و اگر بخواهيد درجه غرضورزي و بيانصافي ايشان را بدانيد بكتاب التفتيش كه آقاي برقعي در رد صوفيه نوشتهاند مراجعه كنيد و ببينيد كه به روايات و درايات همين علماي بزرگوار استناد نموده و مرحوم مجلسي را بنام علّامه رباني مرحوم مجلسي ياد كرده ، يا در كتاب عشق و عاشقي بمناسبت مطلب نوشته « بايد شيعيان متوجه باشند كه علامه حاج ميرزا حسين نوري كه ويرا خاتم المحدثين مينامند از احاديث اهل عصمت كاملا مطلع بوده » و اينجا در مقاله خود آنها را مقدس قديمي و اهل غلو خوانده و در رديف مقدسين نهروان شمرده و جناب حجة الاسلام زنجاني را بجرم آنكه ردي بر كتاب درسي از ولايت او نوشتهاند آخوند خرافي خوانده و نوشته كه كتب و فتواي ايشان دليل و مدرك نيست و در مقابل از آقاي موسوي كه ملاحظه نموديد بر خلاف احاديث متواتره سخن گفته و بر خلاف قول مفسرين شيعه و سني قرآن را تفسير برأي نموده در آخر مقاله خود به اسم حضرت حجة الاسلام و المسلمين سيد مجاهد آقاي حاج سيد علي احمد موسوي دامت فيوضاته نام برده .
فصل پنجم - آقاي برقعي در مقاله خود مواردي از اين دعا را شمردهاند كه بزعم ايشان قبول آنها موجب بياعتباري قرآن است و از آن جمله گفتهاند : جمله يا بن من دني فتدلي فكان قاب قوسين او ادني دنوا و اقترابا من العلي الاعلي اين جمله راجع بعظمت جبرئيل است كه خدا در سوره النجم آيه ٥ تا ٩ فرموده علّمه شديد القوي ذو مرّة فاستوي و هو بالافق الاعلي ثمّ دنٰي فتدلي فكان قاب قوسين او ادني فاوحٰي الي عبده ما اوحي يعني ملك وحي باو آموخت [ص 106] آن ملكي كه داراي نيروهاي محكم و صاحب توانائي بود پس راست بايستاد در حالي كه بافق بالاتري بود سپس نزديك شد و خود را پائين آورد پس باندازه دو كمان يا نزديكتر شد پس وحي كرد به بنده او آنچه وحي كرد . در اين آيات خدا وصف جبرئيل را بيان كرده ولي در دعاي ندبه شايد خيال كرده اين اوصاف مذكوره از پيغمبر است و بامام زمان خطاب كرده و او را فرزند پيغمبر داراي چنين اوصاف خوانده و يا امام را فرزند جبرئيل دانسته بهر حال جمله دنوا و اقترابا من العلي الاعلي را خود افزوده و ميخواهد بگويد جبرئيل و يا بگو پيغمبر را بخدا برساند در اينجا بدون تناسب قرآن را از فصاحت و اعتبار انداخته و اوصاف جبرئيل را برسول خدا بسته و امام زمان را فرزند او خوانده .
جواب - آقاي برقعي در ترجمه آيه شريفه امانت بخرج ندادهاند و همان گفته خود را بصورت ترجمه آوردهاند ، در آيه شريفه كلمهاي كه ترجمه آن ملك باشد نيست و ترجمه لغوي آيه علّمه شديد القوي اين است : تعليم كرد باو آنكه قواي او شديد و محكم بود . و اين صفت ممكن است كه هم براي خداوند ذكر شود و هم براي خلق ، و خداوند خود را در كتاب خود به ذو القوة المتين توصيف فرموده يعني صاحب قوت و شديد ، و بنا بر اين معني آيه بر ما مشتبه است ولي در تفسير علي بن ابراهيم كه در اول تفسير خود ضمانت كرده كه آنچه مينويسد مأخوذ از اخبار است بنا بر آنچه در تفسير برهان از او نقل كرده در تفسير آيه نوشته « يعني خداوند عزوجل » و چون هر چه جبرئيل هم تعليم نموده باشد به تعليم خداوند است و اصل تعليم از او است مراد از آن را خداوند بگيريم اولي است چون همه آنچه را كه خداوند تعليم پيغمبر خود فرموده [ص 107] بوساطت جبرئيل نبوده و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله در مقام اعلي از جبرئيل و همه خلق بخداوند نزديكتر است و آنچه در آن مقام بآن حضرت وحي ميفرمايد بلاواسطه است و اخبار زيادي گواه اين مطلب است و در احاديث معراج مذكور است كه جبرئيل تا نزديك سدرة المنتهي با آن حضرت بود و بآن حضرت عرض كرد لو دنوت انملة لاحترقت يعني اگر بقدر يك انگشت پيش بيايم هراينه ميسوزم ، و از آنجا آن حضرت بتنهائي معراج فرمود . و در تفاسير اهل سنت از حسن و قتاده و سعيد بن مسيّب نقل كردهاند كه مراد از شديد القوي جبرئيل است ، و قول مفسرين اهل سنت در تفسير قرآن حجت نيست ، برأي خودمان هم نبايد قرآن را تفسير كنيم مگر آنكه آقاي برقعي حديثي در اين باره ديده باشند كه مراد جبرئيل است و اگر چنين بود ميبايست حديث را هم ذكر كنند .
و اما آيه ذو مِرّة فاستوي را كه ترجمه كردهاند : و صاحب توانائي بود پس راست ايستاد ، كلمه « استوي » در لغت بمعني معتدل شد ميباشد . و در تفسير علي بن ابراهيم آنرا برسول خدا تفسير كرده كه صاحب اين صفت است و ظاهر اين است كه اين تفسير را بقرينه حديث حضرت ابيالحسن عليه السلام نموده كه فرمود مابعث الله نبيا الا صاحب مِرّة سوداء صافية و چون « مِرّة » در لغت بمعني عقل هم آمده بر حسب ظاهر عربيت مانعي ندارد كه مراد از ذو مِرّة صاحب عقل باشد و صفت براي كلمه « صاحبكم » يعني صاحب شما يعني حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله باشد و مرجع ضمير « هو » هم در آيه بعد همان كلمه « صاحبكم » باشد .
