نظري بقرن بيستم
در جواب آقاي جمال صفري
از تصنيفات عالم رباني و حكيم صمداني
مولاي شهيد مرحوم آقاي حاج عبدالرضا خان ابراهيمي اعلي الله مقامه
الحمد لله و سلام علي عباده الذين اصطفي .
و بعد چنين گويد بنده مسكين عبدالرضا بن ابيالقاسم بن زينالعابدين كه مراسلهاي بدستم رسيد از يكي از ايرانيان مقيم آلمان بنام آقاي جمال صفري كه در آن سؤالاتي درباره سلسله جليله شيخيه نموده بودند و در ابتدا ميخواستم جواب مختصري عرض كنم ولي چون ديدم جواب آن سؤالات بكار بسياري از امثال ايشان كه در صدد تحقيق و تفحص از امر دينند ميخورد جواب را قدري مفصلتر مينويسم و اميدوارم كه مورد استفاده ايشان و امثال ايشان قرار گيرد و عين نامه ايشان [ص 3] را متن و جواب خود را مثل شرحي بر آن قرار ميدهم و لا حول و لا قوة الا بالله .
مرقوم داشتهاند : ميخواهم دين باضافه مذهب كه جزء دين است براي خود انتخاب كنم .
عرض ميكنم بسيار كار خوبي ميخواهيد بكنيد و در صدد كاري هستيد كه در دنيا و آخرت باعث رستگاري شما ميشود . اما دين خدا در اين اعصار اسلام است و اديان سابقه مثل دين يهود و نصاري در زمان خود همه بر حق بودهاند و پيغمبران آنها همه از جانب خداوند بودهاند و آخري پيغمبران پيغمبر ما حضرت محمد بن عبدالله است صلي الله عليه و آله كه دين او آخري دينها و كتاب او آخري كتابها است و حلال او تا روز قيامت حلال است و حرام او تا روز قيامت حرام ، ولي امت آن بزرگوار همانطور كه خود ايشان از پيش خبر دادهاند هفتاد و سه فرقه شدهاند و هفتاد و دو فرقه آنها گمراهند و فرقه حقه آنها فرقه حقه اثناعشريهاند كه اهل نجاتند و معتقدند بعد از آن حضرت جانشين بر حق [ص 4] ايشان حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام هستند و بعد از ايشان يازده فرزند ايشان امام و پيشواي مسلمينند و آخري آنها حضرت صاحب الامر عجل الله فرجه زنده و غايبند و روزي كه خداوند مصلحت بداند ظهور خواهند فرمود و زمين را پر از عدل و داد ميفرمايند و شما اگر ميخواهيد ديني انتخاب كنيد دين خداوند اسلام است و مذهب حق مذهب شيعه اثناعشري است .
مرقوم داشتهاند : در دنياي امروز چيزي را بدون دليل نميشود كوركورانه قبول كرد .
عرض ميكنم در همه اعصار همين طور بوده و هيچوقت نميبايسته چيزي را بي دليل قبول كرد و خداوند دليل را علامت راستگوئي شمرده و در كتاب خود فرموده قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين يعني بگو بياوريد دليلتان را اگر راستگويان هستيد ، و خداوند قبل از آنكه انسان ديني را انتخاب كند باو عقلي داده كه كليات را با آن ميتواند ادراك كند و همان را حجت باطن قرار [ص 5] داده است و آن عقل انسان را براه راست هدايت مينمايد و بعد از معرفت كليات در امور جزئيه اشخاصي را حجت خود قرار داده كه اول بدليل عقل صفات آنها را بشناسيم و براهنمائي او با مشاعر ظاهره اشخاص آنها را بشناسيم بعد در جزئيات از ايشان بگيريم چون عقلي كه در سر اغلب مردم هست عقل كامل نيست و جزئيات را نميتواند بفهمد دليلش هم اين است كه ميبينيد اشخاص در امور جزئيه اتفاق نظر ندارند و هر يك چيزي را ميپسندند كه ديگري همان چيز را نميپسندد و اين دليل اين است كه عقل يكي از آنها ناقص است يا هر دو و تا شخصي كه صاحب عقل كامل نباشد نشناسيم و عقل خود را با عقل او نسنجيم نميتوانيم مطمئن شويم كه عقل ما در تشخيصش خطا نكرده است ، ولي كليات را با عقل ناقص هم ميتوان ادراك كرد و خطا نكرد چون عقل در باطن مثل چشم در ظاهر است بعضي چشم ايشان خوب ميبيند بعضي كمتر ميبيند ، حال جماعتي چشمدار كه بكوه از [ص 6] فاصلهاي نگاه ميكنند چشم ضعيف و قوي هر دو كوه را كه كلي و بزرگ است ميبينند ولي جزئياتي كه در كوه هست سنگهاي كوچك بوتههاي كوچك و امثال اينها را همه نميبينند ، آنكه چشمش خيلي قوي است همه را ميبيند ، آنكه قدري ضعيفتر است سنگها و بوتههاي نسبتا بزرگ را ميبيند ولي ريزها را نميبيند ، آنكه ضعيفتر است هيچكدام از اين جزئيات را نميبيند . حال مسائل بزرگ عالم مثل اثبات سازندهاي براي اين ملك براي همه عقول چه ناقص چه كامل آسان است و هر كه كمتر عقلي دارد بعقل ميتواند استدلال كند كه همانطور كه براي عمارتي كه ميبيند حتما سازندهاي است اين ملك باين عظمت هم با اين نظم و ترتيب حتما سازندهاي دارد و خودبخود بوجود نيامده و همچنين از نظم و حكمتي كه در اين عالم ميبيند ميتواند استدلال كند كه سازنده آن عالم و قادر و صاحب حكمت بوده و بيهوده اين ملك عظيم را خلقت نفرموده . حال اين مسأله كلي را همه عقول [ص 7] ميفهمند و همچنين ميتوانند كه از آن نتيجه بگيرند كه آن سازنده حكيم از خلقت ما بنيآدم هم منظوري داشته كه بنيآدم آنرا در ابتدا نميدانند و اگر مقصود او كارهاي مخصوصي بوده كه بنيآدم بايد انجام دهند چون ميداند كه آنها جاهلند و خودش آنها را در