كه از قرار مذكور جميعا رد قرآن است و آوردن بدعتها و حلالها و حرامها بر خلاف كتاب است پس اگر روايت ميكند اين علامت كذب و روايتش خلاف كتاب و سنت و اجماع و دليل عقل است ديگر چه راه صحت باقي ماند و اگر از پيش خود ادعائي دارد و روايت از نبي و ولي نيست بر اوست اقامه برهان بر حقيت لكن امروز بر ما نيست قبول [ص 33] از او چرا كه قبول از او رد بر رسول خداست و انكار اوست پس او را برهاني بر حقيت خود نيست و محال است كه برهاني براي اين كس باشد و بدون برهان خداوند عالم حجتي بسوي خلق نميفرستد پس اين شخص كاذب است و تصديقكننده او از حليه عقل و فهم عري و بري .
فصل بدانكه از جمله تفضلات الهي آنست كه اين مرد و اتباعش از بعضي شعبدهها و حقهبازيها هم عري و بري بودند چه جاي كرامات حقه كه اگر اينها در دنيا يك شعبده و حيلهاي هم ميداشتند عوام كالانعام آنرا بمعجز عيسي و موسي ميرساندند و اضعاف اضعاف آنرا بر آن اضافه ميكردند و نقل ميكردند حتي آنكه همسر يك رمّال فالگير هم رمل نميدانستند بلكه همسر پيرهزنها فال نخود هم نميدانستند و از اين جهت هر وعده هم كه كردند خلاف شد و هر چه گفتند كه از مكه خروج ميشود يا از كربلا يا از نجف خلاف شد و در بلاد هر چه همعهد شدند و روز معيني را قرار خروج دادند همه خلاف شد و اين از الطاف غيبي الهي است و اگر اين مرد يك سوره جعل كرده بود و در آن وعده معيني كرده بود و ميشد اينها ايران را از آن كرامت پر ميكردند و آنرا اخبار بغيب قرار ميدادند و حال آنكه رمالها و پيرزنها هزار از اين خبرها دادهاند و شده است و حقهبازها هزار عمل [ص 34] شبيه بكرامات ميكنند كه عقول حيران ميماند و بيچارهها هيچ ادعائي هم ندارند و حمد خدا را كه اين بابيه از اين شعبده و رمل و فال هم عري و بري بودند و شكر خدا را كه اين مرد مساوي يك طفل مكتب صرف و نحو نميدانست و در قوه او نبود كه يك صفحه عبارت فصيح بنويسد اگر نه عالمي را بتنگ ميآوردند و خداوند چنان رسوا كرد ايشان را كه يك عبارت فصيح و بليغ بلكه يك كاغذ كه املاي خطي او درست باشد اين مرد نتوانست بنويسد و رسواي خاص و عام شد .
فصل چيزي كه مكرر ميشنوم كه مردم ميگويند و از اين حيرانند آنست كه ميگويند اگر اين مرد كسي نبود پس از چه اتباع او همه تن بمرگ دادند و از او تبري نكردند و او را لعن نكردند ، جواب عرض ميكنم باين جماعت كه شما اتباع او را قياس بخود ميكنيد ميبينيد كه شما جان خود را دوست ميداريد و دايم بناز و نعمت تن خود را ميپروريد و تن خود را بر دنيا و ما فيها ترجيح ميدهيد آنگاه تعجب ميكنيد كه چگونه تن بمرگ دادند و تبري نكردند چه بسيار مردم هستند كه جان ايشان نزد ايشان بقدر يك پياز قابليت ندارد و براي يك پياز جان ميدهند و بغيرت آنكه يك كلمه سخن ناملايم نشنوند خود را ميكشند اين همه زنها براي همچشمي همشوي خود ترياك ميخورند و خود را ميكشند و در ولايت [ص 35] ما آن سال كه مرحوم امير توپخانه آمده بود و با بلوچ دعوا كرد سيصد نفر ايشان بر روي يك تلي محصور شدند زن و بچه خود را نشانيدند و گردن زدند بعد از آن نماز بجماعت كردند بعد دو دو از تل فرود آمدند و دعوا كردند تا جميع آنها كشته شدند و خم بابرو نياوردند و چه بسيار از اهل مذاهب باطله را در بلاد ما حكام گرفتهاند و نشانيدهاند و گفتهاند تبري از مذهب خود كن و الا ترا ميكشيم تبري نكرده و آنها را كشتهاند مگر نيست كه نقل ميكنند كه قشون فرنگي بجهة دوام طبل زدن يك يك خود را برودخانه انداختند تا جمعي باين واسطه افتادند و مردند اگر گوئي از ترس بوده گويم ترس از مرگ اگر بوده كه اين مرگ حاضر در پيش روي اوست و باختيار ميرود مگر خوارج نهروان كه با حضرت امير عليه السلام دعوا كردند تا دانه آخر كشته شدند هيچ حقي ديده بودند ، اينها وسوسه شيطان است و آن كسي كه از اينها مضطرب ميشود و تعجب ميكند اگر خودش بابي شود خود را بكشتن نخواهد داد و لعن هم ميكند و تبري هم ميكند زيرا كه جان خود را دوست ميدارد چنانكه الآن جمعي بابي هستند و از سطوت انتقام پادشاه زمان لعن هم ميكنند و تبري هم ميكنند و جان خود را دوست ميدارند و اگر از حقيت مذهب باب بود بايستي اينها هم لعن نكنند تا كشته شوند .
