نوع دويم در سفر باطن است و در آن چند فصل است :

فصل بدانكه خداوند عالم جل شأنه بني‌آدم و ساير مواليد را از خاك آفريده چنانكه ميفرمايد ان مثل عيسي عند الله كمثل آدم خلقه من تراب و حاصل مضمونش آنكه مثل عيسي در نزد خدا مثل آدم است خلق فرموده [ص 211] او را از خاك و باز ميفرمايد منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تارة اخري و حاصل مضمونش آنكه شما را از زمين خلق كرديم و در آن برميگردانيم شما را و از آن بيرون مي‌آوريم شما را مرتبه ديگر و بسي واضح است كه خاك محل غروب آفتاب عقل است يعني جميع كمالات عقل در اين خاك پنهان است و ديده نمي‌شود مگر بعد از آنكه آن را تصفيه كنند و حجاب غليظ كثيف آن را نازك نمايند در اين صورت خرده خرده آن كمالات و صفات عقلانيه كه در آن پنهان است آشكار خواهد شد و اما بدون تصفيه و پيش از نازك كردن حجاب غليظ اين خاك چيزي از آن كمالات ظاهر و هويدا نمي‌شود چنانكه ميبيني در خاك نور حيات پنهان و آثار موت پيداست و نيز نور علم و دانش مخفي و آثار جهل و نافهمي هويداست و آثار قدرت بكلي پنهان و آثار عجز آشكار است و همچنين ساير صفات كماليه پس همه آنها در خاك مخفي است و چون خداوند عالم جل شأنه بني‌آدم را در اين عالم از همين خاك آفريده پس در ابتداي خلقت هر يك از ايشان در نافهمي و ناتواني و ساير كمالات غالبا شباهتي باين خاك و باين آب و گل دارند و از اين جهت است كه مردم در سن طفوليت بسيار نادان و ناتوان و از كمالات و صفات عقلانيه بي‌بهره‌اند چنانكه مشاهده ميكني و رأي العين ميبيني كه انسان در اول خلقت و در سن طفوليت چندان شعور و ادراكي ندارد و بسياري از امور بديهيه را نمي‌فهمد و قادر بر جلب منفعتي بسوي خود و دفع مضرتي از خود نيست و كارهاي او هم غالبا همه بي‌فايده و بي‌ثمر است پس گريه‌هاي بي‌جا ميكند و بي‌جا ميخندد يا آنكه بيجا ميدود و بيجا ميرود و بي‌قاعده مينشيند [ص 212] و بي‌قاعده ميگويد و بي‌موقع ميخورد و بي‌موقع مي‌آشامد و اينها همه بجهت آن است كه هنوز آفتاب عقل در وجود او ظاهر نشده و نور آن بر ظاهر و باطن او نتابيده و هنوز در پاره‌اي چيزها شباهت بهمان خاك و بهمان آب و گل كه از آن ساخته شده دارد پس در اول خلقت مانند مرده‌اي ميماند كه زنده شده و سر از خاك بيرون آورده و هنوز بر سر و روي او خاك و غباري چند است و چون چندي بماند و در ميان زندگان راه رود و بدن و جامه خود را از آن خاك و غبار بتكاند پاك و پاكيزه خواهد شد چنين است در واقع حال مردم در اول خلقت و در ايام طفوليت كه تازه سر از خاك بيرون آورده‌اند هنوز خاك جهالت و ناداني و غبار عجز و ناتواني بر سر و روي فهم و شعور ايشان ظاهر است و چون خرده خرده با صاحبان فهم و شعور بنشينند و از صاحبان عقل بياموزند آن خاك جهالت و غبار بلادت و حماقت از سر و روي روح و نفس و عقل ايشان ميريزد پس چون بسن هفت و هشت رسند پاره‌اي چيزها را ميفهمند كه در سن چهار سالگي نمي‌فهميدند و چون بسن ده و دوازده رسند پاره‌اي چيزها را ميدانند كه در سن هفت و هشت نمي‌دانستند و چون بحد تكليف رسند چيزهاي ديگر درك ميكنند كه در سن ده و دوازده درك نمي‌كردند و همچنين فهم و شعور ايشان زياد ميشود تا بسن چهل سالگي رسند و در هر وقتي از اوقات قدري از آن خاك و غبار از عقل و فهم ايشان دور ميشود و عقل و فهم ايشان هم از خاك دور ميشود و مرادم از خاك و غبار در اين مقام طبيعتها و عادتها و شهوتهائي است كه همه آنها از لوازم خاك و از بواطن زمين است و عقل انساني آلوده بآنها و منهمك در آنهاست و شباهتي هم كه بخاك دارد در اول خلقت بجهت همين [ص 213] عادتها و طبيعتها و شهوتهاست نه آنكه بر سر و روي او خاكي ديده ميشود بلكه چون بمقتضاي شهوت و عادت و طبيعت راه ميرود و ميگويد و ميشنود و ميخورد و مي‌آشامد و ساير حركات ديگر ميكند از اين جهت‌ها گفته ميشود كه جهل و ناداني و ناتواني در او غلبه دارد چنانكه جهل و ناتواني در خاك غلبه دارد پس شباهت بخاك دارد و در اول خلقت در خانه جهل و ناداني و ناتواني منزل دارد و همين خانه كه خانه جهل و ناتواني است جهنم خواهد بود از براي او كه در قيامت بعذاب آن معذب خواهد شد آيا نشنيده‌اي كه جهنم در زمين است و بهشت در آسمان و آيا نشنيده‌اي كه از براي جهنم طبقاتي چند است پس اين زمين همان زمين جهل است و طبقات آن همان عادت و طبيعت و شهوت و غير آن است نه چيز ديگر و انسان در اول خلقت خود در درياي طبيعت و عادت غرق است و گاهي بالا مي‌آيد و گاهي فرو ميرود و تا زنده است و در اين دنيا باقي است بسبب كمي فهم و بواسطه رطوبتهائي كه در دماغ اوست و بجهت غفلتي كه دارد بسا اينكه ملتفت اين دريا نمي‌شود و غرق بودن خود را در آن نمي‌فهمد و لكن چون بعرصه برزخ يا آخرت رود و در آن جا فهم و شعور او زياد شده بسبب تمام شدن رطوبتها و برطرف شدن غفلتها ملتفت ميشود و خود را در عذابهاي سخت مي‌بيند و ميفهمد كه در درياي طبيعت غوطه ميخورد و اگر كسي در دنيا فهم و شعورش زياد شود و صاحب علم اليقين شده باشد هرائينه ميبيند بعضي از مردم را كه در جهنم و آتش آن افتاده و ميسوزند و مشاهده ميكند كه در درياي طبيعت و عادت يا شهوت غوطه ميخورند چنانكه خداوند ميفرمايد لو تعلمون علم اليقين لترون الجحيم يعني اگر علم اليقين داشته [ص 214] باشيد دوزخ را ميبيند و باز ميفرمايد ان جهنم لمحيطة بالكافرين يعني بدرستي كه دوزخ احاطه بكفار دارد پس چون فهميدي كه خلايق در اول خلقتشان شباهت بخاك دارند و در خانه جهل و عجز و طبايع و عادات و شهوات منزل دارند پس بدانكه خداوند رؤف مهربان بسبب همين خلق را دعوت فرمود و انبياء و اولياء همه را از براي اين فرستاد كه مردم را دعوت و اعانت كنند تا از اين خانه بيرون آيند و از اين جهنم و عذابها نجات يابند چنانكه ميفرمايد الله ولي الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الي النور و حاصل مضمون شريفش آنكه خدا دوست مؤمنان است بيرون مي‌آورد ايشان را از تاريكي‌هاي جهل و عجز و از ظلمتهاي طبايع و عادات و شهوات و ميكشد ايشان را بسوي نور علم و قدرت و عقل و كمال و چنانكه ميفرمايد استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم و حاصل مضمونش آنكه چون خدا و رسول شما را بسوي حيات علم و عقل و كمال بخوانند و شما را دعوت كنند بسوي آسمان و بهشتي كه در آنجا زنده و نوراني شويد اجابت كنيد ايشان را و از خانه موت و جهل و عجز و از منزل شهوت و طبيعت و عادت