اما آيه ثم دني فتدلّٰي را كه ترجمه كردهاند : سپس نزديك شد و خود را پائين آورد ، « تدلّٰي » در لغت بمعني آويزان شد ميباشد ولي معني لغوي شايع آن مراد نيست و معني لغوي ديگري دارد بمعني فَهِمَ و لغتنويسان از ذكر آن [ص 108] غفلت كردهاند و امام عليه السلام آنرا بيان فرمودهاند و در حديث است از حضرت ابيابراهيم موسي بن جعفر عليهما السلام ● كه در تفسير همين آيه فرمود ان هذه لغة قريش اذا اراد الرجل منهم ان يقول قد سمعت يقول قد تدليت و انما التدلي الفهم يعني اين لغت قريش است وقتي كه بخواهد مردي از آنها بگويد بتحقيق شنيدم ميگويد قد تدلّيتُ و همانا تدلّي فهم است . و بهر حال هيچ مانعي بحسب عربيت نيست كه اين آيات در وصف حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله باشد ، و در آيه اخير دني فتدلّٰي كه مورد سخنان آقاي برقعي است نص صريح وارد شده كه مراد پيغمبر خداست چنانچه از حضرت علي بن الحسين عليهما السلام روايت شده ● كه راوي ميگويد سألت علي بن الحسين عليهما السلام عن الله عز و جل هل يوصف بمكان فقال تعالي الله عن ذلك قلت لمَ اسري بنبيه صلي الله عليه و آله الي السماء قال ليريه ملكوت السموات و ما فيها من عجايب صنعه و بدايع خلقه قلت فقول الله عز و جل ثم دني فتدلٰي فكان قاب قوسين او ادني قال قال رسول الله صلي الله عليه و آله دنا من تحت النور فرأي ملكوت السموات و ما فيها من عجايب صنعه و بدايع خلقه قلت فقول الله عز و جل ثم دني فتدلٰي فكان قاب قوسين او ادني قال قال رسول الله صلي الله عليه و آله دني من تحت النور فرأي ملكوت السموات ثم تدلي عليه فنظر من تحته الي ملكوت الارض حتي ظن انه في القرب من الارض كقاب قوسين او ادني و شاهد اين است كه امام عليه السلام در دو موضع اين حديث دني فتدلٰي را درباره رسول اكرم تفسير فرمودهاند . و شاهد گوياتر كه عيناً جواب ايراد آقاي برقعي است فرمايش حضرت سجاد عليه السلام است [ص 109] در خطبه خود كه در نور الثقلين از احتجاج طبرسي نقل كرده كه فرمودند انا ابن من علا فاستعلي فجاز سدرة المنتهي فكان من ربه قاب قوسين او ادني يعني منم پسر كسي كه بالا رفت پس مستعلي شد پس گذشت از سدرة المنتهي پس بود از پروردگارش اندازه دو كمان يا نزديكتر . و چنانچه ملاحظه ميشود همه اينها را درباره پيغمبر صلي الله عليه و آله دانستهاند و خود را پسر او خواندهاند . در دعاي ندبه هم بهمين مناسبت است يا ابن من دني فتدلي فكان قاب قوسين او ادني دنوا و اقترابا من العليّ الاعلي يعني اي پسر كسي كه نزديك شد پس فهميد پس بود باندازه دو قوس يا نزديكتر به عليّ اعلي نزديك شدني .
و بر كسي مشكل نشود كه مفاد فرمايش حضرت سجاد عليه السلام اين است كه بخداوند نزديك شد بقدر دو كمان و در دعاي ندبه فرمودهاند نزديك شد به علي اعلي و احاديث صحيحه ديگر هم باين معني وارد شده ولي نه معني اين دو فقره و نه معني آن احاديث آنچه متبادر بذهن عوام است نيست و خداوند جسمي نيست كه بآن بشود نزديك شد يا آنرا ديد و مراد از اين نزديكي و ديدن نزديك شدن علمي است و ديدن قلبي و معاني فرمايشات ائمه اطهار عليهم السلام را از خود ايشان بايد گرفت و در حديث است ● كه محمد بن فضيل گفت سؤال كردم از حضرت ابوالحسن عليه السلام آيا ديد رسول خدا صلي الله عليه و آله پروردگارش را عزوجل فرمود بلي بقلبش آيا نشنيدهاي خداوند عزوجل ميفرمايد ماكذب الفؤاد ما رأي او را با چشم نديد و لكن او را بفؤاد ( قلب ) ديد . و فرمايش حضرت اميرالمؤمنين است عليه السلام لمتره العيون بمشاهدة الابصار و لكن رأته القلوب بحقايق الايمان يعني نديدهاند او را چشمها [ص 110] بمشاهده چشمها و لكن ديدهاند او را دلها بحقايق ايمان . و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در احتجاج خود با يهودي شرح معراج را ميفرمودند تا اينكه فرمودند ● حتي انتهي الي ساق العرش فدنا بالعلم فتدلي يعني تا اينكه رسيد بساق عرش پس نزديك شد بعلم پس فهميد و در حديث طويلي است از حضرت سجاد عليه السلام ● كه زيد پسر ايشان از ايشان درباره معراج حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و ملاقات آن حضرت با حضرت موسي عليه السلام كه به خواهش حضرت موسي برگشتند نزد پروردگار كه از پنجاه ركعت نماز كه خداوند براي امت قرار داده بود تخفيف بطلبند سؤال نمود و جواب فرمودند زيد ميگويد عرض كردم اي پدر آيا نيست كه خداوند جل ذكره بمكان وصف كرده نميشود فرمود چرا خداوند بلند است از اين بلندي كبيري عرض كردم پس معني قول موسي (ع) برسول خدا صلي الله عليه و آله چيست برگرد بسوي پروردگارت فرمود معني آن قول ابرٰهيم است اني ذاهب الي ربي سيهدين ( يعني من ميروم بسوي پروردگارم مرا هدايت خواهد كرد ) و معني قول موسي است عجلت اليك رب لترضٰي ( يعني عجله كردم بسوي تو اي پروردگار من كه راضي شوي ) و معني قول او است عزوجل ففرّوا الي الله ( يعني پس فرار كنيد بسوي خدا ) يعني حج كنيد بسوي خانه خدا ، اي پسرك من كعبه خانه خداست پس هر كه حج خانه خدا را بكند پس بتحقيق قصد كرده است بسوي خدا و مسجدها خانههاي خدايند و كسي كه برود بسوي آنها رفته است بسوي خدا و قصد كرده بسوي او و نمازگزار مادام كه در نماز است ايستاده است بين دو دست ( جلو ) خدا پس هراينه براي خداوند بقعههائي است در [ص 111] آسمانهايش پس هر كس بالا برده شد به بقعهاي پس بتحقيق عروج كرده است بسوي خدا آيا نميشنوي خداوند عزوجل ميفرمايد تعرج الملئكة و الروح اليه ( بالا ميروند ملئكه و روح بسوي او ) و ميفرمايد عزوجل در قضيه عيسي بن مريم بل رفعه الله اليه ( بلكه بالا برد او را خدا بسوي خودش ) و ميفرمايد خداي عزوجل اليه يصعد الكلم الطيب و العمل الصالح يرفعه ( بسوي او بالا ميروند كلمههاي طيب و عمل صالح را بالا ميبرد ) . تمام شد حديث شريف و با اين توضيحات كه امام عليه السلام براي فرزند خود بيان فرموده همه اين قبيل مشكلات حل ميشود و ان شاء الله از آقاي برقعي هم رفع اين توهم ميشود كه مراد امام از نزديك شدن حضرت پيغمبر به عليّ اعلي يعني خداوند نزديكي مكاني نبوده بلكه دنوّ بعلم بوده و ديگر از اين جهت خرده بر اين دعاي مبارك نميگيرند ، و از تضاعيف اخباري كه روايت كردم نيز معلوم شد كه آيات مباركه درباره حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و معراج ايشان است نه در شأن جبرئيل .
