آقاي موسوي گفته‌اند : آيا امام زمان همه جا حاضر و شنوا و لامكان است و حاضر في كل مكان است مانند خدا البته خير زيرا امام صفات خدا را ندارد و امام حسين (ع) فرمود سبحان الله عن صفات المخلوقين . عرض ميكنم حديث صحيح و موافق كتاب خداست خداوند ميفرمايد سبحان الله عما يصفون يعني خداوند منزه است از آنچه وصف ميكنند . پس هر وصفي كه ما بكنيم خداوند از آن منزه است چون هر چه ما ميگوئيم لفظ و معني آن هر دو حادث و مخلوق خدايند و لفظي كه حادث و مخلوق است معني آن نمي‌شود ازلي و قديم باشد پس هر چه بگوئيم خداوند از معاني آن منزه است و آن معاني خلق خدايند از جمله لفظ لامكاني و حاضر في كل مكان است كه آنچه از معني اين لفظ در ذهن خود تصور ميكنيم خداوند از آن منزه است و آن معني كه بذهن ما آمده معني خلقي است و ما ابدا ادراك صفت ذاتي خداوند را نميكنيم تا آنكه چيزي را با آن مقايسه كنيم و بگوئيم مثل آن است يا مثل آن نيست و حتي همه معاني خلقي را هم كه فوق مشاعر ما است نمي‌توانيم ادراك كنيم چه برسد به آنچه مخصوص خداوند است نمي‌بينيد كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام ميفرمايد داخل في الاشياء لا كدخول [ص 132] شئ في شئ و خارج عن الاشياء لا كخروج شئ عن شئ يعني داخل در اشياء است نه مثل دخول چيزي در چيزي و خارج از اشياء است نه مثل خروج چيزي از چيزي . يا ميفرمايد قريب لا بمداناة بعيد لا بمناءات يعني نزديك است نه به نزديك بودن دور است نه به دور بودن . حال انصافا امثال آقايان ميتوانند معني اين فرمايشات را بفهمند كه چيزي تصور بكنند كه نزديك باشد نه به نزديك بودن و دور باشد نه به دور بودن يا داخل باشد نه مثل دخول چيزي در چيزي و خارج باشد نه مثل خارج بودن چيزي از چيزي و اگر نمي‌توانند چنين معني را ادراك كنند چرا اين همه لاف گزاف ميزنند و ديگران را نسبت بجهل و شرك ميدهند ، كسي كه وصف چيزي را نفهميده چگونه چيز ديگر را شريك او ميگيرد و ميگويد اين وصف مال اولي است و دومي در آن شريك نيست و حق اين است كه خداوند براي اينكه خلق او را بشناسند و محال و ممتنع بود كه ذات او را بشناسند چنانچه رسول خدا (ص) بخداوند عرض ميكند ماعرفناك حق معرفتك يعني نشناختيم تو را بحق معرفت ، براي خود در مقامات خلق صفاتي خلقت فرموده كه بآنها او را بشناسند و آن صفات مخلوق خداوندند كه از غايت جلالت آنها را بخود نسبت داده همانطور كه كعبه را خانه خود خوانده و عيسي عليه السلام را روح خود خوانده و دست پيغمبر (ص) را دست خود خوانده آن صفات را هم صفات خود خوانده و معرفت آن صفات را معرفت خود خوانده همانطور كه زيارت پيغمبر خود را زيارت خود خوانده و زيارت مؤمن را زيارت خود خوانده و اين است كه در حديث شريف ميفرمايند من عرف مواقع الصفة بلغ قرار المعرفة يعني هر كس جاهاي صفت را بشناسد به منتهاي معرفت رسيده است ، [ص 133] و بنا بر اين براي صفت لامكاني و حاضر في كل مكاني هر معني كه از آن در ذهن بيايد از معاني و صفات مخلوقه است و محل و موقعي دارد كه بايد آن محل و موقع را شناخت و معني خلقي محل و موقع آن هم خلقي است چون قديم ظرف براي حادث نمي‌شود و همه صفاتي كه در كتاب خدا و اخبار و احاديث ذكر شده صفاتي است كه خداوند آنها را خلق كرده و حادثند و ذكر آنها براي تفهيم و معرفتي كه مقدور براي خلق است و مكلف بآنند ميباشد و اين صفات ذات خدا نيستند و هر چه كه قابل ادراك خلق باشد آن خدا نيست و اين است كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در خطبه خود ميفرمايد ● و نظام توحيده نفي الصفات عنه يعني نظام توحيد خداوند نفي صفات از او است . و حضرت رضا عليه السلام در حديثي فرمودند و كمال التوحيد نفي الصفات عنه لشهادة كل صفة انها غير الموصوف و شهادة الموصوف انه غير الصفة و شهادتهما جميعا علي انفسهما بالبينيّة يعني و كمال توحيد نفي صفات از او است بجهت شهادت دادن هر صفتي باينكه آن غير موصوف است و شهادت موصوف باينكه آن غير صفت است و شهادت هر دو بر نفسشان باختلاف . و از حضرت ابي‌جعفر ثاني است عليه السلام ● در حديثي هو الله القديم الذي لم‌يزل و الاسماء و الصفات مخلوقات يعني او است خداي قديم بي‌زوال و اسماء و صفاتْ مخلوقاتند . و خلاصه آنكه آنچه باسم صفات ذاتي خوانده مي‌شود كه عين ذات او هستند قابل ادراك نيست چنانچه حضرت حسن بن علي عليه السلام در حديثي فرمودند ● فلاتدرك العقول او اوهامها و لا الفكر و خطراتها و لا الالباب و اذهانها صفته [ص 134] يعني پس درك نميكنند عقول يا وهمهاي آنها و نه فكرها و خطرات آنها و نه دلها و اذهان آنها صفت او را . و اما صفاتي كه مخلوق اويند و براي معرفت خود در ميانه خلق خود قرار داده و محل و موقعي در خلق دارند آنها را بمحل‌ها و موصوفهاي آنها نسبت دهيم خلقي را به خلقي نسبت داده‌ايم و هر دو را مخلوق خدا دانسته‌ايم كفر و شركي لازم نمي‌آيد و صفات ذاتي قابل ادراك نيستند و هيچ چيز مثل آنها نيست چنانچه خداوند ميفرمايد ليس كمثله شئ .