[ص 36] فصل از جمله اسباب كفر اين مذهب آنكه اين مرد از قرار نوشتجات منتشره بكلي حكم قرآن و شريعت خاتم الانبياء را منسوخ گرفته و شريعتي ديگر آورده و ميگويد تا حال هر كس بر شريعت قرآن بود ناجي بود اما امروز بايد همه مردم از آن عقايد و اعمال منصرف شوند و بشريعتي كه من آوردهام راه روند و جميع آنچه ميگفتهاند همه را ترك كنند حتي قول لا اله الا الله را و بيايند ايمان بمن بياورند و بشرع جديد عمل نمايند چنانكه در سوره مزخرفي نامربوطي ميگويد :
و من يرزق من بعد بما قد رزقوا من قبل من كل ما هم به ليدينون فاولئك هم لايحل عليهم بما قد نزلنا من قبل في القرآن انا كنا نستنسخ ما كنتم تعملون انا قد انشأنا نشأة الآخرة و ارفعنا كل ما كان الناس به ليدينون قل ان الهواء يطهركم كما يطهركم الماء ان يا عباد الله فاشكرون و من يعمل بعد ان يوصل اليه حكم ربك فلاتقبل عنه من شئ و ان يومئذ كل مثل الذين اوتوا الكتاب من قبل ما لهم من حكم الا من يدخل في دين الله و كان من المخلصين و من يتلو آية من الكتاب او يروي حديثا من بعد يريد ان يعمل به فاولئك مثلهم كمثل الذين كانوا من قبل فسيدخلهم الله ربهم في دين الحق انه كان علي كل شئ قديرا ، تا آخر عبارات ركيك مزخرفش و اين عبارات صريح است در نسخ قرآن و عدم قبول آن اعمال امروز [ص 37] و در جاهاي ديگر هم صريح گفته است و هر كس تصديق كند اين قول را تكذيب كرده است محمد بن عبدالله را صلي الله عليه و آله يقينا و تكذيب كرده است خداوند را زيرا كه ضروري مذهب اسلام است اينكه اين نبي آخر انبياء است و اين دين آخر اديان است و حلال محمد حلال است الي يوم القيمة و حرام محمد حرام است الي يوم القيمة و اين جهال شنيدهاند حديثي كه حضرت صاحبالامر عجل الله فرجه يأتي بشرع جديد و كتاب جديد هو علي العرب شديد و ندانستهاند كه او بنسخ دين جد خود برنميخيزد او همين دين اسلام را تجديد ميكند و هر چه از آن بواسطه آراء فاسد شده باشد اصلاح ميفرمايد و قرآن را چنانكه نازل شده روز اول اظهار خواهد كرد و آنچه در آن تحريف و تغيير باشد بيرون ميكند همان قرآني را كه بر جدش نازل شد ميآورد چنانكه نازل شده و اين مرد چون اين حديث را شنيد و خواست ادعاي صاحبالامري نمايد خواست شرع جديدي بياورد و قرآن جديدي اظهار كند كه از نامربوطي و مزخرفي بر عرب تصديق آن شديد باشد و از اين غافل شد كه ، گر چه باشد در نوشتن شير شير ، اما ،
آن يكي شيري است كآدم ميخورد آن يكي شيري است كآدم ميخورد [ص 38]
نه هر كه سر نتراشد قلندري داند نه هر كه آئينه سازد سكندري داند
نه هر كه طرف كله كج نهاد و تند نشست كلاهداري و آئين سروري داند
و عجبتر از همه آنكه ميگويد كه حال دنيا گذشته و ظهور شده و حالا ايام رجعت گذشته و قيامت شده در آن فقره كه ميگويد : انا قد انشأنا نشأة الآخرة و ارفعنا كل ما كان الناس به ليدينون ، و بعد از مزخرفاتي چند باز ميگويد : اللهم قد قضي خمسينالف سنة يوم القيمة فاذا لاجعلني النار لمن قد دخل الباب نورا رحمة من عندك انك كنت ذا رحمة عظيما ، باري آن قدر از اين مزخرفات گفته است كه اگر كسي بخواهد همه را ضبط كند بايد جميع نوشتجات اين مرد را بنويسد .
فصل براي اتمام حجت و رفع عذر اتباع اين مرد مينويسم كه كلية يا شما منكر شويد خاتم انبيا را كه اصلا پيغمبر نبوده و هنوز عصري است كه پيغمبران ميآيند و جان خود را و خلق را خلاص كنيد تا خلق هم تكليف خود را بدانند اگر چه بر فرض جواز آمدن نبي هم باز چنين اشخاص نبي نميشوند بلكه داخل علما محسوب نميشوند بلكه داخل عقلا معدود نميشوند و لكن در مقام ترديد مسأله ميگويم اگر گوئيد محمد بن عبدالله صلي الله عليه [ص 39] و آله نبي نبوده مذهبي ميشود براي شما خواه حق و خواه باطل و اگر اعتراف كرديد كه نبي بوده بايد صادق باشد حكما و معصوم باشد و آنچه از او صادر شده حق باشد در كجاي قرآن خود گفته كه دين من بعد از هزار و دويست و كسري منسوخ ميشود و كجا گفته وحي جديد خواهد آمد و كجا گفته كه افضل از مني خواهد آمد بلكه گفته و لكن رسول الله و خاتم النبيين و گفته ان الدين عند الله الاسلام و گفته و من يبتغ غير الاسلام دينا فلنيقبل منه ، اگر گوئي كه اخباري كه بظهور مهدي عجل الله فرجه دادهاند همه همين است و منم مهدي چنانكه گاهي باب چنين ميگويد گويم مهدي از نسل امام حسن عسكري است نه ميرزا عليمحمد پسر ميرزا رضاي بزاز شيرازي و اگر گوئي كه او بهر صورتي كه خواسته بروز كرده گويا ديگر امان بر احدي نخواهد ماند فلان بقال هم ميگويد من صاحبالامرم و