بيرون آئيد و لكن ما بندگان بواسطه فرط جهالت و بسياري غفلتي كه داريم اين خانه ويران و اين كاشانه سست‌بنيان را منزل خود قرار داده دل بآن بسته‌ايم و گامي از آن دور نمي‌شويم و چنان ميپنداريم كه صلاح ما و راحت ما در ماندن و وطن كردن در اين خانه است و غافليم از آنكه عاقبت اين خانه و وطن نمودن در اين كاشانه خسران و عذاب ابدي است پس بهمين طبايع و عادات و شهوات خود انس گرفته و بمقتضاي آنها راه ميرويم چنانكه خداي عزوجل ميفرمايد [ص 215] و لو شئنا لرفعناه بها و لكنه اخلد الي الارض و اتبع هواه فمثله كمثل الكلب ان تحمل عليه يلهث او تتركه يلهث و حاصل معني آن اينكه اگر بخواهيم ما آنرا از زمين بلند ميكنيم و از عرصه جهل و طبيعت و عادت و شهوت بيرون ميبريم و لكن خود او خود را بزمين چسبانيده و دست از طبيعت و عادت و شهوت برنمي‌دارد و متابعت هوا و هوس خود را ميكند پس مثل او مثل سگ است اگر حمله كني بر آن زبان خود را بيرون مي‌آورد از دهان خود و صدا ميدهد و اگر هم واگذاري آنرا باز زبان خود را بيرون آورده صدا ميدهد مثل وقتي كه تشنگي يا گرما بر آن غالب شود و باين طرف و آن طرف بدود پس كسي كه در طبيعت و عادت و شهوت خود فرو رفته و منهمك است در هوا و هوس خود و در هر حال متابعت هوا و هوس خود ميكند مانند حيوانات است كه در جميع احوال بمقتضاي طبيعت خود حركت ميكنند خواه رضاي خدا در آن باشد و خواه نباشد و حركات آنها از روي فهم و دانش نيست پس سگ زبان خود را بيرون آورده و صدا ميدهد خواه كسي بر آن حمله كند و خواه نكند و عقرب هر كس را كه ميرسد ميگزد خواه دوست باشد و خواه دشمن و الاغ هرگز غضب نمي‌كند خواه كافري آنرا اذيت كند و خواه مؤمني و شير هميشه غضب ميكند خواه بمؤمن برخورد و خواه بكافر پس در خانه طبيعت و عادت ماندن و از اين منزل بيرون نرفتن باقي ماندن بر حيوانيت است و عاقبت آن محشور شدن با حيوانات است و بديهي است كه اهل بهشت بصورت حيوانات محشور نمي‌شوند بلكه اهل جهنم بصورت حيوانات محشور ميشوند و انبياء و اولياء كه خلق را دعوت بسوي خدا و بسوي خود كرده‌اند [ص 216] همه منظور و مقصودشان اين است كه در زمره حيوانات محشور و در خانه طبيعت و عادت باقي نمانند و بيرون رفتن از اين خانه و سفر كردن از اين وطن سفر باطن است كه آن موافق عقل سليم و طبع مستقيم بر هر توانا و صاحب شعوري لازم و متحتم است پس چنانكه سفر مكه بر هر انسان مستطيعي واجب و لازم است بيرون رفتن از عرصه طبايع و شهوات هم بر هر بنده صاحب شعوري كه طالب هدايت و نجات باشد واجب و لازم است و چنانكه در اين عالم ظاهر جهاد با كفار و دشمنان لازم است جهاد نمودن با نفس اماره و شياطين هم كه همه دشمنان دينند لازم است بلكه جهاد با نفس و شياطين لازمتر و بزرگتر است زيرا كه دشمنان در ظاهر جانها و مالهاي مؤمنان را ميگيرند و شياطين در باطن دين و ايمان ايشان را غارت ميكنند و دين و ايمان البته بهتر و عزيزتر از مال و جان است آيا نشنيده‌اي كه از حضرت صادق عليه السلام مروي است كه فرمودند حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله دسته‌اي از قشون خود را بجهاد فرستادند پس چون برگشتند فرمودند مرحبا بگروهي كه جهاد كردند و باقي مانده است بر ايشان جهاد بزرگتر پس عرض شد بآن حضرت يا رسول الله چيست جهاد بزرگتر فرمودند جهاد با نفس و از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله منقول است كه فرمودند شجاع و دلير كسي است كه غلبه كند بر نفس خود و در حديث ديگر فرمودند جهادكننده كسي است كه جهاد كند با نفس خود و از حضرت صادق عليه السلام مروي است كه فرمودند قرار ده دل خود را هم‌نشيني نيكي‌كننده و فرزندي صله‌كننده و قرار ده علم خود را پدري كه متابعت كني او را و قرار ده نفس [ص 217] خود را دشمني كه جهاد كني با او و قرار ده مال خود را عاريه‌اي كه آنرا بصاحبش پس دهي تمام شد حديث پس سفر باطن و جهاد با نفس جهاد اكبر است و فايده و ثمر آن هم مانند آن بزرگتر و بيشتر خواهد بود و لهذا سزاوار نيست كه طالب نجات خود را از اين سفر و از اين جهاد معاف دارد و مراد از سفر باطن و جهاد اكبر آن است كه شخص انساني مخالفت كند نفس خود را و بمقتضاي هوا و هوس و خواهشهاي خود هرگز عمل نكند و ذليل كند نفس خود را بمخالفت نمودن آن كه اگر چنين كرد پس بيرون رفته از عرصه طبايع و شهوات خود و از مجاهدين بجهاد اكبر محسوب خواهد شد و در زمره ايشان محشور خواهد بود چنانكه از فقه‌رضوي منقول است كه پرسيدند از امام عليه السلام چه چيز جمع ميكند خير دنيا و آخرت را فرمودند مخالفت كن نفس خود را و از رسول خدا صلي الله عليه و آله منقول است كه هر كس دشمن دارد نفس خود را خداوند او را ايمن گرداند از ترس روز قيامت و از حضرت موسي بن جعفر عليهما السلام مروي است كه در حديثي فرمودند مذمت كردن تو نفس خود را فضيلتش بيشتر است از عبادت چهل‌ساله تو و از حضرت رسالت‌پناه صلي الله عليه و آله منقول است كه در حديثي فرمودند اي گروه مردم متوجه اصلاح و تأديب نفوس خود شويد و آنها را از راه عادتهاي خودشان برگردانيد و از حضرت امام محمد باقر عليه السلام مروي است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمودند خداي عزوجل ميفرمايد بعزت و جلال و كبرياء و نور و علو شأن و رفعت مكان خودم قسم كه اختيار نمي‌كند بنده‌اي خواهش خود را بر خواهش من مگر اينكه پراكنده ميكنم بر او امر او را و مغشوش [ص 218] ميكنم بر او دنياي او را و مشغول ميكنم دل او را بدنيا و نمي‌دهم باو از دنيا مگر آنچه از براي او مقدر كرده‌ام و بعزت و جلال و عظمت و نور و علو شأن و رفعت مكان خودم قسم كه اختيار نمي‌كند بنده‌اي خواهش مرا بر خواهش خود مگر اينكه ملائكه خود را مستحفظ او ميگردانم و آسمانها و زمينها را كفيل روزي او ميگردانم و نفع باو ميرسانم از تجارت هر تجارت‌كننده‌اي و مي‌آيد دنيا او را در حالتي كه ذليل و منقاد است و از حضرت اميرالمؤمنين عليه صلوات المصلين مروي است كه فرمودند اي گروه مردم چيزي كه از آن بر شما بيشتر از همه چيز ميترسم متابعت نمودن هوا و هوس و آرزوي دراز است اما متابعت هوا و هوس پس منع ميكند شما را از حق و اما آرزوي دراز پس از ياد شما ميبرد آخرت را تمام شد حديث پس از اين احاديث معلوم شد كه متابعت خواهش نفس خسران دنيا و آخرت است و مخالفت نفس اماره خير دنيا و آخرت و موجب نجات است و بسبب مخالفت نفس انسان از عرصه طبايع و عادات و شهوات بيرون ميرود .

