و قصدم از ذكر اين احاديث اين بود كه بدانيد كه در ميانه آنها كه باسم شيعه هستند انواع اين منافقين هستند و بنام شيعه رد بر شيعه آل‌محمد عليهم السلام ميكنند و فريب ظاهر ادعاي آنها را نبايد خورد و همانطور كه در آخر همين حديث اخير فرمودند هر كس كه خداوند بداند كه در قلبش جز حفظ دين و تعظيم وليّش را نميخواهد نميگذارد كه فريب آنها را بخورد و او را بر دست مؤمنين هدايت ميفرمايد و باو توفيق هدايت شدن را ميدهد و اين همان مطلب است كه [ص 42] سابقا عرض كردم كه همه اعتماد بتأييد و تسديد خداوند عالم است و بايد از او خواست كه ما را هدايت فرمايد و بر حسب وعده‌اي كه فرموده البته هدايت ميفرمايد ، و ان شاء الله چند جلد از كتبي كه مشايخ ما اعلي الله مقامهم در جواب ايراد موردين بر اين سلسله نوشته‌اند براي شما ميفرستم كه با كمال بي‌نظري مطالعه نمائيد و خداوند حق را ان شاء الله بر شما واضح خواهد فرمود و چون كتبي كه بنظر شما رسيده اسم نبرده‌ايد و ايراداتي كه در آنها شده نميدانم جوابي از آنها فعلا نميتوانم عرض كنم ولي نوعا همه ايرادات ايرادات معيني است كه لاحقين از سابقين ميگيرند و ميگويند و مي‌نويسند و علي القاعده در آن كتابها كه ان شاء الله ميفرستم جواب همه هست جز ايراد اخيري كه تازه اختراع كرده‌اند و بآن اشاره نموده‌ايد كه در ضمن همكار استعمارش خوانده‌اند كه آنرا نامرحوم خالصي‌زاده جعل كرده و در جائي نوشته و خودش هم در همانجا تصريح كرده كه مدرك تاريخي براي [ص 43] اين موضوع ندارد و با اين تصريح نويسندگان بي‌انصاف اين افتراي او را مي‌پذيرند و روايت ميكنند و در كتابي بنام « مزدوران استعمار در لباس مذهب » ديدم كه اين مطلب را با آب و تاب نوشته و محكمترين دليلش همين افتراي خالصي‌زاده بوده كه خود او از دشمنان آل‌محمد عليهم السلام و منكرين فضايل ايشان بوده و حتي شهادت بولايت اميرالمؤمنين عليه السلام را در اذان منع ميكرده ولي از آنجا كه خداوند دروغگو را رسوا ميكند او در كتاب خودش در ضمن تهمت جاسوسي بمشايخ بزرگوار اين سلسله نوشته كه مرحوم مبرور سيد كاظم رشتي اعلي الله مقامه از اهل ولادي‌وستك بوده‌اند و جاسوس روسها بوده‌اند و من بكتاب دايرة المعارف انگليسي مراجعه كردم و ديدم بناي شهر ولادي‌وستك بيست سال بعد از وفات سيد مرحوم اعلي الله مقامه بوده . حال همه تهمتها را بهمين قياس بگيريد و نميدانم كه بزعم اين مفتريان چه دولت روس و انگليس را بر اين داشته بود كه [ص 44] علمائي استخدام كند و بايران بفرستد كه در طول صد و پنجاه سال قريب نهصد و پنجاه جلد كتاب تأليف و تصنيف در علوم مختلفه از حكمت الهي و فقه و اصول و رياضي و طبيعي و شيمي و فيزيك بنمايند و فكر و ذكرشان در ترويج دين اسلام و بيان فضايل محمد و آل‌محمد عليهم السلام باشد و همه دعوتشان باخوت و برادري و دوستي مسلمين با هم باشد و نه در دستگاه حكومت دخالت داشته باشند و نه يك قلم يا يك قدم بنفع اجانب برداشته باشند بلكه بر عليه آنها كتاب نوشته باشند چنانچه عالم بزرگوار جد امجد اين بي‌مقدار مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان اعلي الله مقامه در موقعي كه انگليسها در بندر بوشهر كشتي جنگي آورده بودند و قشون پياده كرده بودند كتاب مفصلي بنام ناصريه بخواهش ناصرالدين شاه در جهاد با اعداي مسلمين تصنيف و مردم را بر عواقب تسلط اجانب بر ايران آگاه فرمودند و كتابها بر رد پادريان مسيحي كه بمنظور توسعه نفوذ دول متبوعه خود به تبليغ دين [ص 45] مسيح در ايران پرداخته بودند تصنيف نمودند . اين قبيل جاسوسان فرضي چه نفعي براي دولت روس و انگليس ميشود داشته باشند و هر عاقل منصفي كه كتاب مزدوران استعمار را بخواند مي‌فهمد كه هر چه نوشته مزخرف و دروغ نوشته و محرك نويسنده عداوت باطني و جلب منفعتي از راه فروش كتاب بوده ، و چندي پيش بخواهش يكي از دوستان جوابي براي آن كتاب نوشته‌ام كه اگر خداوند خواست و آنرا طبع نمايم شايد بنظر جنابعالي هم برسد .

مرقوم داشته‌اند : شما ميتوانيد بطور حتم كتابي كه حقيقت را نوشته و شيخيگري را حق دانسته براي من مرحمت داريد .