بصورت من بروز كرده تفاوت صدق و كذب در كجا است اگر تفاوت بظهور علامات است اما علامات آفاقي كه ائمه سابقه فرمايش كردهاند بطور ظاهر كه واقع نشده و اگر تو تأويل ميكني آن بقال هم براي خود تأويل ميكند و ميگويد صاحبالامر منم و تو هم دجالي و آمدهاي مردم را گمراه كني و ادعاي خدائي هم ميكني و مردمي كه از پي تو آمدهاند اتباع دجالند جواب اين بقال چيست و اگر علاماتي است [ص 40] كه در نفس تو ظاهر است علامت حقيت سه چيز است يكي علم و يكي عمل و يكي معجز ، اما علم بشهادت جميع علما تو از علم خالي هستي حتي آنكه همسر يك طفل مكتب عربي نميداني و در نوشتجات تو كه نزد ما هست بخط تو املا نيست و حروفي را كه بچشم بايد تميز داد تو غلط مينويسي و علميت نداري و فصاحت و بلاغت نزد تو نيست و ادناي طلاب افصح از اين سورههاي تو جعل كردند و نسبت بتو دادند و مريدينت گرفتند و خواندند و گريه كردند آخر معلوم شد جعلي بود و همه بايشان خنديدند و اگر گوئي علما نميفهمند ميگويم پس آن بقال هم مزخرفي چند بهم بافد هر چند علما ميگويند كه اينها نامربوط است بقال ميگويد شما نميفهميد و عقلتان قاصر است حال ميزان چيست و بچه بايد حق و باطل را تميز داد اگر عمل است مردم متقي در عالم بسيارند كه اعبد و ازهد از اويند وانگهي كه ما عبادت و زهد را اطاعت شريعت محمدي ميدانيم و اين مرد نسخ اين شرع را كرده و مردم را كافر خوانده پس نزد ما هر كس قتل مسلمين را حلال داند و مال مسلمين را غارت كند و فروج مسلمين را مالك شود و دين مسلمين را تغيير دهد ما او را افسق فساق بل اكفر كفره ميدانيم از عمل چگونه اين مرد را بشناسيم و اگر بمعجز بايد شناخت معجزي هم كه نديديم بلي در همه جا ميگويد و مينويسد كه اين كتاب من معجزه است و جن [ص 41] و انس نميتوانند بياورند مانند آن آيا خودش بايد بگويد كه آورده شما مثل آورده من نيست يا عقلا اين مماثلت را بايد بفهمند حال ديديم كه اشخاص بيسواد سورهها جعل كردند كه بسيار افصح و ابلغ و شيرينتر از اين سورهها بود وانگهي كه علما و عقلا اين سورهها را داخل مزخرفات ميدانند و براي سخريه و خنده در مجالس ميخوانند و هر طالب علم مبتدي ميفهمد كه اينها نامربوط است اگر بايد عقلا و علما و عرب بفهمند كه همه اين طور ميگويند و اگر خود بخود خود باب بايد بگويد قبول ندارم هيچ كس مثل من نگفته پس آن بقال را هم ميسزد كه مزخرفي بگويد و بگويد احدي از خلق عالم مثل من نميتواند بگويد و هر چه مردم مثل مزخرف او آوردند بگويد قبول ندارم مثل عبارت من نشد و هر چه علما و حكما بگويند تو نامربوط گفتهاي بگويد شما كافر شديد كه قبول نكرديد و اين كلام خدا بود و شما نميفهميد ميخواهم بدانم ميزان حق و باطل چه بود محمد بن عبدالله صلي الله عليه و آله قرآني آورد در زماني كه عرب در نهايت فصاحت بود و همه عرب تصديق كردند كه ما عاجزيم از مثل اين كلام و الي حال هم هزار و دويست و كسري گذشته و احدي از جن و انس مثل آن نياورده و تو كه بابي خواستي بياوري اضحوكه ساختي كه نقل مجالس و اسباب مضحكه شد و همه حمل بر جنون تو كردند و اين [ص 42] زحمت نوشتن ما براي آناني است كه امروز گول او را خورده از پي او ميروند و الا آن بيچاره را خداوند بسزاي خود رسانيد و ابطال امر او را كرد و جميع وعدههايش خلف شد و بكلي رسوا شد و رفت و با او ما سخني نداريم و اين مشقت براي جهالي است كه از پي اين مزخرفات ميروند خلاصه سؤال ما اين است كه ميزان حق و باطل چيست و امروز بچه بايد مدعي حق را از مدعي باطل شناخت آيا بمحض ادعاي باطل كسي بايد تصديق كرد هر كه باشد و هر چه گويد يا آنكه بايد علامت طلبيد علامت هم بادعاي مدعي است كه خود او بگويد اين علامت است يا علامت را عقلا بايد بگويند علامت است و دلالت دارد معلوم است كه علامت براي ادعاي مدعي است آن ديگر بادعاي او نبايد باشد بايد عقلا بدانند كه آن علامت است و دلالت دارد حال بياورند علامتي براي حقيت اين مرد تا حجت بر خلق تمام شود و عجبتر آنكه حكمي كرده كه منافي عدل خداوند است و خداوند هيچ نبي بي برهاني بسوي خلق نفرستاده كه طاعت او فرض باشد بر همه كس و چون ايمان نياورند خداوند از ايشان مؤاخذه فرمايد و در قرآن خود برهان را علامت صدق قرار داده و فرموده قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين حال مطلب ما هم همين است كه اگر شما صادقيد برهان بياوريد و از ما هم ايمان بي برهان توقع نكنيد و شما كه برهاني نداريد و ما بر آنچه [ص 43] ميگوئيم از قدح شما برهان داريم و شنيدي بعض آنرا .