فصل بدانكه در عالم ظاهر هر كس قصد سفر مكه يا زيارت يكي از ائمه عليهم السلام را ميكند اول بايد قطع علاقه از اهل و مال و خانه و فرزند و ملك خود كند و بكلي دست از همه آنها شسته تنهائي و غربت و زحمت سفر و تعب سرما و گرما و بيدارخوابي را بر خود هموار نمايد تا باين واسطه بتواند سفر كند و از خانه و وطن خود دور شود و آخر بمقصود خود برسد كه اگر كسي چنين نكند و دل از اهل و مال و فرزند برندارد و راضي بزحمت و تعب غربت و تنهائي و سرما و گرما نشود البته سفر نخواهد كرد و بمقصد [ص 219] نخواهد رسيد مانند گناه‌كاران اين اعصار كه چون دل از خانه و راحت وطن برنداشته و نهايت تعلق را در قلب خود باموال و املاك و زنان و فرزندان يا منصب خود دارند بكلي آسوده نشسته و سفر مكه را كه از براي ايشان واجب است ترك نموده‌اند پس مشغول زرد و سرخ و زينتها و حطام دنيا شده و بكلي از خدا غافل شده‌اند و آخرت را پشت سر خود انداخته دنيا را بالاي سر خود قرار داده‌اند و بطوري با نهايت مكنت و ثروت و غنا در وطن خود آسوده راه ميروند كه گويا كتابي از آسمان نازل نشده و پيغمبري در ميان ايشان مبعوث نگرديده و حجي از براي ايشان واجب نيست پس مرتكب اين گناه عظيم كه خدا آنرا كفر ناميده آنجا كه ميفرمايد و من كفر فان الله غني عن العالمين ميشوند بسبب همين كه در قلب خود قطع علاقه از مال و عيال و راحت دنيا نكرده و نمي‌كنند و رغبتي بآخرت ندارند و الا اين سفر با ساير سفرها كه ميروند و اين غربت با ساير غربتها چه فرق ميكند و زحمت و تعب اين سفر با ساير زحمتها و تعبها كه در حضر و در ساير سفرهاست چه تفاوت دارد و مالي كه در اين سفر خرج ميكنند چه فرق با ساير مالها دارد كه خرج سفرهاي ديگر و كارهاي ديگر ميكنند پس نيست ترك اين سفر مگر بعلت بي‌رغبتي بآخرت و شدت تعلق باهل و مال و همچنين است حال كسي كه در رفتن بسفر جهاد در راه خدا سستي كند و آنرا ترك نمايد پس آن هم بجهت آن است كه نهايت تعلق را در قلب خود بمال و فرزند يا جان خود دارد و جان و مال و فرزند و راحت خود را بر خدا و رسول و اولياء او ترجيح ميدهد و لهذا مانند زنان در خانه و وطن خود ميماند و جهاد با دشمنان را ترك نموده در پهلوي زنان راحت ميطلبد [ص 220] و البته چنين كسي رستگار نخواهد شد و خدا و رسول و اولياء او را ياري نخواهد كرد و در محبت و مودت ايشان ثابت قدم نخواهد بود و روز بروز پست‌تر و كورتر و جاهل‌تر و غافل‌تر خواهد شد چنانكه خداوند عالم جل شأنه در شأن ترك‌كنندگان جهاد ميفرمايد فرح المخلفون بمقعدهم خلاف رسول الله و كرهوا ان يجاهدوا باموالهم و انفسهم في سبيل الله و قالوا لاتنفروا في الحر قل نار جهنم اشد حرا لو كانوا يفقهون و حاصل مضمونش آنكه خوشحال شدند كساني كه بعد از رسول خدا صلي الله عليه و آله ماندند و بجهاد نرفتند و خوش ندارند كه جهاد كنند با مالها و جانهاي خودشان در راه خدا و بيكديگر گفتند بيرون مرويد در گرما بايشان بگو كه آتش جهنم حرارتش زيادتر و شديدتر است اگر ميفهمند و باز ميفرمايد فان رجعك الله الي طائفة منهم فاستأذنوك للخروج فقل لن‌تخرجوا معي ابدا و لن‌تقاتلوا معي عدوا انكم رضيتم بالقعود اول مرة فاقعدوا مع الخالفين و لاتصل علي احد منهم مات ابدا و لاتقم علي قبره انهم كفروا بالله و رسوله و ماتوا و هم فاسقون و حاصل مضمونش آنكه چون از جنگ برگردي بسوي طايفه‌اي از ايشان از تو اذن طلبند از براي بيرون آمدن بجهاد بايشان بگو بيرون نخواهيد آمد با من هرگز و همراه من مقاتله نخواهيد كرد با دشمني هرگز بدرستي كه شما راضي شديد بماندن و ترك جهاد در اول مرتبه باز هم بمانيد با كساني كه مانده‌اند از زنان و اطفال و نماز مكن هرگز بر يكي از ايشان كه بميرد و بر سر قبر او مايست كه ايشان كافر شدند بخدا و رسول او و مردند در حالتي كه فاسق بودند و باز ميفرمايد و اذا انزلت سورة ان آمنوا بالله و جاهدوا مع رسوله استأذنك اولوا الطول منهم و قالوا ذرنا نكن [ص 221] مع القاعدين رضوا بان يكونوا مع الخوالف و طبع علي قلوبهم فهم لايفقهون و حاصل مضمونش آنكه هر گاه نازل شود سوره‌اي كه ايمان بخدا آوريد و جهاد كنيد با رسول او از تو اذن ميطلبند صاحبان مكنت از ايشان و ميگويند ما را واگذار كه همراه بازماندگان بمانيم راضي شدند كه با زنان بازمانده باشند و پرده‌اي بر دلهاي ايشان زده شد و مهر شد پس ايشان نمي‌فهمند حق را و باز در جاي ديگر ميفرمايد قل ان كان آباؤكم و ابناؤكم و اخوانكم و ازواجكم و عشيرتكم و اموال اقترفتموها و تجارة تخشون كسادها و مساكن ترضونها احب اليكم من الله و رسوله و جهاد في سبيله فتربصوا حتي يأتي الله بامره و الله لايهدي القوم الفاسقين و حاصل مضمونش آنكه بگو بمردم كه اگر پدران شما و فرزندان و برادران و زنان و قبيله شما و مالهائي كه آنها را كسب نموده‌ايد و تجارتي كه از كسادي آن ترسانيد و منزلهائي را كه پسنديده‌ايد محبوب‌تر است بسوي شما از خدا و رسول او و از جهاد در راه او پس منتظر باشيد تا بياورد خدا امر خود را و خداوند هدايت نمي‌فرمايد گروهي را كه فاسقند پس از اين آيات قرآنيه مستفاد شد كه ماندن در خانه و سفر نكردن از براي جهاد در راه خدا موجب سخط و مورث غضب و عذاب خداوند است و بسبب آن است كه انسان دل بدنيا و حطام دنيا و فرزند و زن و مال خود بسته و هر يك از آنها در نزد او محبوب‌تر است از خدا و رسول و از آخرت و بهشت كه دار رضاي خداست و چنانكه در سفر ظاهر و جهاد با دشمنان در عالم ظاهر امر چنين است در