فصل ششم - آقاي برقعي نوشتهاند : ٢ - جمله يا ابن النبأ العظيم كه خطاب بامام ميگويد اي پسر نبأ عظيم و طبق اخبار مجعوله علي عليه السلام را نبأ عظيم فرض كرده و امام زمان را فرزند او ميخواند ولي بايد دانست كه نبأ عظيم در قرآن قيامت است زيرا سوره عمّ يتسائلون عن النبأ العظيم الذي هم فيه مختلفون و همچنين سوره ص آيه ٦٧ قل هو نبأ عظيم انتم عنه معرضون اين دو سوره هر دو مكي است و در مكه اول بعثت نازل شده و خطاب بمشركين است كه در معاد و قيامت اختلاف داشتند و از آن معرض بودند حق تعالي در سوره عمّ فرموده كه مشركين سؤال ميكنند از نبأ عظيم و خبر بزرگ قيامت كه در [ص 112] آن اختلاف دارند و بهمين زوديها خواهند فهميد روزي كه فوج فوج احضار ميشوند يوم ينفخ في الصور فتأتون افواجا و همچنين در سوره ص شما به آيات قبل و بعد آن نظر كنيد پس اين آيات مربوط بعلي عليه السلام نبوده و در اوائل بعثت و قبل از هجرت نازل شده و در آن وقت كسي اختلاف در شئون علي و امامت او نداشت تا خدا آيه نازل كند حال اگر ما بخواهيم جمله يا ابن النبأ العظيم ندبه را بپذيريم بايد بدون تناسب قرآن را لغوگو فرض كرده و از اعتبار بيندازيم و بدون تناسب بگوئيم نبأ عظيم علي بن ابيطالب عليه السلام است .
جواب - لفظ نبأ عظيم يعني خبر بزرگ مجمل و متشابه است چون همه احتمالي در معني آن ميرود و امت در معني آن اختلاف دارند و نبايد در آن برأي چيزي گفت و آقاي برقعي كه منظور از آن را قيامت دانستهاند يا به رأي حسن كه يكي از مفسرين اهل سنت است گرفتهاند يا به رأي خودشان و ظاهر از استدلالشان اين است كه به رأي خود آنرا گفتهاند و منظور از رأي عينا همين كاري است كه آقاي برقعي ميكنند كه بعقل ناقص خود قرايني پيدا ميكنند و قرآن را تفسير ميكنند و همين است آن رأيي كه پيغمبر خدا فرموده است هر كس قرآن را برأي خود تفسير كند پس بتحقيق دروغ بر خدا افترا بسته است و الا بدون هيچ گونه مناسبت و قرينهاي كه كسي چيزي نميگويد كه مثلا بگويد مقصود از كلمه زمين آسمان است مفسرين سني هم پيش خود ادله و قرائني بر حسب عقل ناقص خود ميآورند و تفسير برأي ميكنند و همين عمل مذموم است و حضرت باقر عليه السلام ميفرمايند ● [ص 113] ليس شئ ابعد من عقول الرجال من تفسير القرآن يعني نيست چيزي دورتر از عقلهاي مردان از تفسير قرآن . و بهر حال در جواب ايشان عرض ميكنم كه :
اولاً مكي بودن و مدني بودن سورهها را كه اهل سنت ذكر كردهاند قابل اعتماد نيست مگر هر چه از طريق اهل عصمت و روات ثقات شيعه رسيده باشد و نمونه آنرا درباره سوره شوري ديديد كه با اينكه گفتهاند مكي است از اخبار و احاديث معلوم شد آيات مورد نظر مدني است و بهر حال باينكه ميگويند فلان سوره مكي يا مدني است نميتوان استناد نمود .
ثانياً آنكه همه قرآن در شب قدر بر قلب حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله نازل شده و خداوند ميفرمايد انا انزلناه في ليلة القدر يعني ما نازل كرديم آنرا در شب قدر ، بعد در هر موقع كه مقتضي ميشد خداوند آيات را از قلب بر زبان آن حضرت جاري ميفرمود و در قرآن خبر ما كان و ما يكون هست و چه مانعي است كه سوره در مكه نازل شده باشد و در آن خبر از آينده باشد .
و ثالثاً آنكه ميپذيريم كه اين آيات در مكه نازل شده و ميگوئيم در همان مكه آن حضرت خبر از وصي و جانشين خود داده بودند و مردم درباره آن سؤال و پرسش ميكردند و بيان امر خلافت و ولايت آن حضرت منحصر به روز غدير نبود و در اخبار ما كه بسيار است ، در اخبار خود اهل سنت هم شاهد اين مطلب هست و در تفسير برهان از كتاب تفسير حافظ محمد بن مؤمن شيرازي در تفسير عمّ يتسائلون عن النبأ العظيم روايت كرده كه صخر بن حرب خدمت رسول خدا صلي الله عليه و آله رسيد و عرض كرد اي محمد اين امر بعد از تو براي ما است يا براي كيست فرمود اي صخر امره ( رياست ) بعد از من براي كسي است كه نسبت بمن بمنزله هرون است از موسي پس خداوند نازل فرمود [ص 114] عمّ يتسائلون عن النبأ العظيم .