عرض ميكنم همانطور كه سابقا عرض كردم عقايد شيخيه جز عقايد شيعه اثناعشري چيزي نيست و ايراداتي كه بر ما دارند قسمتي از آنها تهمت و افتراست و از هيچيك از كتب مشايخ ما اعلي الله مقامهم نميتوانند دليلي بر صحت افتراهاي خود پيدا كنند ولي قسمت ديگر آنها [ص 46] اموري است كه مورد اختلاف است و اهمّ آنها چهار مسأله است :

يكي مسأله معاد است كه افترا بر ما مي‌بندند كه گفته‌ايم معاد روحاني است و جسماني نيست ، و خداوند شاهد است كه چنين چيزي مشايخ ما نفرموده‌اند و جسماني بودن معاد از ضروريات دين اسلام است و مشايخ ما هرگز منكر ضروري از ضروريات اسلام نميشوند . بلي در تحقيقات علمي خود فرموده‌اند كه اين جسد عنصري برنميگردد و آنچه انسان با آن عود ميكند جسم اصلي انسان است و بعض علما مثل مرحوم مجلسي و خواجه نصير طوسي هم بر همين عقيده‌اند و مشايخ ما ادله عقليه و نقليه بسيار براي اين مطلب آورده‌اند و اصل كيفيت معاد جز همين اجمال كه معاد جسماني است از ضروريات نيست كه هر كه غير از متفاهم عوام چيزي گفته باشد از دين خارج شده باشد و كيفيات معاد از مسائل نظري است و علماي شيعه در اين مسأله بر چهارده قولند و هر يك نظري داشته‌اند مشايخ ما هم اظهار نظر خود را فرموده‌اند .

[ص 47] و يكي مسأله فضائل محمد و آل‌محمد است عليهم السلام كه مشايخ ما اعلي الله مقامهم بيش از ديگران به نشر و بيان آنها پرداخته‌اند و تازه آنچه كه فرموده‌اند از فضايلي كه سني‌ها روايت كرده‌اند و در كتب خود نوشته‌اند كمتر است و نميدانم بعض مدّعين تشيع را چه بر آن ميدارد كه انكار آنها را بكنند و دشمني گويندگان آن فضايل را بنمايند مگر اينكه بگوئيم آن منكرين همان دشمناني هستند كه بفرمايش امام بلباس دوستان درآمده‌اند يا آنكه از ناداني گول چنين اشخاصي را خورده‌اند .

و يكي مسأله عمل به مظنه است كه جمعي از فقها چنين گفته‌اند كه امروز براي ما علم بفرمايشات ائمه عليهم السلام حاصل نميشود و فقط براي ما گماني حاصل ميشود و ما كه مجتهديم بهر چه گمان كرديم حكم خدا درباره ما و مقلدين ما است و مقلدين بايد بي چون و چرا بگمان ما عمل نمايند و اين معني را شيخيه منكرند و ميگويند كه باب علم مسدود نيست و بفرمايشات ائمه عليهم السلام علم [ص 48] حاصل ميشود و عمل بمظنه و گمان بدليل هفتاد آيه قرآن و بيش از هزار حديث حرام است و عمل بآن جايز نيست و در اين مطلب كتب مفصل و مستدلي مرقوم فرموده‌اند و من براي شما دو كتاب ميفرستم يكي كتاب ارشاد العوام تصنيف مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان كرماني كه مشتمل بر همه عقايد شيخيه درباره توحيد و نبوت و امامت و معرفت شيعه است و مسأله معاد بتفصيل در آن بيان شده و يكي كتاب اجتهاد و تقليد تأليف والد اين بيمقدار كه همين مسأله عدم جواز عمل بمظنه بتفصيل در آن اثبات شده و پس از مطالعه اين دو كتاب ان شاء الله ابهامي براي شما در عقايد شيخيه باقي نمي‌ماند .

و يكي هم مسأله اصول دين است كه بيجا روي آن سر و صدا نزد عوام راه انداخته‌اند و حال آنكه اختلافي نيست چون اصل مسأله اصول دين باين ترتيباتي كه ذكر ميكنند در اخبار آل‌محمد عليهم السلام نيست و هر يك از علما بسليقه خود بعض مطالب ديني را از اصول [ص 49] شمرده‌اند و باقي را فروع آنها ، بعضي گفته‌اند اصل دين يكي است و آن توحيد است و بقيه فروع آن است بعضي سه تا شمرده‌اند توحيد و نبوت و امامت بعضي هم پنج تا شمرده‌اند توحيد و عدل و نبوت و معاد و امامت ، مشايخ ما هم فرموده‌اند كه اركان دين چهار است : شناختن خداوند با جميع صفات او ، شناختن پيغمبر خدا (ص) با اقرار به جميع آنچه آورده ، شناختن امامان و اقرار بفضايل آنها ، شناختن شيعيان و دوستي دوستان و دشمني دشمنان آل‌محمد عليهم السلام ، و هيچ جاي فرمايش ايشان با سخن ديگران اختلافي ندارد و اين اركاني كه ذكر فرموده‌اند شامل آن پنج ميشود چون عدل جزء صفات خداوند است و معاد هم جزء آنهائي است كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله آورده‌اند و مسأله ولايت و برائت را كه ما شمرده‌ايم بعض علماي ديگر هم از اصول دين شمرده‌اند ، و بهر حال اگر قصد اعتقاد باين مطالب است كه طرفين بآن اصول پنجگانه و اين اركان چهارگانه [ص 50] اعتقاد دارند و چه اختلافي است ؟ و اگر اختلاف سر لفظ اصول و فروع است در اخبار تعريفي براي اين دو كلمه نشده كه هر كس خلاف آنرا گفت خطا كرده باشد ، و اگر قصد از اصول اعتقاد باموري است كه معتقد نبودن بآنها باعث خروج از دين است اين شامل فروع هم ميشود و اختصاص بآن پنج ندارد اگر كسي منكر نماز يا حج يا زكوة هم بشود يا دوستان آل‌محمد را دشمن بدارد يا دشمنان ايشان را دوست بدارد از دين خارج ميشود ، و بهر حال اختلافي در معني نيست و عنوان آن براي جنجال است .