فصل و از جمله عجائب آنكه اين مرد در جميع موارد خود را افضل از خاتم انبيا گرفته و كتاب خود را افضل از كتاب او و دين خود را افضل از دين او و متعلقات خود را افضل از متعلقات او و نه از سخط خداوند عالم انديشه كرده و نه از روي پيغمبر حيا كرده و نه ضرورت اسلام مانع او شده و نه اتباعش انكار بر او كردهاند و اين كتابي كه از او بنظر رسيده مملو است از ادعاهاي عجيب و غريب و تفضيل او بر جميع كاينات و از همه عجيبتر آنكه ميگويد روزي كه شجره بروز كرد و مراد باب است كه مثل درخت كوه طور نداي اني انا الله از آن آمده يعني روزي كه باب بروز كرد قيامت برپا شده و قيامت نه آن است كه مردم از خاك بيرون آيند بلكه از شكم مادر بيرون ميآيند و ايام عيسي قيامت امت موسي بوده و ايام محمد صلي الله عليه و آله قيامت امت عيسي بوده و ايام باب قيامت امت پيغمبر است كه اول روز قيامت دو ساعت و يازده دقيقه از شب پنجم جماديالاول سنه ١٢٦٠ كه بعثت ميشود اول قيامت قرآن بوده و همه عرض بر او شدهاند و همه را جزا ميدهد و لقاء الله لقاء باب است و مراد از برزخ ميان موسي و عيسي و ميان عيسي و محمد (ص) و ميان محمد صلي الله عليه و آله و باب است نه آنكه مردم ميگويند و موتي كه همه [ص 44] بايد اقرار بآن كنند فناي نزد لقاي باب است و جميع اشياء بتكلم باب خلق شدهاند چنانكه ميگويد در كتاب بيان كه شجره حقيقت يعني باب مشابه نميشود بقول او قول احدي از ممكنات زيرا كه بقول او كينونيت شئ خلق ميگردد مثلا اگر تكلم نفرموده بود آن شجره در ظهور قرآن بولايت اميرالمؤمنين خلق آن ولايت نميشد اگر چه لميزل آن ولي الله بوده ولي مبدأ ظهور از قول اوست تا اينكه ميگويند اين است كه نور و نار هر دو در حول كلام او طائفند و ميگويد در جاي ديگر كه همان قدر كه رسول الله فضل بر عيسي دارد همان قدر كتاب بيان او فضل بر قرآن دارد و در جاي ديگر ميگويد امروز كل مؤمنين بقرآن منتظر ظهور قائم آلمحمد و از براي او تضرع و ابتهالي و برؤيت او در رؤياهاي خود افتخار ميكنند و او را بدست خود بسجن فرستاده در جبل ساكن نموده يعني جبل ماكو اين است معني حديث فيه سنة من يوسف يباع و يشتري خلاصه از اين گونه مزخرفات لاتحصي است و آدمي عاقل تفوه باين گونه كلمات نمينمايد و اين گونه ادعاهاي خام را نمينمايد و آنچه حقير ذكر ميكنم در اين كتاب يا كتابهاي ديگر بر حسب نوشتجاتي است كه از او در دست اتباع او منتشر است و از دست امت او گرفته ميشود و الا حقير الحمد لله نه خود او را ديدهام و نه اتباع او را ميشناسم و نه با من صحبت داشتهاند [ص 45] و نه نزد من الحمد لله اعترافي كردهاند مقتضاي اين عبارات نوشتجات ارتداد و كفر است و هر كس بر اين عقيده باشد مرتد و كافر است بلاشك .
فصل از جمله منّتهائي كه خداوند عالم بطايفه شيخيه فرموده است آن است كه مذهب اين مرد بر رد شيخيه است و در مذهب او نظر بكتب شيخيه كردن و دوستي با شيخيه كردن حرام است و شيخيه را اعدا عدو دين خود انگاشتهاند و اشاره هم بتهديد و وعيد اين ضعيف نموده است و شاهد اين مقال مزخرفاتي است كه در معرفت اسم قدوس در مرتبه اول سوره نازل كرده و در آن سوره اين مزخرفات را ميسرايد كه : من اليوم الذي قرء عليكم كتاب ربكم كتاب البيان حرمنا عليكم يا حروف كلمة البيان و مظاهر النقطة السايرة في هويات الظهور الي تفسير الزيارة و شرح الخطبة و كل ما كتب الاحمد بيمينه و الكاظم بيمناه كما حرمنا علي الذين من قبلكم النظر الي عورات امهاتكم و ان هذا من فضلنا عليكم و علي الناس لعلهم يحذرون قل لو انتم تنظرون الي حرف مما حرمنا عليكم علي قدر لمحة البصر او ما هو اقرب ليحجبنكم الله عن مشاهدة من يظهره و هو يوم قيامتكم فاتقوا الله يا اهل البيان لعلكم تفلحون قل انظروا الي الذين ترأسوا بعدهما في الناس كيف انكروا امر الفرقان و كتبوا الي شطر الارض من غربها و شرقها ان الذكر [ص 46] لمجنون و ما جزاء الذين انكروا هذا الامر الا ليحجبهم عن نورنا في هذا و في يوم القيمة و اولئك عن امرنا لمن الغافلين ، بعد مزخرفاتي ديگر ميگويد تا آنكه ميگويد : قل ان الاحمد و الكاظم و الفقهاء لنيقدرن ان يفهموا و يتحملوا سر التوحيد بافعالهم و كينوناتهم اذ هم اهل التحديد و ما هم عند الله بعالمين ، تا آنكه باز ميگويد : يا اهل الذكر و البيان قد حرم عليكم اليوم بمثل ما حرمنا النظر الي اساطير الاحمد و الكاظم و الفقهاء القعود و الجلوس مع الذين اتبعوهم في الحكم لئلايضلوكم