سفر باطن و جهاد با نفس اماره هم امر چنين است بدون تفاوت پس هر كس در قلب خود تعلق تمام بهوا و هوس و نفس اماره [ص 222] و عادات و شهوات خود دارد از خانه طبيعت و عادت بيرون نمي‌آيد و دست از خواهشهاي نفسانيه خود برنمي‌دارد و راضي ميشود باينكه با زنان كه همه از اتباع نفس اماره و از عمل‌كنندگان بمقتضاي شهوتها و عادتها و طبيعتهاي خود هستند محشور شود و در زمره ايشان محسوب باشد و چون كسي دست از هوا و هوس برنداشت و از خانه طبيعت و عادت بيرون نيامد و جهاد با نفس اماره نكرد البته رستگار نخواهد شد و غنيمت علم و حكمت و عقل باو نخواهد رسيد و از چنگ دشمنان دين خلاصي نخواهد يافت و دشمنان بر او مسلط شده و او را اسير نموده و در زندان جهنم و عذاب ابدي قرين و همنشين ايشان خواهد بود پس سعي كن اي برادر من كه خود را از ميان زنان و گرفتاران طبايع و شهوات و عادات بيرون آوري و در زمره جهادكنندگان با نفس و شياطين داخل نمائي كه تو را ملائكه آسمان از مردان جهادكننده و از ياري‌كنندگان خدا و رسول دانند و اين از براي تو ميسر نخواهد شد مگر اينكه بكلي قطع علاقه را از فرزند و اهل و مال و خواهش و ميل نفس خود كني و محبت دنيا و زرد و سرخ آنرا از دل خود بيرون كني و دست از منصب و عزت دنيا برداري و در قلب تو اندوهي از تلف شدن دنيا پيدا نشود و نيز در قلب از اقبال نمودن دنيا خوشحالي يافت نشود چنانكه خداي عزوجل ميفرمايد لكيلاتأسوا علي ما فاتكم و لاتفرحوا بما آتيكم و حاصل مضمون شريفش آنكه بايد محزون نشويد بر آنچه از شما فوت ميشود و بايد شادان نشويد بسبب آنچه بشما ميرسد پس اعظم اسباب سفر باطن قطع علاقه از دنيا نمودن است و دست از خواهشهاي نفسانيه كه در حقيقت همه تعلق بدنيا دارد كشيدن و از اين جهت [ص 223] در اخبار وارد شده است كه سرآمد همه گناهان حب دنياست و بهترين طاعات زهد ورزيدن و رغبت بدنيا نكردن چنانكه از حضرت صادق عليه السلام مروي است كه فرمودند كل خير را در يك خانه قرار داده‌اند و كليد آن خانه زهد ورزيدن در دنياست بعد از آن فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله فرموده‌اند حلاوت ايمان را مرد نمي‌يابد تا اينكه باكش نباشد از اينكه دنيا را هر كس ميخواهد بخورد و از حضرت اميرالمؤمنين منقول است كه فرمودند اعانت‌كننده‌تر اخلاق بر دين زهد در دنياست و از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام مروي است كه چون خدا اراده كند به بنده خود خيري را او را زاهد در دنيا گرداند و دانا گرداند او را در دين و بينا گرداند او را به عيبهاي دنيا و هر كس داراي اين خصلتها شود داراي خير دنيا و آخرت شده است و در حديث ديگر فرمودند هر گاه مؤمن دل خود را از دنيا فارغ كرد بلند ميشود و مي‌يابد در دل خود حلاوت محبت خدا را پس مشغول نمي‌شود بغير خدا و در حديث ديگر فرمودند قلب هر گاه صاف شد از محبت دنيا زمين بر او تنگ ميشود تا بلند شود و در حديث ديگر فرمودند هر كس زهد بورزد در دنيا ثابت ميكند خدا در دل او حكمت را و گويا ميگرداند بحكمت زبان او را و بينا ميگرداند او را به عيبهاي دنيا و بدرد آن و دواي آن و بيرون ميبرد او را از دنيا بسلامت بسوي بهشت و در حديث ديگر فرمودند سرآمد هر گناهي حب دنياست و در حديث ديگر فرمودند در مناجات حضرت موسي است اي موسي بدرستي كه بندگان صالح من زهد ورزيدند در دنيا بقدر علم و معرفت خودشان بمن و ساير خلق رغبت بدنيا نمودند بقدر جهلشان [ص 224] و از حضرت سيد الساجدين عليه السلام مروي است كه در حديثي فرمودند عملي نيست بعد از معرفت خدا و معرفت رسول او صلي الله عليه و آله كه فضيلتش زيادتر باشد از دشمن داشتن دنيا و از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده‌اند كه فرمود حذر كنيد از خواهشهاي خودتان چنانكه حذر ميكنيد از دشمنان خودتان پس نيست چيزي دشمن‌تر از براي مردان از متابعت نمودن خواهشهاي خودشان و از حضرت موسي بن جعفر عليهما السلام منقول است كه وامگذار نفس را بخواهشهاي خودش كه خواهش او در هلاك كردن اوست و واگذاردن نفس بآنچه خواهش دارد اذيت و آزار نفس است و بازداشتن نفس از آنچه خواهش دارد دواي نفس است تمام شد حديث پس از مضامين اين احاديث شريفه معلوم شد كه دل بدنيا بستن سرآمد همه گناهان است و انسان را مانع ميشود از سفر باطن و از جهاد با نفس و همچنين متابعت هوا و هوس كه آن هم در حقيقت از شؤن و متعلقات محبت دنياست و بدانكه محبت دنيا از دل كسي بيرون نمي‌رود مگر اينكه دوستي آل‌محمد عليهم السلام كه عين دوستي خداست در دل او زياد و ثابت شود پس در اين صورت ميسر است كه انسان قطع علاقه از دنيا و مافيها كند و آسان است كه مخالفت خواهشهاي نفس اماره را نمايد و اين بجهت آن است كه جذبه محبت ايشان انسان را سبك‌بار ميكند و او را بسوي آسمان و ملأ اعلي بالا ميبرد پس چون محبت و ولايت آن بزرگواران در قلبي محكم و زياد شد شوق او بملاقات ايشان زياد ميشود و بنهايت طالب قرب جوار ايشان خواهد شد و چون اشتياق او زياد شد بزودي قطع علاقه از ماسواي ايشان ميكند و دست از جان [ص 225] و مال و فرزند و عيال خود ميشويد و سر از پا نشناخته بجانب ايشان ميشتابد و بديهي است كه جوار قرب ايشان آسمان و عليين است بلكه اعلي درجات عليين است و نيز بديهي است كه آسمان و عليين ضد زمين و ضد سجين است پس اگر كسي در قلبش محبت آسمان و محبت عليين و اهل آن ثابت و زياد شد ديگر نمي‌شود محبت بزمين و سجين و اهل آن داشته باشد زيرا كه انسان دو