اينها كليات مطلب بود كه براي آشنا شدن اذهان عرض كردم اما خصوص صفت حضور در هر مكان آن معني از آن كه قابل ادراك است از صفات خلقيه است و آن معني كه مخصوص خداوند است قابل درك ما نيست و آن معني سخنان ما نيست چون معني سخنان ما حادث و خلق است و صفت روح ما است همان طور كه لفظ در وقت تلفظ صفت بدن ما است و حضور در هر مكان بمعني خلقي ممكن است و ممتنع نيست و در بعضي از خلق پيدا ميشود نمي‌بينيد كه مثلاً ما جسم مطلق را در همه اجسام جزئيه مي‌بينيم و هر جسم جزئي را كه مي‌بينيد در آن جسم را مي‌بينيد و جسم مطلق مقيد بامكنه جزئيه نيست و در همه امكنه جسمانيه نافذ و حاضر است يا مثلاً آهن مطلق در همه اشياء آهني مشاهده ميشود و در همه آنها حاضر است و آن جسمي كه نميتواند در دو مكان باشد آن جسم جزئي است مثلا آجر وقتي كه روي زمين است نميشود در آن آن در طاقچه باشد يا بدن عرضي جسماني ما يا امام عليه السلام در مقام بشريت و جزئيت وقتي كه در اطاق است نمي‌شود كه روي حياط باشد يا وقتي كه در مدينه است نمي‌شود كه در مكه باشد اما مطلقاتي كه [ص 135] در ملك هستند در همه افراد خود و امكنه آنها حضور دارند و مشيت خداوند كه خلق خداوند است و مطلق همه كاينات است و مقيد بهيچ يك از جزئيات آنها نيست در همه كاينات كه دون درجه اويند حاضر است و بهمه احاطه دارد و هر مطلقي نسبت بمادون خود و افراد خود احاطه دارد ولي نسبت بمافوق خود جزئي است و احاطه بآن ندارد و محمد و آل‌محمد عليهم السلام در مقام اعلاي خود كه در مقام مشيت هستند نسبت بمادون خود احاطه دارند ولي نسبت به اعلاي خود كه مقام علم ازلي خداوند است احاطه ندارند و آن صفت احاطه كه خاص خداوند است و اگر براي هر يك از موجودات اثبات شود شرك بخداوند عالم است ، احاطه بعلم او و آنچه كه مادون او است ميباشد ولي از مقام علم كه بگذريم در زير آن مقام هر مطلقي در حدود وسعت افرادش بآنها احاطه دارد و در آنها حاضر است و نسبت بكل ما سوي الله كه بگيريم اين احاطه‌ها جزئي است و در عرصه امكان است و اثبات آن موجب شركتي با خداوند نمي‌شود و بنا بر اين اشكالي ندارد كه بگوئيم محمد و آل‌محمد عليهم السلام در مقام اعلاي خود بهمه امكنه جسمانيه كه دون درجه ايشان است و در اسفل ملك قرار گرفته احاطه دارند و در آنها حضور دارند و جائي كه جسم مطلق كه اسفل مطلقات عاليه است در همه امكنه جسمانيه حاضر است و احاطه به همه دارد و از آن شركي لازم نميآيد ، ايشان كه فوق همه مطلقاتند اولي بحضورند ولي مع‌ذلك اثبات چنين حضوري را براي مقام بشريت ايشان نميكنيم و سخن محال نميگوئيم و تصور بودنِ يك بدن عنصري در آن واحد در چند جا تصوري محال است و ليس في محال القول حجة و لا في المسئلة عنه جواب .

بلي بر سبيل اعجاز مي‌توانند چند بدن در آن واحد براي خود بگيرند كه هر بدني [ص 136] در جائي باشد و به هر يك كاري انجام دهند نه يك بدن در چند جا ، و اخباري مشعر بر چنين معجزاتي بما رسيده است و باين وجه محال عقلي نيست چون اين بدن عرضي عنصري مثل آينه است و روح مثل آفتاب در آسمان هر جا در روي زمين آينه‌اي بسازند عكس آفتاب در آن ميافتد و آفتاب يكي است و آينه‌ها متعدد است و روايت از جناب مقداد بن اسود كندي است ● كه علي عليه السلام روز ( جنگ ) احزاب عمرو ( عمرو بن عبدود ) را كشته بود و در اثر قتل او احزاب پراكنده شده بودند و هفده دسته شده بودند و من بر لب خندق ايستاده بودم و مي‌ديدم هر فرقه‌اي را در عقب آنها علي عليه السلام را كه درو مي‌كرد آنها را بشمشيرش و حال آنكه او عليه السلام در جايش بود و احدي را تعقيب نكرده بود چون او عليه السلام از اخلاق كريمه او بود كه فراري را تعقيب نميفرمود و جابر انصاري روايت كرده است ● گفت حاضر بودم در بصره با اميرالمؤمنين عليه السلام و قوم جمع شده بودند با آن زن هفتاد هزار پس نديدم از آنها هزيمت‌كننده‌اي را مگر آنكه او مي‌گفت هزيمت داد مرا علي و نه مجروحي را مگر آنكه مي‌گفت مجروح كرد مرا علي و نه جان‌دهنده‌اي را مگر آنكه مي‌گفت كشت مرا علي و نبودم در ميمنه مگر اينكه مي‌شنيدم صوت علي را و نه در ميسره مگر آنكه مي‌شنيدم صوت علي را و نه در قلبِ ( لشكر ) مگر اينكه مي‌شنيدم صوت علي را و گذشتم بر طلحه در حالي كه جان مي‌داد و در سينه او تيري بود پس باو گفتم كي تو را با اين تير زد گفت علي بن ابي‌طالب پس گفتم اي حزب بلقيس اي جند ابليس علي با نبل ( تير ) تير نمي‌زند و بدست او جز شمشيرش [ص 137] نيست پس گفت اي جابر آيا نظر نميكني باو چگونه گاه در هوا بالا مي‌رود و گاه به زمين فرود مي‌آيد و يكدفعه از طرف مشرق مي‌آيد و يكدفعه از طرف مغرب مي‌آيد و مغربها و مشرقها را در جلو شئ واحد قرار داده به سواري نميگذرد مگر آنكه او را طعن ميزند و بكسي نمي‌رسد مگر آنكه او را مي‌كشد يا مي‌زند يا به رو درمي‌اندازد يا ميگويد بمير اي دشمن خدا پس هيچ كس از ( دستِ ) او درنمي‌رود پس تعجب كردم از آنچه گفت ، تمام شد روايت . ولي امثال اين امور از باب معجز و ارائه قدرت خداوند است و ائمه عليهم السلام يا پيغمبران دايما مشغول معجزه نيستند و بمقتضاي بشريت راه مي‌روند و سخن ميگويند و مي‌آيند و مي‌روند هر وقت در خانه‌اند در بيرون خانه نيستند هر وقت بيرونند در خانه نيستند وقتي كه بمشرق نظر ميكنند در آن آن بمغرب نظر نميكنند وقتي كه در سفرند در حضر نيستند وقتي كه در حضرند در سفر نيستند اين است كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بخداوند عرض ميكند اللهم انت الصاحب في السفر و انت الخليفة في الاهل و لايجمعها غيرك يعني خدايا توئي صاحب ( همراه ) در سفر و خليفه در اهل و جمع نميكند آن دو را غير تو ، يعني هيچ يك از افراد بشر نمي‌توانند هم در سفر باشند هم در ميانه خانواده خود و همين طور هم هست و اينكه عرض ميكنند و لايجمعها غيرك يعني غير تو مثل مصاحبت و خلافت تو را نمي‌تواند جمع كند و مثل صفت تو را كه منزه از صفات مخلوقين است نمي‌تواند داشته باشد ولي آن نحو مصاحبت و خلافتي كه از صفات مخلوقين است نفي نفرموده است مثل مصاحبت جسم مطلق كه هم در بدن جسماني مسافر حاضر است و هم در ابدان اهل و عيال مسافر و در و ديوار و هواي خانه او و در يك آن در هر [ص 138] دو جا هست و مصاحبت و خلافت خداوند مثل مصاحبت و خلافت جسم مطلق در افراد خود و هيچ نوع مصاحبت و خلافت خلقي نيست و مصاحبت و خلافتهاي خلقي اگر چه جمع هم شده باشند مثل مصاحبت و خلافت خداوند نيست و ليس كمثله شئ و اگر گاه از نوع مصاحبت‌ها و خلافت‌هاي خلقي بخداوند نسبت داده شود از باب نسبت ساير افعال خلق باو است مثل قول خداوند و مارميت اذ رميت و لكن الله رمي يعني نيفشاندي خاك را وقتي كه افشاندي و لكن خداوند افشاند ، يا اينكه حضرت موسي عليه السلام بقوم خود ميفرمود در اين سفر خداوند همراه شما است .