ابتدا جاهل خلقت فرموده بايد بنحوي بآنها اوامر خود را برساند و چون با مشاعري كه بآنها داده ادراك غيب را نميتوانند بكنند بايد بوسيلهاي كه قابل ادراك چشم و گوش آنها باشد امر خود را بآنها برساند و آن وسيله جز بشري مثل آنها نميشود باشد بايد زباني داشته باشد كه سخن بگويد و حرف او را بتوانند بشنوند هيكلي داشته باشد كه آنرا ببينند خلقتش بطوري كامل و صاحب شعور باشد كه از اوامر خداوند مطلع شود و براي ديگران بگويد جمادات و نباتات و حيوانات مسلما اين وساطت را نميتوانند بكنند چون شعورشان از اناسي كمتر است حرف هم نميتوانند بزنند پس مسلما بايد بشري مثل خود ما باشد و چون بنيآدم [ص 8] بعضي راستگو و بعضي دروغگو هستند و ممكن است كسي از آنها بدروغ اين ادعا را بكند خداوند حكيم كه قصد فهماندن اوامر خود را بخلق دارد براي اينكه خلق گمراه نشوند بايد يك علامت محسوسي براي آن شخص كه سخنگوي او خواهد بود قرار دهد تا او را بشناسند و يقين كنند كه او صاحب شعوري است بالاتر از شعور ديگران بطوري كه ميتواند اوامر خداوند را ادراك كند و بواسطه ارتباطي كه با امر خداوند دارد ، صاحب قدرتي است كه ديگران آنرا ندارند و بهر حال بايد خداوند او را تأييد كند و صدق او را بر همه آشكار فرمايد و اگر كسي بدروغ خود را نماينده خداوند معرفي كند او را رسوا و مفتضح كند و دروغ او را آشكار فرمايد و آنكسي كه از جانب خداوند اين منصب را خواهد داشت اسم او پيغمبر است كه پيام خداوند را بما ميرساند و دعاهاي ما را بخداوند ميرساند .
حال با دليل عقل ولو عقل ناقص هم باشد اين دو مسأله كلي را ميشود فهميد كه اولاً اين ملك خدائي دارد عالم و قادر [ص 9] و حكيم و ما را بيهوده خلقت نفرموده و ثانياً براي اينكه ما را از غرضي كه ما را براي آن خلقت فرموده آگاه نمايد بايد پيغمبري فرستاده باشد كه مطلع بر اوامر و نواهي او باشد و صاحب آيات و علاماتي باشد كه دليل بر صدق گفتار او باشد ولي اينكه اسم آن پيغمبر چه بايد باشد شكلش چطور بايد باشد در كدام شهر بايد باشد آنرا ديگر با عقل ناقص نميتوانيم بفهميم و بايد منتظر باشيم تا خود آن پيغمبر خود را معرفي فرمايد . اين دو مطلب را ما بعقل خود ميفهميم و آن دو را پايه عقايد خود قرار ميدهيم و در صدد تفحص برميآئيم كه آيا اين نتيجه را كه به دليل عقل گرفتيم در خارج واقع هم اتفاق افتاده و كساني باين اسم و عنوان آمدهاند يا نيامدهاند ؟ وقتيكه تفحص ميكنيم ميبينيم كه بلي در ازمنه سابقه كساني باين عنوان برخاستهاند و ادعا كردهاند پيغمبر خدايند و معجزات و آيات و علاماتي هم نشان دادهاند كه دلالت بر صدق گفتار آنها ميكرده [ص 10] و خداوند هم با اينكه عالم بوده و بر ادعاي آنها آگاه بوده و اگر احيانا دروغگو بودهاند قدرت بر باطل كردن امر آنها را داشته امر آنها را باطل نفرموده بلكه تأييد و تسديد فرموده و جماعتي را هم ميبينيم كه بآنها گرويدهاند و تصديق امر آنها را دارند ، از مجموع اينها براي ما محقق ميشود كه آن پيغمبران مثل حضرت موسي و حضرت عيسي و حضرت محمد بن عبدالله عليه و عليهم السلام همه برحق و راستگو و از جانب خداوند بودهاند و ميبينيم كه آخري آنها علاوه بر معجزاتي كه در زمان خود ابراز داشته و آنها را آيت صدق خود قرار داده كتابي هم آورده بنام قرآن و فرموده كه آنرا خداوند نازل فرموده و خود آن كتاب معجزه است و احدي از خلق مثل آن نميتواند بياورد و الي الآن هم كه قريب هزار و چهارصد سال از آن زمانها ميگذرد هيچكس نتوانسته كه مثل آن بياورد و در همان كتاب ذكر پيغمبران پيشين و معجزات آنها و ذكر معجزات خود آن حضرت شده است و كسي [ص 11] انكار آنها را در آن زمان نكرده و هر كه هم كرده گفته كه سحر است ولي اصل كار را كه بر خلاف عادت ديگران بوده و همه عاجز از مثل آن بودهاند انكار نكردهاند و چون دليلي بر سحر بودن آنها نيست آنها هم كه گفتهاند فقط ادعاي بيدليلي كردهاند و خداوند هم با اينكه قادر بوده براي ما هيچ دليلي بر باطل بودن آنها اقامه نفرموده و بعلاوه معجزه باقيه آن حضرت هم در ميان است و همه دشمنان آن حضرت از عرب با تمام جد و جهدي كه در اين مدت هزار و چهارصد سال كردهاند نتوانستهاند مثل آنرا بياورند از مجموع اينها يقين قاطعي بر صدق گفتار آن حضرت براي ما حاصل ميشود كه آن حضرت پيغمبر و فرستاده از جانب خداوند بوده و همانطور كه خبر داده دين او همه اديان سابقه را نسخ فرموده و خود ايشان خاتم همه انبياء هستند و شريعت آن حضرت آخري همه شرايع است و همه انبياي سلف هم برحق بودهاند جز اينكه مدتي كه خداوند براي شريعت آنها قرار داده كوتاه بوده و [ص 12] شريعت هر پيغمبري با بعثت پيغمبر صاحب شريعت بعدي منقضي و منسوخ ميشده و آنها كه بر شريعتهاي سابق باقي ماندهاند چون انكار پيغمبران بعد و شرايع آنها را كردهاند نافرماني خداوند را نمودهاند و بر باطلند .