مرقوم داشته‌اند : و همچنين از آن جناب خواهشمندم نظريات خود را درباره ايران امروز و دنياي قرن بيستم بنويسيد و براي من موضوع فوق خيلي مهم است .

عرض ميكنم هر كسي امور دنيا را از چشمي مي‌بيند و اگر بخواهيد از چشم من ببينيد قبلاً براي اينكه تا اندازه‌اي بطرز تفكر من آشنا شويد [ص 51] بايد مقدمات مختصري بنويسم . پس عرض ميكنم من اينطور مي‌بينم كه اين مردمي كه در روي زمين راه ميروند ظاهر آنها جسدي است جمادي مثل ساير جمادات ، و در پشت اين جسد آنها احساس ميكنم كه روحي هست مثل روحي كه در نباتات است و هر كاري از آنها ببينم كه نظير آن در ساير نباتات هم هست منشأ آن كار را همان روح نباتي ميدانم كه در آنها است ، مثلاً در نباتات مي‌بينم كه غذائي از زمين جذب ميكنند آنرا در برگهاي خود ميپزند و هضم ميكنند و قدري از آنرا از راه تبخير و غير آن دفع ميكنند و قدري از آنرا نگاه ميدارند و بشاخ و برگ خود ميفرستند و آنها را نمو ميدهند و در نتيجه بزرگ ميشوند و خود را بشاخ و برگ خود زينت ميدهند و قدري از آن ذخيره غذائي را بصورت گردهاي نر و ماده درميآورند و نر و ماده‌هاشان با هم تلقيح ميشوند و ميوه و بذر بار ميآورند و با آن توليد مثل ميكنند و گاه فعال و بيدارند و گاه كم‌كار و در خوابند و بالاخره در آخر عمر كه [ص 52] دفعشان بيش از جذبشان ميشود تنه آنها بتحليل ميرود و كوچك ميشود و از ميان ميروند . اين قبيل كارها را كه در بني‌آدم مي‌بينم كه مثلا طلب غذا ميكنند ، آب ميخورند ، در معده خود آنها را هضم ميكنند ، صافي آنرا باعضاي خود ميفرستند و باعث رشد و نمو آنها ميشوند و مازاد آنها را از راه كليه و امعاء و عرق بخارج دفع ميكنند ، از بعض جمادات و نباتات عالم براي خود لباس تهيه ميكنند و خود را بآنها زينت ميدهند و از صافي غذاها در بدن خود نطفه ميسازند و مردها و زنهاشان با هم جمع ميشوند و توليد مثل ميكنند و بالاخره كم‌كم كه مريض يا پير ميشوند دفع بيشتري ميكنند و لاغر ميشوند و در آخر ميميرند همه اينها را از كارهاي آن روح نباتي كه در آنها است مي‌بينم و كساني را كه در تمام عمر فقط مشغول باين امور هستند درختاني مي‌بينم كه از ساير درختها قدري كاملترند و جز نام درخت نام ديگري بر آنها نميشود گذارد . و در وراي اين روح نباتي كه در بني‌آدم است روح [ص 53] ديگري احساس ميكنم نظير روحي كه در حيوانات است و هر كاري از آنها ببينم كه نظير آن در ساير حيوانات هم هست منشأ آنرا همين روح حيواني آنها ميدانم ، مثلاً حيوانات را مي‌بينم كه مي‌بينند ، ميشنوند ، مي‌چشند ، بو ميكشند ، لمس چيزها را ميكنند ، بهر چه موافق طبع آنها است رو ميكنند و بطرف آن ميروند ، بهر چه مخالف طبع آنها است پشت ميكنند و از آن ميگريزند ، بجمادات و نباتات و حيوانات ديگر تجاوز ميكنند ، هر آبي كه ببينند مال هر كس باشد مينوشند ، هر گياهي كه ببينند مال هر كس باشد ميخورند ، حيوان نر هر حيوان ماده‌اي را ببيند بر او ميجهد ، درندگان آنها هر ضعيفتري را ببينند او را ميدرند و ميخورند و تا مانعي راه آنها را نبسته و حيوان قويتري به مقابله آنها برنخاسته آنچه كه طبيعتشان مي‌طلبد انجام ميدهند و هر يك بر طبع خود راه ميروند ، بعضشان مثل شير شجاع و قوي هستند حمله ميكنند ، بعضشان مثل غزال ترسو و ضعيف هستند ميگريزند و فرار [ص 54] ميكنند ، بعضشان مثل روباه حيله‌گرند و بتدبير كار خود را پيش ميبرند ، بعضشان مثل گوسفند كودن و بي‌آزارند طعمه ديگران ميشوند . در بني‌آدم هم آنچه نظير اينها مي‌بينم از آثار روح حيواني آنها ميدانم و آنهائي كه كارهايشان