دل در اندرون خود ندارد كه با يكي عليين و با ديگري سجين را دوست بدارد و در يك قلب هم دو محبت نمي‌گنجد پس لامحاله چون محبت عليين و اهل عليين در دلي پيدا شد و خرده خرده زياد شد محبت سجين و اهل سجين خرده خرده كم ميشود و چون خرده خرده كم شد از آن دوري خواهد كرد زيرا كه صحبت ناجنس عذاب و تعب است و از اين جهت وارد شده است كه فرمودند دنيا زندان مؤمن است و دوري كردن از سجين و اهل سجين همان بيرون رفتن از عرصه طبايع و شهوات است و مخالفت كردن خواهشهاي نفس و بيرون رفتن از عرصه طبايع و شهوات هم همان سفر باطن است پس چيزي كه اعانت ميكند انسان را بر سفر باطن و موجب قطع علاقه از ماسواي خداست محبت و ولايت آل‌محمد عليهم السلام است كه شخص را از عرصه سجين بعرصه عليين ميرساند و از حضيض جهل و شقاوت باوج علم و سعادت بالا ميبرد و تاريكي را بروشنائي بدل ميكند و تعب را دور و راحت را نزديك مي‌آورد و غم را زايل و سرور را در قلب داخل مينمايد پس بر تو باد اي برادر من كه محبت و ولايت ايشان را در سينه و دل خود جاي دهي و پيوسته در صدد حفظ و حراست آن باشي تا نقصاني بواسطه گناهان صغيره و كبيره در آن پيدا [ص 226] نشود و بسبب جذبه آن خرده خرده از زمين طبايع و شهوات بسوي آسمان علوم و طاعات سفر كني و از خود بواسطه گناهان صغيره و كبيره‌اي كه مرتكب شده‌اي مأيوس مباش زيرا كه جذبه محبت ايشان كوه سنگين را بالا ميبرد و نور محبت ايشان خانه بسيار تاريك را روشن ميكند و قوه و قدرت ايشان ضعيف ناتوان را صاحب قوت و توانا ميگرداند چنانكه آيات و روايات بسيار باين معني شهادت ميدهد و چون فرصت نداشتم آنها را ذكر ننمودم و بعضي از آنها هم سابقا ذكر شد .

فصل بدانكه در سفر ظاهر بايد انسان همراه خود اسبابي چند داشته باشد از قبيل اسلحه و لباس و دوا و طعام و شراب و نفقه و رفيق و غير اينها چنانكه پيش از اين ذكر شد و بدون اينها سفر كردن كار انسان عاقل نيست زيرا كه بدون اينها بسا اينكه شخص مسافر در عرض راه تلف شود و بمقصود خود نرسد چنين است امر در باطن زيرا كه باطن با ظاهر مطابق و موافق است پس در سفر باطن هم اسلحه و لباس و دوا و طعام و شراب و نفقه و رفيق لازم است و بدون اينها نمي‌توان سفر كرد و بمقصد نمي‌توان رسيد و بديهي است كه اسباب سفر ظاهر در سفر باطن بكار نمي‌رود و نمي‌توان با اسلحه ظاهره در باطن با دشمنان و دزدان طريقت جهاد كرد زيرا كه شمشير و كارد اين دنيا زخمي بر شياطين وارد نمي‌آورد و نمي‌توان با لباس اين دنيا در باطن سفر كرد زيرا كه اين لباسها بر بواطن و ارواح و عقول پوشانيده نمي‌شود و نمي‌توان اين دواهاي دنيويه را در سفر باطن همراه برد و علاج مرضهاي باطنيه هم بآنها نخواهد شد و نيز نمي‌توان از طعام و شراب اين دنيا همراه خود در [ص 227] سفر باطن برداشت و رفع تشنگي و گرسنگي باطن را هم نخواهد كرد و نمي‌توان از درهم و دينار اين دنيا در سفر باطن نفقه برداشت زيرا كه بآن عرصه نمي‌آيند و در آنجا خرج نمي‌شوند پس در سفر باطن اسبابي ديگر ضرور است و اعظم آن اسباب اگر بخواهي بشناسي و بفهمي تقوي است و مرادم از تقوي در اين مقام عمل كردن بواجبات و مستحبات و اجتناب نمودن از محرمات و مكروهات است بطوري كه خداوند عالم در كتاب و سنت رسول خود صلي الله عليه و آله تكليف فرموده پس اگر كسي باين معني تقوي بورزد در سفر باطن اسلحه و لباس و دوا و غذا و آب و نفقه و رفيق و ساير لوازم همه را دارد چرا كه باين قسم تقوي ورزيدن مورث عفت و مروت و سخاوت و حلم و علم و ذكر و فكر و زهد در دنياست و نيز باعث آن ميشود كه انسان مجالست نيكان و مودت اخوان و اداء حقوق ايشان و اجتناب از معاشرت فساق و فجار و كفار را مراعات نمايد و نماز و روزه و حج و ساير اعمال واجبه را بجاي آورد و گريه كند هر وقت بايد گريه كند و خضوع و خشوع و توبه كند در جاهائي كه بايد خضوع و خشوع و توبه كند و همچنين در ساير خصال و اعمال پسنديده كه هر يك از آنها در راه باطن و در سفر بسوي خدا لازم و متحتم است زيرا كه هر يك از آنها سببي از اسباب است پس يكي سلاح مؤمن خواهد بود و ديگري لباس او و ديگري دواي او و ديگري طعام او و ديگري شراب او و ديگري نفقه او و اگر كسي باين معني تقوي نورزد و مخالفت كند خدا را در پاره‌اي چيزها كه او را امر بآن فرموده لامحاله در اسباب سفر او نقصان پيدا خواهد شد و باين سبب يا در سفر خود هلاك ميشود و يا آنكه دير بمنزل ميرسد پس [ص 228] تقوي پيشه كردن بنحوي كه عرض شد جمع ميكند از براي تو جميع اسباب و لوازم سفر باطن را اگر چه نداني كه هر يك از اين اخلاق و اعمال و عبادات در سفر باطن چه نام و چه خاصيت دارد و لكن با وجود اين تقوي همه اسباب سفر را همراه خود داري مثل كسي كه جميع اسباب سفر در عالم ظاهر همراه او باشد و رفع معطلي خود را بآنها در هر حال بكند ولي نامهاي هر يك از آن اسباب را بتفصيل نداند و اگر طالب آن باشي كه بعضي از اسباب سفر باطن و نامهاي آنها را بشناسي پس بدانكه هر چه با آن شياطين را از خود دور ميكني و آنها را مي‌آزاري مانند ذكر خدا و مخالفت نفس اماره و ترك كردن محرمات و مكروهات اسلحه حرب تو خواهد بود و هر چه با آن خود را از شر دشمنان دين حفظ ميكني مانند تقيه كردن و مدارا نمودن با دشمنان سپر تو خواهد بود و هر چه با آن گناهان و عيوب خود را كه همه عورت تو هستند ميپوشي مانند توبه و انابه و طلب مغفرت و بعضي از حسنات ديگر لباس تو خواهد بود و هر چه با آن معالجه مرضها و دردهاي خود