پس با اين ادله و مقدمات بر ما دو اصل از اصول دين ما ثابت ميشود : يكي آنكه خدائي هست و يكي آنكه پيغمبري دارد بنام حضرت محمد بن عبدالله صلي الله عليه و آله كه سخنگوي خداوند عالم است و اوامر و نواهي او را بما ميرساند ، و بنا بر اين هر چه از صفات خداوند مثل عدل و قدرت و علم و احاطه و همه صفات لاتعد و لاتحصي خبر داده همه را ميپذيريم چه با عقل ناقص خود بتوانيم آن جزئيات را اثبات كنيم چه نتوانيم و هر چه از آنها هم كه بعقل ناقص ما درست نيايد عقل خود را بايد كنار بگذاريم و فرمايش او را بگيريم و اعتقاد ورزيم چون به عقل ناقص خود مطمئن نيستيم كه همه جزئيات را بفهمد چه بسياري از امور دنيا و علوم دنيا را هم كه از [ص 13] امور ظاهري است و بعض همجنسان ما آنها را ميدانند ميبينيم نميفهميم و در آنها بر خطا ميرويم و از آن نتيجه ميگيريم كه خطاي عقل ناقص ما در امور پنهاني و غيبي بيشتر است و راه سلامت كنار گذاردن عقل ناقص و گرفتن بفرمايش پيغمبر خداست كه عقل او كامل است و خداوند همه چيز را باو وحي ميفرمايد ، و بنا بر اين هر چه كه بما خبر داده است از امور غيبيه مثل روز قيامت و بهشت و جهنم و حساب و كتاب و تكاليف شرعيه همه را بيچون و چرا ميپذيريم و هر كدام را هم كه بعقل خود نيز فهميديم شكر خداوند را ميكنيم كه عقل ما را زياد كرده و فهميدهايم و هر كدام را كه بعقل خود نفهميديم تسليم ميكنيم و اعتقاد ميورزيم و دعا ميكنيم كه خداوند چشم عقل ما را بيناتر بفرمايد كه آنها را با عقل هم بفهميم ، و از اين استدلالها ميفهميم كه تكليف ما گرفتن بكتاب خدا و فرمايشات پيغمبر است .
بعد از اين مقدمات چون بكتاب خدا نظر ميكنيم ميبينيم با اينكه خداوند [ص 14] فرموده كه همه چيز در كتاب خدا هست از ظاهر آن كه كتاب كوچكي است همه چيز را نميفهميم و خود كوچكي كتاب شهادت ميدهد كه ظاهر آن گنجايش ذكر همه احكام و امور عالم را ندارد پس يقيناً همه آن مطالب در ظاهر قرآن نيست و در خود قرآن هم مذكور است كه تأويل آنرا جز خداوند و آنها كه راسخ در علم هستند نميدانند ، پس ما كه در خود ميبينيم راسخ در علم نيستيم و همه چيز را از كتاب خدا نميفهميم معلوممان ميشود كه كتاب خدا بتنهائي امروز كفايت ما را نميكند و از آن علم بمجهولات خود و حتي جزئيات احكامي كه در ظاهر قرآن است پيدا نميتوانيم بكنيم مثلا امر خداوند را در قرآن ميخوانيم كه نماز بخوانيد ولي از روي آن نميتوانيم بفهميم چه جور بايد نماز خواند چند ركعت خواند در آن چه بايد گفت و هكذا كليه احكام و تنها راهي كه براي ما ميماند اين است كه بفرمايشات پيغمبر رجوع كنيم چون غير از او كسي از معاني آن باخبر نيست و همانطور كه ما نميفهميم [ص 15] امثال ما هم نميفهمند و اگر هم چيزي بگويند معلوم نيست كه درست فهميده باشند و هيچ دليلي ندارد كه در فهم قرآن تابع يك كسي بشويم كه عقل او هم مثل عقل ما ناقص است و هر دو در عدم اطلاع بر مراد خداوند مشتركيم پس تنها راه ما رجوع بفرمايشات حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله كه بآنها در اصطلاح سنّت ميگويند .