در تمام عمر فقط اين قبيل امور است آنها را حيواناتي ميدانم سخنگو و فرقي با ساير حيوانات ندارند جز آنكه شعور و تدبيرشان زيادتر است و شعور خود را در استخدام خواهش‌هاي جمادي و نباتي و حيواني خود درآورده‌اند و همه آن تمنيات را بنحو كاملتري انجام ميدهند مثل بسياري از مردم كه از خوردن هيچ غذائي امتناع ندارند ، آب باشد مينوشند شراب باشد مينوشند گوشت گوسفند باشد ميخورند گوشت خوك باشد ميخورند حلال باشد ميخورند حرام باشد ميخورند مگر آنكه دندانشان نگيرد هيچ مالي را حرام نميدانند مگر آنكه دستشان بآن نرسد يا صاحب مال جلوگيري از آنها كند و الا در خودشان چيزي كه مانع از آن باشد [ص 55] نيست ، مال غير را اگر توانست بدزدي ميبرد اگر قويتر بود بغصب ميبرد اگر ميسر شد بقمار ميبرد بقمار نشد به نيرنگ ميبرد ، اگر زني ببيند بي‌محابا مايل بتجاوز او ميشود اگر برضا شد برضا اگر نشد بفريب اگر نشد بزور مگر آنكه از زورمندتري بترسد و اگر نه مانع دروني براي كار او نيست . بلي جماعت كمي از اين بني‌آدم هستند كه در آنها يك چيزي ديده ميشود كه فوق روح حيوانيت و نباتيت آنها است كه مي‌بينيم بسبب آن بر اين روحها فرمانروائي ميكنند با اينكه گرسنه است غذاي حرام را نميخورد حلال را هم باندازه ميخورد ، با آنكه فقير است بمال غير تجاوز نميكند ، با آنكه شهوت دارد بزن غير يا زني كه عيال او نيست دست‌درازي نميكند ، ضعيفتر از خود ببيند با اينكه قادر بر ظلم باو و تصرف در مال او است ظلم باو نميكند و خودداري ميكند ، از همه اينها معلوم ميشود كه در او يك چيزي هست فوق روح حيوانيت كه ميتواند بآن فرمان دهد و آن نفس ناطقه است كه احساسات و مداركي فوق [ص 56] حيوانات دارد ، خيال ميكند ، فكر ميكند ، تحصيل علم ميكند ، شعور دارد ، ولي در اينها هم كه صاحب اين نفس هستند مي‌بينيم كه بر دو قسمند : بعضي تسليم روحهاي نباتيت و حيوانيت خود هستند و تمام خيال و فكر و علم و شعور خود را در برآوردن تمنيات آن روحها بكار ميبرند و همانها را در همانچه هستند تقويت ميكنند ، علم خود را در تحصيل انواع غذاها براي نباتيت خود بكار ميبرند يا در تحصيل آلات و ادوات و سلاحها براي تجاوزات و ظلمهاي حيوانيت خود بكار ميبرند كه بيشتر بتوانند ظلم كنند ضعيف را زودتر از بين ببرند يا بقوه نطق و بيان بيشتر كودن‌ها را فريب دهند يا بتدابير علمي و اقتصادي بيشتر ديگران را بچاپند و بر آنها رياست و فرمانروائي نمايند و اگر گاهي جلوي يك طبع حيواني خود را ميگيرند بمنظور حيواني ديگري است كه بآن علاقه بيشتر دارند ، مثلاً برياست علاقه بيشتري دارند و تجاوز بمال ضعفا ممكن است باعث زوال رياست آنها بشود [ص 57] تجاوز نميكنند بلكه بر خلاف طبع خود احسان هم بآنها ميكنند كه بمنظور اصليشان كه رياست است برسند يا از مال كم صرف نظر ميكنند كه خوب طرف خود را گول بزنند و بعد مال بيشتري از او ببرند و هكذا ، ولي يك قسم ديگر از صاحبان اين نفس ناطقه را مي‌بينم كه دستور كارشان را از پائين يعني از روح حيواني و نباتي خود نمي‌گيرند بلكه از يك منبع خارجي ميگيرند و فكر و علم و شعور و قواي حيواني و نباتي خود را در انجام دادن دستورات آن منبع خارجي قرار ميدهند و اعتنائي باينكه كارهاي انجام شده موافق طبع حيواني و نباتي آنها باشد ندارند و قصدم از آن منبع خارجي امثال پيغمبرانند كه دستوراتي فرموده‌اند بنام دين و اين اشخاصي كه بدستور آنها رفتار ميكنند كسانيند كه بآنها ايمان آورده‌اند و مؤمن بآنها شده‌اند . اينها مطالبي است كه اگر شما هم دقت كنيد وضع را همينطور مي‌بينيد .