و حاصل عرايض اين است كه ائمه عليهم السلام بمقام اعلاي خود احاطه بمادون خود دارند و در همه جا حضور دارند ولي بمقام بشريت با بدن عرضي عنصري در يك آن جز در يك مكان نيستند و در عرض ساير بشرند و عضوي از اعضاي جامعه هستند جز اينكه اشرف اعضايند و نسبت ايشان به ديگران مثل نسبت قلب ( يعني روح بخاري ) است بساير اعضاء كه همان طور كه قلب در مملكت بدن از اوامر روح غيبي مطلع مي‌شود و اوامر او را بوسيله اعصاب و روابطي كه در ميان است به اعضاء مي‌رساند ايشان واسطه رساندن فيوضات الهي هستند كه بر مقام اعلاي ايشان علي الدوام نازل مي‌شود و از آن مقام باين مقام بشريت ايشان مي‌رسد و بوسيله روابطي كه خداوند در اين ملك قرار داده يعني ملئكه پروردگار با همه اعضاء ارتباط دارند و از جميع امور آنها مطلع مي‌شوند و هر يك را بخواهند فرمان مي‌دهند و هر كس در هر جا توجه بايشان كند و ايشانرا بخواند يا بر ايشان سلام كند ملئكه پروردگار آن را بايشان مي‌رسانند و در حديث است از حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام كه [ص 139] فرمود ● اعلم يا فلان ان منزلة القلب من الجسد بمنزلة الامام من الناس الواجب الطاعة عليهم الاتري ان جميع جوارح الجسد شرط للقلب و تراجمة له مؤدية عنه الاذنان و العينان و الانف و اليدان و الرجلان و الفرح ( الفرج . ظ ) فأن القلب اذا همّ بالنظر فتح الرجل عينيه و اذا همّ بالاستماع حرّك اذنيه و فتح مسامعه فسمع و اذا همّ القلب بالشم استنشق انفه فأدي تلك الرائحة الي القلب و اذا همّ بالنطق تكلم باللسان و اذا همّ بالحركة سعت الرجلان و اذا همّ بالشهوة تحرك الذكر فهذه كلها مؤدية عن القلب بالتحريك و كذلك ينبغي للامام ان يطاع للامر منه يعني بدان اي فلان كه منزله قلب از جسد بمنزله امام است از مردم ( امامي ) كه واجب است اطاعت او بر آنها نمي‌بيني كه جميع جوارح جسد شُرطه‌هاي ( عُمّال حكومتِ ) قلب هستند و مترجمين او هستند اداكننده از جانب او هستند گوشها و چشمها و بيني و دو دست و دو پا و فرج پس قلب هرگاه اراده ديدن كند مرد چشمهايش را باز ميكند و هرگاه اراده شنيدن كند گوشش را تحريك ميكند و مسامع خود را باز ميكند پس مي‌شنود و هرگاه اراده كرد قلب به بو كردن استنشاق ميكند بيني او پس مي‌رساند بو را به قلب و هرگاه اراده سخن گفتن كند با زبان تكلم ميكند و هرگاه اراده كند حركت را پاهاي او سعي ميكنند ( راه مي‌روند ) و هرگاه اراده كند شهوت را حركت ميكند آلت او پس همه اينها ادا ميكنند از جانب قلب تحريك را و چنين سزاوار است براي امام كه اطاعت كرده شود امرش . تمام شد حديث شريف ، و امام عليه السلام در آن آيتي از آيات انفس را براي ما بيان فرموده است كه از آن پي بآيات آفاق ببريم چنانچه خداوند عالم ميفرمايد سنريهم [ص 140] آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق يعني خواهيم نمايانيد به آنها آياتمان را در آفاق و انفس آنها تا آشكار شود براي آنها كه آن حق است . و چون ما در اين بدن خود كه نظر ميكنيم مي‌بينيم كه مثلا اگر خاري بدست ما رود قلب ما بآن متوجه مي‌شود و از حال او با خبر مي‌شود و چشم را فرمان مي‌دهد كه بآن نظر كند و آن خار را ببيند و دست ديگر را بحركت درمي‌آورد كه آنرا بيرون بياورد در ملك هم همين طور است همينكه متوجه به امام زمان عجل الله فرجه مي‌شويم و مثلا عرض ميكنيم يا ابن السادات المقربين يا ابن النجباء الاكرمين امام عليه السلام كه قلب عالم است بمصداق اذكروني اذكركم يعني مرا ياد بكنيد شما را ياد ميكنم ، توجه بما ميفرمايد و نور او در دل ما مي‌افتد و دل ما را روشن ميكند چنانچه حضرت ابوجعفر عليه السلام به ابوخالد كابلي فرمودند ● اي اباخالد نور امام در دلهاي مؤمنين نوراني‌تر است از نور آفتاب روشني‌دهنده در روز و ايشانند كه نوراني ميفرمايند قلوب مؤمنين را و مي‌پوشاند خداوند نورشان را از هر كس كه بخواهد و ظلماني ميكند قلوب آنها را و مي‌پوشاند دلهايشان را بآن . و همين نور امام مثل بدني است براي امام عليه السلام و كمال مشابهت با او را دارد و امام عليه السلام بآن نور كه چشم و گوش او است واقف بر قلب مؤمني كه باو توجه نموده است مي‌شود و فرمايش امام علي بن موسي الرضا است عليه السلام ● اعلموا ايها الناس و تيقنوا ان لنا مع كل ولي لنا اعينا ناظرة لاتشبه اعين الناس و فيها نور من نور الله و حكمة من حكمة الله تعالي ليس للشيطان فيها نصيب و كل بعيد منها قريب و ان لنا مع كل ولي لنا اعينا ناظرة [ص 141] و السنا ناطقة و قلوبا واعية و ليس يخفي علينا شئ من اعمالكم و اقوالكم و افعالكم بدليل قوله تعالي و قل اعملوا فسيري الله عملكم و رسوله و المؤمنون و لو لم‌يكن كذلك ماكان لنا علي الناس فضل يعني بدانيد اي مردم و يقين كنيد كه براي ما است با هر دوستي براي ما چشمهاي بيننده‌اي كه شبيه به چشمهاي مردم نيست و در آن نوري است از نور خدا و حكمتي است از حكمت خداوند تعالي ، نيست براي شيطان در آن نصيبي و هر بعيدي بآن نزديك است و همانا براي ما است با هر دوستي براي ما چشمهاي بيننده‌اي و زبانهاي سخن‌گوئي و دلهاي حفظ كننده‌اي و مخفي نيست بر ما چيزي از اعمال شما و اقوال شما و افعال شما بدليل فرمايش خداي تعالي « بگو عمل كنيد پس خواهند ديد عمل شما را خدا و رسول او و مؤمنين » و اگر اينطور نبود ما بر مردم فضيلتي نداشتيم . و فرمايش حضرت ابي‌عبدالله است عليه السلام در حديثي ● كه فرمود ان لي مع كل ولي اذنا سامعة و عينا ناظرة و لسانا ناطقا يعني براي من است با هر دوستي گوش شنوا و چشم بيننده و زبان ناطقي . و مفاد احاديث اين است كه در هر جا كه خواننده‌اي ايشان را بخواند و توجه بايشان نمايد نور ايشان كه بينا و شنوا و گويا است در دل او مي‌افتد او را مي‌بينند و سخن او را مي‌شنوند و جواب او را ميفرمايند و منحصر بجائي نيست و اينكه در امكنه مخصوصه مثل بقاع متبركه و مواضع آثار ايشان زودتر دعا مستجاب مي‌شود از باب اين است كه در آنجا اسباب تذكر ما فراهم‌تر است همانطور كه مثلا در خانه كه هستيم كمتر ياد گذشتگان خود هستيم و سر قبر ايشان مي‌رويم يا به اطاق مخصوص آنها در حال حيات آنها مي‌رويم بيشتر متذكر آنها [ص 142] مي‌شويم در موقع زيارت مراقد متبركه ايشان هم بيشتر متذكر ايشان مي‌شويم و نور ايشان بيشتر در دلمان ظاهر مي‌شود و الا اگر كسي بهمان درجه كه در آنجاها متذكر ايشان مي‌شود در هر جاي زمين متذكر ايشان شود همان توجه را باو خواهند فرمود و بر او مطلع مي‌شوند و جواب سلام او را مي‌دهند و عرض او را بخداوند مي‌رسانند جز اينكه ما بواسطه كوري و كري چشم و گوش دل ، ايشان را نمي‌بينيم مگر آنچه از آثار استجابت را بچشم ظاهر ببينيم ولي مؤمنين آخر الزمان در زمان ظهور امام عليه السلام كه ببركت عنايت و تربيت آن حضرت چشم و گوش دلِ آنها باز مي‌شود از هر جا كه باشند امام عليه السلام را مي‌بينند بلكه برادران مؤمنين خود را مي‌بينند و در حديث است از حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام ● سمع يقول ان قائمنا اذا قام مدّ الله عز و جل لشيعتنا في اسماعهم و ابصارهم حتي يكون بينهم و بين القائم بريد يكلمهم و يسمعون كلامه و ينظرون اليه و هو في مكانه يعني شنيده شد كه ميفرمود هراينه قائم ما هرگاه قائم شود خداوند عزوجل قوت مي‌دهد گوشها و چشمهاي شيعه ما را تا آنكه بين آنها و بين قائم بريدي است تكلم ميفرمايد با آنها و مي‌شنوند كلام او را و نظر ميكنند باو و حال آنكه او در مكان خودش است و در حديث ديگري است آنچه حاصل آن اين است كه در پشت نجف بر اسب خود سوار مي‌شود و اهل هيچ شهري باقي نمي‌مانند مگر اينكه گمان ميكنند او با آنها است در بلادشان و شنيده شد كه آن حضرت ميفرمود ● مؤمن در زمان قائم عليه السلام در حالي كه در مشرق است مي‌بيند برادرش را كه در مغرب است و او برادرش را كه در مشرق است مي‌بيند . و اينها البته مربوط بآن [ص 143] اوقات است و در اين اوقات كه ايام غيبت است از باب يؤمنون بالغيب همان طور كه حضرت رضا عليه السلام فرمودند بايد يقين داشته باشيم كه ايشان ما را مي‌بينند و صداي ما را ميشنوند و بقلب دوستان مخلص خودشان القاء صواب را