بعد كه بفرمايشات پيغمبر ميخواهيم رجوع كنيم ميبينيم كه آن حضرت بيست و سه سال بيشتر دعوت نفرمود سيزده سال اول آن هم كه در حال دربدري و غربت ميزيسته و تابعين بسيار كمي داشته تا اينكه بمدينه هجرت فرموده در ده سال آخر عمر هم اغلب بجنگ و جدال مشغول بوده و موافق بعض تواريخ هشتاد جنگ در اين مدت كم فرموده يعني هر چهل و پنج روزي يك جنگ و بسيار مجال كمي داشتهاند كه در آن بتوانند همه احكام امت را تا روز قيامت بيان بفرمايند و بطوري كه ميگويند بيش از چهار هزار حديث از ايشان در دست نيست و باين چهار هزار [ص 16] حديث همه احكام دين نميگذرد و بايد بفهميم كه اين پيغمبر خدا كه فرموده دين او تا قيامت باقي است و همه احكام را هم نفرموده و كتاب خدا را هم كه در ميانه ما گذارده و حاوي جميع احكام است ما از آن چيزي سر درنميآوريم چه تكليفي براي اين امت بعد از خود معلوم فرموده و سهلترين راه براي فهميدن اين مطلب رجوع به فرمايشات خود آن حضرت است و اگر چيزي در اين باره در فرمايشات آن حضرت نبينيم جا دارد كه ترديد در صحت نبوت ايشان بكنيم چون كسي كه ادعا كند فرستاده خداست و بگويد همه بايد تا قيامت به شريعت او عمل كنند ولي در زمان حيوة خودش همه احكام را بيان نكند و تكليفي هم براي بعد از خودش معلوم نكند چنين كسي را عاقل نميشود شمرد چه برسد باينكه او را فرستاده خدا بدانيم ، ولي وقتيكه بفرمايشات او رجوع ميكنيم ميبينيم چنين نيست و از اين مطلب غفلت نفرموده و تكليف امت را بعد از خود معلوم فرموده و امر خداوند را بتمام و كمال بانجام رسانده [ص 17] و تبليغ رسالت خود را فرموده و در اواخر عمر خود در وقت مراجعت از مكه كه آخرين حج آن بزرگوار بود در محلي بنام غدير خم مسلمين را كه بنا بر رواياتي متجاوز از صد هزار نفر بودند و در خدمت ايشان بمكه مشرف شده بودند جمع فرمودند و عين همين نكته را در خطبه خود متذكر شدهاند و فرمودهاند كه علي مفسر كتاب خدا و دعوتكننده بسوي او است آگاه باشيد حلال و حرام بيش از آن است كه آنها را بشمارم يا تعريف آنها را بكنم پس امر بحلال بكنم و نهي از حرام بكنم در يك مقام پس امر شدم كه بيعت از شما بگيرم بقبول آنچه از جانب خداوند آنرا آوردم درباره علي اميرالمؤمنين و امامان بعد از او ، اي جماعت مردم تدبر كنيد و بفهميد آيات او را و نظر كنيد در محكمات آن و پيروي نكنيد متشابهات آنرا پس قسم بخدا هرگز براي شما بيان نخواهد كرد زواجر آنرا و واضح نميكند براي شما تفسير آنرا مگر كسي كه من دست او را گرفتهام و در همان خطبه است : جماعت مردم [ص 18] هراينه خداوند امر فرموده مرا و نهي فرموده مرا و من امر كردم علي را و نهي كردم او را و دانست امر و نهي پروردگارش را عزوجل پس امر او را بشنويد و تسليم امر او را بكنيد و در همان خطبه است : اي جماعت مردم خداي شما جل جلاله امر كرده است مرا كه علي را برپا بدارم در ميانه شما كه علم باشد و امام باشد و خليفه باشد و وصي باشد و اينكه او را برادر و وزير خود قرار دهم و در همان خطبه است : هر كس من مولاي او هستم پس علي مولاي او است خدايا دوست بدار هر كه او را دوست بدارد و دشمن بدار هر كه او را دشمن بدارد و نصرت كن هر كس كه او را نصرت نمايد . و از ابنمغازلي يكي از علماي اهل سنت نقل شده كه پس از اين خطبه عمر بن خطاب به اميرالمؤمنين عرض كرد بخّ بخّ لك يعني خوشا بحال تو اي پسر ابيطالب گرديدي مولاي من و مولاي هر مؤمن و مؤمنهاي . پس خداوند نازل فرمود اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام دينا يعني امروز كامل كردم [ص 19] براي شما دين شما را و تمام كردم بر شما نعمت خود را و راضي شدم كه اسلام دين شما باشد . و اين حديث غدير خم يكي از صدها حديث است كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله درباره جانشيني اميرالمؤمنين فرموده است و حديث غدير را سني و شيعه همه روايت كردهاند و از ابنشهراشوب روايت شده كه بيش از هزار جلد كتاب از تصانيف شيعه و سني از متقدمين و متأخرين هست كه در آنها اين حديث را از طرق متعدده روايت كردهاند ، و تعدادي از آن كتابها الآن هم موجود است مثل كتاب عبقات الانوار كه چندين مجلد بزرگ است و كتاب غاية المرام كه كتاب بسيار بزرگي است و تمام آنها روايات اين حديث است كه روات مختلفه از شيعه و سني بالفاظ مختلفه روايت نمودهاند و شكي براي عاقل منصف باقي نميماند كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله امت را بعد از خود بلا تكليف نگذارده و امام و خليفهاي بر آنها معلوم كرده و با تعيين او دين خدا را كامل كرده و مورد [ص 20] رضايت خداوند قرار گرفته است . پس همانطور كه عقل حكم كرد كه پيغمبر خدا بايد جانشيني كه عالم به احكام خداوند باشد بعد از خود تعيين فرمايد بنقل هم كه رجوع كرديم ديديم كه همينطور شده است و بعقل و نقل فهميديم كه آن جانشين حضرت اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليه السلام است .