حال اين مقدمه را داشته باشيد تا مقدمه ديگر براي شما [ص 58] بنويسم و آن اين است كه آنچه از كاوشها و تفحصات علماي زمين‌شناسي و ديرين‌شناسي و تواريخ گذشته پيداست اين است كه سالهاي سال در روي اين زمين جز جمادات چيزي نبوده و پس از سالها گياهان پست و كوچك پيدا شده ، كم‌كم گياههاي كاملتري پيدا شده و تا سالهاي سال موجود زنده‌اي جز گياهان در روي زمين نبوده و هر گياهي هم در طول نسلهاي متوالي بكمال رسيده و بعد در طول نسلها رو بنقصان رفته و باصطلاح دژنره شده تا آنكه منقرض شده و بسياري از گياهان كه فسيل آنها را ديده‌اند از نوع آنها فعلاً روي زمين نيست ، بعضي هم مانده‌اند و هنوز رو به ازديادند بعضي هم دوره كمال را گذرانده‌اند و رو به انقراضند مثل درخت چنار . باري سالها بر اين منوال گذشته تا اينكه از يك وقتي حيواناتي از نوع حيوانات پست مثل حشرات پيدا شده‌اند و كم‌كم حيوانات كاملتري پيدا شده‌اند مثل خزندگان ، پرندگان و درندگان و هر نوعي از آنها هم در طول نسلهاي متوالي رو [ص 59] بكمال رفته‌اند و بعد در دوره‌هاي بعد رو بنقصان رفته‌اند و منقرض شده‌اند بعضي هم هنوز مانده‌اند و بعضي رو به ازديادند و بعضي هم رو به زوال مثلا ميگويند نژاد شير رو بانقراض است . و از يك وقتي هم بني‌آدم پيدا شده‌اند و آنچه از آثار ماقبل تاريخ آنها پيداست اين است كه در اول خيلي كم‌شعور بوده‌اند و كم‌كم با گذشت زمان شعورشان بيشتر شده و در ابتدا صنايع بدوي پيدا كرده‌اند و روز بروز آنها را كاملتر كرده‌اند از وقتي هم كه تاريخي از آنها در دست است تا اين زمان مي‌بينيم كه هر نسل از نسل قبل باهوش‌تر و باعلم‌تر شده‌اند و جمعيتشان روز بروز بيشتر شده و هنوز رو بكمال و ازديادند و بر قياس ساير مواليد يكوقتي باوج كمال و جمعيت ميرسند و يك روزي هم منقرض ميشوند مگر اينكه خداوند طور ديگر بخواهد . و اگر بدقت نظر بكنيد تمام دوران‌هاي گذشته را در مدت كوتاهي ميتوانيد مشاهده كنيد ، مثلاً تكامل شعورها را بخواهيد ببينيد در طول عمر يك بچه تا بزرگ [ص 60] ميشود خواهيد ديد كه در ابتدا كه تولد ميكند شعورش از خيلي حيوانات هم كمتر است و اين نمونه شعور بشر اوليه است و مي‌بينيد در ظرف سي چهل سال بحدي ميرسد كه پيشرفته‌ترين معلومات بشر امروز را فرا ميگيرد و در يك سال باندازه يك قرن از قرون گذشته پيش ميرود و حالات پيشرفت بشر را در طول تاريخ در طول عمر كوتاه يك بشر ميتوانيد مطالعه كنيد ، حتي اگر نظر تيزبين‌تري داشته باشيد اوضاع طول تاريخ عالم را در او مشاهده كنيد مثلا مي‌بينيد كه در اول نطفه‌اي است كه جماديت بر او غالب است بعد مثل نباتات با جذب مواد غذائي از خون مادر و هضم آنها و دفع مازاد آنها روز بروز بزرگ ميشود گوشت پيدا ميكند استخوان پيدا ميكند تا در چهارماهگي شعله خاموش روح بخاري لطيفي كه در او پيدا ميشود بآتش حيوة مادر مشتعل ميشود و روح حيوانيت پيدا ميكند و بعد باز با همان تغذيه‌ها نباتيت و حيوانيت او رشد و ترقي مي‌كند تا اينكه از شكم مادر بيرون [ص 61] ميآيد و اولين آثار نفس ناطقه در او پيدا ميشود و در اول با تغذيه از شير مادر و بعد غذاهاي ديگر از هر جهت شروع برشد و ترقي ميكند تا سن بيست و پنج شش سالگي مرتبا نباتيت او در ترقي است و روز بروز بزرگ و تنومند ميشود تا حدود چهل پنجاه سالگي مراحل كمال را ميگذراند و بعد كم‌كم رو بزوال ميگذارد تا بالاخره از دنيا ميرود حيوانيت او هم كه در همين مرتع نباتيت او چرا ميكند با زياد شدن علوفه بمحاذات نباتيت ترقي ميكند و با كم شدن آن رو بزوال ميرود و نفس ناطقه او در اول خيلي ضعيف است و چون غذاي نفس ناطقه از جنس غذاهاي حيوانات نيست اگر غذاي مناسب او باو نرسد ضعيف ميماند و غذاي او غذاي روحاني است و آن همان تربيتي است كه پدر و مادر و اطرافيان با سخنان خود از او ميكنند و همان سخنان غذاي نفس ناطقه‌اند و اگر مثلاً طفلي در ميان حيوانات بزرگ شود همانطور كه گاه ديده شده هيچ ترقي نفساني براي او پيدا نميشود و مثل حيوانات [ص 62] وحشي ميشود و برعكس اگر در دامن پدر و مادر بزرگ شود روز بروز تعليمات آنها در او اثر