ميفرمايند ، و در خبر ● است از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام ما من عبد احبّنا و زاد في حبّنا و اخلص في معرفتنا و سئل عن مسئلة الا و نفثنا في روعه جوابا لتلك المسئلة يعني نيست بنده‌اي كه دوست بدارد ما را و زياد دوست بدارد و اخلاص بورزد در معرفت ما و سؤال كرده شود از مسأله‌اي مگر اينكه مي‌دميم در دل او جوابي براي آن مسأله . و رواياتي كه از كرامات بعض علماء كرده‌اند كه بر ايشان در حرمهاي مقدسه سلام نموده‌اند و جواب شنيده‌اند از اين باب است و خلاصه آنكه ذكر اين مطلب كه ايشان ما را مي‌بينند و صداي ما را مي‌شنوند در اخبار و احاديث ايشان از حد تواتر متجاوز است و سيرت علماء و عوام شيعه بر اساس همين اعتقاد است و در اذن دخول حرمهاي شريفه مي‌خوانند ● و اعلم ان رسولك و خلفائك صلواتك عليهم احياء عندك يرزقون يرون مقامي و يسمعون كلامي و يردون سلامي و انك حجبت عن سمعي كلامهم و فتحت باب فهمي بلذيذ مناجاتهم يعني مي‌دانم كه رسول تو و خلفاي تو صلوات تو بر آنها باد زنده هستند نزد تو روزي داده مي‌شوند مي‌بينند مقام مرا و مي‌شنوند كلام مرا و جواب مي‌دهند سلام مرا و ( مي‌دانم ) كه تو پوشانده‌اي از گوش من كلام آنها را و گشوده‌اي باب فهم مرا به مناجات لذت‌بخش ايشان . و در زيارت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در روز مولود مي‌خوانيم اشهد [ص 144] انك تسمع كلامي و تشهد مقامي يعني شهادت مي‌دهم كه تو مي‌شنوي كلام مرا و شاهدي بر مقام من . و آيه قرآن قل اعملوا فسيري الله عملكم و رسوله و المؤمنون يعني عمل كنيد پس خواهد ديد خداوند عمل شما را و رسول او و مؤمنون ، چنانچه گذشت كه امام عليه السلام بآن استدلال فرمودند دلالت بر اين مطلب دارد و رؤيت مؤمنين و ائمه عليهم السلام كه افضل مؤمنينند منحصر بقيامت نيست و در حديثي كه گذشت درباره رؤيت ايشان در همين دنيا بآن استدلال فرموده‌اند عقل هم بر اين وجه كه بتفصيل گذشت مخالفت با امكان آنرا ندارد و نميدانم كه اين چه عقلي است كه آقاي موسوي و آقاي برقعي دارند كه تجويز ميكند شيطان ما را ببيند و ما او را نبينيم چنانچه خداوند ميفرمايد انه يراكم هو و قبيله من حيث لاترونهم يعني مي‌بيند ( شيطان ) شما را و قبيله او از جائي كه شما آنها را نمي‌بينيد ، و ميفرمايد ان الشياطين ليوحون الي اوليائهم منكرا من القول و زورا يعني شياطين وحي ميكنند بدوستان خود قول منكر و دروغ را ، و تجويز نميكند كه امام كه اشرف از او و ساير خلق است خداوند چنين قدرتي باو داده باشد و القاء صواب بدوستان خود بفرمايد و اگر عقلي باشد گذشته از آنكه امكان چنين مطلبي را انكار نميكند اثبات آنرا هم ميكند چنانچه امام عليه السلام بر اين مطلب بدليل عقل هم استدلال فرموده است و در حديث است از عبدالله بن بكير ارجائي ● از حضرت صادق عليه السلام قلت جعلت فداك فهل يري الامام ما بين المشرق و المغرب قال يا ابن‌بكير فكيف يكون حجة علي ما بين قطريها و هو لايراهم و لايحكم فيهم و كيف يكون حجة علي قوم غيّب لايقدر عليهم و لايقدرون عليه و كيف يكون [ص 145] مؤدّيا عن الله و شاهدا علي الخلق و هو لايراهم و كيف يكون حجة عليهم و هو محجوب عنهم و قد حيل بينهم و بينه ان يقوم بامر ربه فيهم و الله يقول و ماارسلناك الا كافّة للناس يعني به من علي الارض و الحجة من بعد النبي صلي الله عليه و آله يقوم مقامه صلي الله عليه و آله فهو الدليل علي ما تشاجرت فيه الامة و الآخذ بحقوق الناس و القيام ( القائم . خ‌ل ) بامر الله و المنصف لبعضهم من بعض فاذا لم‌يكن معهم من ينفذ قوله و هو يقول سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم فاي آية في الآفاق غيرنا اراها الله اهل الآفاق و قال و مانريهم من آية الا و هي اكبر من اختها فايّ آية اكبر منا الخبر ، يعني عرض كردم فدايت شوم پس آيا مي‌بيند امام مابين مشرق و مغرب را فرمود اي پسر بكير پس چگونه حجت بر مابين دو قطر آن خواهد بود و حال آنكه آنها را نمي‌بيند و چگونه حجت بر آنها مي‌باشد و حال آنكه محجوب از آنها است و حال آنكه حايل شده است بين آنها و بين او كه قائم بامر پروردگارش درباره آنها مي‌شود و حال آنكه خداوند ميفرمايد و نفرستاديم تو را مگر براي همه مردم يعني همه آنها كه روي زمينند و حجت بعد از نبي صلي الله عليه و آله قائم مقام او است صلي الله عليه و آله پس اوست دليل بر آنچه مشاجره كرده‌اند در آن امت و گيرنده حقوق مردم و قائم بامر خداوند و انصاف‌گيرنده براي بعضي از بعضي و اگر ( امام ) با آنها نباشد چه كسي تنفيذ ميكند قول او را و حال آنكه خداوند ميفرمايد مي‌نمايانيم بآنها آياتمان را در آفاق و در نفسهاي خودشان پس چه آيتي است در آفاق غير ما كه آنرا خداوند باهل آفاق نمايانده است و فرموده و نمي‌نمايانيم بآنها آيتي مگر آنكه آن بزرگتر است از خواهرش ( آيت ديگر ) پس چه آيتي است بزرگتر از ما . [ص 146] عرض ميكنم از اين حديث شريف و ساير احاديث چنين مستفاد مي‌شود كه امروز متصدي همه اين امور حضرت حجتند عجل الله فرجه و همه ادعيه و زياراتي كه در حرمهاي شريفه مي‌خوانيم يا معجزاتي كه از آن اماكن شريفه ظاهر مي‌شود بر دست امام زمان عجل الله فرجه جاري مي‌شود و همه دعاها و سلامهاي ما را ايشان به حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله ميرسانند چون قائم مقام ايشانند و مأمور و موكل و شاهد بر اهل اين زمانند و خود چشم و گوش و زبان رسول خدايند و رسول خدا شاهد بر ايشان است چنانچه خداوند ميفرمايد لتكونوا شهداء علي الناس و يكون الرسول عليكم شهيدا يعني براي اينكه باشيد شاهد بر مردم و رسول شاهد بر شما باشد . و در تفسير آيه شريفه اخبار بسيار رسيده است كه مراد از شهداء ائمه اطهار هستند عليهم السلام و از آن جمله است فرمايش حضرت ابي‌جعفر عليه السلام ● در تفسير قول خداوند و كذلك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء علي الناس و يكون الرسول عليكم شهيدا فرمود از ما است شهيدي ( شاهدي ) در هر زمان علي بن ابي‌طالب در زمانش و حسن در زمانش و حسين در زمانش و هر كه از ما دعوت ميكند بامر خداوند . و در حديث ديگري است از حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام در ● تفسير قول خداوند فكيف اذا جئنا من كل امة بشهيد فرمود در هر قرني از آنها ( امت ) امامي است از ما شاهد بر آنها و محمد صلي الله عليه و آله شاهد بر آنها است . و بنا بر اين ما از پيغمبر خدا دوريم در هر جاي زمين كه مي‌خواهيم باشيم و بين ما و او واسطه‌ها است و به آنكه نزديكيم شاهد و قائم مقام او است كه در ميانه ما است و سلام ما را به او مي‌رساند ، اين است كه در حديث از آن حضرت [ص 147] صلي الله عليه و آله رسيده است من سلّم عليّ في شيئ من الارض اُبلغته و من سلّم عليّ عند القبر سمعته يعني هر كس سلام بكند بر من در هر چيز ( جاي ) از زمين ابلاغ كرده مي‌شود بمن و هر كس سلام كند بر من در نزد قبر مي‌شنوم آنرا . و معني فقره دوم تأكيد و بيان همان فقره اول است و البته در نزد قبر بواسطه اينكه اسباب توجه بيشتر است قلب انسان متذكرتر و بنور امام عليه السلام نوراني‌تر است و وسائط ابلاغ قوي‌تر است و از اطلاع خود بلفظ شنيدن تعبير آورده‌اند كه قوي‌تر از اطلاع به وسيله وسائط است ، و معني لطيف‌تر از اين آن است كه قلب خود امام عليه السلام قبر روح آن حضرت است همان طور كه درباره دوستان خود فرموده‌اند و قلوب من والاه قبره يعني قلوب دوستان امام قبر او است و قلب امام عليه السلام باين نظر قبر و مسكن حضرت پيغمبر بلكه نزد عارفين منبر آن حضرت است صلي الله عليه و آله و او است روضه‌اي از روضه‌هاي بهشت كه بين قبر و منبر است و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله شاهد بر ايشانند و از چشم و گوش امام مي‌بينند و مي‌شنوند و در نزد امام كه سلام بر پيغمبر بنمايند پيغمبر است كه از گوش امام سلام را مي‌شنود و از زبان او جواب مي‌دهد ، و اينكه آقاي موسوي در ترجمه حديث شريف نوشته‌اند « من سلام امتم را از راه دور نمي‌شنوم » مفهومي است كه بفهم نارساي خود از حديث استنباط كرده‌اند و در ترجمه خيانت كرده‌اند .