و اما آنچه آقاي برقعي نوشتهاند و شاهد از آيات بعد آوردهاند كه بهمين زوديها خواهند فهميد روزي كه فوج فوج احضار ميشوند ، آيه كلا سيعلمون آيه چهارم است و بعد خداوند تا آيه شانزدهم شرح نعمتهاي خود را ميفرمايد در آيه هيجدهم راجع بنفخ صور و آمدن فوج فوج مردم ميفرمايد و اين چه دخلي دارد باينكه مراد از نبأ عظيم معني آن قيامت است چرا معني آن امر ولايت نباشد كه در اخبار فرمودهاند در آن اختلاف دارند و در آن هنگام بايد جواب بدهند ، در سوره ص هم بآيات قبل و بعد آيه قل هو نبأ عظيم نظر كردم دليلي بر قول آقاي برقعي نيافتم ، ولي به اخبار آلمحمد عليهم السلام رجوع كردم ديدم در تفسير دو آيه اخبار متواترهاي رسيده كه مراد از نبأ عظيم اميرالمؤمنين و امر ولايت است چنانچه از حضرت ابيعبدالله عليه السلام در تفسير قل هو نبؤا عظيم وارد شده كه فرمود آنهايند كه علم بآنها داده شده ائمه و نبأ امامت است و از حضرت ابيجعفر عليه السلام در تفسير عم يتسائلون عن النبأ العظيم وارد شده ● كه فرمود آن در اميرالمؤمنين است عليه السلام ميفرمود اميرالمؤمنين عليه السلام نيست براي خداوند عزوجل آيتي كه بزرگتر از من باشد و نيست براي خداوند خبري كه اعظم از من باشد . و در تفسير برهان نُه حديث از طرق شيعه و سه حديث از طرق مخالفين در اين معني روايت كرده . و در تفسير نور الثقلين از روضه كافي از خطبه وسيله روايت كرده كه اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند و اني النبأ العظيم يعني منم هراينه آن خبر بزرگ . و در زيارت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام كه صفوان [ص 115] جمّال روايت كرده ● ميخوانيم السلام عليك ايها النبأ العظيم . و در زيارت آن حضرت در روز غدير ● ميخوانيم السلام عليك ايها النبأ العظيم الذي هم فيه مختلفون و عنه يسئلون . و در زيارت آن حضرت در روز مبعث ● ميخوانيم السلام عليك ايها النبأ العظيم . و در زيارت آن حضرت در روز مولود ميخوانيم السلام علي النبأ العظيم الذي هم فيه مختلفون و عليه يعرضون و عنه يسئلون . و نميدانم چه آقاي برقعي را بر اين داشته كه اين اخبار و زيارات را كه علماي بزرگ مثل كليني ، شيخ صدوق ابنبابويه ، علي بن ابراهيم ، مجلسي ، علامه نوري اعلي الله مقامهم و غير آنها روايت كردهاند و حتي از طرق مخالفين هم اخباري موافق آنها رسيده مجعول بدانند و خود اميرالمؤمنين در خطبه خود ميفرمايد من نبأ عظيم هستم ولي آقاي برقعي ميگويند خير نيستي رأي من اين است كه نبأ عظيم قيامت است ، اما ما بحمد الله و المنّة تسليم آن بزرگواران هستيم و هر چه كه بفرمايند ميگوئيم سلّمنا و آمنّا خواه وجه آنرا هم بما فهمانده باشند و فهميده باشيم يا نفهميده باشيم و اگر بنا باشد وجه مطلبي را بفهمانند اول باهل تسليم ميفهمانند و براي نمونه شمّهاي از آنچه از كليات فرمايشات ايشان در خصوص مطلبي كه در آن هستيم بفهم ناچيز خود فهميدهام مينويسم كه هديهاي براي برادران مؤمنين باشد .
پس عرض ميكنم كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله را كه نبي گفتهاند بنا بر يكي از معاني آن از نبأ يعني خبر مشتق شده و نبي يعني خبربرنده و خبرآورنده و همين معني است كه از انبياء در ترجمه فارسي بلفظ پيغمبر و پيغامآور تعبير ميآورند و ما هر چه كه از دين ميدانيم خبرهائي است كه [ص 116] پيغمبر خدا براي ما خبر آورده است از امر توحيد گرفته تا كوچكترين احكام شرعي و همه اينها خبرها و نبأهائي است كه او آورده منتهي بعضي از اين نبأها صغيرند و بعضي عظيم و بعضي اعظم و بعضي اصلند و بعضي فرع و خبرهائي كه مربوط باعتقادات است اعظم از خبرهائي است كه از جزئيات است و آنها روحند و اينها جسد و اگر كسي عقايد او صحيح نباشد اعمال جزئيه از او پذيرفته نيست مثل كافري كه مثلا نماز بخواند يا روزه بگيرد چون عقيده قلبي به پيغمبر خدا ندارد نماز و روزه او پذيرفته نيست يا ناصبي كه دشمن محمد و آلمحمد عليهم السلام و دوستان ايشان باشد اعمال او مقبول نيست خواه نماز بكند خواه زنا كند خواه روزه بگيرد خواه دزدي بكند و بنا بر اين از همه خبرهائي كه پيغمبر خدا داده است خبرهائي كه از امور عقايد داده عظيمترند و بعد از امر توحيد و نبوت هيچ خبري اعظم از امر ولايت نيست پس نبأ عظيم خدا خبر از امر ولايت است منتهي خبرها هم با هم فرق دارند بعضي نوشتني است و آن نقشي است كه با مركب روي كاغذ كشيدهاند بعضي گفتني است كه هوا را بصورت الفاظ متموج كردهاند بعضي نشاندادني است كه نمونهاي از آنچه مورد نظر است نشان دهند مثلا شما ميخواهيد از قرمزي ديوار قرمزي كه در خانه داريد بكسي خبر دهيد گاه خبر نوشتني ميدهيد روي كاغذ مينويسيد قرمز است گاهي خبر گفتني ميدهيد بزبان ميگوئيد قرمز است گاهي مقواي قرمز رنگي كه عينا برنگ ديوار خانه شما است نشان ميدهيد كه اين رنگ است و البته مثل اين خبر از همه گوياتر است چون ممكن است مخاطب شما در عمرش رنگ قرمز نديده باشد و شما هر چه بنويسيد كه ديوار ما قرمز است يا بزبان بگوئيد قرمز است چيزي نميفهمد ولي آن مقواي قرمز را كه نشان دهيد اگر چه كه در [ص 117] عمرش رنگ قرمز را نديده باشد فورا رنگ مقواي شما را كه ميبيند پي برنگ ديوار خانه شما ميبرد ، و اين امثال كه عرض ميكنم براي نزديك شدن ذهن است و تقريبي است و در اينها اصل ديوار خانه هم قابل رؤيت است ولي مثَل نزديكتر مثل آتش غيبي است كه در همه جا هست ولي احساس نميشود و فقط شعله آتش از آن خبر ميدهد و نبأ او است و صفات او همين گرمي و روشني است كه در شعله است و از جاي ديگر پيدا نيست و همه گرميها و روشنيها كه در ظاهر اجسام است از شعلهها بيرون آمدهاند و نبأ عظيمِ آتش غيبي شعله است و اين خبر از راه شعله به در و ديوارها رسيده است و هر كه بخواهد آتش را بشناسد كه بر چه صفت است بايد در شعله نظر كند و از او بپرسد تا باو خبر بدهد كه آتش صاحب چه صفت است و هر كس شعلهاي نديده باشد و آنرا نشناخته باشد شناسائي نسبت به آتش ندارد چون آتش غيبي صفت خود را جز در شعله بكسي نشان نداده و فقط شعله ميداند كه آتش غيبي چگونه است و هر كس كه شعله باو خبر داده باشد .