ميكند و شعورش زياد ميشود و هر قدر پدر و مادر باشعورتر و اطرافيان باشعورتر باشند نفس ناطقه بچه چون غذاي كافي‌تري باو ميرسد با سرعت بيشتري شعورش بالا ميرود مثلاً بچه‌اي كه در شهر بزرگ شده باشعورتر از بچه‌اي است كه در كوهستانها و نزد مردم ساده‌لوح بزرگ شده و بچه‌اي كه در خانواده با علم و شعوري بزرگ شده باشعورتر از بچه‌اي است كه در خانواده ناداني بزرگ شده ، و بهر حال بكندي يا سرعت بچه شعور پيدا مي‌كند و از نفهمي و كودني حالت حيوانيت بيرون ميآيد و نفس ناطقه او قوتي ميگيرد و زبان‌فهم ميشود و حرف در او تأثير ميكند و در اوايل تا خيلي شعورش زياد نشده استقلال رأي ندارد و هر چه به او بگويند اطاعت ميكند ولي كم‌كم كه شعورش بيشتر ميشود استقلال رأي بيشتري پيدا ميكند الا اينكه شعورش را در برآوردن اميال حيواني و نباتي و لهو و لعب بكار [ص 63] ميبرد و بواسطه استقلال رأيي كه پيدا كرده شروع ميكند به سرپيچي كردن از دستور پدر و مادر و خيرخواهي آنها را نشنيده ميگيرد و شعور خود را بيشتر از آنها مي‌پندارد و در دل يا زبان آنها را استهزاء ميكند و اين حالت در نزديكي سن بلوغ باوج شدت ميرسد ولي كم‌كم بحد بلوغ و بالاتر كه رسيد شعورش باز بالاتر ميرود و ميفهمد پدر و مادر حرفهايشان حساب است و شروع ميكند بمطيع شدن و عقل پيدا ميكند تا وقتيكه در سن چهل و پنجاه شعور او بكمال ميرسد و اگر از آنها است كه توجه او بحيوانيت و نباتيت است و از چشم آنها مي‌بيند و از گوش آنها ميشنود و در آنها فرو رفته و دستور از آنها ميگيرد بتدريج كه حيوانيت و نباتيت ضعيف ميشوند و رو بزوال ميروند اين شعور هم رو بزوال ميرود و روز بروز كم‌شعورتر و خرف‌تر مي‌شود تا آنكه آنها مي‌ميرند اين هم مي‌ميرد و تمام ميشود ولي اگر از آنها است كه دستور از خارج مي‌گرفته و توجهش بخارج بوده تا دستورده هست و اطاعت [ص 64] از او ميكند اين شعور هم باقي است چون خود را از حيوانيت و نباتيت و جماديت مستقل كرده و خود را بجاي ديگر بسته مثل شيشه‌اي كه آنرا روي ميزي گذارده باشند كه تمام اتكاي آن بميز باشد اگر ميز شكست آن ميافتد و ميشكند ولي اگر آن را با ريسماني بسقف بسته باشند اگر ميز شكست آن شيشه بزمين نميافتد و نمي‌شكند چون بستگي بجاي ديگر دارد ، باري دامنه سخن بسيار است و غرضم آن بود كه دوران تاريخ زندگي بشر را در آينه دوران زندگي يك شخص هم ميتوان ديد و از اين معلوم پي بآن مجهول برد .

برگرديم بهمان سخني كه داشتيم و بورق زدن تاريخ مي‌پردازيم و در طي اين ورق زدن برميخوريم باينكه گاه بگاه در ميانه بشر اشخاصي پيدا شده‌اند كه خود را فوق ساير بشر ميدانسته‌اند و مدعي بوده‌اند كه در آنها روحي است بالاتر از روح‌هائي كه در ساير بشر است يعني همانطور كه در حيوانات روحي هست كه در نباتات نيست و كارهائي ميتوانند بكنند كه نباتات قادر [ص 65] بر آنها نيستند و عاجز از آنند مثل ديدن ، شنيدن ، چشيدن و غيره و در بني‌آدم نفسي هست كه در حيوانات نيست و كارهائي ميتوانند بكنند كه حيوانات قادر بر آنها نيستند و عاجز از آنند مثل فكر كردن ، خيال كردن ، علم آموختن ، اختراع كردن و غيره ، آن اشخاص هم ادعا كردند كه يك روح بالاتري در آنها هست كه در ساير بني‌آدم نيست و كارهائي ميتوانند بكنند كه بني‌آدم قادر بر آن نيستند و عاجز از آن هستند و بطوري كه متواتراً روايت شده براي نمونه از آن كارها و معجزات كه ديگران عاجز از آن بودند انجام داده‌اند مثل زنده كردن مردگان ، خبر از غيب و امور پنهاني ، فرمان دادن جمادات و حيوانات و تصرفات بسياري در زمين و آسمان كه هيچيك از مردم قادر بر آنها نبودند و تصديق حرف ايشان را نمودند ، ما هم چون دليلي بر دروغ بودن آن حكايات نداريم تصديق آنها را ميكنيم چون انكار كردن هم دليلي ميخواهد و چه مانعي دارد كه [ص 66] همانطور كه ما صاحب مشاعر و ادراكات و تصرفاتي هستيم فوق مشاعر حيوانات جماعتي هم باشند كه صاحب ادراكات و مشاعري باشند فوق ما ، براي نبودن چنين اشخاصي دليل نداريم ولي براي بودنشان دليل داريم و آن همين حكاياتي است كه ميكنند و قراين صحت گفته آنها هم موجود است .