و حاصل عرايض اين شد كه امام عليه السلام با بدن عرضي عنصري خود در همه امكنه نيست كه تصورش محال و خلاف عقل باشد بلكه اين نور اوست كه در دل توجه‌كنندگان باو پيدا مي‌شود همان طور كه عكس آفتاب در آينه‌ها ظاهر مي‌شود و بآن نور مي‌بيند و مي‌شنود و آن نور كه وجه اوست [ص 148] موقع خطاب است حمله اين نور ملئكه پروردگارند كه وسائط بين افعال خير و مفاعيل هستند و به اين نظر وقتي كه گفته مي‌شود ملئكه سلام و دعاها را ميرسانند حرف صحيحي است و منافاتي با آنچه گذشت ندارد و اخبار هم باين معني رسيده است و فرمايش حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله ان لله ملئكة سيّاحين في الارض يبلغوني عن امتي السلام يعني براي خداست ملئكه سياحت‌كنندگان در زمين كه ميرسانند سلام امتم را بمن .

و اما اينكه آقاي موسوي از مردم عوام پرسيده‌اند اگر اميرالمؤمنين همه جا بود چگونه او را در مسجد كوفه شهيد كردند ، آيا پيغمبر اسلام چون از مكه فرار نمود و رفت بمدينه باز هم در مكه بود يا خير ، آيا امامي كه همه جا هست در حمام زنانه و در ميخانه و در امكنه فساد همه جا هست تا آخر ، جوابش همان است كه عرض كردم پيغمبر و امام با اجساد عرضيه عنصريه خود كه مورد نظر ايشان و ساير عوام است در هر آن در يك جاي معين هستند و اميرالمؤمنين عليه السلام وقتي كه در مسجد كوفه بودند جاي ديگر نبودند و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله وقتي كه در مدينه تشريف داشتند در مكه نبودند و در حمامهاي زنانه و ميخانه‌ها و امكنه فساد هم نه بوده‌اند نه ميروند و همه نتايجي كه آقاي موسوي از فرض ناصحيح خود گرفته‌اند منتفي هستند و طرز رسيدن سلام و دعاي ما بايشان چه بالفاظ مذكور در دعاي ندبه و چه ساير زيارات بآن وجهي است كه عرض كردم و كتاب خدا و اخبار آل‌محمد عليهم السلام و اجماع علماي حقه و دليل عقل و سيرت شيعه همه گواه بر اين مطلبند كه امام عليه السلام ما را مي‌بيند و سخن ما را مي‌شنود و همه زائرين از عوام [ص 149] و خواص با ايشان بالفاظ مأثوره در زيارات يا بغير آنها مخاطبه ميكنند و ايشان را شفيع و واسطه بين خود و پروردگار مي‌دانند .