حال كه اين امثال را دانستيد عرض ميكنم خداوند عالم هم كه خلق را براي معرفت خود آفريده و فرموده كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكي اعرف يعني من گنج پنهاني بودم پس دوست داشتم كه شناخته شوم پس خلق را خلق كردم كه شناخته شوم . چون احدي از آحاد خلق درك ذات و صفات ذاتي او كه عين ذات او هستند برايشان ميسر نبود صفاتي براي خود در ميانه خلق خلق فرمود كه او را بآن صفات بشناسد بلاتشبيه مثل همان مقواي قرمز كه از ديدن او پي برنگ ديوار ميبردند يا مثل شعله كه از آن پي به آتش غيبي ميبرند و اين صفات كه خلق او هستند از همه خلق او برتر و بالاترند [ص 118] و هر چه را كه خداوند خواسته براي او اثبات كنيم و بآن او را بشناسيم اين صفات را بر آن وجه قرار داده مثلا خواسته است كه او را حيّ بشناسيم و بدانيم زنده است اين صفات را حيّ و زنده قرار داده كه دلالت بر حيّ بكنند و اگر بيجان بودند دلالت بر باجان و زنده نميكردند يا مثلا خواسته است كه او را صاحب قدرت بشناسند اين صفات را صاحب قدرت قرار داده كه دلالت بر قادريت او بكنند يا خواسته كه او را بعالم بودن بشناسند اين صفات را صاحب علم قرار داده كه او را بعالم بودن بشناسند چون عاجز دلالت بر قادر نميكند و جاهل دلالت بر عالم نميكند و هكذا كليه آنچه كه خواسته كه خلق او را بآن صفات بشناسند در اين صفات قرار داده است كه خبر از او بدهند و اين صفات اشرف از همه خلق او هستند چون اگر پستتر از ساير خلق او باشند خلق او را نعوذ بالله به پستي بايد بشناسند پس اين صفات زنده و قادر و عالم و صاحب جميع صفات كماليه هستند و شك نيست كه اشرف خلق محمد و آلمحمد عليهم السلام هستند و بعض ادله آنرا در باب سوم فصل سوم از باب مقدمه عرض كردهام پس ايشانند آن صفات پروردگار كه خبر از او ميدهند و پيغامبران او هستند و مأمور بخبر دادن از توحيد و همه صفات او بخلق هستند چنانچه خداوند به پيغمبر خود ميفرمايد قل هو الله احد يعني بگو و خبر بده كه خدا يك است . يا فرموده نبّئْ عبادي انّي انا الغفور الرحيم يعني خبر بده بندگان مرا كه من آمرزنده و مهربان هستم . و در واقع جز حضرت خاتم الانبياء صلي الله عليه و آله كسي پيغامبر خدا نيست و او است چراغ توحيدنما كه خداوند او را در كتاب خود سراج منير خوانده است و ائمه اطهار عليهم السلام پيام پيغمبر را بما ميرسانند و صفات خداوند را كه از او بآنها رسيده براي ما بيان [ص 119] ميفرمايند و اين است كه ميگوئيم هر كس ايشانرا بحقيقت معرفت بشناسد خداوند را شناخته است و اين مطلبي است كه خود ايشان فرمودهاند نميبيني كه تعليم فرمودهاند در زيارت بخوانيم من عرفهم فقد عرف الله يعني هر كس آنها را شناخت خداوند را شناخته . و حضرت باقر عليه السلام فرمودند بنا عُرف الله و بنا عُبد الله و بنا وُحّد الله تبارك و تعالي يعني بسبب ما خداوند شناخته شده است و بسبب ما خداوند عبادت كرده شده است و بسبب ما خداوند توحيد كرده شده است . و حضرت صادق عليه السلام ● فرمودند بنا عُرف الله و بنا عُبد الله و نحن الادلاء علي الله و لولانا ماعُبد الله يعني بما شناخته شده است خدا و بما عبادت كرده شده است او و مائيم دلالتكنندگان بر او و اگر ما نبوديم خداوند عبادت نميشد . پس ايشانند آن خبر بزرگ از خداوند و هيچ خلقي جز ايشان خبر از خداوند نميدهد و ايشانند آن نبأ عظيم و اما مثل قيامت و ساير امور خبرهاي جزئي هستند و بآن عظمت نيستند ، نميبينيد اهل سنت بخبر قيامت اظهار اعتقاد ميكنند ولي بخبر ولايت اعتقاد ندارند و بهمين سبب اهل نجات نيستند و آن خبر عظيم كه اعتقاد بآن مايه نجات است امر ولايت و امامت است و آن خبر عظيم اميرالمؤمنين عليه السلام است كه پيغمبر خدا بآن خبر داده است و او را بخلق معرفي فرموده است تا خداوند را بخلق بشناساند و آن حضرت نور آن سراج منير است كه آسمان و زمين و همه عوالم را پر كرده است و باو بزرگترين خبر را بجهانيان داده است و او بزرگترين آيت خداوند است و فرمايش خود آن حضرت است ● ما لله نبأ اعظم مني و ما لله آية اكبر مني يعني نيست براي خداوند خبري عظيمتر از من [ص 120] و نيست براي خداوند آيتي بزرگتر از من . و در دعاي رجب تعليم فرمودهاند و ميخوانيم ● و آياتك و مقاماتك التي لا تعطيل لها في كل مكان يعرفك بها من عرفك يعني ( سؤال ميكنم از تو بحقّ ) آيات و مقاماتت كه تعطيلي براي آنها نيست در هيچ جا ، ميشناسد تو را بآنها آنكه شناخت تو را . و در همان دعا است فبهم ملأت سمائك و ارضك حتي ظهر ان لا اله الا انت يعني پس بآنها پر كردي آسمانت و زمينت را تا آنكه ظاهر شد كه خدائي جز تو نيست . عرض ميكنم چنين آياتي خبر عظيم خداوند هستند كه آسمان و زمين را پر كردهاند و بعظمت خود عظمت خداوند را بيان كردهاند و اين مقام مقام اعلاي محمد و آلمحمد است عليهم السلام و اين فضائل مخصوص آن مقام است و مقام بشريت ايشان جلوهاي از جلوههاي آن مقام اعلاي ايشان است و بقدر تنگي عالم بشريت از آن انوار در اين مقام ظاهر شده است جز اينكه آنچه در اين قوالب بشريه ظاهر شده از همه آنچه در عالم تنگ بشريت ظاهر شده است بزرگتر و عظيمتر است و هر چه بمؤمنين از انوار توحيد و نبوت و امامت و ولايت و عقايد حقه رسيده است از راه چراغ وجود ايشان بوده كه بر در و ديوار قلوب مؤمنين تابيده است ، و خلاصه آنكه در همه عوالم نبأ عظيم خداوند هستند و مردم درباره ايشان اختلاف دارند و از آن ميپرسند و روزي خواهند دانست كه ايشانند بزرگترين آيات خداوند . و اين بود تفسيري از تفاسير قول خداوند عم يتسائلون عن النبأ العظيم الذي هم فيه مختلفون كلا سيعلمون و قول خداوند را اينطور بايد تفسير نمود كه كلمه كلمهاش مأخوذ از فرمايشات ائمه اطهار عليهم السلام كه صاحب علم قرآنند باشد نه آنكه نظر كنند كه حسن يا قتاده چه گفته و [ص 121] ضحّاك چه پنداشته يا آنكه بعقل ناقص خود قول خدا را تفسير برأي نمايند و منكر فضايل اهل بيت اطهار عليهم السلام بشوند .