باري آن اشخاص كه هر يك در تاريخي ظهور كردند همه بزبان واحد گفتند كه اي بني‌آدم شما غافليد و حدود عالم منحصر باين چهار ديوار اجسام نيست و در وراي اين اجسام و وراي ابعاد ثلثه و اين مكان و زمان محسوس شما عوالمي هست كه از شما پنهان است و همانطور كه نباتات چون چشم ندارند ديدنيها را نمي‌بينند و از آنها بيخبرند و شما چشم داريد و آنها را مي‌بينيد ما هم صاحب مشاعري هستيم كه شما نداريد و روحي در ما هست كه در شما نيست و بقوت آن روح عوالم غيب را ادراك كرده‌ايم و قدرت بر بسياري از امور را داريم كه شما نداريد بسياري از امور كه بر شما پنهان است بر ما [ص 67] آشكار است و اين ملك باين عظمت كه شما مي‌بينيد و آن عوالم غيبيه را كه ما مي‌بينيم پروردگاري است بزرگ و همه اين اوضاع را او فراهم آورده و ما و شما و همه اين عوالم را از عدم او بوجود آورده و ادراك ذات او براي ما و شما محال و ممتنع است جز اينكه ما كه از شما بافهم‌تريم و آينه قلبمان صافي‌تر است بر قلب ما وحي فرستاده كه او پروردگار همه عالمها است و خداوندي جز او نيست و بما خبر داده و امر فرموده كه بشما هم خبر دهيم كه خدائي جز او نيست و اين كارخانه عظيم را براي آن ايجاد كرده كه محصولات آن موجودات ذي‌شعوري باشند كه عظمت و قدرت و صفات او را بشناسند و بندگي او را بكنند و همه اوضاع اين عوالم در اصل براي پرورش چنين موجوداتي است جز اينكه در ضمن فراهم آمدن مقدمات محصولات ديگري هم بالعرض بوجود آمده و بواسطه نقصاني كه داشته‌اند و دارند بحد كمال نرسيده‌اند و نيمه‌ساز مانده‌اند و عاقبت دور انداخته ميشوند و اين [ص 68] معادن و نباتات و حيوانات بتفاوت درجات قابليت محصولات نيمه‌سازند و هر يك از يك درجهٔ بالاتر نرفته‌اند و همه را خداوند از ميان ميبرد و فاني ميكند و برميگرداند بخاك و شما بني‌آدم از آن محصولاتي هستيد كه از آن سه طبقه بالاتريد و استعداد آنرا داريد كه بالاتر رويد و در نيمه راه نمانيد و بانسانيت كامل كه ما نمونه كامل آن هستيم نزديك شويد و علت عقب ماندن شما اين است كه خود را اسير جماديت و نباتيت و حيوانيت خود كرده‌ايد تا بدرجه‌اي كه خود را با آنها اشتباه كرده‌ايد و تصور ميكنيد كه حيوان يا نباتي هستيد ، مثل سواري كه خود را با مركبش اشتباه كرده باشد و اسبش كه جو ميخواهد خيال كند خودش است كه جو ميخواهد اسبش كه شهوت ماديان را دارد خيال كند خودش است كه شهوت ماديان را دارد و غافل شده باشد از اينكه خودش يك كس مستقلي است و دخلي به اسبش ندارد و غافل شده باشد از اينكه غذاي او غذاي ديگري [ص 69] است محبت او در چيز ديگري است و در نتيجه اين غفلت از غذا و حوائج خود غفلت ورزيده باشد و فقط به اسبش پرداخته باشد و طولي نمي‌كشد كه خودش از بي‌غذائي ميميرد حال شما چنين گرفتاري داريد و خداوند مهربان ما را فرستاده كه بشما ياد بدهيم و يادآوري كنيم كه شما اسبتان نيستيد شما بايد انساني باشيد و در صدد آنچه تقويت انسانيت را ميكند باشيد و موجودي باقي و پايدار بشويد و اين مركب شما دير يا زود فاني ميشود و از بين ميرود و شما اگر ميخواهيد موجودي باقي و منعم بنعمت‌هاي ابدي باشيد اطاعت ما را بكنيد و گفتار و كردار و رفتار ما را سرمشق خود قرار دهيد . اين جماديتي كه شما داريد بي‌اعتدال است دستوراتي بشما ميدهيم كه چطور آنرا پاكيزه و معتدل كنيد چگونه او را بشوئيد از چه چيزها آنرا دور داريد كه مضر بآن است و آلودگي بآنها آنرا از اعتدال بيرون ميبرد و اعتدال جماديت شما باعث اين ميشود كه روح نباتيت شما كه زائيده‌شده صفاياي [ص 70] جماديت شما است روح نباتيت معتدلي مي‌شود و دستوراتي به شما ميدهيم كه چه غذاها و چه مشروباتي بخوريد كه غذاي نبات معتدل است و از چه چيزهائي پرهيز كنيد كه باعث بي‌اعتدالي آن ميشود و چون نباتيت شما معتدل شود روح حيوانيت شما معتدل ميشود و نفس ناطقه شما كه سوار بر روح حيوانيت شما است مركب راهوار و رامي ميشود و سركشي او تمام ميشود و هر جا كه شما بخواهيد او ميرود نه هر جا كه خودش بخواهد ، و