را مينمائي مانند ذكر خدا و توجه باسم او كردن و خضوع و خشوع و تضرع نمودن و ضد هر گناهي را از طاعات بجاي آوردن دوا و شفاي تو خواهد بود و هر چه با آن روح الايمان خود را تقويت كني مانند طلب علم نمودن و در خلال علوم سير كردن و عمل بمقتضاي علم نمودن طعام و غذاي تو خواهد بود و هر چه با آن حيات ايماني خود را تقويت كني مانند ذكر خدا كردن و توجه باو نمودن و تجديد دوستي دوستان و اولياء او را در دل كردن شراب تو خواهد بود و هر چه با آن اصل دين خود را حفظ كني مانند آنكه ولايت اولياء و براءت [ص 229] از اعداء را در قلب خود ثابت و زياد كني نفقه تو خواهد بود و ميتوان بمناسباتي چند بعضي از آنچه را كه ذكر شد بنامهاي ديگر خواند زيرا كه هر يك از عبادات و صفات ممدوحه در باطن خواص و فوايد بسيار دارد چنانكه از مضامين اخبار هم ظاهر ميشود و بهمين جهت ميتوان گفتن كه علم با عمل هم جمع ميكند از براي انسان همه اسباب سفر باطن را بعلت آنكه در حقيقت تقوي همان است و از براي آن هم باز فروع و متعلقات بسيار است چنانكه حضرت امير عليه السلام در حديثي فرمودند بدرستي كه از براي علم فضايل بسيار است پس سر آن تواضع و فروتني است و چشم آن بيزاري از حسد است و گوش آن فهم و دانش است و زبان آن صدق و راستي است و حفظ آن جستجو كردن از حق است و قلب آن نيت نيك است و عقل آن شناختن اسباب است بامور و دست آن رحمت است و همت آن سلامت است و پاي آن زيارت علماست و حكمت آن بردباري است و آرامگاه آن نجات است و كشنده آن عافيت است و مركب آن وفاست و سلاح آن سخن ملايم است و شمشير آن رضاست و كمان آن مداراست و لشكر آن گفت و شنود با علماست و مال آن ادب است و ذخيره آن دوري كردن از گناهان است و توشه آن عمل كردن بمعروف است و مأواي آن مصالحه كردن و ترك مجادله و منازعه است و دليل آن راه راست است و رفيق آن هم‌نشيني و هم‌صحبتي با نيكان است و از حضرت صادق عليه السلام مروي است كه فرمودند تقيه كردن در هر جا كه ضرور شود سپر مؤمن و حرز مؤمن است تمام شد حديث و آنچه ذكر شد مجملي بود از اسباب سفر باطن و اما تفصيل آنها پس بيش از آن است [ص 230] كه در اين مختصر رساله ذكر شود بلكه بايد كتاب بخصوصي در اين باب نوشت تا همه اسباب سفر باطن بتفصيل بيان شود .

و بدانكه از جمله لوازم سفر باطن گرفتن رفيقان و برادراني چند است كه همواره شخص مسافر در باطن و انسان سالك در راه خدا با ايشان راه رود و هم‌نشيني كند و اداء حقوق ايشان را نمايد زيرا كه رفيقان و برادران در باطن از همه چيز بهتر و بيشتر اعانت ميكنند انسان را بر ترقي كردن و بالا رفتن بسوي درجات بهشت و سبب آن است كه انسان چون هم‌جنس و هم‌شكل خود را ببيند كه او كمالي را تحصيل ميكند يا كاري را ميكند رغبت بآن كمال و بآن كار بهتر ميكند چنانكه رأي العين ميبيني كه كودكان چون كودكي را ببينند مشق خط ميكند رغبت بخط نوشتن زيادتر ميكنند و مشق آنرا بيشتر مينمايند و چون ببينند كودكي را نقاشي خوب ميكند رغبت بنقاشي ميكنند و نيز رأي العين ميبيني كه مردان هر گاه مردي را ببينند بسيار خوب اسب را ميدواند رغبت بسواري و دوانيدن اسب ميكنند و چون ببينند مردي را كه صنعتي را خوب ميكند رغبت بآن صنعت ميكنند پس طبع آدمي طوري است كه چون هم‌جنس خود را بر صفتي از صفات بيند اشتياق بآن صفت پيدا كرده متصف بآن صفت ميشود و سبب ديگر كه در واقع با سبب اول يكي است و در ظاهر تفاوت في الجمله با آن دارد آنكه رفيقان و برادران هم‌شكل تو چون تو را تحريص و ترغيب بر چيزي نمايند و امر بآن كنند بهتر سخن ايشان را ميشنوي و اطاعت ايشان را ميكني تا اينكه ديگري كه از تو بالاتر و برتر است تو را تحريص و ترغيب و امر نمايد چنانكه حكما تدبير كرده و بجهت تعليم نمودن سخن بطوطي آئينه‌اي [ص 231] ساخته در برابر طوطي ميدارند و در پس آن آئينه انساني را مينشانند تا با طوطي سخن گويد پس چون طوطي نظر در آن آئينه ميكند طوطي ديگر را كه عكس و شبح خودش باشد هم‌شكل و هم‌جنس خود ميبيند كه با او سخن ميگويد و از اين جهت رغبت بسخن گفتن كرده سخن ميگويد و غافل است از آنكه اين سخنها از طوطي در آئينه نيست و از كسي است كه در پس آئينه نشسته چنين است امر در تو و در برادران ايماني و رفيقان تو پس چون ايشان را ببيني كه تقوي پيشه كرده و عبادت ميكنند و در راه خدا سلوك مينمايند بواسطه هم‌جنسي با ايشان تو هم تقوي پيشه ميكني و عبادت و سلوك خواهي كرد و چون تو را امر بخيرات و مبرات كنند بجهت هم‌شكلي با ايشان اطاعت ايشان را خواهي نمود و در اين صورت تو هم صاحب كمال و جمال و علم و حكمت و قدرت خواهي شد اگر چه نداني كه عبادت‌كننده در وجود ايشان و صاحب كمال و جمال در حقيقت نور و ظهور آل‌محمد عليهم السلام است كه همان روح الايمان باشد و سبب ديگر آنكه انسان بايد خدا و اولياء خدا را دوست بدارد تا ترقي و كمال از براي او حاصل شود و چون خدا و اولياء خدا با شخص ناقص مناسبتي ندارند نمي‌تواند ايشان را چنانكه بايد و شايد دوست دارد زيرا كه انسان هم‌رنگ و هم‌شكل و هم‌جنس خود را از همه چيز بهتر و بيشتر دوست ميدارد نه چيزي را كه چندان مشاكلت و مجانست با او ندارد چنانكه ميبيني انسان انسان را بيشتر از مرغان و درختان و گلها و ساير مخلوقات دوست ميدارد و زيادتر باو انس ميگيرد پس اين نيست مگر بجهت هم‌جنسي و هم‌شكلي و الا ميبايستي كه باقي را هم همانقدر و بهمانطور [ص 232] دوست دارد پس شخص سالك بواسطه مشاكلت و مجانست برادران و رفيقان