فتكونوا اذا لمن الكافرين و اعلموا يا اهل الفرقان و البيان انكم اليوم اعداء الذين اقتدوا بالاحمد و الكاظم و هم لكم عدو و ليس لكم علي الارض منهم و لا لهم منكم اشد عداوة و لقد القي بينكم و بينهم البغضاء و الشحناء و هو الله ربكم الرحمن قد كان بكل شئ محيطا و بما يعامل مع عباده عليما حكيما فمن يخطر علي قلبه سبع سبع عشر عشر رأس خردل من حب هؤلاء فليذيقنهم يوم القيمة من يطهره الله بنار اليم ، تا آخر سوره او و حاصل عبارات آنست كه شيخيه دشمن شمايند و شما هم بايد دشمن آنها باشيد و اگر سبع سبع عشر عشر سر خردل شيخيه را دوست بداريد خدا شما را عذاب ميكند با آنها ننشينيد كه شما را گمراه ميكنند و امثال اينها و اگر چه همه عبارات مزخرف است و لكن كسي كه عربي ميداند بقرينه ميفهمد چه [ص 47] ميخواهد بگويد و نتوانسته بگويد ، خلاصه همين قدر معلوم ميشود كه اينها اعداء شيخيه و شيخيه اعداء اينها هستند باعتقاد و اقرار خودشان پس اين اشتباه براي احدي نيايد كه شيخيه و بابيه يك سياق دارند و يك مذهب بلكه شيخيه و الحمد لله هميشه از اينها بيزار و در صدد رد اينها بودهاند و كتابها در رد اينها نوشتهاند و هميشه دولتخواه و داعي دوام دولت قاهره و ملازم ملت بيضاي محمدي صلي الله عليه و آله و ناشر فضايل عترت طاهره سلام الله عليهم بودهاند و مشغول بدرس و بحث و علم و عمل خود بودهاند و مذهبي غير مذهب اسلام و طريقهاي غير طريقه علماي اعلام نداشتهاند و شاهد صدق اين مقال همين بس كه قريب بهشتاد سال است كه شيخ مرحوم نشر علم كردهاند و جمع كثيري در ايران مصدق ايشانند و احدي يك سر مو خلاف خيرخواهي ملت و دولت از ايشان نديده است الحمد لله .
باب سيوم در ذكر بعضي از بدعتهاي او كه در نسخ شريعت غراي بيضاي محمدي صلي الله عليه و آله آورده و احكام خود را اكمل شرايع انگاشته و در كتابهاي منسوب باو كه از دست اتباع او گرفته شده مذكور است از آن جمله گفته است كه حرام است تعلم غير كتب باب و تصنيف علوم سابقه مگر قليلي از صرف و نحو براي فهميدن كتب [ص 48] باب و ميگويد جميع بقعِهاي انبياء و اوصياء و خاتم انبيا و ائمه هدي و كعبه بايد امروز برداشته شود و اثري از آنها نباشد و بايد امت او نونزده بقعه بسازند و آنها را زيارت كنند و هر كس پناه بآن بقاع برده ايمن است و از قراين كلام او معلوم ميشود كه مراد از اين بقعِها اشخاصي هستند و حج بايد بر گرد بيت باب كنند و حج كعبه منسوخ است و محقق خانه كعبه باب است و هر صاحب اقتداري كه خواهد بيت باب را مرتفع سازد با مسجد الحرام حول آن آنچه خواهد بر كسي نيست كه اظهار مالكيت كند و حجه بسوي خانه او براي ميت نخرند و بر زنان حج نيست و اذن داده كه هر حاج چهار مثقال طلاي بياني كه هر مثقال نونزده نخود است بر نونزده نفر از خدام آن خانه عطا كنند و زنهاي آن شهر كه خانه در آن است مرخصند كه شب طواف كنند و زنها در مدت عمر يك دفعه آن چهار مثقال طلا را بدهند و آن زمين كه باب تولد كرده مسجد الحرام بوده و هست و بايد امت او هجده مسجد بنا كنند و هر قدر چراغ در آنها روشن كنند اسراف نيست و گفته است سال سيصد و شصت و يك روز باشد و نونزده ماه داشته باشد و هر ماه نونزده روز باشد و اول سال تحويل شمس بحمل است و وقتي كه باب آمده جان و مال مردم بر ايشان حرام است مگر ايمان باو بياورند و هر ولايتي را كه فتح كردند هر مالي كه در آن بطور [ص 49] عدل نبوده مال باب است اگر زنده است بخود او بدهند و الا نگاه دارند تا ظهور او و غير آن مال خمس آنرا گرفته بحكم نونزده نفر بزرگ باهل بيان قسمت شود و باقي را والي فتح بر خود و اولياء نصر عطا كند هر نفس را آنچه شأن و لايق اوست و اگر زياد آمده صرف بقعِهاي مأمور بها كند يا آنكه بكل اهل بيان سهمي عطا كند اگر چه طفل شش ماهه باشد كه اين اقرب است از صرف در بقاع اگر مرتفع شده باشد و الا ارتفاع آنها مقدم است و اگر شخص بابي چيزي از كافري بگيرد همان ساعت پاك ميشود و اگر كافري مثلا هديه براي بابي بفرستد همين كه از دست او جدا شد پاك ميشود و هر چه در عالم خوب باشد بابي بخرد شايد بنظر باب برسد و باب خوشش بيايد و واجب است كه هر نفسي روزي نونزده آيه اقلا از كتاب بيان بخواند و اگر نتواند نونزده مرتبه بگويد : الله الله ربي و لااشرك بالله ربي احدا و براي مردان هيكلي بشكل (ها) و براي زنان دايره بايد بكشند كه همراه خود داشته باشند و از كتاب بيان در آنها هر چه خواهند بنويسند