فصل هفتم - آقاي برقعي در مقاله خود نوشتهاند : جمله يا ابن من هو في ام الكتاب لدي الله عليّ حكيم كه در ندبه خطاب بامام ميگويد اي پسر آنكه در ام الكتاب نزد خدا عليّ حكيمي ، و علي در اين آيه را علي بن ابيطالب فرض كرده و امام زمان را فرزند او خوانده در صورتي كه اين آيه چهارم سوره زخرف است كه خدا فرموده و الكتاب المبين انا جعلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون و انه في ام الكتاب لدينا لعليّ حكيم يعني قسم باين كتاب بيانكننده كه ما آنرا عربي قرار داديم تا شما تعقل و تفكر كنيد و بدرستي كه اين قرآن نزد ما در لوح محفوظ والا و باحكمت است ، پس اين آيات بطور صريح در وصف قرآن نازل شده و بعلي عليه السلام مربوط نيست و اگر بخواهيم در وصف علي قرار دهيم بايد قرآن را بيتناسب و بيهودهگو فرض كنيم تا اينكه دعاي ندبه را تصحيح نمائيم در دعاي ندبه جملات ضد قرآن و عقل بسيار است كه در حقيقت دستبرد بقرآن كرده و آيات را طبق مقاصد غلو خود آورده دانشمندان بيدار ديندار بايد از قرآن طرفداري كنند و نگذارند هر كسي آيات آن را برأي شخصي خود تفسير بلكه تخريب نمايد و آنرا از حجيت و ظهور بلكه از صراحت آنرا منحرف سازد نبايد براي حفظ يك دعا قرآن را بياعتبار ساخت ائمه هدي عليهم السلام مكرر فرمودهاند كه قرآن حجت الهي است و هر چه از ما براي شما نقل شد از خبر و يا دعا اگر مخالف قرآن بود آنرا رها كنيد و ما ائمه مخالف قول خدا نميگوئيم .
[ص 122] جواب - در تفسير برهان روايت كرده است از حضرت رضا عليه السلام ● كه ميفرمود فرمود حضرت ابوعبدالله عليه السلام و خواند اين آيه را و انه في ام الكتاب لدينا لعليّ حكيم فرمود علي بن ابيطالب عليه السلام . و از آن حضرت روايت كرده كه سؤال شد كجا است ذكر علي بن ابيطالب در ام الكتاب پس فرموده در قول او سبحانه و تعالي اهدنا الصراط المستقيم و آن علي عليه السلام است و از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است در قول خداوند الصراط المستقيم فرمود آن اميرالمؤمنين است صلوات الله عليه و دليل بر آنكه آن اميرالمؤمنين است از قول خداوند و انه في ام الكتاب لدينا لعلي حكيم . عرض ميكنم كه از اين احاديث چنين مستفاد ميشود كه مراد از ام الكتاب سوره حمد است و الصراط المستقيم كه در سوره حمد است مراد از آن اميرالمؤمنين عليه السلام است و مراد از عليّ حكيم ايشانند و ذكر ايشان در ام الكتاب يعني سوره فاتحه هست و آن همان لفظ صراط مستقيم است و در بسياري از احاديث ديگر هم اين مطلب را فرمودهاند كه مراد از صراط مستقيم اميرالمؤمنين عليه السلام است . و باز در برهان از اصبغ بن نباته در حكايت قول صعصعة بن صوحان كه اميرالمؤمنين عليه السلام از او عيادت كرده بودند روايت كرده كه بآنحضرت در ضمن مدح آن حضرت عرض كرد و انك في كتاب الله لعلي حكيم يعني تو در كتاب خدا عليّ حكيم هستي و از مخاطبه زيد بن صوحان با حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در وقت نزع موقع شهادتش در جنگ جمل از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه عرض كرد يا اميرالمؤمنين فوالله ماعلمتك الا بالله عليما و في ام الكتاب عليّا [ص 123] حكيما يعني اي اميرالمؤمنين پس قسم بخدا ندانستم تو را مگر عالم بخداوند و در ام الكتاب عليّ حكيم و از آن حضرت روايت نموده كه سائلي سؤال كرد از فرمايش خداوند عزوجل انه في ام الكتاب لدينا لعليّ حكيم فرمود او اميرالمؤمنين است عليه السلام و باز در برهان از ابنمسعود روايت كرده آنچه حاصل آن اين است كه اسم اميرالمؤمنين عليه السلام در اين آيه است .
عرض ميكنم براي مؤمنين يك حديث صحيح كفايت است چه برسد باين همه حديث و عبارت دعاي ندبه هم بر طبق اين احاديث صحيحه است و لازمه قبول آن دعا و اين احاديث قائل شدن به بيتناسب بودن و بيهودِگوئي قرآن نعوذ بالله نيست و آقاي برقعي جاهل بعلم قرآنند و خيال ميكنند هر چه تناسب آنرا نفهميدند تناسب ندارد و از آنهايند كه خداوند فرموده يعلمون ظاهرا من الحيوة الدنيا و هم عن الآخرة هم غافلون يعني ظاهري از حيوة دنيا را ميدانند و از آخرت غافلند ، و نميدانند كه قرآن ظاهري دارد و باطني و تأويلي و تأويل آنرا كسي جز راسخين در علم يعني ائمه اطهار عليهم السلام يا هر كه از ايشان گرفته باشد نميداند و اگر معاني قرآن را كسي بداند تناسب بين آيات را هم ميفهمد چنانچه حضرت ابوجعفر عليه السلام بجابر فرمودند ● يا جابر انّ للقرآن بطنا و للبطن بطنا و ظهرا و للظهر ظهرا يا جابر و ليس شئ ابعد من عقول الرجال من تفسير القرآن انّ الآية لتكون اولها في شئ و آخرها في شئ و هو كلام متصل ينصرف علي وجوه يعني اي جابر براي قرآن بطني است و براي بطن بطني است و ظهري است و براي ظهر ظهري است اي جابر و نيست چيزي دورتر [ص 124] از عقول مردان از تفسير قرآن ، آيه اول آن در چيزي است و آخر آن در چيزي و آن كلام متصلي است كه برميگردد بوجوهي . و دليل بر آنكه عامه همه معاني قرآن را نميفهمند فرمايش خداوند است و مايعلم تأويله الا الله و الراسخون في العلم يعني نميداند تأويل آنرا جز خدا و راسخين در علم . و دليل ظاهر محسوس آن اين است كه خداوند ميفرمايد و لا رطب و لا يابس الا في كتاب مبين يعني هيچ تر و خشكي نيست مگر اينكه در كتاب مبين است . و ميفرمايد فيه تبيان كل شئ يعني در آن بيان هر چيزي هست . اگر آقاي برقعي همه معاني قرآن و وجوه تناسب آنرا ميدانند بايد علم بهمه چيز از روي قرآن داشته باشند و بايشان ميگوئيم بسم الله از قرآن طرز ساختن اتومبيل يا راديو يا تلويزيون را بيان نمائيد يا براي ما بسازيد و اگر چنانچه همه معاني آنرا نميدانند و بيش از يك عرب معمولي از عبارات قرآن چيزي نميفهمند چرا دخل و تصرف در تفسير قرآن ميكنند و حرف ايشانرا بخود ايشان برميگردانيم و ميگوئيم دانشمندان بيدار و ديندار خود ايشانرا نگذارند كه قرآن را برأي شخصي تفسير و تخريب نمايند .