از طرفي باز ميبينيم كه اشخاص ديگري غير از ايشان بعد از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله ادعاي اين مقام را كردهاند ولي خداوند آنها را مفتضح فرموده و بطلان امر آنها را بر همگان آشكار فرموده مثلا اولي آنها ابوبكر بود كه جمعي را جمع كرد و خود را خليفه خواند و در بطلان قول او همين كفايت است كه دليلي بر خليفه بودن خود نداشت و خداوند دليل را علامت راستگوئي قرار داده و در كتاب خودش فرموده هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين يعني بياوريد دليل خود را اگر راستگويان هستيد ، و او دليل بر خلافت خودش نداشت پس راستگو نبود . بلي يك حديثي از حضرت [ص 21] پيغمبر صلي الله عليه و آله روايت ميكرد كه فرمودهاند امت من بر ضلالت جمع نميشوند همين حديث هم دلالت بر سخن او نداشت چون امت يعني همه مسلمانان و همه مسلمانان اجتماع بر خلافت او نكرده بودند پس ادعاي او بيدليل بوده و بعلاوه از بس حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله احاديث در شأن حضرت اميرالمؤمنين فرموده بودند خود آن بدبخت هم ناچار از اقرار بآنها بود و خودش روي منبر گفت اقيلوني اقيلوني لست بخيركم و عليّ فيكم يعني وابگذاريد مرا وابگذاريد مرا من بهتر شما نيستم و حال آنكه علي در ميانه شما است . حال اگر راست ميگفت چرا بر كسي كه بهتر از او بوده پيشي جسته و اگر دروغ ميگفت چطور خليفهاي بود كه دروغ ميگفت ؟ و همچنين بعد از او عمر ادعاي خلافت كرد حرف او هم بيدليل بود دليلش اين بود كه ابوبكر او را بخلافت تعيين كرده و بر گوينده است كه از او بپرسد ابوبكر چه حقي داشت خليفه براي مسلمين تعيين كند ، كي اين اختيار را باو داده [ص 22] بود ؟ خداوند كه در اين باره وحي باو نفرموده بود ، حضرت پيغمبر هم صلي الله عليه و آله نه او را به خلافت تعيين فرموده بودند نه اجازه خليفه معلوم كردني باو داده بودند ، مسلمين هم اگر اختيار خليفه معلوم كردن داشتند كجا باو چنين اختياري داده بودند ، تازه خود عمر وقتيكه خود را خليفه دانست و منبر رفت گفت بيعت ابوبكر فلته بود يعني لغزش و كار بيتدبري بود پس هر كس مثل آنرا بخواهد بكند او را بكشيد . حال خليفه اول كه به تصريح خليفه دوم بيعت با او لغزش بود و براي هر كس كه آنرا تكرار بكند حكم قتل تعيين ميكند چه حقي دارد كه براي مسلمين خليفه معلوم كند و عمر در اين سخنش اگر راستگو است خلافت ابوبكر و بالتبع خلافت خودش كه به تعيين او بوده باطل است و اگر دروغگو است شخص دروغگو كه نميتواند خليفه خدا و رسول باشد . و باز خود عمر بر منبر گفت كه من شيطاني دارم كه بمن تعلق ميگيرد پس هر وقت مرا كج كرد شما مرا راست كنيد و هر وقت [ص 23] خطا كردم مرا هدايت كنيد . حال اين چه خليفهاي است كه بازيچه شيطان ميشود و از امت كه خود بايد آنها را هدايت كند استمداد ميكند كه كجي او را راست كنند و اگر خطا كرد او را هدايت كنند . و همچنين خليفه بعد از او عثمان بيدليل ادعاي خلافت كرد چون ترتيب خلافت او اينطور شد كه عمر شش نفر را معلوم كرد كه بعد از او رأي بدهند كه كي خليفه باشد و كسي را مأمور كرد كه اگر آن شش نفر رأي بكسي ندادند همه آنها را بكشد . عمر چه حقي داشت چنين حكمي بكند ، بچه دليل تجويز كشتن شش نفر را از پيش خود كرد ، بچه دليل اختيار مسلمين را بدست اينها داد ؟ كسي كه ميگويد بيعت ابوبكر لغزش بود و بنا بر اين خلافت او صحيح نبوده خلافت خودش هم كه بتعيين ابوبكر بوده صحيح نبوده چه حق داشته كه باين ترتيب خليفه براي مسلمين معلوم كند ؟ و بعد از همه اين حرفها عثمان بقدري ظلم كرد و تجاوز به اموال مسلمين نمود كه مسلمانان جمع شدند و او را كشتند . حال گفتار و [ص 24] كردار خود اين خلفا همه شاهد بطلان قولشان هست و خداوند باين طور آنها را رسوا فرمود . ولي حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام كه بفرمان خداوند و وحي او از طرف پيغمبر بخلافت تعيين شدند هيچ عيب و نقصي هيچيك از مسلمين بر ايشان نگرفتهاند رفتار و گفتارشان سرمشق همه مسلمانان بلكه همه عقلاي جهان است و كوچكترين دليلي بر بطلان ادعاي ايشان نيست .
حال كه از طريق عقل و نقل بر ما ثابت شده كه پيغمبر بايد خليفهاي داشته باشد و از طريق نقل ثابت شده كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله اميرالمؤمنين را بعد از خود خليفه و جانشين معين فرموده و خود آن حضرت هم ادعاي خلافت داشتهاند و هيچ دليل صحيحي بر خليفه نبودن آن حضرت آورده نشده و خداوند ادعاي ايشان را تأييد و تسديد فرموده و بطلان مدعيان ديگر خلافت را آشكار فرموده شكي براي منصف باقي نميماند كه خليفه بعد از حضرت پيغمبر (ص) آن حضرتند و پس از ايشان بنص حضرت پيغمبر (ص) [ص 25] و خود ايشان يازده فرزندشان يكي پس از ديگري خلفاي بعد از آن حضرتند و آخري ايشان زنده و باقي است الا اينكه بنا بمصالحي از نظرها غايب شده و همينكه حجت خداوند باقي است از اعظم ادله حقانيت شيعه اثناعشري است چون الآن ميبينيم سنيها خليفهاي ولو بباطل هم ندارند شيعههاي غير اثناعشري هم امام زندهاي ندارند و در بطلان آنها همين كافي است كه ناچارند بگويند امروز خلق واسطهاي بين خود و خداوند ندارند و راهي بسوي او ندارند و ارتباط قطع است ولي شيعه اثناعشريه كه معتقد بحيوة حضرت ولي عصر عجل الله فرجه هستند خود را در مرأي و مسمع آن بزرگوار ميدانند و بحفظ و نگهداري او از دين مبين مطمئنند و با علم و يقين و اعتماد بر حفظ او بشرايع دين خود عمل ميكنند و در دنيا تنها فرقهاي كه بر حق هستند همين جماعتند پس با اين استدلالها اصل سوم دين ما كه شناختن امامان باشد ثابت ميشود .