و از آنچه عرض شد جواب گفته‌هاي آقاي برقعي هم كه تكرار گفته‌هاي آقاي موسوي است معلوم شد و معلوم شد كه خطاب بامام چه در اين دعا و چه در ساير زيارات شرك نيست و از خرافات نيست بلكه راهي جز امام بين ما و خداوند نيست و آقايان كه از غير اين راه مي‌روند راه را گم كرده‌اند و بي علم بهواي نفس خود مردم را بضلالت مي‌اندازند .

فصل دوم - آقاي موسوي نوشته‌اند : و يكي از مواردي كه در دعاي ندبه مخالف عقل است جمله يا ابن الطور و العاديات يا ابن يس و الذاريات است يعني اي پسر كوه طور و اسبان دونده اي پسر يس و بادهاي وزنده ، و اين توهين به امام عالي‌مقام و باضافه خلاف عقل است زيرا امام فرزند كوه طور و اسبان دونده نيست ، چگونه شيعيان حيا نميكنند و اين جملات را مي‌خوانند ، اگر كسي بگويد چگونه حضرت سجاد فرموده انا ابن مكة و مني انا ابن زمزم و صفا جمله دعاي ندبه نيز مانند گفتار حضرت سجاد عليه السلام است جواب اين است كه خير مانند آن نيست زيرا هر كس در شهري و يا در قصبه‌اي زندگي كرده و بزرگ شده ميگويند بچه آنجا است مثلا بقمي ميگويند بچه قم است و بكاشاني ميگويند بچه كاشان است و چون حضرت سجاد و يا پدر و جدش در مدينه و مكه و زمزم و صفا بزرگ شده‌اند ميفرمايد انا ابن مكة و صفا اما امام زمان نه خودش در كوه طور بزرگ شده و نه پدر و جدش باضافه بجمله و العاديات و الذاريات چه ميكنند ، بهر حال ما كه جرئت نميكنيم چنين توهيني بامام زمان بنمائيم براي خاطر يك دعاي بي‌مدركي .

[ص 150] و آقاي برقعي بر اين گفته‌ها افزوده‌اند يا ابن الآيات البينات چيست و يا ابن المعجزات الموجودة يعني چه .

جواب - نمي‌دانم آقايان اين قدر نمي‌فهمند يا خود را به نفهمي ميزنند يا مردم را نفهم مي‌پندارند ، كدام عالم يا جاهل از اين عبارات بخاطرش مثلا خطور كرده كه مقصود اين است كه امام عليه السلام پسر اسب است يا پسر باد يا آنكه بزعم آقايان دعاي ندبه را با اين مضامين عاليه جعل كرده اين قدر نميفهميده كه انسان پسر اسب يا پسر باد نمي‌شود باشد و آنچه مي‌فهمم اين است كه خود آقايان هم مي‌دانند كه نه گوينده چنين اراده‌اي كرده نه شنونده چنين چيزي فهميده و فقط و فقط قصدشان اغواي مردم است و استكبار از قبول فضايل ائمه اطهار عليهم السلام ، و بهر حال در جواب ايشان عرض ميكنم كه طور و عاديات و يس و ذاريات اسماء سوره‌هاي قرآن است و در نسخه‌اي كه از كتاب تحية الزائر دارم لفظ طور و عاديات نيست يا ابن طه و المحكمات در آن نوشته شده ، و بهر حال همه اسم سوره‌هاي قرآن است و يس و طه دو اسم از اسماء حضرت پيغمبرند صلي الله عليه و آله و مقصود اين است كه اي پسر پيغمبر خدا و اما سوره عاديات خاصةً در شان حضرت امير عليه السلام نازل شده و اشاره بآن حضرت است و مراد از اين عبارات اين است كه او پسر كسي است كه قرآن و اين سوره‌ها بر او و در خانه او نازل شده و در چنين محيطي تربيت شده است و اين مجاز شايعي است چنانچه سحيم بن وثيل رياحي ميگويد :

انا ابن جلا و طلّاع الثنايا متي اضع العمامة تعرفوني

يعني من پسر امر واضح هستم ، و مرادش اين است كه امر من واضح و آشكار [ص 151] است . و با نظر دقيق‌تر عرض ميكنم كه حضرت اميرالمؤمنين و ائمه اطهار عليهم السلام همه باطن قرآنند و كتاب الله ناطقند و در فصل هفتمِ باب سوم گذشت كه در تفسير حم و الكتاب المبين در حديث وارد شده است كه تفسير باطن آن اميرالمؤمنين و ائمه اطهار عليهم السلامند و همه سوره‌هاي قرآن اشاره بايشان است و ايشان باطن همه سوره‌هاي قرآنند ، و امام زمان عجل الله فرجه را كه پسر اين سوره‌ها خوانده‌اند اشاره باين است كه فرزند ائمه اطهار عليهم السلام هستند و استعمال كلمه در معني حقيقي شده ، و اشاره باين است كه خود آن بزرگوار هم مثل آباء كرامشان باطن قرآنند چه وقتي نام پدر كسي را بصفت او مي‌برند اشاره باين است كه آن صفت در فرزند او هم هست مثلا وقتي كه ميگويند يا ابن الكريم اشاره باين است كه تو هم كريمي يا وقتي كه ميگويند يا ابن اللئيم اشاره باين است كه تو هم لئيمي ، حال در اينجا هم باين الفاظ خواسته‌اند بفهمانند كه امام زمان عجل الله فرجه هم صاحب آن فضائل اجداد بزرگوار خود هستند و باطن قرآنند .

و اما يا ابن الآيات و البيّنات باز مراد همين است و مراد از آيات اميرالمؤمنين و ائمه اطهارند عليهم السلام چنانچه در تفسير و مايجحد بآياتنا الا الظالمون رسيده است و مراد از بينات و معجزات موجوده آيات و سوره‌هاي قرآن است كه موجودند و آنچه درباره سوره‌هاي مذكوره عرض كردم در اينجا هم جاري است .

[ص 152] باب پنجم

در اينكه گفته‌اند دعاي ندبه كفر و شرك است .