براي تقويت نفس ناطقه خود هميشه بما توجه داشته باشيد و اخلاق باطنه ما را سرمشق اخلاق باطنه نفس ناطقه خود قرار دهيد و او را متصف بصفات ما كنيد و علامت اينكه در كار خود موفق شده‌ايد اين است كه محبت و دوستي ما را پيدا ميكنيد چون دوستي بين دو چيز كه بر يك صفت و از يك جنسند پيدا ميشود و تا توجهتان بحيوانيت است و خود را بصفت حيوانات درميآوريد و ميلتان و هدفتان اميال و هدفهاي حيواني است مشابهتي با ما نخواهيد داشت و [ص 71] محبتي از ما در شما پيدا نخواهد شد ، ولي اگر خود را متصف بصفات ما كرديد شبيه بما ميشويد و محبت ما در دل شما پيدا ميشود و دايماً متوجه به ما ميشويد و ما مثل چراغي هستيم كه نور خداوند از غيب در دل ما افتاده و از وجود ما آن نور دايماً در تشعشع است و شما وقتيكه هميشه متوجه به ما باشيد نور خداوند بر دلهاي شما ميافتد و آنها را منور ميكند و بصفاتي مثل صفات ما كه محبوب خداوند است آنها را درميآورد و اگر بر اين كار استقامت و پايداري كنيد خود مشتعل بنور خداوند ميشويد و آن نور همان روح انسانيت است و اين نفس ناطقه كه داريد مثل بدن بي‌روح است و مثل نفتي است كه مشتعل نيست و اگر خود را رو بما بكنيد آن آتشي كه در ما است نفت نفس ناطقه را گرم ميكند و بخار ميكند تا بحدي كه يكمرتبه خود شما مشتعل ميشويد و خواهيد ديد كه صاحب روحي شده‌ايد و زنده بحيوة جديدي شده‌ايد و صاحب مشاعر و ادراكاتي فوق آنچه فعلا داريد شده‌ايد [ص 72] ديگر محتاج به آن نوع تحصيل علم كوركورانه نيستيد و چشمي پيدا ميكنيد كه بي تعليمِ غير مي‌بينيد آنچه كوران از علم رنگها در طول سالهاي سال تحصيل مي‌كنند و عاقبت معني الوان را نمي‌فهمند و الفاظي ميگويند كه معني آنها پيش آنها نيست شما بيك نظر كردن بآن چشم در يك آن همه آنها را مي‌بينيد بواسطه آن روح كه نور خداوند است و همه قدرتها از او است قدرتي پيدا ميكنيد كه بهر چه بگوئيد بشو ميشود و ديگر محتاج بآلات و ادوات سابق نيستيد و هكذا اگر اطاعت ما را بكنيد چنين موجود كاملي ميشويد و مستقل از اين مركبهاي نباتي و حيواني ميشويد اگر آنها بميرند شما بابقاي خداوند تا ابد باقي خواهيد بود و بانواع نعمتها كه تصور آنرا هم فعلاً نميتوانيد بكنيد منعّم خواهيد شد و بقدرت خداوند بر همه چيز قادر خواهيد بود و هر چه بخواهيد داريد .

باري آن دستورات پيغمبران همان شريعتهاي آنها است كه بعض آنها براي اصلاح جماديت و بعضي [ص 73] براي اصلاح نباتيت و بعضي براي اصلاح حيوانيت و بعضي براي اصلاح آن نفس ناطقه است و در ضمن همه آنها دستوراتي براي رفع مشكلات ناشي از اجتماعات مندرج است ، و اگر صفحات تاريخ را ورق بزنيم مي‌بينيم كه هر يك از اين پيغمبران كه آمده‌اند و شريعتي آورده‌اند و جماعتي به آنها ايمان آورده‌اند عمل بتعاليم آنها باعث ترقي و پيشرفت آنها شده و حتي جهش فكري پيدا كرده‌اند و هوش آنها بالا رفته و تمدن بالاتري يافته‌اند مثلا قوم بني‌اسرائيل با آن ذلت و آن كم‌شعوري كه داشته‌اند در اثر تعاليم حضرت موسي نائل بچه ترقيات و پيشرفتها شدند و سلطنتهاي بزرگ پيدا كردند و حتي آنها هم كه ظاهرا يهودي نبودند در اثر معاشرت با آنها سطح تفكر و تعقل آنها بالا رفته است و بسياري از همان اصول كه انبيا آورده‌اند آنرا پذيرفته‌اند بي آنكه بفهمند كه اينها از كجا بآنها القا شده است . حال اگر بتواريخ پيشينيان و قوم يهود اعتمادي پيدا نكنيم تاريخ اسلام كه پيش [ص 74] چشم ما است كه چگونه در اثر تعاليم حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله قوم بيابان‌گرد وحشي بي‌علمي كه خوراك آنها سوسمار بود و از غايت ناداني دخترهاي خود را زنده بگور ميكردند و جز قتل و غارت و اسب و شمشير چيزي نميدانستند بجائي رسيدند كه دولت‌هاي بزرگي مثل ايران و روم را بزانو درآوردند و صاحب چه علوم و پيشرفتها شدند و در جنگهاي صليبي كه فرنگيان بيشتر با علوم اسلامي آشنا شدند در اثر آنها بچه ترقيات بزرگي نائل آمدند كه هنوز هم هر چه هست دنباله آنها و نتيجه آن مقدمات است .