و نمازي براي طفل مولود قرار داده كه پنج تكبير دارد بعد از تكبير اول نونزده مرتبه بگويد انا بكل مؤمنون و بعد از دويم انا بكل موقنون و بعد از سيوم انا كل بالله محيون و بعد از چهارم انا كل بالله مميتون و بعد از پنجم انا كل بالله راضيون و نمازي براي [ص 50] ميت شش تكبير بعد از اول نونزده مرتبه انا كل لله عابدون و بعد از دويم انا كل لله ساجدون و بعد از سيوم انا كل لله قانتون و بعد از چهارم انا كل لله ذاكرون و بعد از پنجم انا كل لله شاكرون و بعد از ششم انا كل لله صابرون و اموات را در بلور يا سنگ صيقلي دفن كنند و انگشتر عقيقي در دست مرده كنند و اسم الله بر آن منقوش باشد و شخص وصيتنامه بنويسد و بباب برسانند كه او حكم كند و مطهرات آتش و هواء و آب و خاك و كتاب الله كه هر چه تلقاء آيه از آن واقع شود پاك است و نقطه كه باب باشد و آثار نقطه و ذكر كردن شصت و شش مرتبه اسم الله بر آن كه بگويد الله اطهر و خشكانيدن آفتاب و آنچه كينونت آن عوض شود و دخول در دين بابيه و هر چه منسوب بدين بابي شود و هر چه بدست بابي آيد پاك شود و خون دهان پاك است و پاي حيوانات كه در باران راه روند و داخل حجره شوند عيبي ندارد حجره پاك است و اجزاي غير مأكول اللحم با مصلي ضرر ندارد و مني پاك است و اگر كسي بر كسي رد كرد نود و پنج مثقال طلا بايد بباب بدهد و كسي از او مطالبه نكند خودش بايد بياورد و بباب بدهد و پيش از ظهور باب هر كس چيزي دارد جايز است كه مالك شود و در حين ظهور حلال نيست كه قدر تسع تسع عشر عشر ثانيه صبر كند و بايد رد كند بمالك كه باب باشد و در هر ماهي ذكر [ص 51] واجب است در هر روزي نود و پنج مرتبه الله الهي در روز اول الله اعظم در دويم تا الله اقدم در روز نونزدهم و همين كه تراضي بعمل آمد ميان بايع و مشتري خواه صغير باشند يا كبير معامله صحيح است و جايز است تنزيل ميان تجار بهر طور كه بايع و مشتري راضي شوند كه تا مدتي بقيمتي بفروشند و از قيمت كم كنند و گفته است كه بايد مثقال نونزده نخود باشد و يك مثقال طلا دههزار دينار قيمتش باشد و يك مثقال نقره هزار دينار باشد و اگر كسي مالي داشته باشد پانصد و چهل مثقال و يك سال بر آن بگذرد از يك مثقال طلا پانصد دينار و از يك مثقال نقره پنجاه دينار بدهد و كتابهاي باب را زياده بر نونزده جلد نكنند در سه جلد آيات او را بنويسند و چهار جلد مناجاتهاي او را بنويسند و شش جلد تفاسير او را بنويسند و شش جلد صور علميه و بيتي را سي حرف حساب كنند و اعراب را ده حرف و كتاب او را با سرخي بنويسند نه سياهي و چون مردان بهم رسند يكي بديگري بگويد الله اكبر آن ديگري جواب دهد الله اعظم و زنان يكي بگويد الله ابهٰي يكي جواب دهد الله اجمل و واجب است كه جميع كتب گذشته از قرآن و حديث و علم همه را محو كنند مگر آنچه باب نوشته يا براي اثبات امر او نوشته شود و طريقه عقد بستن آن است كه بگويد انني انا الله رب السموات و رب الارض رب كل شئ رب [ص 52] ما يري و ما لايري رب العالمين و مهر را ذكر كند و زن هم همين طور بگويد و هر دو مهر كنند بر كاغذي و شاهد بر آن باشند ده نفر يا زياده و مقدار مهر اهل شهر نود و پنج مثقال طلا نهايت آن است و اگر خواهد كم كند نونزده نونزده كم كند و در دهات بهمين طور نقره مهر كنند و اگر زياده از اين قدر قيراطي باشد باطل است و هر كس امروز استدلال بغير كتاب باب كند استدلالش باطل است و هر كس روايت معجزه كند بغير آن آيات صحت ندارد و اگر كسي آمد و آن هم آياتي آورد و ادعائي كرد متعرض او نشويد كه باب محزون ميشود و استعمال لباس حرير و طلا و نقره حلال است و بر هر نفسي فرض است كه بر انگشتر عقيق قرمزي نقش كند قل الله حق و ان ما دون الله خلق و كل له عابدون و معلم بايد طفل را زياده از پنج چوب سبك نزند و پيش از پنج سال نزند اصلا و بعد از پنج سال بگوشت او نزند و بلباس او زند و اگر زياده زد يا بگوشت زد نونزده شب بر زنش حرام است و اگر زن ندارد نونزده تومان ديه بدهد و بچها مرخصند كه ايام عيد بازي كنند بآنچه در دست خود دارند و بر كرسي نشينند و هر كس خواهد زن خود را طلاق دهد بايد يك سال كه نونزده ماه باشد صبر نمايد اگر بيميلي برطرف شد فبها و الا آن وقت حلال است كه طلاق دهد و همين كه طلاق داد تا نونزده روز رجوع حلال نيست [ص 53] بعد از آن حلال است و تا نونزده مرتبه رجوع ميتوان كرد و خانه باب نبايد درهايش از نود و پنج بگذرد و خانه امناي او كه هجده نفر