[ص 26] حال باز بتفكر ميپردازيم و ميگوئيم اينها همه درست ، حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله پيغمبر بودهاند ولي از دنيا رفتهاند جانشينان ايشان هم يازده نفرشان از دنيا رفتهاند و دوازدهمي ايشان هم كه از نظرها پنهانند و ما بهيچ كدام دسترسي نداريم پس چه بايد بكنيم ؟ اگر اينها از جانب خداوند بودهاند و مأمور به ابلاغ اوامر خداوند بودهاند و دين اسلام تا قيامت باقي است در اين فرجه ايام غيبت كه ما در جزئي از آن هستيم بايد البته تكليف ما را تعيين فرموده باشند و ما را بخود وانگذاشته باشند . رجوع ميكنيم بفرمايشات ايشان ببينيم چه ميفهميم ، وقتيكه رجوع ميكنيم ميبينيم حضرت حجت عصر عجل الله فرجه تكليف را معين فرمودهاند و در يكي از توقيعات خود مرقوم فرمودهاند اما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها الي رواة حديثنا فانهم حجتي عليكم و انا حجة الله يعني اما حوادثي كه اتفاق ميافتد در آنها رجوع كنيد به روايتكنندگان حديث ما پس [ص 27] آنها حجت منند بر شما و من حجت خدايم . از اين ميفهميم كه تكليف ما اجمالا مراجعه باشخاصي است كه روايت حديث ايشان را ميكنند ولي هنوز درست بر ما روشن نيست كه آيا هر كس كتابي را باز كرد و حديثي بر ما روايت كرد اين حجت امام زمان عليه السلام بر ما است يا شرايط خاصي هم بايد داشته باشد . باز كه تتبع در فرمايشات ايشان ميكنيم ميبينيم كه در دستخط ديگري مرقوم فرمودهاند لا عذر لاحد من موالينا في التشكيك فيما يرويه عنا ثقاتنا قد عرفوا بانا نفاوضهم سرّنا و نحمّلهم اياه اليهم يعني عذري نيست براي هيچيك از دوستان ما در اينكه خود و ديگران را بشك بيندازند در آنچه روايت ميكنند از ما اشخاص مورد وثوق ما بتحقيق دانستهاند كه ما آنها را شريك سر خود قرار ميدهيم و سرّ خود را بوسيله آنها بدوستانمان ميرسانيم . از اين فرمايش ميفهميم كه بايد بروايات اشخاص ثقه و مورد اعتماد بگيريم نه هر راوي . و باز كه در اخبار تتبع ميكنيم به فرمايش حضرت امام حسن [ص 28] عسكري عليه السلام برميخوريم كه فرمودهاند فاما من كان من الفقهاء صائناً لنفسه حافظا لدينه مخالفا علي هواه مطيعاً لامر مولاه فعلي العوام ان يقلدوه و ذلك لايكون الا بعض فقهاء الشيعة لا جميعهم يعني اما از فقها هر كس كه نگاهدارنده باشد نفس خود را و حفظكننده باشد دين خودش را مخالف خواهش نفس خودش باشد و مطيع امر مولايش باشد پس بر عوام است كه تقليد او را بنمايند و آنها بعض فقهاي شيعه هستند نه همه آنها . از اين فرمايش ميفهميم كه شخصي كه دين خود را از او ميگيريم بايد علاوه بر اينكه راوي و ثقه باشد خودش هم عمل بآنها بكند و نفس خود را از تخلف از فرمايش امام نگاه دارد و واقعا ديندار و معتقد و حافظ دين خود باشد و بخواهش دل خودش عمل نكند و مخالفت آنرا بكند و مطيع امر امام خود باشد و بعلاوه از هشداري كه در آخر فرمايش خود دادهاند ميفهميم كه نه هر كس خود را بشكل فقها درآورد متصف باين صفات خواهد بود بلكه [ص 29] فقط بعض از آنها هستند كه متصف باين صفاتند و همه اين طور نيستند و تقليد همانها كه باين اوصافند واجب است و تقليد ديگران را نبايد كرد ، و همه شيعه در صحت اين سه حديث اجماع دارند و بآن قائلند و شكي در آنها نيست كه فرمايش امام عليه السلام و دستور او در ايام غيبت اين است ، پس اجمالا تكليف قطعي ما روشن شد كه در پي چنين كسي بايد باشيم .
حال شروع ميكنيم بجستجوي از چنين كسي كه امام ما دستور فرموده در زمان غيبت باو رجوع كنيم . بديهي است كه چنين شخصي از بتپرستان نيست لابد در ميانه موحدين است ، از يهود و نصاري هم نيست لابد در ميانه مسلمين است ، از اهل سنت هم نيست چون آنها منكر امامت ائمه مايند پس در ميانه شيعه اثناعشري است ، از جهال هم نيست چون ما طالب علميم و او علم ندارد پس در ميانه علما و آنها كه اين عنوان را ميكنند بايد باشد ، در ميانه آنها هم آنها كه متصف باين صفات نيستند بديهي است كه بآنها نبايد [ص 30] رجوع كرد باقي ميمانند يك يا چند نفر كه آنها را بصفت علم باخبار و عمل بآنها و مطيع بودن براي ائمه و خودرأي نبودن ميشناسيم ولي طبع كنجكاو ما باز اين احتمال را ميدهد كه شايد يك يا بعض آنها به ريا و تزوير خود را اينطور وانمود ميكنند و در باطن متصف باين صفات نيستند و باغراض دنيوي مثل حب مال و حب رياست و امثال اينها خود را علي الظاهر باين صفات آراستهاند ولي در باطن دروغگو و بيتقوي هستند و علاقهاي باينكه فرمايش خدا و رسول را درست بفهمند و براي ما روايت كنند ندارند و حتي از بيتقوائي ممكن است كه گاهي مطلبي را بر خلاف فرمايش ايشان بمنظور يك نفع دنيوي جعل كنند و سخن ناحقي بگويند ، اينجا است كه مثل همه جا بايد از خداوند كمك گرفت و مطمئن بتأييد و تسديد او شد چون خداوند در كتاب خود خبر داده كه احقاق حق و ابطال باطل را ميفرمايد و وعده فرموده كه آنها كه مجاهده در راه او كنند آنها را البته براههاي خود هدايت [ص 31] فرمايد و فرموده الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و چنان فقهائي كه امام عليه السلام توصيف فرموده از راههاي خدا هستند و البته كسي كه كوشش كند و با بينظري و بيغرضي پي شناختن آنها برود البته خداوند آنها را ميشناساند و آنها را تأييد و تسديد ميفرمايد و آنانكه بريا و تزوير خود را باين منصب معرفي مينمايند البته آنها را رسوا ميفرمايد و دروغ آنها را بر شخصي كه واقعا طالب حق است روشن ميفرمايد ، و اين دليل تأييد و تسديد خداوند كه باتكاي او انسان بناي عمل خود را قرار دهد از محكمترين ادله است و اگر اين باشد ممكن است براي انسان يقين حاصل شود و اگر اين نباشد بهيچ چيز در دنيا يقين واقعي حاصل نميشود و اگر توجه داشتهايد نبوت انبياء و امامت ائمه را هم در آخر با همين دليل اثبات كرديم و اين دليل مخصوص كساني است كه عقلشان از عامه مردم بالاتر رفته چون مردم عامي اعتماد بر اسباب ميكنند و كسيكه باين دليل استدلال ميكند اعتماد [ص 32] بر مسبب الاسباب ميكند ، و شما هم هر چه ميخواهيد بفهميد و يقين واقعي حاصل كنيد اين دليل را استعمال كنيد بهمين نحو كه ملاحظه نموديد چگونه با آن اصول دين را دريافتيم و فهميديم كه اول آنها شناختن خداوند و اقرار بربوبيت او است و دوم شناختن پيغمبر او است كه شناختيم پيغمبر اين زمان حضرت محمد بن عبدالله است صلي الله عليه و آله و بعد از او پيغمبري نخواهد آمد و سوم شناختن جانشينان او است و شناختيم كه آنها ائمه دوازدهگانهاند و چهارم شناختن راوي ثقه امين و پرهيزگار و عالمي است كه در هر زمان خداوند چنين شخص يا اشخاصي را بهر كس كه در طلب چنين كسي است ميشناساند ، و بعد از اين همه امور دين از فروع دين است كه بايد از راويان اخبار آنها را بياموزيم و به آنها اعتقاد ورزيم و عمل نمائيم .