آقاي موسوي گفته‌اند : خدا در صد آيه از قرآن فرموده غير خدا را نخوانيد و خواندن غير خدا را كفر و شرك دانسته در سوره جن آيه ١٨ فرموده فلاتدعوا مع الله احداً يعني احدي را نخوانيد جز خدا و در آيه ٢٠ فرموده قل انما ادعوا ربي و لااشرك به احداً يعني بگو من پروردگارم را ميخوانم و احدي را شريك او قرار نمي‌دهم باين خواندن و در سوره احقاف آيه ٥ فرموده و من اضلّ ممن يدعوا من دون الله من لايستجيب له الي يوم القيمة و هم عن دعائهم غافلون و اذا حشر الناس كانوا لهم اعداءاً و كانوا بعبادتهم كافرين يعني و كيست گمراه‌تر از كسي كه بخواند غير خدا را بخواند كسي را كه اجابت او نميكند تا روز قيامت و آن خوانده‌شدگان از خوانندگان خود غافلند و چون محشور شوند ( در قيامت ) اين خوانده‌شدگان براي خوانندگان خود دشمنند و بعبادت و دعاي ايشان كافر و منكرند و در سوره اعراف آيه ١٩٤ فرمود ان الذين تدعون من دون الله عباد امثالكم فادعوهم فليستجيبوا لكم ان كنتم صادقين يعني محققا كساني را كه مي‌خوانيد غير خدا بندگانند مانند شما پس بخوانيدشان تا اجابت شما كنند اگر راست ميگوئيد و در سوره فاطر آيه ١٢ فرموده و الذين تدعون من دونه مايملكون من قطمير ان تدعوهم لايسمعوا دعائكم و لو سمعوا مااستجابوا لكم و يوم القيمة يكفرون بشرككم و لاينبئك مثل خبير يعني و آن كساني كه مي‌خوانيد غير [ص 153] خدا مالك پوست حصه خرمائي نيستند اگر بخوانيدشان دعاي شما را نمي‌شنوند و اگر بشنوند اجابت شما نكنند و روز قيامت بشرك شما انكار و كفر ورزند و خبر نمي‌دهد مانند خدا خبيري ، در اين آيات مشرك و كافر خوانده خواننده غير خدا را و كلمات الذين و عباد امثالكم و ضمير جمع مذكر هم و من موصوله كلاً اطلاق بر بندگان و عقلا ميشود و ممكن نيست حمل بر بت كنيم و بگوئيم مقصود از مدعوين بت مي‌باشد پس ما مدركي نداريم كه رسول خدا و يا امامي گفته باشد در حوائج خود ما را بخوانيد بلكه فرموده‌اند غير خدا را نخوانيد خدا فرموده ارسلناك داعيا الي الله يعني ما تو را فرستاديم دعوت بسوي خدا كني نه بسوي خودت و در سوره آل‌عمران آيه ٨٠ فرموده و لايأمركم ان تتخذوا الملئكة و النبيين اربابا أيأمركم بالكفر بعد اذ انتم مسلمون يعني و امر نميكند شما را كه ملئكه و پيغمبران را ارباب بگيريد براي خود آيا امر ميكند شما را بكفر بعد از آنكه مسلمانيد ، پس بامام ارباب ارباب گفتن غلط است .

و آقاي برقعي در مقاله خود گفته‌اند : خداي تعالي در صد آيه از قرآن فرموده غير مرا نخوانيد و غير مرا قاضي الحاجات ندانيد ، آيا خواندن امام و رسول مدركي دارد ، آيا دعاي ندبه خواندن غير خدا نيست ، آيا پرهيز از شرك لازم نيست ، آنان كه مسيح و يا بودا را مي‌خوانند چرا مشرك مي‌دانيد ، با اين حال آقاي رشاد زنجاني نشريه داده و تمام آياتي كه ميگويد غير خدا را نخوانيد بميل خود تفسير برأي كرده و ميگويد مقصود از خواندن غير خدا بعنوان پرستش است نه بعنوان واسطه ، او خيال كرده بين خالق و مخلوق دوري و بعدي و بلكه واسطه‌اي مي‌باشد و يا خدا بي‌خبر از دعاي بندگان و يا كر است و يا [ص 154] غير خدا را مهربان‌تر از خدا مي‌داند ادعوني استجب لكم را تفسير كرده « بادعوا مقرب درگاهي » تازه خود به ديگران اعتراض دارد كه چرا قرآن را تفسير به رأي كرده‌اند قواعد عرف عرب تفسير كرده مردود مي‌دانيد ولي خودتان بر خلاف قواعد مرتكب تفسير به رأي شده‌ايد و شرك را بجاي توحيد آورده‌ايد .

جواب - همه آيات صحيحند و هر كس عربي بداند اين مطلب را از آنها مي‌فهمد كه احدي را بعنوان خدائي و ربوبيت نبايد خواند و اجماعي شيعه و همه مسلمانان است كه احدي را باين عنوان نبايد خواند و در دعاي ندبه و هيچ دعائي و زيارتي و حديثي نيست كه احدي از خلق را باين عنوان بخوانند ولي « خواندن » بمعني لغوي و به غير اين عنوان نه در اين آيات و نه در هيچ حديثي منع از آن نشده و شرك بخداوند نيست مثلا زيد عمرو را صدا مي‌زند بعربي ميگويند « دعا زيدٌ عمراً » و هيچ كس نگفته كه زيد در اثر اين صدا زدن مشرك شده يا اگر خطاب بامام زمان بگويد يا مولاي يا بگويد يا حجة ابن الحسن و امثال اينها عرب از اين صدا زدن بلفظ « دعا » تعبير مي‌آورد و ميگويد دعا مولاه يا دعا امامه و باعث شركي نمي‌شود و هيچ كدام از آيات و اخبار دلالتي بر عدم جواز خواندن امام يا پيغمبر را بغير عنوان خدائي و ربوبيت ندارد و آنچه ممنوع است خواستن چيزي از خلق بعنوان اينكه او خداست و مستقل است مي‌باشد چون خلق همه فقير و حادثند و در اصل ذات و موجود بودن خود محتاج بخداوندند چه برسد بصفات آنها و همه مملوك خدايند و از خود چيزي ندارند كه بكسي بدهند ضرب الله مثلا عبدا مملوكا لايقدر علي شئ يعني خداوند مثل زده است به بنده مملوكي كه بر هيچ چيز قادر نيست ، و همه بنده مملوك خدايند و احدي را جز [ص 155] خداوند نبايد خواند و فقط بايد خدا را خواند وحده لا شريك له ولي بهمان طور كه خود او امر فرموده و از خلق خواسته و اگر بر غير آن وجه او را بخوانند تخلف از امر او نموده‌اند و دعاي آنها را مستجاب نميفرمايد ، و در حديث است از حضرت ابي‌عبدالله از آباءش عليهم الصلوة و السلام ● فرمود : گذشت موسي بن عمران عليه السلام بمردي كه دستهايش را بآسمان بلند كرده دعا مي‌كرد پس موسي پي حاجت خود رفت پس هفت روز از او غايب بود پس برگشت نزد او در حالي كه دستهايش را بالا برده بود و دعا و تضرع مي‌كرد و سؤال حاجت خود را مي‌كرد پس وحي فرمود باو اي موسي اگر بخواند مرا تا آنكه زبان او بيفتد استجابت نميكنم براي او تا آنكه بيايد مرا از بابي كه امر كرده‌ام او را بآن و فرمايش آن حضرت است ● كه عبادت كرد عالمي از علماي بني‌اسرائيل تا اينكه مثل خلال شد پس وحي فرمود خداوند عزوجل به پيغمبر زمانش بگو باو قسم بعزت و جلال و جبروت من اگر تو عبادت كني مرا تا آنكه ذوب بشوي همان طور كه ذوب مي‌شود دنبه در ديگ قبول نميكنم از تو تا آنكه بيائي مرا از بابي كه به تو امر كرده‌ام . و خداوند عالم بطور اطلاق ميفرمايد ليس البرّ ان تأتوا البيوت من ظهورها و لكن البرّ من اتقي و اتوا البيوت من ابوابها يعني نيكي آن نيست كه داخل خانه‌ها شويد از پشتهاي آنها و لكن برّ آن است كه تقوي داشته باشد و داخل خانه‌ها بشويد از باب ( در ) هاي آنها ، و در تفسير آيه شريفه از حضرت ابي‌جعفر عليه السلام ● روايت شده است يعني ان يأتي الامر وجهه ايّ الامور كان يعني هر يك از امور كه باشند از وجه آن بايد داخل شوند . و قصدم از ذكر اين حديث بيان [ص 156] عموم آيه است كه در هر امري از باب آن و راه آن بايد داخل شد نه از بيراهه و پشت خانه .