سالك خود را ميتواند دوست دارد و چون ايشان را دوست داشت البته خدا و اولياء خدا را دوست داشته چرا كه ايشان در ايمان رفيقان و برادران او جلوه‌گر و هويدا هستند و از اين جهت حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند هر كس مسرور كند مؤمني را مرا مسرور كرده و هر كس مرا مسرور كند خدا را مسرور كرده و نيز از اين جهت روايت شده است كه آل‌محمد عليهم السلام فرمودند اخوك دينك فاحتط لدينك و حاصل مضمونش آنكه برادر تو دين تو است پس احتياط كن درباره دين خود يعني او را دوست بدار و او را حفظ كن كه از كف تو بيرون نرود و حقوق او را ادا كن تا درباره او مقصر نباشي كه اگر چنين كردي دين خود را حفظ كرده‌اي و اگر نكردي دين خود را حفظ نكرده‌اي و از كف تو بيرون خواهد رفت پس بهتر اعانت‌كنندگان در سفر باطن و اعظم اسباب لازمه از براي شخص سالك گرفتن برادران و رفيقاني چند است و ادا نمودن حقوق ايشان زيرا كه بسبب ايشان انسان بمنزل و بمقصد خواهد رسيد و اگر برادران و رفيقاني چند نداشته باشد بمنزل نخواهد رسيد چنانكه در سفر ظاهر هم امر چنين بود و سابقا دانستي و گذشت ذكر حديثي كه حاصل مضمونش اين بود كه اول رفيق بگيريد و بعد از آن روانه راه شويد پس اينك باز احاديثي چند كه در باب گرفتن برادران و حقوق ايشان و كيفيت سلوك با ايشان وارد شده ذكر ميكنم تا ان شاء الله طالبان نجات و سالكان سبيل هدايت متنبه و متذكر شوند اما احاديثي كه در باب گرفتن برادران رسيده پس بدانكه از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه فرمودند اين است و جز اين نيست [ص 233] كه مؤمنان برادرند از يك پدر و يك مادر و هر گاه رگ يكي از ايشان زده شود ساير مؤمنان خبردار ميشوند و از حضرت امام رضا عليه السلام مروي است كه در حديثي فرمودند مؤمن برادر پدري و مادري مؤمن است پدر او نور است و مادر او رحمت پس حذر كنيد از فراست مؤمن كه او نظر بنور خدا ميكند آنچنان نوري كه از آن خلق شده است و از رسول خدا صلي الله عليه و آله منقول است كه در حديثي فرمود استفاده نكرده است مرد مسلمان بعد از اسلام فايده‌اي را كه آن فايده مثل برادري باشد كه آنرا در راه خدا گرفته باشد بعد از آن فرمود بي‌رغبتي در فقراء شيعيان ما مكنيد بعلت آنكه فقير از ايشان شفاعت ميكند روز قيامت در مثل قبيله ربيعه و مضر و حضرت امير عليه السلام در حديثي فرمودند عاجزترين مردم كسي است كه نتواند از براي خود برادراني چند بگيرد و عاجزتر از آن ديگر كسي است كه ببرادري رسيده باشد و حق او را ضايع كند و از حضرت صادق عليه السلام مروي است كه بسيار بگيريد از برادران پس بدرستي كه از براي هر مؤمني دعاي مستجابي است و در حديث ديگر فرمود بسيار بگيريد از برادران پس بدرستي كه از براي هر مؤمني شفاعتي است و از حضرت امام رضا عليه السلام منقول است كه هر كس برادري در راه خدا استفاده كند استفاده نموده است خانه‌اي را در بهشت و از حضرت امير عليه السلام مروي است كه شخصي بآن حضرت عرض كرد خبر دهيد ما را از اخوان فرمودند اخوان دو صنفند اخوان ثقه و اخوان مكاشره اما اخوان ثقه پس ايشان مانند كف و بال و اهل و مالند پس اگر برادر تو از اخوان ثقه باشد و تو وثوق باو داشته باشي از براي او بذل [ص 234] كن مال خود و دست خود را و صفا كن با كسي كه صفا با او ميكند و دشمن بدار كسي را كه با او دشمني ميكند و بپوش سر او را و اعانت كن او را و اظهار كن از او حسن و نيكي را و بدان اي سؤال‌كننده كه ايشان عزيزتر از گوگرد سرخند و اما اخوان مكاشره پس بدرستي كه از ايشان لذت خود را ميبري پس قطع مكن لذت خود را از ايشان و طلب مكن غير اين را از باطن ايشان و بذل كن از براي ايشان آنچه را كه از براي تو بذل ميكنند از خوش‌روئي و شيرين‌زباني تمام شد حديث و اخوان ثقه را در اخبار اخوان مصادقه نيز ناميده‌اند بعلت آنكه با تو در هر باب صداقت و يكرنگي ميكنند و ظاهر و باطن ايشان موافق و زبان ايشان با قلب ايشان مطابق است پس چون تو بايشان وثوق داري و ايشان بتو وثوق دارند و از همه جهت محل اطمينان هستند ايشان را اخوان ثقه ناميده‌اند و چون ظاهر و باطن ايشان در دين و ايمان و محبت و اخوت موافقت دارد ايشان را اخوان مصادقه ناميده‌اند و اما اخوان مكاشره پس ايشان را مكاشره ناميده‌اند بجهت آنكه هر وقت بتو ميرسند تبسم بروي تو ميكنند اگر چه در دل خود با تو صداقت و يكرنگي نداشته باشند و برادراني كه تو بايد در سفر باطن با ايشان در جميع احوال مصاحبت و مرافقت كني و تو را اعانت ميكنند بر ترقي و وصول بمقصود همان اخوان ثقه و اخوان مصادقه هستند و بجهت تمييز دادن اخوان مصادقه از اخوت مكاشره علاماتي چند در اخبار ذكر شده بعضي از آنها را ذكر ميكنم تا ايشان را بشناسي از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام مروي است كه فرمودند صديق صديق نيست تا اينكه حفظ كند برادر خود را در سه چيز در حال نكبت او و در حال [ص 235] غيبت او و در حال وفات او و از حضرت صادق عليه السلام مروي است كه صداقت حاصل نمي‌شود مگر بحدود آن پس هر كس در او اين حدود يا چيزي از اين حدود هست او را نسبت بده بصداقت و هر كس در او چيزي از اين حدود نيست نسبت مده او را بچيزي از صداقت اول آن حدود آن است كه پنهان و علانيه او يكي باشد و دويم آنكه خوبي تو را خوبي خود و بدي تو را بدي خود ببيند و سيم آنكه جاه و مالي او را نسبت بتو تغيير ندهد و چهارم آنكه منع نكند از تو چيزي را كه دست او بآن ميرسد و پنجمي