مرقوم داشتهاند : و بهمين منظور شروع كردم بتحقيق و فعلاً راجع به شيخيگري مطالعه ميكنم كه [ص 33] تا حال سه كتاب خواندم و آن را رد كرده در ضمن همكار استعمارش خواندهاند و فعلاً نميتوانم آنرا قبول كنم ، البته نظريات نويسندگان را .
عرض ميكنم رويه شخص عاقل همين است كه در هر امري تحقيق كند نه بيدليل چيزي را بپذيرد نه بيدليل به صرف شنيدن از ديگران چيزي را رد كند و بهمين جهت با اينكه سه كتاب در رد شيخيه خواندهايد نظريات نويسندگان آنها را هنوز قبول نكردهايد و بنفع تنها بقاضي رفته حكم نكردهايد و منتظريد اظهارات طرف مقابل را هم بشنويد و قضاوت كنيد و بسيار رويه پسنديدهاي را پيش گرفتهايد .
اما شيخيگري كه مرقوم داشتهايد شيخي مذهب خاصي نيست بي كم و زياد همان مذهب شيعه اثناعشري است و اين اسمي كه گذارده شده از طرف ديگران است و بمناسبت اينكه ما از مقلدين مرحوم مبرور عالم بزرگوار مرحوم شيخ احمد احسائي اعلي الله مقامه بودهايم بما شيخي گفتهاند و از اينكه [ص 34] ما را نسبت بدوستي از دوستان محمد و آلمحمد عليهم السلام دادهاند ناراضي نيستيم و همه افتخار ما بدوستي و بندگي آن بزرگواران است و اگر امتيازي نسبت بديگران داشته باشيم همين است كه علماي ما بيش از ديگران بذكر مقامات و فضايل محمد و آلمحمد عليهم السلام پرداختهاند .
و اما كتبي كه در رد شيخيه خواندهايد نميدانم چه كتبي است و نويسندگان آنها كيانند ولي ميتوانم بنويسم كه اين قبيل گويندگان و نويسندگان از چه طبقاتي هستند و براي اينكه شما پي باصل مطلب ببريد مقدمهاي مينويسم كه بر بصيرت باشيد و آن اين است كه مقتضاي حكمت و عدالت خداوند اين است كه خلق را بر زبان پيغمبران و حجج خود راهنمائي فرمايد ولي آنها را براي رد يا قبول مطالب آنان آزاد بگذارد و سلب اختيار آنها را نفرمايد تا هر كس كه طالب هدايت است باختيار خود آنرا بپذيرد و هر كس طالب گمراهي است باختيار خود آنرا برگزيند و اگر شنيدهايد كه بعض پيغمبران مثل حضرت موسي [ص 35] علي نبينا و آله و عليه السلام يا حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله جنگهائي فرمودند بمنظور انجام همان مرحله اول بوده كه حرف حق را بگوشها برسانند و همينكه آن منظور انجام ميشد مردم را آزاد ميگذاردند چون طالب اعتقاد قلبي كه با ميل و رضايت باشد بودند نه تسليم ظاهري با اكراه قلبي و شاهد اين مطلب فرمايش خداوند عالم است كه ميفرمايد لا اكراه في الدين قد تبين الرشد من الغي يعني اكراهي در دين نيست بتحقيق هدايت از گمراهي تميز داده شده و آشكار گرديده ، و بهمين منظور پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله بحضرت اميرالمؤمنين وصيت ميفرمايد كه در خانه بنشينند و شمشير نكشند و ميفرمايد علي بمنزله خانه كعبه است مردم بايد پيش او بروند نه او پيش مردم ، و بهمين منظور در حيوة خود با منافقين مدارا ميفرمودند و آنها را رسوا نميفرمودند كه هم استفاده از آنها براي اصل مطلب شده باشد و ظاهر اسلام قوتي داشته باشد و صداي اسلام در [ص 36] همه عالم پهن شود و بگوش همه برسد و هم سلب اختياري نشده باشد كه اهل باطل بتوانند در زير سپر اسلام باطل خود را اظهار بدارند و حجت خداوند بر آنها تمام شود و عدالت خداوند ظاهر گردد و اشاره بهمين مطلب است كه خداوند عالم ميفرمايد كلاً نمدّ هؤلاء و هؤلاء من عطاء ربك و ماكان عطاء ربك محظورا يعني همه را مدد ميرسانيم آن جماعت و آن جماعت را از عطاي پروردگارت و عطاي پروردگار تو ممنوع نيست ، و مهلتي كه خداوند بشيطان داده بهمين جهت بوده كه شيطان باشد و هر كه ميخواهد اغواي او بشود بشود و اگر خداوند غير اينرا ميخواست از همان اول شيطان را هلاك ميفرمود يا پيغمبر او منافقين را از خود ميراند و نميگذاشت كه باسم اسلام بر عليه اسلام اقدام كنند و آنطور كه سنيها ميگويند همه اصحاب حضرت پيغمبر (ص) مردمان خوبي بودند نيست و جماعت بسيار بلكه اكثر آنها منافقين بودند و خداوند از اين معني خبر داده است كه در سوره منافقون [ص 37] به پيغمبر خود ميفرمايد هر گاه آمدند منافقين نزد تو گفتند شهادت ميدهيم كه تو رسول خدا هستي و خدا ميداند كه تو رسول او هستي و خدا شهادت ميدهد كه