و بيان اين مطلب اين است كه حكمت خداوند عالم بر اين جاري شده است كه هر يك از كمالات و افعال خود را در خلقي از خلايق خود اظهار فرموده و هر كه طالب آن كمال باشد آن خلقي كه صاحب آن كمال است بابي است كه براي تحصيل آن كمال بايد از آن باب داخل شد مثلا گرم‌كنندگي كه كمالي از كمالات است در آتش است و اگر شما طالب اين كمال باشيد بايد از باب اين كمال داخل شويد و نزديك آتش شويد و گرم شويد و هيچ راهي براي تحصيل گرمي جز نزديك شدن بچيزي كه اين كمال در آن موجود و بالفعل است نيست و حكمت خداوند بر اين قرار گرفته كه گرمي را از راه آتش به خلق عنايت فرمايد و آنرا اسباب اين كار و باب اين عطاء قرار داده است و فرمايش امام است عليه السلام ابي الله ان يجري الاشياء الا باسبابها يعني ابا فرموده است خداوند كه جاري بفرمايد اشياء را مگر باسباب آن . و با اينكه خداوند قادر است كه بدون سبب هم چيزي عنايت فرمايد ولي حكمت او بر اين جاري شده كه هر امري را با سببي عنايت فرمايد و بما هم امر فرموده كه به باب آن رجوع كنيم و اگر بخواهيم از غير راه داخل شويم نمي‌توانيم ، مثلا شما بخواهيد جز از راه نزديك شدن باشياءِ گرم مثلا بنزديك شدن به يخ كه باب گرمي نيست طلب گرمي كنيد خداوند گرمي بشما عنايت نميكند و اگر بدون دخول از باب و سبب صد سال نزد خداوند دعا كنيد با اينكه قريب است و دعاي شما را مي‌شنود دعاي شما را مستجاب نميكند و شما را گرم نميكند باور نميكنيد تجربه كنيد بگوئيد خدايا مرا گرم كن ولي نزديك آتش نرويد [ص 157] ببينيد كه خداوند با اينكه قادر است بدون سبب شما را گرم نميكند و دعاي شما را مستجاب نميكند همانطور كه در آن دو حديث كه گذشت به حضرت موسي عليه السلام و يكي از پيغمبرانش وحي فرمود كه تا آن دعاكننده از همان بابي كه امر فرموده داخل نشود دعاي او را مستجاب نميكند ، و اعتراف بقدرت خداوند دليل بر اين نمي‌شود كه خداوند امري را بر خلاف آنچه اقتضاي حكمت او است جاري ميفرمايد و خود فرموده است كه حكيم است و عبث‌كار نيست و در هر امري از امور ملك كه نظر كنيد اين حكمت را جاري مي‌بينيد ، شما وقتي كه نان مي‌خواهيد هيچ چاره نيست جز اينكه به خبّاز يا باب ديگري كه براي اين كار قرار داده رجوع كنيد و الا گرسنه ميمانيد و اين شرك بخداوند نيست و لازمه آن انكار رازق بودن خداوند و روزي‌دهندگي او و شريك قرار دادن خبّاز با او نيست و نه خبّاز چنين ادعائي دارد و نه شما چنين اعتقادي ، بلكه بر وفق حكمتي كه خداوند در ملك خود قرار داده جاري شده‌ايد . حال بعض امور امور ظاهري هستند و راههاي آنها را همه مي‌دانند و از بابهاي آنها داخل مي‌شوند و از آن راهها و بابها خداوند حاجت آنها را برمي‌آورد و بعض امور هستند كه غيبي و باطني هستند و همه راهها و بابهاي آنها را نمي‌دانند و پيغمبران خدا خلق را به آن راهها راهنمائي فرموده‌اند و همه اين راهها كم‌كم بهم ميرسند و يكي مي‌شوند تا بيك راه ميرسند كه آن راه اعظم است و همه راهها از آن منشعب مي‌شوند و آن باب اعظم و سبيل اعظم است . و آيت اين را در انفس بخواهيد مشاهده كنيد چنانچه خداوند فرموده سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق يعني خواهيم نماياند آيات خود را در آفاق [ص 158] و در نفسهاي خودشان تا آشكار شود براي آنها كه آن حق است ، در بدن خود ملاحظه كنيد كه هر يك از اعضاي شما و هر نقطه‌اي از بدن شما بعصبي متصل هستند كه از راه آن عصب اوامر روح شما بآن ميرسد و نقصان و حاجت خود را بعرض روح ميرساند و اين عصبها دو تا دو تا سه تا سه تا بهم متصل مي‌شوند و بعصب كلفت‌تر ميرسند و آن اعصاب كلفت باز بهم ميرسند تا آنكه در مغز يكي مي‌شوند و آن راه اعظم بين اعضاء و روح شما مغز شما است كه هر چه مي‌خواهد در مملكت بدن شما جاري كند از اين راه اعظم جاري ميكند و هر يك از اوامر خود را به عضوي كه مناسب آن است ميرساند مثلا براي ديدن از راه مغز و اعصاب چشم توجه ميكند و مي‌بيند و اين امر خود را يعني ديدن را از پا ظاهر نميكند يا شنيدن خود را از گوش ظاهر ميكند و هكذا و اگر كسي بخواهد سخني بشما برساند بگوش شما ميرساند كه باب رساندن صداها بشما است و بكف پاي شما نمي‌رساند ، كسي بخواهد چيزي را نشان شما بدهد جلوي چشم شما مي‌گيرد كه باب رساندن انوار بروح شما است و جلوي گوش شما نمي‌گيرد چون باب گوش نسبت بانوار مسدود است و فقط نسبت بصداها مفتوح است و باب چشم نسبت باصوات مسدود است و نسبت بانوار مفتوح است و باب الابواب و باب اعظم همان مغز شما است كه مترجم بين بدن و روح شما است و سفير او در مملكت بدن شما است . حال كه در نفس خودتان اين امر را مشاهده ميكنيد بدانيد كه در آفاق عالم هم امر بهمين منوال جاري است و خداوند فرموده است ماتري في خلق الرحمن من تفاوت يعني نمي‌بيني در خلق پروردگار تفاوتي و فرموده و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا يعني اگر از نزد غير خدا [ص 159] بود هراينه مي‌يافتند در آن اختلاف زيادي . و در همه اين ملك حكمت يك حكيم جاري است ، و در آفاق هم حكمت او بر همين منوال جاري است و همه بابها و راهها بيك راه ختم ميشوند و همه اوامر و فرمانها از آن راه ميرسد و هر امري از باب خاص آن ظاهر ميشود و اين حكمت در همه ملك چه در كون و چه در شرع جاري است و خداوند محمد و آل‌محمد عليهم السلام را در مقام اعلي باب الابواب اين ملك قرار داده است و اخبار و احاديث وارده در اين معني از حد تواتر افزون است كه در اينجا بعض آنها را كه بطور عموم فرموده‌اند نقل ميكنم و بعد اخباري كه در خصوص مسئله مورد نظر است ان شاء الله روايت ميكنم .