و براي اينكه خوانندگان ارجمند بعض وجوه تناسب آيات مذكوره را بفهمند عرض ميكنم كه اين از تفسير باطن است و مراد از حمۤ در اول سوره حضرت پيغمبرند صلي الله عليه و آله و مراد از كتاب مبين و قرآن حضرت امير عليه السلام هستند و مراد از ام الكتاب ائمه اطهارند عليهم السلام و آن حضرت در ميانه ايشانند و علي و حكيم هستند ، و شاهد عرضم از فرمايش ائمه اطهار عليهم السلام فرمايش حضرت موسي بن جعفر است عليه السلام كه در برهان در [ص 125] تفسير حم و الكتاب المبين آيات اول سوره دخان روايت كرده ● و حديث طويلي است و در آن است كه شخصي نصراني از تفسير آن آيات سؤال كرد و عرض كرد تفسير آنها در باطن چيست پس فرمود اما حمۤ پس آن محمد است تا آنكه فرمود و اما كتاب مبين پس آن اميرالمؤمنين علي عليه السلام است . عرض ميكنم شاهد آنكه ام الكتاب ائمه اطهارند عليهم السلام فرمايش خداوند عالم است كه ميفرمايد منه آيات محكمات هنّ امّ الكتاب يعني از قرآن است آيات محكمهاي كه آنها ام الكتابند ، و در تفسير آيه شريفه از حضرت ابيعبدالله عليه السلام روايت شده است ● كه فرمود اميرالمؤمنين و ائمه عليهم السلامند . و بنا بر اين تفاسير كه از تفسير باطنند معني باطن آيات حمۤ و الكتاب المبين انا جعلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون و انه في امّ الكتاب لدينا لعليّ حكيم اين ميشود : اي محمد قسم باميرالمؤمنين كه ما او را كتاب ناطق فصيحي قرار داديم تا آنكه آنرا تعقل كنند و او در ميانه ائمه نزد ما علي حكيم است . و آيات كمال تناسب را دارند و ظاهر آيات را هم كه بر حسب ظاهر معني كنيم آيه چهارم تفسير معني باطني آن سه آيه ميشود چون فرمودهاند كه قرآن بعض آن بعض آنرا تفسير ميكند و معني آيه چهارم اين ميشود كه باطن قرآن ذكر آن در سوره حمد هست و ظاهرا بلفظ صراط مستقيم است و مراد از آن نزد ما عليّ حكيم يعني اميرالمؤمنين است و اگر امّ الكتاب را بمعني لوح محفوظ بگيريم معني آن اين ميشود كه قرآن چه ظاهر آن و چه باطن آن در لوح محفوظ ( كه همه امور چه ظاهر چه باطن در آن ثبت است ) و نزد ما است علي و حكيم است يعني صاحب علو و حكمت است .
[ص 126] و اما آنچه آقاي برقعي نوشتهاند كه ائمه فرمودهاند هر چه از ما براي شما نقل شد از خبر و يا دعا اگر مخالف قرآن بود آنرا رها كنيد و ما ائمه مخالف قول خدا نميگوئيم ، مراد از قرآن آيات محكمه و مستجمع علي تأويلها است و الا آيات متشابهه كه در معني آنها امت اختلاف دارند براي ما جهّال بعلم قرآن ميزان نميتواند باشد و آنچه هر يك بفهم ناقص خود از آنها ميفهميم نبايد تبعيت فهم خود را بكنيم و آنها كه ميل از حق دارند چنين تبعيتها را مينمايند چنانچه خداوند ميفرمايد فاما الذين في قلوبهم زيغ فيتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنة و ابتغاء تأويله يعني اما آن كساني كه در دلهايشان ميل از حق است پس پيروي ميكنند آنچه را از قرآن كه متشابه است از جهت طلب فتنه و طلب تأويل آن . و از فرمايش حضرت موسي بن جعفر است عليه السلام كه درباره امور اديان به هرون الرشيد مرقوم فرمودند و ما لميثبت لمنتحليه من كتاب مستجمع علي تأويله او سنة عن النبي صلي الله عليه و آله لا اختلاف فيها او قياس تعرف العقول عدله وسع خاصّ الامة و عامّها الشك فيه و الانكار له يعني و آنچه ثابت نشد براي مدعيان آن ( امر دين ) از كتاب مستجمع علي تأويله يا سنتي از پيغمبر صلي الله عليه و آله كه اختلافي در آن نيست يا قياسي كه همه عقول اعتدال آنرا بفهمند وسعت دارد بر خاص امت و عام آنها كه شك در آن بكنند و انكار آن را نمايند . و سخنان آقاي برقعي هيچ كدام مستدل بكتاب مستجمع علي تأويله يا سنت جامعه يا قياسي كه همه عقول آنرا بفهمند نيست و بر ما وسعت دارد كه در تحقيقات ايشان شك نمائيم و چون بر خلاف اخبار و احاديث صحيحه هستند آنها را انكار كنيم .