آنها دروغ ميگويند قسمهاي خود را سپري قرار دادهاند پس منع از راه خدا كردند و بد عملي است كاري كه آنها ميكنند . و اصل معني منافق همين است كه كسي بنيت سوء بر خلاف اعتقاد قلبي خود اظهار امري را بكند و در ميانه مسلمين و اهل حق هميشه بوده و هستند و آنها ستون پنجم شيطانند كه از داخل در مذهب حق رخنه ميكنند همانطور كه ديديم چگونه همان منافقين زمان حضرت پيغمبر (ص) بعد از آن حضرت چگونه نيات باطني خود را ظاهر كردند و غصب حق اهل حق را نمودند و بآزار و اذيت آنها پرداختند . پس نه هر كس كه اظهار اسلام بكند قلباً مسلمان است و نه هر كس اظهار ايمان بكند قلباً مؤمن است و اي بسا كسي كه بنفاق اظهار ايمان بكند و قلباً دشمن آلمحمد عليهم السلام باشد و هيچ دليلي نيست كه چنين [ص 38] منافقيني در ميانه شيعه نباشند بلكه همه روايات شاهد اين است كه منافقين در ميانه شيعه بوده و هستند و بودهاند كساني كه در زمان امامي از ائمه عليهم السلام اظهار محبت و اخلاص ميكردهاند و بعد از آن امام انكار امام بعد را مينمودهاند و در روايت است از عمر بن يزيد كه ميگويد داخل شدم بر حضرت صادق عليه السلام پس مدت زيادي در فضايل شيعه براي من حديث فرمود پس فرمود جماعتي از شيعه بعد از ما هستند كه بدتر از نصّاب هستند ، عرض شد فدايت شوم آيا نه اين است كه ادعاي دوستي شما را دارند و از دشمنانتان تبرّي ميجويند فرمودند بلي ، عرض كردم فدايت شوم بيان كن براي ما كه آنها را بشناسيم فرمودند همانا آنها جماعتي هستند كه امتحان ميشوند به زيد و امتحان ميشوند به موسي . عرض ميكنم ظاهر اين است كه مراد امام عليه السلام زيديه هستند كه قائل بامامت زيد شدهاند و شايد مرادشان از آنها كه به موسي امتحان ميشوند فطحيه باشند كه بعد از [ص 39] حضرت صادق عليه السلام قائل بامامت عبدالله افطح پسر آن حضرت شدند و ايمان بامامت حضرت موسي بن جعفر عليهما السلام نياوردند . و از حضرت صادق عليه السلام روايت شده است مردم درباره ما به سه فرقه شدهاند : فرقهاي ما را دوست داشتند از جهت اينكه انتظار قائم ما را دارند براي اينكه از دنياي ما چيزي بآنها برسد پس گفتند و حفظ كردند كلام ما را و كوتاه آمدند از عمل ما پس خداوند آنها را بسوي آتش خواهد راند و فرقهاي دوست داشتند ما را و كلام ما را شنيدند و كوتاه نيامدند از عمل ما باين جهت كه بنام ما عوائدي از مردم بآنها برسد و ناني بخورند پس خداوند شكمهاي آنها را از آتش پر ميكند و مسلط ميكند بر آنها جوع و عطش را و فرقهاي دوست داشتند ما را و حفظ كردند سخن ما را و اطاعت كردند امر ما را و مخالفت نكردند با فعل ما پس آن جماعت از مايند و ما از آنها هستيم . و از آن حضرت روايت شده در بيان انواع روايتكنندگان از ايشان و [ص 40] علماي سوء تا اينكه فرمود : و از آنها هستند قومي كه نصّاب هستند ( يعني دشمن ايشانند ) قادر بر گفتن مذمتي درباره ما نيستند بعض علوم صحيحه ما را ياد ميگيرند و بآن سبب نزد شيعه ما موجّه ( محترم ) ميشوند و نزد دشمنان ما خوار ميشوند پس ميافزايند بآن علوم اضعاف آن و اضعاف اضعاف آنها را از دروغهائي بر ما كه ما از آنها بيزار هستيم و اهل تسليم از شيعه ما آنها را بنا بر آنكه از علوم ما است ميپذيرند پس گمراه شدند و گمراه كردند و آن جماعت ضررشان بر ضعفاي شيعه ما از قشون يزيد بر حسين بن علي عليهما السلام و اصحاب او بيشتر است پس هراينه آنها سلب ارواح و اموال آنها را ميكردند و براي آن تاراجشدگان در نزد خداي عزوجل بواسطه آنچه از دشمنان بآنها رسيده بهترين احوال است ولي آن علماي سوء ناصبي كه خود را شبيه كردهاند باينكه دوست مايند و دشمن دشمنان مايند شك و شبهه بر ضعفاي شيعه ما وارد ميآورند پس گمراه ميكنند آنها را [ص 41] و منع ميكنند آنها را از قصد حق مصيب ، لاجرم كسي از آن عوام كه خداوند از دلش آگاه باشد كه جز حفظ دينش و تعظيم وليّش را طالب نيست او را وانميگذارد در دست اين تلبيسكننده كافر و لكن ميفرستد براي او مؤمني را كه او را بر صواب بدارد پس موفق ميدارد او را خداوند كه از او بپذيرد پس جمع ميكند براي او باين خير دنيا و آخرت را و جمع ميكند براي آنكه او را گمراه كرده لعن دنيا و آخرت را .