بايد باشند از پنج در نبايد بيش داشته باشد و خانه سايرين يك در و روز نوروز منسوب بباب است و عمل در آن روز ثواب عمل كل سال دارد و نعمت بايد حاضر كنند و كمتر از عدد واحد نباشد و بالاتر از عدد مستغاث و در غير نوروز تلذذ بدو نعمت در يك حين نكنند و در شب نوروز بعدد ايام سال بخواند شهد الله انه لا اله الا هو المهيمن القيوم و در روز شهد الله انه لا اله هو العزيز المحبوب و روز نوروز روز باب است و هجده روز بعد روزهاي امنا كه از ايام هجده ماه افضل است و در واحد اول صوم جايز نيست و حلال نيست سفر مگر بسوي بيت و نشستنگاه باب اگر مستطيع باشد و بزيارت خانِهاي وكلاي هجدهگانه و براي تجارت و نصرت نفسي و در تجارت هرگاه زن بهمراه او هست باكي نيست و الا سفر را در بر زياد از دو سال طول ندهد و در دريا از پنج سال بيشتر مأذون نيست و اگر بيشتر بماند اگر قدرت دارد دويست و دو مثقال طلا و الا نقره بايد انفاق كند و كسي كه داخل خانه كسي بياذن شود يا آنكه او را يك قدم مجبورا حركت دهد بسفري يا آنكه او را از خانه او بغير اذن او بيرون آورد زن او نونزده ماه بر او حرام است و اگر كسي عمل باين حكم نكند بر شهداء بيان فرض است كه جزاي [ص 54] تعدي آن نود و پنج مثقال طلا در حق او حكم نمايند و هر كس كه عالم شود كه كسي كسي را جبر ميكند بايد منع كند و اگر تغافل ورزد زن او نونزده روز بر او حلال نيست و بعد از نونزده روز نونزده مثقال طلا و اگر استطاعت ندارد نونزده مثقال نقره بدهد و اگر اينها را هم نتواند نونزده بار استغفار كند كه آن وقت حلال ميشود بر او زن او و همين كه مستطيع بنقره يا طلا شد بايد بدهد بشهداي بيان كه آنها بفقراء برسانند يا بمؤذنين دهند و فضله موش پاك است و هر دويست و دو سال هر نفسي مايملك خود را از كتب مجدد كند باين طور كه كهنه را در آب شيرين ريزد يا بكسي دهد و حكم شده كه هر عاملي در حين عمل بگويد اني لاعملن هذا لله رب السموات و رب الارض رب ما يري و ما لايري رب العالمين و اگر در قلب هم تلاوت كند مجزي است و در هر سالي تخليص بايد بكند يعني در يك شبي كه آنرا ليل واحد ناميده از اول ليل واحد تا غروب ليل واحد ختم شود و تنقيص و تضاعف در آن نبوده و نيست و بيك اسم از اسماء الله متلذذ شود و در حين التفات اسم ديگر اذن داده نشده و حين نسيان بأسي نيست و در روزي كه باب ظاهر شود حلال نيست براي احدي كه بآن دين كه پيشتر متدين بوده متدين شود و همين كه شنيد كه باب ظاهر شده بايد حاضر شود نزد او تا امر كند او را بآنچه بخواهد [ص 55] و تا پيش او نيامده بهمان دين سابق راه رود و چون بنزد او رسيد بكلي دين سابق از او منقطع ميشود مگر تازه هر چه باو بگويد و واجب است بر كل امت او از طلوع ماه تا ماه ديگر كه يك نونزده در نونزده پر كند از هر اسمي كه بخواهد مثل الله اكبر يا اعظم يا اظهر و امثال اينها و اذن داده است كه حساب كند از اول عمرش تا آخر و بنويسد آنچه را كه فوت شده از او و اگر مرد بر وارث اوست كه بنويسند بقدر ماههاي عمر ميت و سرّ نونزده در همه جا جاري ميشود حتي در قلم قلمدان و قيمت آنها و بايد هر پادشاهي در ميان بابيه ظاهر گردد دو عمارت بنا كند باسم باب و محل قرار خود قرار دهد درهاي اولي از نود و پنج متجاوز نباشد و دويمي از نود و هكذا از اين قبيل احكام عجيبه غريبه كه جميع عقول سليمه شهادت ميدهد بسخافت و بيفايده بودن آنها و باينكه جميع آنها بدعت و ضلالت و كفر است و كسي نگويد كه او نسخ كرده و با وجود نسخ بدعت نيست چرا كه گوئيم كه بضرورت ثابت شده كه حلال محمد حلال است تا روز قيامت و حرام او حرام است تا روز قيامت و تصديق نسخ كردن اين مرد شرع او را تكذيب محمد است صلي الله عليه و آله و كفر است وانگهي آدمي عاقل اگر انصاف دهد ميفهمد كه اين مزخرفات مجمله دين نميشود و عالم باينها نميگردد و آيا عاقل روا ميدارد [ص 56] كه شريعت مبسوطه محمدي صلي الله عليه و آله كه در هر جزئي جزئي حالات عباد و بلاد احكام فرموده نسخ شود باين كلمات مجمله مبهمه كه لايُسمن و لايُغني من جوع است آيا جميع اصناف حاجات و منازعات و معاملات مردم در جزئي و كلي باين جزئيات مزخرفه ميگذرد و امر بلاد و عباد منضبط ميشود حاشا و كلا ، خلاصه غرض اين بود كه قدري بر سفاهت رأي اين جماعت مطلع شوي و بدعتهاي ايشان را بشنوي و بداني كه بنصوص خودشان بكلي از دين اسلام عري و بري شدهاند و كفار و مرتدين ميباشند نعوذ بالله من غضب الله .