در جواب از اينكه گفتهاند دعاي ندبه مخالف عقل است و در آن دو فصل است :
فصل اول - آقاي موسوي نوشتهاند : مخالفت اين دعا با عقل اين است كه اين دعا را در هزار مكان و مسجد و خانه ميخوانند آيا امام زمان همه جا حاضر و شنوا و لامكان است و حاضر في كل مكان است مانند خدا البته خير زيرا امام صفات خدا را ندارد و امام حسين (ع) فرمود سبحان الله عن صفات المخلوقين و اگر همه جا حاضر نيست پس چرا در اين دعا او را صدا ميزنند و ميگويند يا ابن السادات المقرّبين يا ابن النجباء الاكرمين يعني اي پسر سادات مقربين اي فرزند نجباء اكرمين ، آيا ندا كردن و خطاب نمودن مخاطب و منادي نميخواهد ، آيا مخاطبي كه بشنود همه جا هست يا خير ، خود اين دعا ميگويد امام همه جا نيست زيرا در اواخر ميگويد اللهم فبلغه منا تحيّةً و سلاما يعني اي خدا سلام و تحيت ما را بامام برسان ، اگر امام همه جا هست ديگر خدايا سلام ما را باو برسان نميخواهد خودش ميشنود اگر امام حسين همه جا حاضر است ديگر فطرس ملك سلام شيعيان را باو ميرساند يعني چه اگر پيغمبر اسلام همه جا هست پس چنانچه در كتاب كافي و وسائل الشيعة باب زيارة النبي من بعيد رسول خدا فرمود من سلام امتم را از راه دور نميشنوم بلكه ملئكه الهي بمن ميرسانند ، پس جائي كه پيغمبر خدا كه اشرف از تمام مخلوقات است همه جا حاضر و شنوا نيست چگونه جانشين او همه جا [ص 128] حاضر و شنوا است اگر امام همه جا حاضر است پس چرا علماء شيعه روايت كردهاند كه ملئكه نامه اعمال را خدمت او ميبرند اگر خود او حاضر است نامهرسان نميخواهد پس بدانكه محال است يك نفر ، دو نفر يا هشت نفر بشود و در آن واحد هشت مكان باشد اگر هشت نفر باشد يك نفر نيست چه برسد باينكه هزاران جا باشد آيا عقل حجت نيست عقل ميگويد محال است شئ واحد در يك آن در دو مكان باشد چه برسد بصد مكان ، ما از اين مردم عوام ميپرسيم آيا اگر اميرالمؤمنين همه جا بود چگونه او را در مسجد كوفه شهيد كردند آيا پيغمبر اسلام چون از مكه فرار نمود و رفت بمدينه باز هم در مكه بود يا خير آيا امامي كه در همه جا هست در حمام زنانه و در ميخانه و در امكنه فساد همه جا هست يا خير اگر هست پس بهمه زنان مردم محرم است اگر بهر زني محرم بود پس چرا با خواندن عقد زني را بخود محرم مينمود آيا امام مانند خدا بدون تكليف است و حلال و حرامي براي او نيست اگر مكلّف است پس چرا او كه در همه جا هست نهي از منكر نميكند و از امكنه فساد جلو نميگيرد اگر كسي بگويد خدا چگونه همه جا حاضر است و نهي نميكند جواب گوئيم خدا مكلّف نيست و بخودش نفرموده و اتبع ما انزل اما به رسول و امام و سايرين فرموده و اتبعوا ما انزل اليكم يعني همه بايد از قرآن تبعيت كنيد پس امام مكلف است و ممكن نيست همه جا باشد و نهي از منكر نكند خود حضرت امير (ع) در نهج البلاغه چون عازم سفر شام شد در خطبه ٤٦ فرمود اللهم انت الصاحب في السفر و انت الخليفة في الاهل و لايجمعها غيرك لأن المستخلف لايكون مستصحبا و المستصحب لايكون مستخلفا يعني اي خدا تو همراهي و توئي جانشين مسافر در ميانه [ص 129] خانواده و اين دو صفت را ( كه هم نزد مسافر باشي و هم در نزد خانوادهاش ) ندارد و جمع نكرده جز تو زيرا آنكه جانشين شود همراه نيست و آنكه همراه باشد جانشين نيست پس در اين خطبه حضرت ميفرمايد كسي كه دو جا باشد نيست جز خدا چه برسد به هزاران جا .
و آقاي برقعي در مقاله خود نوشتهاند : شخص ناداني از مكتب اسلام در شماره ٦ سال ١٢ سؤالي كرده راجع به دعاي ندبه و گويد امام همه جا حاضر و ناظر است و اين ما هستيم كه او را تشخيص نميدهيم آن مجله جواب اين جملات شركآميز را نداده كه صفت لامكاني و حضور همه جا مخصوص خداي تعالي است كه جسم و جوهر و محدود نيست و اين شرك بخداست كه امام را متصف بصفات خدائي بداني امام همه جا حاضر است لابد تمام جنايتها و جور و ستمها را ميبيند پس چرا ناراحت نميشود و چرا نهي از منكر نميكند مگر امام بشر نيست آيا مدرك حضور امام همه جا چه ميباشد كدام دليل عقلي و شرعي اين شرك را تصويب كرده .
جواب - مطلب مشكلي است كه اشخاص عامي مثل اين دو آقا در آن قلمفرسائي ميكنند و عوام را بقضاوت ميطلبند و به شعورهاي نارساي خود كه اسم آنرا عقل ميگذارند اخبار و احاديث را انكار ميكنند و علماي شيعه را تخطئه مينمايند و مشكل اين جا است كه اصل مسئله مشكل است و مخاطبْ عوام و اگر آنها را واميگذاردند كه بآنچه ظاهر از كتاب خدا و اخبار اهل بيت اطهار عليهم السلام است و سيرت شيعه بر آن قرار گرفته جاري شوند و بدون علم متصدي بيان حقايقي كه آنها را نميدانند نميشدند و مردم عوام را گمراه نميكردند و مشمول آيه شريفه و ان كثيرا من الناس ليضلّون باهوائهم بغير [ص 130] علم نميشدند اولي بلكه واجب بود ، ولي سنگي است كه بهنگامه انداختهاند و بايد بحول و قوه خداوند و تأييد حضرت حجت عصر عجل الله فرجه جواب كافي شافي از آن داده شود تا رفع شبهه از قلوب مؤمنين از اهل تسليم بشود و صاحبان فهم و فراست تا اندازهاي پي باصل مطلب ببرند ، و در ضمن اين اوراق مخصوصا در باب سوم فصل سوم مقدماتي عرض كردهام كه رجوع بآنها باعث آماده شدن اذهان براي فهم مطلب بشود كه براي رعايت اختصار قصد تكرار آنها را بتفصيل ندارم و باشاره به آنها اكتفا ميكنم تا هر كس طالب فهم مطلب باشد رجوع بآنها نمايد .
پس عرض ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله كه چنانچه سابقا عرض كردم براي محمد و آلمحمد عليهم السلام مقامات عليائي است كه سابق بر اين خلق است و قبل از اين آسمان و زمين و مواليد بين آن دو است و مقام بشريتي است كه مثل لباسي آنرا پوشيدهاند و در ميانه ما از طرف خداوند مبعوث شدهاند و آنچه مخصوص مقام اول ما خلق اللهي ايشان است براي مقام بشريت ايشان اثبات نميشود و محدوديتهائي كه باقتضاي قالب بشري در مقام بشريت براي ايشان است براي مقام اعلاي ايشان اثبات نميشود و اخبار و احاديثي كه وارد شده است بعضي شرح مقام اعلاي ايشان است و بعضي شرح مقام بشريت ايشان كه هر يك را بايد در جاي خود گذاشت و اگر وصف مخصوص مقام اعلاي ايشان را براي مقام بشريت ايشان اثبات كنيم درباره اين مقام غلو كردهايم و اگر وصف مخصوص مقام بشريت ايشان را براي مقام اعلاي ايشان اثبات بكنيم در حق آن مقام ايشان تقصير كردهايم مثلا وصفي كه مخصوص مقام بشريت ايشان است كه فرمود انا بشر مثلكم بخواهيم در حق مقام اعلاي [ص 131] ايشان اثبات كنيم تقصير كردهايم و وصف احاطه كه در آن مقام نسبت بمادون خود دارند ( نه نسبت بما سوي الله ) بخواهيم درباره مقام بشريت ايشان اثبات كنيم غلو كردهايم بلكه كلامي بيمعني گفتهايم و تا كسي معرفت بهر يك از دو مقام ايشان پيدا نكند مطالب را مخلوط ميكند و بدون علم مردم را گمراه ميكند ، و از آن جمله تحقيقات علمي است كه اين آقايان از روي بيعلمي ميكنند .