كه همه اين خصلتها را در بردارد آن است كه تو را در نكبتها وانگذارد تمام شد حديث پس باين علامات بشناس اخوان مصادقه را و با ايشان مصاحبت و مجالست و برادري كن چنانكه خدا و رسول او صلي الله عليه و آله تو را امر كرده‌اند و بدانكه برادران هم چون ناقصند و در بسياري از امور خير و شر خود را نمي‌دانند و در سفر باطن راه را از چاه تمييز نمي‌دهند بايد استادي داشته باشند تا او بفضل كمال و علم خود ايشان را دلالت كند و سايه او بر سر ايشان باشد و گاه گاه با ايشان همراهي كند و در هر جا لازم شود دستگيري ايشان نمايد و در راه باطن ايشان را اعانت نمايد پس با وجود برادراني سلوك‌كننده و استادي هدايت‌كننده و دلالت‌كننده از براي شخص انساني ترقي حاصل خواهد شد و الا فلا و چنانكه ذكر شد بايد برادران تو در راه باطن صاحب خصلتهائي كه در اخبار ذكر شد باشند تا از مصاحبت و مجالست ايشان منتفع شوي و حذر كن از اينكه مصاحبت و برادري و رفاقت كني با كساني كه خدا و رسول تو را نهي از مصاحبت و مجالست و مرافقت ايشان فرموده‌اند مانند فاجر و احمق و كذاب و بخيل [ص 236] و قطع‌كننده رحم و مجنون و ولدالزنا و اعرابي و كسي كه ناخوشي برص و جذام دارد و كسي كه انتفاع از دين و دنياي او حاصل نشود زيرا كه در اخبار مذمت از مجالست و مصاحبت ايشان وارد شده است اما احمق در اخبار است كه در مقام مشورت خير تو را بتو نمي‌فهماند و اميد باو نيست كه بدي را از تو دور كند اگر چه كوشش خود را هم بكند پس بسا اينكه منفعت تو را ميخواهد و معذلك بتو ضرر ميرساند پس مردن او بهتر از زنده بودن اوست و سكوت او بهتر از سخن گفتن اوست و دور بودن او بهتر از نزديك بودن اوست و اما كذاب در اخبار است كه زندگي با او گوارا نخواهد بود سخن تو را نزد ديگران نقل ميكند و سخن ديگران را نزد تو نقل ميكند و چون از داستاني فارغ شوي داستاني ديگر بر سر پا كند حديثي و حكايتي را كه نقل ميكند راست نمي‌گويد و جدائي مابين مردم مي‌اندازد بعداوت و در دلها و سينه‌ها گياه كينه و دشمني را ميروياند و اما بخيل در بعضي از اخبار است كه او تو را خذلان ميكند در مال خود در وقتي كه نهايت احتياج را داشته باشي و اما قطع‌كننده رحم در بعضي از اخبار است كه خداوند در سه موضع از كتاب خود او را لعنت فرموده و اما فاجر و فاسق در اخبار است كه او فروشنده تو است بيك شكم طعام و در حديث است كه از براي مرد مسلم سزاوار است كه اجتناب كند از برادري كردن با ماجن فاجر كه او زينت ميدهد از براي تو عمل خود را و دوست ميدارد كه تو هم مثل او باشي و اعانت نمي‌كند تو را بر امر دين و آخرت تو و نزديكي و قرين شدن با او جفا و مورث قساوت قلب است تمام شد حديث و ماجن كسي است كه باك ندارد از هر سخن بد و از [ص 237] هر كار بدي و نيز در حديث است كه قرين مشو و برادري مكن با چهار كس احمق و بخيل و صاحب جبن و كذاب اما احمق پس ميخواهد نفع بتو رساند ضرر ميرساند و اما بخيل پس ميگيرد از تو و بتو نمي‌دهد و اما صاحب جبن پس ميگريزد از تو و از پدر و مادر خود و اما كذاب اگر راست بگويد هم كسي تصديق او را نمي‌كند و از رسول خدا صلي الله عليه و آله مروي است كه نشستن با سه كس دل را ميميراند نشستن با خسيسان و صحبت داشتن با زنان و نشستن با اغنيا تمام شد حديث پس در هر كس كه صفات مذكوره يافت شود مجالست و برادري با او را بايد اختيار نكني و بايد در هر حال با كساني برادري كني و مصاحبت نمائي كه صاحب صفات حميده و اخلاق پسنديده باشند تا بسبب مصاحبت و مجالست ايشان در امر دين و دنياي خود از ايشان منتفع شوي و از اين جهت حضرت امير عليه السلام در حديثي فرمودند پيوسته مصاحبت كن صاحب عقلي را اگر چه كرم او محمود نباشد و لكن منتفع شو بعقل او و خود را حفظ كن از اخلاق بد او و وامگذار مصاحبت شخص كريم را و اگر منتفع بعقل او نشوي منتفع شو بكرم او بعقل خودت و فرار كن بنهايت شدت از لئيمي كه احمق باشد و حضرت امام محمد باقر عليه السلام در حديثي فرمودند متابعت كسي را كن كه تو را ميگرياند و او از براي تو نصيحت‌كننده است و متابعت مكن كسي را كه تو را ميخنداند و او با تو غش‌كننده است و حضرت صادق عليه السلام در حديثي فرمودند كه محبوب‌ترين برادران من بسوي من كسي است كه عيبهاي مرا بمن بفهماند تمام شد حديث و در فصلهاي سابقه ذكر شد كه عدد رفقا بايد چهار باشد و كمتر از چهار پسنديده [ص 238] نيست و زياده بر چهار تا هفت نفر جايز و زياده بر هفت نفر مورث زيادتي لغو ايشان خواهد شد پس بمقتضاي رضاي خدا بكمتر از چهار برادر اكتفا مكن در راه باطن و زياده بر هفت نفر هم لايق نيست زيرا كه از عهده حقوق ايشان برنيامده فساد در امر تو پيدا خواهد شد مگر آنكه گاه گاه و بالاتفاق با ايشان بنشيني يا بايشان برسي پس در اين صورت بقدري كه خدا تو را تكليف فرموده اداء حقوق زياده بر هفت نفر يا زياده بر چهار نفر را بايد بكني و آداب انسانيت را چنانكه از شرع انور رسيده در حق ايشان مسلوك داري و اما بيان اداء حقوق برادران و كيفيت سلوك با ايشان پس بدان كه اين كتاب گنجايش تفصيل آن حقوق را ندارد بلكه بايد كتابي بخصوص در اين باب نوشت و از براي آن كتاب ابواب و مقاصد و مطالب و فصولي چند قرار داد و لكن مجملي از آن مفصل را ميتوان در اين كتاب ذكر نمود تا آنكه اين كتاب هم خالي از بيان آن حقوق نباشد و سزاوار است كه فصل بخصوصي ديگر از براي آن عنوان كنم و هر چه خداوند بر قلم و دستم جاري فرمايد ان شاء الله برشته تحرير درآورم .