خاتمه در اينجا مسألهاي است كه التفات بآن لازم است تا اينكه انسان بخطاء بمعصيت نيفتد و باعث قتل نفسي نشود و آن اين است كه مذهب اين جماعت هنوز مذهب مستقلي ظاهرا نشده و بهمت پادشاه اسلامپناه روحنا فداه اينها پراكنده شدند و فرصت نكردند كه دين تمامي و مذهب معيني معروف مشهور براي خود وضع كنند و الحمد لله كه كتابهاي اين مرد هم جمع نشد كه يك كتاب تمام اول و آخرداري درست شود و در دست امت او باشد و بخوانند و بنويسند و بآن عمل كنند بلكه ورق ورق در دست اتباع او مزخرفاتي پيدا ميشود نه صحت آنها محل اعتماد است نه از ميرزا عليمحمد [ص 57] بودنش بلكه شايد هر يك از اتباعش خود هم جعلي ميكنند و اضلالي براي خلق مينمايند و چيزي چند بهم ميبافند و مينويسند بلي همين قدر نوعا براي اغلب مردم معلوم شده كه اين مرد ادعاي وحي كرد و كتابي آورد و بدعتها در دين گذارد و خروج كرد و مسلمانان را كشتند و بخيال خود جهاد كردند و ديگر جزئيات مسائل ايشان بديهي نشد و اين امر نوعي هم بر صغير و كبير مردم شايد واضح نشده باشد پس هنوز الحمد لله مذهب مستقل معين معروفي ندارند و نميتوان يك حكم بر همه جاري كرد شايد ده نفر پيدا شوند كه منسوب باين مرد بشوند و هر يك چيزي بر خلاف ديگري گويند و شايد كسي حرفهاي اينها را نشنيده و بدعتهاي اينها را نديده و تعريف سيدي را پيش او كردهاند او هم او را دوست داشته بگمان آنكه مرد مؤمني متقي عالمي است و مدح او را ميكند نفهميده و شايد در بعضي مسائل اشتباه كرده چنان پنداشته كه اينها راست ميگويند و از باقي بدعتهاشان خبر ندارد پس نميتوان بمحض اينكه كسي گفت كه من ميرزا عليمحمد را خوب ميدانم حكم بكفر او كرد مگر آنكه از آن شخص بخصوصه انسان اين دين كفرآميز را بشنود و اقرار كند يا شهودي شهادت دهند كه اين باين بدعتها متدين است و منكر شرع محمدي است آن وقت ميتوان او را تكفير كرد و بقتل رسانيد و اگر يك بيچاره جاهلي [ص 58] بگمان اينكه ميرزا عليمحمد از سادات است و او را از علما انگاشته و از روي تقواي خود حسن ظني باو پيدا كرده نفهميده و نسنجيده نميتوان حكم بكفر و قتل او كرد پس بايد بسيار احتياط كرد و سعي كرد كه اقرار از آن بشنوند يا شهودي عدل اقامه شود اگر چه بيديني بابيه زياد منتشر شده و نزديك بآن است كه بر احدي از اهل ايران مشتبه نباشد لكن چون نظم معيني و طريق واحد معلومي هنوز از ايشان معلوم نشده احتياط ضرور است و آنچه حقير سابقا نوشتهام و اينجا عرض كردهام از كفر و ارتداد اينها حكم نوعي است كه از نوشتجات اينها معلوم ميشود و حقير حكم صاحب نوشتجات را عرض كردهام و نوع ادعاي خود ميرزا عليمحمد و بعضي از اتباعش كه كشته شدند هم براي حقير يقيني شده و اما صاحب اين نوشتجات هر كس خواهد باشد و متدين باين دين قطعا كافر و مرتد و مخرّب ملت و دشمن دولت است و بايد از روي زمين او را بزير زمين فرستاد و اما اشخاص معينه الحمد لله حقير از آنها الي الآن احدي را نديدهام و با ايشان صحبت نكردهام مگر دو نفر را يكي ملا صادق نام خراساني و يكي ملا محمدعلي نام مازندراني كه اولي آمده بود از جانب باب اهل كرمان را دعوت كند و او را ببرهان و دليل مفتضح كرديم و دويمي كاغذي از باب بخط خودش آورده بود كه مرا بفارس طلبيده بود و او را هم مخذولا منكوبا [ص 59] روانه كرديم ديگر الحمد لله احدي را نديدهام و با من مباحثه نكردهاند و در صفحات ما الحمد لله احدي نيست و چون ايام توقف حقير در پايتخت شريف گويا قليل باشد و خيال استرخاص دارم بهمين قدر اكتفا نمودم اميد كه چون بنظر مبارك برسد پسند افتد و نكته بر خالي بودن عبارات از رسوم انشاء و سجع نگيرند چرا كه مقصود اين بود كه ان شاء الله بهمت پادشاه اسلام روحنا فداه منتشر شود و عوام مردم و رعايا و برايا بفهمند و گول اين طايفه ضاله مضله را نخورند و بر مذهب اسلام در زير سايه ظل الله بدعاگوئي و بندگي خود قيام و اقدام نمايند .
تمام شد اين رساله بر دست مصنفش الداعي لدوام الدولة العلية كريم بن ابرهيم في ١٩ شهر رمضان من شهور سنة ثلاث و ثمانين بعد المأتين و الالف امتثالا للامر الاقدس الاعلي حامدا مصليا مستغفرا ، تمت .
[ص 60]